رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان سی و هشت روز | somayeh.59 کاربر انجمن نودهشتیا


somayeh.59
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: C+

ارسال های توصیه شده

نام رمان:   سی و هشت روز

نویسنده:   somayeh.59 کاربر انجمن نودهشتیا

 @Nava0_o:ویراستا

ناظر: @ Torkan dori

ژانر: عاشقانه_ تراژدی_معمایی

هدف: من برعکس همه که می‌گویند معلولیت محرومیت نیست،  می‌خواهم بگویم که اتفاقا  معلولیت محرومیت است؛ ولی وقتی یاد بگیری با این محرومیت چه‌طور قهرمان و الگو باشی، آن زمان است که معلولیت خودش را نشان نمی‌دهد.

 

ساعت پارت گذاری:  هر روز چهار پارت

 

خلاصه:    شکست نقطه مقابل موفقیت نیست، بلکه بخشی از موفقیت است.

به خودم میگم "قصه عشق در یک کتاب جا میشه؟ تا حالا کدوم رمان عاشقانه‌ای تونسته قصه عشق رو درست تعریف کنه؟ اون‌وقت دیگه این همه قصه‌ی عاشقانه  نوشته نمی‌شد. این همه سطر، این همه مرکب. سالهاست برای نوشتن همین درد نوشته شدن.  پس هر عشقی ارزش نوشتن رو داره و برای عشق،  قلب عاشق چقدر با ارزش هست!   نمی‌دونم یه روزی کتابی پیدا میشه که قصه‌ی عشق ما رو خوب تعریف کنه؟  هر سال تولدت یک عالمه دفتر برات جمع می‌کنم. دفترهای عشق‌مون؛ از لحظه‌هامون، از لحظه‌هایی که دلم از نگاه‌ات  می‌لرزه، از لحظه‌هایی که هربار من رو صدا می‌کنی و دلم برات میره، وقت‌هایی که دستم رو می‌گیری، از نفست، ازعطرت، از خنده‌هات و هر چیزی که باعث شده من، من بشم؛ این دفتر یه مسیر کوچک از عشق‌مون به طرف تو باشه، نمی‌دونم شاید یه روزی یه کتاب شد، یه کتابی که ما دو نفر و برای اولین بار عشق واقعی رو نشون میده. چه خوب که به دنیا آمدی عشقم، مثل خورشید تو زندگیم، شکر که قلبم رو بوسیدی."

 

@همکار ویراستار

@N.a25

لینک صفحه نقد و بررسی رمان سی و هشت روز

 

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 63
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

مقدمه:


آرزوجان دخترم؛ مثل اسمت آرزو کن و نگران تقدیر و سرنوشت از پیش نوشته شده نباش! شاید تقدیر شده باشد هر چه تو خواستی!

آرزو کن، نه تنها برای خودت، بلکه برای دیگران! برای کسی که دو سه کوچه آن سو تر زندگی می‌کند و هیچگاه ندیدی‌اش. شاید او نیز در حال آرزو کردن برای توست. بگذار خوبی بدون پاسخ نماند و بگذار خدا از شنیدن آرزوهایت برای دیگران کیف کند.

آرزو کن، طوفان به پاکن. هرچه می‌خواهی بخواه ریز و درشت، کوچک و بزرگ، اما یادت نرود خدا راهم بخواه. خدای به این بزرگی، ما را به این کوچکی فراموش نمی‌کند، چرا ما به این کوچکی او را فراموش کنیم؟

بزرگترین آرزوی تو کوچک‌ترین معجزه خداست.

دخترم، الان زمان نشستن نیست، مادرت به کمک تو نیاز دارد پس بلند شو...

 

 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Nava0_o
ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت اول

 

فصل اول

 

 

 

روی سنگ‌فرش خیابان راه می‌رفت، می‌شمرد، یک، دو، سه... سی‌ و‌ پنج، سی‌ و‌ شش... نمی‌دانست ساعت چند است و کجا می‌رود. از وقتی که از خانه خارج شده بود، همین‌طور راه‌ رفته و شمرده بود. سرش را بالا آورد و بدون دلیل شروع به سرک کشیدن به ویترین مغازه‌ها کرد، بعد از مدتی خسته شد و دوباره سرش را پایین انداخت و ادامه داد هفتاد.. هفتاد‌ و‌ یک.. هفتاد‌ و‌ دو.. صد.. دویست.. سیصد‌ و‌ هفت.. وقتی به خودش آمد دید که همه‌ی مغازه‌ها بسته شده یا در حال بستن هستند، خیابان خلوت و ساکت است.

ديگر از آن هياهوى خيابان خبرى نبود. تاريكى و سكوت مرگبار شب ترس عجيبى را به تنش انداخت و شروع كرد به تند راه رفتن، بعد از ديدن مردى در گوشه‌ی خيابان ديگر نتوانست خودش را كنترل كند و شروع كرد به دويدن. اگر كسى او را در آن حالت می‌ديد‌ گمان مى‌كرد، از دست كسى فرار مى‌كند، آن‌قدر سريع مى‌دويد كه انگار در مسابقه‌ى دو شركت كرده است. با سرعت عجيبى خواست از چهار‌ راه رد شود كه سرش گيج رفت و اتومبيلى با شدت او را به گوشه‌ی جدول خيابان پرتاب كرد. صداى ترمز ماشين و پرتاب جسمى به گوشه‌ی خيابان، همراه با فرياد خانمى بلند شد. همه‌ی افرادی که در خيابان بودند به آن سمت آمدند. دخترى در خون خود دست و پا می‌زد. مردم دور راننده و دختر جمع شده بودند. راننده پیرمردی لاغر و کوتاه‌قدی بود که حال و روزش زیاد جالب نبود. از ترس فقط بر سرش می‌زد و خدا را صدا می‌زد.

- مرده؟

- نه بابا هنوز زنده است.

- بيچاره چقدر جوان، خدا رحمتش كنه.

- چى داری می‌گی؟ میگم هنوز زنده‌است !  

- ای بابا تکون نمی‌خوره خوب.

- ببین از سرش چقدر خون رفته، مرده.

- اجازه بديد، بريد كنار. من پزشكم.. آقا بريد کنار

خانمى سريع از بيرون جمعيتی كه هر لحظه بيشتر می‌شد، خودش را به داخل جمعيت كشاند با ديدن صحنه سريع دست به كار شد. اقدامات اوليه را انجام داد و بعد فرياد زد:

- آمبولانس... یکی آمبولانس خبر‌ كنه؛  هنوز زنده‌‌است، تو رو به خدا بريد كنار.

مردى در گوشه‌‌ی جمعيت در‌حال صحبت‌كردن با تلفن همراهش بود، انگار دارد گزارش لحظه به لحظه مى‌دهد:

- آره انگار هنوز زنده‌است... خيلى جوانه... آره خودش پريد وسط خيابان... هميشه شما خانم‌ها مقصريد... بيچاره راننده...

مجدداً صداى همان خانم بلند شد:

- كسى با صد و پانزده تماس گرفته؟

یکی از داخل جمعيت بلند گفت:

- الان ديگه بايد برسن.

همين‌طور كه صحبت مى‌كرد آرام- آرام جلو آمد و به همراه دوستش شروع كرد به عقب‌زدن مردم و نظم‌دادن آنجا،‌ صداى آژير آمبولانس از دور شنيده مى‌شد.

 

"پریسا"

بیمارستان........

درست ساعت دوازده شب بود و تازه از سركشى مريض‌ها برگشته ‌بودم. امروز، روز خيلى بدى برایم بود. از اول شب كه شيفت را تحويل گرفته‌ بودم مريضى در بخش، حالش خراب شده ‌بود و او را به اینجا آورده ‌بودند و بعد جوانى كه با خوردن قرص قصد خودكشى داشته که البته بعد از عمل شست‌وشوى معده او را به اینجا آورده ‌بودند، يكى از مريض‌هاى آی‌سى‌يو هم حالش خراب شده ‌بود و نتوانسته ‌بودیم ‌كارى بكنیم و آن بيچاره عمرش به پايان رسيده و فوت كرده ‌بود.

حسابى كلافه شده ‌بودم. امروز صبح دعواى سختى هم با صاحبخانه كرده‌ بودم و تازه نوبت به خرابى ماشين‌‌ هم رسيده‌ بود كه آن را وسط خيابان پارك كرده‌ و به بيمارستان آمدم. در بيمارستان هم که اوضاع تعریفی نداشت. اصلاً حال و حوصله نداشتم و حالم بدجورى خراب شده‌ بود. تا خواستم ليوان چاى كه دو ساعت پيش ريخته و حالا سرد شده ‌بود را عوض‌ كنم، از اطلاعات خبر دادند كه تا چند لحظه‌ی ديگر يك تصادفى مى‌آورند. وقتى گوشى را زمين گذاشتم به خودم بد ‌و‌ بيراه ‌گفتم كه چرا قبول كردم ‌جاى وحید يك هفته اضافه بايستم.

در پشت کانتر پرستارى  جز من و احمد کسی نبود و يكى از همكاران شيفت امشب مريض شده‌ و يكى ديگر رفته ‌بود تا كمى استراحت كند و به من سپرده ‌بود كه اگر كارى داشت او را صدا كنم. مرضیه هم طبق معمول رفته بود تا برای خودش از بوفه چیزی بخرد. اشتهای این دختر فوق‌العاده بود. همیشه هوشیار و بیدار بودم؛ به قول آقای دکتر مدیریت بیمارستان که روز پرستار می‌خواستند مرا صدا کنند: «مفتخرم که اعلام کنم لوح افتخار امسال تعلق می‌گیرد به يكى از دلسوز‌ترين پرستاران بيمارستان كه به‌عنوان سوپروايزر بخش آى‌سى‌يوی اورژانس، دلسوزانه از مريض‌ها مراقبت مى‌کند، همه‌ی همكاران از او به نيكى ياد مى‌کنند. کسی نیست جز خانم پریسا سرابی.» ده‌سالى مى‌شد كه در اینجا خدمت مى‌كردم، با‌وجود گرفتن لوح افتخار به‌عنوان يكى از بهترين پرستاران در سال پيش، ولی هيچ‌گونه فرقى نكردم و همچنان عاشقانه به كارم ادامه‌ مى‌دادم. وقتى مريضى حالش بد مى‌شد، دلم نمی‌آمد از بالاى سر مريض تكان بخورم و وقتی مريضی فوت مى‌كرد، آن‌قدر گريه می‌كردم كه انگار عزیز خودم را از دست ‌دادم. با وجود داشتن سابقه کاری هنوز خيلى احساساتی‌ هستم.

@همکار ویراستار

@_Zeynab

 

ویرایش شده توسط Nava0_o
ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت دوم#

 

سريع آماده شدیم تا به مريض جديد برسیم. وقتی برانكارد وارد كريدور‌ شد، سريع خودم را بالای سر مصدوم رساندم  از سر و روي دختر بيچاره خون می‌چكد، تمام بدنش داغون شده بود؛ به‌ خصوص ضربه‌ی اصلی که به كاسه‌ی سر خورده‌ بود و احتمالاً ضربه مغزی شده ‌بود. دكتر اخوان را سريع پيج ‌كردم. دكتر بالاى سر مريض آمد و شروع كرد به دستور دادن، مصدوم را سريع به اتاق عكس‌برداری بردند. بعد از ام‌آر‌آى متوجه شكستگى جمجه شدیم؛ ولى چيزى كه بدتر از همه بود خون‌ريزى داخلی بود كه بايد سريع عمل مى‌شد؛ ولی با‌توجه به وضعيت ‌وخيم بيمار، بايد مدت بيهوشى كاهش مى‌يافت و تنها كسى كه در جراحى سرعت خاصى‌ داشت دكتر بهروزى بود كه او نيز براى تعطيلات نوروزى به خارج از شهر رفته ‌بود.

به‌ سرعت از درب شیشه‌ای بيرون‌ آمدم و در کریدوری که به تازگی تمیز شده بود سراغ همراه بيمار را گرفتم؛ ولى كسى آنجا نبود، به‌سمت تلفن رفتم و با نگهبانى تماس گرفتم و متوجه شدم كه بيمار همراهى ‌ندارد. وقتى گوشى را سر جايش گذاشتم تازه متوجه مامور کلانتری در پشت درب شیشه‌ای شدم. وقتى نگاهم به مامور افتاد  سریع به سمتم آمد. کاملا مشخص بود خیلی کلافه شده.

- سلام من ستوان علايى هستم‌. وضعيت مصدوم چطوره؟

- سلام جناب ستوان... اصلاً خوب نيست، بايد سريع عمل بشه، بايد خانواده‌ی بيمار برگه‌هاى پذيرش رو پر ‌كنن تا ما بتونيم بيمار رو عمل كنیم

کلاه و پرونده‌ای  و کیفی که در دست چپ‌اش بود را به دست راست داد و با کلافگی گفت:

- كه اين‌طور، ولى متأسفانه مصدوم هيچ مدرك شناسايى همراه‌ نداره... شايد فردا خبری از خانوادش پيدا كنيم.

- ولى اين خيلى ‌ديره... خیلی ‌دير...

سکوت کردم از فكری که به ذهن‌ام خطور کرده بود ناراحت شدم؛ ولى به‌ ناچار بر زبان آوردم:

- شايد از اين خيابانى‌ها باشه...

- نه اين غير‌ممكنه، به قيافه و ظاهرش نمى‌خورد، وسايل كيفش هم همين‌طور.

كمى فكر كردم و با نگاه‌كردن به كيف به آقاى علايى گفتم:

- ميشه خواهش كنم بذارید كيف رو منم ببينم؟

آقاى علايى نگاهى به كيف كرد و بعد گفت:

- البته خواهش مى‌كنم، ولى قبلاً چند‌بار كيف رو بررسى كرديم؛ ولى... خب بفرماييد.

 سريع كيف را گرفتم و روی صندلی انتظار کریدور نشستم و محتويات آن را به روی صندلی کنارم ريختم. داخل كيف عينك آفتابى، دسته كليد، دو دفتر و كيف پول كه درون آن هم به‌ جز مقدارى اسكناس و چند قطعه عكس چيز ديگرى‌ نبود. ستوان علايى رو بهم كرد و گفت:

- خب بدون رضايت‌نامه نمى‌شه عمل كرد؟ اينطور كه از شواهد معلومه نمى‌تونه دووم بياورد.

- بله متأسفانه شما درست متوجه شدين. ضربه خيلى شديد بوده و نياز فورى به عمل داره ولى توی اين عمل سرعت بالا خیلی مهمه و اونم فقط از دكتر بهروزى بر‌میاد كه ايشونم تو تعطيلات هستن و تا بيان چند ساعتى طول مى‌كشه.

- خب اگه دكتر بهروزى هم زود برسن بيمار ما همراه نداره پس بازم نمی‌تونین عملش کنین؟

- چرا در موارد خاص دكتر تصميم می‌گيره كه اگه منتظر همراه بيمار باشن بيمار فوت مى‌كنه ولى اگر عمل شه احتمال زنده موندن هست پس بيمار رو عمل مى‌كنن

- تا صبح ديگه چيزى‌ نمونده، شايد كسى گم‌شدنش رو گزارش بده.

هم زمان بی‌سیم‌اش را از جیب‌اش درآورد منم با افسوس به‌ سمت درب شیشه‌ای آى‌سى‌يو راهى ‌شدم، از خستگی توان ایستادن نداشتم ولی دلم نمی‌امد شیفت را تحویل  بدهم. پرونده‌ی بيمار را برداشتم و نگاهى به بيمار كردم. با خودم در كلنجار بودم، باید به سراغ دكتر اخوان می‌رفتم. قد بلند دكتر را در كريدور ديدم  و با عجله  به سمت دکتر رفتم  و صدایش زدم:

- آقاى‌ دكتر... آقاى دكتر...

- بله، خسته نباشيد خانم سرابى بفرماييد با من كارى ‌داشتين؟

- ببخشيد شما هم خسته نباشيد، راستش در مورد تصادفى كارتان ‌داشتم.

- خواهش می‌كنم؛ بفرماييد... كارهاى پذيرش انجام شد؟ بيمار آماده‌ی عمل ‌شده؟

- متأسفانه نه، دكتر بيمار همراه نداره و از همه ‌بدتر، دكتر بهروزى خارج از شهره و شايد چند ساعتى طول بكشه تا ايشون ‌بيان.

- اينكه خيلى بد شد.

- تو همين زمينه با شما كار داشتم، دكتر نمی‌‌شه براش كارى كرد؟

- شما که خودتون بهتر از من به اين امور واقف هستين... بايد تا اومدن دكتر بهروزى صبر ‌كنيم.

- دكتر چرا كمیسيون تشكيل نمى‌دید. نمیشه اين مورد هم مثل مورد‌هاى قبلى تصميم بگيرين؟

- متأسفانه دكتر بهروزى بايد باشه، من نمى‌تونم عملش كنم. آسيب وارده خيلى شديده و مدت‌ زمان عمل خيلى ‌مهم، شما خودتون بهتر از هر كس ديگه‌اى مى‌دونيد‌ که ثانيه‌- ثانيه‌ى بيهوشی برای ما مهمه.

- خب... باشه ممنون دكتر، شب بخير.

ویرایش شده توسط Nava0_o
ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت سوم#

 

با نگاه خود، رفتن دکتر را دنبال می‌کردم. بدجوری احساس خستگى مى‌كردم. امروز خيلى خسته شده‌ بودم، با وجود اين، سمت بخش به راه ‌افتادم، كنار دختر جوان نشستم، در دل دعا مى‌كردم دكتر بهروزى هر‌چه زودتر از راه برسد. در وجود اين دختر چيزى بود كه نمى‌توانستم دركش كنم. آن چه بود، نمى‌دانستم. آرام دست دختر جوان را به دست گرفتم.با وجود سیم‌ها و ماسک اکسیژنی که به او وصل بود و کبودی  که داشت کاملا مشخص بود دختر زیبایی است. معصوميتش من را به ياد پرى‌ناز انداخت. يگانه كسى كه در زندگی داشتم و امروز ديگر نيست. پری‌ناز را كه خيلی راحت از دست داده ‌بودم. او كه عمری با من بزرگ شده ‌بود و تمام لحظاتش را با من بود، غير از آخرين‌بار، پری‌ناز را دست تقدير از من گرفت. شاید اگر كمى سعی مى‌كردم مى‌توانستم مانع آن اتفاق شوم.

با صداى دستگاه از گذشته رها‌ شدم و دختر جوان را ديدم، نبايد اجازه می‌دادم كه اين دختر نيز از دست برود. يك‌ دفعه فكری مثل صاعقه به ذهنم هجوم آورد، به‌ سرعت از جايم بلند شده  و با عجله وارد کریدور شدم و به‌سمت اتاق دكتر اخوان رفتم. پشت درب يك نفس بلند كشيدم، در دل از خدا كمك خواستم و بعد در اتاق را به صدا در‌آوردم.

- بفرماييد

- اجازه هست دكتر؟ 

با شنیدن صدای خواهش می‌کنم دکتر نفس عمیقی کشیدم  و  وارد مطب شدم . به خودم مسلط شدم، گفتم:

- سلام مجدد دكتر، خسته نباشيد.

- شما هم همين‌طور، خواهش می‌كنم بفرماييد.

دکتر با دست صندلی را نشان دادم و از من خواست  كه بنشينم.

- دكتر از اينكه امشب من باز هم مزاحم‌تون شدم معذرت مى‌خوام؛ ولی مسئله‌ی مهمی بود كه بايد می‌گفتم.

- من سرپا گوش‌ام...

- راستش در‌مورد تخت شماره‌ی هشت.

- همون تصادفی؟

- بله... دكتر اخوان، تمام بيمارستان به شما ايمان دارن، منم می‌دونم اگر قرار به زنده موندنش باشه باید عملش كنيم. دكتر من قصد فضولی يا توهين به دكتر بهروزی رو ندارم؛ ولی وضعيت بيمار به ما نشون مى‌ده اگر عمل نشه نمی‌تونه زنده بمونه، دكتر بهروزی هر چقدرم سريع رانندگی کنه نمی‌‌تونه زودتر از دو ساعت ديگه اينجا باشه. دكتر خواهش می‌کنم قبول كنين و عملش كنين، من حاضرم تمام مسئوليت اين عمل رو به عهده بگيرم. خواهش مى‌کنم كمى در اين مورد خاص فكر كنين و مطمئن باشين كه مى‌تونيد.

سكوتی سنگين در اتاق حاكم شد. از قیافه دکتر هم می‌شد حدس زد که  اصلاً  متوجه این همه اصرار من نمی‌شود. باور نمی‌کردم كه از دکتر خواهش كنم.  من عادت نداشتم هیچ وقت در کار بیمارها دخالت کنم. خودم متوجه اين همه اصرار خودم نمی‌شدم. تا به حال پيش نيامده‌ بود كه  از دکتر چیزی بخواهم  و اين اولين‌بار بود. هفت‌سال بود كه با هم همكار بودیم. قیافه متفکر دکتر را دیدم، دیگر صبر کردن را جایز نمی‌دانستم. وقتى ديدم دكتر در فكر است بهتر ديدم او را تنها بگذارم تا هم او فكر‌ كند و هم اگر كمى بيشتر آنجا مى‌ايستادم ديگر نمی‌‌توانستم جلوى اشك‌هاى خودم را بگيرم. به سمت آى‌سى‌یو رفتم و در‌ دل از خدا خواستم تا جواب دكتر مثبت باشد و دختر را عمل‌كند. به سراغ بيماران ديگر رفتم و در آخر بالاى سر دختر جوان رفتم حالا او را پری‌ناز مى‌خوانم. بوسه‌اى همراه قطره اشكى كه ناخواسته بر چشم داشتم بر پيشانى دختر گذاشتم. احساس مى‌كردم پری‌ناز در اين بستر آرميده. از آمدن اين افكار به مغزم احساس ضعف مى‌كردم. روى صندلى كنار تخت او نشستم و به گذشته سفر كردم. گذشته‌اى كه شيرين بود و مثل خوابى زيبا.

آن قدِ بلند، چشمان روشن و ابرو‌هايى كمانى، آن بينى كوچك و لب‌های زيبا كه هر كس او را مى‌ديد به ياد عكس‌هاى مينياتورى مى‌افتاد. صداى زيباى پری‌ناز وقتى كه صحبت مى‌كرد شنونده را مسحور ‌خودش مى‌كرد.   ما دو خواهر دوقلو بودیم؛ اما اصلاً از لحاظ ظاهرى به هم‌ديگر شباهت نداشتیم. پری‌ناز سفيد‌ رو بود با چشمان روشن، اما من چشم و ابرو مشكى بودم. هر‌دو زيبا بودیم؛ اما زيبايى پرى‌ناز چيزى نبود كه بتوان راحت از كنارش رد شد، وقتى به چهره‌اش نگاه مى‌كردى انگار تابلوى مينياتورى جلوى رويت بود. ما از لحاظ روحى خيلى به‌هم وصل بودیم. وقتى اتفاقى براى يكى از ما مى‌افتاد، ديگرى احساس می‌كرد. بابا و مامان متوجه اين رابطه نبودند و هميشه حس می‌كردند كه ما دوقلوهاى خيلى عادى هستیم كه فقط زمان تولدمان يكى است تا اينكه ما به سن هفت‌سالگى رسيدیم.

 

 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط 𝓝𝓪𝓿𝓪𝓞_𝓸
ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت چهارم

 

يك روز که به اتفاق خانواده‌ی خاله و مادربزرگ به پيك‌ نيك رفته بودیم. خانم‌ها با هم صحبت مى‌كردند و آقايان مشغول روشن كردن آتش بودند. ما هم مشغول بازى و شيطانى. همه، ما را «دو شيطون كوچولو» مى‌ناميدند. در صورتى كه اگر در كار ما دو نفر دقت مى‌كردند، متوجه مى‌شدند پرى‌ناز كه كوچك‌تر است هميشه شيطنت مى‌كند و به پاى دونفر ما ختم مى‌شود. پرى‌ناز خيلى شيطان بود و اين من بودم كه از او حمايت مى‌كردم و در كار نكرده با او شريك مى‌شدم، من بودم كه حتى بعضى اوقات جلوى كارهاى خطرناک پرى‌ناز را مى‌گرفتم. آن روز پرى‌ناز نظر داد كه با كمك هم از درختى بالا برویم و خودمان را قايم كنیم و از آن بالا همه را نگاه كنیم و وقتى که همه متوجه می‌شدند كه ما نيستیم، دنبال ما می‌گردند و ما از جایی كه هستیم به بقیه می‌خندیم؛ اما من قبول نكردم؛ چون دوست نداشتم مامان شکوفه را اذيت كنم؛ ولى پرى‌ناز كه حتى از فكر كردن به اين کار هيجان‌‌زده شده بود، توجه‌ی به حرف‌هاى من نكرد. هر چقدر از خطرناك بودن اين كار حرف می‌زدم، فايده‌اى نداشت. بالاخره دست به تهديد زدم كه اگر كه اگر بخواهى از درخت بالا بروى می‌روم و به مامان شکوفه مى‌گويم. پرى‌ناز نيز مجبور به تسليم شد؛ اما به‌ظاهر و منتظر فرصتى بود تا من نباشم، اين فرصت بعد از نهار پيش آمد.

 من كه حسابی خسته شده بودم، خوابم برد و پری‌ناز خيلى آهسته از كنارم بلند شد و به‌ سمت درختى كه مد‌نظرش بود رفت تا از درخت بالا برودصداى جيغى از دور به گوش مامان شکوفه رسيد؛ ولى گريه‌ی من اجازه‌ی بلند شدن به مامان شکوفه را نداد. احساس درد شديدى مى‌كردم؛ ولى دليلى براى درد نداشتم. صداى فرياد بابا خسرو از دور شنيده مى‌شد. مامان شکوفه هول كرده ‌بود. نمی‌‌دانست به گريه‌ی من توجه كند يا سراغ بابا خسرو برود. خاله به داد مامان رسيد و گفت:

- هول نشو. ببين پريسا چرا گريه مى‌كنه؟ 

و با اين حرف سراغ من آمد.

- خاله جون كجات درد می‌كنه؟

 به پاهام كه خيلى درد می‌كرد اشاره كردم و گفتم:

- اينجام خاله، می‌سوزه

خاله سريع پاچه‌ی شلوارم را بالا زد و بعد محكم كوبيد رو صورتش و گفت:

- اِى‌واى خدا مرگم بده بچه پاتو چيكار كردى؟ 

از ديدن چهره‌ی خاله بيشتر ترسيده بودم، بلندتر گريه می‌كردم. مامان شکوفه با تعجب به پاى من نگاه كرد، خون زيادى از پام می‌آمد، مامان شکوفه بلند بهم گفت:

- تو كه تا چند دقيقه‌ی پيش خواب بودى! كِى بلند شدى رفتى اين بلا رو سر خودت آوردى؟

با ترس گفتم:

- من خواب بودم مامان شکوفه  راست می‌گم.

مامان شکوفه با مهربانى به خاله گفت:

- راست ميگه بچه اصلاً از جاش تكون نخورد

خاله با اين حرف باعث شد كه نگاه مامان شکوفه دوباره مهربان شود

- پس پاش چى شده؟

عزيز با عصبانيت گفت:

- حتماً چيزى پاشو گزيده. خب اينجا باغه و پر از جك و‌ جونور

خاله دوباره به پاهام نگاه كرد و گفت:

- نه اين از گزيدن نيست. مامان با ترس به پاهام نگاه می‌كرد و در جواب خاله گفت:

- پس از چیه؟

- خوبه خوبه، جاى اين سؤالای مسخره‌ت برو آب بيار اول پاشو بشوريم درست ببينم چيه.   با اين حرف خاله، مامان شکوفه از جاش بلند شد تا بره آب بياره كه بابا خسرو، پرى‌ناز در بغل با عمو‌ هوشنگ و اشكان از دور به سمت ما آمدند. خاله سریع پای من را شست و بعد با دقت به زخم نگاه كرد و سپس با لوازمى كه هميشه به همراه داشت پاى من را كه زخم كوچكى بود بست.

خاله گفت:

- بايد سريع بریم درمانگاهى چیزی که به پريسا آمپول کزاز بزنن.

بابا خسرو كه هيچ وقت عادت نداشت ما را دعوا كند، آن روز مشغول دعوا كردن پرى‌ناز بود. وقتى به ما رسيد با عصبانيت به مامان شکوفه گفت:

- بيا اين پسرتو بگير ببين چيزيش نشده؟

 مامان شکوفه با تعجب به بابا خسرو نگاه كرد و گفت:

- پسر؟ كدوم پسر؟ ما كه پسر نداريم!

 بابا خسرو كه از حرف مامان شکوفه بيشتر عصبانى شده بود به‌ سمت عمو برگشت و گفت:

- بيا دادش ببين حالا بايد به اين خانم......

 عمو‌هوشنگ با درايت هميشگى كه همه از او سراغ داشتیم دستش را روى شانه‌ی بابا خسرو گذاشت و خيلى آرام مشغول صحبت شد و اجازه نداد بابا خسرو جمله‌اش را تمام کند.

- خسرو‌جان چرا اينقدر عصبانى‌ای... شكر‌ خدا كه به‌ خير گذشت. شکوفه خانم چيزى نشده، پرى‌ناز جان دلش هواى تارزان رو كرده ‌بوده و از درخت بالا رفته كه متأسفانه پاش به شاخه‌اى گير مى‌كنه و از اون بالا به پايين پرت مى‌شه كه خوشبختانه هيچ اتفاقى براش نيفتاده و حالا كاملاً سالمه...

 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط 𝓝𝓪𝓿𝓪𝓞_𝓸
ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت پنجم#

 

 

تا جمله‌ی عمو تمام شد مامان شکوفه محكم به صورتش زد.

- اِى واى نكنه دست و پاش شكسته و حالا گرمه متوجه نمى‌شه شوكت جان ببين بچه‌ام طوريش نشده؟ برو دكتر جونم قربونت برم اين از پريسا اين هم از پری‌ناز بچه‌هام چشم خوردن

تا مامان شکوفه اسم من را آورد بابا خسرو كه سعى می‌كرد آرام باشد به من نگاه کرد و گفت:

- شکوفه اين ديگه چى ‌شده؟ 

مامان شکوفه كه سعى می‌كرد آرام باشد گفت:

- نمی‌دونم خواب بود كه يك‌دفعه شروع كرد به جيغ‌زدن گويا چيزى نيشش زده ولى شوكت جون كه ميگه از نيش نيست حالا خدا می‌دونه

عزيز كه سعى می‌كرد خشم خودش را نشان ندهد به‌سمت مامان شکوفه برگشت و با تندى گفت:

- وقتى ميگم اين بچه‌ها تربيت می‌خوان شما می‌گین نه!

خاله شوكت به‌سمت عزيز برگشت و گفت:

- مامان شمام تو اين وضعيت وقت‌ گير آورديا

اشكان كه تا آن لحظه ساكت بود آرام لبخند پيروزى به لب آورد. اشكان فقط يك سال از آن ما بزرگ‌تر بود؛ اما هميشه طورى رفتار می‌كرد كه انگار خيلى از ما بيشتر می‌فهمد. عصبانى بودم؛ چون تا به آن روز بابا خسرو هيچ‌وقت ما را دعوا نكرده ‌بود؛ چه برسد جلوى كسى و حالا داشت ما را جلوى عمو هوشنگ و خاله شوكت و از همه بدتر جلوى اشكان و عزيز دعوا می‌كرد. اشكانی که هر وقت می‌توانست سعى مى‌كرد با ما دعوا کند؛ ولى موفق نمى‌شد؛ چون ما دو تا هميشه و در همه حال پشت هم بودیم.

خاله شوكت بعد از معاينه‌ی دقيق پرى‌ناز ناگهان با صداى بلند شروع به خندیدن كرد، همه ترسيده بودن و با تعجب به خاله نگاه مى‌كردند. عمو هوشنگ با ترس گفت:

- شوكت چى شده؟ چرا... 

خاله نگذاشت حرفش تمام بشود. بلند گفت:

- به اين دوتا وروجک..

مامان شکوفه قبل تمام‌شدن حرف خاله با وحشت گفت:

- چى شده شوكت راستش رو بگو؟! ما تحمل‌مون زياده، چه بلایی سرشون اومده؟ 

خاله كه هنوز می‌خنديد به‌سمت مامان شکوفه برگشت.

- معلومه چقدر تحمل دارى! خسرو‌خان يك ليوان آب بهش بده هيچى نشده؛ اين دوقلوهاى شما يك روحن در دو بدن.

 قيافه‌ی همه نشان مى‌داد كه متوجه منظور خاله شوكت نشدند. عمو هوشنگ كار همه را راحت كرد و گفت:

- شوكت ‌یه جور بگو كه همه متوجه بشن

خاله به چهره‌ی تك‌تك افراد نگاه كرد و بعد گفت:

- يعنى از اين راحت‌تر... چشم، ما در علم خيلى كم به اينجور مسائل برخورد می‌كنيم، به زبان عامیانه یعنی اين‌كه وقتى يكى از اين دوقلوها اتفاقى براش مى‌افته اون يكى حس مى‌كنه. اين مسئله درباره‌ی تمام دوقلوها وجود داره؛ ولى اين دو تا حس‌شون یکم بیشتره.. مثلاً حالا پرى‌ناز از درخت مى‌افته ولى هيچ اتفاقى براش نمى‌افته نه درد رو حس مى‌كنه نه چيز ديگه‌ای، ولى پريسا دردش رو حس مى‌كنه حتى مجروح مى‌شه! حالا متوجه شديد كه با چه بچه‌هایی طرف هستيد؟ ما بهشون می‌گیم دوقلوهای همسان.

بابا خسرو‌ كه نمى‌توانست قبول كند بلند به خاله شوكت گفت:

- اين غير‌ممكنه پرى‌ناز جيغ زد؛ ما از صداش فهميدیم و پيداش كرديم؛ پس اگه درد نداره چرا گريه مى‌كنه؟ 

خاله با لبخند به ما دو تا نگاه كرد و گفت:

- معلومه پری‌ناز از ترس افتادن جيغ می‌زنه و گريه‌ش از روی ترس شماست. اگه ازش سؤال كنيم جواب معلومه؛ پرى‌ناز خاله جون راست بگو كجات درد مى‌كنه؟ به من نشون بده

پرى‌ناز با ترس به همه نگاه كرد و بعد سرش را تكان داد و گفت:

- خاله فقط يكم پام درد مى‌كنه، اما نه اونم ديگه درد نمى‌کنه

خاله شوكت با لبخند به بقیه نگاه كرد.

- حالا ديدين من كه گفتم، پريسا جان تو كجات درد مى‌كنه؟

- من پاهام مىسوزه تازه خاله دستمم درد مى‌كنه.

حالا برای همه روشن شده بود و همه خندیدند. با به یاد آوردن این خاطره لبخندی همراه با اشک بر لبم آوردم. در آن سالن تنها فرد بیدار من بودم، سرم را گوشه‌ای گذاشتم و شروع کردم به گریه. این خاطره با اینکه مربوط به بیست‌وچهار سال پیش بود؛ اما به‌نظرم همین دیروز بود...

 

 

ویرایش شده توسط somayeh.59
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ششم#

     

" کیا  اخوان" 

 

خيلى وقت بود به آی‌سی‌یو آمده بودم سکوت سالن و صدای دستگاهها باعث شد گوشه‌ای بایستم،  پریسا را ديده ‌بودم که آرام‌آرام در حال گريه است با خودم فكر مى‌کردم اين دختر از چه چيزى ناراحت است و زجر مى‌کشد. پنج‌سالی می‌شد كه مهر اين دختر را در دل می‌پروراندم؛ ولی از ترس شنيدن جواب منفی تا آن لحظه اجازه نداده ‌بودم كسی متوجه علاقه‌ی من شود. حتی پريسا نيز نمى‌دانست که من در آتش عشق او می‌سوختم؛ ولى اين سوختن را بهتر از جدايى بعد از شنيدن كلمه‌ی "نه" می‌‌دانستم. خوب مى‌دانستم كه پريسا تمام خواستگاران خود را رد كرده ولی كسى دليل كارش را نمى‌دانست. در تمام مدت همکاری هیچ مورد مشکوکی و شایعه‌ای در مورد او نشنیده بودم. تمام حرفش را در‌مورد بيمار قبول داشتم؛ ولى مى‌ترسيدم اگر بيمار زير دستام فوت كند، دلم نمى‌آمد خلوت پريسا را برهم بزنم، پريسا زیرلب چیزی را مدام زمزمه می‌کرد، کمی نزدیک رفتم خوب كه گوش كردم نام پری‌ناز را شنيدم. احساس كرد اگر پريسا من را آنطور ببيند ناراحت می‌‌شود؛ پس آرام سرفه‌اى كردم كه اعلام حضور كرده ‌باشم. پريسا از عالمى كه بود بيرون آمد احساس كرد كه كسى به بخش آمده سريع اشك‌هايش را پاك كرد و سعى كرد لبخندى ‌بزند و بعد برگشت و مرا را ديدچهره زیبا و بانمکی داشت که اصلا نمی‌شد حدس زد چند ساله‌اش است. چهره‌اش از سن‌اش کوچکتر نشان می‌داد. چشمان کشیده‌ای داشت مانند همیشه مضطرب بودم، اما مثل هر‌بار كه نقابی به چهره‌ی خودم می‌زدم تا كسی متوجه نشود، چه بسا آن فرد پريسا باشد، این‌بار هم خودم را خونسرد نشان دادم.

- سلام دكتر ببخشيد متوجه شما نشدم، خيلى ‌وقته اینجایید؟

- سلام نه الان اومدم ديدم با خودتون خلوت كردين نخواستم مزاحم بشم، اومدم اينجا ببينم مريض شما چطوره؟

- مريض من؟

- بله همين خانم، چون شما بيشتر از همه نگران وضعيتش هستين.

حرفم تمام نشده‌ بود كه درب شیشه‌ای باز شد و خانم مرضیه لطيفى پرستار كشيك وارد سالن شد و پريسا و من را بالاى سر مصدوم ديد.

- سلام دكتر چقدر خوب شد كه شما رو ديدم مى‌خواستم به خانم سرابى بگم تا ايشون به شما اطلاع بدن، دكتر بهروزى همين حالا تماس گرفته و متأسفانه نمى‌تونن خودشونو تا صبح برسونن گويا ماشين‌شون تو راه خراب شده.

 

 

"پریسا"

با خروج اين جمله از دهان مرضیه احساس كردم كه دوباره گذشته تكرار شده نمى‌دانستم اين احساس چیست؛ ولى هر­چه بود مرا به گذشته متصل مى‌کرد. من‌ را به ياد پرى‌ناز مى‌انداخت، نگاه التماس‌آمیزم را به دكتر اخوان انداختم و ديدم او همچنان مشغول فكر­كردن است و بعد خيلى آرام ولى قاطع اعلام كرد:

- بگید اتاق عمل رو سريعاً آماده كنن ديگه نبايد صبر كرد، خانم سرابى مقدمات عمل را انجام بدین تا نيم ساعت ديگه تو اتاق عمل مى‌بينمتون.

 با اين كلام سريع از سالن بيرون رفت. گيج شده بودم از اينكه دكتر تصميم به عمل گرفته هم خوشحال بودم و هم ناراحت، با خودم فكر می‌كردم "اگر بيمار زير عمل از دست بره چى؟ من باعث شدم دكتر عمل كنه بهتر نبود تا صبح صبر مى‌كرديم تا دكتر بهروزى از راه برسه؟" در همين افكار بود كه مرضیه گفت:

- پریسا شما با دكتر آزاد تماس مى‌گيرين يا من خبر كنم سريع براى بيهوشى بيان؟

- نه خودم تماس مى‌گيرم.

با شدت از اتاق خارج شد. تكاپويى در كريدور به راه افتاده بود كه به ستوان علايى می‌فهماند اتفاقى افتاده، ستوان علايى سريع خودش را به درب شیشه‌ای رساند و از آن تا حد مجاز رد شد و از خانمى كه مشغول برداشتن پرونده‌اى بود، پرسيد:

- خسته نباشد، خبرى شده؟ حال بيمار ما بد شده؟

پرستار نگاهى به چهره‌­ی ستوان كرد و گفت:

- نگران نباشيد دكتر اخوان مى‌خوان بيمار شما رو عمل كنن.

سپس از ايستگاه بيرون آمد و به­ سمت ديگرى از كريدور رفت. ستوان علايى كاملاً گيج شده ‌بود؛ ولى به خود نويد مى‌داد حتماً مصدوم بعد از عمل خوب خواهد ‌شد. هر وقت او را مسئول چنين پرونده‌اى مى‌كردند ناراحت بود؛ چون مرگ ­و مير باعث خراب­ شدن روحيه‌­اش مى‌شد و تا چند وقت حالش دگرگون بود؛ براى همين دوست داشت كه اين بيمار نيز زود خوب شود. به­ سمت نيمكتى كه تا به آن لحظه رويش نشسته ‌بود رفت و دوباره رويش نشست.

 جواب آخرين آزمايش خون رسيد و متعجبانه آن ‌را نگاه مى‌كردم. در خون بيمار چيزى بود که بايد آن را به دكتر نشان مى‌دادم سريع به­‌سمت اتاق دكتر رفتم. خوشبختانه او هم داشت به‌­سمت من مى‌آمد، در كريدور همديگر را ديدیم.

- دكتر جواب آزمايش همين الان رسيد، بفرمایيد.

برگه را به طرف دكتر گرفتم و او سريع آن را گرفت. مى‌شد از چهره‌­ی دكتر خواند كه او نيز متوجه چیزی ‌شده بود؛ من هيچ حرفى نزدم و او بعد از چند دقيقه گفت:

- فكر كنم قبل از تصادف دارو مصرف كرده، بايد سريع برم آزمايشگاه...

سريع از من جدا شد. در دل دعا مى‌كردم كه چيز مهمى نباشد و بتوانند بيمار را عمل كنند. به­ سمت کانتر پرستارى رفتم و آنجا نشستم، در دل اميد داشتم كه او را عمل می‌كنند. به‌­نظر نمى‌آمد بيمار معتاد باشد يا قرص‌‌هاى مخدر مصرف كرده باشد، بعد از مدتى دكتر آزاد نيز از راه رسيد.

- سلام شب بخير خانم سرابى.

- سلام دكتر شب شما هم بخير.

- مثل اينكه تصادفى داريم؟

- بله متأسفانه خيلى آسيب ديده و آسيب‌­هام جدی‌ان.

- مى­تونم ببينمش؟

- بله بفرمایید.

بعد به­ سمت تخت مصدوم كه حالا برايم پری‌ناز بود رفتیم، دکتر جلو رفت و مشغول معاينه شد. دكتر آزاد پیرمردی بود با­تجربه، او هيچ وقت اشتباه نمى‌كرد و يكى از بهترين متخصصان در امر بيهوشى بود، البته مردى بسيار جدى و خشك بود كه اگر كوچك­ترين اشتباهى از كسى مى‌ديد، سريع به رئيس بيمارستان گزارش مى‌داد و اين كار او باعث شده ‌بود تا همه از او بدشان بياید. من همیشه كار او را تأييد مى‌کردم؛ به‌نظرم جايى كه ما كار مى‌كردیم كوچك­ترين اشتباه به معنى مرگ و زندگى بيمار بود؛ پس بايد چشم خود را بيشتر باز مى‌کردند تا دچار اشتباه نشوند؛ چون در آن چند سال دكتر آزاد از من هيچ اشتباه و خطایى نديده‌ بود، رابطه­‌اش با من همراه با احترام بود، من هم برايش ارزش قائل بودم. وقتى كه معاينه كردن تمام شد رو به سمتم كرد و گفت: دكتر معالجش دكتر اخوانه؟

- بله... دكتر بهروزى سفر هستن نمى‌تونن خودشونو برسونن و چون حال بیمار هم خیلی وخیمه دکتر اخوان قبول کردن بیمار رو عمل کنن.

- الان دكتر اخوان كجاست؟

- فکر كنم رفتن آزمايشگاه.

وقتى حرف تمام شد دكتر آزاد هم به­ سمت آزمايشگاه رفت، در دل شروع به دعا كردم كه همه‌چيز به­ خوبى تمام شود. نيم‌­ساعت بعد دكتر اخوان به همراه دكتر آزاد به­‌سمت کانتر پرستاری آمدند، دكتر اخوان تا رسید گفت:

- خانم سرابى پرونده­‌ی بيمار تخت شماره‌­ی هشت رو بدین.

بعد از اينكه چيزى يادداشت كرد پرونده را بست و محكم گفت:

- اتاق عمل آماده است؟

- بله دكتر همه چيز آماده است.

دكتر آزاد گفت:

- پس سريع بيمار رو ببرين من تا ده دقيقه‌­ی ديگه میام.

بعد هر­ دو به ­سمت ديگرى رفتند. ايستادن را جايز ندانستم و سريع مشغول شدم، با نظارت دقيق تمام كارها زود به اتمام رسيد؛ لباس­هاى بيمار را عوض کردند و او را به­ سمت اتاق عمل بردند، پرىِ‌ناز روى تخت اتاق عمل خوابيد و آماده­‌ی عمل بود. آرام بوسه‌اى بر پيشانى او زدم و گفتم:

- قوی باش تا زنده بمونی.

 در اتاق عمل همه چيز عادى بود؛ دكتر آزاد سريع خودش را رسانده بود و همه­‌ی افراد با­تجربه حاضر بودند، يك­‌بار از پرستار خواهش کردم  همه چيز را دوباره چك كنه و به من هم خبر بده  كل عمل تقريباً سه ساعت به­ طول كشيد و در اين مدت از ايستگاه به اتاق جراحى می‌آمدم و از پشت شيشه به داخل نگاه مى‌كردم؛ چند بار نگاهم با نگاه  دکتر بیهوشی یکی شده بود. آنقدر طول و عرض كريدور را راه رفته كه خسته شده بودم.  نه مى‌توانستم آى‌سى‌‌يو را رها كنم و به اتاق عمل بروم و نه مى‌توانستم اتاق عمل را رها كنم و سركار خودم برگردم.  در اتاق عمل همه­ چيز خوب پيش می‌رفت.

 

 

ویرایش شده توسط somayeh.59
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت هفتم#

 

 وقتى كه دكتر اخوان بيرون آمد ديگر حال خودم را نمى‌فهميدم سريع به­‌سمت دكتر رفتم:

- دكتر چى‌شد؟ حال بيمار چطوره؟ عمل چطور بود؟

دکتر با خنده نگاهم كرد:

- عمل خيلى خوبى بود تونستيم جلوى خونريزى رو بگيريم، فعلاً نمى‌تونم بگم حالش چطوره. بايد به­هوش بياد بعد، البته اضافه کنم به­‌نظر دكتر آزاد دارويى كه بيمار قبل از عمل خورده بود و تو آزمايش‌اش بود نوعى داروی آرام‌­بخش بوده كه مقدار كمى هم مخدر داره، اميدوارم خطرناك نباشه.

- خيلى ممنون

دكتر آرام به­‌سمت اتاقش رفت، من هم برگشتم و به­‌سمت بخش رفتم... 

دو روز از عمل گذشته بود؛ ولى هنوز بيمار به­‌هوش نیامده بود. علایم حياتى به­ وسيله­‌ی دستگاهها كنترل می‌شد و نشان از حيات بيمار مى‌داد. اگر همين­طور ادامه پيدا مى­‌كرد بيمار را مرگ مغزى اعلام مى‌كردند؛ هنوز كسى او را شناسايى نكرده‌ بود و همين كار را سخت‌تر مى‌کرد. بالاى سر بيمار نشسته بودم كه ناگهان چشم‌ام به كيف بيمار افتاد، احساس كردم باید دوباره كيف را نگاه كنم؛ در كيف را باز كردم و نگاهى به داخل كيف انداختم. همه همان بود كه قبلاً ديده بودم، خواستم كيف را سرجاى اولش بگذارم كه كيف از دستم به زمين افتاد و يكى از دفترهاى داخل كيف زير تخت افتاد. خم شدم و دفتر را به زحمت از زير تخت بيرون آوردم. چشم‌ام به يك صفحه‌­ی دفتر افتاد به سرعت ورق زدم و ديدم كه درست حدس زده بودم. اين دفتر خاطرات بيمار است. از كنجكاوى بود یا شايدم دلم مى‌خواست در­مورد بيمار چيزى پيدا كنم كه من را به پرى‌ناز خودم برساند، نمی‌دانستم؛ اما به جاى اينكه دفتر را سر جايش بگذارم آن را به دست گرفتم و دوباره در كيف را باز كردم، دفتر ديگر را نيز برداشتم دفتر را باز كردم و نگاهى كردم و متوجه شدم دفتر دوم نيز دفتر خاطرات است؛ با اين تفاوت كه قدمت دفتر دوم بيشتر است و به­‌نظرم رسيد كه مجدداً آن دفتر صحافى شده با كنجكاوى هر دو دفتر را برداشتم و سعی کردم مخفی‌اش کنم، با عجله به سمت اتاق استراحت رفتم. اگر كسى من را در آن حالت مى‌­ديد از رنگ پريده‌ام و ترسى كه در چشمانم بود به رفتار غيرعادى‌ام شك مى‌كرد، خوشبختانه كسى در كريدور نبود و سريع خودم را به اتاق استراحت رساندم لرزش دست‌هام به‌حدی زیاد بود که با سختی قفل در کمدم را باز کردم. دو دفتر را داخل كيفم گذاشتم تا بعداً در خانه راحت آن دو را مطالعه كنم شايد از اين دفترها در مورد او چيزى ارزنده پيدا مى‌كردم.

شب كه به خانه رسيدم خيلى خسته بودم، صبحانه همان­طور روی ميز بود. نان‌ها خشك شده بودند. به ياد آوردم كه صبح به‌حدی عجله داشتم كه حتى نتوانسته بودم ميز را جمع كنم. سريع ميز را جمع كردم. كترى را آب كردم و گذاشتم سر گاز، ظرف‌ها را شستم و بعد از دم ­كردن چاى سر ميز نشستم كه يك‌دفعه به­ ياد دفترهاى خاطرات افتادم. با وجود اینکه احساس گرسنگى مى‌كردم ولى چند تا بيسكويت برداشتم به­‌همراه چاى كه حالا آماده شده ‌بود به‌­سمت اتاق خواب رفتم. دفترها را از كيف‌ام بيرون آوردم. نمى‌دانستم ابتدا كدام را بخوانم براى همين كمى فكر كردم. بهتر ديدم ابتدا دفتر جديد را مطالعه كنم شايد چيزى كه دنبال آن مى‌گشتم در همين دفتر بود براى همين مشغول خواندن شد:

" امروز خواستم من هم مثل مامانم خاطراتم را بنويسم تا شايد براى ديگران يا حتى خودم جالب باشد، من درست ديروز به سن بيست‌و‌نه سالگى رسيدم، چه جشن تولد ساكتى! غير از خودم و عكسى از عزيزانم كسى نبود. بهتر است از اول شروع كنم، ديروز كه پس از يك سال سراغ چمدانم رفتم تا باز هم عكس‌ها را بردارم و نگاهى به آن­ها بيندازم چشمم به دفتر مامان افتاد نمى‌دانم براى چندمين­ بار است كه آن را برداشتم و خوندم هر­بار كه چشم‌ام به دفتر مى‌افتد از خود بيخود مى‌شوم احساس مى‌كنم هر­چه در دفتر است فقط قصه‌اى است كه نمى‌توان آن را باور كرد حقيقتى تلخ و شيرين...

باز هم مانند قديسه‌اى دفتر را برداشتم و بوسه‌اى بر آن زدم، از بوى خاك كتاب احساس كردم دارم بر خاكى ارزشمند سجده مى‌كنم، آن را بر قلبم گذاشتم و با نياكانم صحبت كردم. نمی‌‌دانم خودم دفترم را مى‌خوانم يا مثل اين دفتر دست به دست مى‌چرخد و به نوادگانم مى‌رسد، يا شايدم فرد بيگانه‌اى آن را مى‌خواند از فكر نوه خندم گرفت چون آرزویى محال است مانند نامم "آرزو" چه هماهنگ، آرزو... حتماً كسانى كه اين اسم را براى من گذاشتند سرنوشتم را نيز نوشتند؛ اما خوب نمى‌دانم چرا حسم به من مى‌گويد يك غريبه دفترم را مى‌خواند؛ پس قبل از هر چيز از او خواهش می‌كنم ابتدا اين دفتر ارزشمند را بخواند بعد ادامه بدهد. نمى‌دانم دفترم تمام مى‌شود يا عمر من...

ولى مثل اينكه حرف آن زن رمال كه آن روز به اصرار مريم كنارش ايستاد فالش را بگيرد اما به­ جایش به من گفت:

- تو در جوانى می‌ميرى.

در من اثر كرده، درست است كه هر دو از جاي­مان بلند شديم و مريم به او حتى پولش را هم نداد و در جواب اينكه حاجتم را بده، گفت:

- برو تو اگه بيل زنى باغ خودتو بيل بزن آرزو جان راست ميگى اين‌ها براى سركيسه كردن مردم هرچه بتونن می‌گن اصلاً باور نكن.

 من با خنده از كنار آن گذشتم؛ ولى نمى‌دانم چرا آن زن حرف خودم رو به من زد، من خوب مى‌دانم كه واژه­‌ی مرگ چيه با او خو گرفتم و كاملاً آن را از برم. خب بگذریم با اين حرف­ها هم خودم را خسته مى‌كنم و هم .... ولى بهتر است از ابتدا بنويسم. "

قبل از اينكه بخواهم بقيه­‌ی صفحه را بخوانم به فكر فرو رفتم "پس اونم واژه­‌ی مرگ را مثل من می‌شناسه و خوب مى‌دونه مرگ چیه، پس دليل اينكه تمايلى به به­‌هوش اومدن نداره همين واژه است"

سريع کاغذی برداشتم و كلمه­‌ی مرگ را روى آن نوشتم بعد از آن نام آرزو را نوشت. چه نامى دارد! دوست داشتم ادامه بدهم؛ ولى حس‌ام به من گفت كه از دفتر قديمى آغاز كنم.

پس دفتر را بستم و آن يكى را باز كردم... .

 

 

@Atlas _sa  @MOBINA.H  @mah86 @-Madi- @masoo   @-Atria- @_Zeynab @bita.mn @Azin18 @zahra.m @Masi.fardi   @زری بانو  @آتنا شکاری @ماه تی تی  @مانشMansh  @آئیـSHMAـا  @Raha  @..Raha.. @15Bita@آیلار مومنی@mO_oj @-mAhsA.86-@Aramesh @banouyehshab@Bhreh_rah @Dark deram @Damon.S_E  @Imaryam@mah86@mahdiye11@Mahta1386 @mobina84@Narges.Sh@Fateme Cha  @Nilay07 @nightrage  @Noora @Pardis  @Redgirl   @Paradise  @sanaz87 @sara.s312 @Sara   @zahra.m @سوگند  @نوازش    @هانی پری  @خاتم  @_Zeynab

ویرایش شده توسط somayeh.59
  • لایک 18
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هشتم#

 

فصل دوم

 

شهریورماه سال هزار‌و‌سیصد‌و‌پنجاه‌و‌پنج

 

غريبه‌اى وارد ده شد و پرسيد:

- اينجا چه خبره پيرمرد؟ از وقتى وارد ده شدم كسى اينجا نيست نكنه همه..

پيرمرد نگذاشت حرف مرد دوره‌گرد تمام شود و آرام گفت:

- آخه مردم همه رفتند خانه­‌ی خان را تماشا کنن.

- خانه­‌ی خان؟ اونجا چه خبره؟ 

- ا  مشب دامادی خان‌زاده­‌س.

- مگه كسى مي‌تونه عروسى خان‌زاده رو نگاه ‌كنه؟

پيرمرد از حرف مرد دوره‌گرد خنده‌­اش گرفت و بلند شد.

- اين ده و چند تاى ديگه همه متعلق به خان‌زاده است اون هم با مهربونى همه‌ی مردم رو دعوت كرده. پسر با خدايیه. ايشالا خوشبخت بشه.

پيرمرد همان­طور‌كه حرف مي­زد به راه خود ادامه مى‌داد. خانه­‌ی باشکوه خان چراغانى بود. صدها زن و مرد و بچه به اين جشن دعوت شده بودند. اتاق‌های تو در تو و بزرگ و زیبا مملو از جمعیت بود.خدمه همه مشغول پذیرایی از مهمان‌ها بودند.افراد سرشناس حکومتی در داخل عمارت روی مبل‌ها نشسته بودند و مردم روستا هم روی تخت‌ها به پشتی‌ها و بالشت‌ها تیکه داده و نشسته بودند و عده‌ای هم که روی تخت‌ها جا برای نشستن نداشتن دور تا دور باغ روی دیوارها نشسته بودند. محافظین هم هر کاری می‌کردند نمی‌توانستند جمعیت را کنترل کنندو تمام حواس‌اشان را روی امنیت جشن گذاشته بودند. مردم كه تا آن روز فقط براى دادن سهم خانى و يا براى اينكه خان بخواهد آن­ها را توبيخ كند با ترس به آنجا رفته بودند، امروز براى جشن .دعوت شده بودند. مهربانی و خوش‌اخلاقی خان‌زاده پیش همه زبان‌زد بود. تا به آن روز كسى نديده بود كه خان‌زاده با كسى بد صحبت‌ كند يا بخواهد به مردم فخر بفروشد، وقتی که نوبت برداشت محصول می‌شد پسر ‌خان هم مثل همه­‌ی اهالى شروع به كار مى‌كرد. اگر كسى اولاد نداشت به كمك او مى‌رفت و تا آنجايى كه در توان داشت براى آن خانواده كار مى‌كرد. با وجودى كه آن خانواده احساس شرم مى‌‌کردند و با­وجود دعواى خان با خان‌زاده ولى او همچنان كار خودش را انجام مى‌داد. ابتدا مردم ناراحت مى‌شدند و با خودشان فكر مى‌‌کردند كه بعد از اتمام كار، خان آن‌ها را اذيت می‌کند؛ ولى بعداً مى‌فهميدند كه نه از توبيخ خان خبرى بود و نه كسى جرأت مى‌كرد به محصول‌شان نگاه كند.

 حالا كه جشن ازدواج خان‌زاده بود با­وجود مخالفت خان ولى او همه را دعوت کرده ‌بود. خان شش دختر داشت و فقط همين يك پسر را داشت و آن را هم با نذر و نياز بسيار از خدا گرفته ‌بود؛ براى همين دلش نمى‌خواست روى حرف او حرف بزند. خان تمام سعيش را براى تربيت عليرضا كرده ‌بود و او با ­وجود تحصيل در انگليس هم‌چنان پسر بخشنده‌ای بود؛ تمام اهل آبادى او را دوست داشتند و كسى نه در آن آبادى و نه در آبادي‌هاى اطراف پيدا نمى‌شد كه براى او دعای خوشبختی نکند. حالا امشب شب دامادى خان‌زاده، مردم خوشحال و راضى بودند؛ چون خان از شادى زياد اعلام كرده ‌بود از قدم عروس خانم، امسال خان سهم كمترى برمى‌دارد و باقى مال خود اهالى است و اين حرف خان باعث خوشحالى بيشتر مردم شده‌ بود. آنجا روستای زمين زراعى بود و سهم خان هم از آن‌ها زياد، اما امسال به جاى اينكه كدخدا سهم خان را بردارد، خان سهم‌اش را به اهالى داده بود و سفارش زياد كرده بود كه اگر باد به گوشش برساند كه كسى سهم مردم را برداشته آن وقت سرو‌كارش با خود خان است؛ براى همين مردم خوشحال بودند؛ چون فهميده بودند امسال كدخدا نمى‌تواند از آن­‌ها دزدى كند.

همه مردم روستا با وجود ترس و وحشت از خان و زیر دستان‌اش ولی برای خان احترام و ارزش قایل بودند و دلیل این احترام هم خان‌زاده تحصیل‌کرده و با فهم و شعور بود. هیچ کس در آن روستا و روستاهای اطراف نبود که از علیرضا بدر به بدی یاد کند همه جا وقتی اسم او می‌آمد به نیکوی و حسن اخلاق و مهربانی او صحبت می‌شد.

 

سال هزارو سیصد‌ و چهل و هشت

مرد جوان خوش‌پوش با قدى بلند و هيكلى ورزيده، چشم‌ها و ابروهاى مشكى كه بيننده در نگاه اول ابتدا از او می‌ترسيد. بينى خوش‌تراشى داشت و در كل صورت او خيلى به خان شباهت داشت، این شباهت به عليرضا ابهت خاصى مى‌داد، حالا این مرد خوش‌پوش و پول‌دار با تحصیلات عالیه به زادگاه خود برگشته بود. او با چند سال پيش‌اش كه عازم غربت شده ‌بود خيلى فرق كرده ‌بود. دیگر آن شور و شوق نوجوانی در او وجود نداشت و یک جوان موقر و سنگین بود. اگر دخترى او را براى اولين­ بار مى‌ديد سخت به او دل مى‌سپرد. واى به حال آن­هايى كه از قبل او را مى‌شناختند و مهر او را سال­ها در دل داشتند.

یک‌سال پس از مراجعت علیرضا خانم‌بزرگ، همسر خان، در تكاپوى ازدواج او افتاد، از دختران خوب فاميل خود شروع كرد؛ با مخالفت خان به­ سمت فاميل شوهرش رفت و آن­‌هايى كه بهتر بودند را كانديد مى‌كرد؛ ولى باز هم خان مخالفت مى‌کرد و چه بسا كه خان مى‌پسنديد، عليرضا نمى‌پسنديد. ازدواج عليرضا براى فاميل توليد دردسر كرد و همه براى اينكه نظر خان و خانم‌بزرگ را جلب كند تا از او دختر بگيرند، پيش‌قدم می‌شدند تا اينكه عليرضا به ستوه آمد و اعلام كرد «من تا دو سال ديگه ازدواج نمى‌كنم.» حرف او باعث عقب­ نشينى كه نشد هیچ، تازه رقابت طايفه‌ها را بيشتر كرد و همگان متوجه شدند كه تازه آغاز رقابت است؛ زیرا اگر عليرضا با طايفه‌ای وصلت مى‌کرد و از آن طايفه صاحب اولاد مى‌شد، مثل اين بود كه آن طايفه صاحب كرامت‌هاى بى‌پايان خان شده و از دادن ماليات و خيلى چيزهاى ديگر رها مى‌شدند، همچنین صاحب برترى نسبت به طايفه‌هاى ديگر می‌شدند.

خان از رقابت آن­ها به وجد آمده بود؛ زیرا براى او كلى منفعت داشت، آن دو سال نسبت به سال‌هاى ديگر سهم خان بيشتر شد و همه می‌گفتند از قدم خان‌زاده بارندگى بيشتر بوده براى همين محصول بيشتری به کدخدا داده و سهم خان بيشتر از سال‌هاى قبل شده بود؛ در حالی كه خان خود آگاه بود نزول باران آن سال هم مثل سال‌هاى ديگر بوده و امسال به‌خاطر وصلت با خان‌زاده همه دزدى­ای كه سال‌هاى قبل مى‌كردند را كنار گذاشته و براى جلب توجه خان سهم خان را تمام و كمال پرداخت كردند. در عمارت نيز خانم‌بزرگ دخترانى كه عمرى حسرت وصلت با آن‌ها را داشت به خانه دعوت مى‌کرد و يا آن­ها او را به منازل خود دعوت می‌کردند و مهمانى مى‌دادند. تمام دختران آرزو داشتند كه عروس خان بشوند و مهم‌­تر از همه شخصیت و زیبایی خود عليرضا بود كه هر دخترى در آرزويش بود. او مثل همان شاهزاده با اسب سفيدی بود که آن­ها از کودکی انتظارش را می‌کشیدند؛ هم جوان و تحصيل­‌كرده و هم زيبا و با عنوان خان‌زادگى كه عنوان كمى نبود.

 

@Atlas _sa  @MOBINA.H  @mah86 @-Madi- @masoo   @-Atria- @_Zeynab @bita.mn @Azin18 @zahra.m @Masi.fardi   @زری بانو  @آتنا شکاری @ماه تی تی  @مانشMansh  @آئیـSHMAـا  @Raha  @..Raha.. @15Bita@آیلار مومنی@mO_oj @-mAhsA.86-@Aramesh @banouyehshab@Bhreh_rah @Dark deram @Damon.S_E  @Imaryam@mah86@mahdiye11@Mahta1386 @mobina84@Narges.Sh@Fateme Cha  @Nilay07 @nightrage  @Noora @Pardis  @Redgirl   @Paradise  @sanaz87 @sara.s312 @Sara   @zahra.m @سوگند  @نوازش    @هانی پری  @خاتم  @_Zeynab

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت نهم#

 

قبل از آمدن عليرضا

در آخرين شب پاييز برف سختى باريد، اهل آبادی تا به­ حال شبیه آن را نديده بودند. آن شب خان به­ شدت مريض شد. حتی طبيب  آبادی هم نتوانست براى خان كارى انجام دهد و حال خان بدتر شد. با توصيه‌ی طبيب، او را به شهر نزد يكى از دكترهاى حاذق بردند، پس از چند روز بسترى­ شدن خان در بيمارستان حالش رو به بهبودى رفت و چندی بعد به عمارت خود بازگشت؛ ولى اين پيشامد سر­آمد دوستى خان با دكتر شد و هر وقت به شهر مى‌رفت به او نيز سر­مى‌زد؛ او بعداً متوجه شد كه دكتر سال‌ها قبل نماينده‌­ی مجلس نيز بوده ولى چون به مردم علاقه­‌ی زيادى داشته ‌به كار اصلى خود كه هيچ­‌وقت آن ‌را ترك نكرده برگشته است و همين امر موجب دوستى بيشتر خان با دكتر شد. خان احساس كرد دوستانى كه در دستگاه دولتى دارد به اين پايه از معرفت و شعور نيستند؛ پس دوستى خود را محکم‌تر كرد. يك­‌بار كه خان به شهر رفته بود مهمان منزل خانه­‌ی دكتر شد و از سادگى زندگى او تعجب كرد. او دكتر را تنها ديد، وقتى در­مورد همسر و اولاد از دكتر سؤال كرد دكتر در جواب سؤال خان خنديد و گفت:

- من و خانمم سال‌هاس كه از هم جدا شديم و اون دوباره ازدواج كرده.

خان با تعجب گفت:

- مگه مى‌شه مرد بدون همسر بمونه؟

دکتر از حرف خان به خنده افتاد و گفت:

- ببينم، در طايفه­‌ی شما که رسم بر داشتن چند زن است؛ پس چرا خود تو فقط يك همسر دارى؟

خان از حرف دكتر خنديد و دو دستش را بلند كرد و گفت:

- تسليم... تو درست میگی در مرام من نيست كه چند تا زن بگيرم و اين كار رو خيلى زشت مى‌دونم.

من هم میگم اگر به امتحان كردن بود يك‌­بار امتحان كردم و اصلاً خوشم نيامد، اين­طوری راحت‌ترم.

ولی خان در چشمان دکتر آتش عشقی را دید که هنوز خاموش نشده، برای همین ادامه دادن بحث را دیگر جایز ندانست. بعد از آن روز دوستى آن‌ها قوی‌تر شد، تا اينكه عليرضا به ايران برگشت و در اولين ديداری كه به همراه خان به شهر آمده بود پيش دكتر رفتند و آغاز دوستى دكتر و عليرضا رقم خورد، درست بود كه آن دو با هم اختلاف سنى داشتند؛ ولى اين امر باعث نشد تا دوستى آن‌ها جان نگيرد، بلكه برعكس پایدارتر شد. عليرضا بنا به خواسته‌­ی دكتر او را كيانوش مى‌خواند. كيانوش كه هميشه آرزو داشت پسر داشته باشد، حال، عليرضا را پسر نداشته‌­ی خود می‌دانست، عليرضا به ­‌خاطر تعالیمی که دیده بود از لحاظ سطح فهم و شعور در­حد دكتر بود و آن دو به‌ ­راحتى با هم بحث مى‌كردند و از اين كار لذت مى‌بردند. افكار هر دوى آن‌ها مثل هم بود و اين بود كه آن دو را به‌هم پيوند مى‌داد. حس دلسوزى‌ای كه نسبت به مردم داشتند. باعث دوستى بيشتر آن‌ها مى‌شد. صمیمیت رابطه‌­ی آن‌ها خان را کاملاً کنار زده بود، آن دو تمام اوقات فراغت خود را با هم مى‌گذراندند.

 

تیر هزار‌و ‌سیصد‌و‌ پنجاه و یک

من مثل هرسال از فصل گرما خسته بودم و زودتر از موعد اسباب و وسايلم را جمع كردم، با عزيز خداحافظى كردم و راهى شدم. در طول راه سعى مى‌کردم بيدار باشم و از مناظر اطرافم لذت ببرم؛ ولى با وجود شب­ زنده ­دارى چند شب گذشته و تمام كردن تابلويم احساس كسالت مى‌كردم و حركت اتوبوس برایم مثل تكان­ خوردن در ننو بود؛ از این رو خيلى آرام خوابم برد. وقتى با تكان دست شاگرد راننده چشم باز كردم ابتدا ترسيدم؛ ولى بعد از اينكه به موقعيت خودم پى بردم فهميدم كه رسيدم. مرد وقتى ديد مرا ترسانده از من عذر خواست و گفت: آبجى هر­چى شما را صدا زدم که بگم رسیدیم و همه پیاده شدن شما بيدار نشدي، من هم ترسيدم گفتم نكنه زبونم لال فوت كردى چون از اول حرکت من ندیدم که شما از جات تکون بخوری، حتی برای صبحانه هم پیاده نشدی براى همين ترسيدم...

از شاگرد راننده که پسر جوانی بود تشكر كردم، آرام پیاده شدم و وسایلم را برداشتم و از ترمینال بیرون رفتم، چقدر دلم برای شهرم تنگ شده بود. تاکسی برایم بوق زد، سریع آدرس‌ام را گفتم و خوشبختانه مسیرم باهاش یکی بود. وقتى وارد كوچه شدم درختان سرسبز بودند و زيبايى كوچه را چند برابر کرده بود. منزل ما در يكى از بهترين محله‌هاى شيراز بود اطراف خانه­‌ی ما فقط باغ بود و در انتهاى باغی بزرگ، ويلاي ما خودنمایى مى‌کرد. آنجا ساكنان كمى داشت، تاکسی درست جلوى در خانه نگه ‌داشت و من از راننده تشكر كردم، او هم وسايل مرا جلوى در خانه گذاشت؛ من هم بيشتر از قرارمان به او پول دادم. وقتى زنگ خانه را زدم كسى در را باز نكرد. به‌ناچار مجبور شدم از كليد خودم استفاده كنم. هيچ‌­‌وقت دوست نداشتم بابا را اذيت كنم، با­وجودى كه ده سال از جدايی‌­اش با مامان مى‌گذشت، ولى همچنان جورى رفتار مى­‌كرد كه انگار مامان به سفر رفته و من اصلاً حق نداشتم در­مورد مامان حرف بد بزنم. وقتی جدا شدند من فقط دوازده سال داشتم و خوب مى‌فهميدم بابا سعى دارد جلوی رفتن مامان را بگیرد؛ اما مامان بالاخره يك روز صبح بعد از اينكه بابا از خانه خارج شد لوازمش را برداشت و به من هم يه چيزايى در مورد اينكه من و بابات از اول نبايد ازدواج مى‌کرديم و ازدواج‌مان از ابتدا غلط بود، گفت و بعد هم بوسه‌اى سرد بر صورتم نواخت و رفت. من محبت مادر را درك نمى‌كردم؛ چون هميشه او را جز در حال آماده ­شدن برای رفتن به مهمانى نمى‌ديدم. يا اگر شب بيدار بودم مى‌ديدم كه بابا او را مست بغل كرده و دارد به­‌سوى اتاقش مى‌برد. تازه هر وقت هم كه مامان خانه بود آنقدر عصبانى بود كه نمى‌شد پيش‌اش رفت. دلیلش همیشه یک چیز بود "شب قبل دربازی باخته بود" مامان معتاد بازی و شرط بندی بود.نگاه مامان هميشه با تكبر و غرور بود. هميشه با من طورى رفتار مى‌کرد انگار من بچه­‌ی او نيستم و يا اينكه اصلاً من وجود خارجى در آن خانه ندارم. بعد از رفتن مامان تازه خوشحال هم شدم؛ چون او ديگر بابا را اذيت نمى‌کرد، سرش فرياد نمى‌زد و پول‌هاى بابا را كه با زحمت در مى‌آورد خرج بازی و مهمانی‌هاى آن­چنانى نمى‌کرد؛ من از مامان هيچ­‌وقت محبت نديده بودم. اولين دعواى شديد مامان و بابا از فرداى آن روز بود كه مامان در خانه‌­ی‌مان مهمانى داده بود. خنده‌هاى مستانه­‌ی آن‌ها و نگاه‌هاى يكى از مردهايى كه همراه مامان بود باعث شد من از ترس به اتاقم بروم و دو دستم را روی گوش‌هایم فشار دهم. وقتى بابا وارد خانه می‌شود و می‌بیند كه مش‌صفر ناراحت گوشه‌اى از حياط نشسته، علت را جویا می‌شود؛ اما او حرف نمی‌زند. بابا وارد سالن مى‌شود؛ اما از شدت دود زياد نمی‌تواند جایی را ببيند. فقط صداى خندهاى مستانه­‌ی آن­ها را مى‌شنود. به­‌سرعت از پله‌ها بالا مى‌رود و به­‌سمت اتاق يگانه فرزندش مى‌آید؛ اما هر­چه در مى‌زند كسى در را براى او باز نمى‌کند، با ترس سراغ مش‌صفر مى‌رود. من از ترس در اتاق را از داخل قفل كرده بودم و ميز تحريرم را پشتش گذاشته بودم و دو دستم را هم مدام روی گوشم فشار می‌دادم. بابا به كمك عمو‌صفر در اتاق را شكستند و ديدند من مشغول گريه هستم؛ وقتى در اتاق شكسته شد من شروع كردم به جيغ زدن و وقتى سايه‌اى وارد اتاق شد به گمانم همان مرد است از ترس زياد از هوش رفتم و ديگر چيزى نفهميدم. وقتى به هوش آمدم، خانه را ساكت ديدم عمو‌صفر در حال جمع­ كردن چوب‌هاى شكسته شده بود و بابا با ترس مرا نگاه مى‌کرد. با لبخند به من گفت: نترس همه چيز تموم شده رضوان جان‌، عزيزم همه‌شون رو بيرون كردم

- پس مامان چى؟

- نترس دخترم اون فردا صبح میاد.

بابا از جايش بلند شد و به‌­سمت من آمد و موهایم را نوازش كرد و بعد هم بوسه‌اى گرم بر پيشانی‌­ام نواخت و آرام از اتاق من خارج شد. من درست مثل بابا بودم دوست نداشتم زیاد سؤال کنم؛ براى همين هميشه در اتاقم خلوت مى‌كردم.

 

@Atlas _sa  @MOBINA.H  @mah86 @-Madi- @masoo   @-Atria- @_Zeynab @bita.mn @Azin18 @zahra.m @Masi.fardi   @زری بانو  @آتنا شکاری @ماه تی تی  @مانشMansh  @آئیـSHMAـا  @Raha  @..Raha.. @15Bita@آیلار مومنی@mO_oj @-mAhsA.86-@Aramesh @banouyehshab@Bhreh_rah @Dark deram @Damon.S_E  @Imaryam@mah86@mahdiye11@Mahta1386 @mobina84@Narges.Sh@Fateme Cha  @Nilay07 @nightrage  @Noora @Pardis  @Redgirl   @Paradise  @sanaz87 @sara.s312 @Sara   @zahra.m @سوگند  @نوازش    @هانی پری  @خاتم  @_Zeynab

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

#پارت دهم#

 

و آن روز كه مامان به من گفت:

- من دارم میرم.

 ياد شش ­ماه پيش، مجلس مهمانى منزل خودمان افتادم و اصلاً ناراحت نشدم. وقتى بابا به خانه آمد خيلى راحت گفتم:

- بابا بالأخره رفت.

همان حرف باعث شد كه آن شب بابا به اتاقش پناه ببرد و من تا فردا شب بابا را نديدم. از مش‌صفر هم سؤال نكردم؛ چون به اخلاق بابا عادت داشتیم و خوب مى‌دانستیم كه تا چند روز نبايد با بابا كارى داشته باشیم تا حالش بهتر شود. به­ همين راحتى مامان رفت و بعد از چند وقت فهميدم كه مامان با همان دوستش ازدواج كرده، وقتى فهميدم ازدواج كرده برعكس همه كه شايد از شنيدن خبر ازدواج مادرشان متعجب و بعد ناراحت شوند، خوشحال شدم؛ چون ديگر مطمئن شدم هرگز به خانه‌­ی ما بازنمى‌گردد. از زمانى كه به ­دنيا آمده بودم تا به آن لحظه من هيچ­‌وقت محبت مادر را احساس نكردم و به­‌جاى او بابا برایم هم پدر بود و هم مادر، او مرا عاشقانه دوست داشت و من نيز او را فقط براى خودم مى‌خواستم شايد خواسته‌­ی من زياد بود؛ ولى بابا من را جورى بزرگ كرده بود كه من اين توقع را از او داشته باشم. من و بابا از آن به بعد زندگى خوبى داشتيم، البته با­وجود محبتى كه بابا به من داشت من هيچ­‌وقت دختر لوسی نشدم. پنج سال پيش وقتی فهمیدم كه همه از تصاويرى كه می‌کشم استقبال مى‌کنند، تصمیم گرفتم در کنکور هنر شركت كنم و با كمال تعجب در دانشگاه تهران قبول شدم، براى شركت در كلاس‌ها با نظر بابا به تهران عمارت عزيز رفتم و به این ترتیب هر سال با شروع تابستان و فصل گرما به خانه بازمى‌گشتم؛ اما امسال بعد از تمام ­شدن امتحانات و پايان­ يافتن دوران تحصيلم به شيراز بازگشتم.

عزيز مادر پدرم بود، او به­‌جز پدرم صاحب سه فرزند ديگر نيز بود كه من هيچ‌كدام را نديده بودم. عمويم سال‌ها قبل عازم اروپا شده بود و بعد از رفتنش تا چند سال پيش، كسى از او خبر نداشت و من تا­كنون او را نديده بودم. كوچك‌ترين عضو خانواده كه عمه رضوانم بود که من اصلاً ندیده بودمش. او در شب عروسي­‌اش دچار سانحه‌اى مى‌شود و فوت مى‌كند، بعد از فوت عمه بابا تصمیم می‌گیرد به تهران پيش عزيز برگردد؛ اما مامان قبول نمى‌كند و بين آن دو دعواى سختى اتفاق مى‌افتد. عزيز متوجه مى‌شود و خودش را به شيراز مى‌رساند‌. او كه زن مقتدرى است با قاطعيت به بابا مى‌گويد حق برگشت به تهران را ندارد و از مامان حمايت مى‌كند.

بابا كه نمى‌توانسته در دو سنگر بجنگد پس تسليم مى‌شود و در شيراز ماندگار مى‌شود، بعد از چند وقت من به دنیا آمدم و بابا هم به احترام عزيز نام خواهرش را روى من گذاشت. عزيز من را خيلى دوست داشت، من در تهران اصلاً احساس غربت نمى‌كردم. عزیز از فرزندان یک تاجر بزرگ بود و خانه‌اش دو برابر منزل ما در شیراز بود. گمان می‌کنم اسم عمارت برایش برازنده است؛ اما این عمارت با همه­‌ی عمارت‌ها فرق داشت. عمارت مملو از شادی، صفا و صمیمیت بود. عزیز برای اینکه تنها نباشد یک خانواده را آورده بود و آن‌ها کنارش زندگی می‌کردند، خانواده‌­ی خوبی بودند و دختری داشتند که هم‌سن من بود و با من دوست بود، در واقع یگانه دوست من محسوب می‌­شد؛ ولی با تمام این تفاسیر باز هم دلم براى خانه و بابا خيلى تنگ شده بود. ديگر لازم نبود برگردم، دیروز عزيز و سورى من را با اشك بدرقه كردند، سورى سفارش نامه مى‌کرد و از من خواست كه تند‌تند به او نامه بدهم و عزيز سفارش پسرش را كه مواظبش باشم. امروز وقتى وارد خانه شدم ديدم مش‌صفر در خانه نيست. مش‌صفر پیرمرد مهربانی بود که از کودکی در عمارت عزیز بزرگ شده‌ است؛ وقتی او نوزاد بوده تب می‌کند حالش اصلاً خوب نبوده، خانواده‌اش هم نوزاد را پشت در عمارت می‌گذارند و می‌روند. صدای گریه‌های نوزاد و پارس سگ‌ها باعث می‌شود باغبان عمارت متوجه نوزاد شود و نوزاد را پیش آقا می‌برند. آقا و عزیز هم طبیب برای نوزاد خبر می­‌کنند؛ اما آن تب باعث می‌شود که یکی از پاهای صفر فلج شود. البته بعد­ها که متوجه می‌شوند برای درمانش اقدام می‌کنند و امروز روز عمو صفر در راه­ رفتن کمی سخت راه می‌رود و پایش را روی زمین می‌کشد و کاملاً مشخص است یکی از پاهایش را نمی‌تواند درست حرکت دهد. آن نوزاد در عمارت ماند و فرزند­خوانده­‌ی آقا شد. وقتی سال­‌ها بعد خانواده‌­ی عمو‌صفر سراغ‌اش آمدند، عمو‌صفر از بابا جدا نشد. وقتی بابا برای زندگی و کار به شیراز کوچ کرد. عزیز صفر را هم همراه او فرستاد. بعد از ازدواج بابا، صفر هم‌چنان در خانه­‌ی ما ماند و با به دنیا آمدن من و بزرگ شدنم او "عمو‌صفر" نام گرفت. خانه درست مثل قبل بود. زیبایی و سرسبزی درختان همه از ذوق و سلیقه‌­ی باغبان خانه که عمو باشد خبر می‌داد. درخت‌ها همه سرسبز بودند و بوى عطر بهار‌نارنج در حياط پيچيده بود، من گيج عطر گل‌ها شده بودم که صداى زنگ در آمد. احساس كردم شايد بابا باشد، وقتى با خوشحالى در را باز كردم با دیدن شخص پشت در متعجب شدم. مرد جوانى خوش‌پوش و زيبا با قد بلند پشت در ايستاده بود. هول شدم و در را مجددا بستم. نمى‌دانم چرا اين­قدر هول شده بودم وقتى توانستم به خودم و رفتارم مسلط شوم با ترس دوباره در را باز كردم؛ ولى كسى پشت در نبود؛ با خيال راحت نفس كشيدم و در را بستم و سپس به حياط برگشتم و به كار خودم خنديدم. اگر براى سورى تعريف می‌كردم حتماً از خنده غش مى‌کرد كه در را روى پسر زيبایی بستم. به ياد چهره‌­ی مرد افتادم. چه تابلوى زيبايى مى‌شود از او كشيد؛ كاش بار ديگر او را ببينم تا راحت­‌تر بتوانم پرتره‌اش را بكشم. اصلاً چرا بعداً؟ حالا که تصویرش در ذهنم تازه است بهتر مى‌توانم بكش. از جايم بلند شدم و يكى از ساك‌هايم را برداشتم و به­‌سمت اتاق رفتم. وارد سالن شدم همه چیز همان‌طور بود. يك سال بود كه به خانه نيامده بودم، حتى تعطيلات عيد نيز مانده بودم تا زودتر کارهایم را تمام كنم و خوشبختانه زودتر از زمانى كه فكر مى‌کردم تمام شد. سالن همچنان با همان بزرگى و زيبايی‌­اش دلنشین بود. تنها تغييرى كه كرده بود سه تارى بود كه گوشه­‌ی سالن خود‌نمايى مى‌كرد. با خوشحالى آن را برداشتم و دستی بهش کشیدم. حتماً بابا در حال آموزش سه تار است و دارد تنهايى خودش را با آن سپرى می‌كند. خوشحال شدم كه از امشب من هم مى‌توانم آن را از بابا ياد بگيرم.

 

 

@Atlas _sa  @MOBINA.H  @mah86 @-Madi- @masoo   @-Atria- @_Zeynab @bita.mn @Azin18 @zahra.m @Masi.fardi   @زری بانو  @آتنا شکاری @ماه تی تی  @مانشMansh  @آئیـSHMAـا  @Raha  @..Raha.. @15Bita@آیلار مومنی@mO_oj @-mAhsA.86-@Aramesh @banouyehshab@Bhreh_rah @Dark deram @Damon.S_E  @Imaryam@mah86@mahdiye11@Mahta1386 @mobina84@Narges.Sh@Fateme Cha  @Nilay07 @nightrage  @Noora @Pardis  @Redgirl   @Paradise  @sanaz87 @sara.s312 @Sara   @zahra.m @سوگند  @نوازش    @هانی پری  @خاتم  @_Zeynab

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت یازدهم#

 

سريع‌­تر از پله‌هاى سالن بالا رفتم تا به اتاق خودم برسم. بالا هم همه چيز مثل قبل بود. وقتى وارد اتاق خودم شدم بلند سلام كردم. انگار كه در و ديوار اتاق صداى مرا مى‌شنوند. اتاقم خیلی دنج و ساده بود. یک تخت ساده کنار اتاق و یک کتابخانه و کمد لباس‌هایم گوشه‌­ی دیگر اتاق را پر کرده بودند. پرده‌های اتاقم هم‌رنگ با روتختی و سوغات عزیز از هند بود. تنها تابلویی که روی دیوار بود تصویر بابا و خودم بود که پارسال عید کشیده بودم. لباس­‌هایم را عوض كردم. وسايلم را روی زمین پخش كردم و شروع كردم به طراحی کردن. من اگر از تمام كارهای روی زمین هم که خسته شوم از اين يك كار خسته نمى‌شوم و حتى اگر خسته هم باشم با انجام اين كار خستگى كارهاى ديگر از تنم بيرون مى‌آيد، از این موضوع مطمئنم، سريع مشغول شدم. نمى‌دانم چرا اما چشمانش را با حالتی خشمگين كشيدم.

هنوز كارم تمام نشده بود كه صداى عمو‌صفر را از پايين شنيدم كه طبق عادت هميشگى‌اش در حال غر­زدن بود. بلند شدم و از اتاق بيرون رفتم به نرده‌ها تکیه زدم و گفتم:

- سلام عمو باز چى شده كه اين­قدر ناراحتى؟

عمو‌صفر كه فكر نمى‌کرد كسى در خانه باشد يك‌دفعه فريادى از ترس زد، من هم از فرياد او ناخوداگاه ترسيدم و جيغ زدم. عمو‌صفر با جيغ من به خودش آمد و سرش را به­‌سمت بالا گرفت و گفت:

- بچه جون تو مثل جن میای و میری، آخه اين چه طرز روبه­‌رو شدن با پيرمردِ؟

 من كه اصلاً انتظار اين حرف را از او نداشتم ناراحت شدم؛ اما با به­‌ياد آوردن اينكه او راست مى‌گويد و اگر من هم جاى او بودم الان غش كرده ‌بودم، سريع به خودم آمدم و گفتم:

-ئببخشيد اصلاً فكر نمى‌كردم بترسونم‌تون حالا بشينيد برم آب بيارم.

عمو‌صفر از جاش بلند شد و با لحنى كه خوب مى­‌شد حس كرد هنوز ناراحت است، گفت:

- لازم نكرده... خدا بايد به تو يه عقل درست و حسابى بده...

و با خارج ­شدنش از سالن ادامه‌­ی حرفش برایم نامفهوم شد. با ناراحتى از دست عمو‌صفر به اتاقم رفتم. "بيا اين هم از اينجا كه اين همه دلت پر مى‌زد؛ بفرماييد تو را مجنون هم مى‌خوانند." روى تخت افتادم و چشمانم را بستم. خستگی سفر و شب­ بیداری شب‌های قبل كار خودش را كرد و من به خوابى عميق فرو­رفتم.

مگسى روى صورتم در حال پرواز بود هر چقدر آن را با دستم رد می‌کردم فايده نداشت آخر با عصبانيت از جايم بلند شدم و ديدم بابا با پرى كه در دست دارد، مشغول غلغلک ­دادن صورتم است. بابا عادت داشت هميشه من را اين­‌گونه از خواب بيدار كند. در­واقع یک جورایى مى‌خواست با من شوخى كند. با خوشحالى بلند شدم و بابا را بغل كردم. چقدر دلم براى اين آغوش گرم تنگ شده بود. چقدر اين نفس­‌ها برايم آرامش‌بخش بود. كسى عزيزتر از بابا در عمرم نداشتم. موهاى سرش كمى گندمى شده بود؛ ولى همچنان زيبا بود و از زيبایی‌­اش چيزى كم نشده بود. تازه خوشگل­‌تر از قبل هم شده بود. درست بود قد بابا كمى كوتاه بود؛ ولى اين مسئله آنقدرها هم مهم نبود و البته آغوش گرم او كه هميشه برايم پر از مهر و صفا بود.

- بابا‌جون خيلى دلم برات تنگ شده بود، كجا بودي؟ چقدر دير میای خونه.

- سلام رضوانم تو چرا بی‌خبر اومدى؟

 -  ببخشید سلام، امسال امتحاناتم زودتر تمام شد؛ براى همين احساس كردم ديگه كارى ندارم كه اونجا بمونم و در­ضمن دلم خيلى هواى شما و اين خونه رو كرده بود.

بابا با خنده گفت:

- بله شنيدم كه دسته گل به آب دادى. بيچاره مش‌صفر وقتى من اومدم خونه سرآسيمه دويد و گفت" آقا نترسيد رضوان خانم آمده." از حالش معلوم بود خيلى ترسيده.

با دلخورى گفتم:

- انگار عمو‌صفر خوب بلده چقلى كنه. من كه ازش معذرت‌خواهی كردم؛ ولى مثل اينكه راست ميگن هرچى آدم پيرتر میشه...

بابا نگذاشت حرفم را تمام كنم با تندی گفت:

- آفرين رضوان خانم خيلى تغيير كردی، رضوانى كه من مى‌شناختم اين نبود.

 سريع از اتاق خارج شد. ناخواسته تنها فردى كه برايم حكم خدا را دارد، معبود دل و قلبم را ناراحت كرده بودم. اصلاً من دختر احمقی شدم، انگار عادت كردم همه را ناراحت كنم آن از شاگرد راننده، آن از مرد جوان دم در و بعد مش‌صفر و حالا هم بابا من چم شده مگر من رضوانى نيستم كه طاقت نداشت يك مورچه را اذيت كند و هميشه می‌رفتم نزدیک سوراخ مورچه‌ها برايشان غذا می‌ریختم كه آن­ها بدون دردسر غذا پيدا كنند و حالا دارم عزيزترين‌هاى زندگي­‌ام را ناراحت مى‌كنم. سريع بلند شدم و هديه‌­اى كه براى بابا خريده بودم همراه با آخرين تصويرى كه كشيده بودم را برداشتم.

برای پايان كارم از چهره­‌ی عمو استفاده كرده بودم، در آن تصویر عمو‌ صفر در حال جارو كردن حياط خانه بود كه تمام بچه‌ها و به­ خصوص استاد را شگفت‌­زده کرده بود و وقتی آن را در نمايشگاه اختتاميه در معرض ديد بازدیدکنندگان گذاشته بودند، یک نفر حاضر شد آن را به قيمت خوبى از من بخرد؛ ولى من تمايلى به فروش تابلو نداشتم و هرچقدر آن مرد اصرار كرد من در جواب خواهش او جواب منفى دادم و گفتم:

- من اين رو براى صاحب تصوير كشيدم و الان ديگه وقت ندارم تا دوباره بکشمش.

از اتاق خارج شدم و تابلو را گوشه‌اى از سالن گذاشتم. خوب مى‌دانستم چه­‌طورى بايد از دل بابا و عمو در­بياورم. بابا پشت ميز در حال گوش ­كردن به تپاس (گرامافون)، صفحه­‌اى قديمى كه هميشه گوش مى‌داد بود. روبه ­رويش رفتم روى زمين نشستم و گفتم:

- ببخشيد اصلاً دوست نداشتم شما رو اذيت كنم، خواب‌­آلود بودم و متوجه نبودم كه چى دارم ميگم.

بابا با لبخندى كه بر لب آورد نشان داد مرا بخشيده. هديه اى كه براى پيدا­كردنش مغازه‌ها را زير پا گذاشته بودم به بابا دادم. بابا با تعجب مرا نگاه كرد و گفت:

- مناسبتش چیه؟

با نگاهى مرموز بلند شدم و سراغ عمو‌صفر رفتم و بلند او را صدا زدم:

- عمو‌صفر بيا اينجا كارت دارم. عمو با قيافه­‌ی اخم‌آلود گفت:

- بله خانم كار داشتيد؟

 

 

@Atlas _sa  @MOBINA.H  @mah86 @-Madi- @masoo   @-Atria- @_Zeynab @bita.mn @Azin18 @zahra.m @Masi.fardi   @زری بانو  @آتنا شکاری @ماه تی تی  @مانشMansh  @آئیـSHMAـا  @Raha  @..Raha.. @15Bita@آیلار مومنی@mO_oj @-mAhsA.86-@Aramesh @banouyehshab@Bhreh_rah @Dark deram @Damon.S_E  @Imaryam@mah86@mahdiye11@Mahta1386 @mobina84@Narges.Sh@Fateme Cha  @Nilay07 @nightrage  @Noora @Pardis  @Redgirl   @Paradise  @sanaz87 @sara.s312 @Sara   @zahra.m @سوگند  @نوازش    @هانی پری  @خاتم  @_Zeynab

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

#پارت دوازهم#

 

هروقت از دست من ناراحت می‌شد مرا اینگونه خطاب می‌کرد. می‌خواست به من بفهماند که "هنوز از دستت ناراحتم" با  خنده و با صدای بلند نامه را خواندم: 

" سرکار خانم رضوان  مظاهری با کمال مسرت به شما اعلام می‌دارم که شما با موفقیت دوران تحصیل خود را در دانشگاه تهران به پایان رساندید و در تمام  مراحل تحصیل دانشجویی نمونه بوده ‌اید و با معدل خوب فارغ شدید؛ بدین منظور  معرفی‌نامه‌ای در کنار این نامه به شما داده می‌شود تا شما برای ادامه‌ی تحصیل به کنسولگری پاریس مراجعه کنید.

با تشکر رئیس دانشگاه تهران

دکتر احمدی"

عمو صفر که از این نامه چیزی متوجه نشده بود عکس العملی از خود نشان نداد؛ ولی بابا  بهت زده مرا نگاه می‌کرد. نمی‌شد گفت که خوشحال است یا ناراحت ، اما با دیدن نگاه منتظر من بلند شد و با خندیدن خود به عمو فهماند که خبر خوشحال کننده‌ای دادم. آرام شروع کرد به دست زدن:

- آفرین رضوان جان می‌دانستم  که بلاخره موفق می‌شوی و این همه زحمت بیهوده نبوده صفر دختر من لیسانس گرفته و حالا با این معرفی‌نامه می‌تواند برای ادامه تحصیل بره پاریس مهد نقاشی و هنر.

عمو صفر با همان حالت گفت:

- مگه نقاشی کردن اینجا و آنجا داره آقاجان. از اول گفتم شما اشتباه می‌کنید، بذارید دختره زودتر بره شوهر کنه. الان همسن و سالهای  رضوان دارن بچه‌های دومشون رو بزرگ میکنن؛ اما شما گوش ندادید بفرمایید، این هم آخرش، دختر حسن آقا قصاب از رضوان  هم کوچکتره و دیروز بچه دومش رو به دنیا آورد. نمی‌دونی حسن آقا امروز چقدر خوشحال بود.

من که توقع این عکس‌العمل را نداشتم گوش‌های روی زمین نشستم، بغضم ترکید  و شروع کردم به گریه کردن، مثل بچه‌ها اشک می‌ریختم. سرم را روی پاهام گذاشته بودم و درست  مثل بچه ‌ها گریه می‌کردم. بابا ناراحت شد و به سمت من  آمد و شروع کرد من را نوازش کردن و با تندی به عمو گفت: 

-مش‌صفر این چه طرز برخورده؟ این دختر کلی زحمت کشیده به جای  اینکه... اصلا چرا اینجا ایستادی؟ برو سرکارت.

مش صفر که فکر نمی‌کرد اینطور شود از حرف خودش ناراحت شد. خوب می‌دانستم من برایش جای دختر نداشته‌اش هستم . همیشه حواس‌اش به من بود و دوست نداشت کسی من را اذیت  کند. حتی بارها من را حمایت کرده بود؛ اما حالا او خود مسبب گریه‌ی  من شده بود. با وجود خشم بابا اصلاً ناراحت نشد و آرام به‌سمت من آمد.

- خب رضوان جان چیزی که عوض داره گله نداره. تو با من شوخی کردی. من هم خواستم تلافی کنم. جان عمو دیگه گریه نکن وقتی تو اینطوری اشک می‌ریزی انگار دنیا سر م خراب شده گریه نکن.

ـ آرام سرم را بلند کرد. قیافه‌ی عموصفر جوری بود که گریه‌ی من به خنده تبدیل شد. بابا و عمو هر دو درد مرا خوب می‌دانستند. بابا با نگاهش به من گفت " خوب می‌دونم برای چی داری گریه می‌کنی" من از اینکه الان در این لحظه باید مامان پیشم باشد و به من لبخند بزند گریه می‌کردم. هر وقت باهاش کار داشتم نبود.این واژه برایم قابل درک نبود " مادر"  یعنی چه؟ گذشت؟ کدام گذشت ... فداکاری ....

آن شب وقتی سرم را بالا آوردم متوجه اشک‌های بابا شدم. بارها فهمیده بودم که بابا دارد یواشکی گریه می‌کند؛ اما هیچ‌وقت جرات نداشتم نزدیک بروم و او نیز فکر می‌کرد که من متوجه شب بیداری‌هایش نشده‌ام و صبح ماسک همیشگی‌اش را به چهره می‌زد و اجازه نمی‌داد که کسی به حریم  شب زنده ‌داریش وارد شود؛ اما من آن روز بدون هیچ مانعی اشک‌های  بابا را دیدم که به روی صورتش‌ می‌ریخت. من که طاقت اشک بابا را نداشتم به اتاقم پناه بردم و تا توانستم گریه کردم. امروز خیلی به مامان نیاز داشتم  هر دختری در چند مرحله از زندگی‌اش به مادر نیاز دارد. ابتدا در بلوغ و بعد درمان رفتن به دانشگاه و بعد زمانی که  تحصیلاتش تمام می‌شود. در جشن پایان تحصیل و بعد در شب عروسی ولی مامان من در هیچ‌کدام از این مراحل با من نبود... وقتی احساس سبکی کردم، آبی به دست و صورتم زدم و به سالن بازگشتم. دیدم جو سالن عوض شده بابا صفحه‌ی سی‌وسه‌ده  ( صفحه گرامافومن) جدیدی که من برایش خریده بودم را گوش می‌دهد و عمو‌صفر نیز به آرامی مشغول تعریف یکی از همان اتفاق‌های بی‌اهمیت روز بود.

- آقاجان امروز بعد از ظهر که داشتم برمی‌گشتم دیدم علیرضا خان داره میره، اونقدر تو خودش بود که نگو حتی متوجه سلام من نشد و جوابم رو نداد.

بابا در جواب عمو گفت:

- حتماً بازم تو فشاره.

عمو در حالی که داشت به‌سمت آشپزخانه می‌رفت گفت:

- آقاجان  با اون دیگه چیکار دارن؟ مردم هم بیکارن، تا  آدم نداره ه جور حرفه وقتی داره یه جور دیگه، طفلکی یه جوری تو خودش بود که آدم دلش براش می‌سوخت.

آرام وارد سالن شدم تابلو را برداشتم و به‌سمت عمو رفتم. قبل از اینکه از سالن خارج شود تابلو را به سمتش گرفتم و گفتم:

- عموجان ناقابله. پایان کارم، تحفه‌ی درویش قابل شما رو نداره .

عمو با تعجب مرا نگاه می‌کرد. مانده بود چیکار کند که بابا به دادش رسید :

- صفر جان  بگیر ببین رضوان برات چی آورده؟   

وقتی عمو تابلوی پیچیده شده در کاغذ کادو را از من گرفت، سریع و با کنجکاوی آن را باز کرد و از دیدن تصویر خودش ذوق کودکانه‌ای کرد. با شعف و خوشحالی به بابا نشان داد و با خنده گفت:

 

بيا ببين دستان رضوانم چى كار كرده! به اين میگن نقاشى ببين چقدر خوشگلم. رضوان‌جان هميشه می‌دونستم كه تو هنرمند لايقی مى‌شى، ببين چيكار كردى! ماشاالله عمو‌جون دستت درد نكنه برم برات اسفند دود كنم بعدم برم اين قاب را بذارم روى ديوار.

 با اين حرف از اتاق خارج شد. با خروج عمو از سالن صداى خنده‌­ی بابا بلند شد و من هم به خنده افتادم.

- بيا رضوان‌جان پيشم بشين، تو هم خوب بلدى چه جورى دلش رو به دست بيارى، برام تعريف كن حالا فقط صفر رو مى‌كشى پس ما چی؟

روى نزديك­ترين صندلى به بابا نشستم و گفتم:

- بابا­جون تصوير شما رو، روى قلبم كشيدم هيچ وقت پاك نمی‌شه.

سرم را روى پاى بابا گذاشتم. كسى كه جاى همه را برايم پر كرده بود. هم پدر بود، هم مادر. هم خواهر بود، هم برادر. هم رفيق و دوستم. رابطه‌­ی ما براى همه جاى تعجب داشت.

من در­مورد تمام مسائل خصوصی‌ام با بابا صحبت مى‌کردم. يك­‌بار كه براى بابا نامه نوشته بودم سورى فكر كرد كه من براى پسرى نامه نوشتم. ازم خواست كه نامه را برايش بخوانم.

- درسته اين نامه براى كيانوشه اما چون تو دوست دارى برات مى‌خونم.

نامه را براش خواندم او كم مانده ‌بود كه پس بیفتد. اصلاً باور نمى‌كرد. كه من اين­‌قدر راحت همه جزئیات را برای بابام تعریف می‌کنم. حتی در­مورد پسرى كه از عشق با من صحبت كرده بود هم نوشته بودم، سورى با تعجب نگاه مى‌كرد و باورش نمی‌شد که من این موضوع را براى بابا نوشتم و حتى براى اينكه باور کند با هم به اداره‌­ی پست رفتیم.

 

 

 

@Atlas _sa  @MOBINA.H  @mah86 @-Madi- @masoo   @-Atria- @_Zeynab @bita.mn @Azin18 @zahra.m @Masi.fardi   @زری بانو  @آتنا شکاری @ماه تی تی  @مانشMansh  @آئیـSHMAـا  @Raha  @..Raha.. @15Bita@آیلار مومنی@mO_oj @-mAhsA.86-@Aramesh @banouyehshab@Bhreh_rah @Dark deram @Damon.S_E  @Imaryam@mah86@mahdiye11@Mahta1386 @mobina84@Narges.Sh@Fateme Cha  @Nilay07 @nightrage  @Noora @Pardis  @Redgirl   @Paradise  @sanaz87 @sara.s312 @Sara   @zahra.m @سوگند  @نوازش    @هانی پری  @خاتم  @_Zeynab

 

ویرایش شده توسط somayeh.59
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سیزدهم#

 

- خوش ‌به­ حالت كه بابات ان‌­قدر فهميده است و می‌تونی راحت باهاش حرف بزنى؛ اما من جرأت ندارم جلوى بابام آفتابی بشم.

من حسرت و افسوس را از کلماش احساس می‌کردم. اين حرفش کاملاً درست بود. خوب يادم است اولين روزى كه به عمارت رفتم عزيز براى اتاق‌های ضلع جنوبی عمارت کسی را آورده بود. عمارت او اتاق‌­هاى زيادی داشت. بابا در آن خانه به دنيا آمده و بزرگ شده بود و تا پايان تحصيلاتش در آنجا سكونت داشت؛ اما بعد از فارغ ­التحصيلى براى گذراندن دوره‌­ى كارآموزى به بيمارستانى در شيراز منتقل شد و رفته‌رفته عاشق زيبايى شهر شد. براى همين آنجا ماند. بعد از اينكه مامان را براى اولين‌­بار ديد، عاشقش شد و به خواستگارى او رفت و برای همیشه در آن شهر ‌ماندگار شد.

عزيز با وجود میانسالی، زن مقتدر و قاطعی است و هنوز ابهت قاجاری خود را حفظ کرده در عین حال از تنهايى به ستوه آمده و این خانواده را به عمارت خود آورده بود. البته عزيز از لحاظ درآمد وضع خوبى داشت. پدر عزيز و همسر جوانش براى او ارث زيادى به­‌جا گذاشته بودند. در ­واقع او پيرزن پولدارى بود.

وقتى براى اولين‌­بار آن­ها را در عمارت ديدم هيچ واكنشى نشان ندادم؛ اما بعد از چند روز كه از اقامت من در آن عمارت گذشت متوجه رفتار پدر سورى شدم كه برایم خيلى عجیب بود؛ قبل از ورود او به عمارت انگار قرار است زلزله بياید آن‌چنان اهالى در تكاپو بودند كه نگو و بعد از اينكه او وارد خانه می‌شد، انگار همه­‌ی ساکنان آنجا فوت كردند و صدايى از هيچ‌كس در­نمى‌آمد و آن مرد مستبد آرام به‌سمت اتاق خود مى‌رفت و بعد از كمى غر ­زدن به زن بدبخت خود در ­مورد شام، چراغ اتاق خاموش مى‌شد. چون اتاق آن­‌ها به اتاق من نزديك بود تمام حرف­ها و صحبت­‌هاى آن­‌ها را مى‌شنيدم. ابتدا به سورى برای داشتن خانواده‌­ی پر­جمعيت حسادت مى‌كردم؛ اما چند وقت بعد فهميدم كه حاضر نيستم حتى براى يك ساعت به­‌جاى او زندگى كنم و در برخورد‌هايى كه با پدر سورى داشتم بيشتر متوجه سخت‌گيرى پدرش شدم.

با ورود به دانشگاه از اين پدرها زياد ديدم و فهميدم كه باباى من به‌­راستى با ديگران فرق دارد. بعد از ورود به تهران و رسيدن اولين نامه از بابا به دستم عزيز پرسيد:

- از طرف كيه؟

- از طرف كيانوش.

 وقتى نامه‌اى كه در جوابش نوشته بودم، به اصرار عزيز خواندم تعجب عزيز بيشتر شد و گفت:

- خوب نيست دختر از اين حرف‌ها به باباش بزنه ما كه جرأت نداشتيم پيش بابامون پامونو دراز كنيم.

من در حالی که در دل به نصیحت‌های عزیز می‌خندیدم به یاد حرف‌هايى كه با پدرم در میان گذاشته بودم افتادم.

تا قبل از اينكه بروم تهران پیش عزیز بابا را كيانوش صدا مى‌زدم؛ ولى بعد از اينكه عزيز شنيد ناراحت شد و مرا قسم داد كه بابا را با اسم صدا نزنم و بگویم بابا. كلى برام حرف زد و خلاصه من هم قول دادم كه ديگر نگویم كيانوش. در خانواده‌­ی ما خيلى از مسائل برعكس خانواده‌های دیگر بود؛ مثل رابطه­‌ی ما با مش‌صفر.

هركس او را در خانه­‌ی ما مى‌ديد فکر می­‌کرد عموی واقعی من است. من با او مثل عمو رفتار مى‌كردم و او هم مرا خيلى دوست داشت. تا آن روز اصلاً پيش نيامده بود كه او با من با تندی رفتار كند. براى بابا هم به خاطر سنش حكم برادر بزرگ­تر یا حتی پدر را داشت؛ براى همين هميشه ما برايش احترام قایل بوديم و او را از خودمان مى‌دانستيم. بدون او غذا نمى‌خورديم و او هم احترام خاصى براى ما قایل بود. آن شب سر شام به بابا گفتم:

- راستى امروز يه كار بد ديگه‌ای هم كردم؟ اگه گفتى چى بابا؟

بابا با خنده گفت: بگو دسته­ گل ديگه‌­ت چى بود؟

من جريان شاگرد راننده‌­ی بدبخت را برايش تعريف كردم. هنوز شام ما تمام نشده بود كه صداى زنگ در آمد. بابا خيلى راحت به خوردن غذايش ادامه داد. حدس زدم بازم حال كسى خراب شده و آمده­‌اند سراغ بابا كه با صداى عمو فهميدم آن فرد غريبه نيست و مردى وارد شد و بلند شروع كرد به صحبت كردن. من كه در گوشه‌ای از ميز نشسته بودم نمی‌توانستم او را راحت ببینم؛ ولى از طرز صحبت او مشخص بود كه غريبه نبوده و با اهالى خانه آشناست كه حتى اسم بابا را راحت بر زبان مى‌­آورد.

- كيانوش امروز ظهر كه اومده بودم اینجا خانمى در رو برام باز كرد. فكر كنم از اقوام مش‌صفر بود. نمی‌دونى چه قيافه­‌ی خنده‌­دارى داش...

 

 

 

@Atlas _sa  @MOBINA.H  @mah86 @-Madi- @masoo   @-Atria- @_Zeynab @bita.mn @Azin18 @zahra.m @Masi.fardi   @زری بانو  @آتنا شکاری @ماه تی تی  @مانشMansh  @آئیـSHMAـا  @Raha  @..Raha.. @15Bita@آیلار مومنی@mO_oj @-mAhsA.86-@Aramesh @banouyehshab@Bhreh_rah @Dark deram @Damon.S_E  @Imaryam@mah86@mahdiye11@Mahta1386 @mobina84@Narges.Sh@Fateme Cha  @Nilay07 @nightrage  @Noora @Pardis  @Redgirl   @Paradise  @sanaz87 @sara.s312 @Sara   @zahra.m @سوگند  @نوازش    @هانی پری  @خاتم  @_Zeynab

ویرایش شده توسط somayeh.59
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" پارت چهاردهم"

 

حرف آخر در دهانش ماسيد؛ چون تا آن لحظه مرا نديده بود و وقتى مرا ديد دیگر خيلى دير شده بود. با عصبانيت از جايم بلند شدم و گفتم:

- فكر مى‌كنم بهتره که اول آداب ورود رو یاد بگیرید بعد به قيافه­‌ی مردم بخنديد.

با اين كلام سريع از پله‌هاى سالن بالا رفتم و محكم در اتاق را به هم كوبيدم. اصلاً از اين مهمان ناخوانده خوشم نيامد. چطور به خودش اجازه داده بود اين­‌طور با من برخورد كند. قيافه‌­ی خودش كه خنده­‌دارتر از من است. اصلاً چرا انقدر با بابا خودمانی است!

در همين افكار بودم كه صداى خنده‌­ی بابا را از سالن شنيدم. از بابا اصلاً توقع نداشتم كه با كسى كه مرا مسخره مى‌كند اينطور مستانه بخندد. بعد از گذشت يك ساعت همچنان توقع داشتم بابا بياید و بگويد آن مردك را از خانه بيرون كردم؛ ولى خبرى نشد و بعد صداى زيبايى از داخل سالن به گوشم رسيد و آن صدای سه تار بود. صدا خيلى آرام بود براى همين مجبور شدم گوشم را به در اتاق بچسبانم تا بهتر بشنوم. واقعاً كه آن جوان خيلى زيبا می‌زد. با يك حساب سر‌انگشتى پى بردم كه او معلم سه تار باباست؛ پس به خاطر همين عمو­صفر اجازه داد كه او داخل شود؛ با اين حال او حق نداشت با من اين‌طور رفتار كند و از آن بدتر بابا كه از كار او حمايت كرده بود. خيلى عصبانى بودم؛ براى همين بهترين كار را در اين ديدم كه خودم را مشغول كنم. سراغ وسايلم رفتم تا تصوير ديگرى بكشم كه آه از نهادم بلند شد. فهمیدم عصر كه آن­ها را برای نشان­ دادن به بابا بیرون بردم به اتاق برنگرداندم؛ پس همه همان­ جا روى ميز بود. با خودم فكر كردم "كى دوست داره بره بیرون و اونا رو برداره و اون قيافه رو دوباره ببينه"، براى همين از اين كار دست برداشتم. "خوب حالا چي­كار كنم؟؟"

با خودم فكر كردم بهترين كار چيه؟ ناگهان چشمم به وسايلم كه روى زمين ولو شده بودند افتاد. بلند شدم تا وسايلم را سرجای­‌شان بگذارم. نوبت به كتاب و دفترهايم رسيد تا آن­‌ها را در كتابخانه جا بدهم كه چشمم به دفتر خاطراتى كه سورى به يادگار به من داده بود خورد. وقتی برای اولین­‌بار دفتر را دیدم به فكرم افتاد تا خاطراتم را بنويسم. خوشحال شدم آن را كنارى گذاشتم تا بعد از تمام شدن كارهايم نوشتن را شروع کنم.

چند صفحه­‌ی اول را خالى گذاشتم تا سر فرصت به نوشتن خاطرات دانشگاه بپردازم؛ پس از همين امروز صبح شروع كردم. تا وقتى كه صداى سه تار مى‌آمد من هم نوشتم. تمام­ شدن كار من مقارن با پايان صدا از بيرون بود. حدس زدم كه كارشان تمام شده. خوب گوش دادم، ديدم ديگر هيچ صدايى از بيرون نمى‌آید. من هم چراغ اتاقم را خاموش كردم تا بخوابم؛ اما نتوانستم. تازه يادم آمد من شامم را نخورده‌­ام و در ­واقع بعد از نهار دیروز كه عزيز به من داد ديگر چیزی نخورده بودم؛ براى همين دلم ضعف مى‌رفت. خواستم بى‌­تفاوت باشم. بلند شدم كتابى برداشتم تا هم گرسنگى را فراموش كنم و هم خوابم ببرد؛ ولى گرسنگى امانم را بريده بود. کتاب را روى ميز گذاشتم و آرام از جايم بلند شدم. گوشم را دوباره به در چسباندم ببينم صدا مى‌آيد يا نه كه متوجه شدم خانه در خاموشى فرو‌رفته و بابا خوابيده و معلمش نيز رفته است.

دوست نداشتم با بابا روبه­‌رو شوم. هم خجالت مى‌كشيدم و هم از دستش عصبانى بودم. چرا در­ مورد طرز برخورد آن معلم چيزى به او نگفته بود و اجازه داده بود كه او مرا مسخره كند؛ براى همين وقتى از اتاقم بيرون آمدم پاورچين پاورچين از پله‌ها پايين آمدم. با­ وجودى كه سعى مى‌کردم خيلى آهسته راه بروم، ولى پاهایم در تاريكى به صندلى اصابت كرد و باعث واژگونى آن روى زمين شد. آرام صندلى را سر جايش گذاشتم و كمى صبر كردم؛ ولى مثل اينكه بابا بيدار نشده بود. خوشحال شدم. اتاق عمو در بيرون از خانه در گوشه­‌ی حياط كنار درب ورودى بود. به‌­سمت آشپزخانه رفتم. حتى چراغ آشپزخانه را از ترس روشن نكردم. در يخچال را باز كردم و قابلمه‌ى غذا را برداشتم شروع به خوردن غذا كردم. با وجودى كه سرد بود؛ ولى جواب شكم گرسنه‌ى مرا مى‌داد. هنوز قاشق دوم را قورت نداده بودم كه صدايى از پشت سرم خيلى آرام گفت:

 - شما عادت داريد نصف شب غذای سرد بخوريد پرنسس...

از ترس قاشق از دستم افتاد و غذا در گلویم گير كرد. شروع به سرفه كردم. نزديك بود خفه شوم. كه چراغ آشپزخانه روشن شد و همان مرد يك ليوان آب به من داد. از دست خودم و او عصبانى بودم؛ اما نمى‌دانستم او اينجا چی‌كار مى‌كند؟ بعد از اينكه حالم جا آمد برگشتم سمتش

-نمى‌دونستم كه تو خونه­ی خودم هم بايد مواظب باشم تا مبادا شبهى در تاريكى نشسته باشه.

 آرام لبخند تمسخر­آميزى به چهره آورد و روى يكى از صندلي‌ها نشست و گفت:

- من قصد نداشتم دختر صاحب­خونه رو غافلگيركنم. وقتى صدايى از داخل سالن شنيدم به گمانم كه دزد است از جا بلند شدم و وقتى ديدم صدا از آشپزخونه‌س گفتم "حتماً موش اومده" و...

ادامه نداد و فقط با همان لبخند مسخره مرا نگاه مى‌كرد. من كه خيلى دوست داشتم حالش را مثل بقيه­‌ی پسرهاى كلاس­‌مان بگيرم و مثل هميشه كه بچه‌ها به من مى‌گفتند "رضوان زبان تو از نيش عقرب هم سمى‌تره" خواستم جوابى به او بدهم. پس معطل نكردم

- من نمی‌دونم شما تو اين خونه چي­كار مى‌كنيد؛ ولى بهتره به شما يادآور بشم خيلى خوب بود شما جاى اينكه مى‌رفتيد و ساز ياد مى‌گرفتيد ابتدا به مدرسه مى‌رفتيد و سواد ياد مى‌گرفتيد و اونجا حتماً به شما آداب معاشرت با يك خانم متشخص رو آموزش می‌دادن.

حرف من باعث خنده‌­ی كوتاه‌اش شد. نگاه‌ى به­ صورت من انداخت و گفت:

- تحصيل كرده!

من از نگاهش معذب شده بودم و با اين حرفش مثل لبو قرمز شدم؛ اما خودم را از تكاپو انداختم:

- با هركسى نبايد صحبت كرد.

 

@Atlas _sa  @MOBINA.H  @mah86 @-Madi- @masoo   @-Atria- @_Zeynab @bita.mn @Azin18 @zahra.m @Masi.fardi   @زری بانو  @آتنا شکاری @ماه تی تی  @مانشMansh  @آئیـSHMAـا  @Raha  @..Raha.. @15Bita@آیلار مومنی@mO_oj @-mAhsA.86-@Aramesh @banouyehshab@Bhreh_rah @Dark deram @Damon.S_E  @Imaryam@mah86@mahdiye11@Mahta1386 @mobina84@Narges.Sh@Fateme Cha  @Nilay07 @nightrage  @Noora @Pardis  @Redgirl   @Paradise  @sanaz87 @sara.s312 @Sara   @zahra.m @سوگند  @نوازش    @هانی پری  @خاتم  @_Zeynab

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت پانزدهم #

 

بعد از گفتن اين كلام من كه از سنگينى نگاهش خجالت كشيده بودم قابلمه­‌ی غذا را داخل یخچال گذاشتم و از آشپزخانه بيرون رفتم. ديگر ايستادن را جايز ندانستم؛ چون ممكن بود حرفى بزنم كه بعداً پشيمان شوم. "پسره خودش را با من هم­‌رديف می‌دونه."

وقتى به اتاقم رسيدم سريع به رختخواب رفتم. مى‌ترسيدم نكند بياید اينجا و جوابم را بدهد بچه پررو، خیلی عصبانى بودم. ديگر گرسنگى را فراموش كردم. مدتى بعد خوابم برد. صبح ديرتر از هميشه از خواب بيدار شدم. كمى در رختخواب ماندم. گوش دادم. ديدم صدايى نمى‌آيد؛ پس رفتم بیرون و فهمیدم كسى در خانه نيست. خوشحال شدم و با آرامش به­‌سمت آشپزخانه رفتم. میز صبحانه چیده شده بود! بعد از خوردن صبحانه‌­ی مفصل مشغول كارهایم شدم.

ظهر عمو‌صفر براى نهار صدایم زد؛ اما در­مورد اتفاق ديشب اصلاً حرفى نزد. خوشحال شدم و راحت غذايم را خوردم. غروب که عمو‌صفر گفت "بابا خبر داده امشب خونه نمیاد و بايد تو بيمارستان بمونه" كسل شدم. حوصله‌ام سر رفته بود. پس لباس پوشيدم و قبل خارج ­شدن به عمو اطلاع دادم کجا می­روم تا نگران نشود؛ شهر از پارسال چقدر تغيير كرده بود. ماشين گرفتم. وقتی به حافظيه رسيدم که هوا تاريك شده بود؛ جز دو سه نفر كسى آنجا نبود. روی تنها صندلى خالى نشستم، چقدر عاشق اينجا بودم. چه تصاوير زيبايى مى‌­شد از اينجا كشيد. قبلاً چند­بار تصوير آرامگاه را كشيده بودم؛ ولى امروز مناظر به نظرم زيباتر می­‌آمد...

بعد از يك ساعت بلند شدم و ترجیح دادم تا خانه کمی پیاده‌­روی کنم. وقتى رسیدم خانه عمو­صفر که بيرون ايستاده بود تا من را ديد با عصبانيت گفت:

- دختر تو كجا بودى؟ من رو نصف عمر كردى بچه، تو اين تاريكى گفتم حتماً بلايى سرت آمده.

تازه متوجه ساعت شدم، با خجالت سرم را پايين انداختم.

- ببخشيد عمو اصلاً متوجه زمان نشدم، بريم تو که از گشنگى روده كوچكه روده بزرگه رو خورد.  بعد از شام راحت خوابيدم.

دو روز بود كه بابا به خانه نيامده بود. سابق نيز پيش مى‌­آمد كه بابا چند روز به­ خاطر كارش به خانه نمى­‌آمد. شب روز سوم بابا در خانه بود. يك هفته از آمدن من به خانه مى‌گذشت. برنامه­‌ی من مثل سابق بود. يك روز هوس كردم بروم بازار و خريد كنم. آن روز از صبح تا عصر بيرون بودم و وسايلى را كه لازم داشتم خريدم. عصر وقتى به خانه رسيدم ديدم كسى در خانه نیست. پيش خود گفتم حتماً عمو­صفر رفته خريد و بابا هم هنوز نيامده. وسايل كارم را به حياط آوردم تا تصويرى از درختان بهار­نارنج بكشم. مشغول كار بودم كه صداى زنگ در را شنيدم. به خيال اينكه عمو­صفره در را باز كردم. از ديدن شخصى كه پشت در بود تعجب كردم؛ معلم بابا... نمى‌­دانستم چكار كنم. او كه توقع نداشت من در را باز كنم هول شد؛ ولى زودتر از من به خودش مسلط شد و سريع گفت:

- حتماً باز هم مى­‌خوای در رو روم ببندی؟

به خودم مسلط شدم و محكم گفتم:

- نخير... بفرمایيد داخل تا جناب آقاى مظاهرى برسن!

 از عمد نام بابا را كامل خطاب كردم تا بفهمد كه بايد بابا را اين­‌گونه خطاب كند. با تمسخر گفت:

- شما هميشه وقتى كسى رو مى‌­بيني سلام نمى‌­كنی؟

احساس كردم تمام بدنم گر گرفت و داغ شد.

- اصولاً اين آقايون هستن كه اول سلام مى‌كنن و در­ضمن اين بى‌­ادبى خودتونه. وقتى كسى وارد خونه میشه سلام می‌کنه.

او در جواب حرف من سكوت كرد. وقتى وارد حياط شديم او وسايل كار من را ديد و آهسته به‌­سمت تخت رفت و روى آن نشست. آرام گفت:

- مزاحم كه نيستم؟ مى‌خوام اينجا بشينم.

خب از طرز صحبتش معلوم بود چه شخصيتى دارد؛ من مانده بودم كه بابا با همچين آدم پرويى چطور كنار آمده. من بايد بهش ادب را ياد مى‌دادم، پس با كمى خنده گفتم:

- اگه مزاحم هم باشی باز هم می­شينی پس من دیگه چى بگم؟

 او خودش را به نشنيدن زد و خيلى راحت روى تخت نشست.

- آه شما نقاشى مى‌كنی، چه جالب... من چند وقته دوست دارم كسى تصويرى از من بكشه البته اگه شما بتونی؟

 

 

@Atlas _sa  @MOBINA.H  @mah86 @-Madi- @masoo   @-Atria- @_Zeynab @bita.mn @Azin18 @zahra.m @Masi.fardi   @زری بانو  @آتنا شکاری @ماه تی تی  @مانشMansh  @آئیـSHMAـا  @Raha  @..Raha.. @15Bita@آیلار مومنی@mO_oj @-mAhsA.86-@Aramesh @banouyehshab@Bhreh_rah @Dark deram @Damon.S_E  @Imaryam@mah86@mahdiye11@Mahta1386 @mobina84@Narges.Sh@Fateme Cha  @Nilay07 @nightrage  @Noora @Pardis  @Redgirl   @Paradise  @sanaz87 @sara.s312 @Sara   @zahra.m @سوگند  @نوازش    @هانی پری  @خاتم  @_Zeynab

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت شانزهم #

 

با پوزخند گفتم: 

- بله من ليسانس طراحى دارم؛ ولى فكر نكنم چهره‌­ی شما به درد نقاشى بخوره.

-اتفاقاً همه از چهره­‌ی من تعريف مى‌كنن، اين مثل رو شنيدی كه ميگن "عروس نمى‌تونه برقصه مي­گه زمين كجه" در مورد شما گفتن.

بعد از اين حرف پوزخندى به لب آورد. من با همان لحن مسخره‌­ی خودش گفتم:

- اتفاقاً من اين رو هم شنيدم كه "بچه سوسك از ديوار بالا مى‌رفت مادرش مى‌گفت قربون دست و پاى بلوريت برم." و بعد رويم را برگرداندم تا قيافه‌اش را درست و حسابى ببينم؛ اما بعد از شنيدن اين حرف من فقط خنديد.

- خوب چه اشكالى داره قيافه­‌ی اين بچه سوسك رو بكشی؟ البته نه ولش كن. ميگن دم حافظيه يه آقاهه نشسته كه براى پنج‌زار چه نقاشی‌ای مى‌كشه.

- خب اون براى پنج‌زار نقاشی مى‌کنه؛ ولى اگه من بخوام نقاشی کنم از ته ‌دلم از اعماق قلبم می‌کشم نه برای پول. 

حالم خيلى خراب شد و خيلى دوست داشتم جواب دندان‌شكنى به او بدهم. بلند شدم و به ادامه­‌ی كارم پرداختم، سعى كردم كه اعصابم را آرام کنم، بودن او را انكار كنم و به كارم مشغول بشوم كه خوشبختانه موفق شدم و كاملاً حواسم پرت شد و در كارم غرق شدم. او هم بعد از اينكه ديد من ساكت شدم و دارم كارم را انجام مى‌دهم و به او توجهی ندارم، نمى‌دانم از چى ناراحت شد که ناگهان بلند شد و گفت:

- مثل اینکه پدرتون قصد نداره بياد.

من كه موقعيت را خوب ديدم گفتم: براى پدرم و تمام شاگردان شما متأسفم و يادم باشه به جناب آقاى مظاهرى بگم كه اين همه ساز و اين همه صفحه چرا بايد وقت و پولش رو حروم كنه در صورتى كه خيلى‌ها حاضرن براى همون پنج‌زارى صد تا ساز ياد آدم بدن و اين­قدر هم بى‌تابى نمى‌كنن و منتظر مى‌شن تا شاگردشون از راه برسه.

- البته من هم از اعماق دلم ساز می‌زنم و ياد می­دم نه براى پول؛ در­ضمن سركار خانم، همه­‌ی بچه‌ها پدر و مادرشون رو به نام كامل خطاب می‌كنن يا فقط شما این­طوری هستی؟ البته قصد فضولى نداشتم؛ ولى از وقتى كه وارد شدم شما همش می­گین جناب آقاى مظاهرى... جناب آقاى مظاهرى!  با حرص از جایم بلند شدم.

- از وقتى كه مربى شاگردش را به نام صدا مى‌كنه! آقاى...

- عليرضا هستم.

بالجبازی وسرتقی گفتم:

- ببخشيد آقاى؟

- مثل اينكه شنوايی­تون هم مشكل داره. عرض كردم عليرضا.

- نخير شنواييم هيچ ايرادى نداره بلكه منظورم فاميلی‌ا­تون بود. فكر نمى‌كنم درست باشه يك خانم، آقايى رو به نام صدا کنه.

همان‌طوری که رو تخت نشسته بود آرام پاهاش را روی هم انداخت و کاغذی که تا الان در دست‌اش نگه‌داشته بود را روی تخت گذاشت و با لبخند مسخره‌ای به‌من نگاه کرد و گفت:

- آهان! خب از اول مى‌گفتی خودتون رو معرفى كنيد، دیگه اين همه صغرى كبرى چيدن نداشت.

از نوع نگاه کردن مسخره‌اش به خودم آتیش گرفتم و دلم می‌خواست تخته شاسی‌ام را روی سرش می‌کوبیدم با حرص گفتم:

- نخير من اصلاً نيازى ندارم كه شما خودتون رو معرفى كنيد.

در همين زمان صداى در آمد و بابا وارد حياط شد. با ديدن عليرضا خوشحال شد و گفت:

- عليرضا جان چطورى؟

عليرضا از جایش بلند شد و با لحنى كه من متوجه بشوم گفت:

- سلام كيانوش جان.

- سلام كى اومدى؟

بابا اصلاً من را نديده بود، از كارش ناراحت شده بودم. جلو رفتم رو كردم به بابا و گفتم:

- سلام باباجون چطورى؟

 

 

 

@Atlas _sa  @MOBINA.H  @mah86 @-Madi- @masoo   @-Atria- @_Zeynab @bita.mn @Azin18 @zahra.m @Masi.fardi   @زری بانو  @آتنا شکاری @ماه تی تی  @مانشMansh  @آئیـSHMAـا  @Raha  @..Raha.. @15Bita@آیلار مومنی@mO_oj @-mAhsA.86-@Aramesh @banouyehshab@Bhreh_rah @Dark deram @Damon.S_E  @Imaryam@mah86@mahdiye11@Mahta1386 @mobina84@Narges.Sh@Fateme Cha  @Nilay07 @nightrage  @Noora @Pardis  @Redgirl   @Paradise  @sanaz87 @sara.s312 @Sara   @zahra.m @سوگند  @نوازش    @هانی پری  @خاتم  @_Zeynab

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت هفدهم #

 

- اِى‌واى... تو هم توى حياط بودى من نديدمت؟ ببخشيد، سلام رضوانم. چرا عليرضا رو دعوت نکردی داخل؟

عليرضا بلند خندید و گفت:

- دكتر جان آخه ايشون می‌خواستن پرتوی منو بكشن براى همين اينجا بوديم.

چشمان بابا از خوشحالی برقی زد كه از چشمم پنهان نماند.

- آفرين رضوانم. چهره‌ی عليرضا رو قشنگ بكش تا نرفته با خودش ببره.

بعد از گفتن اين حرف با عليرضا داخل خانه شدند. من كه در مقابل عمل انجام­ شده قرار گرفته بودم نمى‌دانستم چیكار كنم، با خودم گفتم "میرم میگم من كى قول دادم پرته‌ات رو بکشم مردک از خود راضی!" اما پشيمان شدم به ياد خوشحالى بابا افتادم و نخواستم او را ناراحت كنم. شروع كردم تصوير سوسكى زيبا بكشم. لبخند پيروزى بر لب آوردم و بلند شدم تا ابتدا كارم را تمام كنم و بعد چهره‌­ی سوسك را بكشم؛ اما طاقت نياوردم. سريع وسايلم را جمع كردم و داخل سالن رفتم. خوشبختانه بابا نبود. من هم به عليرضا محل نگذاشتم و با عجله از پله­‌ها بالا رفتم. وقتى در اتاق را بستم، لبخند خبیثانه‌ای بر لب آوردم و سريع دست به كار شدم و شروع كردم به كشيدن.

وقت شام هرچى عمو‌صفر اصرار كرد بيرون نرفتم و پيغام دادم كه من در­حال كشيدن تصوير مهمان بابا هستم. براى همين نمى‌توانم از اتاق خارج بشوم. بعد از شام صداى ساز به گوشم رسيد و من در اتاق را باز گذاشتم تا راحت بشنوم. از حق نگذريم خيلى خوب می‌نواخت. كارم تمام شد، به آن نگاه كردم. واقعاً سوسك قشنگى در حال بالا رفتن از ديوار کشیده بودم. آن را داخل پاكتى گذاشتم و بعد راحت نشستم و گوش دادم؛ بعد از اينكه صدا قطع شد از ترس اينكه مچم را نگيرد، سريع در اتاق را بستم. با وجود گرسنگى از اتاق بيرون نيامدم؛ چون نمى‌خواستم مثل هفته­‌ی پيش مچم را بگيرد؛ براى همين تقريباً تا صبح بيدار بودم. هر كارى مى‌كردم خوابم نمى‌برد. صبح با صداى پرنده‌­ی مينايى كه روى درخت­مان نشسته بود و مى‌خواند بلند شدم. پنجره را باز كردم. هوا خيلى خوب بود. از اتاق بيرون رفتم. چاى صبحانه را درست كردم و مشغول خوردن شدم تقريباً صبحانه‌ام تمام شده بود كه او وارد آشپزخانه شد.

- به‌به چه بوى عطر چایى مياد. بايد به مش‌صفر بگيم كه واقعاً شما تو اين كار استعداد داری و اجازه بده هر روز صبح شما صبحانه را آماده كنيد.

اولين متلك از طرف او جرقه­‌ی شروع را زده بود. من خيلى بى‌­تفاوت به خوردن صبحانه ادامه دادم. او روى صندلى جلوى من نشست و گفت:

- خب از مهمان­تان پذيرايى كنيد!

 من كه توقع نداشتم به روى خودم نياوردم و با خنده به او نگاه كردم. با تمسخر گفتم:

- مگه شما مهمان منی كه ازت پذيرايى كنم؟ يادتون باشه شما مهمون كيانوش جان هستی.

 سعى كردم نام بابا را با تحكم بگم كه متوجه مسخره­ كردنش بشود.

- اِ ... مگه خونه­‌ی شما نيست؟ پس مهمون كيانوش جان همون مهمون شماست.

نه او پرروتر از اونى بود كه به ياد داشتم. من كه صبحانه‌ام تمام شده بود از جایم بلند شدم و در كمال آرامش گفتم:

- مهمونى که شب خونمون بخوابه ديگه مهمون نيست! در­ضمن فكر كنم شما دوست داريد خودتون چاى دم كنيد و يا منتظر باشيد تا عمو‌صفر براتون چاى دم كنه.

 در حين گفتن اين جمله قورى چاى را داخل ظرفشویى خالی کردم و خيلى راحت از آشپزخانه بيرون آمدم. صداى شليك خنده‌اش تمام سالن را پر كرد.بلند گفت:

- ممنونم من اصلا چایی دوست ندارم و فقط قهوه می‌خورم.

عصبانى‌تر شدم با خود گفتم "بيا اين هم از جمعه. حتماً تمام روز می‌خواد با بابا باشه" سريع به اتاق رفتم و لباسم را عوض كردم. وقتی برگشتم دیدم خیلی راحت وسط سالن روی مبل نشسته و مشغول خوردن قهوه‌ است. عطر قهوه جوری بود که من هم هوس خوردن آن را کردم. بابا كه حالا بيدار شده بود از اتاق بيرون آمد تا من را آماده ديد گفت:

- سلام صبح بخير، شال و كلاه كردي خانم خانما كجا؟

- سلام صبح شما هم بخير، مى‌خوام برم حافظيه.

- اين وقت صبح؟

-بله یک قرار دارم كه بايد زود بهش برسم.

بابا به خيال خود فكر كرد كه من هنوز با داريوش ارتباط دارم. پس خيلى راحت گفت:

- با داريوش؟

من يك لحظه ناراحت شدم مى‌خواستم بگم "نه داريوش بعد از جواب منفى من درمورد خواستگارى رفت و حالا طبق آخرین خبری كه ازش دارم ازدواج كرده" اما قبل اینکه صدایی از گلویم خارج شود.

 

 

@Atlas _sa  @MOBINA.H  @mah86 @-Madi- @masoo   @-Atria- @_Zeynab @bita.mn @Azin18 @zahra.m @Masi.fardi   @زری بانو  @آتنا شکاری @ماه تی تی  @مانشMansh  @آئیـSHMAـا  @Raha  @..Raha.. @15Bita@آیلار مومنی@mO_oj @-mAhsA.86-@Aramesh @banouyehshab@Bhreh_rah @Dark deram @Damon.S_E  @Imaryam@mah86@mahdiye11@Mahta1386 @mobina84@Narges.Sh@Fateme Cha  @Nilay07 @nightrage  @Noora @Pardis  @Redgirl   @Paradise  @sanaz87 @sara.s312 @Sara   @zahra.m @سوگند  @نوازش    @هانی پری  @خاتم  @_Zeynab

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت  هیجدهم #

 

 

عليرضا از روى صندلى زمين افتاد؛ بابا سريع به سمتش دويد و همان­طور كه به او كمك مى­‌كرد تا بلند بشود گفت:

- چى شد عليرضا حالت خوب نيست؟ نسوختی که؟ چرا افتادى؟

علیرضا همان­طور که با کمک بابا بلند می‌شد لباس‌ها‌یش که حالا فنجان قهوه رویش ریخته بود را تکان می‌داد. گفت:

- نه چيزى نيست، خيلى ممنون مى‌تونم بشينم... فقط يك‌­دفعه صندلى از زيرم سر خورد.

- باشه بشين تا برم برات آب بيارم.

 نگاهی به فنجان شکسته روی زمین انداخت و ادامه داد:

- دست هم به اینا نزن شکسته میره تو دستت صفر میاد جمع می‌کنه. با اين حرف سريع از سالن خارج شد. کل خانه بوی عطر قهوه را گرفته بود. من که بهترين موقعيت را برای تلافى ديدم با لحن تمسخر گفتم:

- ببخشيد كه زمين خونه­‌ی ما كجه، نه شايد هم صندلی‌هاى ما پا دارن و راه میرن!

سكوت عليرضا نشان داد كه حوصله ندارد جواب من را بدهد بابا با ليوان آبى برگشت و آن را به عليرضا داد، بعد تازه متوجه من شد

- تو كه هنوز اينجایی! مگه قرار نداشتى؟ پس زود برو كه ديرت نشه.

از خانه بيرون آمدم، بى‌­هدف شروع کردم به راه رفتن؛ اول از اينكه صبح روز جمعه بيرون آمدم ناراحت بودم؛ اما هوا به­‌حدى خوب بود كه اخم‌هایم باز شد. خوشبختانه محل سكونت ما يكى از بهترين محله‌ها بود. خيابان پهنى داشت كه سر تا سرش پر از درختان كهنسال بود. وقتى آدم در چنین محيطى راه مى‌رود لذت مى­‌برد. احساس خوبى به من دست داده بود به سر خيابان رسيدم و به ­سمت پاركى كه در نزديكى آنجا بود رفتم. چون صبح روز تعطيل بود در پارك هم كسى نبود. غير از صداى جارویی كه روى زمين پارك كشيده مى‌شد ديگر هيچ صدايى به گوش نمى‌رسيد. همين باعث شد تا احساس سرزندگى بيشتری كنم حتى صداى جارو هم ريتم زیبایی داشت.

مغازه‌اى كنار پارک باز بود. با خوشحالی سريع به­ سمت مغازه رفتم. ابتدا بدون داشتن هدف از خانه بيرون آمده بودم؛ ولى حالا هدف داشتم. دفتر و خودكارى خریدم. به پارك برگشتم بهترين كار نوشتن نامه‌ای برای عزيز و سورى بود. کلی حرف داشتم که باید به سوری می­زدم.

کارم که تمام شد به‌­سمت حافظيه‌ رفتم. آنجا تعدادى دختر و پسر بودند که با همديگر مشاعره مى‌كردند. از ديدن آن‌ها لذت بردم كنارشان نشستم. همه­‌ی آن‌ها اشعار حافظ را از حفظ مى‌خواندند. برایم خيلى جالب بود كه اصلاً صبر نمى‌كردند و خيلى سريع وقتى نفر قبلی‌شان شعر را تمام مى‌كرد آن يكى بدون كوچك­ترين اتلاف وقت شعر بعدى را آغاز مى‌كرد. از همه جالب‌تر اينكه ابتداى شعر آن­ها با پايان شعر قبلى هماهنگ شده بود. من تا به آن روز مشاعره نديده بودم. البته بعضى اوقات چيزهايى از بابا شنيده بودم. وقتی مشاعره تمام شد به‌­سمت يكى از دخترها رفتم.

- سلام، خيلى قشنگ بود.

دختر با تبسم به من نگاه كرد و گفت:

سلام، خوشحالم كه خوشتون اومد اين برنامه­‌ی هر هفته­‌ی ماست كه جمعه صبح‌ها اينجا بيايم. البته سه‌شنبه‌ها هم بچه‌هاى ديگه میان. ولى گروه ما جمعه صبح‌ها می‌آییم. اگر دوست داشتی هفته­‌ی ديگه هم بيا.

با اين تفريح روحيه‌ام عوض شده بود مخصوصاً برنامه‌­ی مشاعره‌­ی حافظيه.

سر کوچه به عمو‌صفر برخوردم.

- سلام رضوان جان چقدر خوب شد دیدمت آقا بيمارستانه منم دارم میرم خونه­‌ی خواهرم. مریضه. به آقا گفتم تا فردا شب نمیام. امروز صبح ممد­آقا راننده خبر داد. بهم گفت اگه ميرم عصر که بار مى‌بره منم با خودش می‌بره. رضوان جان مواظب آقا باش. راستی غذا هم درست كردم. حتماً گرم کن بخور.

- چشم شما نگران ما نباش. اميدوارم حالشون زود خوب شه. سلام منم به سلطان خانم برسون.

تا رسیدم خانه سریع به اتاقم رفتم. یاد آخرين كتابى كه از تهران خريده بودم افتادم. پس زمان را از دست ندادم و روی تخت دراز کشیدم و مشغول خواندن شدم. با احساس گرسنگى نگاهی به ساعت انداختم. "وای ساعت يازده شبه. پس بابا کجاست؟ من اين همه وقت در حال خوندن بودم؟" دلم شور می‌زد يا شايد احساس ترس بود كه بلند شدم تمام چراغ‌هاى خانه را روشن كردم. در خانه را قفل كردم و پشت پنجره رفتم و به حياط نگاه كردم. صداى باد و حرکت درخت­ها وحشت‌ام را بيشتر كرد. اطراف خانه­‌ی ما پر از باغ بود. با بودن عمو‌صفر من ترس را احساس نمی‌کردم؛ اما امشب اوضاع فرق كرده بود.

با خودم حرف مى‌زدم كه "آخه دختر مگه امشب با شب‌هاى ديگه فرقی هم می‌کنه؟ مگه عمو صفر با اون پيریش چيكار مى‌كنه؟ حتى اگه دزد هم بیاد بازم كارى نمى‌تونه بكنه"

اما باز به خودم مى‌گفتم" باشه بازم عمو يه مردِ، دزدها از ترس يه مرد جرأت نمى‌كنن بيان" ساعت دوازده شب بود؛ اما هنوز از بابا خبرى نبود. خواستم بروم اتاقم و بخوابم؛ اما ترس اجازه نمى‌داد. من هيچ‌وقت دختر شجاعى نبودم. ترسو هم نبودم؛ ولى امشب با همه‌­ی شب­‌هايى كه تاكنون گذرانده بودم فرق مى‌كرد. گرسنگى را هم فراموش كردم و چشم انتظار آمدن بابا شدم. صداى زنگ خانه که بلند شد خوشحال شدم.

به­‌سرعت به­‌سمت حياط رفتم. پشت در كمى صبر كردم. با خوشحالى گفتم:

- كيه؟ كيه؟

 

@Atlas _sa  @MOBINA.H  @mah86 @-Madi- @masoo   @-Atria- @_Zeynab @bita.mn @Azin18 @zahra.m @Masi.fardi   @زری بانو  @آتنا شکاری @ماه تی تی  @مانشMansh  @آئیـSHMAـا  @Raha  @..Raha.. @15Bita@آیلار مومنی@mO_oj @-mAhsA.86-@Aramesh @banouyehshab@Bhreh_rah @Dark deram @Damon.S_E  @Imaryam@mah86@mahdiye11@Mahta1386 @mobina84@Narges.Sh@Fateme Cha  @Nilay07 @nightrage  @Noora @Pardis  @Redgirl   @Paradise  @sanaz87 @sara.s312 @Sara   @zahra.m @سوگند  @نوازش    @هانی پری  @خاتم  @_Zeynab

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت  نوزدهم #

 

اما صدايى نيامد. بيشتر ترسيدم. خواستم به­‌سمت خانه برگردم.

- منم رضوان خانم باز كنيد.

عليرضا پشت در بود. با دیدنش هم ترسيده بودم و هم خوشحال شدم.

- ببخشيد مثل اينكه مهمانى شما رو به هم زدم.

 با چشم‌هایش به چراغ‌هاى روشن خانه اشاره کرد. به خودم مسلط شدم و گفتم:

- بفرمایيد كارى داشتيد؟

- متأسفانه براى پدرتون كارى پيش آمد كه سريع بايد مى‌رفتن تهران، فكر مى‌كردن تا شب برمی‌گردن ولى كارشون كمى طول می‌كشه براى همين به ­واسطه­‌ی دوستى به من پيغام دادن كه شما امشب تنها هستين و خواستن به شما اطلاع بدم. چون مى‌دونستن كه مش‌صفر نيست از من خواستن كه امشب مراقب خونه‌شون باشم كه...

كمى صبر كرد و بعد ادامه داد:

- انگار شما تنها نيستيد؛ پس من مزاحم نمیشم، شب بخير...

با گفتن این حرف قصد رفتن کرد من هم خواستم برگردم داخل خانه كه پرش گربه‌اى از روى درخت مرا به جيغ انداخت. مثل بيد مى‌لرزيدم و جيغ مى‌زدم. عليرضا سريع برگشت:

- چى شده اتفاقى افتاده؟

من كه چشمانم را بسته بودم به‌­سمت كوچه اشاره كردم.

- گربه بود نترس، برگرد تو خونه.

 من از ترس نتوانستم حركت كنم. عليرضا متوجه ترس من شد. گفت:

- من اينجا ايستادم تا شما داخل بريد.

برگشتم و به­‌سمت خانه رفتم. هنوز دو قدم نرفته بودم كه چشمم به خانه‌­ی خالی افتاد و با وجودى كه از او دل خوشی نداشتم اما از تنهایی بهتر بود؛ پس به‌­سمتش برگشتم. با خجالت سرم را پايين انداختم و گفتم:

- ميشه خواهش كنم امشب شما اينجا بمونيد؟

عليرضا با تعجب گفت:

- اينجا دم در براى چى؟

- نه منظورم دم در نيست، منظورم تو خونه‌س.

نگاه مردد عليرضا را به خودم احساس مى‌كردم گفت:

- آخه ممكنه دوستانتون از بودن من ناراحت بشن.

- كى ناراحت بشه؟

كمى صبر کرد انگار از گفتن جمله‌اى كه مى‌خواست بگويد راضى نبود.

- خب آقا داريوش رو ميگم.

من با تعجب گفتم:

- كى؟ اما من تنهام و كسى خونه نيست، البته اگه مزاحمته نمى‌خواد... مرسى شب بخير.

آمدم در را ببندم كه عليرضا آن را نگه‌داشت.

- پدرتون منو براى اينكه شما تنها هستين اينجا فرستاد؛ ولى من فکر كردم شما تنها نيستين براى همين نخواستم مزاحم بشم.

بعد وارد حياط شد. به آرامى داخل خانه شديم از رفتارش معلوم بود هنوز شك دارد وقتى وارد سالن شد چشمش كه سالن را خالى ديد با تعجب گفت:

- چرا اين همه چراغ روشن كردين؟

انگار خودش جواب سؤالش را پيدا كرد. آرام چراغ‌هاى اضافى را خاموش كرد بعد روى مبلى نشست. من كه حالم بهتر شده بود به­‌سمت آشپزخانه رفتم. نمى‌دانستم حالا با بودن او در خانه چكار كنم. هزار فكر به ذهنم هجوم آورد. احساس كردم تنهايى بهتر بود تا اينكه... بعد خودم را با اين فكر آرام کردم كه بابا هر­چه باشد آدم­‌شناس است و خوب مى­‌داند كه عليرضا چه جور آدمى است، بعد هم عليرضا خوب مى‌داند بابا چیكاره است. اگر كوچك­ترين حركتى از او مى­‌ديد هيچ وقت براى مراقبت از من نمى‌­فرستاد. با سينى چاى از آشپزخانه خارج شدم، با ديدن چاى بلند خنديد:

- یعنى آتش‌بس...

 منظورش را نفهميدم. متوجه شد كه نفهميدم همان­طور كه چاى را برمی‌داشت گفت:

- شما امروز صبح منو از خوردن چاى محروم كردين و حالا برام چاى میاری پس يعنى جنگ تمام شده و در حال آتش‌بس هستيم.

من كه تازه منظورش را فهميده بودم خيلى جدى گفتم:

- نه­‌خير، به این دليل كه شما نگهبان بابامید، تا صبح بيدارید و حق خوابيدن ندارید.

با صداى بلند شروع به خنده كرد:

- خوشم میاد حتى در وضعيتى كه بهم نياز داري بازم باهام مى­‌جنگی.

من حالا اعصابم آرام‌تر شده بود:

- كى به شما نياز داره؟

برگشت بهم نگاه معناداری كرد. داشتم زير سنگینی نگاهش آب می‌شدم. سريع متوجه حالم شد و رويش را برگرداند و با لحن تمسخرآميزى گفت:

- ميگن خانم‌ها حافظه­‌ی خوبى دارن؛ ولى مثل اينكه در­مورد شما صدق نمى‌كنه. همين ده دقيقه­‌ی پيش دم در از من خواهش كردي كه نرم و تنهاتون نذارم.

-اون مال ده دقيقه‌­ی پيش بود نه حالا...

سريع از جايش بلند شد و سمت در رفت.

 

 

@Atlas _sa  @MOBINA.H  @mah86 @-Madi- @masoo   @-Atria- @_Zeynab @bita.mn @Azin18 @zahra.m @Masi.fardi   @زری بانو  @آتنا شکاری @ماه تی تی  @مانشMansh  @آئیـSHMAـا  @Raha  @..Raha.. @15Bita@آیلار مومنی@mO_oj @-mAhsA.86-@Aramesh @banouyehshab@Bhreh_rah @Dark deram @Damon.S_E  @Imaryam@mah86@mahdiye11@Mahta1386 @mobina84@Narges.Sh@Fateme Cha  @Nilay07 @nightrage  @Noora @Pardis  @Redgirl   @Paradise  @sanaz87 @sara.s312 @Sara   @zahra.m @سوگند  @نوازش    @هانی پری  @خاتم  @_Zeynab

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیستم#

 

- پس من میرم خداحافظ

با گفتن این جمله سريع از سالن خارج شد. خواستم بى‌­تفاوت باشم؛ ولى ناگهان همان ترس به دلم افتاد. به­‌سمتش دويدم.

- خيلى خب شما برنده. اما برنده‌­ی واقعی كسیه كه وقتى كسى نياز به كمك داره كمك كنه و منت نذاره در­ضمن به قول خودش پاى‌بند باشه.

سرش را چند­بار تکان داد به­‌سمت سالن برگشت. روی اولین صندلی نشست با آرامش گفت:

- كى پای‌بند نيست؟ لازمه به سركار خانم چيزى بگم؛ اولاً الان نمى‌خواستم برم، دوماً اگه حتى تو خونه نمی‌اومدم مطمئن باشين به‌خاطر قولى كه به پدرتون دادم تا صبح دم در مى‌ايستادم و مواظب بودم. اصلاً من اتفاق امشب رو فراموش می‌كنم. اينطوری بهتره. پس شما با خيال راحت برین بخوابین، در­ضمن اين رو بدونين كه من رسم مردانگى رو خوب بلدم، پس راحت باشيد.

بلند شدم شب‌بخيرى گفتم و خواستم از پله‌­ها بالا برم كه سؤال او من را برگرداند و گفت:

- راستى رضوان خانم يه سؤال خصوصى، امروز صبح بهتون خوش گذشت؟

اول ماندم چه بگویم؛ اما با به ياد آوردن اينكه صبح خيلى خوبى داشتم با لبخند گفتم:

- بله عالى بود، چطور مگه؟

او بى‌تفاوت شانه‌هايش را بالا انداخت و گفت:

- هيچى همين­طورى پرسيدم.

فکرم درگیر بود که چرا این سؤال را پرسید؟ چرا فكر مى‌كرد من امشب مهمان دارم؟ آهان او فكر مى‌كند كه من... بلند خنديدم كه يك­‌دفعه صداى عليرضا از پشت در آمد

- رضوان خانم اتفاقى افتاده؟

در اتاق را باز كردم. نگاه او وحشت­‌زده بود  

- نه به سوسكه خنديدم.

با تعجب من را نگاه مى­‌كرد. من هم در اتاقم را بستم و آرام قفل‌اش كردم. صندلى را براى محكم‌­كارى پشت در گذاشتم. بالأخره عقل هم حكم مى‌كرد كه خودم هم مواظب خودم باشم. تازه آن وقت بود كه احساس گرسنگى كردم؛ ولى براى اينكه دوباره با او رو­دررو نشوم بيرون نرفتم. از كار خودم خنده‌­ام گرفته بود. من از او خواهش كرده بودم بیاید تو آن وقت ازش مى‌ترسيدم. گرسنگى امانم را بريده بود. يكدفعه ياد بيسكويتى كه صبح خريده بودم افتادم. سريع سراغ كيفم رفتم و بيسكويت را برداشتم و شروع به خوردن كردم. بيسكويت كوچكى بود؛ اما تقريباً سير شدم. با­وجودى كه شب وحشتناكى بود ولى من خيلى راحت خوابيدم. صبح با صداهايى كه از آشپزخانه به گوشم می­‌ر‌سيد از خواب بيدار شدم. به‌­سمت آشپزخانه رفتم. او را در­حال خوردن صبحانه ديدم. ناگهان ياد ديروز افتادم و خنده‌ام گرفت؛ اما سعى كردم به خودم مسلط بشوم.

- سلام صبح‌بخير.

- سلام ظهر‌بخير.

با تعجب گفتم:

- مگه ساعت چنده؟

با خنده گفت:

- يازده

با تعجب نگاهش کردم

- واى من اينقدر خوابيدم!

قيافه‌­ی جدى به خودش گرفت و فنجانش را روى ميز گذاشت و گفت:

- بله... و اگه ديگه با من كارى ندارين من بايد برم كه خيلى ديرم شده.

- نه بابت ديشب هم خيلى ممنون واقعاً لطف كردين. من نمى‌دونم چه جورى ازتون تشكر كنم.

- خواهش می‌كنم با یه نقاشی مى‌تونين جبران كنين.

 با خنده گفتم:

- مگه نمى‌خواستين بدین به اون آقاهه تو حافظيه بكشه؟

بلند خنديد:

- خيلى خوشم مياد كه شما سريع چهره‌تون عوض مى‌شه... اِى كاش ديروز كسى بود عكس شما رو مى‌گرفت. صورتتون از ترس سفيد شده بود... اِى كاش كسى بود و مى‌ديد كه...

 

- اون ديشب بود و من خوب به ياد دارم كه خودتون گفتين فعلاً آتش‌بس.

- پس چند لحظه پيش كى بود كه تشكر مى­‌كرد؟ كه لطف كرديد و خيلى ممنون و...

با تعجب گفتم:

- واقعاً ازم نقاشی میخواین؟

- بله و مطمئنم كه كشيديد؛ ولى هنوز به دست من نرسيده.

ناگهان يادم افتاد و با خنده گفتم:

- شما مطمئنید من كشيدم؟

- بله مطمئنم كه كشيديد.

 

 

@Atlas _sa  @MOBINA.H  @mah86 @-Madi- @masoo   @-Atria- @_Zeynab @bita.mn @Azin18 @zahra.m @Masi.fardi   @زری بانو  @آتنا شکاری @ماه تی تی  @مانشMansh  @آئیـSHMAـا  @Raha  @..Raha.. @15Bita@آیلار مومنی@mO_oj @-mAhsA.86-@Aramesh @banouyehshab@Bhreh_rah @Dark deram @Damon.S_E  @Imaryam@mah86@mahdiye11@Mahta1386 @mobina84@Narges.Sh@Fateme Cha  @Nilay07 @nightrage  @Noora @Pardis  @Redgirl   @Paradise  @sanaz87 @sara.s312 @Sara   @zahra.m @سوگند  @نوازش    @هانی پری  @خاتم  @_Zeynab

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیستم و یکم#

 

- بله مطمئنم كه كشيديد.

- باشه... پس هرچى من كشيدم رو بهتون میدم؛ ولى نبايد ناراحت بشين؛ چون خودتون خواستین. صبر كنيد الان ميارم. سريع به­‌سمت اتاقم رفتم و عكسى كه كشيده بودم و داخل پاكت بود را برداشتم و بيرون آمدم. وسط سالن روبه پنجره ايستاده بود و بيرون را نگاه مى‌كرد.

- بفرماييد، قابل شما رو نداره.

پاكت را به­‌سمتش نگه ‌داشتم از من گرفت و آرام در آن را باز كرد. با ديدن عكس داخل آن ابتدا اخم كرد؛ اما به يك­باره بلند شروع به خنده كرد و گفت:

- اين نشون میده آتش‌بس تمام شده، و دوباره جنگ آغاز شده.

- خودتون خواستيد،‌گفتيد مطمئنید كه تصويرى كشيدم، منم عكس همون سوسك با دستای بلورى رو كشيدم.

او با خنده به‌­سمت درب سالن رفت. آرام چيزى گفت كه من شنيدم؛ ولى خودم را به نشنيدن زدم.

- چى‌گفتيد؟ ببخشيد من نشنيدم.

برگشت و به من نگاه كرد. مى­‌خواست چيزى بگويد؛ ولى حرفش را نزد و با صداى بلند گفت:

- گفتم... حتماً بريد سراغ دكتر گوش تا شنوايی­تون رو امتحان كنه؛ چون حیفه جوانید، در ضمن آدم هر حرفى رو يك­بار بيشتر نمى­‌زنه، خداحافظ به كيانوش جون هم سلام برسونيد.

نام كيانوش را از روى عمد به زبان آورد تا من را عصبانى كند؛ اما من اصلاً عصبانى نشدم. خوب جمله‌­اش را شنيده بودم، آرام گفته بود ولی من شنیدم "حتى سوسك رو هم قشنگ کشیدی" شنیدن تعريف و تشویق دیگران برایم عادی بود؛ ولى تشويق او تمام بدنم را گرم کرد. به‌­سمت وسايلم رفتم تا عصر روى چهره‌اش كار كردم. تازه موقع كشيدن بود که به زيبايی‌اش پى ‌بردم. عصر وقتى كارم تمام شد. احساس ضعف كردم به آشپزخانه رفتم، شروع به خوردن غذاى مانده و سردى كه داخل يخچال بود كردم و يك­دفعه ياد مچ‌گيرى آن شبش افتادم. شب شده بود؛ اما نه از عمو‌صفر خبری بود و نه از بابا، دلم ‌شور مى‌زد. نمى‌دانستم چكار كنم. ساعت ده شب شده بود. با خودم گفتم:

"حتماً حال سلطان خانم خيلى خراب است که عمو نیامده، اما بابا كجاست؟ چرا نمیاد؟"

با خودم بلند‌بلند صحبت مى‌کردم:

"بابا هرجا باشه ديگه يواش‌يواش پيداش میشه. دختر‌ گنده ترس نداره."

ساعت دوازده شب را نشان مى‌داد؛ ولى هیچ خبرى نبود. حالا منتظر آمدن عليرضا بودم. به­‌سمت آشپزخانه رفتم و چاقويى برداشتم و آن را با خودم بيرون آوردم كه اگر اتفاقى افتاد بتوانم لااقل از خودم دفاع كنم. ساعت سه‌و‌نيم بود و من همچنان بيدار بودم؛ يواش‌يواش نفهمیدم چطور شد که خوابم برد. با درد گردن از خواب بيدار شدم. با دیدن روشن ­بودن هوا خوشحال شدم. من تمام شب روى صندلى خوابيده بودم. گردن ­درد بدى داشتم.

سريع آماده شدم و به­‌سمت بيمارستان بابا رفتم. آنجا متوجه شدم كه در تهران كنفرانسى براى پزشكان متخصص برگزار شده و اكثر پزشكان به آنجا رفته‌­اند و برگشت‌شان معلوم نيست. با ناامیدی تمام به‌سمت خانه رفتم. سر خیابان یک‌دفعه فکری به ذهنم افتاد. در جا تاکسی گرفتم و به‌­سمت ترمینال رفتم. در دل خدا­خدا می‌کردم تا بتوانم محمد آقای راننده را ببینم و ازش درمورد عمو سؤال کنم. بعد از یک ساعت پرس­‌وجو کردن از کلی راننده و شوفر اتوبوس فهمیدم محمد آقا به بندرعباس رفته. با ناامیدی به‌­سمت خانه برگشتم.

تا آنجايى كه من عمو را مى‌شناختم اصلاً بعيد بود كه او اینطوری برود. اصولاً يك­‌روزه مى‌رفت و برمی‌گشت. حتماً حال خواهرش بدتر از آن چيزى بوده كه محمد آقا گفته براى همين عمو نتوانسته بود سلطان‌خانم را تنها بگذارد. عمو تازه ده‌سالی بود که خواهرش را پیدا کرده بود. اميدوار به آمدن عمو‌‌صفر نبودم. مى‌دانستم كه امشب نيز تنها هستم. با خودم فکر کردم که من هم کارهایم را بکنم و بروم تهران و چند روزی پیش عزیز باشم. وقتى به خانه برگشتم هنوز داخل حیاط بودم که صداى زنگ خانه آمد. خوشحال شدم. يا عمو بود يا عليرضا؛ ولى هيچ‌­كدام نبودند. پستچى بود كه تلگرافى از تهران برایم آورده بود. تلگراف از طرف بابا بود.

"رضوان جان سلام. نقطه. من بايد تهران بمانم. نقطه. برگشتم معلوم نيست. نقطه. تهران نيا چون كسى خانه‌­ی عزيز نيست. نقطه. همگى رفتند شمال. نقطه. من هم نمى­‌توانم تو را بیاورم پیش خودم. نقطه. مواظب خودت باش. نقطه. به مش‌صفر سلام برسان"

با خواندن تلگراف فهميدم كه كسى در تهران منتظرم نيست، فكر رفتن به تهران منتفی شد. سريع براى خريد بيرون رفتم. هرچى كه احساس مى‌كردم لازم دارم را خريدم. جا­دادن خریدهایم و درست­ كردن غذا کلی وقتم را پر کرد. لوازم طراحي را به ­همراه يك بالشت و پتو به سالن آوردم. تمام پنجره­‌ها را چك كردم، بسته بودند. اتاق‌های بالا را هم قفل كردم. درب حياط را قفل كردم. حیاط ما بزرگ و ساختمان درست وسط حیاط بود. چراغ‌های سردر حياط را روشن كردم. در ساختمان را قفل كردم و یکی از مبل‌ها را هم پشت در گذاشتم.

شام را داخل سالن آوردم، یکی ازسی ده (صفحه گرمافون) را داخل تپاس گذاشتم. صدای خواننده باعث شد تا خانه از سکوت بیرون بیاید. شروع به طراحى كردم. چند­بار مجبور شدم بلند ‌شوم تا صفحه را عوض کنم. کارم که تمام شد ساعت دو و‌ نيم شب بود. كمى در سالن راه رفتم. اين‌بار بالشتم را روى زمين گذاشتم. چاقویی زيرش گذاشتم و خوابيدم؛ اما از ترس تا چند ساعتى بيدار بودم و سپس از فرط خستگى خوابم برد.

وقتى بيدار شدم كه ساعت چهار بعد ‌از‌ ظهر بود. آن شب نيز مثل شب قبل گذشت. اين‌بار كمى آرام‌تر شده بودم؛ ولى باز هم مى‌ترسيدم. شب سوم ساعت ده شب كسى زنگ خانه­‌ی‌مان را به صدا در­آورد؛ اما وقتى رفتم پشت در كسى نبود. همين اتفاق باعث شد كه از ترس تا صبح بيدار بمانم و وقتى خوابم برد كه آسمان روشن شده بود؛ براى همين تا عصر خواب بودم.

 

@Atlas _sa  @MOBINA.H  @mah86 @-Madi- @masoo   @-Atria- @_Zeynab @bita.mn @Azin18 @zahra.m @Masi.fardi   @زری بانو  @آتنا شکاری @ماه تی تی  @مانشMansh  @آئیـSHMAـا  @Raha  @..Raha.. @15Bita@آیلار مومنی@mO_oj @-mAhsA.86-@Aramesh @banouyehshab@Bhreh_rah @Dark deram @Damon.S_E  @Imaryam@mah86@mahdiye11@Mahta1386 @mobina84@Narges.Sh@Fateme Cha  @Nilay07 @nightrage  @Noora @Pardis  @Redgirl   @Paradise  @sanaz87 @sara.s312 @Sara   @zahra.m @سوگند  @نوازش    @هانی پری  @خاتم  @_Zeynab

ویرایش شده توسط somayeh.59
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر