رفتن به مطلب

ارسال های توصیه شده

  • نویسنده حرفه ای

رمان: عصیانگر  قرن _ جلد دوم

نویسندگان:   پردیس نیساری  @ Pardis _ فاطمه السادات هاشمی نسب @ سادات.82

ژانر: تخیلی، عاشقانه، معمایی

پارت گذاری: پنجشنبه و جمعه

هدف: علاقه به نوشتن

خلاصه:

در دنیایی که جنگ و خون‌ریزی حد و مرز  نداشت، تنفر از من و نژادم بیشتر از دریاچه‌های خون جاری شده در زیر پاهایشان، به چشم می‌خورد! به لطف آن‌ها در جهنمی سقوط کرده‌ام که راه بازگشتی نخواهد داشت. در واقع، من دیگر باز نمی گردم. می‌خوام ثابت کنم، برای اولین‌بار، اون شیاطینی که از من و نژادم ساخته  و به ان پر و بال داده‌اند، حقیقتی بیش نیست. این‌بار دیگر دوره‌ی صلح‌های نمادین، دوره‌ی تحقیر و تحمل به پایان رسیده است. این‌بار قدرت برتر، قدرت مطلق امگاورس من هستم، من، ملکه‌ی ببرینه‌ها آدریانا، شاید هم به عبارتی همان کارول!

پس خبرها را منتقل کنید. او باز می‌گردد، همان عصیانگری که ازش می‌ترسیدید!

تیزر رمان

دانلود جلد اول رمان عصیانگر قرن

شخصیت های مجموعه رمان عصیانگر قرن

ارسال نظر و پیشنهاد

ویراستار: @ VampirE

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE

گر جهانیان نالایق بودند، تو لایق باش و بگذر...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت یک

فلش بک به فصل اول(بعد ازجلسه‌ی آلفاها برای دورگه‌ای که  آلفا واران دیده بود.)

کارانوس

با عصبانیت از غار خارج شدم. ابروهام رو به هم رسونده بودم و روی صورتم اخم وحشتناکی شکل گرفته بود. بقیه‌ی افرادم پشت سرم بودن و سعی می‌کردن فاصله‌شون رو باهام بیشتر کنن. کاملاً از این موضوع اطلاع داشتن که زمان‌هایی که اخم و خشم زیادی رو در درونم دارم، فقط منتظر یک تلنگرم تا خشم سرکوب شده‌ام رو خالی کنم. البته چرا باید به اعضای قبیله‌ی خودم آسیب بزنم وقتی می‌دونم دشمن من اون‌ها نیستن، بلکه کسای دیگه‌ای‌ان؟  همه‌ی این اتفاقات رو از چشم توماس و قبیله احمقش می‌دونستم! اگه فقط یکی از اون‌ها به احمقی آلفاشون نبود، الآن من مجبور نبودم با این وضعیت روبه‌رو بشم. امیدوارم واران برای اولین‌زار توی زندگی‌اش اشتباه کرده باشه و اون چیزی که ذهنم رو مشغول کرده نباشه!

همه‌ی افرادم رو مرخص کردم و به سمت غار اصلی‌ام رفتم. روی جایگاهم نشستم و نفس عمیقی کشیدم. صدای خش- خش برگ‌های به خاطر بادی که می‌وزید، باعث حساسیت بیشترم شده بود. از این صدا خوشم نمی‌اومد، باعث می‌شد یاد روزی بیوفتم که آلفای ببرینه‌ها رو کشتم. اون نگاه آخرش  و حرفی که بهم زد هنوزم جلوی چشم‌هام هست. نگاهش بدون هیچ التماسی برای زنده موندن و ترسی از کشته شدن بود. فقط یه چیز توی نگاهش بود، نگرانی!

نگرانی برای مردم قبیله‌اش و افرادش بود. درست مثل نگرانی یک پدر دلسوز برای بچه‌هاش! دقیقاً حسی که من بعدها نسبت به هکتور پیدا کردم. هیچ وقت این رو پیش هیچکس اعتراف نکردم؛ ولی تمام حس‌هایی که سعی می‌کنم همیشه به افراد قبیله‌ام داشته باشم دقیقا همون چیزیه که بعدها با یادآوریش از اون نگاه یاد گرفتم!

 و البته جمله‌ای که توی ذهنم اکو شد،  تنها کابوس من توی تمام زندگیمه. با این‌که پنجه‌ام رو توی قلبش فرو برده بودم، به خاطر قدرت زیادش مدت زیادی بعد از اون زنده موند. دقیقاً تک به تک کلماتی رو که گفت بدون هیچ اشتباهی یادمه. حرف‌هاش بعد از هزار سال دوباره بهم نهیب زد. با اون نگاه توی چشم‌هام زل زد و توی ذهنم گفت:

- هیچ‌وقت این رو یادت نره! ما اگه می‌خواستیم، می‌تونستیم همه‌تون رو بکشیم؛ ولی فقط به خاطر این‌که اگه این‌کار رو می‌کردیم بعدش هیچکس جز نزاد برتر زنده نمی‌موند، این‌کار رو نکردیم و همه‌مون سوگند خورده بودیم که ازش استفاده نکنیم؛ ولی بعد از مرگ من، این سوگند شکسته میشه و بالأخره روزی می‌رسه که یکی از ما  انتقام‌مون رو بگیره و اون موقع هیچ سوگندی وجود نداره که بخواد بهش عمل کنه و تو بترس از اون روز!

این جملات رو با آخرین توانش توی ذهنم می‌گفت؛ ولی نذاشتم بیشتر از این حرف بزنه و با یک حرکت قلبش رو از سینه اش بیرون کشیدم و بعد از اون تصمیم گرفتم که نذارم هیچ ببرینه‌ای زنده بمونه. پس تموم ببرینه‌ها رو کشتم. حتی نذاشتم یک بچه هم جون سالم یه در ببره؛ اما حالا دیگه مطمئن نبودم که چه اتفاقی قراره بیوفته، شرایط از دستم در رفته بود.

@ VampirE  @ سادات.82

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دو

با توجه به چیزهایی  که واران تعریف کرده بود و اون دورگه‌ی چشم سبزی که من هم قبلاً دیدمش، یعنی اون آتنا بود؟ اگه حقیقت داشته باشه، چه اتفاقی برامون میوفته؟ اگه زئوس بفهمه آتنا زنده‌ست... .

نه، باید به همه‌شون خبر بدم که اگه حرفی از اتفاقی که افتاده به بیرون درز کنه، مجبور میشم همه‌شون رو بکشم.  به افراد قبیله‌ی خودم رو همون موقع دستور دادم که به هیچکس حرفی نزنن و از بابت افراد خودم مطمئن بودم؛ اما اون‌ها تنها کسایی نیستن که حالا از این موضوع خبر دارن. اون آتنای مکار چه‌جوری تونسته زنده بمونه؟ حتماً حالا که زنده مونده، می‌خواد اول از همه از من و هادس و بعد بقیه به خاطر خودش و نژاد برتر انتقام بگیره!

 فکر می‌کردم خودم می‌تونم اوضاع رو بدون این‌که به هادس بگم درست کنم؛  اما الآن باید دهن بقیه‌ی آلفاها رو ببندم. غیر حرفه‌ای عمل کردم، نباید این‌قدر زود به بقیه خبر می‌دادم؛ ولی الآن نمی‌تونم کاریش کنم. فعلاً باید در اولین مرحله آلفاها رو ساکت کنم تا شایعه‌های مختلف رواج پیدا نکنند.

 از روی سنگم بلند شدم و به سمت بیرون غار رفتم و از بالای کوه که غارم توش بود، به محوطه‌ز داخل دشت نگاه کردم. دشت سرسبز و زیبای من. به تمام مردم قبیله‌ام یه دور نگاه کردم. هرکدومشون مشغول یک کار بود؛ یکی داشت با بچه‌هاش بازی می‌کرد، یک نفر دیگه داشت می‌رفت بیرون برای تعویض شیفت و... .

بالأخره از بین اون‌ها تونستم یکی از افرادم رو که توی جلسه امروز همراهی‌ام می‌کرد رو پیدا کنم .داشت به سمت توله‌های قهوه‌ای و طوسی رنگ پنج ماهه‌اش که داشتن باهم بازی می‌کردن می‌رفت. توی دهنش هم مقداری گوشت بود که معلوم بود برای اون‌خا می‌برده. صداش زدم که به سرعت سرش رو بالا آورد و با دیدن من، بالای کوه با عجله گوشت رو همون‌جا که بود رها کرد و خواست به سمت‌ بالای کوه بیاد که توی ذهنش بهش گفتم:

- اول غذای بچه‌هات رو بهشون بده و بعد سریع بیا بالا.

دوباره گوشت رو از روی زمین برداشت و به سمت توله‌هاش رفت و گفت:

- بله آلفا، خیلی زود میام پیشتون!

بهشون رسید و گوشت رو با دندون‌هاش به چند تیکه تبدیل کرد.  همه‌شون دورش رو گرفته بود و با چشم‌هاشون منتظر اتمام کار پدرشون بودن.

من چه‌طور می‌تونستم اجازه بدم که تموم این خانواده‌ها از بین برن؟ این چشم‌های مشتاق توله‌های کوچیک  قبیله‌ام رو چه‌طور می‌تونم بدون اشتیاق و خانواده ببینم؟ و علاوه‌بر اون نمی‌تونم روزی رو تصور کنم که دیگه اقتدار و جاودانگی‌ام رو نداشته باشم.  به سرعت به سمت بالای کوه اومد وقتی بهم رسید، سرش رو خم کرد و منتظر دستورم بود. با جدیت بهش گفتم:

- به تموم قبیله‌هایی که توی جلسه‌ی  امروز بودن نامه‌ای بنویس  که اگه حرف‌هایی رو که امروز زدم به جایی درز کنه، حتی اگر اون یک نفر باشه، تمام قبیله‌شون رو از بین می‌برم.

سرش رو بالا پایین کرد و مطیعانه توی ذهنم گفت:

- بله آلفا.

به آسمون نگاه کردم و با لحن آروم‌تری گفتم:

@ VampirE  @ سادات.82

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سه

- بیشتر مراقب بچه‌هات باش و وقت بیشتری رو باهاشون بگذرون.

با تعجب بهم نگاه  کرد و بعد چند لحظه با سردرگمی سرش رو بالا پایین کرد و گفت:

- از توجه‌ای که همیشه نسبت به ما دارین ممنونم. حتماً به کارهایی که گفتید عمل می‌کنم.

بعد از تعظیم کردن بهم دور شد. اجازه نمی‌دادم هیچ اتفاقی برای قدرت جاودانه خودم و قبیله‌ام بیوفته، من از همه‌شون محافظت می‌کنم. باد شدت گرفته بود و آسمون داشت تاریک می‌شد و ابرهای سیاه بارونی نزدیک دشت شده بودن. بارون شدیدی تو راه بود.

یاد روزی افتادم که آتنا رو بعد از هزار سال به شکل یک دورگه بیرون از دشت دیدم. تموم آسمون اول  سیاه شدن و بعد سبز شد . اون هاله‌ی سیاهی که اون روز دورمون رو گرفته بود، هاله‌ی انرژی هادس بود، که به معنای اینه که هنوزم طلسم شیطانی هادس  یعنی خدای مرگ روش هست و اون موقع که آسمون سبز شد، در واقع نیروی اون  داشت با طلسمی که هادس روش گذاشته بود مبارزه می‌کرد.

 طلسم هادس باعث می‌شد نتونه مبارزه بکنه و اگه بخواد این‌کار رو بکنه،  روحش شیطانی بشه و اون روز که سعی داشت با من مبارزه کنه، در واقع روحش داشت به سمت شیطانی شدن می‌رفت و اون با تموم نیروش داشت با طلسم مبارزه می‌کرد. شاید اگه با ما هم پیمان می‌شد، الآن مجبور نبود با بدن یک دورگه زندگی کنه.

به داخل غارم برگشتم. نیاز داشتم که بیشتر از این‌ها به این قضیه فکر کنم. آتنا تو چه‌جوری تونستی زنده بمونی؟ اصلاً چرا برای ادامه‌ی زندگی یک دورگه رو انتخاب کرد؟ باید به هادس خبر می‌دادم، این قضیه بزرگ‌تر از اون چیزی بود که فکر می‌کردم. هرچه زودتر باید آماده می‌شدم. چون نمی‌تونم وارد دنیای زیرین بشم باید برم پشت دروازه دنیای زیرین تا بتونم باهاش ملاقات کنم.

نمی‌تونستم هیچ کردم از افرادم رو ببرم، باید تنها می‌رفتم. اگه هکتور الآن این‌جا بود،  اون هکتور احمق! نه، اون احمق رو فراموش کرده بودم. اون احمق به خاطر آتنا به من حمله کرد. چرا زودتر یادم نیومد؟ من هم وقتی برای اولین‌بار دیدمش، فقط بهش شک کردم و تصمیم داشتم بکشمش و بعدش توی بیرون دشت و اون هاله‌ی سیاه.

 اون همراه با هکتور تلپورت کرد و غیب شد. پس اگه هنوز هکتور رو زنده گذاشته باشه، اون هم باید باهاش باشه. اگه زنده  نذاشته باشه چی؟  اگه بلایی سر هکتور اورده باشه خودم شخصاً تیکه- تیکه‌اش می‌کنم.

لعنتی! نمی‌تونستم بشینم و مدام طول عرض غار رو طی می‌کردم. اگه هکتورم باهاش بوده، پس واران باید بهم خبر می‌داده. اول باید از واران راجع به هکتور بپرسم و بعد  سراغ هادس برم.

در ورودی غار بسته نبود و صدام می‌تونست رد بشه. سد ذهنی‌ام رو برداشتم تا بقیه هم بتونن صدام رو بشنون

- کسی این نزدیکی هست؟

چند ثانیه صبر کردم. وقتی کسی جوابم رو نداد، خواستم با عصبانیت بیشتری داد بزنم. حالا جواب من رو نمی‌دادن؟!  حتی اگه اوایل دشت بودن، صدام اون‌قدر بلند بود که توی ذهن تک- تک‌شون اکو بشه  و علاوه‌بر اون چون من آلفاشونم، وقتی صداشون می‌کنم حتی با وجود سد ذهنی‌شون صدام رو می‌شنون.

 با شنیدن صدای  الینا که می‌گفت " بله پدربزرگ، من پشت ورودی غارتون هستم."   تن صدام رو پایین آوردم و با صدای به نسبت آروم‌تری بدون این‌که اجازه بدم داخل بیاد، گفتم:

- الینا برو و  نماینده  آلفا واران رو صدا بزنن. بگو بیاد پیش من.

صدای پاهاش که  روی زمین می‌کشید رو می‌شنیدم، انگار قصد رفتن نداشت.  آهسته گفت:

- پدربزرگ، فکر کنم فراموش کردید!

چند لحظه مکث کرد و بعد ادامه داد:

@ VampirE  @ سادات.82

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار

- نماینده‌ آلفا واران گرگینه است و ما نمی‌تونیم باهاش صحبت کنیم. تنها کسی که می‌تونه باهاش حرف بزنه، شما هستید که به درجه‌ی ویژه رسیدید.

سرم رو به  چپ  و راست چرخوندم تا بتونم خودم رو کنترل کنم. این‌قدر غرق افکارم شدم که حتی ابتدایی‌ترین چیزها روهم یادم رفته!

همه‌ی کارهام بهم ریخته شده بود. با قدم‌هایی بلند و محکم از غار خارج شدم و به الینا که بعد از غیب شدن هکتور ساکت‌تر از همیشه شده بود، نگاه کردم.

 به سن جفت گیری رسیده بود. در واقع هم هکتور و هم الینا به این سن رسیده بودن؛ ولی من بهشون اجازه این‌که جفت گیری کنند رو نداده بودک و حالا با نبود هکتور الینا که در حالت عادی هم آروم بود و خیلی کم صحبت می‌کرد، حالا با تنها شدنش بیشتر از قبل ساکت شده!

  شاید بهتر بود براش جفتی انتخاب می‌کردم؛ اما هیچکس رو مناسبش نمی‌دونستم. رو بهش گفتم:

- تو هم اگه بخوای می‌تونی باهام بیای!

و بعد به راهم ادامه دادم و به سمت غاری که نماینده واران اون‌جا بود رفتم. پشت سرم الینا داشت به آرومی همراهی‌ام می‌کرد. هیچ‌وقت محبتی رو که به هکتور ابراز می‌کردم به الینا ابرازش نکردم.

 چون نیازی نمی‌دیدم. به هر حال کسی که قرار بود مشاورم باشه و حتی با وجود جاودانه بودنم می‌خواستم جانشینش کنم، هکتور بود، نه الینا! و علاوه‌بر این‌ها کسی که ضربه‌ی روحی خیلی بدی از بچگیش خورده بود هکتور بود؛ اما حالا چی؟ چه‌جوری تونست بهم خیانت کنه؟ اون بچه، شاید چون زیادی بهش محبت کردم  فکر می‌کرد اگه مرتکب هر اشتباهی بشه، باز هم می‌بخشمش.   هکتور! من با تو باید چی‌کار می‌کردم؟

می‌خواستم بدونم چی توی ذهن الینا می‌گذره. خیلی پیش نمی‌اومد از این قدرت که وقتی سی سال از آلفا بودنم گذشت به دست آوردم استفاده کنم. 

 اما به هر حال، با کمی مکث وارد ذهن الینا شدم؛ اما چرا این‌جوری بود؟ به هیچ چیزی فکر نمی‌کرد، هیچ صدایی توی ذهنش نبود. یعنی به هیچی فکر نمی‌کرد ؟ یکهو صدای ذهنش رو شنیدم. اون داشت به من فکر می‌کرد!

- پدربزرگ این روزها خیلی عصبی و ناراحته، قلبم درد می‌گیره. هربار که این‌جوری می‌بینمش، قلبم فشرده میشه و درد می‌گیره؛ اما نمی‌تونم کاری براش بکنم. امیدوارم هکتور هرجا که هست  سالم باشه و زودتر برگرده تا حدأقل خیال پدربزرگ از بابت اون آروم بشه تا با خیال راحت‌تری بتونه تصمیماتش رو بگیره!

همین‌طور که به راهم ادامه می‌دادم،  بیشتر توی افکار الینا غرق می‌شدم.  هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم الینا چنین احساسی رو نسبت به من داشته باشه!  وقتی دیدم دوباره داره بهم فکر می‌کنه،  با دقت بیشتری به افکارش گوش کردم:

- حیف که نمی‌تونم به پدربزرگ پیشنهادهایی که توی ذهنمه رو بدم.  هرچند ممکنه که خود پدربزرگ هم بهشون فکر کرده باشه؛ اما شاید به خاطر این‌که اصلاً از اون‌ها استفاده نمی‌‎کنه یادش رفته باشه! به همین جهت سعی می‌کنم همیشه نزدیکش باشم تا اگه کاری داشت، انجام بدم.

با رسیدن به غار نماینده‌ واران، از افکار الینا بیرون اومدم. الینا ورودم رو اعلام کرد  و بیرون از غار صبر کرد و داخل نیومد. با ورودم به غار، نماینده واران از روی تخته سنگ بلند شد و بهم تعظیم کرد. تموم مدتی که وارد منطقه‌ی ما شده بود، از حالت گرگینه بیرون نیومده بود. انگار واران خوب بهش آداب احترام به آلفاها رو یاد داده بود. بعد از تعظیم، سرش رو بالا آورد و محترمانه گفت:

- چی شما رو به این‌جا کشونده آلفا کارانوس؟ کافی بود صدام بزنین تا خودم برای خدمت رسانی به شما بیام. 

سرم رو بالا گرفتن و توی ذهنش گفتم:

- چندتا سؤال ازت دارم که لازم می‌دونم محرمانه بمونن و البته پیامی دارم که باید به آلفات برسونی.

- متوجه‌ام!

روی تخته سنگ نشستم و پنجه‌هام رو روی هم گذاشتم.

- بشین!

مطیعانه روی زمین روبه‌روی من نشست و من ادامه دادم:

- تو دورگه‌ای که آلفا واران ازش حرف زد رو دیدی؟

توی چشم‌هام نگاه کرد و گفت:

- بله، دیدمشون.

با تحکم گفتم:

- اون دوتا  چه شکلی بودن؟

برای چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:

- قد هر دوتاشون شصت سانت بود.  یکی‌شون خاکستری و قهوه‌ای بود و اون یکی هم فکر کنم قهوه‌ای بود.

توی فکر فرو رفتم، پس یعنی هکتور هم باهاش بوده، پس حتماً حالش خوب بود.

- حال اون دورگه‌ی قهوه‌ای چه‌طور بود؟

سرش رو یکم کج کرد، انگار داشت فکر می‌کرد.

- وقتی اون دوتا وارد منطقه‌ی قبیله‌ها شدن، بقیه گرگینه‌ها خیلی بازخورد خوبی نسبت بهشون نداشتن.  مخصوصاً یکی از آلفا‌های منطقه به اسم فیلیکس به اون دورگه‌ی قهوه‌ای حمله کرد؛ اما جای نگرانی نیست، چون آلفا واران کمکش کرد.

@ VampirE  @ سادات.82

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنج

یک دفعه‌ای بلند شدم، این گرگینه خبر نداشت که اون نوه‌ی منه و زدن این حرف‌ها با این وقاحت ممکنه باعث بشه جونش رو از دست بده؛ اما نمی‌تونستم عصبانیتم رو سرش خالی کنم، چون جز افراد واران بود. همزمان با بلند شدن من، اون هم بلند شد.  خودم رو کنترل کردم و توی ذهنش گفتم:

- به واران بگو خودش بیاد. 

تعجب کرد؛ اما جرأت نداشت ازم سؤالی بپرسه و تنها با سرش تأیید کرد و گفت:
- بله آلفا.
 بهش توجهی نکردم و به سمت خروجی غار رفتم و از غار بیرون اومدم. الینا رو دیدم که منتظر من ایستاده به محض این‌که من رو دید، به سمتم اومد و با نگرانی توی ذهنم گفت:
- چی‌شده پدر بزرگ؟ چرا عصبانی هستید؟!
جواب سؤالش رو ندادم و یکهو یاد پیشنهادی افتادم که الینا توی ذهنش بهش فکر می‌کرد  پس بهش گفتم:
- تو پیشنهادی در مورد اتفاقات اخیر نداری که بهم بدی؟
چشم‌هاش گرد شد. با لحنی حیران توی ذهنم گفت:
- منظورتون چیه؟
دوباره حرفم رو تکرار کردم؛ اما این‌بار آسون‌تر بیانش کردم:
- تو به عنوان یک گرگ و همین‌طور نوه‌ی آلفا، پیشنهادی داری که بتونه بهم کمک کنه تا زودتر بتونم به اتفاقات سامان بدم؟
نگاهش مردد شد، انگار مطمئن نبود پیشنهادش رو بیان کنه؛ اما بالأخره گفت و با پیشنهادش کمک بزرگی به من کرد. چیزی رو یادآور شد که خودم کلاً از خاطرم فراموش شده بود و چه‌قدر بابتش خودم رو سرزنش کردم.  اون به آرومی گفت:
- من فکر می‌کنم چون خیلی وقته از قدرت‌های جاودانه بودنتون استفاده نکردید، یادتون رفته. من مطمئنم که نگران هکتور هستین، خب می‌تونید خودتون با استفاده از قدرتتون بفهمید در چه حاله، یعنی از اون قدرتتون که می‌تونید باهاش هر چیزی رو که افراد قبیله می‌تونن با چشم‌هاشون حتی اگه خارج از قبیله باشن ببینن رو خودتون ببینید که دارن با چشم‌هاشون به چی نگاه می‌کنن. این‌طوری می‌تونید بفهمید که هکتور الآن داره به چی نگاه می‌کنه و چه کسایی اطرافش هستند.

همین بود! چه‌طور یادم رفته بود؟! خودم رو با سرعت جمع و جور کردم که متوجه حالت صورتم نشه و با حالتی جدی، ولی قدردان توی ذهنش گفتم:

- درست میگی. یادم نبود، به کل فراموش کرده بودم. با پیشنهادت کمک بزرگی به من کردی.

لبخندی زد و طمانینه گفت:

- خوشحالم که تونستم کمکی بهتون بکنم پدربزرگ!

سرم رو با آرامش به معنای تأیید کارش تکون دادم و آروم گفتم:

- حالا بهتره برگردم به غار؛ ولی باید قبلش یکی رو بفرستم که به نماینده واران خبر بده که نیازی نیست کاری که گفتم رو انجام بده.

الینا چند ثانیه درنگ کرد و بعد گفت:

- پدر بزرگ اگه شما اجازه بدین، من این‌کار رو انجام بدم.

با چشم‌های منتظر بهم نگاه کرد، من هم مثل خودش بهش خیره شدم و با بی‌خیالی گفتم:

- مشکلی نیست، من برای این‌که اذیت نشی گفتم که باید به یکی دیگه دستور بدم؛ اما اگه خودت می‌خوای این‌کار رو انجام بدی، من حرفی ندارم، انجامش بده. من هم برمی‌گردم.

تعظیمی کرد و گفت:

- بله، پدربزرگ! فقط چه‌جوری بهش حرفتون رو برسونم؟

بازهم فراموش کردم که فقط خودم می‌تونم باهاش حرف بزنم.

- با پنجه‌ات  روی زمین بنویس.

چند ثانیه به چشم‌هام نگاه کرد و بعد به سرعت به سمت غار نماینده واران رفت.

 لبخندی به این کارش زدم و بعد به سمت غارم برگشتم. توی راه هر کسی از کنارم رد می‌شد بهم تعظیم می‌کرد و من با تکون داد سرم جوابشون رو می‌دادم. باید زودتر به غارم می‌رسیدم تا از قدرتم استفاده کنم و ببینم هکتور کجاست؛ اما نمی‌تونستم وقتی مردم قبیله‌ام دارن من رو می‌بینم و تنها هم هستم، با سرعت راه برم؛ چون باعث میشه فکر کنند نسبت به مسئله‌ای اضطراب دارم و وقتی چنین چیزی رو حس کنند، باعث میشه فکر کنن اتفاق بزرگ و ناگواری افتاده که آلفای جاودانه مضطربه و این‌جوری اعتماد به نفسشون رو از دست میدن. این آخرین چیزیه که من حتی بخوام بهش فکر کنم.

@ VampirE  @ سادات.82

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شش

از دور چشمم به دارنلی، همون گرگی که فرستادمش تا به قبیله‌ها اطلاع بده که جلسه‌ای که داشتیم محرمانه بود خورد که داشت به سمت من می‌اومد.  از حرکت ایستادم و صبر کردم تا بهم برسه. وقتی بهم رسید، تعظیم کرد که توی ذهنش گفتم:

- به این زودی به همه قبیله‌ها خبر دادی؟

سرش رو بالا آورد و گفت:

- بله آلفا. به طور حتم این وظیفه ماست که هر دستوری رو که بدید سعی کنیم با نهایت سرعت انجامش بدیم.

نگاهش کردم و گفتم:

- مشکلی که پیش نیومد؟

نفس عمیقی کشید و گفت:

- اغلب آلفاها به جز یک نفر بدون پرسیدن هیچ سؤالی و گفتن هیچ حرفی تأیید کردن.

تحمل شنیدن این‌که کسی دستوراتم رو بی‌چون و چرا رعایت نکنه، خصوصاً وقتی از قبیله‌ی خودم نیست، به هیچ عنوان  نداشتم.

- و اون شخص توماس نبود؟

مستأصل لبخندی زد و گفت:

- از گفتنش لذتی نمی‌برم؛ ولی متاسفانه همین‌طوره؛ اما  اون به هر حال چیز زیادی نگفت و در آخر قبول کرد! اما به نظرم باید بیشتر حواسمون بهش باشه!

دارنلی متوجه خشمم شد و انگار که سعی داشته باشه اوضاع رو درست کنه گفت:

- نیازی نیست شما به خاطر چنین آلفای کوچیک و بی‌ارزشی حتی ذره‌ای ناخوش بشید. من و چندتا از گرگ‌ها به این مسئله رسیدگی می‌کنیم و اون رو زیر نظر می‌گیریم تا کار اشتباهی نکنه.

یک روزی حتماً تون توماس احمق رو می‌کشتم. خون‌سردی‌ام رو حفظ کردم و گفتم:

- همین کار رو بکن.

و بعد دوباره حرکت کردم و به سمت غارم رفتم. دارنلی هم بعد از تعظیم کوتاهی ازم دور شد. توی این وضعیت نابسامان فقط سرپیچی یک توله آلفا رو کم داشتم که اون هم به لطف اون توماس عجیب غریب و احمق حل شد.

بالأخره به غارم رسیدم از پله‌های سنگی صخره که پری‌های سنگ تراشیده بودنشون برای این‌که راحت‌تر بتونیم وارد غارهامون بشیم بالا رفتم. وارد غار شدم و ورودی رو بستم و روی سنگی که جایگاهم بود نشستم.

تمرکز کردم تا از قدرتم استفاده کنم و بتونم هرچیزی رو که هکتور می‌بینه ببینم، و بعد از چند ثانیه تونستم. صبر کن ببینم! چه‌قدر اون‌جا آشناست. اونی که پیششه هم، همون... لعنت!

چون داشتم از چشم‌های هکتور همه چیز رو می‌دیدم، خودش رو نمی‌دیدم؛  ولی هرچیزی که اون نگاه می‌کرد رو می‌دیدم. اون دورگه پیشش بود و داشت یک چیزی بهش می‌گفت . بدی این قدرت این بود که فقط می‌شد از نگاهش دید که داره چی می‌بینه؛ اما هیچ صدایی رو نمی‌شد شنید.

@ VampirE  @ سادات.82

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت هفتم

(زمانی که هکتور و کارول تنها از دوست‌هاشون جدا شدن و به سمت منطقه‌ی جگوار رفتن و بعد دوست‌هاشون اومدن پیششون و گفتن چون حالا حقیقت رو می‌دونن، کمک می‌کنند.)

اون دورگه انگار مضطرب شده بود. توی یک جایی بودن که مه داشت و خیلی خیلی آشنا بود؛ اما یادم نمی‌اومد کجاست. هکتور اون دورگه داشتن باهم حرف می‌زدن و به نظر می‌اومد که حال هکتور خوبه. صبر کن ببینم، یک چیزهایی داشتن از پشت مه بیرون می‌اومدن. به نظر خطرناک می‌اومدن،  حتی اون دورگه که فکر کنم اسمش کارول بود؛ ولی در اصل آتنا بود هم مضطرب شده بود.

حالت دفاعی گرفته بودن و به اون نقطه خیره شده بودن که بعد از چند ثانیه چندتا گرگینه بزرگ از مه بیرون اومدن. حالا چه‌طوری می‌خواستن با اون‌ها مبارزه کنن؟ البته اتنا می‌تونست شکستشون بده؛ ولی این‌کار دوباره باعث می‌شد که طلسم هادس فعال بشه.

 از سر جام بلند شده بودم و طول غار رو همه‌اش داشتم قدم می‌زدم. نگران هکتور بودم. نه، صبرکن ببینم! چرا دارن گاردشون رو پایین میارن؟ گرگینه‌ها به سمتشون اومدن. نه- نه!  این‌کار رو نکنین. چرا این‌قدر زود تسلیم شدید؟ فرار کن هکتور، زود باش!

اما اون‌ها به هم نزدیک‌تر شدن و حتی اون گرگینه‌ها هم حالت تهاجمی نداشتن. یعنی چه‌خبر بود؟

آتنا یا همون دورگه خوشحال شده بود و حتی حس می‌کردم هکتورم خوشحاله. انگار باهم دوست بودن. آره، از رفتارهاشون می‌شد فهمید که دوست بودن. یکی از اون گرگینه‌ها که سفید بود، داشت صحبت می‌کرد و اون دورگه هم با لبخند نگاه می‌کرد.  بعدش یه گرگینه‌ی دیگه صحبت کرد و یک گرگینه قهوه رو نشدن داد.

چرا اون این شکلی بود؟ زبونش از دهنش بیرون بود. با یک حالت عجیب غربی به اون دورگه نگاه می‌کرد باهم دیگه بعد از کلی حرف زدن شروع کردن به راه افتادن و بیشتر وارد اون منطقه مه دار شدن. انگار دنبال چیزی می‌گشتن.

منتظر بودم تا ببینم دنبال چی می‌گشتن و تمام تمرکزم رو گذاشته بودم روش و دقیقاً لحظه‌ای فکر می‌کردم الآن می‌فهمم دنبال چی هستن. هردوتا شقیقه‌ام رو درد شدیدی فرا گرفت.

اه! نتیجه‌ی استفاده از این قدرتم بود که باعث می‌شد سردردهای فوق شدیدی بگیره؛ اما من نمی‌تونستم بذارم یک سردرد مانع کارم بشه و همین که دوباره تمرکز کردن، دوباره سرم درد گرفت و صوت کشید. اه، چه‌قدر بد بودم؛ اما باز هم تلاش کردم تمرکز کنم که یکهو الینا اجازه‌ی ورود خواست:

- پدربزرگ، می‌تونم بیام داخل؟

دیگه نمی،شد تمرکز کرد. بی‌حوصله بهش اجازه‌ی ورود دادم. برگشتم و روی جایگاهم نشستم وقتی وارد شد یک لحظه بهم نگاه کرد و سرش رو انداخت پایین؛ اما بعد از یک ثانیه به سرعت دوباره سرش را بالا آورد و یا نگرانی به چشم‌هام نگاه کرد و با نگرانی گفت:

- پدربزرگ، چشم هاتون... .

حرف خودش رو تکرار کردم؛ اما به صورت سؤالی و مبهم:

- چشم‌هام؟

همچنان با نگرانی بهم نگاه می‌کرد.

- خیلی قرمز شده، اون‌قدر که انگار چشم‌هاتون پر خون شده!

بعید بود که با اون سردردی که گرفتم،  هیچ اثراتی رو روی صورتم نشون نده.  بحث رو عوض کردم و با جدیت پرسیدم:

- اتفاقی افتاده؟

اثرات نگرانی کم- کم از روی چهره‌اش محو شدن و میمیک‌های صورتش کم-  کم حالت جدی به خودشون گرفتن.

- من کاری که گفتید رو انجام دادم و دستورتون رو به نماینده آلفا واران فرستادم؛ اما الآن اومدم تا ازتون بپرسم پیشنهادم، نتیجه‌ای داشت؟

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشت

سردردی که داشتم، موجب بی‌حوصلگی و عصبی بودنم شده بود. برای همین جوابش رو کوتاه دادم:

- آره!

شگفت زده شده بود و می‌شد اثرات خوشحالی رو روی صورتش دید.

- باعث خوشحالیه که شما چنین نظری رو راجع به پیشنهادم دارین. خب پدربزرگ، تونستید بفهمید که کجاست و حالش چه‌طوره؟

سؤال‌های پشت سرهم الینا باعث شده بود بیشتر از قبل احساس عصبی شدن داشته باشم؛ اما می‌بایست خودم رو کنترل می‌کردم. چشم‌هام رو از درد بستم و آروم گفتم:

- متوجه شدم که حدأقل حالش خوبه؛  اما من نیاز به استراحت دارم، پس می‌تونی تنهام بذاری؟

توی چشم‌هام خیره شد. انگار شنیدن یکهویی این حرف باعث شده بود شوکه بشه؛ چون برای چند ثانیه سکوت عمیقی کرد و بعد صدای ناراحتش توی ذهنم پیچید:

- بله پدربزرگ. من رو بابت پرحرفیم که باعث شد احساس خستگی کنید ببخشید!

و با تعظیم کوتاهی به من، به سمت خروجی غار رفت و موقع بیرون رفتن گفت:

- لطفاً خوب استراحت کنید و مراقب خودتون باشید!

با خارج شدنش از غار، روی تخته سنگی که جایگاهم بود دراز کشیدم و چشم‌هام رو بستم. نیاز داشتم یکم استراحت کنم و بعد دوباره از قدرتم استفاده کنم.

اگر واقعاً آتنا زنده باشه، این‌بار من اون رو می‌کشم و یک‌بار برای همیشه وجود اون و هرکسی که از واقعیت ماجرای هزار سال پیش باخبر بوده رو از امگاورس برمی‌دارم.

چشم‌هام کم- کم گرم شدن و خواب  باعث شد که افکارم نصفه بمونن.

بعد از حدود دو ساعت، با صدا زدن‌های یک نفر از خواب بیدار شدم و الینا رو دیدم که جلوم نشسته و بهم نگاه می‌کنه. بلند شدم و از روی سنگم پایین اومدم و با لحنی خواب‌ آلود گفتم:

- چی‌شده الینا؟ اتفاق بزرگی افتاده که تو اومدی و آلفات  رو از خواب بیدار کردی، اون هم درحالی که خبر داشتی چه‌قدر خسته است؟

با خجالت نگاهش رو به زمین دوخت و گفت:

- من رو ببخشید پدربزرگ؛  اما فکر کنم بهتره بیاین بیرون، بیشتر مردم قبیله باهاتون کار دارن.

با بی‌حوصلگی که ناشی از خواب‌ آلود بودنم بود، گفتم:

- یعنی چی که باهام کار دارن؟

و بدون این‌که منتظر جواب باشم، با قدم‌های با صلابت از غار خارج شدم. با خارج شدنم از غار، تعداد زیادی نگاه به سمت من دوخته شد. با تعجب همه‌شون رو یک دور از نگاهم گذروندم.   به جز یک تعداد محدود،  بیشتر مردم قبیله پایین غار بودن. با تعجب پرسیدم:

- اتفاقی افتاده که بیشترتون اومدید و این‌جا ایستادید؟!

هیچ کس حرفی نزد تا این‌که یکی از گرگ‌ها که توی صف اول بود، یک قدم جلو گذاشت  و توی چشم‌هام نگاه کرد.

- من به نمایندگی از همه‌ی مردم قبیله سؤالی ازتون دارم.

به نظر می‌رسید که اومدن تا بالأخره سؤالی که این همه مدت ذهن همه‌شون رو درگیر کرده بود و جوابی براش نداشتن رو ازم بپرسن. با وجود این‌که می‌دونستم چه سؤالی از من دارن؛  اما با تحکم گفتم:

- چه سؤالی این‌قدر مهمه که باعث میشه به آلفاتون توهین کنید و با این لحن شاکی و بدون هیچ تعظیمی  از آلفات سؤال بپرسی؟

با این حرفم همه بهم نگاهی انداختن؛  اما نذاشتم کسی جواب سؤالم رو بده و دوباره با جدیت گفتم:

- نمی‌خوای بگی چه سؤالی داری فرانک؟

@ VampirE

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نه

این‌بار مؤدبانه بهم تعظیم کرد و با احترام گفت:

- من رو بابت بی‌ادبی‌ام ببخشید آلفا!  من از حدم رد شدم و به سبب سؤالی که خیلی درگیرش بودیم، یادم رفت که نسبت به شما چه جایگاهی دارم و چه‌قدر قبیله به شما مدیونه.

دقیقاً منتظر همین حرف بودم؛ اما موضعم رو حفظ کردم و همچنان با جدیت بهشون نگاه می‌کردم. که فرانک دوباره گفت:

- آلفا ما می‌خوایم بدونیم که این چند وقت چه اتفاقی در اطراف قبیله‌ی ما افتاده. چند وقت قبل که یه اتفاق غیر طبیعی خارج از دشت افتاد و حتی نوه‌ی شما غیب شد؛ اما هیچ کس توضیحی به ما نداد که اون گرگ کی بود و دقیقاً چی‌شد و این چند وقت هم که شما مدام دارین جلسه‌های خصوصی می‌ذارید و نمی‌گید چه اتفاقی قراره بیوفته!

بالأخره سؤال جنجالی که امیدوار بودم کسی نپرسه پرسیده شد. نمی‌تونستم حقیقت رو بهشون بگم، مجبور بودم بهشون دروغ بگم. مثل تمام این سال‌ها؛ اما همه‌ی دروغ‌هام به خاطر اقتدار و قدرت قبیله‌مون بود.

- اون اتفاقی که خارج از دشت افتاد،  همون‌طور که خودت گفتی یه اتفاق غیر طبیعی بود و باید بگم که اون گرگ هم یه ساحره‌ی بد نام و قدرتمند بود که در درون اون گرگ نفوذ کرده بود. ما فکر می‌کردیم اون گرگ رو خیلی وقت پیش کشتیم؛ اما اون روز متوجه شدیم که این‌طور نبوده و اون زنده مونده بود و اون نوه‌ی من رو با خودش برد تا بتونه با استفاده از اون از خودش محافظت کنه. این حرف‌ها نباید جایی گفته بشن؛ چون اگر به گوش یک سری از افراد، مخصوصاً طرفداران اون ساحره برسه ممکنه، شورش بشه و جلسات این چند وقت هم برای رسیدگی به همین موضوع بود.

با تموم شدن حرفم به تک- تک گرگ‌های قبیله‌ذم نگاه کرد. اغلبشون قانع شده بود. فعلاً تا همین‌جا کافی بود تا بتونم یک‌جوری این مسئله رو حل کنم.

- حالا اگر جواب سؤالتون رو گرفتید، از این‌جا برید تا من بتونم به روی این موضوع تمرکز کنم؛ ولی یادتون نره که این یه موضوع محرمانه بود و این خبر نباید از دشت خارج بشه.

همه با سر حرفم رو تأیید کردن و بعد  از تعظیم کردن به من رفتن. با گفتن این حرف، مسئولیتی رو به دوش همه او‌ن‌ها گذاشتم و با این‌کار اون‌ها نمی‌ذارن این حرف‌عا و اتفاق چند وقت پیش از دشت خارج بشه و به گوش بقیه برسه. حدأقل تا زمانی که راه حلی براش پیدا نکنم.

تا زمانی که کاملاً متفرق  بشن صبر کردم و بعد رو به الینا گفتم:

- من برمی گردم به غارم، توهم برو و به همه بسپار که تحت هیچ شرایطی مزاحمم نشن.

- بله آلفا!

با گفتن حرفش از کنارم رد شد. من تم به غار برگشتم تا یک‌بار دیگه از قدرتم استفاده کنم. وارد غار شدم و روی تخته سنگم نشستم. چشم‌هام رو آروم بستم؛ اما به محض این‌که خواستم تمرکز کنم، سر درد دوباره به سراغم اومد؛ اما این‌بار با شدت بیشتری.  اون‌قدری که در یک لحظه چشم‌هام رو باز کردم و پنجه‌هام رو روی سرم گذاشتم و فشار دادم تا بتونم دردی رو که متحمل می‌ش

دم رو کمتر کنم؛ اما فایده‌ای نداشت.

از روی تخته سنگ بلند شدم و شروع به راه رفتن کردم. مدام از این سمت به اون سمت می‌رفتم و سرم رو مدام به چپ و راست تکون می‌دادم. چرا این‌قدر زود سردرد می‌گرفتم، اون هم با این شدت؟ از زمانی که جاودانه شدم،  از این قدرت استفاده نکردم؛ چون قبیله‌ام به حدی قوی شده بود که نیاز به نظارت شخصی من نداشت؛ اما با این وجود، خوب یادمه که قبلاً به هیچ عنوان با این سرعت عوارضش معلوم نمی‌شد. شاید به خاطر این بود که هکتور دورگه است؛ چون در واقع با این قدرت میشه هرچیزی رو از نگاه نژاد خودت، حتی اگه از قبیله خارج بودن ببینی؛ اما هکتور یک دورگه بود درسته که فقط چشم‌های ابیش رو از رگ گرگینه بودنش گرفته؛ اما بازهم یک دورگه است.

@ VampirE  @ سادات.82

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ده

با گذشت ده دقیقه، دردش کمتر شد.  پس  دوباره به سمت تخته سنگ رفتم؛  اما این‌بار روش  دراز کشیدم. با توجه به وضعیت پیش اومده، فکر نکنم بتونم فعلاً از قدرتم استفاده کنم و این اصلاً خوب نیست. بازهم سرم شروع به درد گرفتن کرد که این‌بار قبل از این‌که شدت بگیره، سعی کردم زودتر بخوابم.  پس تمام فکر و خیال‌هایی که داشتم رو از ذهنم بیرون کردم با این‌کارم کم-  کم چشم‌هام گرم شدن و این بهترین ویژگی من بود، این‌که  خیلی زود می‌تونستم بخوابم.
*یادآوری دفترچه لغات*
(قدرت آلفاها، مشترک در تمام نزادها.)
آلفاهایی که تازه به ریاست قبیله رسیده‌اند، قادر به استفاده از هیچ یک از ویژگی‌های قدرت آلفا نیستند.
پنج سال پس از آلفا شدن می توانند ارتباط احساسی بین خود و قبیله‌ی خود برقرار کنند.
پس از بیست سال می‌تواند به جای اعضای قبیله خود ببیند، این قبیله‌ها از قدرت دفاعی بالایی برخوردار هستند.
پس از سی سال ارتباط خونی قوی‌تر شده و آلفا می‌تواند تمام افکار قبیله‌اش را بخواند.
پس از پنجاه سال، آلفا به درجه‌ی برتر می‌رسد و می‌تواند ارتباط خونی با هر هم نزاد خود که می‌خواهد برقرار کند و نیازی نیست حتماً از از قبیله خودش باشد. می‌تواند به جای هر هم نزاد خود ببیند. (حتی خارج از قبیله.)
پس از شصت سال می‌تواند افکار هر نزادی را که می‌خواهد بخواند. (جز نزاد برتر.)
پس از هشتاد سال می‌تواند گذشته و آینده‌ی نزادها را ببیند. (سایر نزادها نمی‌توانند آینده‌ی نزاد برتر را ببیند.)
پس از نود سال او وارد سطح ویژه شده و جاودانه می‌شود. تمام اعضای قبیله‌ی او نیز تا زمان زنده بودن او جاودانه می‌شوند و قدرت آلفا دیگر ارث نمی‌رسد.
 قابل ذکر است که تنها یک درصد از آلفاهای هر نژاد به این درجه می‌رسند؛  چراکه برای رسیدن و دزدیدن قدرت آلفا، رقابت‌های بسیار خطرناکی رخ می‌دهد و آلفاها زیاد زنده نمی‌مانند.

(چند هفته بعد)
یکی از غارهای بزرگ دشت که مخصوص جلسات بود، کاملاً ریزش کرده بود. خوشبختانه کسی آسیب ندیده بود؛ اما سنگ‌های غار روی  زمین ریخته بودن و باعث بی‌نظمی توی فعالیت‌های قبیله شده بودند. چند نفر رو فرستاده بودم دنبال ال‌ها و گرگینه‌های دشت غربی تا سنگ‌ها رو از سر راه بردارن. یکی از گرگ‌ها اومد سمتم و گفت:

- گرگینه‌های دشت غربی تایگا رسیدن آلفا.
- خوبه! راهنمایی‌شون به این محل و به الینا بگو بیاد و بهشون خوش‌ آمد.

با گفتن این دستور، حرکت کردم و به سمت غار خودم رفتم. این چند وقت که هکتور نبود تمام کارهایی که اون قبلاً انجام می‌داد رو الینا انجام داده و ثابت کرد که اون هم به اندازه‌ی هکتور مسئولیت پذیره.
 بهش افتخار می‌کنم. اون هم خیلی باهوشه و هم خیلی آروم و متین و برخلاف هکتور اصلاً بازیگوشی نمی‌کنه.

چند وقت دیگه زمان دوره فحل الینا شروع می‌شد؛ اما من نمی‌تونم اجازه بدم که جفت‌ گیری کنه. هیچکس رو مناسبش نمی‌دونم و خودش هم هیچوقت رفتاری مبنی بر این‌که نسبت به گرگی علاقه‌مند شده باشه رو نشون نداده، پس خیالم از بابت خودش راحته. فقط نباید اجازه بدم که گرگی چه از قبیله‌ی خودم و چه بقیه‌ی قبیله‌ها توی دوره فحلش نزدیکش نشه. در این صورت تا زمانی که جفت مناسبی رو پیدا نکنم، اجازه نمیدم که با  کسی جفت گیری کنه.

وارد غارم شدم از چند هفته پیش که سردرد شدیدی گرفتم دیگه از قدرتم استفاده نکرده بودم و الآن وقتش بود تا دوباره ازش استفاده کنم. این‌بار برعکس سری‌های قبل که تلاش کردم و نشد، تونستم دوباره از دید هکتور ببینم. اون درحال دویدن اون هم با سرعت خیلی زیاد؛ ولی چیزی که وسط غیر طبیعی بود این موضوع بود که اون داشت به سمت دشت می‌اومد.  پوشش گیاهی و شکل جنگلی که اون داشت ازش رد می‌شد دقیقاً جنگل پشت دشت بود، یعنی اون داشت برمی‌گشت و... .

با اکو شدن صدایی آشنا و حرف‌هاش چشم‌هام از شدت تعجب گرد شدن.  اون بود، فهمیده بود! اون داشت من رو فرا می‌خوند تا برم پیشش و همین‌طور عصبانی بود. حرف‌هاش کاملاً جدی بودن، به طوری که مطمئن بودم هرکسی اون حرف‌ها رو می‌شنید مو به تنش سیخ می‌شد.  اون چه‌طور و از کجا فهمید که آتنا زنده‌ست؟

باید هرچه زودتر حرکت می‌کردم تا بتونم ظرف چند روز به دنیایی زیرین برسم. حتی دیگه این‌که هکتور نزدیک دشته هم اون‌قدر برام مهم نبود. اگه هادس ازم عصبانی می‌شد، نه تنها من، بلکه کل قبیله رو هم نابود می‌کرد.

با صدای بلند توی ذهنم الینا رو صدا زدم و ازش خواستم به سرعت به سمت غار من بیاد. خیس عرق شده بودم و کم- کم داشتم دچار سرگیجه می‌شدم.

 بدترین اتفاقی که همیشه ازش فراری بودن داشت به سراغم می‌اومد. باید به دیدن هادس می‌رفتم و این اصلاً دوست داشتنی نبود. با ورود الینا، به سمتش رفتم. باید قبیله رو به اون می‌سپردم. خرناسی کشیدم و توی ذهنش با لحنی تاکیدی گفتم:

- من می‌خوام یه سفر چند روزه برم.  توی این مدت بهت اعتماد می‌کنم، فهمیدی الینا

- منظورتون چیه؟

به اطراف نگاهی انداختم. قلبم به شدت می‌تپید. چه توضیحی باید به هادس می‌دادم؟

- یعنی باید توی مدتی که من نیستم،  جانشین من باشی. نیازی نیست نگران باشی.

تأکید بیشتری روی جمله‌ی اولم کردم. الینا در سکوت بهم نگاه می‌کرد. بیشتر از این نمی‌تونستم صبر کنم سرم رو بهش نزدیک کردم و پیشونی‌ام رو روی پیشونیش گذاشتم. سعی داشتم با این‌کار بهش آرامش بدم. ازش جدا شدم و در حالی که زیر لب داشتم اسم هادس و آتنا رو می‌آوردم، با استرس از غار خارج شدم؛ اما به محض خروجم به هکتور برخوردم. شدت استرس اون ده برابر بیشتر از من توی چشم‌هاش می‌شد این رو به وضوح دید. قبل از این‌که چیزی بهش بگم، توی ذهنم تقریباً فریاد زد و گفت:

@ سادات.82  @ VampirE

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...