• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

سطح رمان سروتونین چجوری هست؟  

4 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. سطح رمان سروتونین چجوری هست؟

    • 100٪
      4
    • 80٪
      0
    • 50٪
      0
    • 30٪
      0
    • 10٪
      0


ارسال های توصیه شده

به نام خداوند قلم 

سروتونین 

نویسنده: پروا 

جلد اول مجموعه معجون‌‌های شگفت‌انگیز 

ژانر: فانتزی، اجتماعی، عاشقانه 

خلاصه: 

 برخلاف تصور عام، سوفیا مفقود و کشته نشده بود. او جایی دیگر در دنیایی دیگر، شروع به زیستن کرده بود. به دنبال راه بازگشت بود اما راهی نمی‌یافت. هر دری را کوبیده، بسته بود. فرصت نمی‌کرد تا که شاید راه بازگشتی پیدا کند تا اینکه با غریبه‌ای آشنا می‌شود. غریبه‌ای ساکن جنگلی تاریک که راهی را پیش پایش می‌گذارد. راهی که دو سر داشت. یکی مرگ و دیگری آزادی. انتخاب با او بود‌. راهی را دنبال کند که خطر مرگ دارد یا که ساکن همان دنیای غریبه شود. 

***

این رمان فاقد مقدمه است 

ناظر: @ bloody 🍃

ویراستار: نکات به خوبی رعایت شده و احتیاجی به ویراستار ندارید!

ویرایش شده توسط پروا
  • لایک 17
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

هورمون سروتونین که به آن والاترین هورمون شادی نیز می گویند ؛ در هنگام برقراری ارتباط میان انسان و قدرتی فراتر از وجود بشری  درمغز ترشح می شود ؛ می توان در هنگام برقراری این ارتباط ترشح هورمون سروتونین را در مغز احساس کرد.

  • لایک 13
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل یک: شانس! 

 

فصل دو: نشانه‌ی شومی

 

فصل سه: قاعده‌ی استثنایی 

 

فصل چهار: پدیده‌ای با احتمال یک درصد 

 

فصل پنج: معجون هفت الماس

 

 

  • لایک 12
  • تشکر 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل یک: شانس 

پارت یکم 

دستی به بافت یشمی تنش کشید و به چشمان آبی-بنفش اولیویا خیره شد. پوست گندمی زن را برانداز کرد. این‌بار اولیویا زیر لب «هومی» گفت و معجون فسفری رنگ درون دیگ را، به داخل شیشه‌ ریخت. چوب پاکن را از روی میز کنارش برداشت و درب شیشه را پلمپ کرد.   نور شمع‌های رقصان در آسمان،  کم و زیاد می‌شد اما همچنان تمام کلبه روشن و نورانی بود.

- خب، این‌هم از این. به این میگن معجون سلامتی! از دستورش رو نویسی کردی؟ 

منتظر پاسخش نشد. به سمت قفسه چوبی رفت و شیشه‌ی استوانه‌ای را در طبقه‌ای قرار داد. دستی به گیسوان درخشان نقره‌ای‌اش کشید و آن‌ها را به پشت گوشش سوق داد. لب از لب گشود و ادامه‌ی صحبتش را بیان کرد. 

- ببین اگه بیشتر از ده قطره به بیمار بدی، فلج میشه. ضمناً اگه با سرخس سرخ اون رو خمیر کنی و روی زخم بذاری، به سرعت التیام پیدا می‌کنه! 

نیم نگاهی به دختر پیش چشمانش انداخت و او را آماده‌ی رفتن دید. نیشخندی گوشه‌ی لب‌های بنفشش نشست. بشکنی در هوا زد و زیر لب طلسمی را زمزمه کرد. دفترچه‌ی پوستی در هوا به پرواز درآمد. با چرخش به سمتش آمد و در دستانش رها شد. سوفیا که دیگر به کار‌هایش عادت کرده بود، مردمک‌های عسلی‌اش را در کاسه‌ی چشم چرخاند.

- حالا که داری میری بذار یک طلسم هم یادت بدم.

سوفیا سری تکان داد. کوله‌ی بنفشش را روی شانه‌اش انداخت و قدمی به سمت جادوگر عجیب و غریب برداشت. دو سال پیش که برای یک اردوی علمی همراه مدرسه به جنگل آمد، با این زن عجیب آشنا شد. تمام بدنش زخمی و آلوده به تیغ‌های سمی پیچک‌های خودرو بود. روی زمین افتاده بود و ناله می‌کرد. آن‌روز سوفیا صدایی از درونش شنید و به سمت آن قدم برداشت تا که به اولیویا رسید. بعد‌ها اولیویا مدعی شد که خود سوفیا را فراخوانده است. تا خواست مخالفت خود را نسبت به حرف آخر او نشان دهد، اولیویا لب گشود. 

- بسیار خب! اِشپوزیا

طلسم را بر زبان آورد و با اشاره‌ی یک انگشتش کتابی را از روی میز بلند کرد. کتاب در هوا چرخید. نگاهش را به سوفیا دوخت و کتاب در همان مسیر به حرکت درآمد تا که در نهایت در آغوش سوفیا رها شد. 

- ولی تو که می‌دونی علاقه‌ای به یادگیری طلسم‌ها ندارم.

 - چاره‌ای نیست. هر معجون‌دان دانا و ماهری باید حداقل یکسری طلسم رو بلد باشه! 

شانه‌اش را بالا انداخت. قلمی بر روی کاغذ دفترچه به رقص درآمد و شروع به نوشتن تکالیف سوفیا کرد. کمی بعد دفترچه به کیف سوفیا بازگشت. اولیویا لب‌هایش را تر کرد و به سمت سوفیا قدم برداشت. با دست او را به سمت درب چوبی کلبه هول داد و تند- تند جملاتش را پشت هم ردیف کرد. 

- تکالیفت رو انجام بده. از کتابی که بهت دادم، صفحات توی دفترچه رو بخون. یادت نره که موقع رفتن از منطقه، گوزن نقره‌ای رو، زیر سنگ بذاری. 

با پایان حرفش، او را از خانه‌ی متروکه و پر هرج و مرج بیرون انداخت و درب را بست. سوفیا کمی پلک زد و شانه بالا انداخت. هنوز هم بعد از یک سال، هیچ به رفتار‌های عجیب و غریب او عادت نکرده بود. از موهای آشفته در هوایش تا جملاتش، همه و همه عجیب و حیرت انگیز بود. بیخیال شد و راه پیش رویش را، پیش گرفت. سنگ‌چین‌های کنار جاده، مسیر را برای او واضح می‌کرد. هرچند مطمئن بود که اگر یک‌روز این سنگ‌ها نباشد، هزاران بار دور خود می‌چرخد و به جای قبلی باز می‌گردد. در جیب شلوارش، دست کرد و فیگور گوزنی از جنس نقره را بیرون آورد. در پایان جاده‌ی سنگ‌چین باید آن را زیر تخت سنگ می‌گذاشت تا که کلبه‌ی اولیویا از چشم باقی محصور بماند. تا رسیدن به سر جاده، مسیر را کرم‌های شب‌تاب نورانی کرده بودند اما برای رسیدن به خانه، مجبور به استفاده از چراغ قوه‌ی فرسوده و خسته‌اش شد. در میانه‌های مسیر باتری‌های ضعیفش، به پایان رسیدند. نور چراغ خاموش و جنگل پیش چشمانش، وحشتناک شد. 

- اه! لعنت بهش! 

با استرس قدم بعدی را برداشت. صدای ناله‌ی گرگ‌های گرسنه، بیشتر از قبل شد. سرعتش را بیشتر کرد. دانه‌های ترس را از پیشانی‌اش زدود. نفس‌هایش سخت و نامیزان شده بود. چندین بار سکندری خورد تا که نور لامپ زرد رنگی چشمش را گرفت. قدم‌هایش تند شد و در همان تاریکی نیمه جان خود را به سر جاده رساند. فاصله‌ی زیادی با خانه نداشت. دوچرخه‌اش را که دید، نفسی از سر آسوده خیالی، بیرون فرستاد. 

ناظر:  @ bloody

ویرایش شده توسط پروا
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پارت دوم

به سمتش دوید. از وسط جاده‌ی خالی از ماشین عبور کرد و خود را به آن دست جاده رساند. بدون توجه به دره‌ی زیر پایش، دوچرخه را سوار شد و تا خانه پدال زد. 

نور رد شده از پرده‌ها، خبر از بیداری مادرش می‌داد. دستش را بر زنگ فشرد تا که درب باز شد. دوچرخه را در حیاط کوچکشان قرار داد و به سمت خانه دوید. کتانی‌های گِلی‌اش را با یک جفت دمپایی روفرشی عوض کرد. موسیقی برنامه‌ی مورد علاقه‌ی مادرش به گوش رسید. کوله‌اش را در راه‌روی تاریک انداخت و از دالان به نشیمن وارد شد. مادرش را پشت به خود، مشغول تماشای تلویزیون دید. لحظه‌ای تلویزیون را برانداز کرد اما به سرعت نگاهش را به کاناپه‌ی مادرش دوخت. قدم‌های کوتاهی برداشت تا که کاملاً پشت سرش قرار گرفت. خم شد و بوسه‌ای از سر عشق بر آن گونه‌ی برجسته و پر غم نشاند. دستانش را دور گردنش حلقه کرد. 

- رابرت کجاست؟

مادرش نگاهی از نیم‌رخ به او انداخت. با نگاه آسمانی‌اش، لبخندی بر چهره‌اش نشاند. دستی بر روی انگشتان کشیده‌ی سوفیا کشید. 

- برگشت خونه‌‌ جک! 

«آهان»ای زیر لب گفت و کمی لب‌هایش را تر کرد. کوله‌اش را از شانه به بازو سر داد. بعد از آنکه چرخی به دور خود زد، راه اتاق را پیش گرفت. از راه‌روی تاریک عبور کرد. دومین درب را باز کرد وارد اتاق شد. در همان بدو ورود، انعکاس چهره‌ی خسته‌اش در آیینه‌ی قدی افتاد. کوله را روی زمین رها کرد. گیسوان شکلاتی‌اش را از بند کش رها و به روی شانه آزاد گذاشت. فضای کوچک اتاقش جای حرکت اضافه‌ای برایش نگذاشته بود. کمی به دور خود چرخید و سپس بدنش را بر روی تشک تخت انداخت. دستی در ابریشم‌های پیشانی‌اش کشید.

صدای برخورد جسمی با شیشه‌ی اتاقش، او را از جای برخاست. با دیدن کلاغ اولیویا خنده‌ای کوتاه کرد. به سمت پنجره‌ی کوچکش رفت. میز سفید، بین او و پنجره‌ فاصله‌ای ایجاد کرده بود. پاکت نامه‌ای از بین نوک سرخش بیرون جهید. صدای ناهنجاری ایجاد کرد و با سرعت به پرواز درآمد. سوز سرمای پاییزی سبب شد تا پنجره را به سرعت ببندد. با کنجکاوی دست برد و برگه را در دست گرفت. این نامه‌ها تنها خبر از فراخوان آموزش می‌داد و او که به تازگی اولیویا را ترک کرده بود. دستی به شقیقه‌اش کشید و مهر و موم پاکت را شکست. هرلحظه آماده بود تا که جانوری عجیب از درون پاکت بیرون بجهد اما این اتفاق رخ نداد. کاغذ را بیرون آورد و تای آن را باز کرد. بالای برگه واژه‌ی «مأموریت» به رنگ قرمز و با خطی درشت مزین شده بود. تا خواست خط‌های پایینی را بخواند، صدای اولیویا در گوشش پیچید. متن نامه با صدای زیبای اولیویا برایش خوانده شد. 

- سوفیای عزیزم، به زودی باید برای تهیه ماده‌ای برایم به جایی سفر کنی. این سفر محتوای علمی-جادویی خوبی برای تو خواهد داشت. تا فردا صبح قبل از طلوع کامل خورشید مقابل خونه من حاضر باش. وسیله‌ی خاصی نیاز نیست به جز مقداری لباس و چند وعده خوراک ضمن یک دفتر و کاغذ! منتظرت هستم. 

پی‌نوشت‌: نگران مادرت نباش چرا که سفرت زمان کوتاهی خواهد داشت.

با پایان نامه‌ی اولیویا اخمی بر چهره‌اش نشست. مادرش را رها کند تا که ماده‌ای ناشناخته را برای اولیویا تهیه کند؟ دستی بین دو ابرویش کشید و کمی با دو انگشت آن را فشرد. آه نه هرگز حاضر به این کار نبود. با صدای آرام و نیمه جانی، زمزمه کرد. 

- کوتاه بیا سوفیا! قرار نیست برای یادگیری چندتا معجون، به حرف اولیویا گوش کنی و به یک مکان ناشناخته سفر کنی. 

برخلاف گفته‌اش خم شد و کوله‌ی بنفشش را، روی تخت قرار داد. لباس‌های گرم و پشمی را درون کوله قرار داد. به سمت کشوی میزش رفت و کمی شکلات از آن بیرون آورد. آن‌ها را در کوله اش جای داد و بعد از بستن زیپ کیفش، از اتاق خارج شد. ندایی در وجودش او را به این کار تشویق می‌کرد. مادرش را در آشپزخانه که دید، لبخندی زد. صندلی کنار کانتر را بیرون کشید و رویش نشست. از برگ گیاهان سبز روند آویزان از بالای کانتر سر خورد و به سمت مادرش در آن سوی کانتر خیره شد. بوی خوشی، بینی‌اش را نوازش کرد. این‌بار با ولع بیشتر هوا را وارد سینه‌اش کرد. نگاهش ناخودآگاه به سمت گل‌ها سر خورد. دسته‌ی مرتب رز سرخ‌ در کنار هم آرایسته شده بودند. 

- کی گل آورده؟ 

ناظر: @ bloody

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

گونه‌های سفید مادرش سرخ شد. دریای آبی چشمانش با خجالت متلاطم شد. ابروی سوفیا به بالا پرواز کرد و نگاهش پر از شک و کنجکاو شد. مادرش از درون لپ گزید. کمی موهایش را به پشت گوش فرستاد و با کمی تأمل، سخن گفت. 

- جیسون فرستاده. 

لب‌هایش را با زبان خیس کرد و کمی از او فاصله کرد. فنجان نسکافه‌ای تهیه کرد و مقابلش روی کانتر قرار داد. در این بین، کمی از کمالات جیسون برای سوفیا تعریف کرد. این‌بار با کمی لحن خجول و شاد ادامه داد. 

- اوم، راستش من و جیسون تصمیم گرفتیم باهم ازدواج کنیم.

- نه! شوخی می‌کنی؟!

آن‌قدر سریع این را گفت که ادامه‌ی جمله در دهان مادرش ماسید. برق شادی در نگاهش خاموش و لب‌هایش بهم دوخته شد. کمی خوشحالی در چشمان شکلاتی‌ سوفیا می‌درخشید اما رنگ حیرت حاکمیت بر آن داشت. سال‌ها از جدا شدن پدر و مادرش گذشته بود اما هنوز هم برای شنیدن این خبر، آمادگی نداشت. ظاهر مادرش را که دید، متوجه شد عکس العمل مناسبی به جا نیاورده است. دستی به پشت گردنش کشید و با لکنت مشغول درست کردن جمله‌ی اولیه‌اش کرد. 

- نه منظورم اینه که، میگم که خیلی هم خوبه. جیسون همونی که دورگه‌ی ایرانی-آلمانی بود؟ 

با دیدن همان ظاهر مادرش متوجه شد که موفق نشده‌ است. پلکی زد و ماگ نسکافه‌اش را روی کانتر رها کرد. نفسی عمیق کشید. 

- بسیار خب! رابرت می‌دونه؟ 

مادرش سری به معنای مثبت تکان داد. رابرت سه سالی از او کوچک‌تر بود. بیشتر وقتش را در سالن بازی پدرش، جک می‌گذراند و گهگاهی به آن‌ها سر می‌زد. 

- وقتی جیسون اومد باهم صحبت کنیم، رابرت رسید.

دستانش را قلاب در هم، زیر چانه‌اش قرار داد. مشتاقانه منتظر ادامه‌ی صحبت مادرش شد. منتظر بود تا بداند واکنش برادر کوچکش به ازدواج مادرشان چه بوده است اما سکوت مادرش ادامه یافت. چیزی نگفت و کمی دسته‌ی رز سرخ را به بینی نزدیک کرد. 

- من یک مدت میرم پیش جک زندگی کنم این‌جوری هم برای من بهتره و هم برای تو و جیسون! 

ابرو‌های مادرش دستی دوست به یک‌دیگر دادند. درهم گره خوردند و به یک‌باره چشمانش شادی را بلعید و خشم را به نمایش گذاشت. یک‌ دست بر کمر تکیه زده و دست دیگرش را بر کانتر تکیه داد. 

- ازدواج من و جیسون هیچ ربطی به رابطه‌ی من و تو نداره.

مادرش به ادامه‌ی صحبت‌هایش پرداخت و سوفیا در ذهنش مشغول نوشتن سناریویی بود. حالا که مادرش جیسون را دارد، بهتر است که او نیز به زندگی خودش برسد. پیش اولیویا معجون سازی را کامل یاد بگیرد و به ادامه‌ی زندگی‌اش بپردازد. ندای درونش این‌بار با صدایی بلند فریاد می‌زد و او را برای پذیرش سفر اولیویا، تشویق می‌کرد. پایش بر روی پارکت ریتم گرفت و موسیقی نامفهمومی را پدید آورد. بی‌اندازه کنجکاو سفری بود که اولیویا مختصر برایش گفته بود. 

- هی حواست هست چی میگم؟

حتی ذره‌ای به صحبت‌های مادرش گوش نکرده بود. احساس مزاحمت می‌کرد. گمان می‌کرد که با جفت پا وسط زندگی مادرش فرود آمده است و نمی‌گذارد که او و جیسون بهم برسند. احساسات گوناگونی داشت اما تمام آن‌ها یک سخن برای گفتن داشتند. آن که باید هرچه سریع‌تر به زندگی خود برسد و عرصه را برای ورود جیسون به زندگی مادرش باز گذارد.

- آآ، آره. بیخیال حالا بعداً صحبت می‌کنیم. شام چی داریم؟ 

کمی هوا را بویید اما عطر غذایی بینی‌اش را نوازش نکرد. با یادآوری این‌که شنبه‌ها شب را با یک کاسه سالاد به پایان می‌بردند، اخمی کم‌رنگ کرد. بعد از آن دویدن طولانی در جنگل به همراه فعالیت‌های ذهنی‌اش در کلبه اولیویا، نیاز به یک شام پر کالری‌تر بود. بیخیال شد و شانه‌ای بالا انداخت. وارد آشپزخانه شد و از درون یخچال، کاسه‌ی سالاد را بیرون آورد. چنگالی را برداشت و راه اتاقش را پیش گرفت. به گمانش تنها وعده‌ی غذایی که می‌توانست از پشت میز نشستن فرار کند، شام‌های شنبه بود. درب را پشت سرش بست و وزنش را روی تخت انداخت. لب تاپ را روشن کرد. ادامه‌ی مقاله‌ی مورد نظر را آورد و مشغول خواندن شد. هر خطی که به خواندن درباره‌ی جادوگر‌ها و معجون‌هایشان می‌گذشت، بیش از پیش حیرت می‌کرد. این مقاله را با هزاران تلاش از یک حساب مجازی خریداری کرده بود. 

با پایان شام، از جای برخاست. کش و قوسی به بدنش داد و دستی به چشمانش کشید. خمیازه‌ای کشید. بیرون رفت و کاسه را در آشپزخانه قرار داد. مادرش در سالن نبود. گمان کرد که باید در اتاقش باشد. 

ناظر: @ bloody

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم 

بعد از انجام کار‌های مربوط به قبل از خواب، به اتاقش بازگشت. روشنای مهتاب را با نور مصنوعی اتاق جایگزین کرد. با خواندن محتوای آن مقاله بیشتر کنجکاو سفر شده بود. می‌ترسید اما بیشتر کنجکاو بود که بداند در این سفر چه در انتظارش است. دو دل و با تردید، پاکت نامه را دوباره باز کرد. صدای اولیویا بلند شد و محتوای نامه برای بار دوم خوانده شد. درخشش کنجکاوی در وجودش، قلبش را روشن کرد. بی‌هیچ سخنی، خم شد و در تاریکی یه کمک نور مهتاب باقی لوازمش را جمع کرد. 

- اولیویا گفت زیاد طول نمی‌کشه پس فکر نکنم مشکلی داشته باشه یک هفته غیبم بزنه. هوم؟!

با پایان زمزمه‌ی زیر لبی‌اش، آخرین پلیور بافتش را در کوله‌اش جای داد. وسایلی که اولیویا ملزم کرده بود به علاوه‌ی یک هدفون و MP3 در کوله‌ی بنفشش جای داد. هیجان و استرس در وجودش جولان می‌داد. از تنها گذاشتن مادرش واهمه‌ای نداشت اما از رهایی او در بی‌خبری وحشت داشت. می‌دانست که مادرش هیچ حرفی مربوط به جادوگر‌ها را باور نخواهد کرد. با کمی خنده و شوخی او را به اتاقش می‌فرستاد از او می‌خواهد تا که بخوابد. اگر می‌گفت که به خانه‌ی جک می‌رود، وضعیت بدتر می‌شد چرا که با جواب ندادن به تماس‌ها، مادرش به خانه‌ی جک می‌آمد و همه‌چیز را می‌فهمید. دستی به پیشانی‌اش کشید. ناگهان جرقه‌ای در ذهنش روشن شد. به میزش قدم برداشت. کاغذی از کشو بیرون کشید و شروع به نوشتن نامه‌ای کرد. از مادرش معذرت خواست و گفت که چندین روز به خانه‌ی دوست صمیمی‌اش، رزی می‌رود تا که فرصت مناسبی برای مادرش و جیسون باشد. خود از دروغش شرم کرد اما چاره‌ای نیافت. 

تا صبح از هیجان و ضربان قلب بالا، پلک بر هم نزد. زمانی که اولین سپیده دم صبحگاهی بر زمین افتاد، به سرعت از جای برخاست. لباس‌هایش را با یک شلوار جین و تی‌شرت نارنجی رنگی تعویض کرد. این تی‌شرت همان تی‌شرت سِت و یکسانی بود که با رزی تهیه کرده بودند. موهای تا شانه‌اش را با کش بست. برای جلوگیری از سرمای صبح پاییز، سویشرتی سیاه برتن کرد. کوله‌اش را برتن کرد. قبل از رفتن، قاب عکس روی میز توجه‌اش را جمع کرد. جلو رفت. عکس را بیرون آورد. دو تا کرد و در جیب کوله‌اش جای داد. نامه را بر روی تخت نامرتبش قرار داد و اتاق را به قصد سفری چند روزه ترک کرد. 

با بسته شدن درب خانه، نفسی از سر آسوده خیالی کشید. پوست سفیدش از هیجان سرخ شده بود. تا رسیدن به ورودی جنگل، از پدال زدن پای نکشید. با ترمز مقابل همان دالان معروف به دخمه‌ی مرگ خنده‌ای زد. دوچرخه را همان‌جا قرار داد و عرض خیابان را گذر کرد. نگاهی به آسمان انداخت و نیمه‌ی خورشید را دید. فرصتی نمانده بود. به زودی خورشید کامل در آسمان می‌درخشید. سوز هوا سبب شد تا که سویشرتش را به خود نزدیک کند. احساس وحشت و پشیمانی داشت. شب‌های دیروقت که از کلبه‌ی اولیویا باز می‌گشت این جنگل چنین مخوف نبود. دستانش از سرما، بی‌حس ‌و بینی‌اش به آبریزش افتاده بود. با رسیدن به جایگاه سنگ گوزن نفسی عمیق کشید. سنگ را بیرون آورد و آن را مقابل صورتش نگه داشت. جملاتی زیر لب زمزمه کرد تا که در مقابلش، نوری هفت رنگ به وجود آمد. از دریچه‌ی هفت رنگ گذر کرد و آهسته در بهشت مخفی اولیویا قدم برداشت. 

با پدیدار شدن کلبه‌ی اولیویا در مقابل چشمانش، قدم‌هایش تند شد. دستش بالا آمد تا بر در بکوبد اما درب توسط اولیویا باز شد. از خشم موهای نقره‌ای‌اش در هوا پرواز می‌کردند. 

- دیر کردی سوفیا! فرصتی نیست. وقتی وارد اون سرزمین شدی باید مسیر زیادی بری تا به دهکده‌ی قارچ‌ها برسی. وقتی رسیدی اون‌جا سراغ الکس رو میگیری. باقی رو الکس بهت توضیح میده!

تا خواست سخنی بگوید اولیویا او را به وسط جاده‌ی سنگی هول داد. استرس اولیویا در وجود او نیز نفوذ پیدا کرد. کمی قلنج انگشتانش را شکست. اولیویا دوباره به خانه بازگشت و این‌بار با شیشه‌ای معجون طلایی رنگ بازگشت. شیشه را به دست سوفیا داد و قدمی عقب ایستاد. 

- این رو بخور. ممکنه یکم توی راه باشی تا برسی اون‌جا. کیفت رو محکم بچسب از دستت در نره!

تردید سوفیا فریادش را بلند کرد. با دست به خورشید اشاره کرد. 

- خورشید به زودی کاملاً بالا میاد و اگه این اتفاق بیافته باید بیست و چهار سال دیگه صبر کنم تا زمانش بشه. فرصت نیست. اون معجون رو بنوش! 

سوفیا با دستانی لرزان و استرس شیشه را به دهان خود نزدیک کرد. بوی تند و مشمئز کننده‌ای بینی‌اش را سوزاند. برخلاف ظاهر مجذوب کننده‌اش بوی خوشی نداشت. در یک حرکت شیشه را بالا برد و کل آن را بلعید. از دهان تا معده‌اش تمامش آتش گرفت. سوزشی عجیب در تمام بدنش احساس کرد. به آرامی تمام بدنش سِر شد و جایی از درون قلبش شروع به فروپاشی کرد. آرام- آرام پلک‌هایش روی هم افتاد. جسمش به درون فرو کشیده شد تا که جسمش از دنیا پاک و به دنیایی دیگر سفر کرد. 

ناظر: @ bloody

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم 

موسیقی گوش نواز پرندگان در گوشش پیچید. درد کمرش سبب شد تا که چشم باز کند. از بین درختان بالای سرش، آسمانی پاستیلی رنگ به چشم آمد. گمان کرد که با نوشیدن آن معجون عجیب، به دیار باقی شتافته است. نیشگونی از ران پایش گرفت. درد در پایش پیچید و فهمید که گمانش غلط است. با سختی از روی زمین بلند شد. بین دو درخت، روی چمن‌های تَر و نرم فرود آمده بود البته اگر بشود نامش را فرود گذاشت چرا که، بیشتر شبیه به سقوط بود. دستی به پشت گردنش کشید و به دنبال کوله‌اش گشت اما آن را نیافت. با دست به پیشانی‌اش کوبید و آخرین نصیحت اولیویا را به یاد آورد. با پاهایی که از شدت درد می‌لرزید، از جای برخاست. اطراف را جست و جو کرد. از پشت آن بوته‌ی رز وحشی تا شاخه‌های بالایی درختان چنار را گشت اما کوله‌اش را نیافت. با حالی آشفته روی چمن‌های خیس خودش را رها کرد. پوست سفیدش از خشم و نگرانی سرخ و چشمان عسلی‌اش زیر نور آفتاب می‌درخشید. بعد از کمی مکث از جای برخاست. باید هرچه سریع‌تر طبق خواسته‌ی اولیویا، دهکده‌ی قارچ را می‌یافت. اکنون که می‌اندیشید، نام دهکده بسیار مضحک بود. 

جاده‌ای خاکی در مقابلش قرار داشت و پشت سرش جنگلی تاریک و مخوف از درختان چنار! گل‌های بابونه در بین چمن‌های سبز خودنمایی می‌کرد. راه زیادی تا جاده‌ی خاکی نبود. چمن‌های خیس را لگد کرد و به جاده‌ رسید. رد چرخ‌ها و سم حیوانی که احتمالا اسب بوده، روی خاک مانده بود. چمن‌های چسبیده به لباسش را تکاند. حالا که کوله‌اش را گم کرده بود باید این لباس‌های در تنش را مراقبت می‌کرد. یه جاده پیش رویش قرار داشت اما نمی‌دانست کدامین به دهکده‌ی قارچ می‌رسد. هیچ نام و نشانی نمی‌یافت. چرخی به دور خود زد بلکن نشانه‌ای بیابد اما چیزی نیافت. در آن سوی جاده‌ی طویل، در دوردست کلبه‌ای چوبی توجه‌اش را جلب کرد. فاصله‌اش ربع ساعت پیاده روی داشت. امیدوار بود کسی در آن‌جا باشد که به او کمک برساند. مسیرش را از سه جاده‌ی پیش رویش به آن سوی جاده تغییر داد. چندین درخت خشکیده در مسیر کلبه قرار داشتند. هرچه به کلبه نزدیک‌تر می‌شد، اثر زندگی کم‌رنگ‌تر می‌شد. از چمن‌های سبزی که به رنگ سیاه تبدیل شده  تا گنجشکانی که جایشان را به جغد‌‌ها داده بودند. از شعاع ده متری کلبه دیگر رنگ زندگی کاملا پاک و از بین رفته بود. تابلویی چوبی با نوشته‌ای به رنگ قرمز مقابلش قرار داشت. چشمانش را با کمی ترس و وحشت بر روی نوشته‌ی تابلو چرخاند. 

«به کلبه‌ی مانستر خوش آمدید. مواظب صورت خود باشید» 

نگران با ناخن به جان گوشت دستش افتاد. قدم‌های بعدی، کوتاه و با تردید برداشته شد تا که پشت درب پوسیده‌ی کلبه قرار گرفت. خواست برگردد اما ندایی درون مغزش او را از این کار وا داشت. تا این‌جا آمده بود و حالا می‌خواست برگردد؟ برگردد تا به کدام جاده برای رسیدن به دهکده‌ی قارچ برود؟ 

- هی سوفیا خودت رو جمع کن. این‌جا هم مثل کلبه‌ی اولیویا می‌مونه! نترس. 

با پایان زمزمه‌اش با خود، نفسی عمیق کشید و بعد از مکثی طولانی، درب پوسیده را به داخل هول داد. از دیدن تصویر مقابل، شوکه شد. تمام سرها به سمتش چرخیده بود. برخلاف تصورش این‌جا نه کلبه‌ای متروکه بود و نه جای زندگی برای هیولایی تنها بود. کلبه پر بود از موجوداتی عجیب و غریب که مشغول به عیش و نوش بودند. پله‌ی سنگی را لگد کرد و وارد کلبه شد. به سمت پیشخوان آخر کلبه قدم برداشت. هر نگاه تند و کنجکاو بر تنش، زخمی می‌انداخت. مقابل پیشخوان ایستاد. زنی جوان با موهایی همشون ابریشم سیاه نگاهی پر حقارت تحویلش داد. 

- به بچه‌ها چیزی نمی‌فروشیم. برو بیرون!  

نگاهش از چشم بند سیاه زن به مردک آبی چشم دیگرش سوق خورد. دست مشت شده‌اش را روی میز چوبی کوبید. اخمی مهمان چهره‌اش کرد و کوشید با جدیت سوالش را بیان کند. 

- چیزی نمی‌خوام. یه سوال دارم جواب بدی رفتم. 

@ bloody

با نظراتتون من رو خوشحال کنید  ♡⁩   در نظرسنجی بالا هم شرکت کنید 

ویرایش شده توسط پروا
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

زن این‌بار هم نگاهی پر حقارت بر او انداخت و به سمت مشتری کنار او رفت. بر روی صندلی پوسیده و قدیمی نشست. تا جوابش را نمی‌یافت، مکان را ترک نمی‌کرد. پا روی پا انداخت و حاضران را برانداز کرد. از آن مردی که شنل بر سر داشت و مشغول نوشیدن چای بود تا آن زنی که موهای آشفته‌ای به رنگ قرمز داشت. فربه بود و پیراهن آبی و کهنه‌اش را با پیشبندی پوشانده بود. سنگینی نگاهی آزارش داد. سرش را کمی مایل کرد تا رد سنگینی نگاه را بیاید. به مرد شنل پوش رسید. کلاه شنل صورتش را پوشانده بود. آرام نگاهش را به پایین سوق داد. چیزی که می‌دید او را متعجب کرد. پاهایش پوشیده از موی گرگ بود. با وحشت روی برگرداند و به صورت زن جوان خیره شد. این‌جا دیگر چه جهنمی بود؟ نفس‌هایش تند شد و این‌بار با نگرانی زن جوان را صدا زد. زن کلافه از پیگیری بیهوده او، با لحنی سرد جوابش را داد. 

- چی‌ می‌خوای دختر؟ گفتم که به بچه‌ها چیزی نمی‌فروشیم! 

- چیزی برای خرید نمی‌خوام. یه سوال کوچیک داشتم. شما می‌دونید مسیر رسیدن به دهکده‌ی قارچ کجاست؟ 

آن‌قدر تند و سریع جمله را بیان کرد که خود نیز متعجب شد. تمام نگاه‌ها میخ سوفیا شد. زن با شنیدن نام دهکده‌ی قارچ، خطی بین دو ابرویش انداخت. سرتاپای دختر را برانداز کرد. سرش را نزدیک گوش او برد و به آرامی ولی با لحنی ترسناک در گوشش زمزمه کرد: 

- من جای تو بودم هیچ‌وقت بلند اسمش رو صدا نمی‌کردم. 

فاصله گرفت و این‌بار با صدایی کمی بلندتر از قبل او را به پشت میز دعوت کرد. سوفیا با مرتب کردن سویشرت در تنش، از دربی چوبی گذشت. زن جوان سرتا پایش را برانداز کرد. او سوژه‌ی خوبی بود. با لحنی وسوسه انگیز و صدایی که بالا و پایین شدنش، جذاب بود، او را خطاب کرد. 

- اون‌جا رفتن خطرناک هست. اگه همین‌جا بمونی و کار کنی، پول خوبی دستگیرت میشه. شب‌ها می‌تونی توی کلبه من بخوابی! 

سوفیا متعجب شد. چرا باید آن‌جا خطرناک باشد؟ چرا اولیویا باید او را به این‌جا بفرستند؟ دستی به صورتش کشید و یاد جمله‌ای که بر تابلوی ورودی قرار داشت افتاد. «چرا»یی زمزمه کرد که زن با لحنی وحشت‌آور شروع به تعریف کرد. 

- در جنگی که بین جنگل ممنوعه و دهکده‌ی قارچ افتاد، صدها نفر کشته و هزاران زخمی جا موند! 

به پاهایش اشاره کرد. جای آن‌ها را دو میله‌ی فلزی و صفحه‌ای فلزی قرار گرفته بود. چهره‌ی سوفیا درهم و آمیخته به ترحم شد. خواست تا ابراز تأسف کند اما زن نگذاشت و ادامه داد. 

- من هم یکی از اون هزارتا زخمی! اون‌ها خیلی بی‌رحم و وحشین. اگه باهاشون مخالفت کنی، بهت آسیب می‌زنن. 

وحشت در دل سوفیا جوانه زد. چهره‌اش رنگ ترس گرفت و زن راضی از موفقیت پیش آمده، با ظاهری به ظاهر نگران دست بر روی پوست نرم سوفیا قرار داد. سرمای دستش تا استخوان گونه‌ی او نفوذ کرد و لرزی بر اندام سوفیا انداخت. نفس سختی کشید و از جای برخاست. باید کمی فکر می‌کرد و تصمیمی درست می‌گرفت. این‌جا ماندن برای او پول و جای خواب داشت اما او می‌خواست تا که هرچه سریع‌تر به سرزمین مادری‌اش بازگردد. از بین میز‌ها گذشت و وارد فضای آزاد شد. روی تخته سنگی در نزدیکی کلبه نشست و تمام اتفاقات را جمع آوری کرد. به راستی کدامین حق بود؟سایه‌ای را در کنارش احساس کرد. سرش را مایل کرد و مرد شنل پوش را دید. حالا که دقت می‌کرد، سنش به پسری جوان می‌مانست‌. اخمی کرد و خواست بلند شود. اما شنل پوش مانعش شد. صدایش گرم و لحنش مهربان بود. کلاهش هم‌چنان بر صورتش پرده شده بود. 

- هی بشین چند لحظه! 

از خورجین کنار کمرش، کاغذی لوله شده بیرون آورد. کاغذ پوستی را به سمت سوفیا گرفت و این‌بار با لحنی که بی‌شباهت به دستور نبود، او را خطاب کرد. 

- این نقشه‌ی این سرزمین هست. به حرف لیا گوش نکن و به مسیرت ادامه بده. مواظب خودت باش! حالا هم تا لیا برای بردنت نیومده از این‌جا برو! 

با پایان جمله‌اش، سوفیا را از جایش بلند کرد و به سمت جاده هول داد. سوفیا اخم کرده به سمتش بازگشت. دستی به کمرش زد. صدایش بوی شک و تردید می‌داد. بی‌اعتمادی نسبت به این محیط ناشناخته در وجودش رشد کرده بود و سبب شده بود تا به این موجودات ناشناخته هم احساس خوبی نداشته باشد. با لحنی تند و مشکوک پسرک جوان را مخاطب قرار داد. 

- از کجا باید به تویی اعتماد کنم که حتی صورتت هم بهم نشون ندادی؟ اون یکی از راز‌های زندگیش رو بهم گفت! 

ناظر: @ bloody

 

ویرایش شده توسط پروا
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم 

پوزخند پسرک گوشش را خراشید. بی‌تفاوت شانه‌ای بالا انداخت. 

- این به ظاهر راز رو همه از واقعیتش خبر دارن جز تو دختر تازه وارد! مهم نیست برو پیش همون باش. راستی مراقب صورت قشنگت باش! 

- چرا؟ 

پوزخند روی لبش تبدیل به ریشخندی شد که حتی از زیر کلاه شنل هم به نمایش می‌رسید. خواست تا کلاهش را کمی عقب بکشد اما پشیمان شد. لب‌هایش را تر کرد و جواب سوال سوفیا را با لحنی ترسناک بیان کرد. 

- مگه نوشته‌ی تابلو رو نخوندی؟ به هرحال مانستر بزرگ باید از یک‌جایی، شکمش رو سیر کنه. 

چشمان گرد سوفیا سبب خنده‌اش شد. به کنارش آمد و او را به سمت جاده هول داد. دست آزادش را در جیب شلوار کرمی‌اش فرو برد و با زمزمه‌ای داستان‌وار، از مانستر بزرگ روایت کرد. از هیولایی ناشناخته که سال‌هاست زیر زمین کلبه را اشغال کرده است. از عصاره‌ی صورت جوان‌ها می‌نوشد تا که زنده بماند. با هر جمله که می‌گفت ترس در چشمان سوفیا هویداتر می‌شد. مردمک‌های عسلی‌اش لرزان و درشت‌تر شد. با یادآوری جمله‌ای که در درب ورودی خوانده است و تطبیق آن با گفته‌های شنل پوش، نتیجه‌ای گرفت. سخنان شنل پوش منطقی‌تر و قانع کننده‌تر بود. 

- انتخاب با خودته سوفیای عزیزم! اما بدون اولیویا از اینکه تصمیم درستی بگیری خوشحال میشه! 

شنل پوش نامش را از کجا می‌دانست؟ و از کجا بر وجود اولیویا، اطلاع داشت؟! اخمی کم‌رنگ مابین ابرو‌هایش نشست. تا خواست با خشم و کنجکاوی سوالاتش را از شنل پوش بپرسد، صدایی در فضا پیچید. گویی که ذرتی در اثر حرارت بترکد. شنل پوش ناپدید و تنها در جایش، جرقه‌هایی درخشان و نارنجی رنگ به جا ماند. ابرو‌هایش به بالا پرواز کردند و چشمانش رنگ حیرت گرفتند. نفس زنان، دستی بر صورت ملتهبش کشید. نقشه را باز کرد. با حرکت موجودات کوچک بر روی نقشه، خنده‌ی محوی بر لبش نشست. از این نقشه‌ها، قبل‌تر‌ها در دستان ماهر اولیویا دیده بود. پس اولیویا مراقبش بود. خود را در نقشه پیدا کرد. از بین سه جاده‌ی پیش رویش، دوتا به سرزمین‌هایی می‌رسیدند که برای او اهمیتی نداشت اما از بین آنان مسیری که به دهکده‌ی قارچ‌ می‌رسید، توجه‌اش را جلب کرد. پا بر جاده‌ی میانی گذاشت و با کمی استرس قدم‌هایی کوتاه برداشت. 

***

ساعت‌ها پیاده روی در مسیر جانی برایش نگذاشته بود. هرچه به آسمان نگاه می‌کرد خورشید می‌درخشید و هنوز به میانه نرسیده بود. زمان کند می‌گذشت گویا که فاصله‌ی بین هر ساعت، یک روز تلقی می‌شد. دیگر بدنش توان راه رفتن نداشت. جایی در کرانه‌ی جاده، مابین درختان انبوه سر به فلک کشیده‌ی کاج، توجه‌اش را جلب کرد. کمی مسیرش را کج کرد و وارد فضای دایره‌ای خالی بین درختان شد. چمن‌های سبز روییده بر زمین لبخندی بر چهره‌اش آورد. تخته سنگی بزرگ را برای نشستن نشان کرد. نقشه‌ی لوله شده را در جیب سوییشرتش جای داد. به لطف سایه‌ی درختان، از آفتاب در امان بود. برای چندین لحظه چشمانش را بست و از هوای متعادل وارد سینه‌اش کرد. موسیقی آواز پرندگان همراه با خوش نوازی باد در بین برگ درختان، گوش‌نواز شده بود. نبود کوله‌اش، آزارش می‌داد. سرفه‌ای کوتاه کرد و از تنهایی با کفشدوزک نشسته بر گل‌برگ گرم صحبت شد. 

- کوچولو، توهم تنهایی؟ 

انگشتش را جلویش نگه داشت شاید که حشره‌ی قرمز کف دستش بنشیند اما این چنین نشد و کفشدوزک زیبا به پرواز درآمد. از پیش چشمانش گذر کرد و این‌بار سوفیا مغموم‌تر از لحظات پیش، گفت: 

- هی توهم منو اینجا تنها گذاشتی.

بغض عجیبی راه نفس را برایش بسته بود. نمی‌دانست چرا اما انگار خستگی این مسیر اول بر اعصابش تأثیر گذاشته بود. تنهایی و گرمای هوا علاوه بر گرسنگی، کمی آشفته‌ای‌اش کرده بود. دستی به شکمش کشید که صدایش بر آسمان رسیده بود و پوزخندی زد. باید بیشتر حواسش را به سخنان اولیویا می‌داد تا کوله‌اش گم نمی‌شد. برای فراموشی گرسنگی که مانند ماری در دلش پیچیده بود و در انتظار بلعیدن معده‌اش نشسته بود، به ابتدای سفرش اندیشید. به پسرک شنل پوش و لیا که به جای دو پایش، دو میله‌ی فلزی جایگزین شده بودند. شنل پوشی که صورتش از دید او دور و پاهایش همانند پای گرگ بود. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

از زمانی که پسرک از پیش چشمانش ناپدید شده بود، جاذبه‌ای عجیب به سمت او را احساس می‌کرد. گویا یک تیکه از قلبش ناپدید شده است. می‌دانست این احساس از کجا سرچشمه می‌گیرد اما نمی‌خواست که به آن بال و پر دهد. وابستگی و علاقه به اولیویا برایش مضر و پر عیب نبود اما خیال نمی‌کرد همین علاقه‌ی قلبی به یک پسرک ناشناس درست باشد. علاقه‌اش به جادو و جادوگری او را به این مسیر کشانده است و اگر به آن اجازه‌ی پرورش دهد، او را به جاهای نادرستی می‌رساند. برای رهایی شانه بالا انداخت. 

- دیگه قرار نیست اون رو ببینی سوفیا. جمع کن خودت رو! 

نقشه را از جیبش بیرون آورد و نگاهی بر آن انداخت. در کمی دورتر از جایی که او نشسته بود، شهری کوچک قرار داشت. 

- بهتره زودتر راه بیافتم و وسط راه یک سر به این‌جا بزنم. شاید یه چیزی برای خوردن پیدا بشه! 

با جمع کردن بساطش به راه افتاد. آفتاب بی‌رحمانه بر فرق سرش می‌تابید. همان‌طور که قدم‌های بلندی بر می‌داشت، سوییشرت از تن خارج کرد. گرمای وصف نشدی، آزارش می‌داد. مسیرش را به کرانه‌ی جاده و زیر سایه‌های کم‌رنگ درختان تغییر داد. معلوم نبود چقدر باید پیاده برود تا که بلکن به شهر برسد. مقیاس‌های نقشه شدیداً دچار ایراد بود. 

- وقتی برگشتم باید یه مدت خونه‌ی جک زندگی کنم. بعدش هم به سن قانونی می‌رسم و می‌تونم برم یه مدت کلبه اولیویا تا یکسری چیزا رو یادم بده! بعد هم که می‌تونم برم دانشگاه.

چشم‌هایش از هیجان برنامه‌ای که نوشته بود، درخشید. گوشه‌ی چشمانش امید چروک شد و هیجان بر لب‌هایش خنده شد. اگر می‌توانست سرعت این لحظات را طولانی‌تر می‌کرد تا که زودتر به آن روز‌های مطلوب دسترسی پیدا کند. ضربان قلبش تند شد و این‌بار هجوم احساسات متفاوت و زیبا را به زیر پوستش احساس کرد. حال دلش پرطراوت و شاد گشته بود. به مناسبت این احوال مناسب، قدم‌هایش بلندتر و تندتر شدند. هر قدم جدیدش دوتای قدم قبلی بود. گشنگی، دست و پایش را شل کرده بود. سردی زیر پوستش را نادیده گرفت. بر طبق نقشه، فاصله‌ی زیادی تا شهر نداشت. محیط اطرافش هم همین را نشان می‌داد. از جایگزینی درختان چنار به گندم‌زار‌های طلایی و خورشید درخشانی که دیگر به بالای سرش رسیده بود، مهر تأیید را بر نقشه کوبید. بوی زندگی را استشمام کرد و این بار خنده‌ی محو نشسته بر لب، نگاهی به پیش رویش انداخت. خانه‌های رنگی و کوچک و بزرگ، در انتهای جاده منتظر او بودند. جایی که خوشه‌های طلایی گندم، جایشان را به چمن‌های سبز و گل‌های بابونه داده‌اند. 

- از چیزی که فکر می‌کردم نزدیک‌تر بودی شهر غریبه! 

آدم‌ها و رنگ زندگی هرچه به شهر کوچک نزدیک می‌شد، بیشتر می‌شد. آدم‌هایی که ذره‌ای توجه به وجودش نداشتند و هرکدام به کاری مشغول بودند. گله‌ای از چهارپایان در کنار جاده مشغول چرا بودند و چوپانشان، زن و مردی جوان بودند. نگاهی کوتاه به زن انداخت و ظاهرش را بررسی کرد اما طولی نکشید چرا که با هر قدم، از‌ آن‌ها دورتر می‌شد. طاقی از گل‌های رز سرخ، خوش‌آمد گوی او شدند.

- واو این‌ چقدر خفنه! 

دست‌هایش از فرط ذوق و هیجان بر لب‌هایش نشستند. عطر خوش رز‌های وحشی بینی‌اش را قلقلک داد. لحظه‌ای نسبتاً طولانی، مژه برهم زد. با جدا شدن پلک‌هایش از هم، قدم بعدی را برداشت. تا خواست از بوی خوش گل‌ها و منظره‌ی زیبای پیش رویش لذت ببرد، معده‌اش به صدا درآمد. اخمی کم‌رنگ همراه همان خنده‌ی محو بر لبش، بین دو ابرویش پدیدار شد. قدم برداشت و از زیر طاق پر گل بیرون آمد. آدم‌های شهر هرکدام خیره و متعجب نگاهش می‌کردند. با هر قدمی که پیش می‌رفت، بیشتر از آمدن پشیمان می‌شد. آخرین ضربه برای پشیمانی‌اش، با هجوم سربازانی در میان زره‌های سیمگون به سمتش، کامل شد. سه سرباز به سمتش یورش برده و او را در میان حلقه‌ای نگه داشتند. صورت‌هایشان پوشیده از کلاه خود بود و قابل شناسایی نبودند. 

ناظر: @ bloody

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

تیزی نیزه‌ها به سمت او، توانایی هر حرکتی را از او سلب کرده بود. مردی که به گمانش فرمانده‌ی آن‌ها بود، با صدایی دو رگه و لحنی مستبد، خطابش کرد. 

- شما باید برای پاره‌ای از توضیحات همراه ما بیاید! 

- دلیلش چیه؟ شما حتی من رو نمی‌شناسید. من تازه وارد این شهر عجیب و غریب شدم! 

پوزخند مرد به گوش رسید. اخمی مابین ابرو‌هایش به وجود آمده بود. کمی استرس داشت اما خشم قدرت بیشتری در بدنش پیدا کرده بود. دستش را مشت کرد و سوییشرت را تنش کرد. رهگذران توجه‌ای به او و سربازان نداشتند و با خیالی آسوده قدم برمی‌داشتند. گویا هر روز صحنه‌ی بازداشت کسی را به این سبک می‌دیدند. 

- شما به عنوان تازه وارد باید همراه ما بیاید! بهتره مقاومت رو کنار بذارید چون فقط ما رو نسبت به خودتون مشکوک‌تر می‌کنید! 

سری تکان داد و قدمی برداشت. سعی کرد تا با لحنی دوستانه و آرام، از ایجاد هرگونه شک و تردید جلوگیری کند. 

- اوم، بسیار خب! من همراه شما میام. کجا باید بریم؟ 

فرمانده سری تکان داد و یا آن قد بلندش، جلوی سوفیا به راه افتاد. آن‌قدر چهارشانه و قد بلند بود که مسیر پیش روی سوفیا، قابل دیدن نبود. هرچه بیشتر پیش می‌رفتند و به دامنه‌ی کوه نزدیک‌تر می‌شدند، هوا سردتر می‌شد. نسیم خنکی می‌وزید و آفتاب داغ ظهرگاهی در زیر ابر‌ها پنهان شده بود. 

- کجا داریم میریم؟ 

با بیان این سوال، مرد فرمانده نگاهی تحقیرآمیز بر او انداخت. یعنی نمی‌دید که با هر قدم که جلوتر می‌روند امنیت بیشتر و بیشتر می‌شود؟ دیگر سربازان لاغر اندام نیزه به دست، تبدیل به نیروهایی چهارشانه و شمشیر بر کمر شده بودند. از کنار شانه‌ی فرمانده نگاهی به تصویر روبه‌رویش انداخت. قلعه‌ای سنگی با ابهتی به مانند شیر، بر دامنه‌ی کوه بنا شده بود. فاصله‌ی زیادی با شهر نداشت اما امنیتش تفاوت زیادی با داخل شهر کوچک داشت. برای لحظه‌ای ایستاد. خستگی شدید صاحب جانش شده بود. گرسنگی را فراموش کرده بود تا آن که درون شکمش ماری گرسنه به دور معده‌اش پیچید و درد به بدنش تزریق کرد. انگشتان پایش در کفش می‌سوخت. سرباز جوانی که پشتش راه می‌آمد، با نوک تیز نیزه، ضربه‌ای به شانه‌اش وارد کرد. جدی و با صلابت گفت: 

- راه بیافت. ایست نکن! 

سوفیا خشمگین فریاد کشید. صدایش در گوش سرباز جوان زنگ زد و فرمانده با نگاهی بُرَنده، براندازش کرد. 

- یک لحظه خواستم نفس بگیرم. از وقتی وارد این شهر عجیب شدم تا یک چیزی برای ناهار پیدا بکنم، من رو وادار به راه رفتن کردید. من رو آوردین سمت یک قلعه ناشناخته که حتی معلوم نیست داخلش چه خبره! 

دست فرمانده بالا آمد و انگشت اشاره‌اش مقابل چشمان سوفیا نگه داشت. چه کسی جرأت داشت این چنین فریاد بر سرش بزند؟ سوفیا پوست لبش را جویید. از زیر آن کلاه آهنین، نگاه عصبی و دو-دوزنان فرمانده را احساس می‌کرد. قلبش به طپش افتاد. حماقتش را درک کرد. دل نداشت که به تصویر چشمان و صورت فرمانده نگاه بیاندازد.

- به عنوان یه مسافر زیادی گستاخی! راه بیافت.

آن‌چنان از سوی فرمانده توبیخ نشده بود. نفسش را به آرامی بیرون فرستاد. قدم‌های بعدیش تند و بدون توقف بود تا که به درب قدیمی و بزرگ قلعه رسید. محکم بودنش از همان فاصله به چشم می‌آمد. فرمانده با صدای بلند جمله‌ای به زبان عجیبی بیان کرد. در با صدای بلندی از جفتش جدا و به داخل غلتید. آرام-آرام حیاط سرسبز و بزرگی مقابل چشمانش جان گرفت. درختان بلند افرا دور‌تا‌دور حیاط و نزدیک ساختمان بزرگ قلعه جان گرفته بودند. سوفیا پشت سر فرمانده از راه سنگی گذشت. سوز هوا در این بالا بیشتر شده بود. سوییشرتش را به خود نزدیک کرد. درب چوبی بدون هیچ صدایی باز شد. او و فرمانده شانه به شانه‌ی هم وارد تالار بزرگ شدند. در انتهای تالار، بر تخت طلایی، مردی جوان تکیه زده بود. بالای سرش تاجی پر یاقوت نشانده بود. قدم بعدی را برداشت. پوست لبش را از جا کنده بود. شوری خون را احساس کرد اما خمی به ابرو نیاورد. مقابل تخت ایستادند. حال می‌توانست به راحتی صورتش را ببیند. با صدای فرمانده چشم از دریای چشمان مرد جوان گرفت و به فرمانده دوخت.

- سِر(sir) اسمیت، این جوون با این ظاهر عجیب و غریب این‌جا چی می‌خواد؟

ناظر: @ bloody

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم 

فرمانده که به تازگی نامش را فهمیده بود، قدمی جلو برداشت. بر روی یکی از زانو‌هایش خم شد. 

- سرورم این دختر از سمت جنگل ممنوعه اومده! طبق دستورتون هرکسی که از جنگل ممنوعه میاد بازداشت میشه، این دختر هم از این قاعده مستثنی نیست. 

پادشاه جوان سری تکان داد و از تخت پایین آمد. پوست سفید صورتش با جوش‌هایی ملتهب پوشانده شده بود. سنش کم بود و این را می‌شد از فروغ درون چشمان آبی‌اش دریافت. نگاه خیره‌اش به سوفیا دوخته شد گویا در صورتش به دنبال چیزی بود. اخمی کم‌رنگ در صورتش ظاهر شد. برخلاف تاج طلایی روی موهایش، لباس‌هایی ساده پوشیده بود و این تناقض برای سوفیا عجیب بود. 

- دختری به سن تو نباید سمت اون جنگل پیداش بشه می‌دونی چرا؟ 

مکثی کرد. نفسی کشید و با لحنی دوستانه ادامه داد. 

- اون‌جا محل زندگی خرابکار‌هایی هست که می‌تونن روی تو اثر بذارن. اون‌جا چی‌کار داشتی؟ 

لب‌هایش را با زبان تر کرد. دنبال جواب معقولی بود که سبب حیرت مردمان این سرزمین نشود. گفتن آن که از دنیایی دیگر و به کمک ساحره‌ای دیگر به این‌جا رسیده است، خنده‌دار خواهد بود.سکوتش به شک و تردیدهای سر اسمیت دامن می‌زد.

- می‌خواستم برم دهکده قارچ‌. اگه هم وارد شهر شما شدم، دنبال چیزی برای خوردن و جایی برای استراحت بودم.  

پادشاه جوان مشکوک نگاهش انداخت. سر تا پایش را برانداز کرد اما چیز مشکوکی ندید.نه خنجری در کنار کفشش پنهان کرده بود و نه گردن‌بندی در زهر در گردن انداخته بود. صورتش هم شباهتی به خلافکار‌های جنگل ممنوعه نداشت. 

- بسیار خب. 

به مشاور جوانش اشاره کرد تا که نزدیکش بیاید. با نزدیک شدن زن میان‌سال، چند قدمی عقب رفت. سوفیا با تعجب مشغول نگاه کردن اطراف شد. هنوز نمی‌توانست باور کند که شاه جوان به این آسانی در برابر جواب ساده‌اش کوتاه بیاید. پایش ناخودآگاه روی زمین به ریتم درآمد. حوصله‌اش از ایستادن سر آمده بود. صحبت‌ شاه با مشاورش طولانی و خسته کننده به نظر می‌آمد. به آرامی قد کشایی کرد و سرش را به گوش سِر اسمیت نزدیک کرد. 

- میشه من رو آزاد کنی؟ واقعاً خسته‌ام و سرم گیج می‌ره! 

سِر اسمیت کلاه خود از سر خود برداشت. با دیدن صورتش، سوفیا جا خورده قدمی فاصله گرفت. برخلاف تصوراتش، مردی جوان در پشت آن زره‌ی فولادی پنهان شده بود. زمزمه‌ای مشکوک و پر خشونت در جواب حرف سوفیا تحویلش داد. 

- چه عجله‌ای برای رفتن داری خانم جوان! صبر داشته باش. 

کلافگی از چهره‌ی خسته سوفیا می‌بارید. خمیازه‌ای کشید و دندان‌های ارتودنسی شده‌اش را به نمایش گذاشت. ناگهان یاد مادرش در دلش جوانه زد. حالش چطور بود؟ با دوری سوفیا و نامه‌ی دروغینش کوتاه آمده بود؟ نکند دل‌نگران مقابل خانه‌ی جک بست نشسته باشد؟ هر سوالی که به ذهنش می‌رسید، دلشوره را بیشتر به ذهنش تزریق می‌کرد. ناخنش را به پوست لبش رساند و تکه‌ای از آن را کند. پوست لبش از بی‌آبی به خشکی کویری می‌مانست‌. ظاهر رنگ پریده و لب‌های خشکیده‌اش از چشم اسمیت جوان دور نماند و دل سنگی‌اش را به رحم آورد. با اجازه‌ای کوتاه و مختصر از شاه جوان خواست تا که سوفیا در آشپزخانه‌ی قصر، غذایی بخورد و نوشیدنی بنوشد. پادشاه سری تکان داد و آن‌ها را مرخص کرد. 

از سالن پشت سر فرمانده اسمیت خارج شد و بعد از دور زدن قلعه به پشت آن رسیدند. جایی که خدمه‌های قصر شاهی هرکدام به کاری مشغول بودند. فرمانده جلوتر از او وارد اتاقکی شد. تمام محیط اتاق پر از لوازم آشپزی و قنادی بود. مردی میانسال با دیدن آن‌ها نزدیکشان شد. اولین چیزی که توجه سوفیا را به خود جلب کرد، سر تا نیمه کچلش بود. چشم‌هایی قهوه‌ای و کوچک داشت اما تجربه از همان‌ها سرازیر بود. با وارد کردن فشاری به شانه‌ی سِر اسمیت، آن‌ها را به داخل دعوت کرد. 

- چی‌شده پیتر یادی از من کردی؟ 

پیتر جوان یا همان فرمانده‌ اسمیت، لبخندی کم‌رنگ تحویل سرآشپز داد‌. با شانه‌‌ی پهناورش اشاره‌ای به سوفیا کرد. چشمان سیاهش درخشید و مژگان بلندش سایه‌ای بر گونه‌هایش انداخت. بی‌دلیل می‌خندید و بی‌دلیل خشمگین می‌شد. رفتار‌های این مرد بیست و اندی ساله برای سوفیا مجهول بود. از چروک کنار چشمانش به روی زمین خاکی دیدگانش را سوق داد. دیگر گوشی برای شنیدن صحبت‌های پیتر و آشپز نداشت. با پیشنهاد پیتر به سمت صندلی چوبی رفت و آن را از زیر میز چهارنفره بیرون کشید. 

ناظر: @ bloody

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  یازدهم

 ظرفی با محتوای سوپی داغ مقابلش قرار گرفت. عسلی چشمانش از دستان تپل مرد به صورت گردش به رقص درآمد. لبخند روی صورتش، خنده‌ای کوتاه و مختصر بر صورت سوفیا ایجاد کرد. 

- می‌تونم اسمتون رو بدونم خانم جوان؟ 

خطاب شدن با نام « خانم جوان» حس خوبی به زیر پوستش تزریق می‌کرد. فاکتور از گونه‌های سرخش، چشمانش به درخشش می‌افتاد. به او یادآور می‌شد که راه کمی تا بزرگ شدن باید طی کند. 

- سوفیا هستم و شما؟ 

- آلبرت هستم. البته که همه من رو آلب صدا می‌کنن. 

با پایان حرفش چشمکی کوتاه به سوفیا زد. او سوفیا را به یاد پدرش جک می‌انداخت. همان‌طور شوخ طبع و خندان با تفاوت ظاهری‌شان!

- آب سیب یا آب؟ 

- فکر می‌کنم آب بهتر باشه! ممنونم. 

آلبرت از او دور شد و سوفیا اولین قاشق داغ سوپ را نزدیک دهانش برد. بوی خوش غذا در اتاق پیچیده بود. با بلعیدن اولین قاشق، طعم خوش غذا بر زبانش جاری شد. قاشق‌های بعدی را آن‌چنان با ولع بلعید که سبب حیرت آلبرت و پیتر شد. در همان حین، درب با صدای بلندی باز شد و دختری جوان با موهایی همچون رنگ آتش وارد اتاق شد. با صدایی بلند سلام کرد و به سمت قابلمه‌ی بالای اجاق گاز رفت. برگشت تا که از پیتر سوالی بپرسد اما چشمانش به سوفیا دوخته شد. قهوه‌ای چشمانش درخشید و لبخندی مهمان لب‌های نازکش شد. 

- مهمون جدید داریم! 

با پایان جمله‌اش قدم‌های بلندی برداشت و به پیش سوفیا رسید. دستی به دامن پیراهن آسمانی‌ رنگش کشید و وزنش را روی میز انداخت. 

- اسمت چیه زیبا؟ 

ابرو‌هایش به بالا پرید. عجب دختر خون‌گرم و مهمان نوازی! ارتباط اجتماعی بالایی هم داشت و این برای دختری همچون سوفیا که سر به کار خود داشت و با کسی بیهوده گرم نمی‌گرفت، عجیب بود. عادتش به صحبت کردن کم بود و محتاط عمل می‌کرد. پوست لبش را گزید. با شرم و صدایی آرام نامش را زمزمه کرد. 

- چه اسم قشنگی داری! منم آدا هستم. 

سوفیا جرعه‌ای از آب درون لیوان نوشید و از جای برخاست. هرچند با تکه‌ای نان با کاسه‌ای سوپ گرسنگی‌اش را رفع نکرده بود اما از هیچ بهتر بود. دستی به چشمانش کشید. سنگینی نگاه پیتر سبب شد تا نگاهش را از آدا بدزدد و و به او بدوزد. حالا بیشتر می‌توانست توجه‌اش را بر صورت او متمرکز کند. چشمان سیاه و کهکشانی‌اش، بر جذابیت صاحب خود افزوده بودند. موهایی کوتاه و سیاهش را دستی کشید و کلاه خود را کمی در دست دیگرش جابه‌جا کرد. نگاه خیره‌اش سر سوفیا را به زیر انداخت. هنوز هم نسبت به سوفیا مشکوک بود. سرفه‌ای دروغین کرد و به سوفیا اشاره کرد تا از آشپزخانه بیرون برود. سوفیا سر به زیر وارد حیاط پشتی قصر شد. برخلاف ورودی، زمین این‌جا پوشیده از خاک و سنگ بود. آدا پشت سرش خارج شد و با قدم‌های بلند خود را به سوفیا رساند. 

- آهای دختر تازه وارد! اهل کجایی؟ 

سوفیا لبخندی بی‌معنی زد. از کجا آمده بود؟ از شهری که هیچ اعتقادی به وجود جادو نداشتند. جادو را در ماشین‌های مختلفشان می‌دیدند. نگاهش را از موهای مواج آدا به زمین دوخت. پوست لبش را جویید و جویای دلیلی شد. زیر لب زمزمه‌ای آرام خطاب به خود حواس پرتش کرد. 

- اگه توی این مسیر طولانی یک‌بار، فقط یک‌بار اون نقشه‌ی کوفتی رو نگاه می‌کردی وضعیت این نبود. 

آدا زمزمه‌اش را شنید اما چیزی نگفت. سکوت طولانی سوفیا خنده‌ای مصنوعی بر لب‌های گوشتی‌اش آورد. 

- نمی‌خوای بگی نگو خب!

قهقهه‌ای تصنعی کرد. دستی به شانه‌ی سوفیا زد و او را به سمت اصطبل شاهی کشاند. سوفیا کشان- کشان پشت سرش قدم برداشت. زیاد از اعتماد به آدا احساس خوبی نداشت. ترجیح می‌داد همان‌جا در کنار پیتر عبوس و شکاک بماند اما حالا جایی برای پشیمانی نمانده بود چرا که مقابل درب ورودی‌ اصطبل ایستاده بودند. آدا درب فلزی را به داخل هول داد. بوی نامطبوعی در بینی‌شان پیچید. پنج اسب صاحب آن اتاقک کوچک بودند.  با کمی نگرانی نگاه به عقب انداخت و زمانی پیتر را ندید، نفسی عمیق کشید. آدا برایش شروع به صحبت کرده بود و او تنها کاری که انجام نمی‌داد به توضیحات او مربوط به اسب‌ها بود.

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...