• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

گذشته را فراموش کن فاطمه مومنی کاربر انجمن نودهشتیا


Fatemeh Momeni
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:  گذشته را فراموش کن.

 

نام نویسنده: فاطمه124 

 

ژانر: عاشقانه،اجتماعی 

 

خلاصه: منم دخترم،دختری از جنس درد دختری که تمام طول عمر خود رو بی‌دلیل و بی‌گناه با زجر گذروند اما این دختر  فراموش می‌کنه گذشتش رو برای همیشه فراموش می‌کنه و تبدیل به یک آدم دیگه میشه. 

مقدمه: دیدمشون بعد از این همه سال باورم نمیشه از اون همه زیبایی هیچی باقی نمونده بود پوزخندی زدم این همه روی چهرش حساس بود یک عمر من رو عذاب داد با دستای لرزون دستم رو گرفت و گفت انا؟ انای من خودتی؟ 

پوزخند پور تمسخری زدم و  گفتم: ببخشید شما؟ 

دستاش آروم - آروم شُل شدن با بهت یک نگاه به من و یک نگاه به منفور ترین آدمای زندگیم کرد اونا هم تعجب کردن هه کی باورش میشد بشم این با تنفر گفتم: مطمعنن من رو اشتباه گرفتید   چون ... 

خواستم ادامه بدم که سارینا داد زد.

- چکاوک بدو دیگه دیره باز می‌خوایی با این رومیانی یا همون به قول تو مومیایی دعوات بشه بدو دیگه.

لبخندی به سارینا زدم و گفتم: باشه عزیزم بریم آنقدر حرص نخور  فقط این  خانوم من رو با آنا اسمی اشتباه گرفتن سارینا خشکش زد با تعجب و چشمای گرد به ....

ناظر: @ ملیکا ملازاده 🌳

ویرایش شده توسط Fatemeh Momeni
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به سختی چشمام رو باز کردم که نور شدیدی منعکس شد رو صورتم احساس ضعف شدید می‌کردم،اروم لایه چشمام رو  بیشتر باز کردم که با نگاه پر از تعجب دکتر و پرستاری روبه روم مواجه شدم دیدم همه با بهت میگن یا الله بسم‌الله خدایا باور کنیم  این یک معجزه است اصلا امکان،نداره.

متعجب شدم اینا چرا اینطور رفتار می‌کنن؟  مگه چیزی غیر باور رو صورتم هست که اینطور به من زول زدن وا آدم ندیدها.

با صدایی که  انگار از ته چاه در میومد گفتم:( آب) 

یک خانومی با روپوش سفید که گوشی دکتری هم دور گردنش بود اومد سمتم و با لبخند گفت: عزیزم واقعا این یک معجزه است که تو چشمات رو بعد از یک سال باز کردی همه ما از  تو قطع امید کرده بودیم و امیدی به زنده موندنت نداشتیم که خدارو شکر چشمات رو باز کردی و همه ما رو شوکه!

- عزیزم تو اشتباه کردی که خودت رو از بزرگ ترین پل هوایی پایین انداختی ارزششو داشت یک عمر که خدا می‌دونه چقدر عذاب بکشی بخاطر خودکشی؟  خودت خوب می‌دونی که خود کشی گناه کبیره است.

از این حرفا بگذریم گلم رفیقات رو توی این یک سالی که  کما بودی جون به لب کردی وقتی از ای سیو بردیمت بخش به دوستات اطلاع میدم بیان پیشت.

هر کلمه که از دهان خانوم دکتر بیرون می‌زد من و تو شوک می‌برد،امکان نداره من یک ساله تو کمااام؟ یعنی یک ساله از اون شب کذایی می‌گذره من چطور زنده موندم خدایا من چند بار باید خودمو بکشم و تو به بزرگیت ببخشی خدایا شکرت که بازم زنده‌ام خدایا بهت قول میدم دیگه این آنا ضعیف نباشم همین که از این بیمارستان مرخص بشم تغییر می‌کنم دیگه آنا ضعیف نیستم قول میدم.

تازه یاد مامان بابای بی‌مروتم افتادم البته حقم دارن اگه دیدنم نیان آخه من یک ح*روم*زاده*,ام.

برای این حق دارن دنبالم  نگردن یکهو فکری به ذهنم رسید خودشه.

 با صدای کم جونی گفتم: خانوم دکتر؟ 

دکتر:جانم عزیزم چیزی می‌خوای؟ 

-  کسی به غیر از  دوستام به دیدنم نیومدن؟ 

دکتر: نه عزیزم دوستات گفتن که کسیو نداری جز اونا.

نفس عمیقی کشیدم که  بغضی که ته گلوم بود نشکنه،البته حقم دارن من که بچه اونا نیستم پس حق دارن که نیان سراغم بردیا که برادرم نیست بابا که بابام نیست فقط اون مادری که یک عمر برام مادری نکرد و من رو تو حسرت آغوشش گذاشت مادرم بود،من چه گناهی کردم که مادرم مورد ت*ج*ا*و*ز  قرار گرفت و من  حاصل اون تجاوز بی‌رحمانه‌ام وقتی خودم داغ خورده‌ام ‌‌‌‌‌وبخاطر اون برادر بی‌غیرتم به اون مهمونی اشغالی که   راضی نبودم برد و منم مورد ت *ج*ا*و*ز  اون  صفدر   عوضی قرار گرفتم این ظلمی بود که در حق من یک دختر تنها و بی‌کس قرار داد شد ولی کور خوندن من با دو جمله‌ای که از دهن اون دوست صفدر  شنیدم رو باور نمی‌کنم،باید آزمایش دی‌ان‌ای با پدرم بدم اون موقع همه چی معلوم میشه اما حالا چطوری آزمایش بدم خدایا خودت کمک کن.

ویرایش شده توسط Fatemeh Momeni
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#2 

 من رو به بخش بردن که چند دقیقه نشده صدای جیغ و گریه ساغر شیدا و سارینا بلند شد.

و به سمت اتاقم هجوم اواردن در حالی که هر سه اشک از چشماشون می‌ریخت دویدن سمتم و شروع به گریه کردن کردند و خودشون روی من بدبخت انداختن و لحم کردن.

ساغر: آنی جونم باور کنم بهوش اومدی باور کنم که نمردی.

شیدا: خدایا شکرت آنی جونم این یک سال همه مون رو دیونه کردی.

سارینا: خیلی اشغالی چرا خودت رو انداختی پایین.

بغض ته گلوم  عمیق تر  شد با چشمای که ملول از اشک بود گفتم: همه چی براتون تعریف می‌کنم فقط تو را خدا یک کاری کنید زودتر بریم خونه دیونه شدم من از این بیمارستان ببرید.

هر سه شون بلند زدن زیر گریه و با حق - حق گفتن: باشه اجی گلم.

اصلاً مگه می‌‌تونستم باور کنم که منم دوستی دارم رفیقی دارم همدمی دارم یعنی باور کنم کسیم نگران من شده چطور باور کنم.  

 

 **** 

 

بعد از حدوداً سه روز از بیمارستان مرخصم کردن اونم با چه اسرار و التماسی ولی گفتن اگه حالت تهو یا سر گیجه داشتم حتما بیام تا معاینه بشم ببینن دردم چیه،بعد از یک ساعت که کارای ترخیص رو انجام دادیم سوار تاکسی شدیم و به سمت خونه نقلیه ساغر اینا رفتیم پاهام ضعف داشتن هنوز آن‌قدر خوب نشده بودم،اما من دیگه ضعیف نیستم نمی‌خوامم باشم از این به بعد یک آدم جدیدی میشم یک آدمی که همه رو حیرت زده کنه.

با سر صدای بچها و  جیغ شادی رفتیم تو خندم گرفته بود کل ساختمون رو گذاشته بودن رو هوا آن‌قدر که جیغ داد کردن.

آروم کمکم کردن و من رو روی مبل نشوندن و خودشون شروع به کولی بازی کردن هرزگاهی به کارشون می‌خندیدم اما فکرم بیشتر مشغول این بود که چطور آزمایش دی‌ان‌ای رو بگیریم یعنی میشه خدایا من بچشون باشم یعنی میشه پاک باشم اوف خدایا خودت کمکم کن.

با صدای جیغ ساغر به خودم اومدم دیدم همش داره غر - غر می‌کنه.

 

- چته ساغر چرا آنقدر غر می‌زنی؟ 

 

ساغر: چقدر باید صدات کنم؟ اصلا کجایی؟ انگار تو دنیای دیگه سپری می‌کنه بنال ببینم چته تو! چرا خود کشی کرد؟ تند زود سریع بگو! 

اونا دوستام بودن کسایی که برای اولین بار کمکم کردن یاریم دادن نامردیه که چیزی بهشون نگم،اصلا شاید بتونن کمکم کنن. 

اروم - آروم تمام ماجرا رو براشون توضیح دادم،هیچی از قلم ننداختم از لحظه خودکشیم تا فکری که تو سرمه همه رو براشون گفتم و ازشون خواستم که فکری بکنن که چطور بتونم آزمایش بدم و چطور پدرم رو راضی کنم.

ساغر: کی گفته که آزمایش حتما باید با حضور پدرم باشه.

- چی داری میگی مگه میشه که پدرم نباشه و من آزمایش بدم؟ 

ساغر: چرا نشه عزیزم! ما می‌تونیم از طریق یک تار مو از پدرتم شده آزمایش بدی  فقط باید یک طوری یک تار مو پدرت رو گیر بیاریم.

 

پوزخندی زدم و با تمسخر گفتم: ا ماشالله به این فکرت! انیشتن میشه بپرسم چطور مو بابای عزیزم رو گیر بیارم؟ 

 

ساغر بشکنی زد گفت: فکر اونجاشم کردم فقط یک موضوعی؟  

- چی؟ 

ساغر: بابات که ماهارو نمیشناسه؟ 

- نه بابا اون داره خودمم به اجبار می‌شناسه بد بیاد  رفیقام رو بشناسه نه نمی‌شناسه.

ساغر: اوه پس عالی خوب بشنید تا نقشه رو بهتون بگم.

 ببنید من میرم به طور تصادفی با بابات بر خورد می‌کنم و کاری می‌کنم بابات بیوفته زمین بد شیدا سریع با بدو میاد سمتم و الکی مثلا نگران حالمه بد خیلی آروم و نامحسوس قیچی رو سر بابات حرکت میده و کمی از موهای بابات رو قیچی می‌کنه و بد از اون ادامه کارا چطوره؟  

 

به فکر رفتم این نقشه عالی بود اما استرس تمام وجودم رو گرفته بود یک طورایی خیلی استراب داشتم ساغر دستای یخ کردم رو تو دستاش  گرفت و گفت: بابا چته دیونه چرا اینقدر یخ کردی؟ 

 

- وای ساغر استرس دارم یعنی میشه موفق بشم؟ 

 

ساغر: آره دختر تو فقط بسپرش به ما فردا می‌ریم‌ در خونتون کشیک می‌دیم تا بابات بیاد بد از اون نقشه رو اجرا می‌کنیم درضمن تو نمی‌خواد بیای با این استرست همه چی رو لو میدی.

 

- اوف باشه دیگه کمتر حرف بزن دیونه شدم من برم تو اتاق بخوابم.

ساغر بلند خندید و داد زد: آنی،واقعا دیونه‌ای این جا تشکرته؟ 

لبخند نشست رو لبم و با چشمای لبریز از تشکر به همشون نگاه کردم که همشون با لبخند نگام کردن یهو یک چیزی یادم اومد خیلی جدی باز برگشتم سمتشون که دیدم جا خوردن گفتم: از این به بعد اسمم آنی یا آنا نیست من دیگه انا نیستم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

3 # 

و بدون حرف اضافه‌ای داخل اتاق شدم و  در و محکم بستم من تصمیم رو گرفته بود،من بعد از آزمایش دی‌ای‌ان همه چی رو  تو  خودم تغییر میدم همه چی.

 روی تشکی که انداخته بودم دراز کشیدم و به سقف نگاه کردم و طولی نکشید که به خواب عمیق فرو رفتم.

 

 ****

 صبح از خواب بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم خبری از بچها نبود با تعجب صداشون کردم که جواب ندادن بیخیال شونه بالا انداختم و به سمت آشپز خونه رفتم که کاغذی روی در یخچال توجهم رو جلب کرد.

- سلام عزیزم ببخش بیدارت نکردم،دونستم سکته ناقص رو میزنی برای همین بیدارت نکردم چون ما رفتی سراغ ددی جونت تا کاری رو که بهت قول دادیم رو  انجام بدیم و اینکه تا اون رو انجام ندیم نمیایم مراقب خودت باش بوس -  بوس از طرف ساغر.

 

استرس همه وجودم رو در بر گرفت دستام آنی یخ زدن بزاق دهنم خشک شد و قلبم شروع کرد به تند - تند زدن و نفسم یکی در میان شد سریع روی یکی از کاناپه‌ها نشستم و چند تا نفس عمیق کشیدم که به  خودم مسلط بشم.

اما چندان موفق نبودم نگاهی به ساعت کردم یازده ظهر بود یعنی کی رفتن؟ حالا کی برمی‌گردن؟ یعنی خدایا میشه دست پر برگردن اصلا اگه جواب منفی بود چی نفس عمیقی کشیدم و شروع به راه رفتن تو پزیرایی کوچیک کردم هر دقیقه که می‌گذشت انگار برام سالی می‌گذشته نفس کشیدن برام سخت شده بود خیلی سعی می‌کردم که به خودم امیدواری بدم اما فایده نداشت یک ساعت دیگه گذشت اما خبری ازشون نبود دیگه داشتم دیونه می‌شدم جرعت زنگ زدن بهشون رو نداشتم دست پاهام هر دو یخ کرده بود وای نه خدا شد دوازده نیم اما بازم بی‌فایده بود نیومدن با صدای اذان که از موبایلم بلند شد احساس آرامش عمیقی از ته قلبم کردم رفتم وضو گرفتم و به قامت ایستادم نمازم رو با آرامش تمام خوندم که صدای چرخش کلید اومد و من با استرس تند از جام بلند شدم و به چهره گرفته ساغر نگاه کردم،لبخندی تلخی رو لبام شکل گرفت دونستم که موفق نمیشن بد از اون شیدا و سارینا هم میوس اومدن تو و با غم نگام کردن نفس عمیقی کشیدم تا بغضم رو قورت بدم اما چندان موفق نبودم و قطره اشک از لای پلکم بیرون زد که چشم همه به اون قطره خیره شد یهو هر سه شروع کردن جیغ داد کردن و خندیدن و منم همین طور شوکه شده وسط حال ایستاده بودم و کولی بازی هاشون نگاه می‌کردم یهو ما بین حرفاشون فهمیدم که سر به سرم گذاشتن یعنی کارد میزدن خونم در نمیومد. ی‌

با عصبانیت دنبالشنون افتادم که می‌خندیدنو جیغ میزدن بد از اینکه کلی زدمشون نفس  - نفس نشستم و به دیوار تکیه دادم  و پرسیدم چیشد؟ 

ساغر آروم دستش رو داخل جیب مانتوش بیرون آورد و موهای مشکی بابا رو نشونم داد و با حرص گفت: آخه ما چقدر خریم خر تر از ما پیدا نمیشه آخه آزمایش دی‌ای‌ان باید ریشه مو باشه نه خود مو برای همین مجبور شدم از ته بکشم موهای باباتو تا در بیاد الآنم فقط چهار تار بیشتر ازش در نیومد که اونم بابات پدرمون رو درآورد. بغضم گرفت یعنی ممکنه اون بابام نباشه یعنی ممکنه که بردیا داداشم نباشه یا شایدم باشه یعنی قرار چه اتفاقاتی بیوفته ساغر مجال بیشتر فکر کردن رو بهم نداد و دستم رو گرفت و به سمت کاناپه برد و نشوند بد خودشم کنارم نشست و باهیجان گفت: فکر چیزی نکن فقط گوش کن ببین چکارا که نکردیم.

لبخندی زدم و منتظر ادامه حرفش شدم.

ساغر: اوف از هشت صبح اونجا چتر کردیم که ببینیم ددی جنابعالی کی تشریف فرما میشن ساعت ده شد که دیدم بلاخره پیداش شد همین که خواست بر تو پارکینگ و ماشینش رو بیرون بیاره سریع دویدم و خودم رو انداختم روش اونم که انتظارش رو نداشت تلپی افتاد زمین این بیشعورارو دیدی هر هر به ریشه نداشتم می‌خندیدن بد از چند ثانیه سریع شیدا اومد و شروع کرد به گریه زاری که ببخش منو غلط کردم و از این حرفا و خیلی نامحسوس قیچی داخل موهای بابات گذاشت و کمی از موهاشو قیچی کرد که دیدم موهای بابات رو از ته کشید با تعجب نگاش کردم که با چشماش بهم گفت بعدن برام میگه باباتم که چنان داد زد از درد موهاش که گفتم الان کل خیابون میریزن سرمون بعد دوباره گیج به من ساغر نگاه کرد بد از چند دقیقه بلند شد و دستاش رو به سمت آسمون گرفت و گفت: خدایا شفای عاجز نسبت به هرکس که نیازمند هست بده.

 

آقا همینو که گفت سارینا اون پشت پقی زد زیر خنده و شیدا شروع کرد به جیغ داد کردن و توهین به بابات و خیلی چرت پرت دیگه سرهم کرد خلاصه تا ساعت یازده طول کشید و ما هم برای اینکه اذیتت کنیم تا دوازده نیم طولش دادیم و باقی ماجرا.

با حرص نگاشون کردم و چیزی نگفتم پوف کلافه‌ای کشیدم گفتم: بد ظهر بریم تا آزمایش رو بدیم.

 

ساغر آروم گفت: آنی پس داشنگات چی؟ 

 

پوزخندی زدم و گفتم: میشینم برای کنکور میخونم فعلا بزار جواب آزمایش بیاد بد دوباره میشینم واسه کنکور این بار پرستاری رو نمی‌خوام می‌خوام پزشکی در  بیام می‌خوام هرچی که به آنی گذشتس بریزم دور  و فرصت به آنی آینده بدم البته فعلا با انی صدام کنید چون قصدایی برای آینده داره.

و از جام بلند شدم و  داخل اتاق شدم .تا بعد ظهرم بیرون نیومدم.

 

ویرایش شده توسط Fatemeh Momeni
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 #4 

بعد ظهر به سمت آزمایشگاه رفتیم و بعد از کلی دردسر و اینور اونور کردن آخری قبول کردن  که آزمایش رو بگیرن و بهم گفتن چون آزمایشگاه خصوصی هست برای سه روز دیگه امادس از همین الان استرس داره خفه‌ام می‌کنه تا سه روز دیگه چطور تحمل کنم خدایا.

به خونه رفتیم و ساغر برای همشون توضیح داد تو راه چندتا روزنامه برای کار خریدم آخه تا کی خرجم رو دوش اونا باشه باید برای خودمم کاری بکنم و هم کمک خرجی اونا باشم برای همین لایه روزنامه رو باز کردم و شروع به جستجو کردم تمام کاری بود اما به درد من نمی‌خورد تنها چشمم به یک گوشه از روزنامه خورد منشی برای یک شرکت نیازمند بودن همه چی راجب شرکتم زیرش گفته بود که شرکت داروسازیه مدیر شرکت آدمی سالخورده و جدی هست دستش کج نمیره و قابل اعتماده و خیلی چیز دیگه نوشته بود که اهمیت ندادم سریع زنگ زدم به شرکته که صدای نازک زنی اومد.

- شرکت داروسازی ارمان بفرمایید؟ 

- سلام ببخشید برای کار زنگ زده بودم انگار نیاز به منشی داشتید.

زن: بله درسته؟ شما الان برای کار زنگ زدید؟ 

آخه روانی پس برای چی زنگ زدم زنگ زدم حالت رو بپرسم دیوانه سعی کردم به خودم مسلط باشم برای همین آروم گفتم: بله! 

زن: خوب! چه عالی لطفا فردا برای مصاحبه تشریف بیارید شرکت.

- ممنونم حتما فقط چه ساعتی؟ 

زن: ساعت نه صبح اوکی؟ 

- بله ممنونم از لطفتون.

دیگه چیزی نگفت و قطع کرد ااا بی‌تربیت چقدر اعصاب خورد کن بود.

اهمیتی ندادم و رفتم تو حال و تا شب با بچه‌ها کلی گفتیم و خندیدیم از هر دری حرف می‌زدیم خیلی احساس خوبی پیششون داشتم. 

 

شام رو با کتلتای خوشمزه من صرف شد و بد از شام نخود نخود هرکی رود در رخت خود اینو که گفتم بازم همه خندیدم و به سمت جاهامون رفتیم و دراز کشیدیدم اونا فردا کلاس داشتن و منم باید می‌رفتم شرکت.

ساغر: میگم آنی مطمعنی که راه درستی رو انتخاب کردی حالا بشین برای کنکور بخون نوزده سالته بزار تمام سعیتو بکنی امسال قبول شی یک سال تمام که کما بودی کلا از درس دانشگاه افتادی اما دیگه این نه ماه باقی مونده رو هدر نده هر سه فوقش کمی پول میزاریم رو هم و خرج تو رو هم می‌دیم ازمون که چیزی کم نمیشه.

لبخند نشست رو لبم چه رفیق خوبی دارم من با اینکه وضع دارایشون زیاد خوب نیست اما باز میخواد به من کمک کنه با لبخند رو بهش گفتم: نه قربونت برم من باید کار کنم تا بدونم تو این جامعه باید چطور حضور داشته باشم چطور برخورد کنم من اتفاقا خوش حالم که می‌تونم تو اجتماع باشم برات که تعریف کردم که چقدر افسرده و گوشه نشین بودم اما الان می‌خوام خودم رو تغییر بدم یک تغییر اساسی الان دیگه جلوت رو نگیرم بگیر بخواب که فردا دانشگاه داری.

ساغر: راجب اون که راست میگی بحثش جداست باشه راست میگی صبح باید بلند بشیم بریم شب خوش! 

سر تکون دادم و تو جام خزیدم و به فکر فردا خوابیدم.

 

***

 

  با صدای زنگ گوشیم چشمام رو باز کردم و سریع نشستم تو جام نگاه به ساعت کردم دیدم هشت بیست دقیقس ای وای سریع رفتم کارای لازم رو کردم آماده شدم و بدو پله هارو یکی دوتا کردم و رفتم پایین اوف خدایا ساعت برای هفت نیم کوک کرده بودم اما آنقدر خسته بودم که صدای ساعت رو نشنیدم وای هشت چهل دقیقس سریع به سمت خط رفتم که حد عقل از اون جا نمونم شانس باهام یار بود و همون موقع اتوبوس اومد و حرکت کرد بد از نیم ساعت با هزار دنگ فنگ با ده دقیقه تاخیر به شرکت رسیدم دیگه نفسی برام نمونده بود نفس عمیقی کشیدم و بدو داخل اون ساختمون تجاری بزرگ شدم خدا می‌دونه چند طبقه است به سمت تابلو‌ها رفتم که شرکت آرمان رو پیدا کنم که دیدم زده طبقه ششم پس طبقه ششم به سمت آسانسور دویدم که محکم با یکی برخورد کردم و ای با ب*س*ن خوردم زمین فکر کنم باستنم خورد شد.

عصبی سرم رو بالا گرفتم که ببینم چه خری بود که با دوتا گوی مشکی که طلبکارانه نگام می‌کرد روبه رو شدم.

بیشعور هیچ عذر خواهی نکرد طلب کارم هست.

عصبی بلند شدم و بهش توپیدم.

- هی آقای به ظاهر محترم حواست کجاست؟

مرد پوزخندی زد و با تمسخر گفت: اخی تو به عمد خودت رو به من زدی بد برای من طلب کاری؟ 

ای ای ای آتیش از کلم بلند میشد عصبی گفتم: خودت به یک روانشناس خوب نشون بده روانی.

 نموندم ادامه بحث رو بدم به اندازه کافی دیر شده سوار آسانسور شدم و آخر با هزار سلام و صلوات رسیدم البته با بیست دقیقه تاخیر نفس عمیقی کشیدم و خیلی جدی وارد شرکت شدم و به سمت میز منشی رفتم.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#5

 

- سلام وقت گرفته بودم برای کار.

منشی: سلام خوش اومدید لطفا منتظر بمونید تا به جناب رییس اطلاع بدم.

تشکر کردم و نشستم.

که چند دقیقه بعد باز در شرکت باز شد و یک نفر اومد تو اهمیت ندادم و خودم رو با ناخونام که تازگی‌ها بلند شده بودن نگاه می‌کردم حتی وقت ندارم ناخونام رو بگیرم تو همین فکرها بودم که با سلام منشی سرم بردم بالا و با بهت به شخصی که اون متعجب نگام می‌کرد نگاه کرد.

امکان نداره این از کجا پیداش شد وا نکنه رییس شرکت باشه ولی مگه تو روزنامه نگفته بود میان‌سال ناخوداگاه اخمام تو هم رفت اصلا خوشم ازش نمیومد پرو.

اونم اول با تعجب نگام کرد بعد یهو اخماش تو هم رفت و با اجازه به منشی گفت و رفت تو یکی از اتاق که نوشته بود اتاق مخصوص دارو.

خدایا یعنی اونم توی این شرکت کار می‌کنه پوف نه از این بدتر نمیشه هنوز هیچی نشده با یک نفر چپ افتادم خدا به داد نفرات بدی برسه.

تو همین افکار بودم که با صدای منشی به خودم اومدم.

منشی: هوی خانوم هواست کجاست یک ساعته صدات می‌کنم.

چقدر بی‌ادب احتمالا این همون دختره پشت گوشی بود چقدر بی‌نزاکت.

- اولم هوی رو به الاغ میگن که لقب خودتونه دومن ‌‌من توی این همه ادبت موندم این همه ادبو از کجا اواردی؟ 

وای صورتش عین گاو مسابقه‌ها قرمز شد،خیلی عصبی بود اما من برام مهم نبود پس گفتم: چکارم داشتی؟ 

با صدایی که از اعصابنیت می‌لرزید گفت: رییس تو اتاق منتظرته.

اهانی گفتم و با حالت مسخره‌ای به سمتش برگشتم.

- خوب انیشتن از همون اول می‌گفتی دیگه نیاز به این همه مقدمه چینی نداشت؟ 

  اوف قرمز تر شد وای گفتم الانه جیغ داد راه بندازه برای همین سریع اتاق مدیریت پیدا کردم و آروم در زدم بفرما هنوز هیچی نشده این دومین نفری که باهاش چپ افتادم.

با صدای جدی و رسا بفرمایید آروم رفتم تو،با دیدن اتاق می‌خواستم مثل این رمانا سوتی بزنم بگم اومای گاد اما خوب خودمو کنترل کردم و عین ندید بدیدا اینور اونور رو دید زدم که با صدای خشک و خمشگین یک نفر به خودم لرزیدم.

این چرا اینجوری می‌کنه پناه بر خدا چرا آنقدر عصبی پیری میبینی فشارت رفت بالا افتادی رو دستمون ها! این همه اعصبانیتم درست نیست ولی کی جرعتشو داشت بگه.

یهو صداش بلند شد با داد گفت: خانوم هواستون کجاست با شمام.

سریع به خودم اومدم و تند گفتم: بله ببخشید بفرمایید.

حرصی نگام کرد و اشاره به مبلا کردم منم خیلی باادبانه رفتم و نشستم منتظر موندم حرف بزنه.

مرد: خوب اسم فامیل سن مدرک همه رو سریع بگو( عصبی اینارو گفت) 

نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم: من یک لحظه موندم چی بگم حالا که نقشه‌های دیگه دارم الان باید چی بنالم.

 

مرد:( البته عصبی) توووووو! 

- خوب نوزده سالمه دیپلم دارم، پرستاری قبول شدم اما به دلایلی ولش کردم و الان دنبال کار می‌کردم که این شغل رو از تو روزنامه پیدا کردم و الان در خدمتتونم.

مرد عصبی بود خیلی، نفس عمیقی کشید که به خودش مسلط باشه وا چرا اینطوری می‌کنه؟ 

گفته بودن خیلی بداخلاقه نه در این هد.

مرد: شناسنامه کارت ملی و خیلی چیز دیگه رو گفت تا بیارم منم کمی فکر کردم و یهو گفتم: هر دورو گم کردم هم شناسنامه و کارت ملی ولی بقیشون رو می‌تونم بیارم.

 

مرد:( با مسخرگی) خسته نباشی دیگه چیزی دیگه‌ای جا نمونده.

متفکر نگاش کردم و گفتم: نه فکر نکنم.

عصبی نگام کرد و داد زد.

- خانوم محترم شما من رو مسخره خودتون کردید یک ساعته این همه اراجیف بهم بافتید تا به چی برسید.

بسم.... این چرا این‌طور می‌کنه.

- ببخشید آقا مسخره چیه من واقعیت رو گفتم! چرا این.طور می‌کنید؟ من دنبال کار می‌گردم همین مگه یه منشیم این همه بازخواست داره؟ 

مرد نفس عمیقی کشید و گفت: فردا راس ساعت هشت اینجا باش نبینم مثل امروز تاخیر داشته باشی،راجب باقی موارد که نداشتی تا اومدن میای بهم تحویل می‌دی اگه تا دو ماه دیگه تحویل ندادی بی‌برو برگرد اخراجی و از حقوق ماه دومت کسب میشه.

یا خدا این چرا آنقدر سخت گیره.

نفسی عمیقی کشیدم و با یه باشه و خداحافظی که جوابیم نشنیدم بیرون رفتم.

که منشی یک چشم غره خفن بهم رفت منم یکی مثل خودش بهش رفتم و خواستم برم که پسره صبی هم بیرون اومد اونم یک چشم غره بهم رفت که بی‌حواب نذاشتشمش خدایی حال کردم قول میدم توی این چند روز که تو شرکتم رکورد چشم غره رو بزنم. 

از شرکت بیرون رفتم و به هوای ابری آسمون تهران نگاه کردم دلم گرفت بدم گرفت از اینکه نمی‌تونم راحت مثل دخترای دیگه خیالات شاهزاده سوار بر اسب سفید رو داشته باشم از اینکه اون برادر بی‌غیرتم منو به اجبار برد تو اون مهمونی کوفتی خودش رفت پی عیش نوش خودش و منو مابین اون همه گرگ تنها گذاشت و اون اتفاقی که نباید میوفتاد افتاد و من داغون شدم نابود شدم الان روح سالمی ندارم اما سعی می‌کنم آن‌قدر قوی بشم که به مرور زمان حتی به اون اتفاق نحث زندگیمم فکر نکنم.

 ا ن‌قدر تو خیالاتم بودم که نفهمیدم کی رسیدم خونه لباسام خیس آب شده بود در بین راه بارون گرفت و من حتی بارون رو احساس نکردم.

رفتم تو که دیدم هنوز بچها نیومدن لباسام رو عوض کردم و رفتم تو اتاق تا یکم بخوابم و از الان خودم رو برای  خودم رو برای فردا آماده کنم دو روز مونده تا جواب آزمایش و سعی کنم فکرم رو خالی از هرچیزی کنم. @ ملیکا ملازاده

 

 

ویرایش شده توسط Fatemeh Momeni
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

#6 

 

فردا صبح سر وقت به شرکت رسیدم بخاطر اون بارون کوفتی سرمای بدی خوردم و باید امروز اون رییس بد اخلاق شرکت رو تحمل کنم، تمام بدنم گور داشت و اصلا حالم خوب نبود اما من آدم ضعیفی نیستم ظاهر سازی طوری رفتار کردم که خوب خوبم.

رفتم شرکت و مستقیم بی‌توجه به منشی که مدام غر میزد که وایسم تا به رییس خبر بده تقه‌ای به در زدم که با بفرمای جدی رییس به داخل رفتم و منتظر موندم که چه زری میخواد بزنه.

تند از راه نرسیده  گفت بیا بشین.

رفتم نشستم که تمام کارای مربوط و بهم یاد داد و گفت که منتظر بمونم که صاحب کارم بیاد.

اون نگفت صاحب کار ها یک چی باکلاس گفت که اهمیت ندادم.

بد از چند دقیقه تقه به در خورد که با بفرمایید جدی رییس طرف اومد تو خودم بی‌اهمیت نشون دادم و با کیفم ور میرفتم.

که صدای جدی و خشک یک نفر بلند شد.

طرف: بفرمایید جناب مهربان.

با این حرف یک لحظه تند سرم بالا بردم و به رییس چشم دوختم که به مرد چشم دوخته بود اون گفت به رییس مهربان آقا همینکه خواستم پقی بزنم زیر خنده که رییس که نگاه وحشت ناک بهم انداخت که نطقم خفه شد ولی هر موقع یاد فامیلیش میوفتم دست خودم نیست خندم میگیره خدایی به این پیری عبوس هر چی می‌خوره اما مهربان نه.

مهربان: خانوم محترم که حتی نه نام و نه فامیلیتون رو دادید از این به بعد شما با آقای رومیانی کار می‌کنید.

جانم چی رومیانی دیگه چه فاملیه آروم سرم رو به سمت صاحب کارم بردم که همانا دهن هردمون باز موند غیر قابل باور بود این همه پسره صبحی است کن چطور با این بسازم همینکه خواستم مخالفت بکنم اجازه نداد و قرار داد رو جلوم گذاشت که باید اسمم و فامیلیم رو می‌نوشتم اما ننوشتم و قرار داد شش ماه رو امضا کردم.

عصبی نگاهی به برگه کرد و گفت: اسم و  فامیلی من نمی‌بینم.

- ام میشه نگم تا شناسنامم بیاد؟ 

مهربان: چی میگی تو پس چی صدات کنیم هان( عصبی) 

- هر چی خودتون دوست دارید تا وقتی شناسنامم بیاد.

مهربان آنقدر عصبی بود که گفتم الان با یک الدنگی میندازتم بیرون.

دوباره حالم بد شد و احساس ضعف شدید می‌کردم اما طبق معلوم نشون ندادم.

این شخصیت جدیدم رو دوست داشتم رفتارا و همنشین بچها رو منم اثر گذاشته بود واقعا دیگه آنی آروم و مظلوم نبودم من این انی الان رو دوست دارم شاد شر و شیطون ولی درونی پر از زخم و درد.

خواست چیزی بگه که همون مومیایی اجازه نداد.

مومیایی: آقای مهربان عصبی نشید خودم براش یک اسم میزارم لطفا صبور باشید، خودتون بهتر میدونید الان به این خانوم وراج نیاز داریم مگه نه می‌تونستید بیرونش کنید.

رییس نفس عمیقی کشید گفت: راست میگی پسر اینو با خودت ببر که اعصابم رو خط خطی کرد.

مومیایی نفس عمیقی کشید و گفت بیا دنبالم.

منم آروم از جام بلند شدم و خواستم خیلی موادبانه خداحافظی کنم که نمی‌دونم این کلمه از کجا به ذهنم خطور کرد.

- خداحافظ آقای خشن که تند لبخند ژکونی زدم و گفتم مهربان.

که بازم خندم گرفت و نتونستم خودم رو کنترل کنم پقی زدم زیر خنده.

خشن با اعصبانیتم داد زد بیرون که خیلی آروم گفتم ا اخراج.

خشن نفس عمیقی کشید یک نفس دیگه یک نفس دیگه گفتم الانه چنان دادی بزنه سقف بریزه رو سرمون که دیدم دسته کیفم کشیده شد و مومیایی با حرص می‌گفت خانوم وراج بیا دنبالم.

منو کشون کشون تا دم در برد و در اتاق رییس بست‌.

با حرص دسته کیفم و از دستش بیرون کشیدم گفتم: خوب دیگه ولم کن.

مومیایی نفس عمیقی کشید گفت: اینطور که پیداست آدم شری هستی و من حوصله ادمای شر رو ندارم اگه فقط اگه سر به سر من بزاری کاری می‌کنم که مرغای آسمون به حالت بال -  بال کنن.

خندم گرفته بود با تمسخر گفتم: نه بابا نترسون منو‌ من قلبم ضعیفه میبینی خونم افتاد گردنت ها از ما گفتن بود.

مومیایی نفس عصبی کشید و داد زد گفت: راه بیوفت.

انگار داد زدن تو این شرکت ارثیه ها.

آروم مثل جوجه اردک زشت افتادم دنبالش که ببینم چه زری میزنه رفتیم تو اتاقش که یک میز رو بهم نشون داد و عصبی گفت از این به بعد کارم رو اونجا انجام میدم منم خوش ذوق رفتم و   محکم خودم رو پرت کردم رو‌ صندلی و منتظر نگاش کردم که ببینم دیگه چه زری می‌خواد بزنه نفس عمیقی کشید و آروم گفت خدا صبرم بده.

رفت پشت میزش نشست منم همین طور نشستم و خیره خیره نگاش کردم تا از رو بره و بهم بگه الان باید چه گ*و*ه*ی بخورم.

 سرش عصبی بلند کردو گفت: چته آدم ندیدی؟ 

- نوچ جن ندیدم که به لطف مرحمت الهی دارم میبینم.

آقا کارت می‌زدی خونش در نمیومد کارت بود دیگه درسته نه بابا کارت که نمیشه داشتم با خودم دو تا چهار تا می‌کردم که جای کارت چه می‌تونست باشه که با داد مومیایی تنم لرزید چشه خبر مرگش؟  

مومیایی: ببین اینا تمام مدارک لازمه همه رو وارد کامپیوتر کن و بهم کمتر از یک ساعت تحویل بده.

خودمو کامل زدم به علی چپ که یک ساعت تحویل بدم کور خوندی مومیایی جونم خواهیم دید.

خیلی بی‌خیال رفتم و اون حداعقل سی تا پرورنده رو از رو میزش برداشتم و پشت کامپیوتر نشستم.

بدم نمیومد کمی اذیتش کنم برای همین الکی با حالت زاری به کامپیوتر نگاه کردم.

مومیایی: چه خبرته درسته قورتش دادی،چرا کارت رو نمی‌کنی؟ 

- ( با مظلومیت) آخه من کار با کامپیوتر بلد نیستم.

همین که  اینو گفتم مثل فنر از جاش پرید یورش اوارد سمتم که منم از ترس بدو رفتم اونور میز افتاد دنبال دور میز همین جوری می‌چرخیدیم اون حرص می‌خورد تحدید می‌کرد منم هر هر می‌خندیدم و کیف می‌کردم.

آخری واقعا خسته شدم بودم گفتم استپ.

که اونم مثل الاغا موند سر جاش در حالی که داشتم از خنده منفجر میشدم گفتم شوخی کردم جون تو فول فولم تو کامپیوتر همین و که گفتم مثل ببر زخمی یورش اوارد که جیغ زدم خواستم یه سمت در بدوام که موهام رو  از پشت مغنعه‌ام کشید. و سرم رو به سمت سر خودش برگردوند در حالی که نفاسای داغ و عصبیش تو صورتم پخش میشد من داشتم به چشماش نگاه می‌کردم آخه خدا چاکرتم عجب خلقتی به -  به من موندم تو کارت چقدر زیبا چه نقش نگاری تو چشماشه پس چرا تو چشمای من نیست نوچ نوچ اوف خدایا چقدر قرینه چشماش مشکیه پوف قرینه بود دیگه درسته به گردی چشم قرینه گفته میشود یک لحظه! یا حضرت فیلم من عین خر درس خوندم آخری به قرنیه چشم میگم قرینه خدایا من دیگه کیم.

احساس کردم رو زمین دراز به دراز افتادم با تعجب به خودم نگاه کردم که روی کاشی‌های سفید روی زمینم اوه اوه اوه عجب خلقتی خدایا چقدر این کاشیا خوشگلن پس چرا تا حالا دقت نکرده بودم ها.

با صدای عصبی مومیایی به خودم اومدم.

مومیایی: خدایا تو دیگه چه خری هستی آخه تو چقدر الاغی دقت کردی به کاشیا داری تعریف و تمجید می‌کنی.

ای خاک عالم دو قوپی تو سرم محکم زدم تو دهنم و با لحن به ظاهر مظولمی گفتم: فکرمو‌ با صدا گفتم.

حاضرم قسم بخورم تو چشماش خنده رو دیدم مثل خنگا گفتم: جلل خالق چشمات می‌خنده لبات رو همن و نمیخندن اینم از عجایب روی زمین چرا من هرچی می‌کنم با چشم بخندم نمیشه؟ چرا تا می‌خوام با چشم بخندم لبمم به خنده باز میشه و خودمو لو میدم؟ 

مومیایی که حاضرم بازم قسم بخورم نفسش از فرط خنده گرفته بود گفت: برو سر کارت کمتر حرف بزن.

آروم با آخ اوخ ناله از رو زمین بلند شدم و به سمت میزم رفتم اوف ابرو برام نموند خود حرف زنی رو نداشتم که به خصوصیات زیبایم اضافه شد هی.

بعد از ساعت کاری که چهار بعد ظهر بود با غر -  غر از پشت میز بلند شدم و بدون خداحافظی از مومیایی راهی خونه شدم.

بد از نیم ساعت رسیدم به خونه در باز کردم و رفتم تو معلومه دانشگاهن خسته رفتم تو اتاق و چشمام و بستم هی نمی‌دونم کی خوابم برد.

*****

آروم خمیازه کشیدم و از جام بلند شدم نگاهی به ساعت تو اتاق کردم اوف هفت بود چقدر کپیدم بعد از اینکه دست صورتم شستم رفتم سراغ چمدونم آروم بازش کردم باور نمیشه توی این یک سال هیچ کدوم دست به چمدونم نزدن خاک روی همه چیزام نشسته بود آروم یک دفتر سیمی صد برگ بیرون آوردم نگاهی به جلدش کردم عکس یک باغ پاییزی بود که آرامش عجیبی رو بهم داد یهو فکری به ذهنم رسید دوره کردن خاطراتم و نوشتنش تو دفترم آروم صفه اول باز کردم و با نام خدا شروع کردم. 

 

 فلش ده سال قبل 

آروم در اتاقم باز کردم خمیازه‌ای کشیدم و رفتم تو آشپز خونه خیلی گشنم بود ضعف کرده بودم با صدای آرومی گفتم مامان جونم بهم نهار میدی؟ 

مامان: چه خبرته هی بزار از خواب مرگ بلند بشی بعد نهار نهار کن درضمن زنی شدی برا خودت بشین غذا تو یخچال هست داغ کن.

خشکم زد باور نمی‌کردم من فقط نه سالم بود یک دختر ریزه میزه کوچولو که از هر کجا که رد میشدم تمام زنای غریبه قربون صدقه‌ام می‌رفتن اما مامان خودم از نامادری سیندرلا بعد تر باهام رفتار می‌کرد اون تنها نبود حتی بابامم نگام نمی‌کرد داداشم همش مدام کتکم میزد و بهم زور می‌گفت چرا منکه گناهی نکردم چرا با من اینطوری رفتار می‌کنن؟ 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#7 

رفتم مدرسه امروز بهم گفتن بگم به مامانم بیاد مدرسه استرسم گرفته بود آخه چرا مگه من چکار کردم.

با استرس شبش به مامان گفتم که نمی‌دونم آفتاب از کدوم طرف طلوع کرده بود قبول کرد و اومد مدرسه ولی ای کاش نمیومد.

دم دفتر مدرسه با استرس راه می‌رفتم فقط ده سالم بود اما احساس خوش ایندی نداشتم، یهو مامان بیرون اومد چشماش کاسه خون بود از ترس بدنم لرزید موهام رو از پشت کشید و کشون کشون منو با خودش تو حیاط مدرسه برد بیرون تمام دانش آموزان خشکشون زده بود حتی مدیر مدرسه مدیر مدرسه خانوم جمشیدی بدو اومد گفت: خانوم رحمتی خواهش می‌کنم آروم باشید ما فقط گفتیم یکم رفتارش افسردس چرا اینطور باهاش رفتار می‌کنید؟  

مامان با خشم داد زدم: 

دختره چشم سفید حالا کاری می‌کنی همه فکر کنن افسرده‌ای دلشون برات بسوزه کور خوندی وقتی دادم پشت دستت داغ کنن دیگه نذاشتم بیای مدرسه اون موقع میفهمی برای من فاز افسردگی برداری یا نه.

اون روز خشکم زده بود حتی درد موهام رو که داشت از ریشه کنده میشید رو نمی‌فهمیدم مدیر مدرسه همین طور خشکش زده بود تنها اون نبود تمام معلما بودن. 

خانوم جمشیدی آروم گفت الان دلیل این افسردگی رو می‌فهمم الان.

و اون موقع من مردم واقعا مردم مامان با بی‌رحمی پرتم کرد تو ماشین وقتی رسیدیم خونه پرتم کرد تو اتاق در قفل کرد و با داد گفت دیگه خبری از غذا نیست بمیر.

اون موقع هیچ کاری ازم برنمیومد فقط همین طور آروم به دیوار اتاقم زول زدم بودم هیچی نمی‌گفتم سه روز تمام بدون آب نون بودم حتی دست شویی اما من برام مهم نبود فقط زول زده بود به دیوار اتاقم همین طور آروم بی‌صدا می‌خوابیدم و بی‌صدا بلند میشیدم.

صدایی ازم در نمیومد بردیا بد از چند روز خوشی با دوستاش از شمال اومد دادش تمام خونرو از جمله منو لرزوند،اومد تو و در اتاق رو محکم باز کرد و افتاد به جونم تا می‌خورد زدم باور می‌کنید حتی یک اشک نریختم مثل مرده متحرک به برادرم نگاه می‌کردم که چطور به تن جونم مشت میزنه انگار که منو با کیسه بوکس اشتباه گرفته بازم چیزی نگفتم بد اینکه یک دل سیر زدتم از روم بلند شدم نگاهی به صورت بی‌روح و خشکم کرد یک لحظه احساس کردم جا خورد تعجب کرد آروم چشمام رو هم افتاد و دیگه چیزی نفهمیدم.

از بیمارستان که مرخص شدم با التماس معلمامم قبول کردن مدرسه برم مدرسه رفتم اما گوشه‌ای می‌نشینم و به دیوار خیره میشدم بعضی اوقات حتی اشک تو چشمای معلما می‌دیدم اما به رو خودم نمی‌آواردم داغون بودم داغونم کردن سرم رو با کتاب درس مشغول می‌کردم با کار با کامپیوتر ساز یا هر چیز دیگه ای مثل مرده‌ای متحرک می‌خوردم می‌خوابیدم درس می‌خوندم،تا اینکه اون شب کذایی رسید داداشم من به اجبار مجبور کرد لباس تنگ و کوتاهی بپوشم و من و مجبور به بردن به یک مهمونی مخلوط کرد رفتم تو مهمونی احساس عذاب وجدان داشتم و همش از خدا طلب ببخش می‌کردم که بدونه ضعیفم و در توانم نبوده که از خودم دفاع کنم نشسته بودم داداشم در حال خوردن اون کوفتی  بود تند -  تند بالا می‌کشید ترسیده بودم تلو تلو با یک دختر رفتن نمی‌دونم کجا ولی دونستم معشوقه داداشم بوده رفیق صمیمی داداشم اومد پیشم به اجبار من با خودش میبرد جیغ میزدم گریه می‌کردم کمک می‌خواستم اما کسی نبود کمکم کنه و اتفاقی که نباید میوفتاد به راحتی افتاد من زن شدم از دنیای دخترونگیم اونم به بی‌رحمانه ترین حالت ممکن خداحافظی کردم دیگه فرقی با مرده نداشتم اون شب که ساعت پنج نیم صبح بود رفتم خونه چراغا خاموش بود بردیا تو خواب خوش بود اما من تا صبح خواب دیدم وحشت کردم جیغ زدم اما کسی حتی نیومد ببینن چمه چرا جیغ میزنم هیچ کس تصمیم خودم رو گرفتم نمی‌تونستم دیگه از زندگی سیر بودم تیغ برداشتم و چند خراش کوچیک به دستم زدم تموم چشمام بار به بار سیاهی می‌رفت و من فقط به خونه درخشان دستم نگاه می‌کردم که چطور مثل آب زلال اما به رنگ قرمز از دستم می‌ریزه صدای کوبیدن در و شنیدم اما با خودم گفتم توهمه چشمام رو بستم و به عالم بی‌قیدی فرو رفتم.

وقتی چشمام رو باز کردم بیمارستان بودم مامان مثل خون‌اشاما نگام می‌کرد بابام بی‌احساس کاری بهشون نداشتم برامم مهم نبود چشمم آروم به سمت برادر مثلا با غیرتم کشیده شده نگام می‌کرد بدون هیچ احساسی شاید خودشم دونسته چه بر سر من آورده با تمام نفرتی که تو وجودم شعله ور بود نگاش کردم نوع نگاه سه تاشون در ثانیه تغییر کرد و رنگ تعجب گرفت برام مهم نبود اما این تعجب زیاد طولانی نبود چون مامان شروع کرد به من فوش دادن فوش دادن به دختر آروم سر به زیرش توی این حالی که داشتم مگه من بچش نبودم پس چرا با من این کارو کرد پس چرا مثل سگ باهام رفتار می‌کرد حرمت سگو داشت اما حرکت منو نه همون شب تصمیم گرفتم برم از اون خونه فرار کنم فرار کردم رفتم پیش رفیقای تازه آشنا شدم صمیمی نبودیم زیاد اما از بی‌کسیم رفتم پیش اونا با روی بازم ازم استقبال کردن منم نتونستم و همه چیزو براشون گفتم اونا هم فقط اشک ریختن و چیزی دیگه نگفتن یک رمان عاشقانه تنها از بین کتابای مامان اواردم باقیش کتابای کنکور و درسی خودم با تموم لباسام خوبه حداعقل به سر وضعم می‌رسیدن نمی‌دونم چرا اما کل خاندان ازم متنفر بودن همه چی داشت خوب پیش می‌رفت تا اون شب کذایی شرکتی نیاز به منشی داشت و منم با روی باز قبول کردم با ذوق گفتم خوبه کمک خرجی رفیقام و خرج دانشگامم بشم اما ای کاش نمی‌رفتم صفدر اشغال رو اونجا دیدم از دیدنش ضعف کردم داشتم پس میوفتادم که زیر بازوم رو گرفت حتی توان نداشتم بگم دست کثیفت رو از روم بردار من رو رو مبل گذاشت و با یک پوزخند پر تمسخر نگام کرد حالم بد بود نتونستم دووم بیارم سریع دویدم و از شرکت فرار کردم رفتم رو یک صندلی تو پارک نشستم که رفیق صفدر اومد کنارم احساس کردم الانه سکته کنم خواستم پاشم که نذاشت گفت می‌خواید واقعیت رو بهم بگه منتظر موندم که چی میخواد بگه هر کلمش خنجری بود تو وجودم اما تحمل کردم.

رفیق صفدر: یک زن مرد خوشبخت بودن که عاشق هم بودن اما این مرد بیشتر تیپ زنش براش مهم بود برای همینم زنش همیشه به تیپش می‌رسید تا شوهرش روز به روز بیشتر عاشقش بشه زن حامله شد ناراحت نبود خوش حال بود بچشو به دنیا آورد و اسمش رو گذاشت بردیا با جون دل بزرگش می‌کرد و در این بینم به تیپ خودش می‌رسید، تا اینکه مامان بابا با پسره هشت سالشون میرن  مهمونی  تو  مهمونی  همه‌ی خانواده از هرچی بخوای بگی خوردن براشون مهم نبود بد با شوق ذوق از شب خوش گذرانی که داشتن برگشتن خونه بعد یک هفته زن همش حالت تهو داره تا اینکه می‌فهمه حاملس دیونه میشه نمی‌دونه چکار کنه همش می‌خواد سقتش کنه شوهرش راضی نبود شیرزاد بچشو می‌خواست اما نرجس نه برای همین همه کاری می‌کرد تا سقط بشه اما به خواست خدا بچه روز به روز سالم تر بود بابات نمی‌ذاشت که تو رو بندازه ولی مادرت یک دنده بود بدون اینکه بابات بفهمه همه کار برای سقتت می‌کرد تا اینکه همه چی لو رفت همه گفتن که تو بر اثر اون مهمونی به مادرت تجاوز شد و تو حاصل اون تجاوزی داداشت که همون اول ازت متنفر بود که اونم الله اعلم به چه دلیل نمی‌دونم اما مادرت دیگه تنفرش بیش از اندازه بود بابات میخواست از مامانت طلاق بگیره اما همه چی نشون داد عمدی نبوده و مامانت پاکه و اون تجاوز طوری بوده که اون کثافت با زور و اجبار این بلا رو سرش اوارده بابات راضی میشه و دوباره عاشقانه کنار هم زندگی میکنن اما فرقش اینه یک دختر کوچولو هم بهشون اضافه شده که سگ محلش نمیدن و اون دختر تویی این تمام واقعیت بود که باید می‌دونستی خشکم زده بود امکان نداشت حالم بد بود دیگه فکر می‌کردم اخرای عمرمه به بالا ترین پل هوایی رفتم و خودم رو پایین انداختم تنها صدای جیغی که زدم یادمه آنقدر تو شک بودم که حتی نفهمیدم چطور خودمو انداختم پایین.

با تکون شدید یک نفر به خودم اومدم ساغر محکم بغلم کرده بود و سعی می‌کرد آرومم کنه ولی مگه می‌تونست فقط حق زدمو گریه کردم صورتم تمام اشک بود تمام خاطراتم رو به طور خلاصه نوشتم و همین داغونم کرد ساغر سعی داشت آرومم کنه و موفقم شد منو به زور با خودش به حال برد و نشوند کنار خودش شیدا و سارینا با نگرانی نگام می‌کردم اما دیگه دوست نداشتم ضعیف باشم درسته من آنا رحمتیم حتی اسمم پرستارم رو گذاشته درسته که بابام به اجبار فامیلیش رو تو شناسنامم جا داده ولی یک حسی بهم گفت آزمایش بدم و دادم و منتظر میمونم دوست نداشتم دوستام رو ناراحت کنم برای همین از در شوخی وارد شدم و کل ماجرای امروز مهربون و مومیایی رو براشون تعریف کردم و اونا هم قش کردن از خنده.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#8 

****

داشت با خنده کثیفی نگام می‌کرد تمام بدنم می‌لرزید نه نه منو همراه خودش به سمت اون اتاقک کوچیک برد،با خودم گفتم شاید مثل این رمانا چیزی باشه تا بزنم تو سرش اما نبود اتاق خالی خالی بود منو بی‌رحمانه پرت کرد رو تخت از فشار عصبی که روم بود بدنم تمام می‌لرزید احساس کردم پایان عمرمه خودشو انداخت روم و اونجا نفسم برید و دیگه چیزی نفهمیدم وقتی بیدار شدم لباسام رو تنم کرده بود بدنم درد می‌کرد یهو یک نفر محکم تکونم میداد ساغر بود که سعی در آروم کردنم می‌کرد اما من می‌لرزیدم جیغ میزدم حالتام دست خودم نبود باز اون خواب وحشت ناک بازم کابوس بازم زجر پس کی تموم میشه خدایا تا کی من باید زجر بکشم خدایا کمکم کن.

ساغر همش قسمم می‌داد که آروم شم بهم می‌گفت خواب بود اما من حالم خوش نبود سرم گیج می‌رفت تو حال خودم نبود احساس می‌کردم پلکام خیلی سنگین شدن طوری که تحمل وزنشون رو نداشتم  آروم -  آروم چشمام رو هم افتادن و دیگه چیزی نفهمیدم.

وای چه جای قشنگیه همش گل بود گلای رنگ برنگ یکی از اونیکی قشنگ تر تمام باغ سبزه بود درختا پر از میوه بودن میوهای تر تازه و خوشمزه یک دفعه یک زن سر تا پا پوشیده اومد سمتم بهم نگاه کرد یک احساسی بهم گفت داره بهم لبخند میزنه آخه همه جاش پوشیده بود حتی چشاشم معلوم نبود زنه با مهربونی بهم گفت: دخترم تو باید بتونی تو قوی ما زنا می‌تونیم از این به بعد قوی باش نذار که نابود بشی بزار آخرین کابوست امشب باشه نزار دوستاتم با خودت به منجلات فرو برید فقط به خودت کمک کن که خداوند غفور مهربانه.

آروم چشمام رو باز کردم که با فضای سفیدی رو به رو شدم و صدای حق - حق ساغر دونستم که بیمارستانم با سختی سرم رو به سمت ساغر بردم که با دیدن چشمای بازم اومد و خودش انداخت روم و با صدای بلند گریه کرد. 

ساغر: آخه تا کی می‌خوای ضعیف باشی تا  می‌خوای کابوس ببینی زندگیو برای هممون سیاه کنی به خودت بیا.

نفس عمیقی کشیدم لبخندی زدم با اون خوابی که دیدم فهمیدم باید به خودم بیام خوبم بیام با صدایی که سعی می‌کردم شاد باشه گفتم: ای به چشم عشخم قول میدم خوب بشم.

ساغر بیچاره خشکش زده بود آروم گفت: دیونه شدی یا سر عقل اومدی؟ 

خندیدم و گفتم تو فکر کن هردوشون.

 

ویرایش شده توسط Fatemeh Momeni
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#9 

لبخند نشست رو لبای  ناباور ساغر  اصلا کلا گیج میزد ولی من آن‌قدر حالم بعد نبود از کما که در نیومد نتونم حرف بزنم فقط یک بیهوشی ساده بود برای همین شروع کردم به شوخی کردن با ساغر بعد از کلی  مسخره بازی با ساغر، سارینا  و شیدا هم بهمون اضافه شدن و تا زمان مرخصی من  فقط گفتیم و خندیدیم  بیمارستان رو گذاشتیم رو سر مون جوری که بعضی پرستارا می‌خندیدن بعضیا غر میزدن.

دکتری جوون اومد تو اتاق تا سرمم رو چک کنه و حالم رو بگه بد بره رد کارش.

دکتر: خوب! خانوم عزیز می‌دونی چقدر دوستات رو نگران کردی؟ 

- می‌دونم نیاز به گفتن دوباره نیست. 

بیچاره دکتر کپ کرده بود شیدا ریز ریز خندید و از دکتر از طرف من عذر خواهی کرد.

خیلی بیخیال گفتم: از طرف من عذر خواهی نکن.

 شیدا بیچاره با خجالت سرش انداخت پایین و دکتر با تعجب بیرون رفت بهش می‌خورد بیست سه چهار سالش باشه. 

چون دکتر عمومی بود.

بعد از اینکه شیدا خیلی سرم غر زد این چه طرز رفتار بود منم خیلی بیخیال به همشون گفتم: اون زیادی فضول بود، مگه نه چکارش داشتم بشورمش! درضمن من از این بعد می‌خوام تغییر کنم اون چه تغییری قول میدم دیگه مایع ازارتون نشم اگر  پسری قصد مزاحمت  داشت، کاری میکنم که از کرده و نکردش پشیمون بشه.

 بعد صورتم رو به اون سمت بردم و به فکر رفتم، آره من باید تغییر کنم تغییری که همه رو شوکه کنه من دیگه خانواده ندارم تنها دوستامو دارم،دوستایی که تو تنگی و تنهایم یاریم دادن اینا دوستن. 

بعد از چند دقیقه سرمم تموم شد و از بیمارستان بیرون اومدیم تاکسی گرفتیم و به سمت خونه رفتیم ساعت پنج بود الان باید اذان صبح داده باشه.

  رسیدیم پول رو دادیم به تاکسی مخصوص بیمارستان اومدیم خونه هوا دیگه داشت روشن میشد سریع وضو گرفتم و نمازم رو خوندم دیگه نخوابیدم تا هفت راه بیوفتیم سمت شرکت و برای هشت اونجا باشم پس تا اون موقع اون رمانی رو که از مامان اواردم رو باز کردم و شروع به خوندنش کردم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...