رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان معماران عشق | فاطمه کیومرثی کاربر انجمن نودهشتیا


فاطمه کیومرثی
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:معماران عشق

نویسنده:فاطمه کیومرثی

ژانر:عاشقانه،طنز،پلیسی

هدف:علاقه به نویسندگی

ساعت پارت گذاری:نامعلوم

خلاصه:
رمان درمورد سه تا دختر ترم اولی هست که بعد

رفتن به دانشگاه مجبور میشن تا به مسافرت کاری

برن و این یعنی شروع دردسرها و رویارویی با سه تا

پسر و شروع اتفاق های تلخ و شیرین هست!

مسافرتی که فقط رو به روی سه تا پسر قرار ندارن،

شروع جنگی دوباره، دخترا‌هایی غافل از فردایی که در

انتظارشونه! نمی‌دونند در مقابل چه آدم هایی قرار

میگیرن! وقتی که شش تا کارکتر سرگرم کارها و

اتفاقای روزمره‌شون بودن، دوتا مجنون وارد بازی

میشن! یک مجنون برای انتقام و یک مجنون عاشق

برای به دست آوردن عشقش! کسی که وارد بازی

میشه همه کار می‌کنه برای به دست آوردن

عشقش،وکسی که به خاطر گذشتش منتظر زمانیه

که بتونه آتش انتقام رو توی دلش خاموش کنه و

این بهترین فرصت برای همکاری با فرد تازه وارد

هست.سفر و جنگلی دردسر ساز برای دخترا و

همچنین سه تا پسر شوم هست و بلاهای خیلی

زیادی سرشون میاره و این بین مثلث عشقی به

وجود میاد که سرانجامش با خوشی گره می‌خوره...!

 

مقدمه:

میخواهم

دوستت نداشته باشم

اما...نمیتوانم!

و این تنها جاییست که

خواستن توانستن نیست...!

 

ناظر: @melika_sh

@m.azimi  @M.gh @[email protected] @Redgirl @Ad Manager elif @N.a25 @NAEIMEH_S @Nasim.M @Nayereh @Fardis @Sahar_66 @Farinaz  @Damon.S_E @Darya_22   @Delito @negin yazdani @Niloofar.masror @hadis noor @Paradise @banouyehshab @Bhreh_rah @haniye_sh @Healer @Gisoo_f @Girel_mt_danger @Qazal @FATEMEH_96 @fatiw chegini @farid-arjmand @yedone @Yegane_amv @Teimouri.z @thezeynaw @im._baran @im._baran @im._sayw @Iparmidw @Parisa.r   @Paradise @parastoo.kamrani @fatemeh576 @pegah11z @Partomah  @Parmis  @خاتم @مانشMansh @ماه تی تی @مبینا @تهران @فاطمه شبان @فاطمه کیومرثی @فاطی.ع.م @شکارچی @شقایق.نیکنام @sanaz87 @shahrzad.rh @Satiyar @Sara @sanaz87 @آشوب @آتنا شکاری @آیلار مومنی @نوازش @نیکتوفیلیا @لاله @زری بانو @زهرارمضانی @ببعی معتاد3 @بوقلمون @دخترخورشید @Pardis @Asma,N @Ad Manager elif @admin @amin141 @amitis98ia @Aramesh @Aramis.R_U @arrtahoor  @Asal Akbari @Zzd @Z.A.D @z̸a̸h̸r̸a̸ @zahra.m @S.u @zomi @DrHESS8 @asal_janam @sara.s312 @Omaay @Otayehs   @delvan @negar @Negin @negar @Viow𖣘 @Viyana @Laleh  @LioOla @Lo_ghazal1 @Keramt.mk  

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 17
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پروا»

 

تو کافه نشسته بودیم. امروز تولد کیمیا بود و قرار بود سوپرایزش کنیم. چشمم به گارسون افتاد که داشت کیک رو می‌آورد. چشم‌هام گرد شد و هی با ابرو و لب خونی سعی می‌کردم بهش بگم که نیاره، یهو چشمم خورد به دریا که با ایما و اشاره می‌گفت بیار!

من می‌گفتم نیار دریا می‌گفت بیار. ‌آخر نتونستم خودم رو کنترل کنم و از زیر میز با پام به مچ پاش ضربه‌ای زدم که قرمز شد، با لبخند حرصی بهش نگاه کردم که با درد گفت:

- الهی سر قبرت خودم حلوات رو پخش کنم.

گارسون که از حرکات ما کلافه شده بود، توجه‌ای بهمون نکرد و کیک آورد ،کیمیا پشتش به گارسون بود و متوجه نمی‌شد. گارسون کیک رو آورد و ما بلند شدیم شروع کردیم دست زدن که کیمیا با تعجب نگاهمون می‌کرد.

- تولدت مبارک ایشالا فسیل شی عشقم.

درسا:

- تولدت مبارک کیمیا جان!

 

دریا:

- تولدت مبارک کیمیا جون!

 

سایه:

- اه اه جمع کنین خودتون‌ رو، توهم چشم‌هات رو جمع کن سه ساعت عین قورباغه شده مثلا تعحب کرده.

 

کیمیا:

- وای بچه‌ها سوپرایز شدم مرسی که یادتون بود شما بهترین...

 

هنوز حرفش تموم نشده بود که درسا پرید وسط حرفش و گفت:

- چقد زر می‌زنی خواهر من، فوت کن بریم دنبال کار و زندگی‌مون.

 

کیمیا پشت چشمی براش نازک کرد و بعد با ذوق به شمع‌ها نگاه کرد و سرش رو برد جلو چشم‌هاش رو بست! می‌خواست شمع‌ها رو فوت کنه که سریع گفتم:

- اول آرزو کن.

 

بچه‌هام حرف من رو تایید کردن که کیمیا سری تکون داد و با لبخند داشت آرزوهاش رو می‌گفت، نگاهی به موهاش کردم که یک تیکه از موهاش رو کج ریخته بود تو صورتش و بقیه موهاش دورش باز بود. سرش رو خم کرد ژست فوت کردن شمع رو گرفت که موهاش کج شد و به آتیش روی شمع نزدیک شد. اومد فوت کنه که تره‌ای از موهاش آتیش گرفت!

 

با حیرت داشتم بهش نگاه می‌کردم! بچه ها هم از من دست کمی نداشتن. کیمیا چینی به دماغش داد و چشماش رو باز کرد و گفت:

- بچه ها به نظرتون بوی سوختنی نمیاد؟!

 

با دیدن تره ای از موش که داشت می‌سوخت، جیغی کشید که به خودمون اومدیم و سعی داشتیم خاموشش کنیم، از اینور میز تند تند پوف می‌کردم و با دستم باد می‌زدم که با جیغ بعدی کیمیا دریا هول شد و با کیفش کوبید تو صورت کیمیا؛ آتیش خاموش شد ولی این صورت کیمیا بود که داغون شد. دریا با همون حالتی که زده بود تو صورت کیمیا گفت:

- مُرد؟!

 

درسا:

- ابله زدی کُشتیش که!

 

کیمیا سرش رو بالا آورد که صورتش سرخ شده بود. بعد از چند دقیقه که کیمیا به خودش اومد نگاهی بهم دیگه کردیم که نتونستیم خودمون کنترل کنیم و شروع کردیم به خندیدن.کیمیا از حرص فحشای رکیکی به هممون داد و بالاخره شمع ها رو فوت کرد و کلی ذوق کرد.نوبت به باز کردن هدیه ها رسید. کیمیا شروع کرد به باز کردن هدیه ها؛ بعد از هر کادو کیمیا شروع می‌کرد به تشکر کردن‌های طولانیش ولی درسا بدون اینکه بزاره کیمیا حرفش رو تموم کنه خیلی زیبا قهوه ایش می‌کرد، بالاخره همه کادوها بازشد فقط موند هدیه درسا!

 

کیمیا داشت باز می‌کرد و درسا هم داشت چیزی می‌خورد با دیدن هدیه اش که داشت باز می‌شد، پرید تو گلوش و هی کلمات نامفهومی و به زبون می‌آورد و سرفه می‌کرد. ما هم متوجه نمی‌شدیم. سایه کلافه شد و رفت چنان زد پشت درسا که نفسش رفت و ساکت شد و درسته قورت داد!

دریا:

- خدا قوت پهلوان!

 

سایه هم ژستی اومد و داشت مسخره بازی در می‌آورد که با باز شدن هدیه درسا و آوردنش بالا همانا و گرد شدن چشم های من و کیمیا و بچه ها همانا! کیمیا تو همون حالت که ست لباس زیری که هدیه درسا بود و تو مَعرض دید گرفته بود، نگاهش می‌کرد. از شوک بیرون اومدم و خم شدم و اون لباس رو کشیدم پایین و به طرف درسا خم شدم و گفتم:

- ای تو روحت نکبت چرا هیچی نمیگی؟!

 

درسا همین‌طور پوکر فیس نگاهم کرد بعد گفت:

- نمی‌فهمین سه ساعته دارم بال بال می‌زنم اون وامونده رو نیار بیرون!

 

بعد با به یاد آوردنش لبخند شیطونی اومد رو لبام و گفتم:

- حالا چرا گل گلی؟!

 

درسا نیشش رو باز کرد و چشمکی بهم زد.

- مفسد جامعه که میگن خودتی!

 

درسا رو کرد سمت کیمیا و گفت:

- ایشاالله تا چند وقت دیگه برای شوهرت می‌پوشی.

 

کیمیا:

- حتما برای خودتم از این ست گرفتی؟ولی متاسفانه به کارت نمیاد چون شوهر گیرت نمیاد.

 

از کلکلشون می‌خندیدیم که درسا با مسخره بازی اداش رو با حرص در آورد.

- خب بگو واسه چی ست این رو گرفتی؟

 

درسا:

- گفتم دیگه،کار کیمیا رو آسون کردم،راحت تر دلبری کنه!

 

با خنده سری به علامت تاسف براش نشون دادم و گفتم:

- خدا اگه از عقل محرومت کرده، به جاش سر تا پات رو از منحرفی و بیشعوری تشکیل داده!

  • لایک 13
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درسا- اتفاقا عقل و هوش من از همتون بالاتره همتونم قبول دارین.

 

کیمیا- نه کی گفته؟من قبول ندارم!

 

درسا- عه؟! کادوم رو ازت بگیرم اون موقع قبول می‌کنی نه؟

 

کیمیا- حالا چون روز تولدمه هیچی نمیگما!

 

دریا- بدبخت می‌ترسه کادوها رو ازش بگیرن، نترس کاری به کادوهات نداریم.

 

با حرف دریا و قیافه کیمیا به زور جلو خودم رو گرفتم تا محتویاتی که توی دهنمه نریزه روی درسا. درسا:

- کیمیا خانوم سوپرایزت که کردیم، کادو که دادیم، تولدم برات گرفتیم، حالا زورت میاد یه کیک بهمون بدی؟!

 

کیمیا- تو جز خوردن کار دیگه‌ای بلدی؟

 

درسا- بله‌، تخریب و قهوه‌ای کردن تو به صورت مداوم و هر پنج دقیقه یک‌بار!

 

کیمیا- اصلا برام مهم نیست.

 

درسا- آره لابد عمته بعد هر تخریبم ساکت میشه و میره تو خودش.

 

کیمیا- آره به این فکر می‌کنم یک آدم چقدر می‌تونه بی‌شعور باشه.

 

- اه ببندین دیگه!

 

دریا- راست میگه دیگه، ساکت شین‌!

 

کیمیا- می‌دونین داشتم چه آرزویی می‌کردم؟

 

درسا- از اونجایی که لب خونیم خوبه، دیدم داشتی می‌گفتی خدایا به درسا یک شوهر زشت شکم گنده بیریخت بده، به منم شوهر ندادی اشکال نداره ولی خدا زد پس سرت که از این غلطا نکنی!

 

کیمیا- نه اتفاقا داشتم واسه تو دعا می‌کردم که عقلی بهت بده تا عذاب نکشی.

 

درسا- و خدا دوباره زد پس کَلت که از بنده به این خوشگلی، زیبایی، عاقلی و خوبی ایراد نگیری.

 

کیمیا خواست حرفی بزنه که زدم روی میز و گفتم:

- ساکت نشین با سر میرم تو دیوار!

 

درسا- خب برو عزیزم،کی جلوت رو گرفته؟

 

کیمیا- هرچه زودتر بهتر.

 

از این همه لطف و محبتی که بهم داشتند ترجیح دادم ساکت شم و حرفی نزنم.

- سکوت می‌کنم بدون من به بحث جذابتون ادامه بدین.

 

درسا- لطف بزرگی می‌کنی.

 

دیگه توجه‌ای به کلکل بین درسا و کیمیا نکردم، دوتا دستم رو گذاشتم زیر چونه‌ام و خیره شدم به آبمیوه جلوی دریا که خالی بود. تو حال خودم بودم که سایه ضربه‌ای بهم زد و گفت:

- یا خودش میاد یا نامَش!

 

بدون تغییر حالتی گفتم:

- فعلا خبر مرگش اومده.

 

سایه- کسی که با تو باشه صد در صد خبر مرگش میاد.

 

- از خوب بودن زیاده دیگه!

 

سایه خندید و هیچی نگفت. دوباره خیره شدم به آبمیوه دریا که یهو دریا گفت:

- ای بابا چرا مثل بچه یتیما خیره شدی به آبمیوه من کوفتم شد!

 

- اولا زل زدم به لیوان خالی که محتوایی از آبمیوه توش نمی‌بینم، دوما دو ساعت پیش کوفت کردی تا الان باید تو مثانت باشه، سوما...

 

دریا- سوما چی؟

 

- ازت می‌خوام خفه شی.

 

دوباره خیره شدم به جایی که با ضربه‌ای که تو ساق پام خورد نفسم رفت. نفسم رو تو سینه حبس کرده بودم، صورتم از درد گُر گرفت و قرمز شد. آروم دستم رو بردم زیر میز و پام رو گرفتم تو دستم. خدایا خودت صبر بده که کسی که این کار رو کرد از داشتن بچه ناامید نکنم. سرم رو آوردم بالا و مشکوک خیره شدم به بچه ها که مشغول حرف زدن با هم بودن. همین‌جور مشکوک داشتم به چهرشون نگاه می‌کردم، رسیدم به دریا نگاهم ازش رد شد که یادم اومد زدم تو ساق پاش پس الان جبران کرد. نگاهم دوباره برگشت سمت دریا که داشت با یکی از بچه ها حرف می‌زد.

- عه عه ببیا چه خودش رو زده به کوچه علی چپ!

 

خیره خیره نگاهش کردم که انگار نه انگار کار اون بوده و به حرف زدن بدون توجه به من ادامه می‌داد. چشمام رو ریز کردم و گفتم:

- حالا که اینجوره منم جوری می‌زنمت که پات بشکنه بفهمی خودت رو کدوم راه بزنی!

 

پام رو بردم عقب و محکم زدم که خورد تو زانوش، جیغی تو صورت سایه زد که سایه هم خیره شد تو صورت دریا و از جیغ اون اینم شروع به جیغ زدن کرد. حالا این جیغ می‌زد اون جیغ می‌زد، کل کافه برگشته بودن با تعجب نگاهشون می‌کردن! من که از خنده داشتم کل میز رو با محتویات روش گاز می‌زدم.

 

انقدر خندیدم از چشمام اشک میومد، بالاخره این دوتا آروم شدن که دریا با دردی که تو پاش بود برگشت سمتم و گفت:

- کار تو بود نه؟

 

- آره تا تو باشی نزنی!

 

دریا- مگه من چیکار کردم؟!

 

- عه عه ببین خودش رو می‌زنه به اون راه، همین چند دقیقه پیش زدی تو ساق پام خودتم زدی کوچه علی چپ!

 

دریا- من نبودم اگه من می‌زدم تو الان اینجا زر نمی‌زنی و از درد جفتک مینداختی اینجا!

 

- لابد من توهم زدم نه؟

 

دریا خواست حرف بزنه که با خندیدن درسا هممون برگشتیم نگاهش کردیم که دریا گفت:

- بفرما دیدی کار همین روانی بوده من بی‌گناه باید کتک بخورم!

 

چشمام رو ریز کردم زل زدم بهش ولی خواستم کاری کنم که دریا ضربه‌ای از زیر میز بهش زد که خنده های درسا تبدیل به سرفه شد!

- چرا این رو می‌زنی که من کتکش رو بخورم؟!

 

یهو از زیر میز درسا جفتک انداخت سمتم که حس کردم استخون پام تَرک برداشت.

- آی چته وحشی مگه من زدمت؟!

 

- زدم که دریا من‌ رو نزنه!

 

همون‌جور که از درد لبم رو گاز می‌گرفتم محکم زدم تو پای دریا که مثل فنر از درد بالا پایین می‌پرید. بچه ها با بهت بهمون زل زده بودن که دریا گفت:

- احمق چرا من؟ نه چرا من؟!

 

- اگه تو این رو نمی‌زدی این من رو نمی‌زد!

  • لایک 12
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دریا رو به درسا برگشت و گفت:

- ببین مقصر همه چی تویی، الان حقته جوری بزنمت که جد و آبادت و خاندانت جلو چشمت عربی برقصن و رد بشن؟!

 

درسا- چنان موهات رو بکشم که موهات بریزه کَچل بشی از خجالتت کلاه گیس بزاری!

 

با حرف درسا یهو یاد عمم افتادم و گفتم:

- عه یادش بخیر خدا بیامرز عمم مو نداشت کلاه گیس میذاشت از خجالتش.

 

دریا و درسا عصبی برگشتن سمتم و گفتن:

- تو زر نزن!

 

- چشم زر نمی‌زنم، ادامه بدین فیض ببریم‌.

 

چشمم خورد به کیمیا که گوشاش رو گرفته بود و خیره شده بود به کیک جلوش. دریا سمت راست کیمیا نشسته بود و درسا سمت چپش و کیمیا وسط این دوتا نشسته بود. خیره بودم به کیمیا که دریا خواست چیزی پرت کنه سمت درسا که کیمیا سرش رو آورد پایین. دریا:

- جرعت داری تکرار کن! چنان کتلتت می‌کنم که مامان بابات واسه تشخیص هویتت بیان بازم نشناسنت!

 

درسا- چه جالب، منم میشینم نگات می‌کنم؟

 

دریا- ببین درسا روی پای من دم نزار.

 

سایه همون‌جور که نیِ آبمیوه تو دهنش بود گفت:احمق اون روی دم من پا نزاره!نه اینکه...

 

دریا با نگاه وحشتناکی به سایه انداخت،حرفش نیمه تموم موند!

دریا خواست حمله کنه سمت سایه که

ابمیوه پرید توی گلویِ سایه... با سرفه گفت:بیشعور بگو زر نزن، زر نمیزنم!چرا وحشی میشی؟

 

دریا:وسط حرف من حرف نزن سایه،بزار این عنتر خانوم و قهوه ای کنم بفهمه دنیا دسته کیه!

 

درسا:لابد دنیا دسته توعه؟!

 

دریا با حرص گفت:درسا انقدر عصبیم نکنا!

 

درسا:عصبی هم بشی هم هیچ غلطی نمیکنی!

 

یهو دریا از پشت کیمیا خیز برداشت سمت درسا،دوطرف شالشو گرفت و اورد جلو گفت:چی گفتی؟!

 

درسا کم نیاورد و از بالای سر دریا شالشو کشید تو چشمای دریا و محکم عقب کشید!

 

شروع کردم به خندیدن که دیدم کیمیا از فشار این دوتا شبیه گوجه شده بود و بزور خودشو نگه داشته بود تا با سر نره تو میز!

 

کیمیا:پَـ..پروا...جانـ..مادرت کمک کن،نفس کم اوردم!

 

بلند شدم و از اینور میز خودم و دراز کردم سمتشون سعی داشتم جداشون کنم که دستم خورد توی دهن دریا...

 

که چشماش بسته شد و یهو دستمو گرفت به دندونش نزدیک کرد و تا جایی که انرژی تو بدنش بود با دندوناش فشار داد تو استخون دستم!

 

از درد بزور جلو خودمو گرفته بودم داد نزنم ..

 

با دست چپم که درسارو گرفته بودم رها کردم و محکمو تند میزدم توی سر دریا که ول کنه!

 

_عوضی،الاغ دستمو ول کن،آی دریا دستم تو دهنته فشار نده لعنتی منم!

 

درسا همونجور چشمای دریارو با شالش گرفته بودو میکشید عقب که یهو حس کردم موهام داره از سمت چپ کنده میشه..

 

بزور از آغوش چشم دیدم که درسا موهامو گرفته تو دستش...

 

_درسا موهامو ول کن،آی ریشه موهام کنده شد.

 

هیچکدومشون توجهی بهم نکردن و ادامه دادن،داشتم از درد اون وسط جون میدادم که یهو از بین دندونای دریا دستمو کشیدم بیرون!

 

دریا تو همون حالت اوقی زدو گفت:اَی چقدر شور بود!

 

با حرف دریا حالت تهوع گرفتم که درسا اوقی زد که کیمیا از پایین گفت:

 

درسا جون هرکی که دوست داری سرت و پایین نگیر،لباسم جدیده تازه امروز خریدم...

 

سرتو مستقیم بگیر تو حلق دریا استفراغ کن!

 

با حرف کیمیا،دریا خواست عقب بره که درسا کشیدش جلو که دریا تعادلش بهم خورد و افتاد رو کیمیا که کیمیا با جیغ سرش رفت تو چیزی...

 

سه تاییمون وایسادیم و منو درسا بهم خیره شدیم که دریا با چشمای بسته گفت:صدای چی بود؟

 

بهت زده سمت درسا گفتم:بدبخت شدیم!

 

دریا با تو گوشی که به درسا زد گفت:الهی کور بشی،کورم کردی ولم کن دیگه!

 

شالشو کشید عقب و ادامه داد:

 

چی شد حالا کی مرد؟سرش و اورد پایین که با دیدن کیمیا تو اون وضعیت گفت:یا خدا، دورشو خلوت کنین که این ارامش قبل طوفانه!

 

با حرف دریا نگاهی به کیمیا کردم که سرش رفته بود تو کیک خامه ای و بالا نمیاورد!

 

درسا:کیمیا؟سرتو بالا بیار ببینیم زنده ای!

 

سرش و اروم اروم اورد بالا که کل صورتش خامه سفید بود.

 

سایه با دیدن کیمیا با بهت گفت:بچه..بچه ها من باید برم دسشویی!

درسا:حیف اون کیک که خراب شد!

یهو با جیغ کیمیا سایه به سکسکه افتاد!

 

کیمیا:ارایشم خراب شد!گمشین کنار.

 

داشت همینجور جیغ میزد که با اومدن رئیس کافه دریا سریع جلوی دهنشو گرفت؛

 

اقای تیموریان،رئیس کافه که مرد میانسالی بود ولی خیلی خوشتیب و باکلاس بود اومد سمتمون!

 

درسا کیفشو گرفت تو بغلشو زیر لب گفت:اه عشق جذابم اومـ..

 

با ضربه ای که تو پهلوش زدم خفه شد!

 

نگاهی به خودم کردم که دیدم اینور میزم!

 

بسم الله چجوری اینور پیدام شد.

 

دریا آهسته گفت:مثل خری که بهش تیتاپ دادن جفتک انداختی اومدی اینور.

 

این لحظاتی که ما داشتیم حرف میزدیم رئیس کافه داشت با عصبانیت به تک تکمون نگاه میکرد بعدش میزی که مملو از کیک بود و انالیز کرد!

 

پنج تاییمون مثل بچه ها به خط وایساده بودیم و منتظر دادی از طرف تیموریان بودیم که..!

  • لایک 12
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

که سایه سکسکه بلندی کرد که دریا گفت:

- سایه خفه!

تیموریان:

- اینجا چه خبره خانم امیری؟ قول دادین جشن تولدتون خیلی ساده و بدون ایجاد مزاحمت برای مشتری‌ها باشه! نه اینکه مشتری‌هامون درحال تماشا شما باشن.

- ببخشید آقای تیموریان شرمنده

دریا برگشت عقب که یهو دستش خورد به لیوان آبمیوه خورده و افتاد و هزار تیکه شد!

با ترس به تیموریان نگاه کردم که با دادی که زد سه متر پریدم هوا!

درسا آب دهنش رو قورت دادو گفت:

- سه دو یک گفتم سریع کیف‌هارو بر می‌دارین می‌پریم بیرون، اوکی؟!

با ترس سریع تکون دادم که تیموریان خواست نزدیک‌مون بشه که با سه دو یک درسا، سه تایی مثل اسب رَم کرده از کافه پریدیم بیرون تا جایی که می‌تونستیم دوییدیم!

«درسا»

کیفم رو بغلم کرده بودم و داشتم می‌دوییدم که یهو پروا وایساد من و دریا هم با نفس نفس وایسادیم که پروا گفت:

- دیدین چیشد؟!

- چیشد؟

پروا:

- کادوت توی کیف منه درسا!

- خاک تو اون سرت ایشالله از پشت دارت بزنن!

از تو کیفش لباس زیرارو گرفتم و دوباره تا کافه دوییدم که رسیدم جای درش و اروم سرک کشیدم که کسی نباشه!

با دیدن کیمیا که مثل اینایی که افسردگی دارن نشسته. دوییدم طرفش و ناغافل لباس زیر گلگلیو از پاچه هاش کردم تو گردنش و بدون اینکه بزارم حرفی بزنه زود برگشتم بیرون...

وقتی اومدم بیرون با چهره‌های شکه شده پروا و دریا رو به شدم.

نیشم و براشون باز کردم که با تعجب گفتن.

پروا:

- خاک تو سر خرت کنن بین اون همه ادم رفتی اون لباس بی پرو پاچرو کردی تو سرش که چی؟

ببینتت که ناقصت می‌کنه ابله!

شونه ای بالا انداختم و گفتم:

- به انگشت کوچیکه پام!

دوتاشون سری از تاسف برام تکون دادن و هیچی نگفتن!

چند لحظه گذشت که دیدم پروا با شیطنت داره بهمون نگاه میکنه.

دریا:

- باز چی تو سرته بشر؟!

توجه ای به حرفش نکرد و چشماش و بست و باز کرد و تند گفت:

- سه...دو...یک!

بعد از گفتن یک شروع کرد به دوییدن که من و دریا هم به خودمون اومدیم و شروع کردیم به دوییدن!

انگار نه انگار هیجده سال سن داشتیم!

«پروا»

صدای خنده‌هامون باعث میشد همه بهمون نگاه کنن بعضیا با لبخند بعضیا با اخم!

ولی ما بدون توجه به کسی خارج از دنیا می‌دوییدیم ،خنده هامون کل خیابون و پر کرده بود.

ما تو دنیای خودمون غرق بودیم...

همینطور که می‌دوییدم با دیدن پاساژی که لباس‌هاش خیلی قشنگ بودن وایسادم که، دریا اومد که پاش به چیزی گیر کرد ،خواست بیوفته که از پشت گرفتمش...

دریا:

- وای مرسی عشقـ

هنوز حرفش تموم نشده بود که درسا یکم دور تر با جیغ و داد گفت:

- ترمز بریدم

داشتم حرفش رو تحلیل میکردم که درسا بهم با شدت خورد که دریا اول افتاد بعد من افتادم و بعد این درسا بود که سقوط کرد...

- آدم بر*هنه تو خیابون راه بره ،انقدر ابروش نمیره که آبروی ما رفت!

دریا:

- الهی لای خرماتون خودم گردو بزارم، پاشین جمع کنین خودتون رو جای مثانم با کلیم عوض شد عوضیا!

درسا با هول خواست پاشه که پاش گیر کرد به مانتوی من دوباره پرت شد روم و سرش خورد تو دماغم...

- الهی بی درسا بشم، چرا جفتک میندازی الاغ، این دماغ دیگه دماغ بشو نیست.

درسا ایندفعه بلند شد که منم دماغ بدست بلند شدم، با دیدن پاساژ نیشم باز شد و درد دماغم یادم شد!

وارد پاساژ شدیم و به فروشنده سلام کردیم که با لبخند جوابمون رو داد.

داشتم به مانتو‌ها نگاه می‌کردم که مانتویی چشمم رو گرفت.قدش یکم زیر پشت بود و جلو باز بود از کرپ به رنگ صورتی استفاده شده بود و بدون استین بود.به فروشنده سایزم رو گفتم که بهم مانتو رو داد ،به طرف پرو رفتم و واردش شدم ،تا خواستم درش رو ببندم دوتا موجود که رم کرده بودن وارد شدن و تو اون اتاقک کوچیک بهم چسبیده بودیم...

با خنده تو اینه بهم خیره شدیم و مسخره بازی در می اوردیم.

درسا شاخ میزاشت برای من و دریا موهاشو فوت میکرد میرفت بالا و منم به مسخره بازیاشون میخندیدم.

بهشون از تو اینه خیره شدم و به جمع سه نفر صمیمیمون نگاه کردم... اسمم پرواست،پروا امیری! چشم و ابروی مشکی متمایل به قهوه ای، با  مژه های متوسط و موهای مشکی لخت...

لب های طبیعی با بینی متناسب که به لطف درسا فکر نکنم دیگه متناسب باشه!

شروع کردم دریا رو انالیز کردم ،دریا محمدی! چشم های آبی که وقتی به دنیا اومد به دلیل چشم های آبی و خوشرنگش، اسمش رو گذاشتن دریا! با موهای  قهوه ای و بینی متوسط  و لب های ساده. 

با لبخند به درسا نگاه کردم که با دریا حرف میزد،درسا سپندار!

چشم‌های قهوه ای تیره با مژه های نسبتا بلند، موهای متوسط خرمایی.

پوست سفید، با لب های  معمولی و بینی متوسط. 

هیجده سالمون بود و سال آخر دبیرستان بودیم. 

به دریا و درسا نگاه کردم که هنوز مشغول مسخره بازی بودن، با یک حرکت از پرو بیرونشون کردم و درو بستم!

مانتو رو پوشیدم، از مدلش خیلی خوشم اومد، درش اوردم و لباس‌هام و پوشیدم و رفتم بیرون که دیدم درسا و دریا دارن لباس‌هارو نگاه می‌کنند!

چیزی بهشون نگفتم و بعد از حساب کردن مانتو از پاساژ اومدیم بیرون...

ویرایش شده توسط فاطمه کیومرثی
  • لایک 12
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«دریا»

با پروا و درسا از پاساژ اومدیم بیرون و حدود نیم ساعت بعدش برگشتیم خونه، نزدیک خونه بودم که دیدم همینطور که کلید تو دست ساحل بود و کوله ورزشیش پشتش بود داشت درو باز می‌کرد!

زود به خودم اومدم و دوییدم سمتش تا درو نبنده.

_ساحل!ساحـــل با تو ام درو نبند!

وارد شد و اومد درو ببنده که سرعتم و بیشتر کردم که محکم درو بست که خورد تو دماغم!

- تو روحت ساحل

همینطور که غر میزدم و با حرص کلیدم و از تو کیفم در می اوردم درو باز کردم ،دماغم درد گرفته بود ولی بیشتر حرصم گرفته بود،انگار نه انگار که دارم صداش می‌کنم،رو هواست دختره!

وارد خونه شدم که دیدم خبری از ساحل و مامان و بابا نیست، فقط سهیل رو کاناپه نشسته و سرش تو گوشیشه...

رفتم پشتش قرار گرفتم ،متوجه حضورم نشد!

نگاهی به صفحه گوشیش کردم که تند تند در حال تایپ بود و داشت یک چیزیو توضیح میداد ،به اسم کسی که داشت باهاش چت میکرد نگاه کردم که "ماه من" سیو شده بود، با دیدن اسمش چشمام چهار تا شد...

داشتم چتاشون رو با دقت می‌خوندم و هر لحظه شاخ‌های روی سرم بیشتر میشد، تو حس خوندن بودم، که با صدای سهیل به خودم اومدم که دیدم داره با اخم نگاهم می‌کنه!

نیشم و براش باز کردم که گفت:

- از کی اینجایی اردک زشت؟!

- اوم از همون اولش ،نمی‌دونستم منت کشیدنم بلدی.

دیگه چیزی نگفت دوباره با اخم رفت تو گوشی .

- مامان و بابا نیستن؟!

سهیل:

- نه رفتن خرید...

- ساحل کجاست؟

سهیل:

- رفت تو اتاقش...

بعد از پایان حرفش ادامه داد:

- اگه آمار گیریت تموم شده می‌تونی بری!

پوکر فیس بهش نگاه کردم که توجه‌ای نکرد، منم از اونجایی که از ساحل حرصم گرفته بود. رفتم تو اتاقش بدون در زدن وارد اتاقش شدم! که سرش رو از تو کامپیوترش دراورد و بهم خیره شد!

ساحل:

- چته؟!

اینجا در داره ها، وقتی می‌خوای بیای لطفا در بزن!

برو بابایی نثارش کردم و گفتم:

- بیشعور چرا هر چی صدات میزنم جواب من و نمیدی؟!

ساحل گیج و سوالی نگام کرد که کلافه گفتم:

- چند بار صدات زدم که درو نبندی، زدی دماغم رو داغون کردی!

ساحل:

- اخه وقتی هنذفری تو گوشمه چه جوری صدات رو بشنوم؟!

از حرصی که تو این ده دقیقه بهم تزریق شده بود، جیغی زدم که ساحل با تعجب نگام کرد!

- اخ راحت شدم!

- میگم ساحل؟!

ساحل:

- هوم؟

-؛ اومدم سهیل داشت با کسی چت می‌کرد، اسمش رو «ماه من» سیو کرده بود. بعد با قیافه متفکری ادامه دادم: فکر کنم قضیه جدیه!

ساحل:

-؛ وای طرف دختره؟!

_نه هم جنـ*ـس باز شده!

ساحل:

- نــــه! توروخدا؟

یک لحظه به عقلش شک کردم، دستم رو بردم سمت صورتش و دستم و گذاشتم روی پیشونیش!

- نه!تبم نداری.بنظرم یکم تمرینات رو کم کن فشار اومده روت...

ساحل:

- زهرمار!

خندیدم و چیزی نگفتم، ساحل هم رفت روی تختش خوابید و چشم‌هاش. رو بست!

انگار نه انگار من اینجا وایستادم.

- ببخشیدا من اینجا وایستادم خجالت بکش، خیر سرت من بزرگترتم!

(سهیل از من چهار سال بزرگ تر بود و من یک سال از ساحل بزرگ تر بودم.)

ساحل بازم هیچی نگفت، دیگه داشت کفرم در میومد، رفتم سمت در که دیدم بی انصافیه محبت خواهرانم رو ازش دریغ کنم، لگدی بهش زدم و از اتاق اومدم بیرون که فحشی که بهم داد رو شنیدم!

ولی بی اهمیت بهش راه اتاقم رو در پیش گرفتم و واردش شدم و لباس‌هام رو هر کدوم یک طرف انداختم، به پشت خودم رو روی تختم انداختم...

نمی‌دونم چطور شد که خوابم برد و حتی برای شام بیدارم کردن ولی نرفتم و خوابیدم.

صبح با صدای مامان که میگفت:

- دریا، ساحل، سهیل بیدار شین دیرتون نشه!

که صدای جیغ ساحل اومد که گفت:

- اه.

چشم‌هام و باز کردم و پوفی کشیدم و وارد دسشویی شدم و بعداز انجام کارای اولیه، شروع کردم به پوشیدن یونی فرم مخصوص مدرسه بعد از برداشتن کولم و پوشیدن کفشام با ساحل همزمان اومدیم بیرون، ساحل رشتش تربیت بدنی بود.

مشت‌هامون و به رسم همیشگی بهم زدیم و راهمون ازهم جدا شد...

به مدرسه رسیدم و وارد شدم و راه کلاس و در پیش گرفتم، وقتی وارد شدم چشم چرخوندم پروا و درسا رو ببینم که سایه رو میز نشسته بود و با ورود من شروع کرد به زدن روی میز منم جوگیر شروع کردم به خوندن:

- پیرهن صورتی دل منو بردی

کشتی تو منو غمم ‌رو نخوردی

نشون به اون نشون یادته

گل سرخی روی موهات نشوندی

گفتی من میرم الان زودی برمی گردم

گفتی من میام اونوقت باهات همسر می گردم

چراغ شام تارم

بیا چشم انتظارم

چقدر نازت کشیدم

تو رفتی از کنارم

بیا رحمی به حال زار ما کن

بیا این بی وفایی را رها کن

تو گفتی آشناییمون خطا بود

خطا کردم تو هم امشب خطا کن

کیمیا شروع کرده بود به قر دادن و درسا هم باهاش همراهی میکرد و مسخره بازی در می اوردن و سایه هم میزد روی میز...

که صدای پروا رو دراومد و گفت:

- خدا ایشالله لعنتتون کنه مگه کورین نمی‌بینین خوابم؟کی سر صبح اهنگ می‌خونه؟!

- ما می‌خونیم، لابدمی‌خوای بیام برات لالایی بخونم یا بوست کنم یا نازت کنم؟

پروا:

- خفه شو فقط!

بااومدن سَتاری نتونستم جوابش رو بدم و رفتم کنارش نشستم که خمارخواب بود!

با انگشت زدم تو شکم درسا!

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

که روش رو برگردوند طرفم گفت:

- الهی انگشتت بشکنه دو روز دیگه مامانم به عنوان ابکش ازم استفاده میکنه بس که سوراخم کردی!

- دو دقیقه زر نزن،میگم این چشه؟

چرا خماره؟

درسا شونه بالا انداخت و گفت:

- مواد بهش نرسیده اینم نکشیده الان خماره!

بنظرت چرا خماره؟خبر مرگش همش خوابش میاد!

- صحیح، قانع شدم.

همهمه ای تو کلاس بود که با صدای ساکت گفتن سَتاری همه ساکت شدند که شروع کرد به حضور غیاب، بعد خوندن چندتا اسم رسید به پروا بلندگفت:

- خانم پروا امیری؟

نمی‌دونم چیشد که از دهنم پرید بلند گفتم:به بخش اطلاعات!

پروا گیج سرش رو اورد بالا و گفت :دینگ دینگ دینگ...

همه شروع کردن به خندیدن و خود ستاری هم خندش گرفته بود ولی قیافش کاملا جدی بود، پروا گیج مارو نگاه می‌کرد...

که اروم گفتم:

- پروا ریدی، ریدی، ریدی!

انگار بهش کابل برق وصل کردن که سیخ نشست سر جاش و گفت:

-؛ خاک تو سرم!

با داد پروا بچه‌ها زدن زیر خنده و سَتاری دیگه نتونست جلو خندش رو بگیره و با بچه ها همراهی کرد!

من بجای پروا از خجالت آب شدم و کم کم رفتم پایین و سرم وگذاشتم روی میز.

- اوف خدای من، دکترای گند زدن در هر لحظه رو این بشر داره!

درسا از میزجلو برگشت و گفت:

- دریا جلو این میمون و بگیر الان یکاری میکنه اخراج می‌شیم از کلاس!

با حرف درسا سری تکون دادم و دستم رو بردم بالا که ستاری توجهش بهم جلب شدوگفت:

- بگو محمدی!

- خانم ببخشید پروا حالش خوب نیست باید ببرمش بیرون!

پروا با گیجی گفت:

- نه خانم من حالم خوبه، من و با این تنهایی جایی نفرستین آخـ...

با نیشگونی که از پاش گرفتم که ساکت شد!

ستاری:

- محمدی، امیری و از کلاس ببر بیرون تا آبی به صورتش بزنه تا از حالت خواب بیرون بیاد!

دست پروا رو کشیدم و رفتیم طرف در که ستاری گفت:

- دیشب چیکار می‌کردی امیری که امروز خوابت میاد؟!

پروا:

- کارای خوب خانوم!

ستاری با تعجب گفت:

- چیکار می‌کردی امیری؟!

برگشتیم سمت ستاری با دیدن قیافش جفتمون سکوت کردیم!

که درسا به دادمون رسید:

- قران می‌خونده تا آخر شب خانم.

پروا آروم جوری که فقط من بشنوم گفت:

- این که بدتر گوه زد توش! 

سایه:

-: نه خانم دیشب پروا تا صبح درس می‌خوند واسه امتحان امروز!

ستاری:

- اها!

خب برید پایین وقت کلاس و گرفتین!

با هزارتا فحشی که نثار جدو آباد پروا کردم بالاخره بردمش پایین و انداختمش جلو با لگد زدم به باسنش که پرت شد جلو و گفت:

- چخه حیوان

چرا رَم کردی؟

یونجه بهت ندادن؟!

- پروا گمشو برو تا نزدم قیمه قیمت نکردم!

رفتیم داخل سرویس بهداشتی‌های مدرسه که پروا گفت:

- دریا من توالت‌هارو دیدم اوضاعم خطری شد صبر کن الان میام!

رفت تو سرویس و در و بست که گفتم:

- حالا همچین میگی الان میام انگار می‌خوای بری تف کنی بیای بیرون سه ساعت طولش میدی!

پشت به در وایسادم که پروا گفت:

- دریا از بالای در گند میزنم بهتا!

- آبشاری هم بخوای دستشویی کنی نمی‌ریزه رو من!

یهو با خیس شدن مانتوم از پشت و چیکیدن اب از روی سرم بعد چند ثانیه مکث جیغ فرا بنفشی کشیدم و برگشتم که به آبی که از بالای در می‌اومد سمتم دقت کردم، با وسواس قدم برداشتم و رفتم کنار که سرعت اب کمتر شد...

رفتم وایسادم جلو در و با تمام انرژیم لگدی به در زدم که باز شد و محکم خورد تو سر پروا که جیغی از درد کشید و شلنگ از دستش افتاد، سرعت آب شلنگ انقدر زیاد بود که تند تند اونور اینور میرفت که هیکل پروا خیس اب شد!

خواست بیاد بیرون که سریع درو گرفتم و از پشت قفل کردم...

- خوردی؟ هستش رو نمی‌خواد تف کنی، همونجا تخلیش کن!

فهمیدم شیر آب رو بست که پریدم سرویس بغلی و سریع آب رو باز کردم از بالا گرفتم سمت پروا که جیغ‌هاش شروع شد و آب رو گرفت از بالا سمتم که یک راست رفت تو دهنم!

حالم داشت بهم می‌خورد که رفتم کنج توالت و گفتم:

- الهی پروا تو دسشویی بمیری، الان چجوری بریم بیرون؟!

باشنیدن حرفم ساکت شد و بعد چند ثانیه رفتم بیرون و قفل سرویس بهداشتی پروا رو باز کردم که در باز شد و با دیدن همدیگه با تعجب نگاه می‌کردیم. از هیکل‌مون آب می‌چیکید...

- اخراج می‌شیم!

پروا:

- من به ستاری گفتم منو با تو تنها نذاره بیا اینم عواقبش!

هیچی نگفتم و خواستیم بریم بیرون که با دیدن ناظم که جلومون سبز شد فاتحم رو خوندم...

نعیمی:

- معلوم هست شما دوتا دارین چه غلطی می‌کنین؟ اینجا مدرسس، باغ وحش نیست که افتادین بهم و خیس کردین همو...

طبق معمول نتونستم جواب ندم و خیلی جدی گفتم:

- بله درسته خانم اینجا مدرسس و ما اومدیم اینجا هم درس و هم ادب یاد بگیریم، واقعا در شأن یک ناظم مدرسه نیست که دانش آموزاش رو حیوون خطاب بکنه!

نعیمی:

- دختره زبون دراز تو به من درس میدی؟دفعه دیگه زبون درازی کنی بدون مکث اخراجی!

- من حقیقت و گفتم خانم، قبل اینکه مارو ادب کنین رویـ...

با ضربه ای که پروا زد بهم ساکت شدم که پروا گفت:

- ببخشید خانم مشکل از شیر اب سرویس بود، یهو شلنگش در اومد ما هم خواستیم جلوش رو بگیریم خیس شدیم!

ای تو روحش چه دروغی گفت...

نعیمی:

- برید سرکلاستون میگم شیرای اب و تعمیر کنن!

پروا:

- چشم خانم.

دستم و بزور کشید و رفتیم دم در کلاس.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

جلوی در کلاس وایسادیم که پروا گفت:در بزن.

 

_نه من در نمیزنم تو در بزن،بخاطر تو رفتیم پایین ها!

 

پروا:بمنچه من در نمیزنم،با این قیافه ببینمون که اخراجیم!

 

_عزیزم همون دروغی که به نعیمی گفتی به اینم بگو!

 

پروا چشم غره ای بهم رفت و در زد که با صدای ستاری رفتیم تو که همه نگاها برگشت سمتمون...

 

ستاری:این چه وضعشه؟

 

من گفتم برو صورتت و بشور نه اینکه با لباس بری دوش بگیری بیای،اونم جفتتون!

 

پروا:ببخشید خانم ما هم دقیقا همین کارو کردیم ولی متاسفانه شیر اب یکی از سرویسای بهداشتی خراب بود و کل هیکلمونو خیس کرد!

 

ستاری سری تکون داد و گفت: بشینین!

 

رفتیم نشستیم که از زیر میز کاغذی افتاد که برداشتمش،درسا تو کاغذ کوچیکی نوشته بود:چرا اینجوری شدین؟

 

خودکار ابیم رو از توی جامدادیم برداشتم و سرش و با دندون باز کردم و نوشتم:

 

زنگ تفریح همه چیو تعریف میکنم!

 

کاغذو تا دادم و انداختم جلوی درسا که بدون اینکه چشم از معلم برداره کاغذو برداشت و خوند،بعد خوندنش بدون نگاه کردن بهم سری تکون داد...

 

بعد حدود نیم ساعت بالاخره زنگ خورد!

 

ستاری با یک خسته نباشید رفت بیرون،معمولا چون دبیرستانی بودیم بعد کلاس بیرون نمیرفتیم و داخل کلاس حرف میزدیم!

 

درسا و سایه و کیمیا برگشتن سمتمون که درسا گفت:زود سریع تند تعریف کن ببینم چیشده؟!

 

از لحظه خروج از کلاس تعریف کردم تا لحظه ورود به کلاس که بچه ها از خنده داشتن نیمکتارو گاز میگرفتن!

 

_زهر مار نخندین میدونین چقدر من بدبخت حرص خوردم از دست این گاو؟

 

پروا:‌از خداتم باشه! 

 

_مثلا چرا از خدام باشه وقتی تا پای اخراج شدن رفتم؟

 

پروا:تو این هوا ابتنیت دادم و نزاشتم اخراج بشی‌،اگه جلو زبونتو بگیری مشکلی پیش نمیاد!

 

میخواستم حرف بزنم که سایه مثل وحشیا پرید رو میزو محکم هُلم داد طرف پروا که رفتم تو حلقش.

 

پروا: هوی ارام!

 

 چخبره میخوای با کارای مثبت هیجده بدبختمون کنی؟!

 

بافشاری که از طرف سایه بهم وارد شد بیشتر چسبیدم به پروا،که پروا قشنگ چسبید به دیوار...

 

_سایه پاشو گمشو خفه شدم!

 

این حرفم کافی بود تا کیمیا و درسا هم اضافه بشن،دوتایی محکم سایه رو هُل دادن که حس کردم استخونام داره خورد میشه،چشمم خورد به پروا که مثل مارمولک چسبیده بود به دیوار و نمیتونست حرف بزنه!

 

با دیدن این صحنه اون وسط شروع کردم به خندیدن که نفسمم بالا نمیومد.

 

یهو حس کردم فشار شدیدی به مثانم وارد شد و با جیغ گفتم:جیشم ریخ!

 

با شنیدن این حرفم همشون پریدن از میز بیرون و من با شتاب رفتم پایین و سمت سرویس دوییدم!

 

(درسا)

 

با رفتن دریا بلند بلند شروع کردیم به خندیدن،چشمم خورد به پروا که مثل همیشه داشت غُر میزد و فحش میداد...

 

رفتیم طرف میز معلم و نشستم روش شروع کردیم به خوندن و رقصیدن!

 

که با اومدن دریا ساکت شدیم..

 

دریا:بچه ها یه سیگاری و بخونیم؟!

 

_اره موافقم!

 

خیلی هماهنگ با زدن رو میز ریتم دادیم به اهنگ و شروع کردیم به خوندن که بچه های کلاسم میخندیدن و دست میزدن:

 

سیگاری گاری گاری گاری گاری

 

بنگ بنگ بنگ

 

با یه اهنگ هنگ هنگ

 

میزنیم کوچه های تک و تک دربند

 

یه سیگاری گاری گاری گاری

 

ناز ناز ناز

 

با یه اواز واز واز واز

 

میزنیم کوچه های تک و تک شیراز

 

ما همه بچه ی تهرون رون رون رون

 

میزنیم بنگ فراوون وون وون وون

 

هممون خمارو حیرون رون رون رون

 

میزنیم بنگ فراوون

 

پشت یک دیوار سنگی گی گی گی

 

نشستیم هفت هشتا بنگی گی گی گی

 

یکیمون سیگار خالی کرد کرد کرد کرد

 

اون یکی اتیش پرش کرد

 

تا خدا از اون بالا دید دید دید

 

یهو هممون با داد بلند تر خوندیم:

 

میگفت ناموسا چیکار میکنید نید نید نید

 

گفت داریم بنگ میچاقیم

 

گفت بچاقین تا که این دنیا خراب شه شه شه

 

تا که دشمنت کباب شه شه شه

 

 با تموم شدنش میخواستیم اهنگ بعدی و شروع کنیم که پریدم روی میز و شروع کردم به قر دادن و بچه ها اهنگ میخوندن،همینجور داشتم میرقصیدم که دیدم بچه ها ساکت شدن توجهی نکردم و میرقصیدم گفتم:قِر تو کمـــرم فراوونه نمیدونم کجا بریـــزم...

 

+تو دفتــــر تو دفتــــر!

 

با صدای خانم هاشمی از روی میز پریدم پایین و با ترس خیره شدم بهش که گفت:به به ادامه میدادی روی میز بنده!

 

_ببـ..ببخشید خانم جوگرفتم!

 

هاشمی:برو دفتر  

 

_خانم معذرت میخوام!

 

بدون این که بهم نگاه کنه اومد سمت میزو گفت:سپندار گفتم دفتر.

 

اداشو در اوردم از کلاس رفتم بیرون،زنیکه بیشعور فقط ضد حال میزنه!

 

رفتم سمت دفتر و با دوتا تقه در رفتم داخل. خانوم نعیمی سرش تو برگه ها بود که با صدام از زیر عینکش خیره شد بهم.

 

نعیمی:باز چیکار کردین؟!

 

سرم و انداختم پایین و اروم گفتم:قِر دادم خانم.

 

نعیمی قیافشو کج کردو گفت:چی گفتی؟!

 

_خانم ببخشید داشتیم اهنگ میخوندیم که خانم هاشـ...

 

نعیمی:ای خدا من از دست شماها چکیارکنم؟

 

معلما راست میگن شما باند مدرسه این،همرو کلافه کردین خداروشکر دارین از این مدرسه میرید،وگرنه من از دست شما دیوونه میشدم...

 

دردسر پشت دردسر،از تو توقع نداشتم سپندار!

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دانش اموزبه این درس خونی برقصه؟!

اون دوتارو ازتوی دسشویی خیس پیدا میکنیم این یکیم ازکلاس اخراج میشه.

زنگ بعدیم منتظر اون دوتای دیگم!

خدایا چقدر زر میزنه اه!

کلافه ولی اروم گفتم:خانم چندساله اینجا داریم درس میخونیم دیگه ازوقتی اومدیم دقیقا همین حرفارو بهمون میزنین،الان من چیکارکنم؟!

نگاهی بهم کرد وتو کاغذ چیزی نوشت و داد بهم که بابی حوصلگی گرفتم و رفتم بالا و در زدم و واردکلاس شدم که هاشمی میخواست امتحان و شروع کنه که رفتم نزدیکش وکاغذ و دادم دستش که با خوندنش سری تکون دادوگفت بشین!

رفتم نشستم و از تو کیفم برگه کلاسوری برداشتم که هاشمی شروع کرد به گفتن سوالا بعد ده دقیقه، بیست و یکی سوال تموم شد.داشتم مینوشتم که با لگدی که از پشت به کمرم خورد جد و اباد دریارو اباد کردم:تو روحت دریا..

خیلی نامحسوس برگشتم عقب که اروم گفت:میمون برگت و بیار اینور روشو باز بزار!

برگرو اوردم طرف دریا که شروع کرد به نوشتن،دقیقا سایه از روی برگه من،کیمیا از روی برگه سایه ،دریا از عقب از روی برگه من و پروا از روی دریا!

بالای برگه نوشتم:خدا لعنتتون کنه هممون مثل هم میشیم!

هاشمی اسکل میفهمه صفر میده.

چشمم خورد به سایه و دریا که داشتن دقیقا همونو مینوشتن چشمام چهارتا شد با دست زدم تو سرم!

خدایا چرا اینا انقدر خرن؟!

هر چهارتاشون جمله(خدا لعنتتون کنه هممون مثل هم میشیم هاشمی اسکل میفهمه صفر میده)نوشتن!

سرمو گذاشتم روی برگه.

دوباره بهم لگدی خورد که سرم و برداشتم دوتا ناسزا دیگه نثار جده دریا کردم!

یهو با صدا زدنای دریا برگشتم عقب.

دریا:پیس پیس،سوال 20چیه؟!

نگاهی به هاشمی کردم که هواسش اینور نبود و سریع برگشتم عقب و لب خونی براش کردم که گفت:چی؟چی گفتی؟دوباره بگو!

برگشتم نشستم که صدا زدناشو شنیدم:درسا،میمون،خدا لعنتت کنه بگو چی نوشتی ؟گوه تو خطتت.

با صدای اروم جواب و خوندم براش که بازم نفهمید دلم میخواست خودم و بزنم.

با خودکار کف دستم نوشتم که نتونست بازم از دور بخونه،دستم و بردم عقب که با پروا شروع کردن به نوشتن!

بالاخره تموم شد خواستم برگرو بدم که سایه و کیمیا بال بال میزدن با دیدنشون نشستم و منتظر بودم بنویسن!

بالاخره اونا هم نوشتن و دادیم به هاشمی!

برگشتم سمت میز که با دیدن دریا رفتم سمتش:الهی عن بشی بچسبی به زمین،چرا انقدر مثل خر وسط امتحان لگد میزنی؟هان؟

دریا:مثل ادم برگتو بزار تا کتک نخوری میدونی من سر امتحان کَرو کور میشم!

دوتا انگشتم و اوردم بالا گفتم:دفعه بعدی با همینا کورت میکنم!

اونم انگشتشو اورد بالا گفت:جرعت میخواد!

با انگشت اشارم زدم به انگشتش و گفتم:با دست با من صحبت نکن.

دریا:با دست صحبت نکردم با انگشته،انگشـت!

_احمق انگشتم جزء دسته!

دریا:نه انگشت با دست فرق داره!

انگشتمو بردم تو صورتش و سینه سپر کردم و روی پنجه پاهام وایسادم و گفتم:با همین انگشت چشماتو در نیارما..

خواست جواب بده که هاشمی گفت:جلستون تموم شد؟!

دریا:نه خانوم وایسین..

خواست حرفی بزنه که هاشمی گفت:سپندار و محمدی،نمره منفی گرفتین!

اروم گفتم:به موی دماغم!

رفتم نشستم که دریا از پشت تهدید میکرد که انگشت وسطمو اوردم بالا که سکوت کرد!

به درسی که هاشمی میداد گوش میدادم و توجهی به بقیه نمیکردم!

کلاس بعدی هم همینجوری گذشت،با حاضر جوابی های دریا،کرم ریختنای پروا،تقلب رسوندن من و همخونیمون تو زنگ تفریح!

با صدای زنگ،از فکر اومدم بیرون و وسایلام وجمع کردم و منتظر دریا،سایه،کیمیا،پروا موندم که وسایلاشونو جمع کردن و اومدن...

انقدر خسته بودم که حتی حوصله حرف زدن بابچه هارو نداشتم فقط دلم میخواست برسم خونه بخوابم!

(دریا)

با بچه ها تا خونه حرف زدیم،طبق عادت همیشگیمون انقدر تو راه و حرف میزنیم که متوجهه طولانی بودن راهمون نمیشیم حتی بعضی مواقع وقت واسه حرفامونم کم میاریم،از بچه ها کم کم جدا شدیم و فقط من موندم و پروا!

_پروا چندوقته بیرون نرفتیم پایه ای با بچه ها هماهنگ کنیم بریم شهر بازی؟!

پروا:اره پایم.

خواستم حرفی بزنم که با دیدن همسایه پرواشون ساکت شدم وکنجکاو ازپروا پرسیدم:پروا این پسره کیه؟!

پروا:همسایمونو میگی؟

وای یه بابای پولداری داره،پسره هم خودش توی پول داره غرق میشه لعنتی جذاب!

_خاک به سرت من اگه جای تو بودم همچین همسایه ای داشتین تاالان باهاش ازدواج کرده بودم،هعی هوشنگ من!

پروا:گمشو بابا،هوشنگ کیه؟!

-همین پسره همسایتون،منو ببینه عاشقم شده!

پروا:حالا چراهوشنگ؟!

_روی هرکی کراش بزنم اسمش هوشنگ میشه!

نگاهی به همون پسره که تیکه داده بود به ماشینشو با گوشیش حرف میزد،کردم!

صدام و مثل بچه ها ظریف کردم و بشکن زدم و خوندم:ننه ننه ننه ننه یه پسری عاشق منه اسم پسره هوشنگه دل من واسش میشنگه...

داشتم همینجور میخوندم که باضربه ای که پروا زد تو شکمم ساکت شدم،پروا:حالا نمیخواد دلت واسش بِشَنگه ابرو منم ببری اینجا!

_مگه تو هم ابرو داری؟

پروا:نه تو داری!

_برو بابا

این یارو باید از خداشم باشه که عشقش منم!

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سکوت کن و به سرای خود قدم بردار!

بیشعوری بهش گفتم و از هم خداحافظی کردم،هنوز چند قدم دور نشده بودم که با صدا زدن پروا برگشتم سمتش!

_هان؟

پروا:دریا کلید یادم شده،کسی هم خونه نیست!

_خب چیکار کنم الان من؟!

پروا:احمق یکاری بکن!

نزدیکش شدم و گفتم:خب کارتو بگو؟

پروا:قلاب بگیر!

_لابد تو قراره با این هیکلت بری بالا؟!

پروا:مگه هیکل من چشه؟!

_هیچیش نیست فقط من له میشم!

پروا:بگیربرم بالا!

_تو بگیر من میرم بالا!

فحشی بهم داد و دستاشو قلاب کرد که رفتم بالا پای چپمو گذاشتم طرفه دیگه دیوار.خواستم پای راستمو ببرم اونور که با دیدن چیزی که با شتاب داشت میدویید سمتم جیغ فرا بنفشی کشیدم خواستم بپرم که با دیدن ارتفاع دیوار جیغم بیشترشد.بالاخره رسید بهم و پارس کردناش بیشتر شد که دلم میخواست بزنم زیرگریه نه راه پَس داشتم نه راه پیش!با ترس خیره شدم به سگشون که سعی داشت پامو بگیره،با پریدنش جیغی زدم و خواستم با کف پا بزنم تو مغز سگه که قبل حرکتم پرواگفت:داری چکار میکنی؟!

_میخوام با پا بزنم بهش که ازم دور بشه!

یهو با دردی که توی پای راستم پیچید جیغی کشیدم و برگشتم سمت پروا که داشت پامو گاز میگرفت!

_ولم کن وحشی تو ازاین سگتون بدتری،خدایا بین دوتا سگ منو گیر انداختی!

پروا:احمق سگمو نمیزنیا!

_سگت میخواد منو بخوره نزنمش؟

پروا رفت طرف درو صدا زد:تِدی! خوشگلم!خانومی اروم باش منم

نگاهی به تِدی انداختم که پارس کردنش تموم شد ورفت نزدیک در ولی هنوز بد بد داشت بهم نگاه میکرد!

_خدا ذلیلت کنه پروا بگو سگ دارین قلبم سه بار افتاد تو لباس زیرم برگشت سرجاش!

پروا:خب حالا،برو پایین درو بازکن!

_نه دیگه غلط بکنم بیا بریم خونه ما شبم میریم بیرون!

پروا:نه عزیزم مزاحمتون میشم!

_ببند بابا،تو هم ادم شدی.

دیگه چیزی نگفت و منم با کمک پروا از روی دیوار اومدم پایین و باهم راه افتادیم سمت خونه!

بعد چند دقیقه رسیدیم با کلید توی کیفم در خونه رو باز کردم و رفتیم داخل. با دیدن مامان که توی حیاط روی تاب نشسته بود و داشت طبق معمول کتاب میخوند،سلام بلندی کردیم که مامان سرش و اورد بالا و با دیدن پروا لبخندی زدو پاشد بغلش کرد!

اصلا نفهمید منم اونجا حضور دارم!

_سلام مامان عزیزم!

مامان:سلام دخترم،پروا رو ببر تو خونه تا من بیام ناهار و براتون بکشم!

پروا:نه خاله جون ما سیریم

مامان:باشه پس هرموقع خواستین بهم بگین براتون بیارم!

سری تکون دادیم و رفتیم بالا،در اتاقمو باز کردم که پروا با دیدن اتاقم با تعجب گفت:یا خدا جنگ شده اینجا؟

_هیس،اتاق خودت از من کثیف تره،حداقل لباسای من روی زمینه نه مثل لباسای تو روی در و لوستر باشه!

ادامو در اورد و هیچی نگفت،به نوبت رفتیم سرویس و عملیات و انجام دادیم و اومدیم بیرون که پروا گفت:حوصلم سر رفت دریا یک اهنگی چیزی بزار.بلند شدم خواستم اسپیکرمو بردارم که خبری ازش نبود،نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم چجوری پیداش کنم.باحالت زار شروع به گشتن کردم که پروا هم پا شد و لباسارو پرت میکرد اینور اونور تا پیداش کنه یک ربع گشتیم ولی هیچ اثری از اسپیکر نبود!

پروا با حالت خسته و نا امیدی پرید روتخت که بلافاصله بعد نشستنش صدای جیغش بلند شد!

با تعجب بهش خیره شده بودم که بلند شدو پتو رو داد کنار که با دیدن اسپیکر دوباره جیغی از حرص کشید و پرتش کرد سمتم که رو هوا گرفتمش.

پروا:اخه باید شبا اسپیکرتو آغوش کنی بعد بخوابی؟استخونم شکست!

_برو بابا مهم اینه اسپیکرم پیدا شد!

نذاشتم حرفی بزنه که چشمم خورد به اهنگ مسخره بازی تتلو و پلیش کردم

پروا پرید پایین و دوتایی شروع کردیم به رقصیدن

_چپ راست یکی جلو بیا

+گردنتو بچرخون دستات بیاد پایین و

_اقدایی رو برقصون

داشتیم میرقصیدیم که یهو در اتاق باز شدو یه موجودناشناخته اومد داخل

دستام شل شدو خیره شدم بهش:چشمایی که دور تا دورش مشکی بود و سیاهیش تا روی گونش اومده بود لبایی که دور تا دورش قرمزشده بود وچشمای بیحال وباد کردش.لباس بلند سفید ومشکی پوشیده بود و موهاش تا جای کمرش ریخته بود.شباهتش شبیه ساحل بود ولی تا خواست مغزم فرمان بده پروا با دیدنش شروع به جیغ کشیدن کرد،با جیغ پروا از شوک اومدم بیرون ومنم جیغ میزدم که همون موجود ناشناخته هم شروع به جیغ زدن کرد ولی فرقمون این بود که منو پروا از ترس جیغ میزدیم اون موجود از عصبانیت

پروا:بسم الله پوف پوف

موجود ناشناخته:اینجا چه خبره مگه کورید نمیبینید من خوابم

خواستم حرفی بزنم که اهنگ بعدی پلی شد:اعوذو بالله منم شیطان رجیم!قلبم هوری ریخت و دوباره از ته دل جیغ میزدیم

خواستیم فرارکنیم که پروا پاش گیر کرد به لباس و خورد زمین که افتادم روش

از پشت بهش چسبیدم وگفتم:صلوات بفرستیم میره

پروا:دریا جان با این وضعیت ما این نمیره که هیچ نفر چهارمم شیطانه

نگاهی به وضعیتمون کردم و سریع از روی پروا بلند شدم که دیدم اون دختره که شباهت زیادی به ساحل داشت پشت در وایساده بود وسرشو گرفته بود

 

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مامان با کتابش اومد تو اتاق و گفت:چیشده؟!

چرا انقد جیغ میزنین؟!

اشاره ای به اون موجود ناشناخته کردم...

که مامان با دیدنش محکم با کتاب زد تو سرش.

برگشت سمت مامان و با جیغ گفت:چرا میزنی مامان؟!

مامان با تعجب گفت:اینکه ساحله چرا پس جیغ میزنین؟!

_مامان تورو خدا قیافشو ببین چیکار کرده توقع داری نترسیم؟

ساحل:جهت اطلاع دیشب تولد بودم تا صبحم بیدار بودم نذاشتی بخوابم. امروز خوابیدم که ارایشم خراب شده!

_همینی که هستش!

ساحل با شنیدن این حرفم دمپاییشو دراورد پرت کرد سمتم.من که به این کارش عادت کرده بودم زود جای خالی دادم و دمپایی صاف خورد تو پیشونی پروا!

پروا:اخ

ساحل:وای پروا جون ببخشید عزیزم همش تقصیر این دریاست.

خنثی بهش نگاه کردم و گفتم:ببخشید که نزاشتم دمپایی به من بخوره و من ناقص بشم.

ساحل:خواهش میکنم، تکرار نشه!

مامان:وای خدا من، دیوونه شدم از دست شماها...

پروا جان پیشونیت درد میکنه؟!

به سمت پروا برگشتم و با نگرانی بهش نگاه کردم که پیشونیشو گرفته بود و صورتش از درد جمع شده بود...

_پری خوبی؟

پروا: فقط یک خورده درد میکنه.

مامان:دریا تو با من بیا بهت یخ بدم بزار روی پیشونیه پروا.

بعد با چشم غره ای به ساحل ادامه داد:شما هم تشریفتو ببر صورتتو بشور.

ساحل عذر خواهی از پروا کرد و بعد جیم زد؛منم با مامان رفتم...

(پروا)

نشسته بودم روی تخت و به اتاق دریا نگاه میکردم.

چقد شلخته اس این بشر!

به عکس قاب شدمون نگاه کردم و پاشدم به سمتش رفتم ،با به یاد اوردن اون روز لبخندی زدم،به اون روز فکر کردم...

(فلش بک به دو سال پیش)

سایه:اه درست وایسید دیگه میخوام ازتون عکس بگیرم!

درسا:دریا دقیقا چرا باید پای تو ،تو شکم من باشه؟!

دریا:به همون دلیل که دست دریا روی سر منه!

درسا هیچی نگفت مثل اینکه قانع شد!

پروا:ای بابا دو دقیقه مثل ادم زر نزنین عکس و بگیره دیگه ،بچم س*ق*ط شد انقد لنگ و لقد زدین!

سایه:تا یک دقیقه دیگه عکس و میگیرم،ادم باشین!

به خودمون اومدیم به همون حالت نشستیم،دیوونگی ماهم واسه خودش عالمیه.

با موهای بلند مشکیم برای دریا سیبیل گذاشتم و خودمم چشمام و کلاج کردم و مثل این دیوونه ها ژست گرفتم.دریا هم برای درسا شاخ گذاشته بود.

(پلی بک به زمان حال)

با صدای دریا به خودم اومدم. از افکارم خارج شدم و بهش لبخند زدم که با خنده گفت :کجایی چند دقیقست دارم صدات میکنم؟!

_هیچی داشتم به دو سال پیش موقعی که سایه میخواست ازمون عکس بگیره ،فکر میکردم...

دریا هم انگار رفت به اون زمان.چیزی نگفتم و رفتم گوشیمو از ته کولم برداشتم و دنبال شماره پگاه گشتم(پگاه خواهرم بود که از من سه سال بزرگتر بود و دانشجوی پزشکی بود)شمارش و گرفتم،بعد از چند بوق جواب داد:الو؟

_پگی کجایین؟

پگاه:سلام قربونت خوبم عزیزم ،تو چطوری؟خانواده هم خوبن سلام میرسونن خدمتتون!

_ چقد حرفی میزنی پگاه.خوب نیست پزشک اینده انقدر حرف بزنه!

پگاه:پروا حرفتو بزن ،کلاس دارم باید برم!

_مامان خونه نیست چرا؟من کلید نداشتم ،اومدم خونه دریاشون!

پگاه:عزیز دلم من پگاهم،با مامان کار داشتی به خودش زنگ بزن گلم. وقت منم نگیر،بای!

با پیچیدن صدای بوق فحشی نثارش کردم و شماره مامان و گرفتم.

مامان:الو؟

صدام و کلفت کردم:سلام خانومم...

مامان:پروا صد دفعه گفتم خانم باش

_متاسفم عشقم از بودن در اون شرایط معذورم.

ادامه دادم:کجایین شما؟

مامان:خونه! الان رسیدم. تو کجایی؟

پروا:اوکی،پیش دریام الان میام.

مامان:باشه خدافظ.

پروا:خدافظ جیگر!

صدای داد پروا گفتن مامان و که شنیدم گوشی و از گوشم دور کردم و قطع کردم.

به دریا نگاه کردم که دیدم تو افق سیر میکنه!

_غرق نشی!

گیج گفت:ها؟!

_هیچی.به یخ ها که اب شده بودن اشاره کردم و ادامه دادم:اینا دقیقا برای چین؟

دریا به یخ ها نگاه کرد و جیغی کشید گفت:وای میخواستم بزارم روی پیشونیت ها!

کولم و برداشتم و همینطور که مینداختم پشتم و گفتم:بیخیال بابا.بادمجون بم افت نداره،من برم مامان اومده خونه!

دریا:عه میموندی دیگه

_نه مرسی قشنگم،عصر پایه ای بریم شهر بازی؟!

دریا:اره پایه ام ،ساعتشو برام اس کن ،به درسا میگی؟!

_اره بهش زنگ میزنم میگم!فعلا تا شب...

دریا:خدافظی!

از مامانش و ساحل خدافظی کردم و راه خونه رو در پیش گرفتم...

هنزفریم رو گذاشتم تو گوشم و اهنگ for the rest of my life و پلی کردم و شروع کردم باهاش همخونی کردن:

I praise Allah for sending me you my love

You found me home and sail with me

And Im here with you

Now let me let you know

Youve opened my heart

I was always thinkin that love was wrong

But everything was changed when you came along

Oooooh

And there's a couple of words I wanna say

For the rest of my life

Ill be with you

Ill stay by your side honest and true

Until the end of my time

I`ll be loving you, loving you

با رسیدن به خونه اهنگ و قطع کردم.

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ایفون و زدم که بعد دو دقیقه مامان درو زد و وارد شدم.

 

تدی با دیدنم خودشو بهم رسوند. خم شدم

 

روی زانو هام که تدی دستاشو گذاشت روی شونه هام و شروع کرد به شیطنت کردن!

 

بعد از چند دقیقه بازی با تدی ،رفتم تو خونه که مامان با دیدنم گفت:سلام عزیزم خسته نباشی.

 

_سلام خوشگله!

 

مامان اخمی کرد و گفت :برو لباساتو عوض کن الان بابات میاد ناهار بخوریم.

 

_پگاه مگه نمیاد؟

 

مامان:نه گفت کلاس داره ساعت سه میاد!

 

_اوکی الان میام.

 

در اتاقم و همینطور که سرم تو گوشی بود باز کردم،سرم و اوردم بالا که با دیدن اتاق دهنم باز موند!

 

یک لحظه به چشمام شک کردم ،درو بستم به در اتاق نگاه کردم که با دیدن علامت اخطار که روی در گذاشته بودم ،فهمیدم اینجا واقعا اتاق منه!

 

چقد تمیز و مرتب شده بود.

 

روی صندلی اتاقم نشستم و همینطور که مقنعمو از سرم در می اوردم شماره درسا رو گرفتم..

 

درسا:فرمایش؟!

 

با شنیدن صدا یک لحظه شک کردم درست گرفته باشم.به صفحه گوشی نگاه کردم که دیدم نه درساست!

 

_چرا صدات اینطوریه؟

 

درسا:دارم چیزی میخورم ،حرفتو بزن مزاحم خوردنم نشو.

 

_باشه که اینطور ،اخه میخواستیم با دریا بریم بیرون گفتم بهت بگم.با شیطنت ادامه دادم:ولی مزاحم خوردنت نمیشم بای بای!

 

درسا چیزی پرید تو گلوش و تند تند گفت:نه سایه فدات شه،مزاحم چیهکیمیا قربونت بره!

 

خندیدم و گفتم:تو روحت!

 

_میخوایم عصر بریم تا شب شهر بازی با دریا پایه ای؟

 

جیغی کشید و گفت:معلومه که پایه ام ،قطع کن قطع کن کار دارم مزاحمم نشو...

 

بعدهم مثل همیشه بدون خدافظی قطع کرد.پوکر فیس به گوشی نگاه کردم و شونه ای بالا انداختم.

 

بعد از خوردن ناهار،اومدم تو اتاق و برای دریا و درسا ساعت و اس ام اس کردم و خوابیدم تا ساعت چهار....

 

درسا:پری پاشو ،دِهَه چقد میخوابی پاشو دیگه احمق!

 

دریا:این توپم بترکه مگه بیدار میشه؟

 

_اراذل اینجا چه غلطی میکنند مزاحم خواب من شدن؟

 

دریا:پا میشی یا با جفت پا بیام تو حلقت؟

 

_باشه اروم باش میتونیم با مذاکره پنج به علاوه یک حلش کنیم!

 

درسا:این هنوز لود نشده

 

دریا:صبر کن الان درستش میکنم!

 

به دنبال حرفش رفت لیوان ابی که کنارم گذاشته برداشت و در عین ناباوری ،ریخت توی صورتم!

 

شک شده بهش نگاه میکردم که دست به سینه و با یک لبخند شیطانی نگام میکرد!

 

_تف تو ذاتت ،فقط همین!

 

دریا: پاشو پاشو خیلی داری حرف میزنی باید اماده شی!

 

تازه به تیپاشون نگاه کردم که دوتاشون تیپ جین زده بودن!

 

به درسا نگاه کردم که یک سارافون بلند تا یکم پایین تر از زانوش پوشیده بود که طرح جین بود ،با جورابای بلند مشکی اسپرت که چند تا خط درشت رنگی به حالت رنگین کمون بود و با شال مشکی خیلی بلند که دو طرفشو انداخته بود پشتش!

 

دریاهم عین درسا تیپ جین زده بود.شلوار چسب جین ابی تیره با کت پایین تر از باسنش که همرنگ شلوارش بود و دکمه هاش باز بود و زیرش یک تاپ مشکی ساده پوشیده بود!

 

شال همرنگ لباسش که شل انداخته بود.

 

تصمیم گرفتم عین دریا و درسا منم جین بپوشم!

 

رفتم جلو اینه و شروع کردم به ارایش کردن،ارایشم خلاصه شد تو یک ریمل و رژ صورتی!

 

موهام و از قبل بر*هنه شلاقی کرده بودم و بالای سرم محکم بستم و شروع کردم به اماده شدن.شلوار جین فوق العاده چسبم که طرح های پارگی داشت و پوشیدم. کت جینم که پایین تر از پشت بود با یک بلیز مشکی پوشیدم و گردبندم و انداختم روش!

 

استیناش و یکم لا دادم و شال نخی مشکی و دادم پشت گوشام.

 

دستبند چرم مشکیم و که روش تاج بود با انگشتر تاجم دستم کردم و نگاه اخرو از تو اینه به خودم انداختم.

  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رو به روی اینه قدی وایسادم و ژستی گرفتم که دریا و درسا هم اومدن چپ و راستم وایسادن و اونا هم ژست گرفتن!

ژستامون اینطوری بود که درسا دوتا پاشو اندازه عرض شونه هاش باز کرده بود و دست راستش و مشت کرده بود و کج گذاشته بود روی بدنش.دریا هم دستش و گذاشته بود روی پهلوش و با نیم رخش به من نگاه میکرد.منم یک دستم گوشی بود و دستم دیگم لبه کت و گرفتم!سه تامون صورتمون جدی بود ،عکس و گرفتم و بعد از چند تا سلفی از اتاقم رفتیم بیرون!

به ساعت نگاه کردم که ساعت پنج و ده دقیقه رو نشون میداد،پس پگاه حتما اومده!

در اتاقش بسته بود،حتما خواب بود.از هر گونه کرم ریزی خودداری کردم چون مو روی سرم نمیزاشت.به طرف در رفتیم همینطور که بلند میگفتم:مامان ما رفتیم خدانگهدارت خانومم!

مامان از تو اشپزخونه بیرون اومد و گفت :کجا به سلامتی؟

_خونه اقا شجاع!

حرصی پروایی گفت که گفتم:داریم میریم شهربازی!

مامان:شب زود برگردین ها!

_باشه باشه ،سرم و برگردوندم طرف درسا و گفتم اژانس گرفتی؟

بیخیال نه ای گفت که پوفی کشیدم و گفتم بگیر دیگه..

باشه ای گفت و بعد از خدافظی درسا و دریا ال استار های بلندم و پام کردم و از در رفتیم بیرون. وارد حیاط بزرگمون شدیم که دیدم تدی نشسته!

به دریا نگاهی کردم که به شدت از شیطنت های تدی میترسید و کلا رابطه خوبی با سگ ها نداشت.یکم رفتیم جلو،دریا داشت با درسا حرف میزد. بلند تدی و صدا زدم و دریارو نشون دادم که دریا با شنیدن اسم تدی سرشو بیخیال برگردوند طرفم که با دیدن تدی که داشت با سرعت به سمتش میدویید ،چشماش چهار تا شدن و شروع کردم به دوییدن و جیغ زدن و ناسزا دادن من!

دریا:الهی پرات بریزه پروای گور به گوری،بگو وایسه نکبت.الهی از زندگی محو شی از دستت راحت شم!به دنبال حرفش جیغ بلندی زد.

من و درسا که داشتیم میخندیدیم ، که به تدی گفتم وایسه!

تدی که وایساد ،دریا نفس عمیقی کشید و اومد طرفم که چشمام و به سمت بالا بردم و شروع کردم به سوت زدن!

کهمحکم با دست زد پشت سرم و با حرص گفت:دراز بی قواره.

با زدن بوق ماشین که به احتمال زیاد اژانس بود ،به سمت در رفتیم که با دیدن اژانس سه تامون عین سه تفنگ دار به ترتیب عقب سوار شدیم،ادرس و گفتم و تا خود شهربازی دیگه حرفی بینمون زده نشد.

با رسیدن به شهربازی حساب کردم و پیاده شدیم و به ادمایی که بیشترشون جوون بودن،خیره شدم!

شهربازی بشدت شلوغ بود.

به ساعت گوشیم نگاه کردم که دقیق ساعت شش عصرو نشون میداد؛به سمت شهر بازی قدم برداشتیم و وارد شدیم.

به جمعیت نگاه کردم ،با دیدن چرخ و فلک ،سریع به سمت بلیت فروشی رفتم و سه تا بلیت گرفتم...

درسا و دریا رفته بودن خوراکی بگیرن.داشتن میومدن و درسا هم پفک میخورد.

قدم هامو تند کردم و رسیدم بهشون و بلیت هاشونو بهشون دادم که دوتاشون گرفتن ،درسا نگاهی به بلیت کرد که پفک پرید تو گلوش و شروع کرد به سرفه کردن ،دریا هم محکم میزد پشتش ،دیدم رنگش داره به کبودی میره دریارو پرت کردم اونور و گفتم:خدا نگم چیکارت کنه،خفه شد!

درسا نفسی گرفت و دوباره با دیدن بلیت تو دست من چشماش گرد شد وگفت:من نمیام.

_میای،خوبم میای!

درسا:من پامو تو اون چرخ و فلک کوفتی نمیزارم.

دریا:میزاری عزیزم، میزاری!

بعدم دریا بهم اشاره ای کرد که تا ته قضیه رو خوندم...

درسا:به جون خودم به من نزدیک شین از زندگی محوتون میکنم.

دریا جهش گرفت سمتش و از کتف چپش گرفت و منم از کتف راستش گرفتم. به سمت چرخ و فلک رفتیم...

درسا که شروع کرده بود به بد و بیراه گفتن .بعضیا که اون سمت بودن بهمون نگاه میکردن و بعضیا هم بهمون میخندیدن.

بالاخره درسا اروم گرفت و با ترس بهش خیره شد.نوبتمون شد و وارد اون اتاقک کوچیک شدیم.درسا سریع رفت نشست و دستاشو باز کرده بود و خودشو تکیه داده بود به عقب و هی غر میزد،من و دریا هم رو به روش نشستیم.

گوشیم و برداشتم و شروع کردم به فیلم گرفتن:

_درسا یک بای بای کن عمو ببینه...

درسا یک کم اروم تر شده بود ،دستش و برداشت بای بای کنه که کابین تکون کوچیکی خورد. درسا جیغی زد و دوباره دستاشو به صورت اول برگردوند که من و دریا شروع کردیم به خندیدن!

درسا:خاک تو سرتون ایشالله از همین بالا پرت شین پایین من بهتون بخندم.

دریا:خب خره اگه قراره پرت شیم پایین که توهم با ما پرت میشی دیگه.

_نوچ نوچ از هوش و ذکاوت شما بعیده خانم اسپندار!

درسا:خفه شین.

دریا:خب دیگه سکوت کنین رسیدیم بالای بالا،فضارو عارفانه کنین.

درسا:چه غلطا

دریا:کاری نکنم به غلط کردن بیوفتی ها

درسا برو بابایی به دریا گفت و خودشو تکیه داد به کابین!

دریا خواست چیزی بگه که با پام زدم به مچ پاش. حرف تو دهنش ماسید و صورتش از درد جمع شد.

_جفتتون سکوت اختیار کنید واگرنه خودم انگشت شصتمو میکنم تو چشم و چالتون!

دوتاشون ساکت شدن که ژستی گرفتم و دوربین و به طرف خودم گرفتم و گفتم:ابهتو...

فیلم و قطع کردم و به اسمونی که تو سیاهی مطلق بود ،خیره شدم!

  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دریا و درسا هم دیگه چیزی نگفتن و مثل من به بیرون خیره شدن!

ده دقیقه گذشت که دوباره کابین شروع به حرکت کرد.دریا گوشیشو در اورد و چند تا سلفی گرفتیم!

کابین وایستاد که فهمیدیم باید پیاده شیم.از کابین بیرون و اومدیم که درسا گفت:وای خیلی خوب بود،من نمیفهمم واقعا چرا بعضیا میترسن،اخه اینم ترس داره؟!

من و دریا با چشمایی که یقین دارم چهار تا شده بود،بهش نگاه کردیم!

درسا:ها چیه؟دیدین ترس نداره عزیزای من!

دوتا پسر رد شدن که ،یکیشون به آغوش دستیش گفت:پیمان این همون دختره نبود که دوستاش به زور بردنش؟!

رد شدن و واکنش دوستشو نفهمیدیم. ولی هم رد شدن من و دریا ترکیدیم از خنده.

درسا با چندشی بهشون نگاه میکرد.

درسا:اه اه پسره ی نکبت با اون موهای جوجه تیغیش...

نمیدونم چقد گذشته بود که درسا گفت:بچه ها بسه دیگه من خسته شدم همشونو سوار شدیم بریم یک چیزی بخوریم.

دریا:اره راست میگه.

سری تکون دادم و به سمت رستوران شهر بازی راه افتادیم...

بعد از خوردن غذا از شهر بازی رفتیم بیرون!

_دریا اژانس بگیر برگردیم دیگه داره دیر میشه...

دریا سری تکون داد و که تا گوشیش و روشن کرد جیغی کشید که درسا که تو حالت خواب و بیدار بود،با جیغ دریا چشماش تا حد امکان باز شد و نیشگونی از بازوی دریا گرفت و گفت:گور به گوری چته وسط این همه ادم جیغ میکشی؟

دریا در حالی که بازوشو مالش میداد به حرفای درسا توجه ای نکرد و دوباره با جیغ گفت:وای دخترا میدونید ساعت چنده؟!

_هشت؟

درسا:نه؟

_ده؟

دریا نه کشیده ای گفت و ادامه داد:ساعت یازده و نیمه!

گوشیمو در اوردم و با دیدن ساعت اهی کشیدم و گفتم:بدبخت شدیم!

با دیدن میس کالا از طرف پگاه و مامان لرزی به جونم افتاد و سریع خاموشش کردم.

_اه اژانس گرفتی؟

دریا:این وقت شب اژانس از کجام بگیرم؟

درسا:انا الله و انا الیه راجعون!فاتحه!

من که جرعت ندارم گوشیم و ببینم.

دریا:سهیل بهم شونزده بار زنگ زده.

درسا:فی امان الله واقعا فی امان الله!

_دِهَه از فاز عربی بیا بیرون دیگه.

اداشو در اوردم :فی امان الله...

درسا:نکبت من اینجوری گفتم؟!

_ببند ببینم باید چیکار کنیم.

دریا:اژانس که الان گیر نمیاد ،بریم کنار خیابون وایسیم شاید ماشینی وایستاد؟

_هوف نه این موقع شب خطرناکه‌!

درسا:پروا دریا راست میگه !سه نفریم خطری تهدیدمون نمیکنه،بنظرت چاره ی دیگه ای داریم؟!

نا امید نه ای گفتم و با بیمیلی به سمت خیابون راه افتادیم.

_خواهران حالت تدافعی بگیرین ،حجاب اسلامی رو رعایت کنید!

دریا و درسا سریع شالشونو کشیدن جلو!

تک خنده ای کردم و دستام و تو سینم جمع کردم و به ماشین هایی که بی اعتنا رد میشدن نگاه میکردم!

دریا:پری خب اینطوری که نمیفهمن ما ماشین میخوایم.

_میگی چیکار کنم؟بال بال بزنم؟

دریا:دقیقا!

_من شده تا صبح اینجا وایسم عمرا همچین کاری و نمیکنم!

درسا:اقا برین کنار بی عرضه های بدبخت،خودم بال بال میزنم.

بعدم به دنبال حرفش دستشو تکون داد و میگفت دربست!

حدود چند دقیقه بی نتیجه گذشت که دریا گفت:ما اگه شانس داشتیم که بر*هنه بدنیا نمی اومدیم.

بعد از حرفش یک ماشین که دوتا پسر توش بودن جلوی پامون ترمز زدن.

توجه ای بهشون نکردم که درسا و دریا هم صاف وایستادن و نگاهشونو به سمت دیگه ای سوق دادن.

اونیکی پشت رل نشسته بود،شیشه رو داد پایین و گفت:خانما برسونیمتون!

توجه ای نکردم گفتم شاید خودشون بیخیال شن برن ولی دوباره گفت:بیا دیگه ناز نکن خوشگله.

عصبی شدم و با لحن تندی گفتم:شما لازم نیست خودتونو تو زحمت بندازید ،بفرمایید!

اونیکی که کنار راننده نشسته بود گفت:این چه حرفیه عزیزم،بیاین سوار شین یک شب در خدمت باشیم.

_گمشو مرتیکه هیز تا دهنمو باز نکردم چیزی بارت کنم!

پسری که پشت رل نشسته بود گفت:ای جان باز کن ببینم

درسا:پروا ولشون کن تا گورشونو گم کنن!

پسری که کنار راننده نشسته بود:جون چه اسم قشنگی .رو به درسا ادامه داد:ولی من چشمم تورو گرفته عروسک.

(ساشا)

داشتیم از مهمونی یکی از بچه ها برمیگشتیم ،ابتین که عقب نشسته بود داشت دلقک بازی در میاورد و فرزام هم همراهیش میکرد!

به دلقک بازیاشون میخندیدم که فرزام به جلو اشاره کرد و گفت:اونجارو...

سه تا دختر وایستاده بودن و داشتن با یک ماشین بحث میکردن...

فرزام:ساشا بزن کنار!

_اوکی

چهره سه تامون جدی شده بود و ابتین هم دیگه چیزی نمیگفت و با جدیت به رو به رو خیره شده بود.

یکم دور تر از اونا زدم کنار که ابتین و فرزام زود پیاده شدن.پوفی کشیدم و پیاده شدم...

یکم که رفتیم جلو دیدم دوتا دختر عقب وایسادن و دختر جلوییه داره با عصبانیت باهاشون دعوا میکنه.

ابتین و فرزام که گرفته بودن قضیه چیه سرعتشونو بیشتر کردن ،به طرف اون ماشین دوییدن.

اون دوتا دختر عقبیه متوجه حضور ما شدن ولی دختری که داشت بحث میکرد مارو ندید.

بهشون نزدیک که شدم صدای پسررو شنیدم که گفت:بیا امشب رو با ما باش بهت بد نمیگذره خوشگله!

  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فرزام تا شنید پسره چی گفت با یک حرکت از شیشه ماشین کشیدش بیرون و یقشو گرفت گفت:مگه خودت ناموس نداری بی ناموس؟

 

+به تو چه باقالی ،تو سر پیازی یا ته پیاز؟

 

بعد با پوزخند ادامه داد:نکنه میخوای مارو بپیچونی خودت به عشق و حالت برسی؟

 

تا حرفش تموم شد فرزام بادمجونی کاشت زیر چشمش که صورتش از درد جمع شد.

 

دوستش از ماشین پیاده شد و گفت:هوی اشغال چیکار میکنی؟

 

ابتین:میخوای بگم چیکار کرد عمو؟

 

اونم مشتی زد تو چشمش و گفت:دقیقا اینکار ،متوجه شدی یا نه؟

 

اون پسری که فرزام داشت کتکش میزد از فرصت استفاده کرد و با پاش زد تو شکم فرزام.فرزام عقب رفت و شکمش و گرفت

 

فرزام:عوضی

 

به سمت پسره رفتم و قبل اینکه تکون بخوره پامو برگردوندم با پام زدم تو کتفش که پرت شد عقب!

 

با پوزخند گفتم:دفعه دیگه از این غلطا نکنیا!

 

دوتاشون بعد از کتک مفصلی که خوردن به زور سوار ماشینشون شدن و رفتن.

 

یکی از دخترا وقتی ماشین داشت میرفت داد زد:احمقا.

 

دختر کناریش زد به کتفش و گفت:ببند دهنتو دریا!

 

فرزام نفسی گرفت و رو به دخترا گفت:خانوما این وقت شب ،اینجا دقیقا چیکار میکنند؟!

 

اون دختره که اسمش دریا بود با لحن تندی گفت:شما گشت ارشادی؟

 

فرزام پوزخندی زد و گفت:گشت ارشاد که نیستیم ولی برین خداروشکر کنین مابودیم وگرنه الان جات اینجا نبود جای دیگه بودین!

 

دوباره دختره خواست حرفی بزنه که با ساکت باش یکی از دخترا، چیزی دیگه بینشون ردو بدل نشد.تو قسمت تاریکی خیابون وایساده بودم ولی میتونستم نگاه خیره و جدی اون دختری که بحث میکرد و روی خودم حس کنم!

 

پوزخندی زدم که از نگاهش دور نموند و اخم کرد.

 

توجه ای بهشون نکردم و بدون هیچ حرفی راه افتادم سمت ماشین که ابتین و فرزام هم پشت سرم اومدن!

 

سوار ماشین شدم و استارت زدم و از دخترا کمی دور شدم،نگام به ساعت افتاد،تمرکز کردم و کلافه دنده عقب گرفتم!

 

شیشه فرزام و دادم و پایین و همینطور که به جلو نگاه میکردم ،گفتم:سوار شین!

 

دختری که با مزاحما بحث میکرد گفت:نه ممنون.

 

_میل خودتونه فقط انتظار نداشته باشین اون دوتا اخرین موردای مزاحمت باشن!

 

دختری که فهمیده بودم اسمش دریاست گفت:از کجا معلوم شما از اونا بدتر نباشین؟

 

پوزخندی زدم و هیچی نگفتم که فرزام گفت:خانم عاشق چشم و ابروتون که نشدیم ،فقط یک کمکه چون میدونیم ،این موقع شب گرگ کم نیست!

 

انگار قانع شده بودن و داشتن با خودشون کلنجار میرفتن!

 

ابتین:ای بابا سوار شین دیگه هم شما دیرتون شد هم ما،زیر لفظی میخواین؟

 

با حرف ابتین سه تاشون سوار شدن که یکیشون با عصبانیت محکم در و بست که چشمام و گذاشتم روی هم فشار دادم. ابتین گفت:ببخشید حرصتتو نتونستین سر اونا خالی کنین روی در ماشین بی زبون خالی نکنین!

 

از تو ایینه جلو نگاهی به همون دختره کردم که دیدم ادای ابتین و در اوردو سرشو به طرف پنجره کرد و هیچی نگفت.استارت و زدم و راه افتادم.ادرسی دادن و کل راه سکوت سنگینی تو ماشین بود.

 

حدود یک ربع بعد همون جایی که گفتن پیادشون کردم و رفتن...

  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(دریا)

 

بعد این همه اتفاق و شب پر دردسر از ماشین پیاده شدیم. نفس راحتی کشیدیم و تا جای خونه بدون اینکه حرف بزنیم میدوییدیم،بیشتر ترسمون از واکنش بقیه بود!

 

نفهمیدم کی از بچه ها خدافظی کردم و رسیدم جلوی خونه،دستپاچه کلیدو از توی کیفم در اوردم و اروم انداختم و درو بازکردم.

 

خیلی اروم راه میرفتم،در خونه رو اروم باز کردم که برقا خاموش بود.برای اینکه کسی رو بیدار نکنم از چراغ قوه گوشیم استفاده کردم و بدون سرو صدا از پله ها بالا رفتم!

 

با رسیدنم به اتاق نفس راحتی کشیدم و رفتم داخل و داشتم لباسامو با عجله در میاوردم که در باز شد!

 

با دیدن سهیل که با عصبانیت وارد اتاق شد و دست به سینه بهم خیره شد!

 

نگاهم روی صورتش ثابت موند،صورتش قرمز شده بود!چشماش هم رنگ چشمای من بود ولی خیلی کمرنگ تر!سفیدی چشماش قرمز شده بود،داشتم همینجور نگاش میکردم که لب باز کردو با حالت عصبی گفت:تا این وقت شب کدوم گوری بودی؟!

 

چشمام و روهم گذاشتم و نفسی کشیدم تا از استرسم کم بشه!

 

خیره شدم بهش و گفتم:ببخشید داداشی،بیا بشین بخدا برات تعریف میکنم!

 

نشست روی صندلی و خیره شد بهم که لب باز کردم و همه چیو تعریف کردم که رسیدم به مزاحمت پسرا و کمک اون سه نفر!

 

سرفه ای کردم و مکث کردم،حالا چی بگم؟!

 

یهو با اومدن چیزی تو سرم گفتم:داشتیم میومدیم خونه که درسا حالش بهم خورد و بزور تاکسی گرفتیم و بردیمش بیمارستان تا الانم بیمارستان بودیم و ازش ازمایش میگرفتن که بیماری نداشته باشه!

 

دروغی که گفتم رو خودمم باورم نشد چه برسه به سهیلی که تو این موردا زرنگه!

 

سهیل بدون عکس العملی خیره شد بهم و دستاشو تو هم قلاب کردو اومد نزدیکم و جدی گفت:دریا؟!

 

_جانم داداشی؟

 

سهیل:دفعه دیگه خواستی دروغ بگی بهش فکر کنو ببین فرد رو به روت کیه!

 

این دفعه رو نادیده میگیرم دفعه دیگه تکرار بشه بد میبینی دریا،بد میبینی!

 

بدون اینکه بزاره حرفی بزنم رفت بیرون!

 

خاک تو سرم کنن که یاد ندارم دروغ بگم،دراز کشیدم و برق خاموش کردم که چشمام گرم شد و خوابم برد!

 

صبح با صدای الارم گوشی بزور بیدار شدم و از تخت دل کندم.با چشمای بیحال روی تخت نشسته بودم که هی چشم سمت چپم بسته میشد!

 

ویندوزم بالا نیومده بود و داشتم به درو دیوار و وسایلای اتاقم نگاه میکردم که چشمام بسته شدو یهو مثل فیلم صحنه های امروز اومد جلو چشمم:نقشه مون،مدرسه،امتحان،معلم...

 

با یاداوری کارای امروز چنان سرم و برگردوندم طرف ساعت که حس کردم رگای گردنم و تک تک سلولاش پاره شدن!با دردی که توی گردنم پیچید چشمامو روی هم گذاشتم و جدو اباد اونی که کله صبح و اختراع کرد تا بیدار بشیم بریم مدرسه رو اباد کردم!

 

همینطور غر میزدم.چشمم خورد به ساعت که دیدم ساعت شیش و ده دقیقه رو نشون میده!

 

با دیدن ساعت از تخت پریدم پایین که جیغی از درد کشیدم:اخ پام

 

زیر پامو نگاه کردم که بادیدن بُرِسم که افتاده بود ،جدو اباد اونیم که بُرس رو اختراع کرده بود مورد عنایت قرار دادم!

 

لنگ لنگون رفتم طرف سرویس‌،که با دیدنش با عجله رفتم وارد سرویس شدم.عملیات تخلیه کردن و انجام دادم و با دیدن خودم تو اینه دلم میخواست شیرجه بزنم تو وایتکس،ارایشم پخش شده بود و شبیه جوکر شده بودم!

 

صابون و برداشتم و انقدر مالیدم تا بالاخره پاک شد!

 

با دیدن صورت تمیزم همینجور که خیره به اینه بودم خودم و انالیز میکردم!

 

درو باز کردم و خواستم بیام بیرون که دماغم زودتر از من وارد عمل شد و در محکم خورد بهش که حس کردم خونریزی داخلی کرد و هرچی غضروف بود، شکست!

 

_خدایا ده دقیقه بیشتر نیست که بیدار شدم این همه عذاب الهی فرستادی دمت گرم!

 

رفتم از دسشویی بیرون لباسام پوشیدم و کولمو برداشتم رفتم پایین.

 

دیرم شده بود!

 

با دیدن مامان بابا سلامی کردم .خواستم برم سمت در که مامان جلومو گرفت و ساندویچ، کیک،ابمیوه و میوه رو بهم داد!

 

خواستم اعتراض کنم که تو صورتم نگاه کردو صلوات فرستادو پوف کرد تو صورتم ونذاشت حرفی بزنم انداختم بیرون!

 

بدون مکث کفشامو پام کردم و سریع از خونه زدم بیرون که سایه رو دیدم. با دیدنش از پشت محکم با پا زدم تو کیفش که مثل جن زده ها هنذفریو از تو گوشش دراورد.

 

با دیدنم فحشی نثارم کرد که خندیدم و گفتم:سایه یه چیزی چی بگم؟!

 

سایه:مرض،بگو

 

_میگم من به خاطر چشمام اسمم شد دریا،لابد مامانت،تورو تویه سایه به دنیا اورده که شدی سایه!اگه تو افتاب به دنیا میومدی میزاشته افتابه.

 

بهم دیگه خیره شدیم و یهو زدیم زیر خنده و تا جای مدرسه حرف زدیم و خندیدیم!

 

خواستیم بریم داخل مدرسه که با یاد اوری نقشم رفتم سمت مغازه رو به روی مدرسه و بسته ادامسی خریدم وهمشو کردم تو دهنم. حجم ادامس انقدر زیاد بود که بزور میجوییدمش!

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رفتیم داخل کلاس نشستیم که با ورود معلم سرو صدا خوابید و همه به احترامش بلند شدن!

 

تو کلاس فقط صدا ملچ ملوچ من بود و بقیه به درس گوش میدادن جز من!

 

یک ساعت و نیم از کلاس داشت میگذشت و یک ریز داشت حرف میزد!

 

تو فکر این بودم که این انقدر حرف میزنه دهنش خشک نمیشه؟!تشنش نمیشه؟گرسنش نمیشه؟!

 

یهو دیدم پروا زد تو پهلوم اروم گفت:

 

دریا خانم با توعه!

 

برگشتم سمته روانخواه که دیدم بیست تا کله و چهل جفت چشم دارن نگام میکنن...

 

_بله خانوم؟!

 

روانی:لنگه کفشو بنداز بیرون!

 

خودمو زدم به کوچه علی چپو گفتم:کدوم لنگه کفش خانوم؟!

 

روانخواه:همون لنگه کفشی که تو دهنته!

 

قیافم رو پوکر فیس کردم و گفتم:وا خانم مگه لنگه کفش تو دهن جا میشه؟ مگه شما امتحانش کردین!؟

 

اول سایه دهنش عین غار باز شد و بعد بقیه بودن که میخندیدن!

 

یهو روانخواه حرصی شدو محکم زد روی میز که هممون خفه شدیم.

 

روانخواه:ادامستو در میاری یا منفی بدم بهت؟

 

خیره شدم بهش خیلی ریلکس ادمسمو براش باد کردمو ترکوندم و گفتم:

 

_منظورتون اینه خانوم؟!

 

این که ادامسه لنگه کفش نیست!

 

روانخواه:دفعه بعدی این کارتو تکرار کنی از کلاس اخراج میشی و تا یه جلسه حق نداری بیای سرکلاس،الانم منفی برات ثبت شد!

 

فقط یک پوزخند بهش زدم،انگار واسه من مهم بود! اومد حرف بزنه که زنگ خوردو از کلاس رفت بیرون.

 

درسا:پروا سرکلاس این،تو هم خفه شو باهاش کلکل نکن!

 

پروا:زبونش درازه انگار جواب نده ازش چیزی کم میشه!

 

سایه:بچه ها میدونید که باید برای جشنواره غذا این زنگ ازاده که باید غذا درست کنیم ،نقشمون که یادتونه؟

 

هممون با هیجان سری تکون دادیم و طبق معمول زنگ تفریحمون با رقص و اهنگ گذشت!

 

زنگ خورد و وسایلارو روی میزچیندیم،سایه و درسا دستکش دستشون بود داشتن با دست سالاد الویه رو ماساژ میدادن که درسا سالاد الویه رو گرفت تو دستش و محکم فشار داد که از لای انگشتاش زد بیرون با چندش به کارای درسا و سایه نگاه کردم،از قیافه سالاد حالم بهم میخورد!

 

از اونجایی که ماهیچی مون مثل ادم نیست خب قطعا غذا خوردنمونم مثل ادم نیست.

 

سایه تو حال خودش بودو داشت میخورد که کیمیا تویه حرکت ناگهانی سُسِ تندو ریخت رو سایه کله صورتشو سُسی کرد که جیغ سایه بلند شد.

 

سایه:آیی سوختم،خدا لعنتت کنه کیمیا!

 

غُرغُر کنان از کلاس رفت بیرون.داشتم میخندیدم و به رفتن سایه نگاه میکردم.

 

پروا نوشابشو برداشت و تکون داد!

 

تا خواستم حرفی بزنم و بگم باز نکن گاز داره،که بازش کرد.باز کردن نوشابه همانا و ریختن نوشابه رومون همانا!

 

دلم میخواست یک بلایی سرش بیارم که مرغای اسمون همو گاز بگیرن!

 

درسا جیغی زد و گفت:خاک تو سرت بیشعور الاغ!

 

پروا دهنشو باز کردو شروع کرد به خندیدن!داشتم دندوناشو میشموردم که درسا موهاشو از پشت گرفت و رفت تو صورتش!

 

_اوه اوه بچه ها چشماتونو ببندین الان صحنه های مثبت هیجده رخ میده!

 

درسا چنان جیغی تو صورت پروا کشید که فکر کنم تمام مرده ها و زنده های پروا تن و بدنشون بندری رفت!

 

یهو سایه اومد تو با دیدن صحنه گفت:جون بابا!

 

درسا اومد جواب بده که گفتم:بسه دیگه نزدیکه زنگه مثل اینکه یادتون شده از نقشمون!

 

ادامسو از زیر میز اوردم مالوندمش رو نوشابه هایی که رو میز بود،بعدش به سسا و در اخر به زمینو دیوارا حالم از ادامسی که تو دستم بود بهم میخورد!

 

زنگ خوردو رفتیم تو سالن جای کلاس وایسادیم تا روانخواه بیاد بیرون!

 

داشت گوشیشو میزاشت تو کیفش که از پله ها رفت پایین ماهم دنبالش رفتیم یادش رفت زیپه کیفشو ببنده!

 

ماسکی زدم و رفتم کنارش با استرس و تمرکز ادامسو انداختم تو کیفش.بدون مکث از پله ها رفتم پایین.رفتم تو حیاط و منتظر بچه ها موندم که با دیدن هم جیغی کشیدیم!‌

 

کل روزمون همینجوری گذشت!

 

از هفته دیگه امتحانا شروع میشد،با بچه ها تصمیم گرفتیم از امروز شروع کنیم به خوندن!

 

رسیدم خونه که کسی نبود.رفتم تو اتاقم که ترجیح دادم اول بخوابم بعد درس بخونم!

 

(درسا)

 

رفتارم جوری بود که تو خونه معمولا اروم بودم میخندیدم ولی نه به اندازه ای که کسی ازدستم کلافه بشه

 

بیشتر خل بازیام با رفیقام انجام میدادم وتو خونه به کارای دیگه میرسیدم از همه چی مهم تر برام درسم بود!

 

کتابو باز کردمو شروع کردم به خوندن!

 

محو خوندن بودم که گردنم درد گرفتو سرم و بلند کردم که چشمم خورد به ساعت،یعنی من دوساعت وچهل دقیقه داشتم درس میخوندم؟!

 

دوباره شروع کردم به خوندن تقریبا نصفشو خوندم.خسته شدم و پاشدم. یک کش و قوسی به بدنم دادم و گوشیمو برداشتم...

  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زنگ زدم به دریا که جواب نداد.دوباره زدم که با صدای خواب الودی جواب داد:

 

دریا:بله بفرمایید؟!

 

باصداش زدم زیر خنده و گفتم:منم بابا نمیخواد صداتو اینجوری کنی!بگو ببینم درس خوندی؟

 

دریا:این سوالت جوابش معلومه،معلومه که نخوندم!

 

_قانع شدم،بای!

 

خواستم قطع کنم که دریا گفت:درسا تو هم زیاد درس نخون اخرش هیچی نمیشی!

 

نزاشتم حرفش کامل بشه با لحن عصبی گفتم:باشه،خدافظ

 

حرفاش عصبیم میکرد،این همه تلاش داشتم میکردم برای درسم و ایندم بعد هرکی از راه میرسید فاز نصیحت برام برمیداشت!

 

زنگ زدم به پروا که اونم وضع دریارو داشت و هنوز لای کتابو باز نکرده بود!

 

رفتم رو تخت دراز کشیدم.از ظهر که اومدم تو اتاق هیچکس حتی نیومده بیینه زندم یا نه؟!

 

داداشای عزیزم که همش تفریح بودن.فکر خوشگذریشون بودن. اصلا نمیدونستن خواهریم دارن!

 

مامان و باباهم درگیر کارای خودشون!

 

انگار فقط من بودم تو خونه که نگران همشون بودم انقدر به این چیزای چرت و پرت فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد!

 

با صدای گوشیم بیدار شدم و خواستم جواب بدم که قطع شد. با یک چشم بسته گوشیو باز کردم که مسیجی از طرف پروا اومد.

 

بازش کردم:درسا بیا تلگرام کارت دارم!

 

تو همون حالت رفتم تلگرام. پروا پیام داده بود،معلوم بود حال و حوصله نداره!

 

بعد کمی حرف زدن گفت:با مامانم و بابام برای درس بحثم شده!

 

_منم حالم گرفتست!

 

پروا:چرا؟ تو چته؟!

 

_از وقتی اومدم حتی کسی سراغمو نگرفته که ببینه زندم یا مرده!

 

همه به فکر خودشونن،مامان و بابا که انگار نه انگار یکدونه دختر دارن!

 

پروا:اوهوم.ولش کن بابا!بیخیال دنیا،قرش بده.

 

بااین حرفش خندیدم و بعد کمی حرف زدن ازهم خدافظی کردیمواصلا قصد بیرون رفتن از اتاق و نداشتم و تصمیم گرفتم وقتی برم بیرون که کسی نباشه!

 

کله هفته هممون فقط درس میخوندیم،دریا و پروا بعضی موقع ها بیرون میرفتن ولی من فقط درس میخوندم!

 

(دو هفته بعد)

 

سر جلسه نشستیم و منتظر بودیم تا مراقب بیاد و برگه هارو بده.بر اساس اول فامیلامون نشسته بودیم.میشد گفت پروا میز اول نشسته بود بعدش من و ردیف های اخر هم دریا!

 

سایه ردیف کنار من بود.کیمیا هم کنار دریا!

 

از استرس پاهامو تند تند تکون میدادم.اخرین امتحانمون بود و امتحانای قبلی و خیلی خوب دادیم!

 

با اومدن مراقب همه ساکت شدیم که از بینمون رد شد و رفت جلو وایساد و برگه هارو تقسیم کرد.با رسیدن برگه بهم با دیدن سوالاتش انرژی گرفتم و تند تند مینوشتم.سخت ترین درس بود و همش هم خوندنی!

 

حفظیاتم زیاد خوب نبود ولی پروا و دریا خیلی خوب حفظ میکردن.کل دیشب و تا صبح با هم درس کار کردن اونم نه تو یک خونه، از تو گوشی!

 

تو یک ساعت دو و نیم صفحه رو نوشتم و تموم کردم.نگاهی به سمت پروا و دریا کردم که داشتن وسایلشونو جمع میکردن!

 

با دیدن سایه که اشاره کرد دوتا سوال و مونده ازش پرسیدم که چیارو موندی؟جواب داد دوتای اخرو! تو یک برگه کوچیک دوتا سوالارو نوشتم!

 

به پروا چشمکی زدم که منظورم و گرفت و مراقب و صدا زد و هواسشو پرت کرد که سریع برگه رو مچاله کردم و انداختم طرف سایه که خودکارش و انداخت پایین و به قصد خودکار، کاغذ رو برداشت!

 

لبخندی زدم و رفتم بیرون که پروا و دریا هم اومدن.رفتیم تو حیاط که سایه کیمیا هم بهمون اضافه شدن!هممون امتحانمونو خوب داده بودیم...

 

بعد کمی حرف زدن بالاخره رفتیم سمت خونه!

 

(پروا)

 

_اخیش ازادی...حس اون پرنده ای و دارم بعد از چند روز اسیری تو قفس،از قفس بیرون اومده!

 

دریا:حرف نزن بابا!

 

درسا:خانم پرنده اسیر در قفس؟!

 

نیشم و باز کردم و گفتم :جانم؟

 

درسا:یکماه دیگه کنکوره ،برگرد تو قفست...

 

پوکر فیس بهش نگاه کردم و گفتم:خدا منو از همون دوران طفولیت زده بود.

 

دیگه حرفی بینمون ردو بدل نشد و بعد از ده دقیقه رسیدم خونه!

 

ایفون و زدم و از جلوی ایفون رفتم کنار .

 

مامان:بله؟

 

صدام و کلفت کردم و جدی گفتم:سلام خانم بنده از اداره اگاهی مزاحمتون میشم،متاسفانه دختر شما خانم پروا امیری جزوه باند خلافکاری هست،برای پاره ای از توضیحات باید همراه ما بیاید!

 

مامان:اخه عرضه اینکارو هم نداری،بیا تو!

 

بعدم درو زد!

 

_ارزو به دلم موند این مامان خانم ما ،یک بار من و خراب نکنه!

 

وارد شدم که مامان دست به کمر وایساده بود.با ورودم لبخندی زد و گفت:سلام عزیزم خسته نباشی!

 

نیشم و باز کردم و گفتم:سلام خوشگله.

 

لبخندی زد که تعجب کردم.

 

وارد خونه شدیم که دیدم بابا هم خونست!

 

_سلام باباجون.

 

بابا:سلام بابا خوبی؟

 

_هعی میگذرونیم دیگه

 

بابا:امتحانات چطور پیش رفت؟!

 

_خیلی خوب بود،امروز اخریش بود.

 

چشمکی بهش زدم که خندید.

 

رفتم روی اپن نشستم و سیبی برداشتم و گاز زدم و هر لحظه منتظر جیغ مامان بودم که در کمال تعجب چیزی نگفت.

 

تعجبم دو برابر شد،چه عجیب!

 

دیگه کلافه شدم و با جیغ گفتم:ای بابا یعنی چی اینکارا؟!

 

مامان با تعجب گفت:وا کدوم کارا مامان جان؟

@m.azimi  @M.gh @[email protected] @Redgirl @Ad Manager elif @N.a25 @NAEIMEH_S @Nasim.M @Nayereh @Fardis @Sahar_66 @Farinaz  @Damon.S_E @Darya_22   @Delito @negin yazdani @Niloofar.masror @hadis noor @Paradise @banouyehshab @Bhreh_rah @haniye_sh @Healer @Gisoo_f @Girel_mt_danger @Qazal @FATEMEH_96 @fatiw chegini @farid-arjmand @yedone @Yegane_amv @Teimouri.z @thezeynaw @im._baran @im._baran @im._sayw @Iparmidw @Parisa.r   @Paradise @parastoo.kamrani @fatemeh576 @pegah11z @Partomah  @Parmis  @خاتم @مانشMansh @ماه تی تی @مبینا @تهران @فاطمه شبان @فاطمه کیومرثی @فاطی.ع.م @شکارچی @شقایق.نیکنام @sanaz87 @shahrzad.rh @Satiyar @Sara @sanaz87 @آشوب @آتنا شکاری @آیلار مومنی @نوازش @نیکتوفیلیا @لاله @زری بانو @زهرارمضانی @ببعی معتاد3 @بوقلمون @دخترخورشید @Pardis @Asma,N @Ad Manager elif @admin @amin141 @amitis98ia @Aramesh @Aramis.R_U @arrtahoor  @Asal Akbari @Zzd @Z.A.D @z̸a̸h̸r̸a̸ @zahra.m @S.u @zomi @DrHESS8 @asal_janam @sara.s312 @Omaay @Otayehs   @delvan @negar @Negin @negar @Viow𖣘 @Viyana @Laleh  @LioOla @Lo_ghazal1 @Keramt.mk  

ویرایش شده توسط فاطمه کیومرثی
  • لایک 8
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_همین کارا دیگه یا لبخند تحویلم میدین یا قربون صدقم میرید ،تازه دمپاییتون هنوز تو پاتونه!

مامان:پس باید بنظرت کجا باشه؟!

_با این صحنه(به خودم که روی اپن نشسته بودم و سیب گاز میزدم اشاره کردم و ادامه دادم)باید تو ملاجم میبود!

مامان خندید و چیزی نگفت بعد صندلی میز و کشید نشست و پشت سرش بابا هم وارد اشپزخونه شد و اونم نشست!

با شَک نگاشون میکردم و هر لحظه منتظر بودم حرفی بزنند!

مامان:شهاب تو بگو...

بابا:نه خانم خودت بگو

مامان:اخه از واکنشش میترسم...

فهمیدم قضیه بو داره ،کلافه شدم و گفتم:اوف بگید دیگه!

مامان:ببین پروا جان،یک خانمی زنگ زد و به من و خیلی خانم متشخصی هم بودا!

_مامان برو سر اون موضوع اصلیه...

مامان:عه خب دارم میگم دیگه بچه،هیچی دیگه گفت میخواستم دختر کوچیکتونو برای پسرم خواستگاری کنم!

_ها؟

مامان:تو رو برای پسرشون خواستگاری کردن!

خونسرد گفتم اهان!بعد فهمیدم چیشد که گفتم چـــــی؟!

مامان:بیا شهاب ببین از همینش میترسیدم!

بابا رو به من گفت:ببین بابا جان ، پسرشون استاد دانشگاهه و خانواده خوبی هستن،روش فکر کن!

گازی به سیبم زدم و گفتم:نه.

مامان:نه یعنی چی؟

_نه دیگه یعنی نه!نظرم منفیه.

مامان شونه ای بالا انداخت گفت:شب دارن میان عزیزم.

خنثی بهش نگاه کردم که گفت:برو بکارت برس گلم.

_وا مامان یعنی چی؟ نظر منم میپرسیدین بد نبود دیگه! اصلا یک چیزی من تا خواهر بزرگترم ازدواج نکنه من ازدواج نمیکنم.

بابا:وروجک الان بنظرت چیکار کنیم! اونا تورو خواستگاری کردن.

_اوکی شب بیان ولی بدونید من مخالفم!

بعدم از روی اپن پریدم پایین و از پله ها رفتم بالا و وارد اتاقم شدم.

وارد تلگرامم شدم و پیامامو سین زدم و بعضی هارو جواب دادم ،تو گپ خودمون سه تا رفتم که دیدم دوتاشون افلاینن!

_ای بابا

با فکری که به ذهنم رسید ،سریع وارد اکانت فیکم شدم و همه چیمو پسر کردم...

وارد چت روم شدم و رفتم پی وی دختری.

تایپ کردم:سلام خانم خوشگله!

سین نزده بلاکم کرد...

_نکبت لب شتری.

وارد پی وی کسی دیگه ای شدم که دوباره با همین صحنه رو به رو شدم.پوکر فیس به گوشی نگاه میکردم.

_من اگه یوسفم بودم زلیخا بلاکم میکرد!

بعد گوشی و پرت کردم روی تخت و هدفون و گذاشتم تو گوشم و روی تخت دراز کشیدم.

اهنگ Ni copito از Tm bax اومد که از روی تخت بلند شدم و داد زدم اینـــه!

شروع کردم به رقصیدن:

چششون میوفته رو ما اینجوری میکنن

(چشمامو با این تیکه از اهنگ کلاج کردم و چپ و راست میکردم)

این کیه این کیه(دادم زدم : پروا امیریه) زبون اونا اسپانیولیه اصا

استیلو نی کپی تو اون تیپو نی کپی تو

تکی تو نی کپی تو تکی تو تکی تو نی کپی تو

تو لفظو میای میکنم هنگ رقص رو میای یه طور گنگ

نکن اینطوری با ما اینارو کی بت یاد داد

یه جور تیپ میزنی سر تو جنگ میکَنی عین بیل و کلنگ

نکن اینطوری با ما اینارو کی بت یاد داد

تکنیکا رو بلدی تو تاکتیکی و کلکی تو

میگی نی کپی تو نی کپی تو نی کپیت

کپی تو نی نی کپی تو نی کپیت کپی تو نی

تکنیکا رو بلدی تو تاکتیکی و کلکی تو

ما رو می بری بالا اینارو کی بت یاد داد

شلش کن باو وایسا اینارو کی بت یاد داد

ما رو میبری بالا اینارو کی بت یاد داد

شلش کن باو وایسا اینارو کی بت یاد داد

اینارو کی بت یاد داد هرکی که بود حال داد

نکن اینطوری با ما کی تورو توو جمع رات داد

نکنم ازت تعریف زیاد کاری کن ازت بدم بیاد

فیس مظلوم ولی بدلیا فیس معصوم ولی کلکیا

چه لوکویی تو فِرِش عین موهیتو

مسلمه دورت میپیچم من عین بُریتو

انقدر مستی که مارو تار دیدی لش رپی مثه کاردی بی‌

اینو خودم یادت دادمو تش دست خودم کار میدی

این کیه این کیه زبون اونا اسپانیولیه

استیلو نی کپی تو اون تیپو نی کپی تو

تکی تو نی کپی تو تکی تو تکی تو نی کپی تو

استیلو نی کپی تو اون تیپو نی کپی تو

تکی تو نی کپی تو تکی تو تکی تو نی کپی تو

لفظو میای میکنم هنگ رقصو میای یه طور گَنگ

نکن اینطوری با ما اینارو کی بت یاد داد

یه جور تیپ میزنی سر تو جنگ میکنی عین بیل و کلنگ

نکن اینطوری با ما اینارو کی بت یاد داد

تکنیکارو بلدی تو تاکتیکی و کلکی تو

میگی نی کپی تو نی کپی تو نی کپیت

کپی تو نی نی کپی تو نی کپیت کپی تو نی

تکنیکارو بلدی تو تاکتیکی و کلکی تو

ما رو میبری بالا اینارو کی بت یاد داد

شلش کن باو وایسا اینارو کی بت یاد داد

ما رو میبری بالا اینارو کی بت یاد داد

شلش کن باو وایسا اینارو کی بت یاد داد

بیارش جلو بیا جلو نشون داد گفت

زبون اونا اسپانیولیه اصا.

با تموم شدن اهنگ پگاه درو با سرعت باز کرد عین یک گاو وحشی اماده بود منو ببلعه!

_و علیکوم السلام خواهر پگاه، احوال شریف؟

پگاه:داشتی چه غلطی میکردی ،هر چقدر صدات میزنم جواب نمیدی؟

_راستش از خدا پنهون نباشه از شما چه پنهون ،داشتیم با خدا راز و نیاز میکردیم ،قران میخوندم خواهرم!

بعد ادامه دادم:خب اینم سوال داره؟

بشکن زدم و یه قر ریز اومدم که چشمای پگاه چهار تا شد!

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_در حال انجام این کار بودم ،جات خالی!

پگاه که خندش گرفته بود،با دستش اشاره به بیرون از اتاق کرد و گفت:گمشو بیا پایین ناهار امادست.

_اوکی

در کنار مامان و بابا و پگاه ناهار و خوردیم که من و پگاه موظف شدیم ظرف هارو بشوریم.

پگاه:شنیدم میخوای بری قاطی مرغا جوجه؟!

حالت متفکری گرفتم و گفتم:یعنی همه اول جوجه ان،طبق یک فرایند خاصی وارد دنیای مرغانه خود میشوند؟

پگاه خندید و دماغمو کفی کرد و گفت:بیشعور.

_والا خب.مامان خودش دوخته بریده تن ماهم میخواد بکنه!

پگاه:اولا خودش بریده دوخته!دوما پروا از هر گونه غلطی که تو فکرته خودداری میکنی!تو ابرو نداری ما که داریم.

_متشکرم از این همه عشق و علاقه.

پگاه:حالا اسمش چیه؟چند سالشه؟

_پگاه حرفایی میزنیا من چمیدونم ،من اومدم خونه اول که با رفتار های عجیب مواجه شدم بعد گفتن خواستگاری کردن ازت.میگم خب من نظرم منفیه،میگن شب دارن میان بعدش دکم کردن!

مامان :پگاه،پروا اتاقاتون مرتبه؟!

پگاه:اره مامان.

_مگه میشه اتاق من مرتب نباشه؟

مامان:پروا بعد اینکه ظرف هارو شستی میری اتاقتو مرتب میکنی!

پگاه خندید گفت:همه شناختنت دیگه.

بعد از اینکه ظرف هارو با پگاه شستیم ،به طرف اتاقم رفتم و با حالت زاری به در اتاقم نگاه میکردم.

_خدایا معجزه ،معجزه ،معجزه!

اروم در اتاقم و باز کردم که با دیدن اتاق یک لحظه ترسیدم درو محکم بستم.

_لامصب اتاق نیست که میدونِ جنگه!

بعد از سه ساعت بکوب مرتب کردن اتاق با نیش باز و کمر دولا شده خواستم به سمت تختم برم که با دیدن ساعت اتاقم،هر چی امید داشتم و نداشتم به باد رفت. ساعت چهار عصر بود!

مامان از پایین داد زد:پروا ،پگاه اماده این؟!

همینطور که به سمت حموم میرفتم غر میزدم:

_ادم انقد بدبخت؟انقد بیچاره؟انقد فلک زده؟انقد خدا زده؟!

بعد از حموم نیم ساعته سریع اومدم بیرون و با حوله رفتم جلوی اینه و سشوار و برداشتم و شروع کردم موهام و خشک کردن.

موهام که خشک شد ،رفتم سمت کمدم.

هر چقدر به کمد نگاه میکردم، نمیتونستم چیزی انتخاب کنم!

داد زدم:پگاه...پگاه بیا!

پگاه حاظر و اماده اومد داخل که رفتم تو شوک!

چه خوشگل شده بود!

کت دامن طوسی پوشیده بود که کتش فیت تنش بود و یقش باز بود و پشت کتش حالت پیله ای بود.

زیر کت یک شومیز سفید با یقه مشکی که روی کت قسمت وسطش دکمه های مشکی خورده بود.دامن تنگ تا روی زانو که با ساق همرنگ کت دامنش پوشیده بوده خیلی ضخیم بود.کفش تخت طوسی که روش یک پاپیون بزرگ خورده بود که تیپش و کامل کرده بود.

به صورتش نگاه کردم ،ارایش ملیحی کرده بود و موهای خرماییش و حالت کج ریخته بود بیرون و شالش و شل انداخته بود!

پگاه:پروا کجایی؟!

_ها؟چیزی گفتی؟

پگاه:کجا سیر میکنی دختر؟

_چه خوشگل شدی!

پگاه لبخندی تحویلم داد و گفت:حالا چیکارم داشتی صدام زدی؟

_من چی بپوشم؟

پگاه اومد کنارم وایستاد و متفکر به کمدم نگاه میکرد و هی لباسارو رد میکرد .چند دقیقه گذشت که کلافه شدم خواستم اعتراض کنم که با برداشتن کت شلوار مشکیم حرف تو دهنم ماسید.

پگاه:بیا همین و بپوش خوش دوختم هست بهت میاد!

_اوم اره

پگاه لبخندی زد و رفت بیرون.

به کت شلوار مشکی خوش دوختم نگاه کردم:کت کرپ اسپرت با استین سه ربع که ساده بود که زیرش یک شومیز سفید میخورد که تا روی باسنم و میپوشوند.

لباسام و وقتی پوشیدم شروع کردم به ارایش کردن. کرم پودر زدم ،خط چشم نازکی کشیدم و ریمل زدم که چشمام بیحال تر شد.

رژ صورتیمو هم زدم موهام و پشتم ساده بافتم و شال نازک حریر مشکی انداختم روی سرم که موهای بافته شدم از شال زد بیرون.

کفش های پاشنه بلند مشکی مخملیمو هم پام کردم و حاظر و اماده به خودم از تو اینه نگاه کردم.

به ساعت نگاه کردم هنوز وقت داشتم ،وارد تلگرام شدم و قضیه رو به درسا و دریا گفتم.

ده دقیقه بعد ایفون به صدا در اومد.گوشی و گذاشتم و نگاه اخرو از تو اینه به خودم کردم.شالم و درست کردم از پله ها رفتم پایین که مامانم هی چشم و براش میومد برم کنارش!

چهارتامون جلوی در ورودی کنار هم برای استقبال وایستاده بودیم که بالاخره تشریف مبارکشونو اوردن.

اول پدرش وارد شد که با خوش رویی باهامون احوال پرسی کرد،بعد خانومی وارد شد که حدس زدم مامانش باشه.خانم شیک پوشی بود و با لبخند باهامون احوال پرسی کرد.

اخرین نفر به اصطلاح داماد وارد شد که گل نسبتا بزرگی دستش بود که نمیشد صورتشو ببینیم.

گل و اورد پایین که پگاه قیافش متعجب شد.مامان و بابا باهاش احوال پرسی کردن و برای راهنمایی پدر و مادرش رفتند.

ویرایش شده توسط فاطمه کیومرثی
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پسره که تازه چشمش به پگاه و من افتاده بود رو به پگاه با لبخند جذابی اروم گفت:سلام خانومی!

 

پگاه از شوک اومد بیرون و با لکنت گفت:سروش...سروش تو اومدی خواستگاری خواهر من؟!

 

حالا ایندفعه نوبت اون پسره بود که فهمیدم اسمش سروشه متعجب بشه!

 

_یکی به من بگه اینجا چه خبره؟!

 

سروش سریع به خودش اومد و گفت:چی؟خواهرت؟من اومدم خواستگاری تو!

 

_ببخشید اگه اینجا حکم شلغم و ندارم میشه لطفا یکی برای من توضیح بده؟

 

پگاه چشماش چهار تا شد که گفتم:به جون پگاه دوباره بخوای بری تو هپروت ،گیس و گیس کشی راه میندازم!

 

پگاه اب دهنشو قورت داد و سرشو تکون داد.

 

پگاه:ولی...ولی چطوری؟

 

چرا من خبر ندارم؟چه جوری شماره خونه مارو گیر اوردی؟!

 

سروش:خودم اینطور خواستم و شماره خونتونو از تو پروندت برداشتم.ولی نمیدونم چرا فکر کردی اومدم خواستگاری خواهرت!

 

پگاه خواست جوابشو بده که مامان صدامون زد و گفت:دخترا چرا اقا سروش و سر پا نگه داشتید!

 

رفتیم نشستیم که پدر سروش با لبخندش شروع کرد به حرف زدن:خب راستش اقای امیری مزاحمتون شدیم برای خواستگاری دخترتون(اینجاش که رسید بابا لبخندی زد و منم که حسابی بعد فهمیدن این قضیه خوشحال بودم لبخند شیطانی زدم که از نگاه پگاه دور نموند.)پگاه جان برای پسرم سروش!

 

مامان و بابا گیج بهشون نگاه میکردن و پگاه هم لپاش حسابی گل انداخته بود.سروش هم داشت با چشماش قورتش میداد.

 

بابا:اما اقای سمیعی ما فکر میکردیم شما پروا رو یعنی دختر کوچیکه من و خواستگاری کردین!

 

پدر سروش:عذر میخوام بنده مشکل لفظی پیش اومده،این اقا سروش ما استاد دانشگاه هست و همین باعث اشناییت پسر ما و دختر شما شده!سروش استاده دانشگاهی هست که پگاه جان درس میخونند.

 

بابا:درسته! که اینطور،خب راستش ما یکم شکه شدیم بابت این ماجرا ولی باید ببینیم نظر خود پگاه چیه!

 

اقای سمیعی:پس اگه اجازه میدید جوونا حرفای اخرشونم باهم بزنن و تصمیمشون و بگیرن!

 

بابا:بله حتما بفرمایین!

 

پگاه و سروش باهم دیگه رفتن سمت اتاق...

 

تقریبا نیم ساعت بعد اومدن بیرون که همه به پگاه خیره شدن.پگاه مشخص بود هول شده!

 

بابا:نظرت چیه دخترم؟

 

سروش مشخص بود استرس داره،پگاه با خجالت سرش و انداخت پایین و هیچی نگفت که پدر سروش با خنده گفت:پس انشالله مبارکه!

 

مامان و مامان سروش و هم دست زدن که منم جو گرفتم و تند تند شروع کردم به دست زدن.

 

مامان سروش:خب اگه شما اجازه بدید ما عروسمونو نشون کنیم.

 

بابا:خواهش میکنم بفرمایید

 

سروش اومد انگشتر و دست پگاه کنه که دستای دوتاشون میلرزید ،خندم گرفته بود.

 

_میگم یه بار این وسط رقص بندری راه نندازین ها!

 

پگاه نیشگونی از رون پام گرفت که نفس تو سینم حبس شد.

 

_خدا لعنتت کنه،کاری نکن هنوز حلقه دستت نکرده پشیمونش کنم از این غلطی که داره میکنه...

 

ارومتر با خودم ادامه دادم:یارو دیوونه شده رسما داره با یک وحشی ازدواج میکنه،دلم براش میسوزه!

 

حرفم از گوش پگاه دور نموند و سرش و اورد نزدیکم و با لبخندمصنوعی گفت:پری میبندی یانه؟کاری میکنی استرسم بدتر بشه وسط خواستگاری ابروریزی کنم!

 

_یک چیزی بگو که برام عادی نباشه و از ترس انجام دادنش ساکت بشم. نه اینکه این کارات واسم عادی باشه و جزوه وعده هایی باشه که هر روز انجام میدی!

 

تو این مدت که ما داشتیم حرف میزدیم پدر هاهم مشغول دست انداختن داماد بودن و سر به سرش میذاشتن!

 

پگاه جواب داد:بیشعور میدونی من وقتی استرس بگیرم خندم میگیره الان بخندم میگن دختره دیوونست!

 

بعد تموم شدن حرفش، پگاه دوتایی خیلی جدی تو صورت هم خیره شدیم که کم کم لبامون کِش اورد و خواستیم بلند بخندیم که خودمون و بزور نگه داشتیم که متاسفانه این تلاشمون فقط برای پنج ثانیه بود.

 

با صدای بدی که از دهنامون خارج شد توجهه همه بهمون جلب شد،از خنده های پگاه بیشتر خندم میگرفت!

 

مامان هی بهمون علامت میداد ولی اصلا توجهی نمیکردیم. من از خنده دلمو گرفته بودم و هی پایین میرفتم و هی میومدم بالا، ولی پگاه هی میافتاد روی من.از روی خودم مینداختمش که میوفتاد روی دسته مبل.

 

انقدر خندیدیم که از چشمامون اشک میومد و اصلا هواسمون به موقعیتی که توش بودیم نبود و بیخیال همه چی و همه کس داشتیم میخندیدیم!

 

مامان سروش و باباش میخندیدن و باباهم همراهیشون میکرد. مامان از خجالت سرخ شده بود و با نگاهاش تهدیدمون میکرد. چشمم خورد به سروش که ن‌میدونم از خجالت بود یا خنده که سرخ شده بود!

 

از جدیت مامان من و پگاه ساکت شدیم.

  • لایک 2
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

با چندتا فحشی که مامان با لبخونی بهمون داد دیگه چیزی نگفتیم.ساکت شدیم که اقای سمیعی با خنده گفت:ما که نفهمیدیم موضوع چی بود،ولی دلتون همیشه شاد باشه جوونا!

 

همه آمینی گفتیم که توی گوش پگاه گفتم:اگه بدونن موضوع دیوونه بودنه تو هستش بنظرت چیکار میکنن؟

 

پگاه:همین الان حلقه رو ازم میگیرن و میرن و پشت سرشونم نگاه نمیکنن!

 

_از خداشونم باشه یک عروس خوش خنده میگیرن پسرشون پیر نمیشه،فکر کن دعواتون بشه اون ناسزا بده تو بخندی!

 

پگاه:نه دیگه من در اون حد نیستم اون تویی والا!

 

حرفامون تموم شد که عزم رفتن کردن!

 

بلافاصله بعد رفتنشون مامان برگشت سمتمون و عصبی گفت:از سنتون خجالت بکشین!دهنتون و مثل کرکودیل باز کردین هرهر میخندین؟اونم جلوی خواستگار؟ما هم سن شما بودیم اسم شوهر میومد سرخ و سفید میشدیم بعد این دوتا جلوی خواستگار میخندن،خجالتم خوب چیزیه ها!

 

موضوعتونم طبق معمول یک چیز خیلی مسخرس که بهش میخندین؛موضوع چی بود؟!

 

_عقل نداشته پگاه مامان جان!

 

شروع کردیم به خندیدن و کل ماجرارو برای مامان تعریف کردیم و انقدر خندیدیم که فکامون درد گرفته بود!

 

بعد تموم شدن حرفمون به مامان نگاه کردم که پوکرفیس با یک دهن کج و چشمایی که توش هم نا امیدی و هم تاسف و میشد خوند رو دیدم!

 

پگاه:وا چیه مامان؟!

 

مامان:همین؟به خاطر یک چیز مسخره؟به عقلتون شک کردم،‌ من سر شماها چی خوردم؟حالا یکم به عقل پگاه امید داشتم، چون تو از اول عقل نداشتی!

 

لبخندی که رو صورتم بود کلا محو شد و گفتم:مرسی از این همه لطفت مامان جونم!

 

مامان:والا راست میگم‌،این یکم عقل داشت با تو نشست همونم از بین رفت!

 

پاشد و نچ نچی کرد و رفت سمت اشپز خونه!

 

برگشتم سمت پگاه و با لبایی که افتاده بود پایین گفتم:چقدر باز من بدبختم!

 

پگاه: بدبخت خدازده‌،خدا تورو زده.

 

_از همون موقعی که جنین بودم!

 

بعد کلی حرف زدن رفتم تو اتاق و با خستگی زیاد خواستم بخوابم که با دیدن خودم تو ایینه با اعتماد به نفس زیاد گفتم:خدا که عقل نداده،زیبایی که داده!

 

خیره شدم از تو ایینه به خودم و اهنگی خوندم:الله اکبر این همه جلال

 

الله اکبر این همه شکوه!

 

همینجور خوندم و رفتم سمت تخت و به ثانیه نکشیدکه به معنای واقعی بیهوش شدم!

 

(درسا)(دو ماه بعد)

 

بالاخره روز کنکور رسید!

 

کل روزایی که سپری شد همش مشغول خوندن بودم و هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد و روزا طولانی و یک نواخت بود!

 

دیشب انقدر استرس داشتم که نفهمیدم کی خوابم برد!

 

رژ خیلی کمرنگ، رنگ لبم و زدم و از ایینه فاصله گرفتم و نگاهی به خودم کردم حس میکردم چیزی تو شکممه که تا به کنکور فکر میکنم هری میریزه پایین و تو دلم خالی میشه!

 

کیفمو انداختم روی دوشم و رفتم از اتاق بیرون. همزمان با من دارا هم اومد بیرون.نگاهی به تیپش کردم و انالیزش کردم:شلوار کرمی با پیراهن سفید و کمربند مشکی چرم و ساعت خیلی خوشگلی دستش کرده بود.موهاشو ژل زده بود،داده بود بالا!

 

_جـون داداشمو!

 

دارا:لذت دنیارو ببر که داداشت انقدر خوشگل و خوشتیپه!

 

_وقتی خودم خوشگلم از زیبایی خودم لذت میبرم!

 

دارا:خودشیفته و گفتی و بس...

 

_اهان تو که از خودت تعریف میکنی خودشیفته نیستی بعد من که تعریف میکنم خودشیفتم؟!

 

دارا:اره دیگه تو باید ازم تعریف کنی که تا دختر دیگه ای تعریف کرد دلم نره براش، مخ داداشتو بزنن و دوست دختر داشته باشم!

 

_همچنین،شاید مخ منم یکی بزنه!

 

با این حرفم اخماش رفت تو هم گفت:

 

غلط کرده کسی که بخواد مخ تورو بزنه،تو هم خجالت بکش نبینم دیگه این کلمه رو بگی!

 

لبمو گاز گرفتم و هیچی نگفتیم. رفتیم پایین که بقیه هم مشغول خوردن صبحانه بودن.سر میز نشستیم و خانوادگی مشغول خوردن صبحانه شدیم!

 

قرار شد دارا منو ببره محل برگزاری کنکور و بعدش بره شرکت. با استرس سریع کفشامو پوشیدم و پریدم تو ماشین دارا که حرکت کرد و کل راه حرف زد تا ارومم کنه. اصلا موفق نبود و هرچی نزدیک تر میشدیم استرسم بیشتر میشد!

 

بالاخره رسیدیم که دارا نگه داشت.برگشتم سمتش و گفتم:میگم دارا اگه خراب کردم چی؟

 

دارا:درسا کل راه حرف نزدی و یک ریز همینو پرسیدی!یک بار جواب دادم کسی که خونده باشه خراب نمیکنه،خرابم کردی فدای سرت!

 

سری تکون دادم و گونشو بوسیدم و خدافظی کردم!

 

رفتم داخل که با دیدن دریا و پروا رفتم سمتشون که اصلا براشون مهم نبود کنکور داریم.انگار اومدن تفریح! با حرص رفتم طرفشون که داشتن میخندیدن. محکم سراشونو گرفتم زدم بهم که جیغی کشیدن و خواستن منو بزنند که با دیدن من،پروا با حرص گفت:میمون چته؟

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از امازون فرار کردی؟!

 

دریا:حس میکنم هرچی این سه ماه درس خوندم همش پرید!

 

_واقعا که چرا انقدر بیخیالین؟!

 

پروا:الان مثلا خب چیکار کنیم؟

 

دریا:بیاین بریم شماره هامون و نگاه کنیم بابا!

 

بدون حرف رفتیم شماره هامون و نگاه کردیم،با دیدن شماره هامون سه تایی بهم نگاه کردیم و غم و استرسمون بیشتر شد!

 

پروا:بدبخت شدیم،چرا هر کدوممون تو سالن جداییم؟!

 

_نمیدونم،بیاین بریم!

 

رفتیم هرکدوممون طرف یک سالن و از هم جدا شدیم،رفتم سر جام نشستم.از استرس عرق سردی رو پیشونیم نشسته بود.با ورود مراقب جوونی که زن بود با استرس بهش نگاه کردم.به برگه ای که پایین پام بود نگاه کردم منتظر موندم تا سوالات و بهم بدن...

 

حدود یک ربع بعد برگه هارو پخش کردن، با گفتن شروع کنید برگه پایین کنار پامو برداشتم شروع کردم به تیک زدن.تقریبا نصف سوالات و نوشتم و بعضیاشم با شک جواب دادم ولی میدونستم خوب دادم!

 

(دریا)

 

به دورو برم نگاهی کردم که همه استرس داشتن و تک و توکی مثل من بیخیال بودن!

 

پامو انداختم رو پای دیگم. حوصلم سرشده بود و کسی نبود باهاش حرف بزنم!

 

با ورود مراقب و برگه هایی تو دستش بود خیره شدم،بعد چند دقیقه انگار میخواست جواب "بله"سر عقد و بده که انقدر طولش داد و گفت:شروع کنید!

 

_اَی چندش دماغشو بگیری بندهای کفشش باز میشه،انقدر دماغشو باریک کرده که راه های تنفسیش بسته!

 

با چندشی به قیافش نگاه کردم و برگه کنارپامو برداشتم و خیلی بیخیال شروع کردم به خوندن و تست زدن!

 

از نظر خودم تا اینجا عالی بود که با دیدن سوالایی که تاحالا ندیده بودم، فحشی به خودم دادم و موندم چیکار کنم!

 

_خب حالا چکار میکنیم؟از اونجایی که سوالا تستیه ده،بیست، سی،چهل میکنم!

 

شروع کردم به ده بیست سی و...کردن که افتاد به گزینه اولی!

 

_خب چون گزینه اولیه میزنم گزینه اخر!

 

همین روال چندتا سوال و حل کردم و رسید به سوالایی که بلد بودم و با لبخند جواب میدادم!

 

خیلی بیخیال تموم کردم و پا شدم از سالن برم بیرون که مراقب با صدای تو دماغی،پشت چشمی واسم نازک کرد و گفت:خسته نباشی!

 

برگشتم سمتشو صدامو تو دماغی کردم و مثل خودش گفتم:ممنون!

رفتم بیرون که خبری از پروا و درسا نبود.خاک تو سرم چقدر زود تموم کردم!

سرم تو گوشی بود که نفهمیدم درسا و پروا کی اومدن!

درسا با جیغ گفت:وای من عالی دادم! 

پروا:منم خوب دادم نمیدونم والا ولی خیالم راحته که قبول میشم،تو چیکار کردی دریا؟!

به افق خیره شدم و لبام کش اورد پایین و گفتم:نصفشو خوب دادم نصف دیگشو ده،بیست،سی،چهل کردم و نصفه دیگشم بین خوب و بده!

درسا:امیدی بهت نیست!

_اره متاسفانه!

بعد گذروندن وقتمون رفتیم خونه که با ورودم مامان پرید جلوم و گفت:چیکار کردی دریا؟!

 

_چیو؟

 

مامان:زهرمار الان کدوم گوری بودی؟!

 

_ها الان و میگین؟خب الان با پروا و درسا رفتیم کافه و چیزی خوردیمـ...

 

باضربه ای که بهم خورد رفتم عقب که مامان گفت:دریا میگم کنکور و چیکار کردی؟

 

_اهان کنکور،هیچی دیگه بین خوب و متوسط و بد دادم!

 

مامان:‌الان ینی چی؟!

 

_ینی نصفشو شانسی زدم نصف دیگشم بلد بودم!

 

مامان چشم غره ای بهم رفت و گفت:برو دست و صورتتو بشور بیا ناهار!

 

_نه غذا نمیخورم میرم بخوابم،خیلی خوابم میاد!

 

مامان:باشه!

 

لباسامو در اوردم و پریدم روی تخت.رفتم تو اینستا و به دایرکت سایه و کیمیا پیام دادم که ببینم چیکار کردن!

 

بعدشم سری به تلگرام زدم و داشتم با درسا چت میکردم که خوابم برد!

 

شب بیدار شدم و شام خوردم و تا صبح چت کردم!

 

روزا همینطور میگذشت و به اعلام نتایج نزدیک میشدیم، نمیدونم چرا اصلا استرس نداشتم ولی درسا و پروا خودشون و داشتن میکشتن!

 

روزا انقدر زود گذشت که رسید روز اعلام نتایج کنکور! قرار بود بریم پیش پروا.گوشیم زنگ خورد، برداشتمش که با دیدن اسم درسا تماس و وصل کردم و گفتم:درسا میگم میخوای نریم،بابا فردا بریم امروز سایتا شلوغه!

 

درسا: دریا تا الان بزور تحمل کردم سریع بیا خونه پروا!

 

_اوکـ..

 

نزاشت حرفم کامل بشه که قطع کرد،خاک تو سرت بشه شعور نداری!

 

کفشامو پوشیدم و خیلی اروم شروع کردم به قدم زدن تا رسیدم به خونه پرواشون،زنگ زدم که در باز شد!

 

خواستم درو باز کنم که با یاداوری تِدی سرم و از لای در بردم تو که خبری ازش نبود!

 

تا وسط حیاط با شک قدم برداشتم و وقتی به خونه نزدیک شدم مثل اسب دوییدم و پریدم تو خونه که کسی نبود.رفتم طرف اتاق پروا که دیدم درسا و پروا با استرس خیره شدن به صفحه لبتاپ!

 

با داد سلامی دادم که نه جوابمو دادن نه عکس العملی نشون دادن!

 

_بیشعورا سلام کردم،حداقل جواب سلاممو بدین!

 

بازم هیچ حرفی نزدن که رفتم طرفشون که داشتن دنبال اسماشون میگشتن،خندیدم و گفتم:اخی اسمتون نیست؟

 

درسا:الان اخیش کجا بود؟!

 

_کمی دلم سوخت!

 

دندوناشو روی هم فشار داد و دوباره به لبتاپ خیره شد.رفتم روی تخت نشستم،تو حال خودم بودم!

ویرایش شده توسط فاطمه کیومرثی
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 5 هفته بعد...

 #part23

حوصله نداشتم به لبتاپ نگاه کنم که استرس بگیرم!

درسا رفت و صندلی راکی و اورد.گذاشت جلوم و خیره شد به لبتاپ!

_دیگه هیچی از مانیتور نمیبینم فقط اگه خواستی خوشحالی بکنی یا ناراحت بشی،صندلی نیاد عقب که پاهام قطع میشه.

درسا:نه هواسم هست. 

هیچی نگفتم و با گوشیم خودم و سرگرم کردم...

(پروا)

هیچ اسمی ازمون نبود.

تند تند اسمارو رد میکردم که چشمم خورد به اسم درسا سپندار،با دیدن رشته معماری خواستم جیغی بزنم که منصرف شدم و دنبال اسم خودم و دریا گشتم.خواستم برم پایین که با دیدن اسمم و رشته معماری حس میکردم قلبم داره خودشو از جا میکنه.

فقط موند اسم دریا،نگران بودم که قبول نشده باشه.ولی بعد کلی گشتن با دیدن اسمش و قبول شدن تو رشته منو درسا جیغی از خوشحالی زدم که درسا از جیغم،جیغی کشید و با ترس رفت که صندلی هم رفت عقب...

با رفتن صندلی روی پاهای دریا، از درد جیغی کشید و گوشیش از دستش افتاد. درسا اومد جلو که نتونست جلوشو بگیره.دوباره خواست بره روی پاهاش که داد کشید. از دادش، بدون لحظه ای فکر کردن پریدم صندلی و گرفتم چون اگه میرفت روی پاهاش دوباره خونه، روی سرمون خراب میشد.

دریا شروع کرد به داد و بیداد کردن و غر زدن!

تو صورتش داد زدم:انقد داد و بیداد نکن ،قبول شدیم!میفهمی؟

دوتاشون برگشتن سمتم و با تعجب گفتن:چی؟!

با خوشحالی پاشدم و شروع کردم به رقصیدن...

_قبول شدیم!

با شنیدن این حرفم انقدر جیغ کشیدن که دیگه صدامون گرفت و اهنگ گذاشتیم و دوساعت بکوب رقصیدیم!

انقدر خوشحال بودیم که دریا و درسا سریع رفتن خونه تا خبر رو به خانواده هاشون بدن.

قرار شد شب بریم بیرون!

تو اتاق تنها بودم که با یاد اوری رشته ای که میخواستم از خوشحالی شروع کردم به گریه کردن. تا تونستم گریه کردم...

بالاخره سه سال تلاش برای کنکور جواب داد!

با صدای در از طبقه پایین، از فکر اومدم بیرون و صورتم و پاک کردم و رفتم بیرون. با دیدن پگاه پریدم بغلشو شروع کردم به گریه کردن.

با نگرانی بغلم کرد و گفت:

پگاه:چیشده خواهری؟!

چیزی شده قربونت برم،چرا گریه میکنی؟!

قرار بود امروز جواب کنکورت بیاد!قبول نشدی؟!

وسط گریه هام شروع کردم به خندیدن و ازش فاصله گرفتم. بهش خیره شدم و با خنده و گریه گفتم:پگاه،پگاه باورت میشه قبول شدم؟رشته معماری،بهترین رتبه!

با شنیدن حرفم چشماش گرد شد و کیفش از دستش افتاد. پریدیم تو بغل هم و تا تونستیم جیغ زدیم،حالم توصیفی نداشت! هنوز باورم نمیشد.

وقتی مامان و بابا اومدن و این خبر رو شنیدن گفتن بریم بیرون!

قرارمون با درسا و دریا رو گفتم که در کمال تعجب مخالفتی نکردن.

با خوشحالی که تو حرکاتم بود،وارد حموم شد تا اماده شم بریم بیرون...

(درسا)

کل راه و با دریا دوییدیم و عجله ای از هم خدافظی کردیم.

تا رسیدم جلوی در اشکام ناخوداگاه شروع به ریختن کرد. با دستای لرزون کلید انداختم و درو باز کردم؛انگار پاهام یاری نمیکرد برم داخل!کل حیاط و با پاهای لرزون رفتم و با دیدن مامان پریدم تو بغلش.‌مامان با دیدن گریه هام شروع کرد به گریه کردن و مرتب نازو نوازشم میکرد که بفهمه چیشده!

مامان:دخترم،دختر خوشگلم بگو چیشده؟چه اتفاقی افتاده عزیز دلم؟!

_مـ..مامان بالاخره موفق شدم،قبول شدم!

مامان با شنیدن حرفم از خودش جدام کرد و با تعجب و خوشحالی گفت:جدی میگی؟!

_اره بخدا مامان،قبول شدم!

مامان:خدیا شکرت دخترم و موفق کردی،خدایا مرسی به دعاهام جواب دادی.

با دیدن دارا که نگران با چشمای خواب الود اومد پایین از مامان جدا شدم رفتم طرفشو با جیغ گفتم:داداش قبول شدم!

پریدم تو بغلش که بغلم کرد.دستام و دور گردنش حلقه کردم که گفت:من هنوز نفهمیدم،چی قبول شدی؟!

_کنکور،بهترین رشته،بهترین رتبه‌ اونم معماری!

با شنیدن حرفم محکم تر توی بغلش فشردم و بهم تبریک گفت! 

دایان اومد طرفو لپمو بوسیدو گفت:مبارکت باشه عزیزم.

به دنبال حرفش محکم بغلم کرد.از ته دلم برای اولین بار با عشق بغلشون کردم.

بعد کلی خوشحالی به مامان گفتم امشب میریم با دریا و پروا بیرون که نخواست خوشحالیم خراب بشه و با لبخند موافقت کرد!

_خدایا مرسی برای همه چی...

(دریا)

از استرس درسا که میدویید منم مجبور شدم باهاش بدوم.خدا لعنتتون کنه حالا یک کنکور خوب دادیم.من که میدونم دانشگاه گند میزنیم!

با خدا نکنه ای که گفتم ، سریع زیپ دهنم و کشیدم و تا خونه دوییدم...

عجیب بود بابا هم خونه بود،مثل اینکه همه جمعا که خبر خوب رو بشنون!

همه نگاهشون بهم افتاد. کوله پشتیم و انداختم روی زمین و یک دستم و بردم بالا و یک دستم پایین و شروع کردم به رقصیدن...

_دیشتری دیرین ماشالله دیشترین دیرین ماشالله،دریا خانم چه کرده همرو دیوونه کرده،ماشالله به چشم و ابروش دوماد نشسته پهلوش!

ساحل مثل همیشه شروع کرد به دست زدن و خوندن:

@melika_sh

ویرایش شده توسط فاطمه کیومرثی
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...