• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان آنسه Fateme71 کاربر انجمن نودهشتیا


Fateme71
 اشتراک گذاری

پیام توسط Nasim.M افزوده شد,

سطح رمان: A

ارسال های توصیه شده

  • نویسنده حرفه ای

picsart_23-02-01_23-46-04-420_nm2m.jpg

به نام خالق هستی بخش

رمان: آنسه

✍️نویسنده: فاطمه رنجبر

ژانر: عاشقانه، اجتماعی

مقدمه: در دریای عمیق تنهایی پا می‌گذارم. در باغی که در رویاهایم تجسم می‌کردم ، بار دیگر با او به نجوا می‌نشینم، می‌اندیشم به این‌که بار دیگر قربانی شده‌ام؛ قربانیِ اگرها و بایدها قربانیِ طالع نحسم، تسلیم می‌شوم، تسلیم سرنوشتی که رقم می‌خورد.
خودم را رقاصه‌ی دست سرنوشت می‌کنم. با هر سازی که او زد، می‌رقصم.

خلاصه:  همه چیز از یک مهمانی شروع شد. مهمانی که من در آن حضور نداشتم.
 و بعد آن شایعه‌ای تلخ و وحشتناک پخش شده بود که رعشه بر اندام‌ می‌انداخت.
شایعه کشتن دخترانی که به عقد بهادر شمس در می‌آمدند و بعد آن مرگ‌شان آوازه شهر می‌شد؛ ولی هیچ ردی از خود نمی‌گذاشت.  بله بهادر شمس کسی که مهمانی راه می‌انداخت و زیباترین دخترها را با زبان بازی و نقشه طعمه می‌کرد تا این‌که... .

صفحه نقدرمان

 

@ Z.A.D  @ Z.farhani @ Atefeh L

@ نارسیس بانو.arabzade @ TEIMOURI.Zz

@ زهرارمضانی

خوشحال میشم رمانم رو بخونید  با نظراتتون به قوی‌تر شدن قلمم کمک کنید

ناظر: @ ملیکا ملازاده 🍃

ویراستار: @ hxan.r☆ویژه☆

ویرایش شده توسط Fateme71
ویراستاری VampirE
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت یک

 باران می‌بارید و اشک‌هایم روی گونه‌ام می‌ریخت.
آب می‌شدم میان رفت و آمد انسان‌هایی که توجهی نمی‌کردند. آد‌م‌ها چه سنگدل شدند حتی عده‌ای که نگاه‌شان به من می‌افتاد  بی‌توجه می‌گذشتند.
در آن گورستان خوفناک هیچ‌چیز عادی نبود انگار سنگ سرد وجود مردم را هم به یخ تبدیل کرده بود. 
دست‌هایم خشک شده بود.
پاهایم حسی نداشت.
نگاهم به یک سمت قفل شده بود،
همان سمتی که دخترک کوچکی گلاب به دست با التماس نگاهش به آدم‌های یخی بود. می‌خواست که قبر عزیزان‌شان را بشوید.
همان دخترکی که وقتی مرا یخ‌زده و در خود جمع شده دید، کلاه و شال گردنش را به من  داد. با این‌که گونه‌اش از سرما سرخ شده بود، دستانش ترک برداشته بود؛ ولی دلش به حال منِ نارفیق سوخت.
آن‌قدر بی‌توان بودم که حتی نتوانستم با او مخالفت کنم. فقط نگاهش کردم، با همان چشمان سیاه و یخ زده‌ای که همه می‌گفتند وقتی حسی در آن نیست وحشتناک است؛ ولی آن دخترک نترسید حتی با لبخند دستی به سرم کشید و گذشت. 
با دیدنش به یاد خواهرم الهه افتادم.  خواهر کوچکم که در زلزله زیر آوار مانده بود. اگر آن اتفاق شوم نمی‌افتاد، او باید الآن در این سن بود. آخ که چه‌قدر سخت بود غم عزیزی را دیدن. آن هم نه یکی، تمام خانواده‌ات را از دست بدهی و بدتر از آن بعد از سال‌ها تنهایی نزدیک‌ترین رفیقت که مثل خواهر کنارت بود او را هم از دست بدهی. 
من چرا از درد و رنج آب نمی‌شدم؟ چرا مرگ به سراغ من نمی‌آمد. چشمه‌ی اشکم خشک شده بود. دیگر توان داغ دیگری را نداشتم. مرگ سیمین بدترین اتفاق زندگی‌ام بود.
دستم را روی قبر سردش کشیدم بغض راه گلویم را سد کرده بود به هزار سختی آن را بلعیدم.

- دیگه صحبت از خستگی و کم طاقتی نیست،  صحبت از یک دل تنگه. یک دل غریب که این‌جا گیر افتاده، بین این آدم‌ها. دلم بین همه‌ی آدم‌ها شده وصله‌ی ناجور. نمی‌دونم تا به حال جایی غریب افتادی یا نه؟ این‌که هر طرف که نگاهت رو بچرخونی نتونی طاقت بیاری. این‌که نگاهت عاصی‌ات کنه. بهانه یکی رو بگیره و تو نتونی اون یک نفر رو پیدا کنی و بیاری بنشونی کنارش. تو هی دنبال اون یک نفر بگردی الکی، وقتی که می‌دونی نیست. می‌دونی که پیداش نمی‌کنی. می‌دونی که نمیاد. می‌دونی که مرده.
می‌دونی مرده و باز هم دنبالش بگردی! می‌دونی که مرده و باز هم التماسش کنی که برگرده. می‌دونی که مرده و باز هم شب‌هایی که تنهایی با خاطراتش زندگی کنی و منتظر بمونی با سینی چای کنارت بشینه و سرخوشانه سر به سرت بذاره، غرق در خواستنش شی. می‌دونی که مرده و باز هم مدام شماره‌اش رو بگیری و زیر لب بگی  "یعنی کجاست؟ چرا جواب نمیده؟ نکنه اتفاقی براش افتاده؟" می‌دونی که مرده و باز هم بذاری دلت بهانه‌اش رو بگیره. باز هم هر شب خوابش رو ببینی که برگشته و هی بخواهی خوابت رو تعبیر کنی که میشه اون‌چه که می‌خوای بشه. می‌دونی که مرده و باز هم بی‌قرارش باشی.  بیشتر وقت‌ها، همین‌جوری، چون او نیست، بغض کنی. بعد دلت گریه بخواد. گریه کنی، بعد هم گریه‌ات بشه فریاد. گریه که شد فریاد، دیگه نتونی حرف بزنی تا وقتی که بخوابی و دوباره خوابش رو ببینی.
چند وقته که بدجور دلم می‌خواد بمیرم. هوس مردن کردم.
سیمینم با این‌که دلم می‌خواد بیام پیشت؛ ولی اون‌چیزی که بیشتر دلم می‌خواد انتقام گرفتنه. انتقام خون پاکت رو از اون مرتیکه‌ی عوضی می‌گیرم. قسم می‌خورم تا اون و زیر خاک نکردم، سر‌خاکت نیام. روزی میام این‌جا کنارت که اون عوضی رو به سزای اعمالش برسونم. منتظر اون روز باش. خواهرم، منتظر باش.

ویرایش شده توسط Fateme71
ویراستاری VampirE
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت دوم

تمام راه را تا خانه پیاده برگشتم هزاران نقشه در سرم بود؛ ولی تنها نمی‌شد کاری پیش برد. 
فکرم درگیر بود و دلم پر از کینه برای هر روزی که از دست می‌دادم عصبی بودم.
در آخر هم تحمل نکردم، موبایلم را از جیب مانتوی خاک‌آلودم در آوردم. برای بار هزارم به شماره‌ی امیرسام نگاه کردم نفس عمیق کشیدم و دکمه‌ی اتصال را لمس کردم. بوق خورد.
بوق اول، حرف‌هایم را در ذهنم چیدم. بوق دوم، نفس عمیق کشیدم و گوشه‌ی لبم را به دندان گرفتم. بوق سوم، دست دیگرم را مشت کردم و قدم‌های لرزانم را کنترل کردم. به بوق چهارم نرسید جواب داد.

- سلام، چه‌طوری دختر؟

با صدای محمد تمام ذهنیت و حرف‌های چیده شده و استرس وارد شده پر کشید:

- سلام محمد. خوبی؟

مثل همیشه با لودگی جواب داد:

- اول من پرسیدم تو اول بگو چه‌طوری؟ از حالت هاپو بودن در اومدی؟ الآن میشه به صرف شامی یا ناهار دعوتمون کنی؟

کلافه بودم. دست خودم نبود؛ ولی محمد بود، دیگر نمی‌شد با او جدی برخورد کرد. هر چه جدی‌تر می‌شدی، لودگی‌اش بیشتر می‌شد.

- گوشی امیرسام دست تو چی‌کار می‌کنه؟ مگه تو خونه زندگی نداری همیشه اون‌جایی؟

- عرضم به حضورتون، نمی‌دونم در جریانی یا نه؛ ولی بهت میگم که توی گوشت فرو کنی و به بقیه هم بگی. امیرسام بدون من نفس نمی‌کشه، می‌دونی که گرایش زیادی به من داره و... .

داشت به چرندیاتش ادامه می‌داد که صدای آخش بلند شد.

- چی‌شد؟ به قول قوه‌ی الهی مردی؟

- نه، فعلاً نفس می‌کشه.

با صدای سرد و محکم امیرسام، دوباره حس‌های قبل برگشت. صدایم ضعیف شد. انگار در آن واحد تارهای صوتی گلویم گرفته بود و احساس خفه بودن به من دست داد. کمی گلویم را خاراندم و سعی کردم با آرامش حرف بزنم.

- سلام، خوبی؟

- مرسی. تو چه‌طوری؟

- خوبم مرسی، فقط اگه میشه، می‌خوام ببینمت.

 سکوت کرد. نمی‌دانست هر چه‌قدر به این سکوت ادامه دهد، نفس تنگی‌ام به اوجش می‌رسد و امکان از حال رفتنم روی هزار بود.

- کی؟ کجا؟

نفس عمیق کشیدم و ناخن کف دستم فرو کردم.

- بیام خونه‌ات؟

با کمی مکث جواب داد:

- نه، خونه باش. میام دنبالت میریم بیرون.

- آخه... .

سکوت کردم او هم سکوت کرد می‌دانستم تا حرف نزنم، او چیزی نمی‌پرسد. تا صبح پشت خط می‌ایستاد؛ ولی چیزی نمی‌پرسید. نمی‌دانم صبر و تحمل او چرا تا این حد زیاد بود.

- نمیشه توی خونه حرف بزنیم؟

- نه، محمد افتاده این‌جا قصد رفتن هم نداره. مطمئنن می‌خوای تنها باهام حرف بزنی. متأسفانه این علاف این‌جاست.

صدای فحش‌های محمد به گوش می‌خورد؛ ولی توجه‌ای نکردم.

- خب بیا خونه من.

- حوصله‌ی چرندیاتِ همسایه‌هات رو ندارم. چه اصراریه حتماً تو‌ی خونه حرف بزنیم؟ خوشت میاد پشتت حرف باشه؟

محمد از آن طرف داد می‌زد:

- بابا این نفهمه! می‌خوای من بیام آنسه جونم؟ قشنگ می‌شینیم درد و دل می‌کنیم، اتفاقا معتقدم توی خونه بهتر میشه حرف زد.

انگار چیزی برایش پرت کرد او وحشی نثارش کرد و ساکت شد.

- ساعت سه آماده باش، میام دنبالت. تهش اینه توی ماشین حرف بزنیم. خونه‌ات نمیام. کار نداری؟

این یعنی جای بحثی نیست حرف‌مان تمام شد باید قطع کنی.

- نه، منتظرم. خدا‌حافظ.

هنوز قطع نکرده بودم که آرام پرسید:

- توی خیابونی؟

چشمانم را بستم و آب دهانم را آرام پایین دادم.

- آره، کار داشتم. الآن دیگه نزدیک خونه‌ام. چه‌طور؟

طعنه‌ی کلامش خنجر شد و در قلبم فرو رفت:

- هیچی، حتماً خیلی کارت مهم بود. با ما بیرون نمیای، تنها واسه‌ی خودت می‌چرخی. اوکی، خداحافظ.

بدون این‌که منتظر جوابی از من باشد، قطع کرد. 
عصبی‌تر از قبل موبایل را در جیبم انداختم و قدم‌هایم را آهسته‌تر از قبل برداشتم از آن خانه سوت و کور و از تنهایی بی‌زار بودم‌.

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • نویسنده حرفه ای

پارت سوم

فقط ده دقیقه تا قرارمان مانده بود.  سرم درد می‌کرد، چشمانم می‌سوخت. دلم دوش آب سرد می‌خواست؛ ولی وقت نداشتم، باید قبل  امیرسام به خانه می‌رسیدم. فقط چند قدم دیگر مانده بود. قدم‌هایم را بلند بر‌داشتم؛  ولی مثل همیشه او زودتر از ساعت موعود  سر قرار رسیده بود. ماشینش مثل گاو پیشانی‌ سفید در چشم بود. از دور خودنمایی می‌کرد.  یاد حرف سیمین افتادم، چشمانم را بستم و برای ثانیه‌ای کوتاه فکرم به گذشته پر کشید:

- آنسه خدایی یه دوست باکلاس داریم، همین امیرسامه. خدا این رو ازمون نگیره. بگو الهی آمین.


- صد دفعه گفتم خودت رو کمتر از بقیه ندون،  ارزش ما خیلی بیشتره!  اون باید خدا رو شکر کنه که ما رو کنارش داره.

شکلکی برایم در آورد و  همان‌طور که از دور به او خیره شده بود، با ادا و اطوار گفت:

- خدایی ببین چی کم داره خانمِ با ارزش؟! قدش که بلنده، چشم ابرو مشکیه، چال گونه که داره. آخ من مردم برای ته‌ ریشی که همیشه روی صورتشه! کی گفته مرد باید سه تیغ کنه صورتش صاف باشه؟ مرد یعنی امیرسام. نگاه تو رو‌ خدا! چشم‌های خمارش رو ببین، آدم دلش نمیاد از این چشم‌ها چشم برداره. از همه این‌ها بگذریم، ماشینش رو ببین لعنتی! انگار  سانتافه  رو برای این ساختن از بس که بهش میاد. چشم‌هام کف پاش!

با آرنج به پهلویش کوبیدم آخی گفت و چشم غره رفت:

- ها چته؟ دروغ میگم مگه؟

- از نظر تو ماشین خوب داشتن پول و خونه‌ی آن‌چنانی  شخصیت برای آدم می‌سازه؟

پشت چشمی نازک کرد و به طرز مسخره‌ای گفت:

- الکی شعار نده. پول که داشته باشی،  همه چیز رو با هم داری. شخصیت، دوست و رفیق فراوون، تیپ، کلاس، قدرت، بازم بگم؟

- نه تو رو خدا! نطقت رو نگهدار برای زمان تنهایی‌مون. الآن ساکت باش داره میاد سمتمون.  یه چیز رو یادت نره، ما چند نفر فقط رفیقیم، نه بیشتر! قراره بین‌مون عشق و دوست دواشتنی صورت نگیره امیدوارم فرق بین رفیق بودن و  عشق رو بدونی.

مثل همیشه آه سردی کشید و سکوت کرد.

سرم را تکان دادم و به زمان حال برگشتم. کلافه پوفی کشیدم و سر به زیر  سمت ماشین‌اش رفتم. متنفر بودم از آدم‌هایی که همه‌چیزشان مرتب و با برنامه بود. مثل همیشه سرد و یخی.  گوشی به دست، بی‌توجه به اطرافش،  پشت رل نشسته بود. آرام چند تقه به شیشه زدم سمتم برگشت با لبخندی بی‌جان از من استقبال کرد قفل در را زد و شیشه را پایین داد.

- سلام، نمیای خونه؟

نگاهش را به رو‌به رو دوخت و سرش را به علامت نفی تکان داد.

- نه، فکر کردم شناخت داری روی من! گفته بودم خونه نمیام، دوباره طوطی‌وار تکرار می‌کنی.

شانه بالا انداختم و سوار شدم.

@ VampirE

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت چهارم

نمی‌دانم مقصدش کجا بود. بی‌حرف به آهنگ بی‌کلامی که در ماشین پخش می‌شد گوش سپردیم. نه او چیزی می‌گفت، نه من. فرصت را غنیمت شمردم حرف‌هایی که قرار بود به زبان بیاورم را در ذهنم چیدم.

- برم فرحزاد؟

هیچ جای تهران را دوست نداشتم. همه جای این شهر خاطرات سیمین را زنده می‌کرد، حتی فضای این ماشین هم برایم خفقان‌آور  بود.

- میشه فرحزاد نریم؟

- تا کی می‌خوای فرار کنی؟

- فرار نمی‌کنم. فقط الآن آماده نیستم برم جاهایی که سیمین خیلی دوست‌شون داشت.  درکم کن! فقط سی و هشت روزه کنارم نیست، به این زودی داغش سرد نمیشه.

سکوت کرد، انگار او هم به سیمین فکر می‌کرد.

- همین‌جاها وایستا، توی ماشین حرف می‌زنیم. زیاد وقتت رو نمی‌گیرم.

راهنما زد و در خیابان دیگری پیچید. نگاهی به اطراف انداختم آشنا نبود؛   ولی جای سرسبز و قشنگی بود کنار درخت‌های بلند و سر سبز تعدادی آلاچیق‌ به چشم می‌خورد. ماشین را در پارکینگ رستوران پارک کرد و سمتم برگشت.

- این‌جا که مشکل نداری؟

سرم را به طرفین تکان دادم. دلخور بودم، دلم می‌گرفت وقتی با طعنه با من حرف می‌زد. مگر صبر آدم چه‌قدر بود؟ بالأخره جایی لبریز می‌شد. عصبی سمتش برگشتم  و نیشخند زدم.

- خوشت میاد عصبی‌ام کنی؟ چرا یکم درک نداری؟ می‌دونی اصلاً بهم چی گذشت؟ لعنتی من خواهرم رو از دست دادم، می‌فهمی؟ هر‌جای خونه رو نگاه می‌کنم  یاد اون میوفتم، یاد حرف‌هاش، مسخره بازی‌هاش!  دارم دیوونه میشم! همه‌اش فکر می‌کنم هست؛ ولی نیست. سرابه، سراب! می‌فهمی؟

اشک‌های مزاحم دوباره راه گونه‌ام را پیش کشیدند. دلم خون بود. درد داشت وقتی اطرافیانت تو را نمی‌فهمیدند! دستم را جلوی صورتم گرفتم و اجازه ندادم شاهد ریختن اشک‌هایم باشد. دلم می‌خواست عربده بکشم، داد بزنم، فریاد بکشم تا تمام شهر سکوت کنند. اگر درکم نمی‌کردند، لاأقل لال می‌شدند، نمک به زخم‌هایم نمی‌پاشیدند.

- بسه، بدم میاد این‌قدر از خودت ضعف نشون میدی! فکر می‌کنی  فقط برای تو سخته؟! ما رفیقش نبودیم؟ ما هم به اندازه تو اذیت شدیم، دلتنگش هستیم؛ ولی قرار نیست تا آخر عمر عزا بگیریم. می‌تونیم با یادش زندگی کنیم.  می‌دونی که اون هیچ‌وقت تحمل دیدن ناراحتی‌مون رو نداشت، پس به‌ خاطر شادی روحش هم شده یکم خوددار باش!

@ VampirE

@ ملیکا ملازاده

ویرایش شده توسط Fateme71
ویراستاری VampirE
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت پنجم

روی تختی که سنتی چیده شده بود نشستیم. هنوز با او سرسنگین بودم. او هم اصلاً برایش مهم نبود. از این‌که با او همراه شده بودم، پشیمان بودم. سر و وضعم مرتب نبود با مانتو خاکی کتونی کثیف، صورتی بی‌رنگ و رو کنارش مثل برده بودم. چندباری نگاه پر سؤالش را به چشمانم دوخت، انگار او هم این آنسه‌ی نامرتب و ژولیده را نمی‌شناخت؛ ولی آبروداری کرد و چیزی نپرسید.

- چی‌ می‌خوری سفارش بدم؟

- مگه ناهار نخوردی؟

- خوردم! ولی گرسنه‌امه. تو اگه گرسنه نیستی، می‌تونی نگاهم کنی.

گرسنه نبودم، از دیروز چیزی نخوردم؛   ولی این‌طور نبود که گرسنگی اذیتم کند،  انگار بدنم هم اعتصاب کرده بود؛ ولی باید می‌خوردم، باید انرژی ذخیره می‌کردم با قدرت به جلو می‌رفتم. شانه بالا انداختم و آرام زیر لب گفتم:

- هرچی خودت می‌خوری، برای من هم همون رو سفارش بده.

گلیم روی تخت، استخوان پاهایم را اذیت می‌کرد. کمی جا‌به‌جا شدم و صدایم را صاف کردم. نگاهش به منو بود که گارسون کنار تخت آمد.

- جناب انتخاب کردید؟

سرش را تکان داد و منو را بست.

- سبزی پلو با ماهی، ترشی و ماست هم کنارش باشه. دو پرس بیار لطفاً.  مرسی.

متعجب نگاهش کردم می‌دانست از ماهی بی‌زارم؛ ولی سفارش داد.

گارسون رفت؛ ولی من از او نگاهم را برنداشتم. سنگینی نگاهم را حس کرد و با لبخند چشمکی زد و گفت: 

- تا تو باشی وقتی میگم سفارش بده،  نگی هرچی خودت می‌خوری.

بی‌تفاوت نگاهش کردم.

- مهم نیست، گرسنه نیستم. حرف‌هام رو می‌زنم و میرم. تو بشین دو پرس رو بخور، نوش جونت.

انگار که اصلاً نشنیده بود چه گفتم. با موبایل خود را سرگرم کرده بود و به شاه‌نشین پشت سرش تکیه داد.

- شنیدی چی‌ گفتم؟

- غذا می‌خوریم، بعد حرف بزن.

- من ماهی دوست ندارم، بوش هم حالم رو به هم می‌زنه!

- من هم ماهی سفارش ندادم، براش نوشتم کوبیده بیاره. فقط خواستم حال تو رو بگیرم تا یاد بگیری از این به بعد خودت انتخاب کنی.

انگار لبخند زدن یادم رفته بود، این روزها ناخواسته  پوزخند و نیشخند روی لب‌هایم جا خوش می‌کرد. از بی‌توجه‌ بودنش نسبت به خودم بی‌زار بودم.  قندانی که کنارم بود، درش را گرفتم و یک قند برداشتم سمتش پرت کردم. اخم ریزی روی پیشانی‌اش نشست و در چشمانم خیره شد.

-  اخبار مهمی توی گوشیته که از دستت نمیوفته؟

موبایل را کنارش گذاشت و قند را در مشتش گرفت، دستانش را در هم قفل کرد. کمی سمتم خم شد:

- مثل این‌که تا غذا بیاد، وقت داریم.  می‌خوای حرف بزن.

@ VampirE

@ ملیکا ملازاده

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت ششم

آه سردی کشیدم و بی‌مقدمه چینی چیزی که در ذهنم نقش بست را به زبان آوردم:

- می‌خوام از اون شب لعنتی برام بگی.  به کمکت احتیاج دارم! می‌خوام من و با بهادر آشنا کنی.

اخم‌هایش در هم پیچید و چروکی روی پیشانی‌اش نشست.

- چرند میگی؟ یعنی چی؟ ندیدی چه بلایی سر محمد و عماد آورد؟

- دیدم؛ ولی من کارم رو بلدم، با نقشه میرم جلو.

- نشنیده می‌گیرم.

خون‌سرد دستانم را روی پاهایم گذاشتم و ابرو بالا انداختم.

- چه کمکم کنی چه نه، من این کار رو می‌کنم. از بچه‌های دیگه کمک می‌گیرم.

دندان روی هم سایید و دستش مشت شد. با همان دندان قفل شده و چشمی که کاسه‌ی خون شده بود، به من نزدیک‌تر شد.


- تو غلط می‌کنی! به‌ خدا قلم پاهات  رو می‌شکونم! سگم نکن آنسه! کاری نکن توی خونه زندانیت کنم، نذارم جم بخوری.

گوشه‌ی لبم را به دندان گرفتم و ناخن کف دستم فرو کردم. نباید عقب نشینی می‌کردم. ترسی که به جانم نشسته بود را از خود دور کردم و آب دهانم را با صدا پایین دادم. کیفم را گوشه‌ی تخت انداختم و خود را به او نزدیک‌تر کردم.

- ببین، یه لحظه به من گوش کن. اگه نقشه‌ام حساب شده نبود، هرچی دلت خواست بگو. ببین اون بهادر عوضی من رو ندیده. من توی یه مهمونی‌اش شرکت می‌کنم، بعد یه کاری می‌کنم به چشمش بیام. وقتی... .

طوری نگاهم کرد که حرف در گلویم خفه شد. پوزخند زد و ابرو بالا انداخت.

- خب، ادامه بده.

کلافه‌تر از قبل پنجه‌هایم در هم جمع شد. پلکم می‌پرید سرم را پایین انداختم.

- من تا اون بی‌شرف رو زمین نزنم آروم نمی‌گیرم. دوست داری همیشه من رو این‌جوری ببینی؟

- نظرم تغییر نمی‌کنه، من مخالفم. به قول خودت تازه سی و هشت روز گذشته، داغش تازه‌ست. به مرور زمان... .

وسط حرفش پریدم و با التماس به چشمانش خیره شدم.

- نکن امیر جان! تو رو به روح سیمین قسمت میدم چیزی نگو! فقط به حرف‌هام یه چند روز فکر کن. ازم نخواه فراموش کنم، بهم نگو الآن داغ دارم، چند روز بعد فراموش میشه.  فراموش نمیشه، حتی کمرنگ هم نشده. هر روز داره بیشتر از روز قبل توی سرم پررنگ میشه!

@ VampirE

@ ملیکا ملازاده

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت هفتم

دست در موهایش کشید. گارسون غذا را روی تخت گذاشت لبخند زد و سری تکان داد و رفت. بوی غذا تحریک کننده بود؛ ولی انگار او دیگر اشتها نداشت.

- امیرسام؟

جسمش این‌جا و فکرش جای دیگر غوطه می‌خورد. 

- جانم؟

این جانم گفتنش مهر تأیید شده‌ی حرف‌هایم بود.

- غذا سرد شد.

تلخ جواب داد:

- به جهنم.

کمی فاصله گرفتم نگاهم را به انگشتان دستم دوختم.

- چرا این‌قدر تلخی؟ چرا هیچ‌کدومتون از اون شب لعنتی برام حرف نمی‌زنین؟ کاش قلم پام می‌شکست و نمی‌رفتم دنبال اقوامی که هفت پشت غریبه بودن برام. به‌ خاطر چندتا آدم بی‌ارزش باارزش‌ترین آدم زندگی‌ام رو از دست دادم.


- میگم برات؛ ولی فکر انتقام رو از سرت باید بندازی بیرون.

با مظلوم‌ترین لحن ممکن گفتم:

- حالا تو بگو، بعد راجع به بقیه‌ی چیز‌ها حرف می‌زنیم.

سینی غذا را کنار گذاشت و زانوهایش را در خود جمع کرد. بدون نگاه کردن به من، لب باز کرد. بعد از سی و هشت روز بالأخره خواست برایم از آنشب لعنتی بگوید.

- دو روز بعد رفتن تو، سیمین خیلی بی‌قراری می‌کرد. هی می‌گفت توی خونه بدون تو نمی‌تونه دووم بیاره و داره دق می‌کنه. من هم وقتی دیدم بی‌حوصله‌ست، بچه‌ها رو جمع کردم رفتیم دربند. توی اکیپ که می‌دیدی همیشه تو و سیمین زهرا با هم جفت می‌شدین، اون‌ شب هم سیمین و زهرا با‌ هم جفت شده بودن به زینب اهمیت نمی‌دادن. محمد وقتی زینب رو تو هم رفته دید، بهش نزدیک شد و با هم گرم گرفتن محمد رو که می‌شناسی، مثل همیشه دلقک جمع شد حال و هوای بچه‌ها رو عوض کرد. همه چی خوب بود تا این‌که سر و کله‌ی بهادر بی‌پدر و مادر پیداش شد. مثل این‌که عماد توی جشن‌های اون  بی‌همه چیز همیشه حضور داشت. من نگاه کثیفش رو روی سیمین متوجه شدم؛ ولی زیاد سخت نگرفتم، چون انگار سیمین هم ازش بدش نیومده بود. 

بغضم را به سختی بلعیدم. دستان لرزانم را مشت کردم و سعی کردم آرام باشم.

- قبلاً عماد در مورد بهادر باهام حرف زده بود که پارتی‌های آن‌چنانی می‌گیره، وضع مالیش توپه، چه می‌دونم به تیپ و قیافه‌اش می‌رسه، دخترها هم گول همین هیکل و قیافه‌اش رو می‌خورن و جذبش میشن. می‌گفت دورش شلوغه،  به هرکسی نگاه نمی‌کنه. عماد نمی‌دونست اون حیوون چه بلایی سر دخترها میاره، یعنی هیچی ازش نمی‌دونست.  برای همین وقتی همه‌مون رو دعوت کرد، عماد سریع قبول کرد و از طرف ما هم جواب مثبت داد و اون شب کزایی همه‌مون رو به مهمونی آخر هفته‌اش دعوت کرد. 

@ VampirE

@ ملیکا ملازاده

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت هشتم

پوزخند زدم و ابرو بالا انداختم.

- تو هم دعوت کسی که شناختی از خودش و مهمونی‌های لعنتی‌اش نداشتی رو قبول کردی؟! مگه خودت هزاربار بهمون نمی‌گفتی به هیچ‌کس نباید اعتماد کنید؟ پس چی‌شد به‌ خاطر حرف عماد که هیچ‌وقت توی رفتارهاش تعادل نداره، قبول کردی؟!

صاف نشست برآشفته بود عصبانیت از نگاهش و دستان مشت شده‌اش نمایان بود خشمش چنگی شد و در موهای پرپشتش فرو رفت.

- چرا چرند میگی؟ من نمی‌رفتم، فکر می‌کنی اون‌ها نمی‌رفتن؟! من می‌تونستم جلوشون رو بگیرم؟ مگه الآن می‌تونم جلوی کارهای تو رو بگیرم که او‌ن‌ها به من اجازه بدن براشون تصمیم بگیرم‌؟ سیمین یکی بود لنگه‌ی تو! وقتی اون‌ شب بهش گفتم از نگاه این مرتیکه خوشم نیومد، نیشخند زد بهم گفت مشکل خودته، چی‌کار کنم که خوشت نمیاد. به نظرت کوتاه می‌اومد؟! اون فقط از تو حساب می‌برد که نبودی.

پوزخند زدم و ابرو بالا انداختم.

- الآن مقصر شدم؟ آره، راست میگی.  من مقصرم، هرچی توی این دنیا اتفاق بیوفته مقصرش فقط منم و الآن برام اصلاً این‌ها مهم نیست. ادامه بده،  بعدش چی‌‌شد؟

کلافه و عصبی سیگاری روشن کرد و گوشه‌ی لبش گذاشت. پک عمیقی به آن زد. انگار بغض کرده بود. سرش را به شاه‌نشین تکیه داد، بزاقش را پایین داد و چانه‌اش لرزید. چشمانش را بست. سیگار می‌سوخت و خاکسترش روی زمین می‌ریخت.

- چند روز اصلاً از سیمین خبری نشد. می‌دونستیم اون‌ شب با بهادر شماره رد و بدل کردن، حتی چندبار تعقیبش کردم و دیدم رفت خونه‌اش؛ ولی کاری نمی‌تونستم بکنم، یعنی نمی‌دونستم اون عوضی چه‌جور آدمیه. اگه می‌دونستم قراره تهش این شه، توی خونه زندادنیش می‌کردم تا تو برگردی.  باورت نمیشه آنسه،  همه‌ی این اتفاق‌ها توی یک‌ هفته افتاد. با این‌که حواسم بهش بود؛ ولی باز نتونستم مواظبش باشم. کاش نمی‌رفتی، کاش!

سکوت کرد. حالش، حال غریبی بود. نمی‌دانستم باید چه بگویم. چه رفتاری داشته باشم. انگار تازه چشم به جهان گشوده بودم، مغزم خالی بود هیچ دستوری از او دریافت نمی‌کردم. 
کلافه چشم باز کرد و ته سیگار را  در سینی جلو دستش خاموش کرد و ادامه داد:

- من از هیچی خبر ندارم، نه تنها من،  بقیه هم اصلاً نمی‌دونن توی اون خونه چی گذشت؛ چون سیمین با هیچ‌کس حرف نمی‌زد، حتی زینب و زهرا رو هم از خودش دور کرد. نه جواب تلفن‌شون رو می‌داد، نه در خونه رو به‌ روشون باز می‌کرد. برای همین هیچ‌کس بهت چیزی نگفت؛ چون واقعاً نمی‌دونیم چی‌شد! اون خونه شومه، مثل یه راز می‌مونه. هرکی تو اون خونه  پا می‌ذاره، جنازه‌اش بیرون میاد. سیمین اولین دختر نبود، آخرین هم نیست. آنسه، من اجازه نمیدم تو پات رو توی اون خونه بذاری. امیدوارم توی گوشت بره! حالا غذات رو بخور، مطمئنن این چند روز چیزی نخوردی.

@ VampirE

@ ملیکا ملازاده

ویرایش شده توسط Fateme71
ویراستاری VampirE
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

++++++++++++++

پارت نهم


 پشت پنجره‌ی باران زده نگاهم را به بیرون دوختم. به آسمان آبی و  به پرنده‌ای که مست از رها شدن پرواز می‌کرد، و گاه به شاخه‌ها و درخت‌ها که با تکان دادن خود سعی بر شستن تن خود می‌کرد و حضورش را نشان می‌داد خیره شدم. تمنای پرواز و شوق به اوج رسیدن، لبخند روی لبم نشاند.
جسمم این‌جا بود؛ ولی روح و فکرم به گذشته پر کشید به زمانی که سیمین کنارم بود صدای سیمین در گوشم پیچید.

- آنسه کجا غرق شدی دختر؟

- نگاه داره بارون میاد. می‌دونی که عاشق بارونم، با دیدن این قطره‌های ریز حس خوبی بهم دست میده.

- تا ولت می‌کنن، توی احساسات غرق شو. جمع کن خودت رو الآن بچه‌ها میان. هنوز آماده نشدیم. بیا بگو موهام رو چی‌کار کنم.

نگاهی گذرا به او انداختم. از زیبایی چیزی کم نداشت چشمان آبی موهای بلوند که بلندی‌اش تا کمرش بود. بینی کوچک و عروسکی گونه‌های برجسته، سرخی خدادادی لبانش جذابیتش را بیشتر می‌کرد.

- من اگه قیافه‌ی تو رو داشتم، عمراً آرایش می‌کردم. خره تو همین‌جوری دلبری، بسته دیگه! این‌قدر اون آشغال‌ها رو نمالون به صورتت.

پشت چشمی نازک کرد و دستش را به کمر زد با ادا گفت:

- به قول سوسن جون درسته سیمین زیباست؛ ولی هیچ جذابیتی نداره. اخ آنسه، دلم می‌خواست چهارتا انگشتم رو توی دهنش خورد کنم. زنیکه‌ی خر!

خندیدم و انگشتم را به معنای سکوت روی بینی‌‌ام گذاشتم.

- هیس! دیوونه اون گوشش همیشه توی خونه‌ی ماست. دنبال شر می‌گردی‌ ها!

- آخ آنسه، کاش یه دوست پسر پولدار داشتیم برامون خونه می‌گرفت از شر این خونه و صاحب‌خونه‌اش راحت می‌شدیم. لعنت به شانس ما!

سمتش رفتم دستش را کشیدم و روبه‌روی آینه ایستادیم.

- جایی از بدنت فلجه؟

متعجب نگاهم کرد.

- باز می‌خوای چی بگی؟

- خدا رو شکر تن سالم داریم. خودمون می‌تونیم با یکم اضافه کاری روی پای خودمون بایستیم، به هیچ مرد پولداری نیاز نداریم. شیرفهم شد؟

پشت چشمی نازک کرد و دستش را از دستم جدا کرد. روی صندلی نشست.

- من نمی‌خوام کار کنم، دوست دارم یه شبه به همه چیز برسم. از این‌که جوونی‌ام رو از دست بدم، بخوام توی پیریم راحت زندگی کنم خوشم نمیاد.  من با تو فرق دارم. صبور نیستم، چی‌کار کنم خب؟

نیشخند زدم و کلافه رو برگرداندم.

- هیچی، بی‌خیال. ((نرود میخ آهنین در سنگ.)) این مثال رو واقعاً برای تو زدن. تا صبح حرف بزنم، تو کار خودت رو انجام میدی. من فقط خودم رو خسته می‌کنم.

@ VampirE

@ ملیکا ملازاده

ویرایش شده توسط Fateme71
ویراستاری VampirE
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت دهم

- نمی‌خواد میخ بکوبی. بدو لباس بپوش دیرمون نشه.

- هیچ‌وقت جدی نیستی. آخرش این مسخره بازی‌هات کار دستت میده، نگو نگفتی!

شکلکی در آورد چشمانش را چپ کرد.

- اطاعت‌امر سرورم. میشه حالا لباس بپوشی؟

سری از تأسف تکان دادم و سکوت کردم.

با صدای در به زمان حال برگشتم.  حدس زدن این‌که چه کسی پشت در است، کار سختی نبود. از اتاق کوچک و نمورم بیرون آمدم. آه سردی کشیدم و چراغ‌های پذیرایی هجده متری‌ام را روشن کردم. آرام- آرام سمت در رفتم.

- کیه؟

صدای سوسن، زن صاحب خانه سوهان روی مغزم می‌کشید.

- منم مادر، باز کن.

چشمانم را بستم و تا ده شمردم تا بتوانم آرام برخورد کنم. بعد از دقایقی، در را باز کردم و با لبخند پت و پهنش روبه‌رو شدم.

- سلام سوسن خانم. خوبین؟

- سلام مادر، تو خوبی؟ بهتر شدی انشالله؟

لبخند بی‌جانی چاشنی لبانم شد.

- شکر، خوبم.

چادر گلدارش را زیر بغلش جمع کرده بود و گوشه‌ای از چادرش را به دندان گرفت. سینی دستش را سمتم گرفت و گفت: 

- بیا مادر. یکم قرمه سبزی گذاشتم، گفتم برات بیارم. مادر جون یکم به خودت برس. همین‌جوری پیش بری،  خدایی نکرده مریض میشی. خدا رفیقت رو بیامرزه. تو اگه اعتصاب کنی، به خودت سخت بگیری، اون‌که برنمی‌گرده، تازه ازت دلخور هم میشه.  بذار روحش در آرامش باشه.

سینی غذا را گرفتم و با قدردانی نگاهش کردم.

- مرسی، لطف کردین. چشم. تشریف میارید تو؟

بیش از این حوصله‌ی حرف‌های تکراری را نداشتم.

- نه مادر، برو تو نوش جونت. اگه کار داشتی، حتماً بهم بگو. می‌دونی که پسرم نیما برگشته، اگه یه وقت کاری، مشکلی برات پیش اومد، حتماً خبرمون کن.

- باشه حتماً. بازم ممنون.

او رفت. در را با پا بستم آرام سمت آشپزخانه کوچکم رفتم سینی  غذا را روی کابینتی که هال و آشپزخانه را از هم جدا می‌کرد گذاشتم.
برگشتم و تکیه‌ام را به کابینت دادم و به دورتادور خانه‌ی نقلی و زوار در رفته‌ام نگاه کردم.
تنها زیبایی این خانه دیوار روبه‌رویم بود که عکس بزرگی از سیمین روی آن میخ شده بود. لبخندی به عکس بی‌جانش زدم.

- تو که رفتی، همه مهربون شدن. این همون سوسنی بود که هر دقیقه در این خونه رو می‌زد و تهدید می‌کرد، می‌بینی امروز برام غذا آورده؛ ولی مگه بدون تو از گلوم پایین میره؟!

اشک سمجی که روی گونه‌ام سر خورده بود را با دست مشت شده پاک کردم و نگاهم را از عکس گرفتم خشم و نفرت تمام وجودم را فرا گرفته بود. 

- اگه خونت رو نریزم، اسمم آنسه نیست. اگه هیچ‌کس کنارم نباشه، باز هم میام سراغت. ازت نمی‌گذرم بهادر شمس!

@ VampirE

@ ملیکا ملازاده

ویرایش شده توسط Fateme71
ویراستاری VampirE
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • نویسنده حرفه ای

+++++++++++++++

پارت یازدهم

((امیرسام))

((دو ماه قبل))

سیگارم را زیر پا له کردم. نگاهم را به چشمان مشکی و براقش دوختم،  مثل همیشه نبود آن شور و نشاط قبل را نداشت. استرس صدایش را لرزانده بود. نفس عمیقی کشید و موهای خرمایی بلندش که روی شانه‌اش ریخته بود را جمع کرد و پشتش رها کرد. مثل همیشه غرق در فکر و بی‌حوصله نگاهم کرد.

- میگی چی‌کار کنم؟ برم؟

شانه بالا انداختم و نگاهم را به لباس‌های رنگی- رنگی و خوش نقش و نگارش دوختم  لبخند زدم و بی‌ربط گفتم:

- چه هفت رنگ شدی! میشه اسمت رو امروز رنگین کمون گذاشت. خدایی عاشق لباس پوشیدنتم. هیچی رو با هم ست نمی‌کنی، کلاً فازت چیز دیگه‌ست. این خوبه که نظر هیچ‌کس برات مهم نیست خودت از لباس پوشیدنت و طرز زندگی کردنت لذت می‌بری.   خوبه همیشه از رنگ‌های روشن استفاده می‌کنی. با این‌که یکم پوستت گندمیه؛ ولی بهت میاد.

اخم ریزی روی پیشانی‌اش نشست کلافه پوفی کشید:

- ببین تو رو خدا من دارم با کی مشورت می‌کنم!  واقعاً خودت رو به یه دکتر نشون بده.

خندیدم و ابرو بالا انداختم.

- خب خسته‌مون کردی. این چند روز تک به تک از همه نظر می‌پرسی، هی میگی "چی‌کار کنم؟" هرکی هم نظرش رو میگه، تو حرف خودت رو می‌زنی. خب خودت بگو چی دوست داری بشنوی، من همون حرف رو بزنم.

تکیه‌اش را به دیوار داد و با حال زاری نگاهم کرد.

- می‌ترسم برم باهام بد برخورد کنن.  اصلاً بودنشون چه فایده‌ای داره که برم خودم رو بهشون نشون بدم؟

محمد بلند خندید و دستش را به هم زد با مسخره بازی گفت:

- شاید ارث و میراثی داشته باشن، بهت برسه. اصلاً این هیچ، شاید پسرعمو و پسر عمه‌های جذابی داشتی،  پاره سنگ بخوره توی سرشون بگیرنت  همون‌جا  موندگار شدی.

چینی به بینی‌اش داد و دست به کمر روبه‌روی محمد ایستاد.

- خیالت راحت، من برمی‌گردم. حتی اگه قصری از طلا بهم بدن یا به قول خودت پسرای جذابی داشته باشن، من موندگار نیستم. دلت رو خوش نکن.

به طرز مسخره‌ای نگاهش را سمت من گرداند.

- امیر دادا، بیا این رو قبل این‌که خانواده‌اش ببیننش سر به نیست کنیم.  این بره برگرده یاغی‌تر میشه، از من گفتن بود.

گوشه‌ی لبم را به دندان گرفتم تا خنده‌ام را کنترل کنم. آنسه با چشمان ریز شده چشم غره‌ای به من رفت و نیشگونی از بازوی محمد گرفت. محمد عربده کشید و با دست دیگرش بازویش را ماساژ می‌داد.

- بر‌می‌گردم تا چشم‌هات در بیاد بچه پررو!

- دستت بشکنه دختر! الهی روی تخت مرده‌شور خونه ببینمت، الهی اون پسرعمه عموهات همه زشت و جزامی باشن بگیرنت همون‌جا زندانیت کنن، به زور به کنیزی بگیرنت. الهی... .

مشتش را به سینه‌اش می‌کوبید و مثل زن‌های کولی نفرین می‌کرد. با خنده‌ی آنسه من هم خندیدم و محکم پس گردن محمد زدم.

- تموم کن کولی بازی‌هات رو. بیا برو گمشو بیرون تا نزدم لهت نکردم.

- این له شده‌اش هم از وراجی دست نمی‌کشه، زبونش رو باید از ته برید.

چشم و ابرو تکان داد و گفت:

- بفرما! هنوز نرفته یاغیه، وای به روزی که ایل و تبار دار شه دیگه خودش رو بنده‌ی خدا هم نمی‌دونه. اشهد همه‌مون خونده‌ست.

@ VampirE

ویرایش شده توسط Fateme71
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت دوازدهم

آن روز با مسخره‌بازی‌های محمد گذشت؛ ولی استرس از وجود آنسه گذشتنی نبود. هر روز که به رفتنش نزدیک می‌شد، استرس و دل آشوبه‌اش شدیدتر از قبل می‌شد و کلافه‌اش می‌کرد. از طرفی سیمین هم قبل رفتن او بهانه می‌گرفت انگار همه چیز دست به دست هم دادند تا او را از رفتن منصرف کنند؛ ولی او مصمم بود که برود.

- آنسه اگه بری چند روز می‌مونی؟

نیشخند زدم و با لحن مسخره‌ای گفتم:

- آنسه مادرته مگه؟! هی روی مخشی میری چند روز می‌مونی! اصلاً بره دیگه برنمی‌گرده. فکر کن آنسه‌ای توی زندگیت نبود، چی‌کار می‌کردی؟

بدون توجه به من رو به آنسه گفت:

- آره آنسه؟ من رو مختم؟ جون سیمین، اگه اذیتت می‌کنم بگو. حتماً چیزی گفتی پیششون که این‌ها این‌جوری میگن.

آنسه کلافه نگاهش کرد و دست مشت شده‌اش را روی پایش کوبید:

- چی زر می‌زنی واسه خودت؟ چی گفتم پیش‌شون؟ من مگه تنها این‌ها رو می‌بینم؟ تو که همیشه پیشمی، کی باهاشون تنها بودم که بخوام حرف بزنم؟

بغض کرد و با انگشتان دستش بازی کرد. با نیشخند نگاهش کردم و گفتم:

- به‌ خدا خیلی بچه‌ای سیمین! یادم باشه رفتم داروخونه یه شیشه پستونک برات بگیرم.

فقط نگاه پر خشمش را به چشمانم دوخت. محمد بلند خندید و سری از تأسف تکان داد.

- سیمین وقتی به امیر این‌جوری نگاه می‌کنی آدم دلش ضعف میره برات.  دمت گرم! می‌خوای یه چاقویی، قمه‌ای، سم کشنده‌ای چیزی بیارم کارش رو تموم کنی خلاصمون کنی؟ 

آنسه خندید و سیمین دوباره با نگاهی که مملو از غم و دلتنگی بود به آنسه خیره شد.

- ببین دورمون رو کیا گرفتن! هرچی خل و چل و بی‌اعصاب بود دور ما جمع شده. با این‌که نمیشه دو کلام صحبت کرد، یکهو پاچه می‌گیره. این هم این‌قدر همه چیز رو به مسخره می‌گیره که آدم رو بی‌حوصله می‌کنه. موندم این چند وقت رو بی‌تو چه‌جوری بگذرونم!

دندان روی هم ساییدم و با چشمان ریز شده و ابروهای در هم گره خورده به او زل زدم.

- من بی‌اعصابم پاچه می‌گیرم؟ یعنی من سگم؟ خیلی بی‌شعور و بی‌نمکی!  خاک بر سر من که با تو هم کلام میشم. ببین بچه، الآن و من رو نبین این‌جا باهات گرم گرفتم، هرچی دهنت در بیاد بهم میگی؛ به خداوندی خدا اگه رفیقم نبودی بهت اجازه نمی‌دادم روبه‌روم بشینی، چه برسه اراجیف بارم کنی! من به دختر جماعت باج نمیدم،  برای این‌که تا بهشون یه لبخند می‌زنی،  هوا براشون می‌داره.

آنسه پوزخند زد و شروع کرد به دست زدن.

- آفرین! چه پسر گلی که به دخترها باج نمیده! ببین آقا پسر، اون دختری که با این لحن باهاش حرف بزنی کنارت بمونه خیلی احمقه.  ما‌ هم وقتی اجازه دادیم پات رو از گلیمت درازتر کنی، فقط به‌ خاطر خواهش‌های محمد بود، واگرنه صد سال سیاه اجازه نمی‌داد آدم از خود راضی مثل تو هم‌قدممون شه، چه برسه به رفاقت!

@ VampirE

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت سیزدهم

از استایل نشستن و صورت سرخ و در همش فهمیدم که درست عمل کردم. از این‌که اینطور عصبی و محکم جوابم را می‌داد لذت می‌بردم. 

- چیزی نذار توی دلت بمونه، تخلیه‌اش کن. من سکوت کردم تا تو توی دلت چیزی نمونه، خدایی نکرده شب و نصف شب کارت به بیمارستان یا سینه‌ی قبرستون بیوفته.

چشم غره‌ای رفت و سعی کرد صدایش را صاف کند و خود را خون‌سرد  نشان دهد؛ ولی موفق نبود.

- جالبه، سکوت کردت اینه؟! پس وای به حال روزی که بخواد صدات در بیاد!  خدا رحم کنه! یه چیز میگم ناراحت نشو، می‌دونی چیه؟ مشکل از تو نیست، مشکل از اون‌هایی که  بهت بها میدن و تو فکر می‌کنی خیلی آدم مهمی هستی؛ ولی از دید من، تو هیچی نیستی. یه پسرِ مغروری که نمی‌تونه حرمت کسی رو نگه داره. تو حتی نمی‌دونی چه‌جوری باید برخورد کنی. این‌قدر بقیه رو از بالا دیدی فکر می‌کنی، همه زیردستتن؛ ولی این‌طور نیست. یاد بگیر کسی که اسم رفیق روش می‌ذاری، داشتنش حرمت داره.  اگه نمی‌تونی هم‌رنگ ما شی، بهتره راهت رو جدا کنی.

خیلی تند رفته بود. کمی سمتش خم شدم و سرم را کج کردم یک تای ابرویم را بالا دادم.

- خیلی دیگه بهت رو دادم این‌جوری شاخ شدی برام. نمی‌خواد به من درس رفاقت بدی، برو خودت رو اصلاح کن که فکر نکنی شعورت از همه بالاتره. اتفاقاً این نظر منه که تو یه دختر لوس و مغرور و خودشیفته‌ای که هیچ‌کس رو جز خودت نمی‌بینی. این رو چندبار خواستم بهت بگم، نشد. الآن گفتم،  پس آویزه‌ی گوشت کن. چندباری که با هم رفتیم بیرون طوری رفتار کردی که باب میل هیچ‌کس نبود؛ ولی  گفتم چشم پوشی کنم درست میشی؛ ولی انگار درست شدنی نیستی و الآن دیگه چوب خطت پر شد. در ضمن منت رفاقت نداشته‌ات هم سرم نذار، من الآن از این در برم بیرون، قید همه‌تون رو می‌زنم؛ چون جایی نمی‌مونم که بهم بی‌احترامی بشه.

@ VampirE

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت چهاردهم 

محمد متعجب نگاهمان کرد. شانه‌ای بالا انداخت، با نیشخند گفت: 

- الآن خدایی بحثتون چی بود که به این‌جا کشیده شد؟ جمع کنید خودتون رو! زشته این‌جوری به هم می‌پرین. بزرگ شین یکم. از هر کی انتظار داشتم، جز تو و آنسه. ادعاتون میشه فهمیده‌ی جمع هستین؛ ولی امروز نشون دادین از بچه هم بچه‌ترین!

جدی بودن محمد باور کردنی نبود،  حتی آنسه و سیمین هم با حرف‌های او با چشم‌های درشت شده به او زل زدند.

- چیه؟ از یه دلقک انتظار جدی بودن ندارین؟ منی که تو جمع هی دارم مسخره‌بازی در میارم شادتون کنم، دلم از همه پرتره، از همه‌تون هم بیشتر مشکل دارم؛ ولی یاد گرفتم کنار رفیق باید غم‌ها فراموش شه، رفاقت خرج کنی. الآن می‌خواین اکیپ رو پخش و پلا کنین؟ اوکی، حرفی نیست؛ ولی یادتون نره چه‌جوری هم رو پیدا کردیم به هم اعتماد کردیم. این دوستی دیگه توی هیچ دوره‌ی زندگی‌تون تکرار نمیشه.

سیمین کنار محمد نشست و رو به آنسه کرد.

- راست میگه آنسه. این نفله توی عمرش یک‌بار حرف درست زد، اون هم الآن بود. ما سخت هم رو پیدا کردیم،  نذارین با بحث‌های الکی از هم دور شیم. 

آنسه زیر چشمی نگاهم کرد و زیر لب گفت:

- من حرف از پخش و پلا شدن و رفتن از اکیپ رو نزدم، این آقا مثل بچه‌ها قهر می‌کنه.

- هه! جالبه هرچی دهنته میگی، بعد می‌خوای خون‌سرد و آروم باشم؟

- خب می‌دونین من این چند وقت به‌ خاطر این سفر کوفتی حالم خوب نیست، خب کمتر به پر و پام بپیچین.

- خودت مقصری! می‌تونی نری. کسی که چاقو زیر گلوت نذاشت، حتماً بری دست بوسشون. چند سال تنها زندگی کردی، بقیه‌ی عمرت هم روش.

لبخند غمگینی گوشه‌ژ لبش نشست آه سردی کشید و ناخن کف دستش فرو کرد.

- چون جای من نیستی راحت می‌تونی قضاوت کنی. من هم دلم نمی‌خواد برم سراغشون؛ ولی مجبورم. تا حالا شده بهت بگن بی‌کس و کاری، بهت کار نمی‌دیم؟ تا حالا شده بهت بگن از بته به عمل اومده معلوم نیست ننه باباش کی‌ان، این کیه که می‌خوای بگیری؟ تا حالا شده تو چشم‌هات نگاه کنن بگن برو مخ امثال خودت رو بزن، دنبال پسر خانواده‌دار نباش؟ نه، نشده. برای همین نمی‌تونی درکم کنی. نه فقط تو،  هیچ‌کس نمی‌تونه درکم کنه. اولین روزی که من رو به  رفیقت معرفی کردی که برای کار برم پیشش، چون معرفم تو بودی باهام خوب برخورد کرد؛ ولی به مرور زمان وقتی فهمید هیچ‌کس رو ندارم نگاهش بهم عوض شد. بی‌شرمانه نگاهم می‌کرد، بهم اضافه کاری می‌داد من تک و تنها باید توی شرکت می‌موندم. یه وقت‌هایی چیزهایی می‌گفت که از خجالت می‌مردم؛ ولی کسی رو نداشتم که ازم حمایت کنه؛ چرا؟ چون بی‌کس و کار بودم، چون...  .

بغض کرده بود، چیزی که در این چند سال از او ندیده بودم. دستم مشت شد نفس‌هایم نامنظم بود.

- مگه من مرده بودم؟ چرا بهم نگفتی؟  مگه بهت نگفتم مشکلی داشتی بهم بگو؟ خودم معرفیت کردم بهم می‌گفتی می‌نشوندمش سر جاش. از فردا دیگه اون‌جا نمیری، یه کار دیگه برات پیدا می‌کنم. 

سکوت کرد و این سکوتش حالم را خراب‌تر می‌کرد. محمد کلافه بلند شد و از ما دور شد. سیمین کنار آنسه نشست دستش را در دست گرفت و آرام در گوشش چیزی گفت. او فقط سر تکان داد. سیمین هم ما را تنها گذاشت.
تکیه‌ام را به نیمکت دادم و منتظر حرف‌های او بودم که آرام گفت: 

- من به این کار نیاز دارم، نمی‌خواد...  .

- وقتی گفتم دیگه نمیری یعنی چی؟  یعنی بحث تموم شده برو سفر و برگرد، بیا پیش خودم کار کن. این مرتیکه مثلاً مورد اعتمادم بود. گند بزنن به هر چی ذات خرابه! دیگه به هیچ‌کس نمیشه اعتماد کرد.

@ VampirE

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت پانزدهم

((آنسه))

می‌دانستم الآن هرچی بگویم او کوتاه نمی‌آمد، بهترین کار سکوت بود. 

- بریم؟

آن‌قدر خشمگین بود که نگاه کردن به چشمانش جرأت می‌خواست. با این‌که دوست داشتم بیشتر بمانم؛ ولی ماندن جایز نبود، قطعاً بیشتر ماندن‌مان او را عصبی‌تر می‌کرد. آرام سر تکان دادم.

- بریم.

سیمین و محمد با دو ظرف لبو سمت‌مان آمدند محمد دوباره در پوست طنز خود فرو رفت.

- کجا؟ بودین حالا. ببین لبو گرفتم. می‌خواین برگردین؟ حیف نیست بام تهران بیای و شهر زیر پاهات باشه، زود دل بکنی.  پیر شدی امیرسام یا چی؟ 

امیرسام سری از تأسف تکان داد و راه رفته را برگشت.

- من سالم رو بگو چرا قاطی شما دیوونه‌ها شدم؟!

خندیدم و کمی صدایم را کلفت‌تر  کردم.

- چون دنیای دیوانه‌ها عالمی داره. 
توی این دوره از زندگی‌ اگه سالم باشی باختی.

دوباره هر چهار نفر روی نیمکت نشستیم. سیمین سرش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت:

- چه‌قدر دلم شمال می‌خواد. بشینیم توی ساحل، به دریا نگاه کنیم، عماد و امیرسام برامون بخونن، بعد من و تو مثل خل و چل‌ها بزنیم توی دل دریا سگ لرز بزنیم، به حرف هیچ کس هم گوش ندیم.

امیرسام و محمد بلند خندیدن؛ ولی من هم با سیمین مؤافق بودم. چند وقتی می‌شد صدای امواج دریا در گوشم می‌پیچید. حسرت در آغوش کشیدنش، لمس کردن شن‌های نرمش،  وسوسه‌ام کرده بود.

با چشمانی ریز شده و سری کج و مظلومانه نگاهم را به امیرسام دوختم.

- بریم؟

نگاهش را دزدید و  به سمت دیگر نگریست.

- الآن رو برگردوندی که بگی چی؟

بدون این‌که سمتم برگردد گفت:

- چون خر شرک شدی، نمی‌خوام بهم سرایت کنه.

محمد بلند خندید. سیمین هم دست کمی از محمد نداشت، فقط از ترس من صدایش در نمی‌آمد.

- باشه، خر نشو. ما خودمون می‌ریم.

تکه‌ای لبو دهانش گذاشت و خون‌سرد به روبه‌رویش خیره شد.

- نشنیده می‌گیرم.

ابرو بالا انداختم و درست مثل خودش با خون‌سردی تمام لبو خوردم و با پوزخند گفتم:

- بهتره که این‌دفعه رو شنیده بگیری؛  چون چه تو بیای، چه نه، ما می‌ریم.

اخم روی پیشانی‌اش عمیق‌تر شد.

- واقعاً احمقین! توی این سرما بریم شمال چی‌کار کنیم؟

لبخند زدم و با شیطنت ابرو بالا انداختم.

- شمال توی همه‌ی فصل‌ها قشنگه،  سرماش هم دوست دارم.

@ VampirE

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

++++++++++++++++++

پارت شانزدهم

((امیرسام))

سرما تا مغز استخوان نفوذ می‌کرد. با این‌که لباس گرم تن‌مان بود؛ ولی باز هم از سرما می‌لرزیدیم. به خودم لعنت فرستادم که خام آن‌ها شدم. نمی‌دانم چه به روزم آمده بود، تا به حال پیش نیامده بود کسی مرا به اجبار جایی ببرد؛ ولی این‌بار انگار طلسم شده بودم. آنسه پتو را دور خود پیچید و کنارم ایستاد.

- روشن نمیشه؟

چشم غره‌ای برایش رفتم و غر- غر کنان گفتم:

- وقتی وسط زمستون هوای شمال به سرتون می‌‌زنه، میشه این. اون هم چی یه شبه تصمیم می‌گیرین، صبح زود حرکت می‌کنین.

کلافه نگاهم کرد.

- یه سؤال پرسیدم، چه‌قدر غر می‌زنی!  اسم ما زن‌های بدبخت بد در رفته، خدایی از زمان حرکت تا خود الآن غر زدی. خسته نشدی؟ 

جوابش را ندادم. هیزم‌های شومینه را ردیف کردم و آن را روشن کردم. کنارم نشست. دستش را گرم کرد و لبخند زد:

- ولی دمت گرم! خیلی به این سفر نیاز داشتم، پوسیدیم توی اون خونه‌ی لعنتی با اون صاحب خونه‌ی غر- غروش!

نک بینی‌اش سرخ شده بود گونه‌هایش گل انداخته بود. چهره‌ی معصومی داشت؛ ولی زبانش تند و تیز بود. چشمان مشکی و براقش زمانی که آرامش داشت مانند شب آرام و زیبا بود؛ ولی زمانی که تلخ می‌شد، رنگ نگاهش تغییر می‌کرد، خوفناک می‌شد.  مثل کوهی از یخ، سرد- سرد. طوری که جرأت نگاه کردن به آن دو گوی مشکی رنگ را نداشتی. 

-  من که این فصل اصلاً شمال رو دوست ندارم.

- ولی من اگه یه خونه این‌حا داشتم،  همیشه آخر هفته‌ها این‌جا بودم.

- فکر می‌کنی، من هم می‌گفتم؛ ولی از وقتی بابام ویلا گرفته اصلاً حس و حال اومدن ندارم. کم پیش میاد دلم هوای دریا و جنگل کنه.

با ذوق کودکانه خندید و انگشتان کشیده‌اش را در هم قفل کرد و گوشه‌ی  لبش را به دندان گرفت.

- این‌جا بهشته. نه آلودگی هوا داره، نه همه‌اش باید کار کنی. تازه وقتی دلت بگیره، کافیه به دریا خیره شی، تمام غم و غصه‌هات و می‌شوره می‌بره.  یا بزنی توی دل جنگل، آتیش روشن کنی، کنار آتیش دراز بکشی، به آسمونی که پشت درخت‌ها سر به فلک کشیده پنهون شده نگاه کنی. لذتی داره که حاضر نیستم با هیچی عوضش کنم؛

ناخواسته نگاهم در تک- تک اجزای صورتش چرخید. تا حالا دقت نکرده بود،،روی گونه‌ی سمت راستش خال کوچکی داشت که وقتی می‌خندید،  بیشتر خودنمایی می‌کرد. نقصی روی صورتش نداشت. مانند امروزی‌ها نه بینی‌اش جراحی بود، نه صورتش فیک.  انگار قلم خدا جزبه‌جز صورتش را با دقت و حوصله نقاشی کشیده بود.  موهای ابریشم بلندش ابروهای کلفت و ردیف شده، مژه‌های بلند و تابدارش  گونه‌ی برآمده و سرخ رنگش لب‌های درشت و متقارنش همه‌ و همه زیبا ترسیم شده بود. 

وقتی نگاهم را روی خود دید، خندید و گفت:

- چی توی صورتمه که این‌جوری میخکوبت کرده؟

سعی کردم از آن حالت منگ بودن بیرون بیایم. من هم مثل او لبخند زدم و ابرو بالا انداختم.

- خال رو صورتت، این‌همه وقت با هم  بودیم، تا الآن ندیدمش.

شانه بالا انداخت و انگشتش را روی خالش گذاشت. در کسری از ثانیه، رنگ نگاهش تغییر کرد. سرد و غمگین شد.

- مامانم هم رو صورتش خال داشت، درست مثل من.  بابام همیشه می‌گفت من سه تا بهار دارم؛ چون از خدا خواستم از بهار هزارتا داشته باشم، خدا رو شکر سه تا بهم داده.

- بهار اسم مامانت بود؟

سرش را به علامت مثبت تکان داد و لبخند تلخی زد. با پشت دست اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: 

- نمی‌دونم چه حکمتی بود که فقط من باید از زیر آوار سالم بیرون می‌اومدم!  اون شهر لعنتی با خاک یکسان شد، خیلی‌ها مردن. نمی‌دونم چرا خدا جون من رو نگرفت.

آه سردی کشید. تلخندی زد و آرام گفت:

- فکر کنم آدم خوبی نبودم که خواست توی جهنم دست و پا بزنم.

- ولی من شنیدم خدا آدم خوب‌ها رو بیشتر امتحان می‌کنه.

-  هه! خرافاته. پاکش کن از ذهنت.

@ VampirE

ویرایش شده توسط Fateme71
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

((پارت هفدهم))

خندیدم و پشت به او سمت پنجره که رو به دریا بود ایستادم. دریا کمی نا‌آرام بود محمد، عماد و سیمین لب ساحل آتش روشن کرده بودند و مثل همیشه انگار محمد محفل را گرم کرده بود.

- بیا این‌ها رو نگاه کن توی این سرما رفتن لب ساحل دوباره محمد دلقک بازیش گل کرده.

همان‌طور که پتو دورش پیچیده بود آمد و کنارم ایستاد.

- ما پیر شدیم وگرنه هوا زیاد سرد نیست.

- پس من میرم بیرون من هنوز جوونم.

لبخند زد و ابرو بالا انداخت.

- حالا که قرارِ بری زهرمارشون نکن بذار بهشون خوش بگذره.

برای لحظه‌ای حس پدر بودن به من دست داد. از طرز فکرم خندیدم و او متعجب نگاهم کرد.

- وا چته؟

- والله این‌جور که تو اومدی مثل مادرها در گوشم پچ- پچ می‌کنی حس پدر بودن بهم دست داده. دیدی مادرِ  هی در گوش پدرِ میگه سخت نگیر بذار به بچه‌ام خوش بگذره یه لحظه احساس کردم این لندهورا بچه‌هامن.

پتو را بیشتر دور خود پیچید آه سردی کشید و گفت:

- بچه که هستن سیمین رو ببین با چه لباسی لب ساحل ایستاده! برگردیم تهران مثل یه مادر باید تا صبح بالا سرش بشینم که یه وقت تشنج نکنه.

کلافه پوفی کشیدم و سمتش برگشتم.

- چرا دردهای این دختر تموم نمیشه.

نیشخند زد و شانه بالا انداخت.

- چون حرف گوش کن نیست.

- باید یه دکتر خوب ببریمش.

- لجبازه، نمیاد. میگه خوب شدنی نیست. خرج بی‌خوده.

دلم می‌سوخت وقتی او را این‌گونه رنجور بی طاقت می‌دیدم. او قطعاً مادر خوبی می‌شد این را بارها و بارها دیده بودم که چه‌گونه برای تب کردن سیمین تا صبح چشم روی هم نمی‌گذاشت.

- بذار یه دکتر خوب پیدا کنم، به زور می‌برمش. مگه دست خودشه؟

با صدای زنگ موبایلم  رو برگرداند موبایل روی میز نزدیک او بود خم شد آن را برداشت با دیدن نام  شخص لبخند زد و گوشی را سمت من گرفت.

- بیا زندگیته.

موبایل را از او گرفتم و سمت اتاقم رفتم. نمی‌دانم چرا هربار که ترلان زنگ می‌زد، آنسه با طعنه نامش را می‌خواند.

- سلام عزیزم خوبی؟

صدای آرامش‌ بخشش در گوشی پیچید.

- سلام مرسی تو خوبی؟ خوش می‌گذره؟

خود را روی تخت رها کردم و چهره‌ی زیبایش را تجسم کردم.

- جات خالیه، کاش می‌تونستی بیای.

- مامان گفته تا همه چی رسمی نشده نری بهتره.

- خب اون‌ هم حق داره، می‌ترسه دیگه.  به من اعتماد نداره.

بدون مکث سریع در جوابم گفت:

- نه، نه. بحث اعتماد نیست. خودت می‌دونی چه‌قدر قبولت داره؛ ولی خب یکم می‌ترسه از این‌که... .

می‌دانستم برایش توضیح دادن سخت است. مابین حرفش بحث را عوض کردم:

- بی‌خیال، سخت نگیر. من که ناراحت نشدم. وقتی مال من شدی من هم اجازه نمیدم تو رو ببینه.

هر دو خندیدیم می‌دانستم الآن از خجالت سرخ شده حجب و حیایش در این دوره کمی غیر قابل باور بود؛ ولی او حیا داشت، محجوب بود.

- همه‌ب بچه‌ها هستن؟

- اهوم. عماد، محمد، سیمین با آنسه.

- سلام برسون بهشون.

هیچ‌وقت به زبان نمی‌آورد که از بودن آن‌ها کنار من راضی نیست؛ ولی می‌شد فهمید که گاهی حسادت می‌کند.

- سلامت باشی، برگشتم میام می‌بینمت. دلم برات یه ذره شده.

- من هم همین‌طور.

- دوستم داری؟

سکوت کرد انگار از گفتن چیزی مردد بود.

- الو، هستی؟

- آره عزیزم خیلی دوست دارم کاش الآن این‌جا بودی.

 بیشتر از خود او به با او بودن نیاز داشتم.

- می‌دونی که خیلی دوستت دارم.  هیچ‌کس و هیچ چیز  جات رو توی قلبم نمی‌گیره پس چیزهای منفی رو از خودت دور کن همیشه به یادتم. توی هر ثانیه، توی هر دقیقه بیشتر از جونم می‌خوامت.

@ Aytak

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

((پارت هجدهم))

با سر و صدای بچه‌ها از اتاق بیرون رفتم. آنسه برایشان چای ریخته بود سیمین پتو پیچ کنار شومینه نشسته بود. محمد و عماد هم سربه‌سرش می‌گذاشتند.

عماد بلند خندید و گفت:

- نگاه تو رو خدا با این سگ لرز زدن‌هاش می‌خواست با ما بیاد جنگل،  شب توی چادر بخوابه.

محمد هم خندید و گفت:

- نه بابا، مگه جای بچه‌هاست! این الآن باید شام بخوره ساعت خوابش هم گذشته بره بگیره بخوابه‌.

سمت مبل سه نفره‌ای که محمد و عماد نشسته بودند رفتم محکم پس گردن عماد زدم و سمت‌شان خم شدم.

- چی زر- زر می‌کنین؟ کجا به سلامتی؟!

عماد پس گردنش را ماساژ داد و صورتش در هم جمع شد.

- بابا دستت سنگینه وحشی!

محمد سریع بلند شد و از ما فاصله گرفت.

- دستت هرز شده‌ ها امیر! کنترلش کن برادر من، سندروم دست بی‌قرار گرفتی مگه؟

آنسه خندید و سینی را روی میز گذاشت لیوانی چای دست سیمین داد و گفت:

- بخور تا نمردی، کی میگه با این لباس نازک بری توی سرما؟

- غر نزن تو رو خدا آنسه هیچیم نمیشه.

چشم غره‌ای برایش رفت و رو به من گفت:

- می‌بینی تو رو خدا چه‌جوری باهام حرف می‌زنه؟ خودش که حواسش نیست حالش چه‌طوری میشه، دردهاش واسه‌ی منه.

- چی بگم! جفتتون مثل همین. من که بهت گفتم این موقع از سال شمال اومدن خریته، گوش نکردی.

سیمین پشت چشمی نازک کرد و گفت:

- تو رو خدا ضدحال نباشین. می‌خوایم شب بریم جنگل تا صبح بشینیم حرف بزنیم.

آنسه با نگاه ملتمسش  به من خیره شد. شانه بالا انداختم و گفتم:

- هرکی هر کار دوست داره بکنه، فقط عجز و ناله‌تون رو برامون نیارین. مریض هم شدین، برین بیمارستان خودتون رو بستری کنین.

- مرسی واقعاً این‌جوری جلوشون رو می‌گیری.

خندیدم و گفتم:

- خودت گفتی حالشون رو نگیر، بذار بهشون خوش بگذره.

اخم‌هایش در هم گره خورد و با لیوان چایش سرگرم شد و سکوت کرد سیمین و عماد هم‌صدا گفتن:

- دمتون گرم! پس جنگل رو هستین.

محمد رو به من کرد و گفت:

- امیر تو هم میای؟

- اگه همه می‌رین، آره.

آنسه با طعنه گفت:

- اون‌جا آنتن نمیده، یه وقت زندگیت زنگ می‌زنه دلواپس میشه.

نا‌خواسته اخم روی پیشانی‌ام نشست نیشخند زدم و گفتم:

- آنسه ترلان کاری کرده؟ یا باهاش مشکلی داری؟ الآن این چندمین‌باره با تیکه و طعنه حرف می‌زنی. مشکل داری، رک بگو حلش کنیم.

انگار سعی داشت‌ خونسرد برخورد کند؛  ولی کمی عصبانیت چاشنی صدایش شده بود.

- اگه هم مشکلی باشه با خودش حل می‌کنم تو توی کار خانم‌ها دخالت نکن.

- امیدوارم حل شه؛ چون اصلاً حوصله‌ی بچه بازی ندارم.

@ Aytak

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

((پارت نوزدهم))

بچه‌ها وسط جنگل چادر زدند و کنار چادر با کمی فاصله آتش روشن کردند آنسه از خانه تا این‌جا با من هم‌کلام نشد اخم‌هایش در هم بود، هر کجا که من بودم با فاصله می‌نشست و  طوری برخورد می‌کرد که انگار اصلاً منی وجود ندارم. این رفتارش اذیتم می‌کرد.
محمد قلیان چاق کرد و چوب قلیان را به سر‌شانه‌ام زد و گفت:

- نمی‌کشی؟

سرم را به علامت منفی تکان دادم  و سیگاری روشن کردم و از کنارشان بلند شدم  با کمی فاصله به درخت تکیه دادم و نگاهم را به ماه دوختم.
عماد دستش را به هم زد و گفت:

- بچه‌ها می‌خوام یه چیز براتون تعریف کنم. واقعاً این‌جا می‌چسبه.

سیمین که پتو پیچ شده کنار آتش نشسته بود، گفت:

- جز چرت‌ و پرت که چیزی نمیگی! بنال ببینم چی واسه تعریف کردن داری.

محمد دست نوازش بر سر عماد کشید و با ته خنده‌ای که در صدایش بود گفت:

- عه سیمین! نزن تو ذوق بچه، بذار تعریف کنه. ضربه‌ی روحی بهش نزن.  دکتر مهندس نمیشه‌ ها!

همه خندیدیم و عماد بی‌توجه به حرف‌های آن دو شروع به حرف زدن کرد.

- یه خاطره‌ست از مامانم، می‌گفت وقتی من رو حامله بود خونه مادربزرگم زندگی می‌کرد اون‌ها هم یه خونه‌ی قدیمی داشتن که حیاطش هزار متر می‌شد. خونه هم که ماشالله عمارت بود. یه در دو در نداشت، هزارتا در داشت.  خونه‌های قدیمی هم همه دستشویی‌هاشون توی حیاط بود،  اون هم چی! ته حیاط. یعنی یه باغ رو باید دور می‌زدی تا می‌رسیدی به دستشویی. خلاصه‌ب کلام  سرتون رو درد نیارم. مامان می‌گفت نصف شب بلند میشه و روم به دیوار  بیرون رویش می‌گیره؛ چون بابام هم نبود روش نمی‌شه به کسی بگه تنها میره تا کارش و انجام بده  چشمتون روز بد نبینه به وسط‌های حیاط می‌رسه حس می‌کنه صدای پچ- پچ میاد خودش رو می‌زنه به اون راه بسم‌الله میگه و رد میشه؛  ولی هر چه جلوتر میره  حس سنگینی بیشتر بهش دست میده از طرفی هم می‌ترسه برگرده هم می‌ترسه بره دستشویی وسط حیاط به اون درندشتی می‌ایسته. یه لحظه یه دستی روی شونه‌اش می‌شینه. بر‌می‌گرده می‌بینه یه آدم پشتشه که موهای بلندی داره و با لبخند نگاهش می‌کنه.  مامانم می‌ترسه نگاهش و از چشم اون می‌دزده و  وقتی نگاهش به پایین کشیده میشه می‌بینه  پاهاش برعکسه.

با صدای جیغ سیمین من و آنسه سمت او برگشتیم. محمد و عماد بلند خندیدن . محمد زمانی‌ که عماد  در حال تعریف کردن بود دستش را روی شانه‌ی سیمین گذاشت و خواست او را بترساند.
سیمین دندان‌هایش قفل شد و با نفرت به آن دو نگاه می‌کرد آنسه چشم غره‌ای به محمد رفت و رو به عماد  کرد.

- خجالت بکشین! یکم بزرگ شین! ببین رنگ به روش نمونده. سکته می‌کرد چی‌کار می‌کردین؟

سیمین با دندان قفل شده گفت:

- عقل نداره که توی سرش پهنه!

محمد رو به عماد گفت:

- با تو بود. من رو که قبلاً گفته توی سرم گچه.

سیمین با حرف او خندید و گفت:

- اتفاقاً تو هم الآن به این نتیجه رسیدم که گچ و عقل نداری، کامل پهنِ.

آنسه رو به عماد که مظلومانه به سیمین نگاه می‌کرد گفت:

-  به جای این چرندیات برین چوب جمع کنین این آتیش یک ساعت دیگه خاموش میشه.

عماد به دور و برش نگاه کرد و گفت:.

- این‌جاها  که چوب نیست. والله از چرندیاتی که خودم گفتم خوف برم داشته بلند شم، فقط چند قدم از شما دور شم  شلوارم و خیس کردم دیگه خود دانی.

@ Aytak

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

((پارت بیستم))

محمد بلند خندید و "خاک بر سری"  نثارش کرد.
سیگار دستم به فیلترش رسیده بود آخرین پک را عمیق  کشیدم و دودش را آرام بیرون دادم. ته سیگار را زیر پاهایم له کردم و  نگاهم به محمد بود که با چشم و ابرو می‌خواست چیزی بگوید که متوجه نشدم.

- چته هی چشم و ابرو میای؟ مثل آدم حرف بزن دیگه!

- میگم من و عماد که تکلیفمون مشخصه، اگه برات زحمتی نیست برو چوب جمع کن تا صبح از سرما می‌میریم.

سری از تأسف تکان دادم و جهت مخالف آن‌ها قدم برداشتم که آنسه  بلند گفت:

- وایستا من هم بیام، تنها خطرناکه.

نیشخند زدم و سمتش برگشتم.

- بی‌خیال! تنها خطرناکه چیه؟ بمون پیش این‌ها یه مرد باید پیششون باشه تنها نباشن.

عماد سینه سپر کرد و گفت:

- من پاهام خوابیده واگرنه من بچه‌ی جنگلم، از چیزی هم نمی‌ترسم.

محمد با دهانش صدای بدی  در آورد و گفت:

- نشاشی به خودت بچه جنگل.

سیمین پوزخند زد رو به عماد گفت:

- من شک دارم موقع تعریف کردن داستان خیالیت جات رو خراب نکرده باشی.

آنسه کلافه پوفی کشید و کنار سیمین نشست و گفت:

- بابا غلط کردم. خودت برو، من بیام این‌ها هم رو می‌کشن.

عماد تارش را در دست گرفت و خود را با آن مشغول کرد زیر لب غر می‌زد.

بی‌توجه به حرکات بچه‌گانه‌ی آن‌ها  آرام- آرام وسط جنگل رفتم. فقط کمی از آن‌ها دور شده بودم شاید به اندازه‌ی ده قدم  که احساس کردم کسی پشت سرم مرا تعقیب می‌کند. اول فکر کردم صدای قدم‌های خودم است؛ ولی وقتی ایستادم هنوز آن صدا می‌آمد در دل لعنتی به عماد فرستادم و آرام زیر لب بسم‌الله گفتم؛ ولی انگار فایده نداشت صدای خش- خش برگ‌ها یا چوب‌هایی که زیر پا خورد می‌شد به گوشم می‌رسید.

- کسی این‌جاست؟

صدا قطع شد، آب دهانم را با صدا پایین دادم.

- محمد تویی؟

صدایی نمی‌آمد. نفس عمیقی کشیدم و به دور و برم نگاه کردم، تاریک- تاریک بود، سیاهی مطلق! قامت درختان سر به فلک کشیده خوفناک و دلهره‌آور بود. نور چراغ قوه را روی زمین انداختم و  خم شدم هر چه چوب ریز و درشت و خیس و خشک بود جمع کردم.

- این چوب‌ها به درد آتیش نمی‌خوره.

با ترس صاف ایستادم چوب‌ها از دستم ریخت نگاهم را به طرف صدا چرخواندم. کسی نبود. با نگاه به اطرافم عقب- عقب  رفتم. با برخورد با کسی، نفس در سینه‌ام حبس شد.  جرأت برگشتن نداشتم چشمانم را بستم و هر چه تلاش کردم زبان در دهانم نمی‌چرخید  مانند داستانی که عماد تعریف کرد دستی روی شانه‌ام نشست.

- نترس جوون چشم‌هات و باز کن.

سعی کردم آرام باشم؛  ولی نشدنی بود لرز بدی به جانم افتاد. آرام برگشتم.  اولین‌ کاری که کردم، نگاهم را  به پاهای شخص رو‌به‌رو دوختم. آرام خندید. سرم را بلند کردم و نگاهم به پیرمردی قد بلند با موهای سپید و لبخندی که چروک صورتش را بیشتر نمایان می‌کرد افتاد.

- ببخشید عمو. یکم پیش دوستم یه چرت و پرتی تعریف کرد، اون توی ذهنم بود، ترسیدم.

باز هم خندید و سری تکان داد.

- هیچ‌وقت وسط جنگل تنها نچرخ، اون هم با دست خالی.  الآخ هم بیا بریم کلبه‌ی من، چندتا چوب بهت بدم.  توی این تاریکی چوب خوب پیدا نمی‌کنی.

هنوز ترس در وجودم بود، پیرمرد از نگاهم خواند لبخندی زد و  سرش را تکان داد و گفت:

- برو جوون. برو پیش دوست‌هات، من براتون چوب میارم.

- نمی‌خواد عمو‌ جان، همین‌ها خوبه فوقش سرد شد بر‌می‌گردیم خونه.

لبخند زد و به آسمان نگاه کرد.

- حیف نیست وقتی چادر سیاه شب این‌همه ستاره رو خودش ردیف کرده،  ازش بگذری بری زیر سقف سفید و گچی بخوابی؟ بمونید و لذت ببرید. این شب‌ها تکرار نمیشه، خیلی کم پیش میاد اتفاق خوش زندگی روی موج تکرار بیوفته.

@ Aytak

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

((پارت بیست و یکم))

دروغ چرا، ترسیده بودم. وسط جنگل دیدن  پیرمرد، داستان عماد، همه و همه ترس را در وجودم نشانده بود. من هم از این قبیل داستان‌ها از پدربزرگ و مادربزگم زیاد شنیده بودم بعد از این‌همه سال حالا وسط این جنگل تاریک آن داستان‌ها در ذهنم نقش گرفت.

- می‌خوای برو پیش دوست‌هات، من برات هیزم میارم.

سعی کردم آرام باشم نفس عمیق کشیدم و لبخند زدم.

- آخه زحمت میشه براتون. زیاد مهم نیست، سرد شد می‌ریم توی چادر پتو می‌پیچیم دور خودمون.

پیرمرد خندید و دستش را نوازش‌وار  پشتم کشید و کنارم قدم برداشت همان نیمه راه رفته را برگشتیم و نزدیک بچه‌ها شدیم.

((آنسه))

محمد و عماد در حال کل‌- کل کردن بودند. سیمین دراز کشید و  سرش را روی پاهایم گذاشت و با موبایلش بازی  می‌کرد، من نگاهم سمت راهی بود که امیرسام رفته بود. شاید بیست دقیقه یا کمتر از تایمی که امیرسام رفت گذشت. که دیدم با لب‌هایی کش آمده آرام- آرام قدم بر‌می‌داشت و سمت‌مان آمد.

محمد با دیدنش اخم ریزی روی پیشانی‌اش نشست و گفت:

- چرا اومدی؟ چوب‌هات کو؟

با لبخند به کنارش اشاره کرد و  بعد آن انگار شوک به او وارد شد. سرش را برگرداند انگار دنبال کسی می‌گشت.
لکنت گرفته بود هی به پشت سر و اطرافش نگاه می‌کرد و سعی داشت چیزی بگوید.
محمد و عماد نزدیکش شدند. هر دو نگران بودند. انگار حال امیر‌سام به آن‌ها هم سرایت کرده بود. سیمین بلند شد و  سنگینی‌اش را روی دستش گذاشت و  با ترس به او زل زد من هم دست کمی از او نداشتم ترس قدرت تصمیم گیری را برایم سلب کرده بود.
امیرسام هنوز سعی داشت چیزی را توضیح دهد تا حالا او را اینگونه ندیده بودم.

- من... من... پیر... مرد... چوب... .

محمد دستش را روی بازوی او گذاشت و تکانش داد.

- چی‌ میگی؟ چی دیدی که برگشتی؟قصدت اگه ترسوندنمونه، مؤفق شدی.  به‌ خدا مثل سگ ترسیدم.

عماد که کامل در شوک بود.
بلند شدم کفشم را پوشیدم و نزدیک رفتم محمد را کنار کشیدم رو‌به‌روی او ایستادم.

- امیرسام نگاهم کن.

نگاهش پر از ترس بود سرش را به طرفین تکان داد و گفت:

- من دیوونه نشدم. یکی اون‌جا بود... .

آب دهانم را با صدا پایین دادم و آرام گفتم:

- باشه، یه نفس عمیق بکش. آروم شو،  بعد تعریف کن.

من را پس زد و خواست راه رفته را برگردد که دستش را کشیدم.

- کجا میری؟ بر‌می‌گردیم خونه. اصلاً خریت بود اومدنمون.

محمد هم سریع دست دیگر او را گرفت و سمت چادر او را کشید.

- آره بابا، این عماد احمق یه چیز گفته همه‌مون ترس به جون‌مون افتاده.  وگرنه... .

دستش را از دست ما بیرون کشید.  خیلی عصبی بود.

- چی چرندیات می‌گین واسه خودتون؟ ترس چیه؟ میگم یه پیرمردِ گفت من نگهبانم، وسط جنگل بود. گفت میره از کلبه‌اش برام چوب خشک میاره. تا این‌جا باهام اومد. به خدا آدم بود! توهم نزدم!

@ Aytak

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

((پارت ببست و دوم))

همه در سکوت فقط به او نگاه کردیم. با این‌که ترسیده بودم نفس عمیقی کشیدم و با لبخندی که ترس در آن موج می‌زد از او فاصله گرفتم. به دور و برم نگاه کردم. دستم را باز کردم و شانه بالا انداختم. بلند داد زدم:

- آهای پیرمرده! اگه این‌جایی خودت و نشون بده! آهای! کسی این‌جاست؟

جوابم فقط انعکاس صدای خودم بود.

- بیا بیرون کاریت نداریم! آهای کی این‌جاست؟ ببین، ما نمی‌ترسیم. هرچی یا هرکی هستی خودت رو نشون بده.

فقط صدایم در جنگل پیچید. کمی بیشتر از آن‌ها فاصله گرفتم و پشتم را به آن‌ها کردم. تاریکی جنگل واقعاً خوفناک بود حتی کوچک‌ترین اثری از پیرمردی که می‌گفت نبود فقط سیاهی بود و سیاهی.

محمد کنارم ایستاد و آرام در گوشم گفت:

- بهتره بریم. اصلاً حالش خوب نیست،  داره می‌لرزه.

رو برگرداندم از دور نگاهش کردم سری از تأسف تکان دادم و با قدم‌های بلند سمتش رفتم و درست رو‌به‌رویش ایستادم با خشمی که ناخواسته در صدایم جا خوش کرده بود، در چشمانش زل زدم.

- وقتی به شما زبون‌نفهم‌ها میگم نیایم، وقتی میگم به حرف این‌ها نرو توی چاه، میگی بذار تفریح کنن خوش بگذرونن. بیا، این شد شب مسخره‌ای که می‌خواستین به خوشی تموم شه.

انگار اصلاً متوجه حرف‌های من نمی‌شد.  نگاهش به پشت سر من بود دستش را بلند کرد روی شانه‌اش کشید.

- سرشونه‌هام داغه، پشتمم  داره می‌سوزه، انگار گذاشتنم تو تنور.

چشم‌هایم را بستم و نفس عمیق کشیدم. سیمین دیگر بی‌صدا اشک می‌ریخت او هم به ما نزدیک شد و دستش را سمت امیرسام دراز کرد نوک انگشتش به بازوی او نرسیده بود که او با ترس خود را عقب کشید.
واقعاً حال خوبی نداشت. سمت محمد برگشتم.

- ببرش توی ماشین. ما این‌هارو جمع کنیم میایم.

محمد و عماد به او کمک کردند او را سمت ماشین بردند. کمی از ما دور شدند که سیمین به من جفت شد صدایش می‌لرزید. نه تنها صدا، حتی لرز دست و پاهایش را هم حس کردم.

- به نظرت... چی دیده... که این‌جوری شده،

- چته داری سکته می‌کنی! نترس این‌جا هیچ خبری نیست. بابا اون توهم زده،  می‌فهمی؟ دوران جن و ارواح گذشته.  این تحت تأثیر حرف عماد پاشده تک و تنها رفته وسط جنگل  وهم برش داشته. ندیدی گفت دستش رو گذاشت روی شونه‌ام، دقیقاً چیزی که عماد گفت.

انگار حرفم تأثیری نداشت. ترس در چشمانش خانه کرده بود. کلافه پوفی کشیدم و وسایل را در سبد ریختم با کمک سیمین چادر را هم جمع کردیم. خم شدم تا سبد را بلند کنم که با صدای خش- خش برگ، سیمین دوباره به من چسبید. ضربان تند قلبش را حس می‌کردم. دروغ چرا، خودم هم حس خوبی نداشتم.

به اطرافم نگاه کردم و زیر لب بسم‌الله گفتم با حس این‌که کسی پشت سرم ایستاده عرق سردی روی تنم نشست. صدای آرامی در گوشم پیچید:

- بسم‌الله فایده‌ای نداره، من از بین رفتنی نیستم. اومدم شما رو با خودم ببرم.

نفسم بند آمده بود. سیمین جیغ کشید بیشتر به من چسبید. از ترس قدرت برگشتن نداشتم. با لمس سرشانه‌ام دیگر روح از بدنم خارج شد.

- بابا نترسین دیوونه‌ها! منم.

نفس راحتی کشیدم؛ ولی ریتم تند ضربان قلبم را نمی‌توانستم آرام کنم. عصبی با صورتی که از خشم به سرخی می‌زد سمت محمد برگشتم.

- احمق بزرگ شو! واقعاً وقت شناس نیستی!

مشتی به سینه‌اش زدم و دست سیمین را رها کردم خم شدم و سبد را بلند کردم هنوز دست و پاهایم بی‌حس بود. سیمین که انگار لال شده بود، فقط با نفرت به محمد نگاه کرد و محمد به علامت تسلیم دستش را بلند کرد.

- غلط کردم، ببخشید واقعاً الآن وقت خوبی نبود. ببخشید. بریم تا این پسرِ کار دست خودش نداد.

@ Aytak

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

((پارت بیست و سوم))

***
با صدای برخورد لیوان آب روی میز  با ترس سرم را بلند کردم. محمد و عماد با حالی خراب روی مبل کنار هم نشسته بودند. سیمین هم روی مبل کناری من نشسته بود و  پاهایش را تند- تند تکان می‌داد و این نشان اضطرابش بود.

- بلند شین برین بخوابین، فردا بر‌می‌گردیم تهران. حال امیر سام  خوب نیست. موندنمون درست نیست،  برگردیم بهتره.

محمد کلافه دست در موهای فر و نمدارش کشید:

- من بیدار می‌مونم مواظبشم. شما بخوابین.

عماد که از سر شب عذاب وجدان داشت، نگاهش مملو از ندامت و پشیمانی بود.

- بچه‌ها واقعاً ببخشید. من فکر نمی‌کردم این‌جوری شه آخه من و محمد و امیرسام همیشه از این‌ها حرف می‌زدیم، هیچ‌وقت همچین عکس‌العملی ازش ندیدم. نمی‌دونم چرا یکهو این‌حوری شد.

سیمین با دندان‌های قفل شده  و خشمی که پنهانش کرده بود با این حرف عماد دوباره اوج گرفت.

- از شعور پایینته. واسه‌ی محمد و امیرسام تعریف کردی اون‌ هم نه وسط جنگل، توی خونه. واسه من و آنسه تعریف کرده بودی؟ عکس‌العمل ما رو می‌دونستی؟ اصلاً درکی از این مطلب داری که دوتا خانم باهات بودن؟

عماد پشیمان بود. از سکوتش مشخص بود که خودش هم اشتباهش را پذیرفته بود.

- بسه سیمین، هرچی بود تموم شد. عماد هم نمی‌خواست این اتفاق بیوفته. باید حال امیرسام خوب شه، تعریف کنه ببینیم اصلاً جریان چی بود! شاید واقعاً یکی رو توی جنگل دید، شاید توهم نبود. بی‌خیال بهش فکر نکنین. پاشو برو بخواب، محمد تو هم برو. من خودم پیش امیرسام هستم،  اگه چیزی شد بیدارت می‌کنم.

تا خواست مخالفت کند، اجازه ندادم.  خواب از سرم پریده بود. برای ثانیه‌ای چهره ترسان امیرسام از جلوی چشمانم کمرنگ نمی‌شد.
بی‌توجه به آن‌ها بلند شدم. زیر لب شب بخیری گفتم و سمت اتاق امیرسام رفتم.
آرام دستگیره در را پایین کشیدم و بی‌صدا وارد اتاق شدم. پرده‌ی اتاقش کشیده و نور ماه اتاق را روشن کرده بود.
روی کاناپه‌ای که نزدیک تختش بود قدم برداشتم و نگاهم را با دقت به اطرافم دوختم که به چیزی برخورد نکنم که او را از خواب بیدار کند و بدخواب شود.
آرام نشستم نگاهم را به چهره‌ی غرق در خوابش دوختم ، پاهایش را در خود جمع کرده بود پتو را تا سرشانه‌اش کشیده بود و اخم‌هایش حتی در خواب هم در هم گره خورده بود.

- تو خواب هم بی‌اعصابی.

لبخند زدم و تکیه‌ام را به کاناپه دادم چراغ‌خواب کنار تختش هم روشن بود. بی‌تفاوت نگاهم را دورتادور اتاق گرداندم و ناخواسته نیشخندی روی لبم نشست.

- یکی مثل من و سیمین که باید غر- غرهای اون زنیکه رو تحمل کنیم، توی اون خونه‌ی نمورش زندگی کنیم. یکی هم مثل این‌ها توی همه‌ی شهرها یه ویلا دارن با پول، ماشین زیر پاهاشون. میشه دوتا خونه‌ی سوسن غر- غرو رو با تمام اسباب و اساسیه‌اش خرید. این چه حکمتیه خودم هم توش موندم.

با صدای امیرسام از فکر و خیال بیرون آمدم و نگاهم سمت او کشیده شد. در خواب ناله می‌کرد و چیزهایی می‌گفت که نامفهوم بود.

بلند شدم و سمت تخت رفتم. گوشم را به دهانش نزدیک کردم، باز هم چیزی نفهمیدم؛ ولی هرم نفس‌های گرمش روی صورتم ترس به دلم نشاند. دستم را روی پیشانی‌اش گذاشتم، مثل کوره داغ بود. پتو را از سرش کنار کشیدم. لباسش خیس از عرق بود.
هول شدم با این‌که قبلاً هزاران‌بار برای سیمین که تب می‌کرد پرستاری کرده بودم؛ ولی با دیدن حال امیرسام دست و پایم را گم کرده بودم.
با عجله از اتاق بیرون رفتم و سمت آشپزخانه دویدم تمام کشو‌ها را زیر رو کردم تا پارچه‌ای پیدا کنم. اثری از پارچه نبود. لگن کوچکی از کابینت برداشتم و کمی آب در آن ریختم، با سر و صدایی که را انداخته بودم، بچه‌ها وارد آشپزخانه شدند.

- چی‌شده آنسه؟

به سیمین که با رنگ پریده رو‌به‌رویم ایستاده بود زل زدم.

- تب داره، باید تبش رو بیارم پایین.

محمد و عماد کلافه پشت من راه افتادند. شالم را برداشتم و تا کردم کمی آن را خیس کردم و روی پیشانی‌اش قرار دادم.

@ Aytak

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...