رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان جهان من | ته یان و ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قل: C

ارسال های توصیه شده

🚚بسم الله   الرحمن الرحيم🚚

رمان   جهان من

نویسنده  ملیکاملازاده،   ته یان

ژانر: عاشقانه،هیجانی،اجتماعی

خلاصه:   ‍گفٺم‌این‌آغـاز‌،پـایان‌ ندارد.
عشق‌ اگر‌عشق‌است‌آسان‌ندارد،
گفٺی‌از‌پاییـز،‌ باید‌سفر‌کرد‌.
گر‌چه‌گل‌،تاب ‌طوفان‌ ندارد،
آنکه‌ لیـلا‌ شد‌‌در‌چشمِ‌مجنون، 
هم‌نشینی‌جز ‌باران ‌ندارد،...!🤍🍃

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

من خنده زنم بر دل، دل خنده زند بر من
اینجاست که می خندد دیوانه به دیوانه

من خنده زنم بر غم ، غم خنده کند بر من
اینجاست که می خندد بیگانه به دیوانه

من خنده کنم بر عقل او خنده کند بر من
اینجاست که می خندد ویرانه به دیوانه

من خنده کنم بر تو، تو خنده کنی بر من
اینجاست که می خندیم هر دو چو دو دیوانه

من خنده کنم بر او، او خنده کند بر من
دیگر به چه می خندم دل رفت از این خانه

وحشی_بافقی

 

ناظر: @m.azimi

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 120
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 5

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

با ناراحتی گفتم:

-   اینجا چی می خوای؟

- اومدم  پسرم رو ببینم.

- نمی تونم این اجازه رو بهت بدم.

صداش بالا رفت:

- پسر من بیست سالشه، تو باید اجازه بدی که مادرش رو ببینه یا نه؟!

با همون لحن قبلی جواب دادم:

- بعد از مرگ بابا تنها مسئله ای که باعث شد مامانم اجازه بده یاس اینجا بمونه اینه که ارثیه کمش رو بتونیم استفاده کنیم، تویی که هفت ساله    بچه ت رو ول کردی و توی یک خونه معتادی زندگی  می کردی تا خبر مرگ بابا به گوشت رسید اینطور عاشق بچه ت شدی؟ من که می دونم چشمت به اون سه دونگ خونه یاس و برادر من هم یک درصد محبت  ببینه سریع قبول می کنه اما من نمی ذارم  کاری کنی که برادرم رو از خونه بیرون کنند و پولش هم خرج موادت بشه. فهمیدی؟

فقط نگاهم می کرد. گره روسریش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدمش.

- فهمیدی؟

صورت لاغر و تیرش از ترس  میلرزید.

- فه... فهمیدم.

به عقب هلش دادم.

-دیگه اینجا نبینمت.

دو پا داشت دوتا دیگه هم قرض کرد و فرار کرد. نوچ نوچی کردم و توی دلم گفتم.

( آخه این زن  چی داشت که بخاطرش  به مامان خیانت کردی؟)

وارد خونه شدم. من  لیا  ملوانی، دختر  تک دختر بهروزه و مهرداد،  پدرم جز نیرو انتظامی بود ،  مامانم  فوق دیپلم تئاتر داشت و سر یکی از نمایش هاش بابا بهش علاقمند می شه و بعد از مدتی دلش رو بدست میاره.  مادر یاس یکی از دوست های مامانم بود که برای تنها نبودن مامان و بابام اون ها رو توی قرار هاشون همراهی می کرد  و تا سالها بعد بهترین دوست مامانم موند اما...  بعد از پنج ماه صیقه متوجه می شه باردار و زندگی قشنگ مادر و پدرم خراب می شه.

بابام می خواد مامان رو طلاق بده تا  اون رو نگهدار  اما نیاز به پول موادش که پدرم در دوران بارداری ممنوع کرده بود باعث فرار مادر یاس می شه اما بعد از سه سال بابا پیداش می کنه و یاس دو ساله نیمه رو ازش می گیره و مهریه کمش رو می ده. بابا یاس رو به خونه میاره و در کنار داداش بزرگ ترم الیاس با نه سال سن و من با پنج سال سن بزرگش می کنه حتی برای اینکه در آینده مامان بیرونش نکنه نصف خونه  رو به اسم یاس می زنه.

با وجود اینکه پسر معصوم، مهربون و حرف گوش کنی هست مامان و الیاس هیچ وقت نصبت بهش رفتار خوبی نداشتن و حالا که چهار ماه از مرگ بابا گذشته به طور مستقیم به یاس گفتن که فقط بخاطر سه دونگ خونه دارن تحملش می کنند. الیاس  فوق دیپلم  دکوراسیون داخلی داره اما توی یک روستا بیرون از شهر کشاورزی  رو شروع کرد تا الان که چند مزرعه داره و خودش هم فقط از راه دور نظارت می کنه. 

یاس  دانشجوی  حقوقه    و همزمان  توی یک شرکت بنر سازی کار می کرد، من هم دانشجوی اقتصاد بودم. جز ما مادر بزرگ و دایی هم جز خانواده مون به حساب می اومدن که چند محله اونورتر زندگی می کردن. دایی پارسا بیست و پنج سال بود و  دانشجوی تربیت معلم بود و با حقوقش خرج زندگی خودشون دوتا رو در می آورد. وارد خونه شدم و سلام کردم. همه جوابم رو دادن. مامان سر گوشیش بود و الیاس هم با تلفن صحبت می کرد   و یاس  هم برای مامان که سرما خورده شده بود سوپ درست می کرد. چند ثانیه به یاس خیره شدم و توی دلم گفتم.

من آسمونو واسه این غربت نمی بخشم
وقتی سقوط ما رو با هم عرشیا دیدن
تو یه فرشته بودی اما اول خلقت
بالا تو از بین دو تا کتف تو بریدن

هبوط

به حیاط کوچیک خونه رفتم و سرگرم رسیدگی به گل و گیاه هام مشغول شدم. 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 11
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دو
صبحش   توی کلاس عمومی جامعه شناسی بحثی درباره  تفاوت ایرانی و اروپایی ها شد. بلند شدم و گفتم:

یک جوکی بود می گفت توی اون دنیا همه ایرانی ها به بهشت می رن چون دنیاشون جهنم بود
می دونم خیلی ها با خنده تلخ و... این جوک رو خوندین 
حق هم دارین! بله دوستان این جوک بر خلاف ظاهر طنزش خود واقعیت
واقعیت در چه...
وقتی خانمی خسته از کارهای طولانی خانه، نق زدن و دعوا های بچه ها،

متلک های مادر شوهر تا بعد از ظهر در خانه محل آرامش عذاب می کشه و بعد اقای خانه میاد و می گه مگه چیکار کردی؟    وقتی یک دعوا طولانی بعد از روز سخت بجای تشکر یا آغوشی محبت آمیز داشته باشی
وقتی یک اقا صبح به سختی بلند می شه و از خونه بیرون می زنه، راه طولانی، ترافیک، هوای آلوده، آلودگی صوتی رو تحمل می کرد.

به سرکار می رسه و بعد از یک روز خسته کنند زیر فشار پارتی بازی، ظلم و تحقیر کلافه به خونه بر می گرده. وقتی یک دختر جوون درحالی که نسل پدر و مادر نمی تونند درکش کنند زیر خشونت برادر، تبعیض های جنسیتی داخل و خارج خونه، محدودیت های غیر منطقی بخاطر عشق کتک می خوره و قضاوت ها رو تحمل می کنه
یک پسر جوون که کار نداره،

کار نداشته باشه بهش زن نمی دن، درک نمی شه عصبانیت های نوجوانی و جوانی رو داره، در مسائل سیاسی حرفش هیچ برو نداره و تنها براش انواع دعوا و کتک و اعصاب خوردی ها رو داره. در شب وقتی این خانواده خسته به دور هم جمع می شن وضو می گیرن و رو به قبلی می ایستن و الله اکبر می گن... خوب مگه این خانواده باید برابر باشه با اروپایی ها که با صدای پرندها ها بیدار می شن و...

شاید ماهی یکبار هم کلیسا نرن و هفته ای یکبار شب دعا نخونند تازه اگه خودشون رو اهل دینی بدونند.
اون وقت این ها باهم برابرن؟! یک شکل دیگر آن مردی که در آغوش پول و قدرت در حالی که فردی رو پله نکرده و هیچ خوبه و چیزی رو فراموش نه...
بازیگری که توی ایران ازش می پرسن احساس خوشبختی می کنی؟ جواب می ده مگه بدون امام زمانم می شه؟!

وقتی زنی خسته از بداخلاقی های شوهرش با مردی جلتمن رو به رو می شه اما.... دختری که در مقابل مردی که عاشقانه دوستش داره اما وقتی اون مرد دست به سوی خط، قرمزهای خودش و خدایش دراز میکنه با همه دردی که می کشه ایستپ می ده
پسری که در مقابل شیشه های مشروب و تمسخر دوستان می گه
نه

این ها با اروپایی ها یکی هستن؟!
مردی که با پس زدن های زنش حتی به دیگری نگاه نمی کنه
زنی که با بد اخلاقی همسرش حتی به خیانت فکر نمی کنه
این ها با اروپایی ها یکی هست

همه بلند شدن و شروع به دست زدن کردن.  بعد از کلاس   افکار مختلف به کتاب خونه رفتم و چند کتاب گرفتم تا برای همایش بعدی آماده باشم. ویستا دوست صمیمیم توی کتاب خونه با دیدن من به سمتم اومد.

- عالی بود!

- ممنون!

- فردا امتحان تاریخ اقتصاد    داریم، خوندی؟

کتاب مورد نیازم رو برداشتم.

- امشب تمومش می‌کنم.

- بریم باشگاه؟ دیر شد.

سریع کتاب ها رو برداشتم.

_ بریم.

از دانشگاه بیرون زدیم به سمت ماشین حرکت کردیم که یک پسر بهمون متلک انداخت. با اخم نگاهش کردم تا رد شد. رو به ویسنا گفتم:

- اگه دستم بهش می‌رسید تحویل قانون می‌دادمش.

با تعجب پرسید:

- مگه جرمه؟!

سر تکون دادم.

- حبس یا شلاق داره.

- اوه!

سوار بنز سفید ویسنا شدیم. سویچ رو چرخوند و ظبط رو روشن کرد.

- تو چرا با این اطلاعتت حقوق نرفتی؟

در حالی که شیشه رو پایین می‌دادم گفتم:

- دلیل محکمی دارم؛ اول اینکه تاریخ رو دوست داشتم، دوم اینکه دانشگاه به این خوبی حقوق قبول نمی‌شدم.

زیر خنده زد.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سه
به خونه که برگشتم  مثل  جنگ زده ها بود. فهمیدم دوباره پسرها دعوا کردن و خودشون در رفته بودن. یکم به وضع خونه رسیدم.   انقدر خسته بودم که بعدش مستقیم به خواب   رفتم. با صدای زنگ در بیدار شدم. خواب آلود به سمت در رفتم و بازش کردم. مامان بود.

- سلام!

از جلوی در کنار رفتم  اما داخل نیومد بجاش گفت:

- سلام، بیا  آرایشگاه  وقت گرفتم.

با تعجب گفتم:

- واه مامان! موهای لخت طلاییم رو چرا کوتاه کنم؟

- کی به موهات کار داره آخه؟

- پس چی؟

- بدو دختر لباس بپوش امروز  جهاز برون صدف دختر همسایه ست  بیا نازت کنم همسایه ها پسر زیاد دارن.

خندیدم.

- بیخیال!

- بدو حاضر شو ببینم.

دیگه مخالفت  نکردم و  لباس پوشیدم و به آرایشگاه ارزون همیشگی مون رفتیم.

- سلام آزیتا خانم!

- سلام لیا جان گل  گلاب! نگاه این دختر مثل ماه می مونه.

پشت صندلی نشستم و  شروع به بند انداختن  صورتم کرد. تموم که شد  صورتم رو شستم و بدو بدو به  خونه برگشتیم تا به موقع برسیم. نمازم رو خوندم و بعد بلوز به سراغ ست  قرمزم رفتم. کلاه، عینک، جاکلیدی، کیف پول،    عروسک،  ساعت، گردنبد، انگشتر و... گردنبد و ساعت رو انداختم و کیف پول و جاکلیدی رو داخل کیف انداختم و   بعد از پوشیدن یک ست قرمز لباس های معمولیم رو روش پوشیدم   و  به خونه همسایه رفتیم. چندتا دیگه از زن ها  همسایه هم اومده بودن. با سلام و صلوات همه راهی  خونه صدف شدیم که  سه یا چهار کوچه بیشتر با ما فاصله نداشت. جهاز متوسطی داشت که  شیش ساعته تموم شد. دور هم املت خوردیم و به خونه برگشتیم.

فرداش  کلاس‌ها  که تموم شد با چندتا از بچه‌ها خوراکی و ساندویچ گرفتیم و برای پیک نیک به پارک ملت رفتیم. بساطمون رو پهن و شروع به خوش و بش کردیم. کتایون گوشیش رو به من داد و گفت:

- اسمت رو جست و جو کن.

بدون مخالفت اسمم رو زدم که صفحه بزرگی اومد. اولیش وبلاگم بود راجب بی‌بند و باری، دومیش هم وبلاگم بود سیاست، سومی آدرس اینستا و چهارمی کانال تلگرام و پنجمی کانال ایتا شیشمی کلی کلیپ به اسم من که از همایش هام بود.

- خدای من!

- بله خانم، با این‌ها کسی هم جرات آشنایی دادن نداره.

چمرانه گفت:

- واقعا نمی‌دونستی چقدر معروف شدی؟

در حالی که از کار رها تعجب کرده بودم گفتم:

- نه والا!

آسمان نگاهی به ساعت گوشیش کرد بعد بلند شد و گفت:

- بریم به همایش بچه‌ها برسیم.

ندا گفت:

- امروز روز دانش آموز؛ بریم چندتا کتاب بگیریم توی مدارس بین بچه‌ها پخش کنیم.

دوباره به دانشگاه برگشتیم و توی همایش شرکت کردیم. واقعا خوب بود! به خونه اومدم. توی راه پله داشتم با خیال راحت برای خودم آهنگ می‌خوندم که دیدم الیاس بدو- بدو پایین اومد و دوتا بازوم رو گرفت و من رو به سمت پشت راه پله کشون، در انتها به دیوارم چسبوند. من که توی شوک رفته بودم با بهت گفتم:

- وای! دیونه چیکار می‌کنی، چته؟!

انگشت اشاره‌اش رو روی بینیش گذاشت.

- هیس، چیه چهچه می‌زنی جلوی خواستگارها!

چشم هام گردتر شد.

- خواستگار؟!

این بار اون یکم تعجب کرد.

- مگه خبر نداشتی؟

نوچی کشیدم.

- مگه دیشب مامان بهت نگفت؟

دوباره نوچ کشیدم.

- چی رو؟!

خنده‌اش گرفت.

- خیلی شوتی!

من که تازه از شوک در اومدم کنارش زدم و با ذوق گفتم:

- خواستگار! من تا حالا خواستگار نداشتم!

بعد با تعجب پرسیدم:

- چرا من تا حالا خواستگار نداشتم؟!

خنده‌اش بیشتر شد و دستم رو گرفت.

- بیا بریم دیونه.

img-20210902-wa0036_zgu1.jpg

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار

نمی‌دونستم خوشحال باشم،  یا ناراحت!    دوراهی بزرگی بود، از یک طرف قصد ازدواج نداشتم و از طرفی هم...    کلافه موهام رو به هم ریختم و خودم رو تو آیینه نگاه کردم، عین دیوونه‌ها شده بودم!  تونیک نباتی با شلوار مسی پوشیدم و موهام رو با یک کلیپس یشمی  جمع کردم.  با  وقار و قدم های داشتم از پله بالا می رفتم که صدای مامان اومد.

- بله این دختر ما خیلی هنرمنده...

سر جام خشکم زد و خنده‌ام گرفت، نمی‌تونستم خودم رو کنترل کنم که یاس جلوی دهنم رو گرفت و  گفت:

- نخند اِ!

دستش رو از روی دهنم  برداشتم و گفتم:

- قبل از اینکه دستت رو روی صورت یک دختر  بذاری قبلش مطمئن شو اون آرایش نکرده ها!

به کف دستش نگاه کرد و حرصش در اومد. یکهو صدای خانومه اومد که می‌گفت:

- حالا عروس خانم کجا هستند؟

بلافاصله مامانم گفت:

- دخترم این چای چی ‌شد؟

تازه یادمون اومد چای نداریم. یاس دوید از آشپزخونه پایین سه لیوان چای ریخت و بالا اومد و به دست من داد. بسم الله گفتم و وارد شدم. یک خانم با لباس بلند   مشکی و روسری جیگری. با دیدن من خندید و من هم لبخند زدم. چای رو تعارف کردم و کنار مامان نشستم. خانمه شروع به حرف زدن کرد:

- دخترم راستش نمی‌دونم چطور بگم پسر من از شما خیلی خوشش اومده برای همین امروز مزاحم شدم تا نظر شما رو هم بدونم؛ می‌دونم که خیلی یکهویی بود و شاید انتظارش رو نداشتید.

- نه اختیار دارید فقط آقا پسرتون رو من اصلا دیدم؟ کی هستند؟ 

لبخندی زد و گفت:

- بله به گفته پسر عزیزم شما هم‌ دانشگاهی هستید... احتمالا از فامیلشون باید بدونید.  نیک رو.

چشم هام گرد شد. نیک روی پولدار رو چه به من؟!

- پسر من همه‌اش از شما تعریف می‌کنه و ذکر خیرتون همیشه توی خونه‌ی ما هست.

در حالی که کلافه شده بودم سکوت کردم. خوب که تعریف هاش رو کرد مامان گفت:

- باشه ما به شما خبر میدیم.

- چی؟ بله متوجه شدم.

بعد رفتن اون خانم نفس عمیقی کشیدم که مادرم گفت:

- چی‌شد توی ذوقت خورد؟

- خزتر از این پسر توی دانشگاه نیست!

دوباره به اتاق برگشتم، آرایشم رو پاک کردم و وضو گرفتم. بعد از نماز متوجه الیاس شدم که داخل اتاق روی تخت من نشسته بود. با دیدن نگاهم لبخند زد.

- قبول باشه!

سری تکون دادم و با نشون دادن انگشت‌هام اشاره کردم دارم تسبیحات میگم. چادر و جانماز رو تا کردم و روی صندوقچه‌ی اتاق گذاشتم و کنارش نشستم.

- خب؟

موهام رو کنار زد و با محبت پدرانه نگاهم کرد. محبتی که از بچگی بهم داشت.

- بانوی خوشگل من!

لبخند ذوق زده‌ای زدم.

- پسر رو می‌شناسی؟

- دانشجوی ترم قبل اما چون پشت کنکور مونده هم سنمه.

- اخلاقش چطوره؟

با خونسردی گفتم:

- وحشی، بی ادب!

جا خورد و بعد یکم خودش رو جمع و جور کرد.

- با این حساب جوابت...

- منفی!

چهره‌اش درهم شد و رو گرفت. چندبار دست روی ته ریش هاش کشید و گفت:

- خدای من!

- چی شده داداش؟!

با تردید نگاهم کرد و گفت:

- ببین می‌خوام یک چیزهایی رو بهت یادآوری کنم.

حالش یکم نگرانم کرد.

- بگو.

- ببین لیا، تو وضع زندگی ما رو می‌بینی و راجع به بابا هم می‌دونی؛ عزیز من با این شرایط برای دختر کم خواستگار پیدا میشه.

سکوت کرد و منتظر رفتاری از من. آروم خندیدم و دستم رو روی دست مردانه و انگشت‌های درشتش گذاشتم.

- داداش من! مگه خدا روزی کسی رو بخواد بده به این چیزها نگاه می‌کنه؟ خدا از بارون هم بخشنده تر    بارون روی سر خار و گل می باره  خدای من  کنارم می ذاره؟

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنج

خندید.

- راست می گی حق با توی.

بلند شدم و کنارش نشستم و با نشون دادن مطالب  مجله بحث رو عوض کردم:

- اینجا رو نگاه... سازندگان انیمیشن «پری دریایی کوچک» در ابتدا قصد داشتند شخصیت اصلی با موهای مجعد و فِر طراحی کنند؛ اما در سال ۱۹۸۹ گرافیک‌های کامپیوتری به اندازه کافی خوب نبودند تا بتوان با آن‌ها چنین شکلی را به مو داد. به همین دلیل برای اولین بار در سال ۲۰۱۲ و انیمیشن «دلیر» این اتفاق افتاد و پیش از این امکان آن وجود نداشت. برای یکی از سکانس‌های این فیلم که موهای شخصیت به طور کامل نمایان می‌شوند، ۲ ماه وقت گذاشته شده بود.

دست دور گردنم انداخت.

- یک سورپراز برات دارم.

هیجان زده نگاهش کردم.

- چی؟!

- کلاس فرانسوی ثبت نامت کردم.

با ذوق گفتم:

- جدا؟!

پلک زد.

- وای الیاس عاشقتم من از بچگی می خواستم کلاس زبان برم اما...

سرم رو پایین انداختم. آروم به شونه م زد.

- تو نگران پولش نباش.

چیزی توی دستم گذاشت و مشتش کرد. نگاه کردم پول بود. خواستم چیزی بگم که نذاشت و گفت:

- برو یکم تفریح کن عزیزم.

بیرون رفت. اون  روز رحلت رسول خدا و امام حسن  مجتبی علیه السلام بود.    بیرون رفتم و سیزده عدد کتاب کودک گرفتم و همینطور که می رفتم به بچه ها هدیه می دادم و بهشون تبریک می گفتم. بعد از اون به روضه خونه ویسنا این ها رفتم. مامانش با ذوق باهام سلام و احوال پرسی کرد.  خانم کبودوار که برای روضه خوندن اومده بود. دوتا روضه غم انگیز خوند. وقت اذون  بقیه سالن نماز می خوندن و من داخل اتاق کنار ایشون ایستادم و بهشون متصل شدم.  با وجود اصرار ویسنا برای موندن به یاس زنگ زدم که دنبالم اومد و برگشتیم. 

فرداش ویسنا یکم بستنی که از مراسم مونده بود برامون فرستاد. خوردیم و  به نماز جمعه رفتم یکم راجب حضرت زینب السلام الله صحبت کردن فهمیدم فاطمه که توی متوسط باهم بودیم یک النگوی طلا به قیمت هشت میلیون برای صحن حضرت زینب السلام الله داده. به خونه برگشتیم مرغ عشق سفید که تازه خریدیم چون نابالغه هنوز با ماده آبی جفت نشده پس با مرغ عشق سبز و طوطی برزیلی که باهم جفت شده بودن گذاشتیم که مرغ عشق سبز با آبی جفت شد اما طوطی هی می خواست جداشون کنه و سفید رو می زدن پس دوباره جدا شون کردیم. 

کیف دانشگاهم رو آماده کردم. آینه،  قمقمه،  نوار بهداشتی،  دستمال کاغذی،  جامدادی،  دفتر و کتاب، ماشین حساب، دفترچه یاداشت، کیف پول  تازه دانشگاه رفته بودم که خبر دادن حال مامان بد شده.  هول به خونه برگشتم و از پارسا پرسیدم: 

- مامان چی شده؟! 

سعی کرد آرومم کنه.

- نترس یکم فشارش بالا رفته.

- برای چی؟!

- با مادر دعواش شده.

مشت هام رو به پام کوبیدم.

- این مادر بزرگ چی از جون ما می خواد؟!

سرزنش آمیز گفت:

- لیا!

بی توجه بهش به سمت اتاق مامان رفتم. با دیدن من لبخند کمرنگی زد. کنارش نشستم و نگاهی به  الیاس و یاس کردم بعد گفتم:

- خودش کجاست؟!

- منظورم مادربزرگ بود.

پارسا که پشت سرم وارد شده بود جواب داد:

- قهر کرده به خونه برگشته.

سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم  و از مامان پرسیدم:

- سر چی دعواتون شده بود.

با صدای بیحالی به حرف اومد:

- چیزی نبود.

الیاس گفت:

- اتفاقا خیلی چیزی بود. مادربزرگ گیر داده  من برم اونجا زندگی کنم تا تنها نباشه. مامان هم می گه من نمی تونم از بچه هام دور باشم. سر همین دعواشون شد.

مامان برای اینکه از فاجعه جلوگیری کنه به یاس گفت:

- برو سفره ناهار رو پهن کن.

یاس بی حرف رفت و من هم برای کمک بهش رفتم.  تا بعد از ظهر حال مامان بهتر شد و از طرفی مشتری برای خونه قرار بود بیاد. پارسا پیشنهاد داده بود ما خونه مون رو بفروشیم و خونه ای نزدیک خونه اون ها بگیریم. هرچند خود مادربزرگ از همه مخالف تر بود اما مامان چون می دونست مادرش پیر شده و نیاز به مراقبت داره  پیشنهاد دایی رو قبول داشت.   مشتری اومد، یک دختر داشتن نصف من اما فهمیدم لیسانس یک پسر جوون هم داشت که مامان روی پسرش برای من کراش زد.  چون شب دیر وقت خوابیده بودم صبح رفتن به انجمن برام مثل مرگ بود.

از شدت خستگی حال صحبت کردن نداشتم. بالاخره یک پیراهن دکمه دار سفید و شلوار و روسری ستش پوشیدم با کیف سفیدم.  تعداد کمی از بچه ها اومده بودن. چادرم رو در آوردم و منتظر موندم. رحل گذاشتیم و قرآن رو شروع کردیم. بعد  یکم صحبت کردیم  تا خانم کبودوار اومد. نمازهای قضا کامل روز رو به امامت ایشون خوندیم.    وسطش گاهی خسته می شدم و یک نوبت رو نمی خوندم. چند عکس از دکور گرفتم.  اذون واقعی رو گفتن خوندیم و وسطش  راجب دنیا پس از مرگ حرف زدیم و روزی پخش کردیم که برای من این اومد.

(حاج‌قاسِم
سِید نَبود!
آیت‌اللہ‌نَبود!
دُڪٺرنَبود!
مُھندس‌نَبود
ڪلاهَم‌ٺوے‌عُمرش‌دوتاپست‌بیشتر‌ نداشت‌!
یعنے‌توے‌روزمہ‌ۍمسئولیتیش‌هم‌‌عناوین‌ متعددنبود!
حاج‌قاسم‌فقط‌یہ‌چیز‌داشت"‌اخلاص"!
فقط‌با‌همون‌اخلاص
قلب‌ میلیون‌هانفر،روٺسخیرڪرد...)

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شیش

**وهب**

رو به علی گفتم:

- وسایلت رو کامل بستی؟

در حالی که کلافه بود گفت:

- بستم.

خواستم برم سر به پدر زنم بزنم که علی گفت:

- نرو، نیست.

- کجاست؟

-   جنگل رفته.

کلافه شدم.

- چرا گذاشتی  پیرمرد  توی این بارون بیرون بره مگه دکترش نگفت برای قلبش خطرناکه!

توی صورتم براق شد.

- اینکه   از خونه ش بیرونش کنی براش بد نیست!

- من دارم شما رو از خونه خودتون بیرون می کنم؟  برادر زن عزیزم، علی جان، پدر تو بعد از دو سال هنوز مرگ  مادر و خواهرت رو حظم نکرده بیشتر موندنش اینجا مساوی با مرگش. جایی هم نمی ره چند ماه اجاره تهران می مونیم بعد بر میگردیم، هم خانواده نامزدت اونجا هستن هم من کارم اونجاست دیگه مثل الان سه روز در هفنه نمیام.

***

خواب دیدم حکومت کیش رو به من دادن همینظور که دارم می رم با یک خانواده هماهنگ شدم که بچه شون رو زودتر برم به مدرسه کیش اما وقتی بهشون گفتم من چیکاره هستم زیاد بهم اهمیت ندادن و من هم تصمیم گرفتم انقدر امپراطوریم رو با شکوه بکنم که نتونند نادیده بگیرنم. همون مدرسه هم مرکز حکومت کردم.

وقتی بلند شدم تا نیم ساعت به خواب خودم می خندیدم. اون روز شهادت امام رضا علیه السلام بود. توی دانشگاه مراسم داشتیم. وقتی برگشتم الیاس و یاس طبق معمول داشتن باهم بحث می کردن اون هم بحث سیاسی. الیاس می گفت:

-  جوان‌هایی که تو جنگ شهید شده بودند تو رژیم شاه تربیت شدند، جوان‌های حالا چی؟ اهل فلان و فلان...

یاس توضیح داد:

- نادرشاه در یکی از جنگ‌ها دید پیرمردی با رشادت و شجاعت زیادی می‌جنگد، او را صدا زد و گفت:
زمانی که افغان‌ها به ایران حمله کردند جوان‌هایی مثل تو اصفهان نبودند که جلوی آنها بایستند؟
پیرمرد گفت:
ما بودیم، اما فرماندهی مانند نادرشاه نبود!
مثل همیشه حرف یاس درست بود اما الیاس که هیچ وقت دوست نداشت کم بیاره.   یک فحش بد به یاس داد که یک لحظه هر چهار تا سر جا خشکمون زد.  یاس نگاهی به هممون  کرد  و   بعد دلخور کتش رو برداشت و از خونه بیرون  زد.  چپ چپی به  الیاس نگاه کردم و به اتاقم رفتم. 

فرداش تولد دایی پارسا بود  جعبه شکلاتی که براش گرفته بودم و   دنبال مادربزرگ رفتم و به بازار بردمش تا برای تولد دایی خرید کنه. دایی پارسا هر هفته پولی به مادربزرگ می داد که اگه چیزی غیر از اون نیازهای  اساسیش می خواد بخره با  پول سه هفته اخیر مادربزرگ یک ست گردنبد به شکل قلب و کلید برای خودش و دایی گرفت تا قلب رو خودش بندازه وث کلید رو دایی. این هدیه که با سلیقه من بود بدجور به دل مادربزرگ نشست و تا خود خونه ازش تعریف می کرد.   به خونه شون که رفتیم از شدت هم همه جایی برای نشستن ما نبود. به اتاقش رفتیم. پر از لباس مهمون  ها بود.

کجا لباس هام رو بذارم؟

- زیر تختش بذار.

لباس عوض کردم و شنلم رو درست کردم.  کلا یک شنل کرم پوشیده بودم که دور بدنم می چرخید و شال نقره ای  که دور تنم پیچونده بودم.    ویسنا هم یک مانتو مشکی و شلوار دودی با شال یخی انداخته بود و آرایش  سفید، مشکی کرده بود که با اون رژ و رژ گونه مشکی حسابس زشت شده بود اما  الیاس که خوشش اومده بود با خنده گفت:

- چرا تو یکم آرایش نکردی  لیا؟

- همه داداش دارن ماهم داداش داریم.

همون موقع پارسا با ذوق وارد شد.

- لیا بیا می خوام چیزی رو بهت نشون بدم.

یاس گفت:

- ماشاالله به ادبت؛ حالا ما هیچی به خواهرت سلام میکردی.

دایی چپ چپی نگاهش کرد و گفت:

- اصلا به توچه!

بعد با ما جز یاس سلام و احوال پرسی کرد و دست من رو گرفت.

- بیا دیگه.

همراهش بیرون رفتم. یک دفعه نگاه ها به سمتم برگشت.  بدون اینکه هل بشم سرم رو بالا گرفتم و به تم سیف سرویس خاکستری، سفید، طلایی تولد خیره شدم. یکی شون گفت:

- وای هلیا ببین چقدر شکل تو هست.

به سمت دختری که نیم خیز از شوق نگاهم می کرد برگشتم. صورت کشیده سفید، چشم های  کشیده مشکی، اجزای صورت ریز، موژه های کشیده و موهای صاف مسی.   یک مانتوی شیری رنگ پوشیده بود با شلوار و کلاه استخونی، مانتوش یقه دار  بود و گردنش رو نشون نمی داد،  دندون هاش از سفیدی برق می زد و النگوهای طلاش از زیر آستینش بیرون ریخته بود. پارسا گفت:

- می خواستم همین رو نشونت بدم.

الیاس که تازه رسیده بود ذوق زده گفت:

- حتی لباس هاتون یکم شکل منه.

دختر بلند شد و با ذوق از نزدیک به من نگاه کرد.

- فقط چشمش رنگیه!

بعد دست انداخت موهام رو ببینه که خودم رو عقب کشیدم. 

- نکن!

- یکخورده مذهبی تر!

همه خندیدن. یاس دم گوشم گفت:

- شاید این هم...

بی صدا خندیدم و دستم رو سمتش دراز کردم.

- لیام!

با ذوق باهام دست داد.

- اسمش هم مثل منه!

باهم نشستیم و به حرف زدن مشغول شدیم.  دایی  آهنگ گذاشت و یک دفعه  سی در صد از بچه ها  وسط پریدن و بقیه براشون دست می زدن.

دنبالت میام قدم قدم توو کوچه های شهر
تو یه دیوونه عاشق میخوای من خودشم
قشنگه سادگی هات جاذبه داره خنده هات
عصبیم میکنه چشات بس که به صورتت میاد

یک پسر اومد کنارم نشست.

- سلام!   مهدیم!

توی دلم گفتم ممنون من هم حضرت مریمم اما جوابش رو با یک سلام آروم دادم. 

- شما از  اقوام پارسا هستید؟

من اون دستاتو میگیرم انگار بار اوله
میبندی چشامو میگی کیم میگم عشقمه
خزر چشای تو جاده چالوس موی تو
نه بیخیال شمال بزن بریم لب کارون منو تو

در حالی که اصلا علاقه به هم صحبتی باهاش نداشتم یک بله پروندم بعد به سمت هلیا که کنارم نشسته بود و داشت دست می زد برگشتم.

- حالا بگو دیگه چه خصوصیت هایی داری که  شبیه هم باشه؟

دختر خجالتی جذاب لعنتی
عمرا اگه دنیا مثل تو رو بیاره
بازم مثل قدیم عاشق و معشوق همیم
تب عشقمونو تابستون نداره

اون  هم که هنوز توی هیجان ماجرا بود به سمتم برگشت و مشغول صحبت شدیم.   فهمیدم خصوصیت های  رویا پردازی، شیرین زبونی و مهربونیمون بهم رفته، خیر سرم، اما من  معدب و زرنگ تر بودم و  هلیا قشنگ تر صحبت می کرد. بسته دیگه زیاد خوبی هام رو گفتم الان چشم می خورم بهتر یکم از   خودش بگم. هلیا  بیست و شیش ساله، اهل  رامسر بود.

دیگه دست خودم نیست خبر داری چی کردی
رد میده دلم وقتی که اینجوری میخندی
توی یکی یدونه منم مثل تو دیوونه
میخوام داد بزنم عشقمونو دنیا بدونه

توی یک خانواده سه تایی با  دو برادش زندگی می کرد.

- پدر و مادرت کجا هستن؟

- هر دو فوت کردن.

- وای خدا بیامرزشون!

پرسید:

- تو پدرت چی شده؟

دختر خجالتی جذاب لعنتی
عمرا اگه دنیا مثل تو رو بیاره
بازم مثل قدیم عاشق و معشوق همیم
تب عشقمونو تابستون نداره

(دانیال  هندیانی، دختر  خجالتی)

هنوز سیر نشده بودن  و یک آهنگ دیگه گذاشتن. 

-  اون هم فوت کرده.

- توهم دوتا داداش داری، هر دو مجرد هستن؟

- آره، تو چی؟

با شیطنت گفت:

-  یکی مجرد یکی متاهل، اولی  بیست و نه سالشه، دومی  بیست و پنج سالش.

مامان  بلند گفت:

- الان همسایه ها  شکایت می کنند!

دایی پارسا سریع  ظبط رو خاموش کرد.

- راست می گه الان که وقت رقصیدن نیست وقت کیک!

همه هورا کشیدن.  پشت میز نشست  و کیک دو طبقه که طبقه پایینش خاکستری و بالاش سفید بود و یک گل بزرگ روش بود  رو از روی میز سیف سرویس برداشتن و روی میز مقابل  پارسا گذاشتن.  مادربزرگ  چاقویی که با ربان خاکستری، طلایی  تزیین شده بود دستش داد اما  یکی از پسرها گفت:

- بابا رقص چاقو.

الیاس چاقو رو از دست پارسا کش رفت و  رو به جمعیت گفت:

- کی پایست؟

تقریبا پنجاه درصد جمعیت دستشون رو بالا بردن که بیشترش دختر بودن. یاس چاقو رو از دست الیاس گرفت و خودش وسط رفت و به پسری که نزدیک ظبط بود گفت:

- بذار آهنگ رو!

آهنگ گذاشته شد و یاس   به صورت هندی می رقصید.   دایی پارسا برای اولین بار با محبت به یاس خیره شد و دخترها هم  محو رقصش بودن.  خوب که رقصید چاقو رو به ویسنا داد. ویسنا بلند شد و  جوری شروع به رقصیدن کرد که نگاه همه پسرها بهش بود، بعد چاقو رو به  مامان داد که مامان  روی صورتش زد.

- واه مادر!

همه خندیدن  و یکی  از دخترها چاقو رو گرفت. در حالی که از رقص های طولانی شون خسته شده بودم رو به هلیا گفتم:

- چی شد که خانوادت فوت کردن؟

- تصادف کردن.

- آخه، مسافرت بودن؟

سر تکون داد.

-  آره، با یک رینو تصادف کردن، زن و مردی که سوار ماشین بودن هم کشته شدن.

- آخ!

سقلمه ای به پهلوم زد و گفت:

- البته اون ها بهتر، شنیدم مرده با زن دومش بوده. 

قصه بنظرم خیلی آشنا اومد.

- ببینم اسم اون هایی که باهاشون تصادف کردن چی بوده؟

- اسمشون رو که نمی دونم اما فامیلشون داوودی بوده.

چند ثانیه نگاهش کردم بعد زیر خنده زدم. با تعجب پرسید:

- چی شد؟

خندیدم.

- هیچی!

تا آخر تولد هر وقت یاد این ماجرا می افتادم خندم می گرفت.

اتفاقا فردا همون روز امتحان داشتم. پشت میز نشستم و شروع به خوندن کردم. صبحش داشتم به دانشگاه می رفتم برای خرید غلط گیر  ﺩﻭﺑﻠﻪ ﭘﺎﺭﮎ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ..ﯾﻬﻮ ﺩﯾﺪﻡ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺑﻠﻨﺪﮔﻮ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ:

- راننده دویست و شیش!

ﺁﺏ ﺩﻫﻨﻤ رﻮ ﻗﻮﺭﺕ ﺩﺍﺩﻡ و ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺩﯾﺪﻡ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ
ﻭﺍﻧﺘ. گفت:

- ﺧﺮﺑﺰﻩ ﻣﺸﻬﺪ ﺩﺍﺭﻡ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﯼ؟
نفس عمیقی کشیدم.  ملت دیوانه شدن!   به دانشگاه که رسیدم بنظرم اومد ویسنا یکجوری.

-    چیزی شده دختر؟

چند ثانیه با تردید نگاهم کرد بعد گفت:

- نه، کلاس بریم.

بعد بی توجه به من راه افتاد اما من هنوز بهش مشکوک بودم. امتحان رو دادیم و نسبتا خوب بود. بیرون اومدیم  و به سیف سرویس رفتیم. غذا  پلو مرغ بود. ظرف خودم رو گرفتم و رو به روی ویسنا نشستم.

- ویسنا چی شده؟

سعی کرد خودش رو خونسرد نشون بده.

- چی باید بشه؟

86c03a2d39a3b398e0929f78b38b2aa1_pzov.jp

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفت

- هیچی. همینجوری پرسیدم حالا اگر  نمی‌خوای  بگی هم مشکلی نیست!

در سکوت غذا رو خوردیم و جدا شدیم    اما فکر من هنوز پیش حالش موند  بود. فیلم تسخیر شده چهار رو دیدم واقعا فوق العاده بود. تموم  که شد به ویسنا زنگ زدم. انگار حالش بهتر شده بود! یکم  احوال پرسیدیم بعد گفتم:

- نمی گی ظهر چی شده بود؟

- راستش نمی‌خواستم بهت بگم  ولی بهم پیشنهاد همکاری دادن اما  ما با هم دوست هستیم من بهشون گفتم که بدون تو حاضر نیستم...

هنوز حرفش تموم  نشده بود که وسط حرفش پریدم:

- از نظر من عیبی نداره ها!

- نه دیگه من که گفتم بدون تو نمیرم.

- چاکر داداش!

خندید.

- مخلصیم!

-خدانگهدار.

تلفن رو قطع کردم که  صدای الیاس اومد:

- لیا ، لیا خانوم کجایی؟ بیا خوش‌خبری!

- جانم داداش چی شده؟ چه خوش‌خبریی؟ 

-  والا منم نمی‌دونم  ولی    یک بسته برات رسیده بازش کن تا با هم ببینیم.

اولش یکم متعجب شدم یعنی چی؟ کی می‌تونه بسته برام فرستاده باشه؟ بسته ‌رو گرفتم و باز کردم. داخلش یک  نامه بود. هر دو شروع به خوندنش کردیم.

(تقاضای همکاری ما با  شما سرکار خانم لیا داوودی

به عنوان مجری برنامه از شما دعوت می‌شوند در این حرفه حضور پیدا کنید و مصاحبه‌ای داشته باشیم.)

با تعجب بهم نگاه کردیم.

- من؟ چرا؟

- از من می پرسی؟ تو از کجا با این ها آشنایی داری؟ با گنده گنده ها می پری ها!

- من  هیچ فردی رو از صدا سیما نمی شناسم.

صدای جیغ‌ زنی  توی کوچه بلند شد:

- اون زنکه    کجاست؟ هوی کجایی؟ بیا ببین چه بلایی سر زندگی ما آوردی.

پنجره رو باز کردم و مهبوت بهش نگاه کردم. بقیه همسایه ها هم کله شون  بیرون بود.

انگشت اشارش رو به سمت مامان من گرفت.

- تو... همش زیر سر توی.

شوک به سمت مامان برگشتم که بیچاره هاج و واج نگاهش می کرد.

- تو شوهر من رو لو دادی.

هنوز همه گیج بودیم و زن ادامه داد:

- از خونه تو به پلیس زنگ زدن مطمئنم.

ما هنوز محبوت بودیم که از پنجره اتاق پسرها صدای الیاس اومد:

- من لو دادم.

اینبار نگاه ها به سمت اون برگشت. ادامه داد:

- برای چی نباید یک تریاکی رو لو بدم؟ من به شوهرتون هم گفتم، در اضای همسر دومش من هم لوش نمی دم اما اون قبول نکرد.

مامان گفت:

- همسر دومش رو چیکار داری؟!

سریع توضیح داد:

- هیچی به خدا اما دختر ده ساله رو عقد کرده من هم گفتم اگه طلاقش ندی هم معتاد بودنت هم غیز قانونی عقد کردن دختر نابالغ رو لو می دم.

پشتش در اومدم:

-  خیلی کار خوبی کردی! حالا چی خانم؟

- ازت شکایت می کنم.

الیاس خندید.

- برو شکایت کن.

رو به همسایه ها گفت:

- نمایش تموم شد.

بعد رو به ما کرد.

- داخل بریم بزاریم این هر چقدر می خواد داد و بیداد کنه.

به داخل برگشتیم و صدای اون زن هم قطع شد. با خودم فکر کردم الیاس چقدر آقای که تا آخر دنبال کار نجات یک دختر رفت   اما من باشم الکی الکی کنارگیری می کنم.  صبح مامان بیدارم کرد.

- لیا یک خانمی اومده می گه از صدا و سیمای.

نیم خیز شدم.

- صدا  و سیما؟!

- آره والا!

- صدای و سیما با من چیکار داره؟

- پاشو برو ببین دیگه.

بلند شدم و به سمت کمد رفتم.

- الان حاضر می شم.

- من هم می رم ازشون پذیرایی کنم.

مامان بیرون رفت و  من هم یک هودی دودی با شلوار لی پوشیدم. موهای لخت طلاییم رو  به عقب انداختم و  با یک کش موی مشکی بستم و بیرون رفتم. یک دختر سفید با مانتو و شلوار ماشی و شال استخونی  نشسته بود که با دیدن من بلند شد.

- سلام خانمی!

لبخند زوری از این دختر خاله شدنش زدم.

- سلام عزیزم!

هر دو نشستیم. مامان به بهانه پذیرایی داخل آشپزخونه  رفت و دختر گفت: 

- من از اون برنامه  ای اومدم که به شما پیشنهاد منشی شدن داد.

- آهان!

و احساس کردم استفاده از این کلمه در این زمان چقدر بده. راجب حقوق و مزایا، شرایط کار و... صحبت می کرد و    سکوت گوش می کردم. 

- خوب من باید چیکار کنم؟

با لبخند به جلو خم شد.

- بهتر دیداری با کارگردان این مجموعه داشته باشید.

یکم فکر کردم بعد گفتم:

- چرا که نه!

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشت

فردا به مشهد می‌رسن.

خواستم کلاس بذارم.

- پس من پس فردا ساعت پنج بعد از ظهر شما رو می‌بینم.

لبخند زد و منتظر مامان موند. کارها که تموم شد به حموم رفتم تا برای تیرگی سر زانو و آرنجم کاری انجام بدم. یک قاشق غذاخوری ماست و سرکه رو قاطی کردم و روی تیرگی‌ها زدم. یک ربع، بیست دقیقه‌ای مشغول شدم شستمش. چند روز بود این کار رو می‌کردم تا مشکلم حل بشه. فرداش طبق برنامه ریزی که داشتم، به هلال احمر رفتم و برگه‌ی اهدای عضو رو پر کردم. راه برگشت دیدم یک نفر صدام میزنه. به سمت صدا برگشتم که یک دختر آشنا رو دیدم. تا به من رسید با ذوق گفت:

- سلام، شما لیا داوودی هستید؟ من خدیجه داوودی هستم. 

منکه از اول دختر عموم رو شناختم گفتم: 

- سلام، نفسمی دختر مگه میشه یادم نیاد!

همدیگه رو بغل کردیم و حال خانواده‌ها رو پرسیدیم. گفتم:

- بریم پارک راحت صحبت کنیم.

قبول کرد و به پارک نزدیکی که می‌شناختم رفتیم. گفت:
- چه خبرها؟ چکار می‌کنی؟

- تو چه خبر؟ شوی نداری؟

خندید.

- نه بابا هنوز    چهار سال هم رو ندیدیم. دانشگاه میری؟

با افتخاره گفتم:

- بله، اقتصاد،    دانشگاه شریف.

خدیجه چهار سال از من بزرگ تر بود و همون سال که دور شدیم دانشگاه آزاد رشته، فلسفه قبول شده بود.
- به،    به مبارکه! شیرینی رو رد کن بیاد.

بعد با لحن مهربون تری ادامه داد:

- موفق باشی! الهی عاقبت به خیر باشه!

- مرسی! اینجا چیکار می‌کنی؟

- برای رسیدگی به مناطق محروم همراه گروه جهادی اومده بودم.

- خدا خیرتون بده!

یکم که حرف زدیم ازش خواستم به خونه مون بیاد اما چون می‌دونست اومدنش برای مامان یادآوری روزهای بد هست نیومد. شماره هامون رو رد و بدل کردیم و رفتیم. برنامه دومم رفتن به مکان انجمن و آماده کردن برای مراسم فردا بود. با بچه‌ها رو بوسی کردیم و شروع به تزیین. با بادکنک های بنفش و عنابی، برای فردا آماده کردیم. روزی و لوازم پذیرایی هم آماده توی آبدار خونه گذاشتیم. 

- بچه‌ها همه چیز آماده شده، طبق برنامه ریزی مون هم حدود صد و چهل و خورده‌ای باید جمعیت بیاد. 

رو به حنانه، گوینده‌ی حرف گفتم:

- ان شاءالله! بچه‌ها من فردا یک کاری دارم فکر نکنم به جلسه برسم اما سعی می‌کنم خودم رو به نماز برسونم. لطفا عکس ها رو برام بفرستید.

همه قبول کردن.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  نهم

تازه به خونه رسیدم که دندون درد ناحسابی بهم هجوم آورد. کلافه تیکه یخی برداشتم و روی پشت دستم کشیدم تا بهتر شد. بعد کوله دانشگاهم رو برداشتم و برای فردا آماده‌اش کردم.  دستمال کاغذی و دستمال مرطوب، پد لاک پاک کن، پوشه برگه‌ها، جامدادی و وسایل داخلش، کلاسور و دفتر کتاب‌ها، بطری آب، پد بهداشتی، شونه و آینه، جا کلیدی و کلیدهای مهم، دفترچه برنامه ریزیم و دفترچه یادداشت. تا ساعت یازده شب هرکدوم به کاری سرگرم بودیم. مامان حساب کتاب‌های ماهانه رو انجام می‌داد.

الیاس توی اتاق یواشکی با تلفن حرف میزد و من نمی‌دونستم کیه، یاس سرما خورده و توی اتاقش خوابیده بود و من پرستاریش رو می‌کردم. برای شام هم رولت مرغ درست کردم که هرکاری می کردیم جز  الیاس که فهمید چطور تیکه می شه تیکه نشد و مجبور شدین مثل ساندویچ بخوریمش، البته یاس هم  مزه رو حس نمی کرد.   بعد از آخرین کلاس به اون محلی که قرار بود رفتم. کافه خلوت بود اما نمی‌دونستم دقیق کجا برم که یکی از گارسون‌ها گفت:

- خانم داوودی؟

نگاهش کردم.

- بله.

- میز شماره پنج منتظر شما هستن.

سر تکون دادم.

- ممنون!

به اون سمت رفتم و آقایی که منتظرم بود بلند شد. یک مرد جوون، قد کوتاه، پوست سفید و چشم‌های آبی با موهای مشکی، نگاه نافذ و صورت روشن داشت. 

- سلام!

- سلام خانم، بفرمایید!

پشت میز نشستم. گارسون اومد تا سفارش بگیره. 

- من میکس موز شکلات می‌خورم.

به مرد نگاه کرد.

- همون.

گارسون که رفت مرد به سمت من برگشت و گفت:

- نظر اجمالی تون چیه تا من توضیحات اضاف بدم.

- ببینید آقای...

فامیلش رو یادم نمی‌اومد.

- پدرام صدام کنید.

(شخصیت خیالی)

- آقا پدرام من باید یکم راجع به این موضوع اطلاعات داشته باشم تا بتونم نظری بدم.

سر تکون داد.

- حق دارید.

منتظر نگاهش کردم که کمی به جلو خم شد.

- ببینید خانم داوودی، من مجری جدید صدا و سیما هستم و کارگردان این برنامه تصمیم داره وضع کنونی مردم رو به اجرا بکشه اما برای این کار نیاز به مجری همراه دارم.

- خوب ما مجری‌های خوبی مثل آقای مدیری داریم.

خندید.

- خوب آقا مدیری به برنامه ما فکر نکنم بیان. بعدش ما چون تازه این برنامه رو راه انداختیم اعتمادی جلب نشده.

img_20210905_071856_835_g04f.jpg

عکس رولت گوشت دستپخت لیا

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 7
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  دهم

همون موقع پشت سرش چشمم به مامان یاس افتاد که برای گدایی وارد رستوران شد.  روم رو گرفتم تا متوجه من نشه. کارگردان،  مجری انگار منتظر این سوال بود که شروع کرد:

- این برنامه در سه قسمت انجام می شه، یک سلام و روز بخیر که همراهش کلیپ هایی که برامون فرستادن رو پخش می کنیم، یک نمایش از مجری ها و در آخر یک سخنرانی از مجری دوم.

یکم فکر کردم.

- لباس؟

- به انتخاب خودتونه.

احساس کردم جوابم باید مثبت باشه اما کلا دوست داشتم سر هر تصمیمی یکم فکر کنم تا هیجانم از بین بره و منطقی تصمیم بگیرم.

- روش فکر می کنم.

اشاره که به سفارش ها که متوجه نشدم چه زمانی آورده بودن.

- بفرمائید!

تموم که شد خداحافظی کردیم و دنبال کارمون رفتیم. خودم رو به انجمن رسوندم خانم سخنران به امام جماعت ایستاده بود و یکی از بچه ها به اسم لیلا کنارش ایستاده بود تا نماز درست بشه بقیه هم پشتشون. داشتم اقامه می گفتن که همه دنبالشون ایستادیم. راه برگشت یک لاک اکلیلی آبی روشن چشمم رو گرفت. با ذوق گرفتمش و به خونه برگشتم. در طول راه فکر می کردم با چی باید ستش کنم. شب با ویسنا بیرون رفتیم تا بستنی بخوریم. روی یک نیمکت رو به روی آبمیوه فروشی  نشسته بودیم و در حین بستنی خوردن ماجرا مجری رو تعریف می کردم که یک دختر به سمتمون اومد. 

- ببخشید دوستان... 

نگاهش کردیم. لبخند زوری روی چهره کلافه ش نشست. 

- نامزد من رو ندیدین؟  

ویسنا گفت:

- کدوم؟ همون که قدش بلند بود، بازو داشت، چشم هاش گیرا و مشکی، موهاش فندقی بود؟

دختر چند ثانیه نگاهش کرد بعد لبخند واقعی تری روی لبش نشست. 

- اون رو ول کن، اینی که می گی کجاست؟

از خنده غش کردیم. تا وقتی که گمشدش پیدا بشه کنارمون نشست و باهم صحبت کردیم. اسمش گلشاه بود، سی ساله و تازه نامزد کرده بود. گلشاه سبزه، قد بلند با چشم های بنفش و موهای نیمه باز شرابی که از زیر شال سفیدش بیرون زده بود، مانتو ایستاده مشکی با ساق دست های مشکی پوشیده بود با شلوار ستش. توی چشم هاش افسردگی رو می دیدم، انگشتری با نگین دودی دستش بود که گفت انگشتر نشونش هست. توی دست دیگه ش هم انگشتر بود.

نامزدش    چهار سال از خودش بزرگ تر بود و اسمش تیام بود. تیام قد کوتاه داشت و بد هیکل بود. پوست سفید، چشم های مشکی و موهای مشکی داشت. تیام رفتار آرومی داشت اما زرنگی از وجودش می بارید. شماره ها رو رد و بدل کردیم و رفتیم. عیدی ها رو خریدیم و به خونه برگشتیم. انقدر خسته بودم که نیم ساعته خوابم برد. فردا همه خونه مادربزرگ رفتن. اسم مادر بزرگ  تکتم بود اما ام عبدالله به اسم همسر امام سجاد علیه السلام صداش می زدن. من معمولا سعی می کردم خونه شون نرم چون...

مادربزرگم معتقده تبعیض قائل نمیشه بعد مدل قربون صدقه پسر خاله هام رفتنش؛
درد و بلات تو سر خواهرت؛
درد و بلات تو سر دختر خالت؛
درد و بلات تو سر کل زنای اقوامت؛
درد و بلات تو سر کله بابات و دامادای دیگه؛ تهشم اگه دردی موند برای هرکی میگه من «تبعیض» قائل میشم.
مادر بزرگم فرصت نداشت تغییر کنه ولی بچه هاش نخواستن پس اگه والدت ناآگاهه خودتم گندشو در آوردی بفهم ازونام وضع بدتری داری چون اونا نتونستن تو نخواستی...!
سهند راد 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازده

***دانای رمان***

ایمان برادر بزرگم مثل همیشه  در  طبقه پایین روی من و رامین قفل کرد و  خودش پیش اون دختر رفت.

چنگ هلیا  صفحه کاغذ رو از جا در آورد. بیشتر از این نمی تونست به خوندن خاطرات نوجوونیش ادامه بده.   حتی دوست صمیمی نداشت چون اون ها از مذهب دروزيه بودن  هر کسی برای دوستی بهش نزدیک می شد بخاطر کنجکاوی بود.

(پيروان فردى كه ملقب به درزى (خياط) بوده و گويا نام وى محمد بن اسماعيل و به قولى ايرانى الاصل وملقب به نشتكين بوده است و در آغاز از باطنيان اسماعيلى به شمار ميرفته است .)

از اون طرف مادر لیا نزدیک  خونه چیزی رو دید. دقت کرد و مادر یاس رو شناخت. عصبانی به سمتش رفت که   چشمم به مرد کت و شلواری افتاد  که از شیشه ماشین به جایی پشت سرش خیره شده بود. نگاه مرد رو دنبال کرد و لیا که خسته و هن هن کنان می اومد رو دید. دوباره از شیشه ماشین گرون قیمتی که حتی اسمش رو نمی دونست به مرد که هنوز محو بود زل زد. وقتی به خودش اومد خبری از مادر یاس نبود.

چمران کوچیک ترین عموی لیا به اون نگاه می کرد و با خودش فکر می کرد  که این دختر نه به پدر و نه به مادرش رفته بلکه شباهت غریبی به مادر بزرگ پدریش داره. با این یادآوری اشک توی چشم هاش حلقه زد و سرش رو روی فرمون گذاشت. با وجود وضع نسبتا خوبی که بعد از کلاه برداری های برادرش پیدا کرده بود هنوز  اون لحظه که  بدهکارها دم در ریخته بودن و یکی شون مادرش رو طوری هل داد که به پهلو روی پله ها افتاد و  بعد از ناله (یا  زهرا) اون زن ضعیف جان سپرد.

***

مامان گفت:

- مادر بزرگ یک مستاجر تازه گرفته.

- مگه خانم محجوب رفت؟

- آره مادر مهلت اجاره ش تموم شد.

براشون چای ریختم و آوردم.

- بعد مستاجر جدیدشون کیه؟

- یک خانواده چهار نفری هستن. آقا گلفم با دامادش، پسرش و نامزد پسرش.

- پس زن و دخترش چی؟

الیاس با خنده گفت:

- خانواده جالبی هستن! یکبار پسرش داشته همشون رو می آورده مشهد سر راه تصادف می کنند و دختر در جا تموم می کنه مادر هم میره کما و سه ماه بعد فوت می شه. دامادشون می بینه حال روحی شون خیلی بده کنارشون می مونه و پسر رو هم نامزد می دن مگه بهتر بشه.  

- آدم چه چیزهایی که نمی شنوه!

مامان گفت:

- فردا نامزد پسر می خواد بیاد خوبه بیای باهم آشنا بشین.

- فردا هم می خوان به اونجا برین؟

از نگاه مامان معلوم بود جوابش آره هست. پوفی کشیدم.

- باشه.

تا فردا به پیشنهاد مجری فکر کردم اما به نتیجه ای نرسیدم پس تصمیم گرفتم استخاره آنلاین بگیرم.

(انجام نده

بد است حرف شما پیش نمی‌رود و زمین خواهید خورد.)

سعی کردم حجت رو به خودم تموم کنم و دیگه روی اون تصمیم فکر نکنم پس حاضر شدم تا به خونه مامان بزرگ برم. به اونجا که رسیدیم دایی پارسا به استقبالمون اومد. روبوسی کردیم و داخل رفتیم. مامان بزرگ با قربون صدقه به استقبال نوه های پسرش اومد و با همون قربون صدقه و یک جواب سرسری به من داخل بردشون. مامان رو به من گفت:

- چیزی نگی ها.

سر تکون دادم و چیزی نگفتم. داخل رفتیم و نشستیم مادر بزرگ رو به دایی گفت:

- برو به خانواده آقا گلفم بگو تشریف بیارن ناهار رو اینجا بخورن.

دایی پایین رفت. نگاهی به خونه مادر بزرگ انداختم. یک خونه حدود سیصد متری که طبقه بالا دویست و سی متر بود. دو خوابه با یک آشپزخونه دلوا. حیاط خونه هم پر دار و درخت بود و ست خونه بلوطی، استخونی بود. در باز شد و چند نفر یاالله یاالله گو وارد شدن. اقا گلفم مردی حدود چهل ساله بود که چشم های یشمی و مو و ریش های کاراملی داشت.

پسرش که از معرفی مادربزرگ فهمیدم اسمش علی چشم هایی مثل پدرش، زگیلی روی صورتش و نگاهی سرد داشت. نامزدش نازنین ابرویی تتو کرده، موهایی رنگ شده کاراملی، چشم های نقره ای، مانتو شرابی که جلوباز و زیرش بلوز مشکی پوشیده بود و نگاه وحشی داشت. نفر بعدی دامادشون بود. مرد سفید، چشم آبی که یقه شیخی بسته بود و دماغ نسبتا بد شکل، دستبندی بدست، سیوشرت به تن بود و مادر بزرگ اضافه کرد که ایشون یعنی وهب خان سید هم هستن.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت  دوازده

یکم که نشستن و سرگرم گفت و گو شدیم. متوجه شدم که دور چشم آقای گلفم کبودی قابل توجه ای داره که نگرانم کرد نکنه مریضی داشته باشه.    مادربزرگ رو به وهب خان گفت:

- نه نه شما دست به آچارت خوبه، این دهانه کولر ما یکم مشکل پیدا کرده می شه درستش کنی؟

وهب خان گفت:

- بله مادر جان حتما.

پارسا با لحن شوخی گفت:

- والا من که فرق پیچ گوشتی و چنگال رو نمی فهمم!

همه خندیدن من هم به شوخی نوچ نوچی کردم که مادر بزرگ رو ناراحت کرد.

- پسرم پارسا گل، فرشته مرد خونمونه و از همه با ارزش تر! درد و بلات بخوره توی سر اون هایی که می گن تبعیض قائل می شم!

نفسم رو با صدا بیرون دادم و نگاه از جمع گرفتم.   الیاس برای عوض کردن جو گفت:

- آبجی اگه می شه شما جعبه رو برای وهب خان ببر.

- چشم داداش!

دوباره مادر بزرگ گفت:

- اگه می شه چیه؟ تو مردی دستور بده.

با قدم های تند به سمت انباری رفتم تا بیشتر از این چیزی نشنوم. همین کارهای مادربزرگ باعث شده بود من اولین عشقم رو با وجود سطح پایین افکارش مثل یک پادشاه ببینم و...

سهم من از زندگانی هیچ بود      
    دل به هرکس خوش نمودم پوچ بود              
  درد تنهایی قلبم راشکست                   
   روزگارم برخلاف ارزوهایم گذشت      
    یک شبی عاشق شدم            
     شبها پشیمانی گذشت 
سرگذشت دیگران عبرت نشد          
     خود شدم عبرت برای دیگران 

دهان کولر هال در اصل داخل هال نبود داخل آشپزخونه بود. وهب خان روی صندلی منتظر من ایستاده بود.

- کدوم رو؟

- چهار سو.

پیچ گوشتی رو بهش دادم. مشغول باز کردن دهان شد که ناخودآگاه به حرف اومدم:

- فوت نامزدتون رو تسلیت می گم!

همینطور که مشغول بود گفت:

- خدا رفتگانتون رو بیامرزه! سه سالی هست گذشته.

- او!

در همون حال لبخند کوچیکی زد.

- شنیدم برای خانواده همسرتون چیکار کردین، خدا خیرتون بده!

- در اصل وظیفه م بود! حال روحی چمران اصلا خوب نبود دلم نیومد تنهاشون بذارم.

به آخرین پیچ رسید.

- خیلی دوستش داشتین؟

دهان کولر رو از جا در آورد.

- خیلی! می شه این رو بگیرین؟

جعبه رو کناری گذاشتم و دهانه رو گرفتم و روی سنگ اپن گذاشتم.  نگاهم به آشپزخونه خورد. کی باورش می شه توی این  آشپزخونه بیشتر خاطرات عاشقی من رقم خورده؟

‌هـیچـوقت بـه کـَسی که دوستش دآری
پیـشنـهـآد پوشیدن لبـاس مـَردونـه ی چهـآرخـونه‌نـَده. .

هـیچوقت بـرآش هـِدیه لـباس  
چهآرخونه‌نـَخر..
از هـمونآیی که آستینش تـا مـیخوره 
از هـمونآیی که بهش عـَطر تلخ میزنه
 ازهـمونآیی که با رنگ شـلوارش سِت
 میکنه،
از هـمونایی که اون لبـآس فقط به اون میاد 
آره درست هَمونی که بعد رفتنش 
فـکر کردن بهش دیونَت میکنه..

پایین اومد و دهانه رو برداشت و روی زمین نشست. من هم رو به روش نشستم.

- چطور باهم آشنا شدین؟

- یک خواستگاری سنتی بود. قرار شد دو سال عقد باشیم بعد بریم سر خونه و زندگی مون اما چهار ماه بعد از عقدمون اون اتفاق رخ داد.

- آخه!

جعبه رو برداشت و خودش شروع به گشتن کرد پس بهتر دیدم بیشتر نمونم و بیرون زدم. به اصرار مادربزرگ شب اونجا موندیم. من که خوابم نمی برد و همش به پیشنهاد اون مجری فکر می کردم از طرفی هم یاد استخاره استرسم می داد. دست به گوشی بردم تا دوباره استخاره بگیرم نه برای اون کار آخه نمی شد اما برای اینکه یک حرفی بیاد آروم بشم.

هرگز انجام نده

نتیجه کلی:

بسیار بد است با این کار ناخواسته به حقوق دیگران تجاوز می‌کنید حتما ترک کنید.

نتیجه ازدواج:

اقدام نکنید که به شدت پشیمان خواهید شد.

نتیجه معامله:

اقدام نکنید که اصلا به نفع شما نیست و متحمل ضرر خواهید شد.

سوره:

مائده

1537975112303205_ncah.jpg

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  سیزده

هر وقت خونه مادربزرگ بودیم بیشتر  یاد عشق از دست رفتم می افتادم.

اگر دری میان ما بود، می کوفتم درهم می کوفتم
اگر دیواری میان ما بود، بالا میرفتم پایین می آمدم فرو میریختم
اگر کوه بود، دریا بود، پا می گذاشتم بر نقشه‌ی جهان و نقشه‌ی دیگری میکشیدم
اما میان ما هیچ نیست
هیچ
و تنها با هیچ، هیچکاری نمیشود کرد...

شهاب_مقربین

 تازه خونه رسیده بودیم که تلفن زنگ زد. مامان جواب داد و تا موقع ما لباس عوض کردیم. بیرون که اومدم با اشاره مامان به آشپزخونه رفتیم.

- جانم!

- لیا برای خواستگاری زنگ زده بودن.

ابروهام بالا پرید.

- کی بود؟

- نمی دونم اما گفتم فردا بعد از ظهر بیان.

سر تکون دادم.

- خوبه اما خوب توضیحی ندادن؟

- پسر بیست و چهار سالشه، لیسانس اقتصاد داره، توی یک کارخونه کار می کنه، خانوادشون سه نفر هست.

سری تکون دادم.

- باشه پس خودت به پسرها بگو.

- یاس که بهش ربط نداره.

از این حرف مامان ناراحت شدم اما بروی خودم نیاوردم و بجاش گفتم:

- پنج شنبه می خوای بری سر خاک باباجان؟

سر تکون داد.

- آره مادر، ناهار بخوریم بعد میرم.

برای ناهار ماکارانی گذاشتیم و بعد مامان و الیاس رفتن و ما هم به دیدن سریال در چشم باد مشغول شدیم. وقتی برگشتن یکم استراحت کردن بعد به تمیز کردن خونه مشغول شدیم تا فردا نزدیک اومدن خواستگارها. اول قرار بود فقط مادر و یک خانم دیگه بیان پس بلوز ابی آسمانی با ساپورت مشکی پوشیدم و موهام رو با کش موی آبی بستم. من معمولا لباس آبی نمی پوشیدم چون می گفتن پشه ها رنگ آبی رو دوست دارن و اینطوری بیشتر نیشم می زدن. الیاس و یاس بیرون رفتن و ما منتظر خواستگارها موندیم.

مامان در رو براشون باز کرد و به بالا راهنمایی شون کرد. من هم کلی سلام و احوال پرسی کردم و تعارفشون کردم قسمت مهمان بشینند. مادر با زن داداشش اومده بود. حرف های معمولی شروع شد:

- والا من که از شدت سردرد بعضی وقت ها خوابم نمی بره!

- یکم گلاب بزنید به پیشونیتون مثل آب روی آتیش.

- البته خواهر تا اعتقادت به این نباشه این خاصیت رو خدا به اون آب داده هیچ دردی خوب نمی شه.

چیزی نگذشت که حرف ها درباره ما شد. یکم از پسرشون گفتن و از من سوال کردن و در آخر اجازه خواستن پسرشون بالا بیاد. انگار پشت در بود. مامان اجازه داد و تا من برم حجاب منم رفت دعوتش کنه. پسر اومد. یک پسر لاغر، قد بلند، برنز، چشم و مو مشکی با قیافه عبوس. وقتی نشست یکم مامان ازش سوالهای معمولا کرد:

- چندتا دوست دارین شما؟

- چهارتا صمیمی.

- اعتقادت به خدا چقدر؟

- مثل بچه ای که به هوا می ندازینش اما می خنده چون می دونه می گیرینش!

حرف جالبی زد به دلم نشست.

- فوتبالی هستی؟

بالاخره خندید، مامان هم یک نیشخند زد.

- بله استقلالیم.

- شغلت چیه؟

- قسمت تجاری یک کارخونه هستم، کارخونه چوب.

مادرش گفت:

- بهتر این دوتا جوون برن داخل اتاق باهم صحبت کنند.

مامان نگاهی به من کرد وقتی موافقتم رو حس کرد گفت:

- باشه، برن.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارده

وارد    اتاقم شدیم و تقریبا چهل دقیقه سوال جواب کردیم و بیرون اومدیم. هیچ کسی چیزی نپرسید و بعد از خداحافظی رفتن. من هم که حسابی خسته بودم و از طرفی اینکه اون برنامه که من می تونستم مجریش باشم امروز بود اعصابم رو بیشتر خورد می کرد پس تصمیم گرفتم بخوابم. توی خوابم عشقم رو می دیدم که عادت داشت بجای گل برام پیتزا بگیره، می گفت:

-  هم زیبا تره، هم خوشمزه تره، هم پژمرده نمیشه.

صبح با صدای بلند اخبار چشمم رو باز کردم. دستی روی موهام کشیدم و بیرون رفتم.

- اینجا چه خبر؟

الیاس که به تلوزیون زل زده بود گفت:

- مثل اینکه یک برنامه وابسته به بیگانه بوده، گرفتنش.

به تلوزیون که نگاه کردم وای بلندی گفتم:

- اینه!

همون مجری_ کارگردان رو به همراه یک خانم که انگار مجری دوم بود می بردن. الیاس با تعجب گفت:

- می شناسیش؟

در حالی که با دستم تلوزیون رو نشون می دادم گفتم:

- آره این اول به من پیشنهاد مجری دوم رو داده بود.

با اینکه خطر گذشته بود اما رنگ از چهره الیاس پرید.

- واقعا؟! همون پیشنهاد؟! پس خدا خیلی بهمون رحم کرد!

زیر لب چندبار زمزمه کرد خدا رو شکر!

- به مامان نگو الکی نگران نشه.

- معلوم که نمی گم. راستی بقیه کجا هستن؟

- مامان بازار، یاس سرکار و من هم امروز به خودم مرخصی دادم.

در حالی که بی توجه به جوابش ذهنم مشغول یک سوال بود، آیا او نبود مرا احساس می کند؟

- آهان!

جواب خودم رو دادم.

‏كسى كه بودنتو احساس نكنه
مطمئن باش ، نبودنتم حس نميكنه ...

بلند شد.

- بریم صبحانه بخوریم.

بعد از صبحانه به پای گوشی رفتم و متوجه رفتار سریع و منفی به زندانی شدن اون مجری ها در فضای مجازی شدم. پس اول کلیپ سخنرانی رو پیدا و گوش کردم. سری به معنی تاسف تکون دادم. مجری  خشمش به منطق، عقل و عدالتش غلبه کرده بود و بی حواس با لحن بزرگ نما و با اطلاعات محدود نظر خودش رو می گفت. به کافه جمله رفتم و این مطلب رو نوشتم.

(ما در ایران فعلی ابدا روشنفکر نداریم چرا ؟ چون یه روشنفکر باید همیشه در حال تحلیل و تفسیر باشه ، در واقع این تحلیل کردن از مسائل خرد تا مسائل کلان رو در بر میگیره و همواره در حال پرسشه. حالا چرا میگم روشنفکر نداریم در این دوران؟ به خاطر اینکه اطراف ما پر شده از آدمایی که صبح تا شب در حال نقد حاکمیت و دولتن و حتی دین و مسائل دینی اما همین افراد کمترین کنش رو نسبت به رفتار مردم دارند ، چرا که اگه قرار باشه مردم هم نقد کنند دیگه نه حمایت مردم رو دارند نه حمایت دولت. در واقع ما با پدیده‌ای مواجهیم که من " روشنفکر اینستاگرامی یا روشنفکر ویترینی " خطابش میکنم..)

پشت سرش جمله بعدی رو از قلب دردناکم گذاشتم:
•برآیَت ،لیلا می‌شدم!
شیرین می‌شدم ...
شاید هم آیدا !اما نه ...
تو نه مجنون می‌شدی!
نه کوه می‌کندی!
و نه شعر می‌گفتی...
من اگر لباس ِ تمام ِ معشوقه ‌هایِ جهآن را
هم بر تن می‌کردم!
باز تو عآشق نمی‌شدی 
•آیدای‌بی‌شاملو

الیاس صدام زد:

- لیا پست    اومده.

از هر چی پست بود ترسیده شده بودم. نگران بیرون رفتم که  متوجه شد و گفت:

- نترس از طرف حرم.

نفس عمیقی کشیدم. الان دوساله که توی سایت نورالهدی ثبت نام کردم، هر سه ماه یکبارازطرف حرم امام رضا علیه‌السلام به طور رایگان یه بسته به دستم میرسه.دفعه اول محتویات پاکت یه عکس حرم،کتاب رضوی ویه بسته نمک متبرک شده بود.چیزی که خیلی قشنگش کرده بود،آدرس فرستنده بود:

مشهدمقدس حرم مطهرصحن جامع رضوی ایوان غربی سمت راست اتاق یک نورالهدی

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  پانزده

خواستگارها  زنگ زدن و گفتن فردا دوباره برای جلسه دوم خواستگاری میان. از اون طرف چنان ماجرا مجری ها بزرگ شده بود که هر کجا تبلیغ ها راجبشون رو می دیدی. شب نشده بود که صدای تظاهرات و شعارهای اعتراض آمیز از کوچه و خیابون ها بلند شد. به سمت پنجره دویدم و نگاه کردم. یک گروه حدودا صد نفر. ماجرای ساده و به حقی بود این همه اعتراض فقط از خشم مردم نشاط می گرفت. کم کم خبرهایی از آسیب دیدن اون ها در بازجویی ها پخش شده و وقتی که حمایت بعضی از مسئولین به فکر و مردم دوست که به گوشم رسید یک چیزی توی ذهنم موج خورد و شروع کردم برای خودم توضیح دادن. کلا من خیلی با خودم حرف می زدم و حتی گاهی دوتایی می خندیدیم.

روزی روزگاری یک گرگ بدجنس برای پیدا کردن غذا دچار مشکل شد. زیرا گله ای که برای چرا به چمنزار می آمد چوپانی دلسوز و سگی دقیق داشت. گرگ نمی دانست چکار کند تا اینکه روزی پوست گوسفندی را پیدا کرد. آنرا برداشت و فرار کرد.
روز بعد گرگ پوست را بر روی خودش انداخت و خود را به شکل گوسفند درآورد و به میان گله رفت.
یکی از بره ها به کنار گرگ آمد. گرگ ناقلا به او گفت: کمی آنطرف تر علف های خوشمزه تری وجود دارد و بره بیچاره به دنبال گرگ از گله دور شد.

آن روز گرگ شکار خوبی پیدا کرد.
تا مدت ها گرگ به روش های مختلف  گوسفندان را فریب می داد تا اینکه چوپان و سگ گله بعد از مدتها به علت ناپدید شدن گوسفندان پی بردند و گرگ بدجنس را حسابی ادب کردند. ولی حیف که یک عده گوسفند فریب گرگ را خورده بودند و دیگر در میان گله نبود.

همه این ها تا اومدن دوباره خواستگار طول کشید. همه جا رو با حواس پرتی تمیز کردم. یاس میوه و شیرینی گرفته بود و الیاس شکلات ها رو خریده بود. قرار شد یاس و من پذیرایی کنیم.

مامان چادر نویی که برام درست کرده بود رو در آورد. یک چادر گلبهی شیک. زنگ رو زدن. سریع جلوی در صف ایستادیم و الیاس رفت در رو باز کرد و مامان هم از روی پله ها تعارفشون کرد. من با مادر و خواهر روبوسی کردم و بابا و خودش رو تعارف کردم بشینند. من و یاس برای پذیرایی رفتیم. خواستگار اسمش ثامن بود و یک خواهر به اسم ثریا داشت. پدرش پیش نماز یک مسجد بود و نکته قشنگش دکتر عمومی بودن مادرش بود. خواهرش سی سال داشت و انگار شوهر پولداری داشت و خودش یک سال ازم بزرگ تر بود و در دانشگاه مشهد حکمت می خوند.

یکم حرف های معمولی شد بعد خواستن به اتاق بریم و یکم صحبت کنیم. صحبت هامون که تموم شد دوباره برگشتیم اینبار قرار بود برای شام بمونند با کمک مامان پلو مرغ درست کرده بودیم که با وجود گرونی به سختی گیر می اومد. سفره پهن شد و همه دورش نشستیم. غذا که تموم شد قرار شد یک دو هفته ای برای تحقیق گذاشته بشه بعد اگه همه چی خوب بود برای خواستگاری آخر بیان. تا دم در بدرقه شون کردم و بعد دور هم نشستیم و سرگرم تعریف دیدگاهمون شدیم کاش می دونستم حالا حالا ها وقت نمی شه کنار هم بشینیم و راجب مسائل روزانه صحبت کنیم.

اعتراض ها به سرعت بیشتر می شد و دخالت افراد سیاسی بیشتر تاجایی که فائزه هاشمی از مردم درخواست کرد که با در فشار گذاشتن مسئولین اون ها رو مجبور به جلو انداختن انتخابات و کاندید شدن خودش بکنند تا آزادی بیان بیاره و هزار وعده لولو سرخرمن که قبل از اون هم زیاد شنیده بودیم. شیش سال از ریاست جمهوری رئیس جمهور می گذشت و سال های خیلی سختی بود پس جلو انداختن انتخابات خیلی خوب بود اما با اینکه فائزه هاشمی رو به عنوان حامی حقوق زن ها قبول داشتم اما در انتخاب راه درست و کمک به جامعه قوی نمی دیدمش و برعکس خیلی هم خطرناک بود.

از طرفی جلو انداختن انتخابات انقدر راحت مورد قبول نمی شد و اعتراض های شدید جز آسیب رسوندن به ملت نداشت. آزادی بیان، آزادی زندانیان، کوفت و زهرمار هم به دست رئیس جمهور نبود و فقط یک آرمان قوه مجری بود. همه چی دوباره داشت به سمت بلاهای سال هشتاد و هشت پیش می رفت. نخواستم اینطور بشه! 

روز همایش پیش اومد و من روی سکو قرار گرفتم و در پاسخ به افرادی که با شعار از من می خواستن که طرفدار جنبشی ما به جنبش خاکستری معروف شده بود حمایت کنم عصبانی گفتم:

- بسم الله الرحمن الرحیم

هیچ وقت این کار رو نمی کنم.

من وقتی بوی خیانت، خون و فتنه رو احساس کنم حرکتی بر نمی دارم. 

برام جالب شده این جماعتی که رفع سه هفته چنین اعتراض بزرگی راه انداختن و آتش به اموال مردم زدن

چرا در زمان ماجرا رومینا و هزار ظلم دیگه صداشون در نیومد؟

براتون جالب نشده؟

چطور باید از اون هایی که دکه زحمت کشی پیرمردی رو به آتیش می کشند،

 اموال مردم رو که تک و توک آرامش در سختی هست رو ویران می کنند

و چاقو به شکم هم وطن هاشون می زنند حمایت کنم؟! 

این ها قرار حال من رو بهتر کنند؟!

اون هایی که عمل درست داشتن در مواجه با ثروت و قدرت رنگ خاکستری گرفتن

این هایی که با خون دل هم وطن هاشون و با اسم خاکستری حرکت می کنند درد من رو درمانند؟!

من نمی گم خفه خون باشه

اتفاقا خیلی خوشحال هستم از این روحیه

اما اول فرهنگ یک چیزی رو داشته باشید بعد حرکتی انجام بدین.

این که کسی جرئت نکنه به متعرضین نزدیک بشه و اگه چهار کلمه حرف رو

همون حرفی که اعتقاد به آزادیش دارین

و همون اعتقادی که همه جا می نویسین شخصی

چاقو می خوره من حمایت نمی کنم؟!

من نمی گم خفه خون بگیرین،

حتی نمی گم فلانی بده بهمانی خوب،

فلان حزب اخه، فلان حزب کخ

اما می گم بازی سیاست بازی ما نیست

پس خودتون رو کشتن ندین برای دعوا قدرت و منفعت یکی که نه صد نفر دیگه.

مجری هایی که انقدر حمایت الکی ازشون شده پشتشون به گنده تر از ما گرمه

این ها که مثل امسال مدیری و... معروف و عزیز دردونه مردم نیستن که این همه هیجان از ما باشه.

توی جمع چشمم به عشقم افتاد که بی احساس نگاهم می کرد. بغض قبل از اینکه هجوم بیاره نابود شد.
تو انتخاب من نبودی،سرنوشتم بودی ...
تنها انگیزه ی ماندنم؛
در این زندگی بی اعتبار

عباس_معروفی

نمی دونم چرا چشم هاتون رو بستین اما من چشم هام رو که نمی بندم

که هیچ بوی خطر رو احساس کنم تمام تلاشم رو برای آروم کردنش می کنم

پس اگه هم می خواین اعتراضی بکنید.

در حالی که دوست داشتم به خونه برگردم و توی فضای آرامش  بخشش با خانواده  منچ بازی کنم انگشت هام رو بالا بردم و شروع به شمردن کردم:

- اول آگاه بشین، بعد آروم بشین، سوم کنار هم باشید و چهارم مهربون باشین.

به یاد بیارین که هیچ جای دنیا با خشونت قدمی به سمت جلو برداشته نشده و این بوی خوش گل های رز بوده که کائنات رو نرم کرده.

allgram_1630093686260_v6yk.png

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شونزده

مثل   همیشه تشویق از اون چیزی که فکر می کردم هم بیشتر شد. وسط سخنرانی های مختلف بود که صدای تظاهرات جنبش خاکستری بلند شد. دانشجوها که از حرف های من داغ بودن یک لحظه انگار از قبل برنامه ریزی کرده باشند در جواب شعار نترسین نترسین ما همه باهم هستیم فریاد کشید:

- جای ترسیدن نیست، دشمن که رو به روم نیست.

و بقیه از خدا خواسته شروع به تکرار کردن و با همون شعار و مشت های گره کرده به سمت بیرون سالن همایش حرکت کردن. ناخودآگاه کیفم رو روی دوشم انداختم و متعجب از این حرکت یهویی دنبالشون دویدم. گروه رو به رو وقتی ما رو که تلفیقی از مذهبی ها و غیر مذهبی های دانشگاه بودیم دید سر اینکه جز کدوم گروه هستیم هنگ کرد. کم کم صدای ما بود که فقط داخل دانشگاه شنیده می شد که هر لحظه بیشتر می شدیم اما بعد چند گروه دیگه هم شروع کردن. چهار گروه از جنبش خاکستری که بهم پیوستن و دو گروه مذهبی هم که بهم پیوستن.

اون روز چنان به تظاهرات گذشت که کلاس ها رو تعطیل کردن تا جمعیت متفرق بشن. وقتی برگشتم الیاس و مامان داشتن برای آینده من نقشه می کشیدن و من خسته به فکر خواب رفتن بودم. ناهار خوردم و به خواب رفتم. پنج ساعت از برگشتنم نرسیده بود که ویسنا بهم زنگ زد.

- جانم!

- سلام لیا جون خوبی؟

- مرسی گلم تو خوبی؟

انگار عجله داشت.

- مرسی! لیا می تونی به دانشگاه بیای؟

- ساعت سه بعد از ظهر؛ مگه کلاس ها رو تعطیل نکرده بودن؟

- چرا اما بچه ها جمع شدن برن جلوی تظاهرات جنبش خاکستری رو بگیرن؛ البته با صلح و خوشی!

روی تخت نشستم.

- ساعت سه بعد از ظهر؟!

- لیا!

دستی روی صورتم کشیدم. 

- باشه الان میام.

خداحافظی سریعی کرد و قطع کرد. آماده شدم. کسی ازم نپرسید کجا چون می دونستن ساعت چهار کلاس دارم. سریع سوار ماشین شدم و حرکت کردم. سر راه چندتا تظاهرات دیدم تا جایی که نیم ساعت دیرتر رسیدم بچه ها دم دانشگاه داشتن شعار می دادن و با دیدن من صداشون رو بالا بردن:

- من رویایی دارم از جنس آرامش!

از اینکه با آهنگ شعار می دادن هم خندم گرفت و هم از ابتکار به عملشون خوشم اومد. سلام و احوال پرسی کردیم ویسنا گفت:

- دو ساعت منتظر تو هستیم یکی از اتوبوس های داخل دانشگاه رو قرض گرفتیم تا به شهر بریم.

اتوبوس اومد. هر کدوم هر جایی بنظرمون اومد نشستیم. 

***یک هفته بعد***

در حالی که به ساعتم نگاه می کردم توی گردگیری ها به مامان کمک می کردم. کم کم تظاهرات ما هم رنگ گرفته بود اما انقدر صلح آمیز بود که پلیس های کمی دنبال تظاهرات ما می اومدن و برعکس گروه خاکستری و حزب الله ها که همیشه باهم دعوا داشتن ما بی سر و صدا می رفتیم. از اونجایی که فعلا خواسته خاصتی نداشتیم جز بدبین کردن بقیه گروه ها و جذب کردن نیرو و کلی پیش ببنی چیزی نداشتیم.

جالبیش این بود کسی هم توی خانواده جز مامان که یکم نگران خواستگارها بود بهم گیر نمی داد. برای خبرنگارها هم فیلم گرفتن از تظاهرات صلح آمیز ما جالب تر بود تا اون همه تکرار؛ حتی بعضی از مردم بهمون آب می دادن. بعد از تظاهرات مساجد پر از حزب الله و افراد ما می شد که همین بیشتر از اینکه باعث آرامش باشه باعث بدبینی و گیجی می شد. بک روز داشتیم با فاصله از تظاهر کنندهای خاکستری رد می شدیم که دیدیم شروع به آتیش زدن مغازه ها کردن. با فراری دادن اون ها و سریع بیرون کشیدن وسایل مردم از داخل مغازه ها و آروم کردنشون دل مردم رو بدست آوردیم و رفع یک هفته گذشته مورد قبول عده ای قرار گرفتیم. کار خونه که تموم شد خداحافظی کردم و دوباره به جمعیت پیوستم. ویسنا گفت:

- بچه ها رو به پنج گروه تقسیم کردم هر کدوم یک قسمت برن.

سر تکون دادم.

- خوبه!

همه حرکت کردیم. ویسنا توی یک گروه بود و من یک گروه. یک دستم مشت بود و یک دستم به گوشی تا از همه گروه ها خبر داشته باشم اما هنوز چیزی نگذشته بود که خبر دادن در حوزه یکی از گروه ها بین حزب الله، افراد ما و معترضین دعوا شده و با مداخله پلیس به پایان رسیده اما دو نفر حزب الله، چهار نفر ما و پنج نفر معترض کارشون به بیمارستان رسیده. سریع دستور دادم همه گروه ها برگردن تا افراد خشمگین بقیه رو مورد هدف قرار ندن و خودم هم به با چندتا از بچه ها به سمت بیمارستانی که برده بودنشون حرکت کردیم.

خبرنگارها با دیدن ماشینی که دو دختر و چهار پسر ازش پیاده شدن حواسشون جمع سوژه شد و با دیدن من که حالا چند عکسی ازم در فضا مجازی پخش شده بود به سمتمون دویدن. 

- نذارین به حرفم بگیرن.

همین توصیه کوتاهم کافی بود تا پسرها دور من و یاسمن همراهم رو بگیرن. خبرنگارها که به اینجور مسائل عادت کرده بودن تند تند سوال می پرسیدن:

- نظر شما راجب این درگیری چیه؟

- نقش افراد شما چی بود؟

- چرا تعداد کمی از طرفدارهاتون در اون قسمت شهر بودن؟

- شما کی خبردار شدین؟

بی توجه به سوال هاشون جلوتر رفتیم تا مقابل پرستار قرار گرفتیم. پرستار که انگار سرش بخاطر اتفاق های افتاده شلوغ بود نگاهش که به من افتاد هول گفت:

- اتاق صد و پنجاه و شیش.

با متانت گفتم:

- قصد ملاقات از بقیه ضرب دیده ها هم دارم.

اون تعجب کرد و خبرنگارها جری تر شدن. 

- اتاق... سی و چهار حزب الله ها و سی و دو اعتراض کننده ها.

سر تکون دادم و به اون سمت رفتم. به پسرها گفتم نذارن خبرنگارها داخل بیان اون ها هم بیرون ایستادن و جلوی خبرنگارها رو گرفتن. یاسمن پرسید:

- اول کدوم اتاق؟

نگاهش کردم.

- نظر تو چیه؟

- معترضین؟

سر تکون دادم.

- خوبه!

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  هفده

با دیدن من که وارد اتاق شدم تعجب کردن. یکی شون زیر چشمش باد کرده بود و دستش شکسته بود. اون یکی دهنش پاره شده بود، انگار کمرش ضربه خورده بود که برعکس روی تخت گذاشته بودنش. نفر سوم سرش شکسته بود و زیر چشمش کبود.  دلم با دیدنشون آتیش گرفت. می دونید...

غمی که چشم را خیس نکند،

استخوان سوزتر است...

مریم_سمیع‌‌_زادگان

چهارمی هم کمر و صورتش پر خون بود. نفر آخر هم دستش شکسته، زانوش آسیب دیده و دهنش پر خون بود. صندلی کنار تخت ها نشستم و بعد از یکم مکث شروع کردم:

- من اومدم از طرف تمامی ضارب ها از شما معذرت بخوام و براتون آرزوی طول عمر و سلامت کنم! ببخشید دست خالی اومدم، هل شده بودم.

همینطور گیج نگاهم می کردن اما من بلند شدم و از بین خبرنگارها که حالا بنظر بیشتر هم شده بودن گذشتم و وارد اتاق حزب الله ها شدم. یکی شون دستش شکسته، زیر چشمش کبود، گردنش آتل گرفته و اون یکی زیر چشمش کبود بود و کنار تخت اون یکی نشسته بود.

- خدای من!

با این کلمه که ناخودآگاه گفتم نگاه اون پسر سالم روی من نشست. با دیدن اون شخص من هم تعحب کردم.

- وهب خان!

بلند شد. 

- شما، اینجا؟!

جلوتر رفتم و کنار پسر ضرب دیده ایستادم. یک دفعه از پسر با همون حالش بزور گفت:

- وهب... این... رو... از من... دور کن... می خواد من رو... سمت خودش بکشه.

وهب به من نگاه کرد که با صدای آرومی گفتم:

- فقط اومدم معذرت خواهی بکنم و آرزو طول عمر و سلامت براتون بخوام. ببخشید دست خالی اومدم هل شده بودم.

و بعد بیرون زدم و با افراد خودم دیدار کردم و دلداری شون دادم در عین حال بخاطر دعوا سرزنششون کردم. به خونه که برگشتم اما اینبار همه چی آروم نبود چون خواستگارها من رو بخاطر همین کارهای سیاسیم رد کرده بودن و مجبور به تحمل سرزنش و نفرین های مامان با داد و بیداد الیاس و نگاه های ناراحت یاس شدم. با سردرد به خواب رفتم تا ساعت نه شب که قرار مهمی داشتم. مانتو پوست پیازیم رو با شلوار مشکی و شال سفید پوشیدم و چادرم رو سرم انداختم. همونطور که به سمت در رفتم گفتم:

- من رفتم، فعلا!

انقدر دلخور بودن که کسی جوابم رو نداد. سوار ماشین شدم و به سمتم همون کافه که پاتوقم بود رفتم. نمی دونستم با کی قرار دارم و جالبیش این بود کافه خالی خالی بود حتی مسئولین کافه هم نبودن. گیج به اینور و اونور نگاه می کردم که صدایی گفت:

- نباید کسی متوجه قرار ما می شد.

به عقب برگشتم. چشم هام چهارتا شده بود. چطور ممکنه اون اینجا رو به روی من باشه؟! دستش رو به سمت من دراز کرد و گفت:

- لیا بودی دیگه؟!

باهاش دست دادم.

- آره.

اشاره کرد بشین. نشستم و خودش هم نشست. سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم.

- این دیدار چه فایده ای قرار داشته باشه؟

پوزخند زد.

- این رو تو باید بگی.

اینبار واقعا خونسرد بودم.

- هیچ فایده ای.

به وضوح جا خورد.

- چی؟!

لبخند کمرنگی زدم. اینبار اون سعی کرد خونسرد بمونه.

- انقدر به خودت اطمینان داری؟ فکر می کنی تنهایی می تونی کاری رو که نسل قبل از تو صد سال براش تلاش کردن رو انجام بدی؟

با همون لبخند گفتم:

- نه.

نگاهم کرد.

- چون من نمی خوام اون کار رو انجام بدم. نگاه من با شما خیلی فرق می کنه، من برای به قدرت رسیدن نیومدم، این اعتقاد هم ندارم فقط من باید باشم تا مشکل حل بشه، از همه مهم تر من بخاطر یک دستمال بازار رو به آتیش نمی کشم.
ابرویی بالا انداخت.

- این هم از شگردهای توی؟ مثل حضورت داخل اتاق مجروحین.

سرم رو بالا گرفته بودم و اون ادامه می داد:

- مطمئن باش من با نیت دوستی اومدم.

بلند شدم.

- حرف هامون تموم شد.

و بیرون زدم.

صداش رو پشت سرم شنیدم:

- هنوز شروع شده.

راست می گفت هنوز شروع شده بود. فردا خبر رسید که به خونه چندتا از بچه ها ریختن و علاوه بر کتم زدن خودشون و خانوادشون هر چی دم دستشون اومد شکسته بودن. اولین دستوری که دادم اسن بود همه بچه ها چه اونایی که عضو دانشگاه بودن چه غیر به دانشگاه پناه ببرن. کلی جوون و نوجوون با وسایل اولیه زندگی نگران وارد دانشگاه فردوسی شدن و خوابگاه های بزرگ دانشگاه پر و چند چادر توی حیاط گذاشته شده بود.

- بهترین راه مراقب از خودمون اینه که اون ها هم باشند.

اون هایی که ویسنا می گفت گروهی از بچه های دانشگاه هستن که در کارهای مدیریتی خیلی مهارت داشتن و بچه های زیادی هم قبولشون داشتن هر چند که آدم های مورد قبولی نبودن و یکی شون همون چناب خواستگارم بود که اوایل رمان به خواستگاریم اومده بود، داریوش نیک رو، مهم ترین خصوصیت اکیپ این بود فوق العاده پولدار بودن. 

- باشه، حالا که خودشون در خواست دادن من موافق هستم.

چادر زدن اکیپ پولدارها توی حیاط دانشگاه خیلی ها رو آروم کرد. حالا خرج تبلیغات خیلی راحت تر داده می شد و خورد و خوراک هم که با خود بچه ها بود. اما این ورود خوش آیند یک گروهی نیومد چون همون اول کار دعوا و کتک کتکی بین بچه ها پیش اومد که برای آروم کردن اوضاع بچه های زیادی وارد درگیری شدن. همون زمان اقا نیک رو بهم اطلاع داد که با هک چند دستگاه قدرتی متوجه جاسوسی چند نیرو اطلاعات همین شب به دانشگاه شده. بدون اینکه ماجرا رو به بچه ها بگم حرف هایی که باید رو به ویسنا یاد دادم و بچه ها رو برای سخنرانی جمع کردم.

- ما زیر رگبار حرام لقمه های دشمن نیستیم.
ما هر ثانیه احساس خطر این رو نداریم که موشک خونمون رو زیر و رو کنه.
ما خطر این رو نداریم که جوون هامون با دست خالی باید جلوی پیشرفته ترین اسلحه ها بایستن.
حداقل ما مشکلمون سیاست و جنگ نرم هست.
اگه قرار باشه کا به اسم سلامت همین امنیتمون رو هم از بین ببریم هیچ دردی رو نمی تونیم دوا کنیم.

نیک رو کنارم ایستاد.

- این دروغ ها از کجا به ذهت میاد؟

خواستم بگم دروغ نیست اما احساس کردم حرف زدن با همچین آدمی دیونه بازی پس بی صدا از کنارش گذشتم. 

***دانای رمان***

وهب به عنوان یک مامور اطلاعات وارد دانشگاه شده بود و به بچه های دانشگاه پیوست بود اما  حتی لیا که با خوندن اسمش تعجب کرده و خوشحال شده بود هم شک نکرده بود. کنار یکی از پسرها به اسم رهام نشسته بود و به اکیپ پولدارها نگاه می کرد و من توی فکر نازنین از دست رفتم بودم که  تنها مسافرتی که باهم رفتیم مثل همین الان رو به روی چادر کنار من نشسته بود.

دلتنگی رو هیچ جوری نمیتونی پنهونش کنی . . .
دلتنگ که باشی ؛ صدات دلتنگه ، نگات دلتنگه ، نفسات دلتنگه ، دستات دلتنگه .
حتی وقتی . . .
وقتی می نویسی دل واژه هات تنگه . . .
من میدانم ؛
بالاخره یکی از همین شبها
خدا هم خسته میشود ،
پس میزند ما دلتنگها را . . .
مثل دریا که ماهی‌هایِ مرده را 

و‌فرآق‌جهنم‌بیگنآهآن‌است‌.‌.‌.‌.

- نگاهش کن، هم نگین انگشترش پول یک سال منه.

رهام گفت:

- تو که خوبی کل دار و ندار من لاستیک ماشینش.

هر دو زیر خنده زدیم. همون موقع دادبه یکی دیگه از پسرها بهمون پیوسط.

- خدیجه دختر عمو لیا هم به اینجا اومده. 

طوری که انگار برام مهم نیست شونه بالا انداختم اما در اصل خیلی مهم بود. رهام گفت:

- ویسنا داره اینجا میاد.

تقریبا همه توی دانشگاه بین خودشون اون ها رو با اسم کوچیک صدا می زدن اما در مقابل خودشون نه. رو به روی ما ایستاد. با تعجب بلند شدیم. گفت:  

img-20210904-wa0003_ouzk.jpg

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجده

فوق لیسانس فلسفه شما داشتین؟

به خودش و رهام اشاره کرد.

- ما با فرید.

- صداشون بزنید بعد هر سه به مسجد جامع بیان.

***لیا***

- من احساس کردم شما دانشجوهای فلسفه در این قسمت کمک بیشتری می تونید به من بکنید.

کنجکاو نگاهم کردن.

- راستش گرفتاری شدید که جدیدا ما رو به خودش مشغول کرده بهم فرصت فکر کردن راجب سخنرانی ها رو نمی ده از طرفی تا قبل از این سخنرانی های من ابتدایی و در حد خودم بود اما الان وضع فرق می کنه پس من موضوع سخنرانی رو به اطلاع شما می رسونم و تا یک ساعت قبل از سخنرانی به من متن کامل رو تحویل می دین. خوبه؟

نگاهی بهم کردن. وهب خان گفت:

- خوبه!

بلند شدم.

- بسیار خوب من از حضورتون مرخص می شم.

همزمان با بلند شدن من وهب خان هم بلند شد.

- من هم همراهی تون می کنم.

نگاه شیطون دوست هاش روش دیدم اما به روی خودم نیاوردم و هر دو بیرون رفتیم. کنار هم اما با فاصله عرضی راه می رفتیم. 

- خیلی خوشحال شدم شما رو اینجا دیدم.

خندید.

- هر کمکی بخوان در خدمتم!

- ممنون نظر لطفتونه! اما این راه خطرناک، شما از مرگ نمی ترسید؟

یکم سکوت کرد بعد گفت:

- مردی سیاه پوش
قد بلند
با انگشت های کشیده
با هاله‌ای از دود 
که از دور می آید
برای کشتن من !
این تصور من از مرگ بود 
هیچ گاه فکر نمیکردم
رفتن زنی 
با دامن کوتاه 
با گام های کوچک 
با انگشت های ظریف
با هاله‌ای از نور 
همان مرگ باشد !

یکم دیگه که رفتیم گفت:

- ببخشید شما الان فقط روی بر قراری آرامش...

یکم مکث کردم بعد گفتم:

- خوب نه کاملا، ما می خوام جواب اعتراض هامون رو به صورت مسالمت آمیز بگیریم. ولی خوب قبل از هر چیزی باید آرامش برپا بشه.

- خواسته ما چیه؟

- یکم تغییرات در سیاست.

ایستاد. من هم ایستادم و به سمتش برگشتم. حالا رو به روی هم بودیم.

- داخلی یا خارجی؟

با خونسردی گفتم:

- قدرت خارجی در مقابل نیاز های داخلی دست اول نیاز به تغییرات اساسی نداره. خداروشکر رهبری داریم که برای ابر قدرت نشون دادن ایران به اندازه کافی قوی هست! این شیش سال قفلی که باز نشد هیچی حتی یکی برای کلید هم ساخته نشد. ما نیاز به افراد جوون داریم که حداقل بوی قدرت رو نکشیده باشند، یک شروع دوباره، یک انقلاب درون انقلابی.

فقط نگاهم کرد.

صبح همراه تظاهرات بودم. اینطور که بنظر می اومد معترضین کم کم داشتن جمع می شدن. حزب الله ها هم کمتر با ما مشکل داشتن و پلیس ها هم فقط دور و برمون حرکت می کردن. از صبح سردرد داشتم و ویسنا می گفت تب هم دارم. وسط اعتراض ها یک دفعه ای دستم رو روی شونه خدیجه گذاشتم و تا به سمتم برگرده روی زمین پخش شدم.

وقتی من رو روی تخت گذاشتن به هوش اومدم اما قدرت باز کردن چشم هام رو نداشتم. در کمال تعجب صدای گریه مامان رو شنیدم اما نمی دونستم من خونه هستم یا اون ها دانشگاه. صدای الیاس اومد:

- دکتر می گه بیرون بیان ممکن بیماریش ویروسی باشه.

moon_1080x1920_1733611_16201357592720800

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  نوزده

یک درگیری دیگه هم بین مامورها و افراد ما پیش اومد که اینبار گلشاه که سر دسته تظاهرات کنندها بود بازوش تیر خورده بود. اینبار به نشانه اعتراض نه پیامی فرستادم، نه تا چند روز حرف زدم و نه تظاهرات رو ادامه دادم اما بعد از یک هفته دوباره همه چی شروع شد. حالا اواسط آذرماه بود و یک شب دلتنگی مردی که عشقم بود و توی این دوران کنارم نبود که هیچ دانشگاه رو هم ترک کرده بود خیلی اذیتم کرد.

 دلتنگت که میشوم!
به عکست پناه می آورم!
خط به خط چهره ات را نوازش میکنم!
صدای دلنوازت در گوشم می پیچد!
میگویی دوستت دارم!
به صورتت لبخند میزنم!
وبه ساعت روی دیوار ملتمسانه نگاه میکنم!
کاش زودتر حرکت کنند این عقربه ها!
انها نمیدانند ، من دلتنگ یـــــــــــارم!

خسته روحی و جسمی خودم رو به خونه رسوندم و بی صدا کلید زدم و داخل رفتم. الیاس که انگار هنوز بیدار بود متوجه من شد و با ذوق به سمتم اومد.

- کجایی دختر!

همدیگه رو بغل کردیم.

- داداش گرسنه هستم، دو هفته هم هست حموم نرفتم یک فکری به حالم بکن.

با ذوقی که از ورودم داشت گفت:

- شام آبگوشت داشتیم. الان برات گرم می کنم بخور بعد حموم برو. بذار مامان رو بیدار کنم.

- نه نمی خواد بذار بخوابه خسته ست.

خندید.

- دختر جان خواب که همیشه هست دخترش همیشه نیست.

بعد به اتاق رفت و مامان رو بیدار کرد. مامان با چنان شوق و ذوقی بهم خیرمقدم گفت که یاس هم بیدار شد و توی شادی مون شریک شد. تا اون موقع الیاس برام غذا رو گرم کرد. با اشتیاقی سیری ناپذیر غذا رو خوردم و با وجود خطر شکم پر حموم رفتن این کار رو کردم. مامان تختم رو مرتب کرد و از خدا خواسته آلارم گوشیم رو روی یک ساعت و نیم بعد کوک کردم و دراز کشیدم. الیاس پتو رو روم کشید و یاس بالای سرم آب گذاشت. بیدار که شدم.    به مامان گفتم الان می خوام برم خیلی سعی کرد راضیم کنه بیشتر بمونم اما واقعا نمی شد. یاس یکم وسیله که حدث می زد نیازمه همراهم کرد و بعد از خداحافظی دوباره به دانشگاه برگشتم.  

کم کم پیشنهاد داده شد که قسمت مردونه یک مدیر خاصت داشته باشه. آقا نیک رو دوست داشت این مدیر خودش باشه و اینکه من هیچ یکی از آقایون نزدیکم در این کار همراهم نیست رو بهونه کرد. من که از نیت پلید اون خبر داشتم دوست نداشتم این کار رو کنم و از طرفی نمی دونستم چه شخصی رو باید سرکار بیارم تا این مشکل حل بشه اما راحل رو آقا وهب بهم داد: 

- من با دایی تون صحبت می کنم که همراهی تون کنه. 

و واقعا هم تونست دایی نزدیک بین و خونسرد من رو راضی به این کار کنه. دایی سرکار اومد و دست راستش رو برادر زن آقا وهب قرار داد. اکیپ پولدارها که از این وضعیت ناراضی بودن خیلی دنبال راحلی برای کنار گذاشتنش بودن. بالاخره هم با کمک مالی نکردن خودشون دایی پارسا دور از چشم من مجبور به قرض های هنگ اوفت از افراد غیر از خودمون شد و همین بهانه برای اعتراض آقایون و در نهایت کنار رفتن دایی شد. برای نفری بعدی اسمی اعلام نکردم تا فرصت بخرم.

نیک رو برای خوب نشون دادن خودش بادبدک های تبلیغاتی زیادی رو درست کرد و داد بچه ها توی شهر پخش کنند. توی همون گیر و دار یک روز برادر زن آقا وهب با ماشین عروس وارد دانشگاه شد و خبر داد که قرار آخر هفته بدون عروسی به خونه خودشون برن. با همه این ها بچه های زیادی برای بدرقه شون رفتن و پلیس هم فقط از حضور مردم جلوگیری کرد. اون ها که تازه به ما پیوسطه بودن حالا از کار ما دست کشیده بودن و سرگرم زندگی شون شده بودن.

بعضی ها مطالب حسین دارابی رو به گوشمون می رسوندن و جواب می خواستن.

 اعتراض خیابانی در ایران جواب نمی‌دهد

ببینید تو اکثر کشورهای دنیا دقت کرده باشید، برای اعتراضات مردم میان تو خیابونا و بصورت مسالمت‌آمیز اعتراضشون رو اعلام می‌کنن. ولی شما نمیبینید که بزنن بانکا و اداره‌جات رو آتیش بزنن، ماشین‌های مردم‌شون رو آتیش بزنن. شما فرانسه رو ببینید، حدود یکساله دارن اعتراض میکنن ولی اندازه یک روز خسارت تو یکی از محله‌های یکی از شهرای کوچیک ایران توروزهای اخیر، خسارت به اموال عمومی‌شون وارد نکردن، تعداد کشته‌هاشدن همینطور

این روش اعتراض خیابونی هرکجا جواب بده، تو ایران جواب نمیده. چون یه کشوری مثل فرانسه معترضینش خود مردمش هستن ولی ایران هزارتا دشمن داره، از منافق و سلطنت‌طلب گرفته، تا ری‌استارت و تجزیه‌طلب و صدتا گروه دیگه. رسانه‌های مختلفی هم هستن که دائم مردم رو تحریک میکنن به اعتراض. آخرش میشه همینی که می‌بینید، کار به ناامنی تو جامعه کشیده میشه. خیلیا میگن یعنی اعتراض نکنیم؟ ساکت باشیم؟ میگیم اعتراض بکنید به روش‌هایی که وجود داره. ولی روش اعتراض خیابونی تو ایران اصلا جواب نمیده. اموال عمومی نابود میشه، مردم بی‌گناه کشته میشن. ما که راضی به این موضوع نیستیم، هستیم؟

حاکمیت باتوجه به این نکته وبرای پیش‌گیری از تجمعات خیابانی باید هرچه زودتر یک سازوکار برای اعتراضات مردمی فراهم کنه

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست 

نمی دونستم دقیق چه جوابی بدم فقط ازشون یک جواب می دادم بنظرتون چه راهی بهتر؟ یک روز وسط تظاهرات نیروهای امنیتی یکجوری به سمتمون آوردن که نصف بچه ها از ترس پراکنده شدن و نصف دیگه ای رو هم خودم پراکنده کردم. همون جا چشمم به مادر یاس افتاد که کنار خیابون جلوی ظرف گداییش افتاده بود، همین معطل شدنم رو چند ثانیه بیشتر کرد. بچه ها   نگران من بودن و اینجاست که می گن:

و تو عزیز هزار نفر میشوی
اما عزیزدل عزیزت نیستی،
و این غم‌انگیز است؛
حالا بگو...
لعنت به تو،لعنت به کلمات،لعنت به نبودنت...!
کجایی؟!

 تا وقتی مطمئن نشدم همه پخش نشدن قصد به پخش شدن نکردم اما مامورها خیلی زود به من رسیدن و از خدا خواسته باتوم هاشون رو بالا بردن. اولین ضربه به بازوم، دومیم به کمرم خورد و...

بیحال روی زمین افتادم و چشم هام بسته شد اما لب هام عاشقانه زمزمه می کرد:

-    دلم برای تو که نه...!
ولی برای
" روزهای با هم بودنمان" 
تنگ_شده... 

برای تو که نه...!
ولی برای 
" مواظب خودت باش شنیدن"
تنگ_شده...

برای تو که نه...!
ولی برای
"نگاهی که از بالکن 
تا پیچ سر کوچه تعقیبم می کرد"
تنگ_شده... 

برای تو که نه...! 
ولی برای
" دلی که هر لحظه نگرانم می شد" 
تنگ شده...

راستش برای اینها که نه...!
ولی برای
" خودت دلم خیلی " 
تنگ شده...!

که اینبار نیروهای فرار کرده که متوجه من شده بودن با چنان سرعتی به سمتمشون خیز برداشتن و مامورها هم عقب نشینی کردن اما افراد با چنان خشونتی به سمتشون می رفتن که از ترس درگیری با وجود درد بلند شدم و با باز کردن دست هام جلوشون رو گرفتم اما دوباره روی زمین افتادم. 

افراد خودم می خواستن من رو به بیمارستان ببرن اما برای رسیدن به راه باز باید از وسط مامورها بیرون می رفتن چون پشت سرمون به بیرون شهر می خورد و این راحل مسخره آقا وهب بود که آخر شهر تظاهرات کنیم. از این طرف افراد ما اعتراض می کردن از اون طرف مامورها هیچ دستوری نداشتن از این طرف من در حالی که از درد به خودم می پیچیدم از بچه ها می خواستم آروم باشند.

آخر سر برای مامورها دستور اومد علاوه بر اینکه راه رو باز کنند برای جنجالی نشدن ماجرا من رو سریعبه بیمارستان برسونند. اما من که اعتماد به سوار ماشین پلیس شدن نداشتم با تاکسی یکی از افراد اونجا به دانشگاه رفتم و پزشک رو هم به اونجا خواستیم.

مشکل جدی پیدا نکرده بودم و فقط کبودی و آسیب دیدگی بود.  اما اون شب از شدت درد تب کردم.

***دانای رمان***

بچه ها آموزش های سخت رزمی می دیدن تا در شرایط حساس بتونند کمک باشند. جز اون  تظاهرات و کارهایی که زندگی ابتدایی توی دانشگاه  به وجود می آورد انرژی شون رو تخلیه می کرد.  گاهی هم دعوا و درگیری پیش می اومد. 

نیک رو   رو به الیاس گفت:

- من باید برم مراقب  بقیه باشم، تو پیش خواهرت هستی؟

الیاس که می دونست نیک رو همون خواستگار رد شده ست گفت:

- آره داداش خیالت راحت!

باهم دست دادن و نیک رو رفت اما بلا فاصله یاس دوان دوان رسید.

- لیا تب کرده. 

هر دو نگران وارد اتاق شدن که پرستار هم بالای سر لیا بود. با دیدن اون ها گفت:

- نترسید طبیعیه!

همون موقع پارسا که خبر رو از یکی پرستارها شنیده بود داخل اتاق پرید و با صدای بلندتر از حد معمول که مجبپر به ذکر پرستار شد گفت:

- لیا!

صدای آروم خندش رو  و زمزمه ها  رو شنیدن:
- لیا خوشبخته!    نه نه لیا بدبخته!
تکونش دادم.

- خواهرم!

- لیا کنار بهروز خوشبخت زندگی میکنه، نه داره توی خیابون ها شعار می ده.

پارسا  نالید:

- خدا لعنتت کنه بهروز!

- لیا  دوتا بچه    ناز داره و غذا درست می کنه. شوهرش بهش لبخند می زنه،   لیا    خوشبخت ترین زن دنیاست!
-  من اسم  تو    را به مادرم‌گفتم و گفت : درخواب همیشه میبری نامش را!

یاس رو به پرستار گفت:

- این چی می گه؟

پرستار از لحنش ترسید و جواب داد:

- هزیون دیگه.

-  واقعاً خیلی حیفه که آدم نمیتونه
روح و روآنش رو بیآره نشون بده و بگه :
ببین چیکآرش کردی.. 

پارسا رو به  ویسنا که تازه اومده بود کرد و گفت:

- وقت سالمیش هم انقدر عذاب می کشه؟

-  از عشق تو يك ريز دلم مى ريزد
بودنت حال عجيبى ست
تو بايد باشى ...

امیر_وجود

ویسنا گفت:

- اگه چشم هاش بگن هم حسابه؟

-  تو که نیستی
احساس کودکی را دارم
که موقع یارکِشی؛
هیچکس برای بازی انتخابش نکرده!
همانقدر مظلوم
همانقدر تنها...
همانقدر بیچاره...!

نرگس_صرافیان_طوفان

**لیا**

 ویسنا از شدت بهت چند روزی کم حرف شده بود و بچه ها انقدر خشمگین شده بودن که بیشتر وقت ها درگیری با مامورها پیش می اومد. همون دوران وقتی تازه راه می رفتم آقا نیک رو که بحث رییس شدنش رو با حال من خیلی یادآوری می کرد بهم گفت:

- یک دیدار مخفیان.

نگاهش کردم.

- با کی؟

- باید ببینی.

ابرویی بالا انداختم.

- بگین بیان.

نوچی کشید.

- مخفی.

یکم فکر کردم.

- اینجا بیاد، با خدیجه می بینمش.

راضی بیرون رفت. ماجرا روی برای خدیجه تعریف کردم که نگران شد.

- لیا بوهای بدی می ده.

- می دونم برای همین ما باید یک سند از این ملاقات با هر کسی هست داشته باشیم.

- ولی کی این سند رو جمع کنه که بهش اعتماد داشته باشیم؟

از پنجره به گلشاه که داشت بنرهای جدید رو بازرسی می کرد نگاه کردم.

شب آقا نیک رو دنبالمون اومد.

- به آبدارخونه بریم.

این حرفش یهویی نبود چون قبلش اطلاع داشتیم تا سیستم دوربین مخفی آبدارخونه رو ببندیم. البته خبر نداشت زیر سینگ ظرف شویی گلشاه با موبایل سیمکارت در آورده بخاطر اینکه یک دفعه زنگ نخوره نشسته. سعی کردیم با کمترین جلب توجه به اونجا بریم حتی محافظ هام رو هم نبرده بودم. وارد آشپزخونه شدیم که مردی به سمتمون برگشت. با دیدن قیافه ش حدثی زدم.

- سفیر انگلیس!

بخاطر عرض احترام کلاهش رو برداشت.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۲۱

چند    دقیقه بعد رو به روی هم نشسته بودیم و بعد از کلی مقدمه چینی حدودا داشت می رفت سر حرف اصلیش. لحجه نیمه ایرانیش جالب بود.

- من در این مدت اعتراض های زیادی رو در ایران دیدم اما مال شما جذابیت بیشتری داشت!

فقط نگاهش کردم. ادامه داد:

- جالب بود برام که چطور یک دختر جوان اینطور طرفدار پیدا می کنه.

گلشاه چنان پنهانی فیلم می گرفت و صدا ظبت می کرد که من هم به سختی می تونستم از سوراخ در پارچه ببینمش.

- ما معمولا از اعتراض های کوچیک طرفداری نمی کردیم و اعتراض همراه شما برای ما جذاب تر برای پیشتیبانه بود تا اعتراضی که یک دختر کوچک زاه انداخته اما لیاقت شما ما رو جذب کرد و...

یک قلپ چای خورد.

- من اومدم به شما مژده بدم که دولت انگلیس از شما حمایت می کنه. ما شما رو رضا شاه بعدی ایران قرار می دیم.  

منتظر جواب من موند اما وقتی جوابی نگرفت ادامه حرف خودش رو گفت:

- در مقابل شما باید قولی به ما بدین. باید قول بدین که خواسته های دولت ما انجام بشه، همچنین باید سفارت خونه آمریکایی در ایران برپا بشه و با اسرائیل هم توافق ایجاد بشه. در مقابلش ما به شما قول می دیم شما تا دو ماه دیگه به خواسته هاتون رسیده باشید.  

با آرامش به جلو خم شدم و دست هام رو حلقه شده روی میز گذاشتم.

- که اینطور، انگار شما از قبول کردن پیشنهادتون مطمئن بودین که به اینجا اومدین.

خندید.

- من تا مطمئن نباشم عملی انجام نمی دم.

- که اینطور...

سرم رو پایین انداختم. توی همون حال خوشحالی نیک رو و اعتماد به نفس سفیر رو از گرمی نگاه هاشون حس می کردم. سرم رو بالا آوردم.

- کمک شما در سال هشتاد و هشت چه دردی از نیازمندش دوا کرد؟

از سوالم جا خورد اما معلوم افراد زبون بازی رو برای این کار انتخاب می کنند.

- خانم جوان، تکمان نمی کنم که در ماجرا اون سال ما نیز دستی داشتیم؛ البته که ما دنبال روی از حرکت های یک دفعه ای مردم کردیم اما با برنامه ریزی و نهایت قدرت بود. ما در اون زمان مردم ایران رو خوب نمی شناختیم و حکومت مرکزی در قدرت زیاد و شناخت بالا از مردم در عین حال قدرت نظامی بالایی بود. حالا مسله فرق می کنه ما مردم رو بهتر شناختیم، حکومت دورش رو افرادی گرفتن که از خودش نیستن و قدرت نطامی هم وقتی شما و افرادتون مسالمت آمیز حرکت می کنید کاری باهاتون ندارند.

از طرفی ما مدت ها هستن دنبال شخصی مثل شما بودیم تا بتونیم تا بتونه به اندازه رهبران ایران محبوبیت بدست بیاره. این محبوبیت در کنار هوش شما و حمایت ما فوران می کنه. شما می تونید فعالیتت تون رو همینطور با آرامش زیاد کنید تا زمانی که ما به شما بگیم زمان به قدرت رسیدنتون رسیده و با یک نبرد نهایی به چیزی که می خوان می رسین.

و به جواب سوالتون برگردیم. شما پرسیدین چه دردی رو دوا کرد! باید بگم این ماجرا انقدر هم که شما می گین بی تاثیر نمونده. شما نگاه کنید! در اثر تلاش های ما سید علی که یک رهبر مهربو و آروم شناخته می شد چهره جدیدی پیدا کرد و دشمنی ها با اون روز به روز و نسل به نسل سنگین تر و بیشتر می شه. درسته در مقابلش علاقمندانی هم پیدا می کنه اما این کینه ای که ما نمی ذاریم خشک بشه مخالفانش رو خشمگین و موافق هاش رو خسته از جنگ طولانی با زخم زبون ها خشن می کنه و این دو حس منطق و انصاف رو از هر دو گروه دور و در نهایت این دو گروه رو از هم دور می کنند پس...

انگار فهمید که من هم ایرانی هستم و نباید جلوی من از هم پاشیده شدن ملتم صحبت کنه پس دوتا سرفه مصلحتی کرد و گفت:

- بهتر زودتر جلسه رو تموم کنیم تا کسی متوجه حضور من اینجا نشده.

دوست داشتم بخاطر حرف هاش دستم رو بالا ببرم و روی صورتش پیاده کنم اما این کار رو نکردم و بجاش خودم بلند شدم.

- این مشکلات ماست، به شما ارتباطی نداره.

و در مقابل نگاه متعحب اون و وا رفته نیک رو بیرون زدم. چیزی نگذشت که خبر رسید اون یواشکی بیرون رفته پس نیک رو کلافه خودش رو به اتاق مشترک من، ویسنا، خدیجه و گلشاه رسوند.

- این چه کاری بود که شما کردین؟! چرا انقدر خودتون رو بالا می برین؟! فکر می کنید حالا چون یک مدت تنهایی دووم آوردیم باز هم می تونیم؟! مگه نمی بینید بچه ها خسته شدن و با پلیس درگیری راه می ندازن؟!

نگاهش کردم.

- ممنون بخاطر پیشنهاد کمک از انگلیس ولی این راه ما نیست.

اومد با عصبانیت چیزی بگه که اضاف کردم.

- از شما هم به عنوان مدیر قسمت برادران می خوام به وظیفه خودتون بیشتر از حاشیه ها اهمیت بدین.  

این که فهمید مسؤلیت این قسمت رو بهش دادم خوشحالش کرد اما سعی داشت به روی خودش نیاره و بجاش با این حرف که... 

- شما خیلی لحباز هستید!

بحث رو بست و بیرون رفت.  

screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۲۲

همون روز دایی یک نفر رو که دکترا سیاست داشت بهم معرفی کرد. انقدر مغز طرف پر بود که محبوت حرف هاش شدم. مثل عشقم حرف می زد:

در چشمانِ سیاهِ من ماه را می‌دید،
و من در چشمانِ عسلیِ او خورشید را می‌دیدم،
افسوس که اشتیاق خورشید را نداشت!
عشق ما مثلِ عشق ماه بانو و خورشید آقا نبود،
او مثل خورشید که روزها را برای ماه‌گرفتگی
و در آغوش گرفتنِ ماه طی می‌کرد،
راه را برای دیدن من طی نمی‌کرد...
بهانه‌اش سخت شکننده بود،
مگر عاشق راهِ طولانی را بهانه میکرد؟!

زهرا_راوی

**وهب**

با پوزخند به سرگرد نگاه کردم که خوب تونسته بود با گول زدن دایی لیا وارد ماجرا بشه. لیا رو دیدم که داشت به قسمت نسبتا خلوت حیاط می رفت. نیشخندی زدم و در حالی که با یک دستم از وجود چاقو جیبیم مطمئن می شدم دنبالش راه افتادم. وقتی به قسمت خلوت رسیدن دیدم محافظ هاش به سمتش اومدن. پوفی از این بیچارگی کشیدم. خواستم برگردم که صدای جیغ زنی اومد:

- بچه م کشته شد. قاتل!

به سمت صدا برگشتم. یک خانم میانسال داشت گریه کنان می اومد و محافظ های در هم دنبالش می دویدن.

- خانم بایست ببینم چی می گی!

زن بی توجه جلو اومد تا به لیا رسید. در مقابل بهت زدم دستش رو بالا برد و محکم توی صورت لیا خوابوند. مثل برق زده ها سرجامون خشکمون زد. دستش رو که برداشت از همین راه متوجه سرخ شدن گونه ش شدم. محافظش خواست به زن چیزی بگه که لیا کف دستش رو به سمتش گرفت. 

- کاریش نداشته باش!

به زن نگاه کرد.

- چی شد خانم؟

زن با مشت به دماغ لیا ضربه زد. لیا ناله ای کرد و دستش رو روی بینی خون آلودش گذاشت اما نذاشت کسی کاری کنه. زن شروع به زدن لیا کرد و در همون حال جیغ می زد:

- تو بچه م رو به سمت این کارها کشوندی. بچه من که آزارش به مورچه نمی رسید. بچه م اولین خطاش این بود اومد طرف تو، دومبن خطاش این بود که پول های اوم سفیر رو قبول کرد، سومیش این بود که رفت ماشین پلیس رو آتیش زد، چهارمیش این بود به پلیس گفت تو بهش دستور دادی. بچه من که بوی خون رو می شنید حالش بد می شد به پلیییس اسلحه کشید. بچه م رو تو کشتی.

از سر و صداش بچه های دیگه رسیدن و حالا حرف لیا همین قدر ارزش داشت که زن رو زیر مشت و لگد نگیرن. زن رو که بیرون کردن به لیا که سر و پاش خونی و خاکی شده بود کمک کردن و سریع نیروهای هلال احمر رو خواستن. دستی توی موهام فرو کردم و رو گرفتم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۲۳

**لیا**

چند دانشگاه دیگه گرفته شد و یک   پاساژ رو بچه ها از  پله های خروج اضطراری بالا رفتن و  در خروج رو شکستن و وارد شدن. چون در  اصلی در صبح ها پلیس داشت و شب ها  بسته بود.  با وجود گرفتن پاساژ اجازه خرید و فروش رو دادن اما طولی نکشید که پلیس با نقشه زیرکانه ای که نمی شد انکار کرد بیرونشون کرد.

مامان یک روز به بهانه آوردن ست قرمزم که انقدر دوستش داشتم اومد و خبر دادن خواستگار قبلی دوباره زنگ زده و همین انقدر روی شوق و ذوق آورده بودش  که وقتی ازش خواستم خونه رو بفروشه و تا پیدا کردن خونه جدید دانشگاه مستقر بشه قبول کرد.    قرار شد از یک ماه دیگه که  باید خونه رو خالی کنند مثل گروهی از خانواده به دانشگاه بیان. به خونه گلشاه رفته بودم و یواشکی دم درشون باهم صحبت می کردیم. از وقتی باباش اومدت بود بزور برده بودش ندیده بودمش. 

- باز که این زنکه  اومده!
گلرخ خواهر بزرگ ترش بود. گلشاه ضربه ای به بازوش زد.

- هو!
- به جونت!   مگه بابا نگفت حق نداری با این دختره حرف بزنی؟
اومد بخوابونه توی صورتش که دستش رو گرفتم و    سمت خودم کشیدمش.
- ببین یابو، دستت بهش بخوره یا بفهمم به بابات    حرفی زدی هلاکت می کنم!
ابرویی بالا انداخت.
- مال این حرف ها نیستی!
دستش رو که هنوز توی دستم بود فشردم.
- آی!

صدای یکی دیگه اومد:
- ولش کن دختر!
خاله شون بود.  گلرخ رو   توی بغلش پرت کردم.    نتونست تعادلش رو حفظ کنه  و هر دو روی زمین افتادن. به دانشگاه برگشتم. یک پیغام از  سفیر هند رسیده بود. اون ها که فهمیده بودن ما پاکستانی هتی مقیم ایران رو به سمت خودمون کشیدیم و اون هایی که در ایران دنیا اومده بودن رو قول  شناسنامه ایرانی دادیم، تحدید کرد که در مقابل  این امیدها مقابله می کنه و خشمگین می شه. من  هم جوابی که سالها پیش کوروش بزرگ داد رو دادم:

- بگو یاوه گفتن رو برای وقتی بذارن که مجبورن  در مقابل من ناله و زاری کنند.

فرداش جلسه ای داخل اتاق من برگذار شده بود.

- شایعه ها پشت سر ما خیلی زیاد شده، دیگه کسی حرف هامون رو قبول نداره.

نیک رو گفت:

- باید سریع تر  چاره ای پیدا کنیم.

الیاس گفت:

- یک حمله همه جانبه.

همه نگاهش کردیم. من این رو نمی خواستم  و چاره دیگه ای دیدم:

- تبلیغ ها رو بیشتر کنید.

یاس گفت:

- تبلیغ کافی نیست.

این حرف برای نیک رو فرصت بود.

- جاسوس های آمریکایی و اسرائیلی منتظر یک حرف از شما هستن. هر کشور اروپایی هم بخوان...

- جناب نیک رو چطور شما اینطور جهانی هستین؟

با این حرف دایی پارسا    همه  خندیدن. چند ثانیه با حرص نگاهش کرد بعد خنده زوری کرد.

- برای شما که خوب می شه!

بحث رو جمع کردم و گفتم:

- حالا هرچی!

از جمعشون بیرون اومدم و خواستم برم جایی که فقط ساکت باشه و دو دقیقه بتونم خوب فکرم رو به کار بندازم که حس کردم کسی پشت سرم ایستاده!  همون دوست دایی بود.

- لیا خانم من حس می‌کنم امنیت شما در حال حاضر مهم‌ترین چیزه و امروز شاهد کتک خوردن شما توسط اون زن بودیم شما می‌تونید قانونی ازشون شکایت کنید...

هنوز حرفش تموم نشده بود که با جدیت تمام گفتم:

- نه! من باید برم استراحت کنم پس فعلا.

- خانم چند لحظه به حرف‌های من اهمیت بدید! میشه انقدر به خودتون اعتماد نداشته باشید و خود رای نباشید یکم هم به چیزایی که من میگم اهمیت بدید من می‌تونم به شما کمک کنم من سیاست خوندم و کارمو خوب بلدم.

- معذرت می‌خوام من فقط زیادی نیاز دارم که تنها باشم برای همین انقدر بد صحبت کردم متاسفم فردا صبح مشاجره خواهیم کرد.

‌خیلی خسته بودم با صورت پوشیدم سوار ماشین شدمو با پسرها  به خونه برگشتم.  مامانم خیلی سریع عکس‌العمل نشون داد.

- بیا مگر نگفتم میزنه خودش رو ناکار می‌کنه؟ ببینید    دخترم به چه وضعی دچار شده!

روی مبل نشستم و لم دادم.

- چیزی نیست فقط کتک خوردم، الکی شلوغ نکنید.

مادرم که می‌دونست نه به حرفاش توجهی می‌کنم نه بیشتر درباره ماجرا  توضیح می دم    به سمت آشپزخونه رفت و تنهام گذاشت من هم بعد چند دقیقه به    اتاقم رفتم و خوابیدم. صبح  بعد خوردن صبحانه و خداحافظی با خانواده  خدیجه دنبالم اومد  و به دانشگاه برگشتیم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...