رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان شیخ الراد (فصل اول) | ائل ایستر کاربر نودهشتیا


Elistar1213
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

اسم رمان: شیخ الراد

ژانر: عاشقانه - تاریخی

نویسنده: ائل ایستر شیرین دخت

زمان پارت گذاری: نامعلوم

هدف: اشتراک گذاری دنیای متفاوت در ذهنم با همه..!

خلاصه داستان:

این رمان داستانی را به هنگام حکمرانی خوارزمشاهیان، نقل می کند. روایت جوانی به نام بهزاد ؛ جوانی سرشار از قدرتِ زور و ذکاوت، که دهان به دهان مردم، نامش می چرخید. اما زور و بازویش در برابر قدرت عشق سست شد و دانشش در مقابل طنازی عشق، پوچ! در اوج کامرواییِ عشق، تیرگی بر آنها غالب گشت و عاشق و معشوق را از هم گسست؛  در زمانی که غوغای مغولان لرزه بر جان مردم ایران انداخت، بهزاد به قدرت و سیاست رسید؛ قدرتی که در پشت زخم های زیادی داشت و سیاستی که پدر و مادر نمی شناخت!

اورا به زمین زدند اما او بازخواهد گشت ولی چگونه؟ سرگذشت بهزاد چه بود؟ چه دسیسه ای معشوق و خانواده اش را ازهم گسست؟ گاهی آن چیزی نمی شود که انتظار می رَوَد..! 

مقدمه: 

دل پر از وسوسه و آشوب است ، بین تاریکی و نور

رقص سنگ است در این جام بلور ، دل شیدای صبور

می برد گاه به آرامشِ دیدار مرا

می کشد گاه به تاریکیِ بسیار مرا !

شبِ بی حاصل من سر نرسید

سوخت این شمع و به آخر نرسید

من کجا گرمیِ بخشنده آغوش کجا..؟

من کجا، چشم خطا بین و خطاپوش کجا..؟

به کدام ملت است این؟ به کدام مذهب است این؟

که کُشند عاشقی را ، که تو عاشقم  چرایی؟

#گنجور-عراقی

 

ناظر: @NOORA_1995

 

@Edna_b    @N.a25   @NAEIMEH_S    @دخترخورشید  @Ad Manager elif    @Najmeh    @FAR_AX   @Farinaz    @amitis98ia   @m.azimi  @M.gh    @M.M.MOSLEMKHANI    @[email protected]    @Bhreh_rah    @banouyehshab    @Teimouri.z    @yedone    @thezeynaw   @Aryana   @Asal Akbari    @K.A   @im._baran   @im._byta   @im._sayw   @Imaryam   @mahdi   @ببعی معتاد3   @خاتم   @هــhanaــانا   @هدیه   @شقایق.نیکنام  @shahrzad.rh   @مانشMansh  @ماه تی تی  @جوجو   @Girel_mt_danger  @Gisoo_f   @لاله @Laleh   @Aramesh   @Raha @Red_girll  @Roar  @Wolf  @Pardis @Parisa.r   @Partomah  @pegah11z  @Damon.S_E @Dark deram @Darya_22 @Delito @delvan  @DrHESS8  @نرگس شریف @Nasim.M  @Nayereh @نیکتوفیلیا  @نوازش   @hadis.pnh  @hadis Hs @HALF DEAD  @yalda1983  @Satiyar   @Partomah

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 15
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 4
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱#

چند روزی از عید نوروز می گذشت و من به طبق عادت، با عباس میرزا ، دور باغچه کوچکی که در وسط حیاط بزرگ قصر قرار داشت، به دنبال یکدیگر می کردیم. خوب به یاد دارم که کودکی بسیار بازیگوش و پسری بودم که از درس و مکتبخانه بیزار بود؛ هوا ، هوای بهاری بود و بوی شکوفه های تازه شکفته بر شاخه های درختان، فضای حیاط به آن بزرگی را برداشته بودند. عباس میرزا ، پسر ارشد حاکم، تنها دوستی بود که من در قصر داشتم.. همسن یکدیگر بودیم ولی برخلاف من، او پسرکی بود ساکت و حاضر در مجالس درس!
زیر یک درخت گیلاس، هنوز نم بارانی که دیشب باریده، روی خاک باغچه باقی مانده بود. سر جای خود ایستادم .. عباس میرزا که همچنان می دَوید، متوجه ایستادن من شد و او نیز دست از دویدن برداشت. سمت من آمد و گفت:چرا ایستادی؟... درحالی که سرم را می خاراندم، گفتم:بهتر است یه بازی دیگری کنیم..
_ چه بازی؟
در حالی چشمانم را سمت خاک مرطوب زیر درخت چرخاندم، افزودم: امممم من پزشک باشم و تو حاکم بیمار... عباس میرزا لبخندی زد و گفت: حالا که مانند پدرانمان شدیم...
_ دقیقا همین طور! من پزشک دربار هستم و تو حاکم
_ بسیار خوب ولی پدرت اجازه نمی دهد به وسایل پزشکی اش دستی بزنی
راست می گفت. بعد از آنکه با تیغ جراحی پدرم، شکم ماهی مورد علاقه حاکم در حوض بزرگش را دریدم، علاوه بر اینکه تنبیه شدم، پدرم دیگر مرا اجازه دست زدن به لوازمش را نداد.. ولی من به این سادگی دست بردار نبودم.. آینه باریک که عدسی برآمده داشت و مخصوص معاینه دندان ها بود را از آستر آستینم به بیرون درآورده و با لبخند شیطنت آمیزگفتم: بفرمایید عالیجناب بنشینید تا معاینه تان کنم... عباس میرزا دست بر دهانش گرفت و از فرط تعجب چشمانش گرد شده بود.
_ بهزاد تو از وسایل پدرت دزدیده ای؟
_ نخیر چه دزدی؟ من فقط قرض گرفتم اما هنوز نگفتم..
عباس میرزا را روی جدول کنار باغچه ای که درخت هایی در آن کاشته شده بودند ، نشانده و گفتم: بر فرض که تو دستت زخم بود اما به درد دندانت هم سرایت کرده برای جراحت دستت از گِل درون باغچه خواهم گذاشت.... آینه باریک را مقابل دهانش برده و گفتم: باز کن... دهانش را باز کرد و من دندان هایش را معاینه می کردم.. بسیار دندان هایی سفید و یک دستی داشت .. حالتی به چهره ام گرفتم که گویی به راستی پزشک چیره دستی هستم! با دو انگشت، اندکی از گِل را برداشته و به کف دست عباس میرزا مالیدم و گفتم: اکنون زخم دستتان بهبودی خواهد یافت... چشمانم را بسته و با لبخند دندان نمایی ، دست به کمر بودم که ناگهان صدایی شنیدم:
_ خدای من!
با نگرانی به پشت سر خود نگریسته و چهره آشفته ندیمه را دیدم .. به قول معروف ، حالا خر بیاور و باقالی بار کن؛ حتما دوباره تنبیه خواهم شد..
_ عالیجناب! این چه وضعی است؟
درحالی که به عباس میرزا کمک می کرد که برخیزد، گفت: اکنون پاسخ حاکم را چه بدهم؟ دستتان پر از انگل شده... عباس میرزا گفت: ما فقط بازی می کردیم...
ندیمه: چنین بازی هایی در شان شما نیست برای کودکان رعیت ولی جایز است...
سپس با ابروانی گره خورده مرا نگریست و گفت: امیدوارم دلیل خوبی برای پدرتان داشته باشید جناب بهزاد!.... چه ایرادی داشت که من و عباس میرزا بازی کنیم؟ مگر کار اشتباهی بود؟ هر بار باید بر سر من فریاد بکشند و مرا از بازی مورد علاقه ام( پزشکی) منع کنند.. ندیمه عباس میرزا را به داخل قصر هدایت کرد و من با ناراحتی، زانو های کوچک خود را به اغوش کشیده و روی جدول کنار باغچه نشستم.. درون ذهنم به خانواده هایمان گله می کردم که زیادی مارا با ناز و غمزه می پرورانند ما دیگر بزرگ شدیم خودمان می دانیم چه چیزی خوب است و چه چیزی بد.. به نظرم بودن در جلسات مکتبخانه مضحک است. الخصوص شیخ ضیاءالدین با آن عصای چوبی بلندش، که فقط دست مارا سرخ می کند و به دستان وزیرزادگان و فرزندان حاکم کاری ندارد..
_ به به! پسر بازیگوش و دردسرساز من... با صدای پدرم از افکار خویش بیرون جسته و اورا نگریستم.. تنبیه شروع شد!

 

@Ad Manager elif @Alone girl @amin141 @amitis98ia @Aramesh @Aramis.R_U @arrtahoor  @Bhreh_rah  @banouyehshab  @bita.mn  @bahar.00  @Crystal.  @Damon.S_E @Dark deram @Darya_22  @Delito @delvan @DrHESS8 @Edna_b @FAR_AX @Farinaz @Farnaz.zar @Fateme Cha @Ghazal @Gisoo_f @Girel_mt_danger @hadis Hs @hadis.pnh@HALF DEAD @haniye_sh @hana_nar @hana81 @Hasti.abdoshahirad @hany.rS  @im._baran @im._byta @im._sayw  @Imaryam @Iparmidw @K.A  @LioOla @m.azimi @M.M.MOSLEMKHANI @[email protected] @mah86 @mahdiye11 @Mahfam @N.a25 @NAEIMEH_S @Najmeh @Nasim.M @Nayereh @nazi nima @آشوب @دخترخورشید @هــhanaــانا @هانی پری @هدیه @Omaay @Otayehs @Pardis @pegah11z @Raha_yee @Red_girll @Redgirl @Roar @Roshana @S.u @SAHAR @Sahar_66 @Sana_farzane @SaNiA18 @Sara @Shadimirmohmmadi @shahrzad.rh @شقایق.نیکنام @شوکران @فاطمه کیومرثی @Talatom @Teimouri.z @thezeynaw @ToloAm @valor.adler @Viow𖣘 @Viyana @Wolf @yedone @yalda1983 @Z.A.D @z̸a̸h̸r̸a̸ @zahra.m @Zahra.lotf

ویرایش شده توسط Elistar1213
  • لایک 21
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲#

غرفه پدرم مثل همیشه منظم بود. قفسه چوبی اش که کتاب های خود را در آن قرار می داد ، کنار من بود و من ، با حالت ایستاده به دیوار تکیه داده و سطل ابی را روی سر خود نگه داشته بودم. پدرم بر کرسی تکیه داده و مشغول بررسی دارو ها و نوشتن مشخصات آنها بود؛
_ پدر ، دقایقی گذشته پس چه زمانی تنبیهم تمام می شود؟
همانطور که با قلم، روی کاغذ می نوشت گفت: هنوز باید تنبیه بمانی
دیگر چیزی نگفته و همانطور که سطل آب را روی سر خود نگه می داشتم، منتظر ماندم که پدرم مرا از تنبیه معاف کند. پدرم طبیب دربار بود و مخصوص برای میرزا اسد، حاکم ری کار می کرد . میرزا اسد، دستور داده بود که پدرم جز دربار به درمان کسی نپردازد زیرا پدرم علم طبابت را غالب بود؛ در همین حین، راحله ، خدمتکار خانه مان وارد غرفه شد و گفت: شام آماده است جناب صائب... پدرم قلم را در جایش نهاد و سپس بر سیبیل و ریش هایش دستی کشید و من را نگریست... چشمان قهوه ای پدرم روی من ثابت بودند که در همین موقع، مرا خنده ام گرفت اما سعی داشتم پنهان کنم.. پدرم آرنجش را روی میز کوچکی که روبه رویش بود گذاشت و دستش را تکیه گاه چانه اش کرد و با حالت بی چارگی مرا نگاه می کرد‌. نفس عمیقی بازدم نمود و گفت: من از دست تو چه کنم پدرسوخته؟ ... با این سخن پدرم، دیگر نتوانستم جلوی خودم را نگه دارم  و هنگامی که قهقه ای زدم، سطل آب بر روی سر من واژگون شد و مرا خیس آب کرد.. پدرم با دیدن این صحنه، بلند بلند خندید و گفت: حالا تنبیه اصلی اجرا شد... سپس سمت من آمد و سطل را از روی سرم برداشت.. پدرم در مقابل من، زانو زد و خود را هم قد من کرد .. با مهربانی من را می نگریست که لب گشود: پسرم، تو بچه ای یک دنده و بازیگوشی هستی می دانم که به پزشکی علاقه مندی اما مواظب باش که دستت کج نرَوَد... با حالت گنگی پرسیدم: یعنی چه؟... _ یعنی اگر لوازمی نیاز داری به من بگو حتی اگر مخالفت کنم باید از من اجازه را بخواهی این کار اصلا شایسته نبود و من را بسیار ناراحت کرد که آینه معاینه ام را بی اجازه برداشته بودی... سر خود را به پایین افکندم؛ حق با پدر بود من با این کار از اعتماد پدرم سواستفاده کردم.. دستی بر موهای خیسم کشید و با حالت شوخ گفت: دیگر تکرار نشود بسیار خوب؟ ... با نگاهی پر نشاط سری بالا اورده و گفتم: چشم پدرجان... از دست پدرم گرفته و هردو وارد غرفه پذیرایی شدیم.. مادرم داشت یقه جامه مریم ، خواهر کوچکم را درست می کرد  که با دیدن من گفت: خاک عالم بر سرم! صائب؟ مگر نگفتم تنبیه سطل آب ممنوع است ببین سر و وضع پسرم را؟ .... پدرم در حالی سر سفره می نشست گفت: ادبی باشد که دیگر لوازم من را بی اجازه بر ندارد...می خواستم سخنی بگویم که مادرم با نگرانی گفت: خدا مرگم دهد! پسرم جامه هایت را عوض کن که سرما نخوری. بدو پسرم یالا.... سمت غرفه ام که روبه روی پذیرایی بود ، رفته و بوقچه جامه هایم را باز کردم..
پس از تعویض لباس ، بر سر سفره نشسته و مشغول خوردن طعام بودیم.. مادرم گفت: جانم به فدایت بهزادجان، سردت نیست؟... لقمه در دهانم را قورت داده و افزودم: نه مادرجان حالم بسیار خوب است نگران نباشید... مادرم رو به پدرم گفت: بهزاد را هروقت که تنبیه می کنی، بیشتر لجبازی میکند مگر پسرمان را نمیشناسی؟... پدرم درحالی که مرا مهربانانه می نگریست گفت: نه دیگر این بار مرد و مردانه باهم قول و قرارهایی گذاشته ایم.... در همین حین مریم که دختربچه ای ۵ ساله بود، رو به مادرم گفت: مادر، چرا من و تو دختر و دخترانه قول نداریم؟... مادرم موهایش را نوازش کرد و گفت: چرا دخترم داریم مثلا تو مرا قول کمک به کارهای خانه داده بودی و عمل کردی عزیزمادر.... پس از لحظاتی راحله، نزد ما آمد ؛ گره ابروانش و حالت گرفتگی چهره اش ، خبر از سخنی ناگوار می داد.
_ارباب، ببخشید مزاحم شده ام ، کریم سیاه را ساعتی پیش، بانو گلچهره برای گرفتن خرما به بازار فرستادند ولی اکنون باز نگشته ... پدرم با نگاهی جدی گفت: این کجا جای این همه اضطراب را دارد راحله؟ چیزی شده است؟ .... اشک ، هاله چشم راحله را دربر گرفت و ترس بر جانمان افکند ..
_ اکنون خبری را دریافتم که بازار آتش گرفته و شعله ور می شود....
همگی دست از جویدن غذا برداشته و منتظر سخن پدرم بودیم .. پدرم با چشمانی گرد شده از جای برخاست و عمامه و عبای( لباس دوره خوارزمشاهی)خود را بر تن کرد.. مادرم پا به پای پدرم برخاست و گفت: صبر کن شاید کریم سیاه بازگردد... پدرم درحالی که کمربند پارچه ای اش را درست می کرد گفت: نه گلچهره ، با بچه ها به شام مشغول باشید من باید بروم و کمک کنم...
کریم سیاه، غلام خانه ما بود. او مردی بود بلند قد و پرتوان، که به دلیل زیاد کار کردن او در زیر آفتاب ، وی را کریم سیاه می خوانند.. او از خردسالیِ پدرم، غلام این خانه بود و تا الان که من چشم به جهان گشودم. او مورد اعتماد ترین ، وفادار ترین و صمیمی ترین فرد به خانواده ما است و اکنون به خطر افتاده...
هنگامی که پدرم رفت، مادرم سراسیمه دست هایش را به یکدیگر قفل کرده و زیرلب صلوات می فرستاد؛ من نمی توانستم پدرم را تنها بگذارم من باید همراهش می بودم ، می خواهم از رویداد ها باخبر باشم... در همین افکار بودم که مادرم گفت: بهزاد می دانم به چه چیزی بی اندیشی، نخیر تو همین جا خواهی ماند نمیشنوی؟ آتش سوزی بازار را فرا گرفته خدایی نکرده نمی خواهم برایت اتفاقی بی افتد!
_ مادر، اما می خواهم نزد پدرم باشم
_ نه! همین که گفتم
مادرم چشمانش را به نشانه قاطعیت بسته و دست بالای دست نشسته بود . لحظه را فرصت شمرده و همچون موشی ارام به سمت درب می رفتم که مریم گفت:مادر مادر برادرم رفت!... همان لحظه که مادرم سمت من برگشت، سریع درب را باز کرده و به حیاط جستم ... مادرم فریاد می زد: راحله جلوی اورا بگیر... راحله با جارویی بلند، جلوی درب حیاط ایستاد و مانع شد ... انقدر پر جنب و جوش بودم که مادرم نمی توانست جلوی من را بگیرد.. سمت لانه مرغ هایمان دویده و از تیرک کنار لانه آنها، بالا پریده و روی دیوار نشستم و با خنده گفتم: نتوانستید حریف من بشوید... مادرم دست به کمر ایستاد و گفت: اگر من دستم به تو نرسد بچه چموش! ... وقتی از دیوار به سمت کوچه پریدم، صدای مادرم را از حیاط شنیدم که گفت: مراقب خودت باشی پسرم.. در جوابش با صدایی بلند گفتم: چشم مادر... و سپس سمت بازار آتش گرفته دویدم...

  • لایک 20
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۳#

هنگامی که به بازار رسیدم، دود بلندی را دیدم که از سر بازار به اسمان بلند شده و عده ای از مردم جانشان را از دست داده و عده ای سوخته بودند. پارچه های نساجی ، به تکه های سوخته ای از نخ و کاموا تبدیل شده ، و میوه های تره بار ، زیر دست و پاهای گریختگان، له شده بودند. چشمم بین آن همهمه دنبال پدرم میگشت. به همه جهت ها میجَستم تا شاید نشانی از پدرم بیابم اما ناله های مردم و جیغ و داد ها ، مانع بودند. پاره های اتش بر روی زمین زبانه می کشیدند و نمیتوانستم جلوتر بروم؛ هر آنقدر به سمت جلو قدم می گذاشتم، دود آتش ، آزارم می داد . در همین لحظات ، پدرم را دیدم که دستمال بر چشم شخصی میگذارد. سمت او دویده و گفتم:پدر!
پدرم با چشمانی که از شدت غلظت دود ، اشک الود شده بود مرا نگریست و گفت: بهزاد اینجا چه میکنی؟
به شخصی که پدرم به او کمک میکرد نگریستم . کریم سیاه خودمان بود! پدرم دستمال را بر یکی از چشمانش نهاده بود و من دانستم که از چشمش خون می آید! پدرم دستمال را به من داد و گفت: بگیر و بر چشم کریم سیاه ببند. ... حرف پدرم را اطاعت کردم. پدرم ، کریم سیاه را کول کرد تا اورا به سمت خانه ببرد... مردم همگی همکاری کرده و یک یک سطل آب حمل می کردند، شاید که آتش را خاموش کنند. از آن هنگامه دور تر که شدیم، به کوچه مان رسیدیم. همسایه ها با دیدن کریم سیاه ترسیده و سمت بازار سوخته می رفتند، تا به باقی مجروحان کمک کنند.. به خانه رسیدیم. پس از چندبار دق الباب کردن، راحله درب را باز کرد و با دیدن ما، با دو دستش بر صورتش زد و گفت: خدای من!
سپس به کنار رفت و مادرم که در حیاط بود سراسیمه سمت ما آمد و گفت: وای ببین چشمش بر چه روزی افتاده. ... پدرم کریم سیاه را به اتاق خود برد و اورا روی تشک خواباند. کریم سیاه توان سخن گفتن نداشت و با صدایی گرفته گفت: ار .ارباب متشک. متشکرم... سپس سرفه های خش داری کرد که پدرم گفت : هیسسس! سخن نگو کریم جان بگذار از دردت کم کنم..
سنبل الطیب را در آب جوشاند و سپس ، دستمال آغشته به آن را به چشم کریم سیاه نهاد. سوزشش ابتدا زیاد بود چون کریم، دندان هایش را سایید و فریاد خفیفی کشید. پس از چند ثانیه ارام شد و به خواب رفت. ..  پدرم خون های صورت کریم سیاه را تمیز میکرد و به درمانش پرداخت. آتش باعث شده بود ، پوست و ابروی بالای چشمش ذوب شده و بر پلک کریم سیاه بیفتد. صحنه دلهره آوری بود و من برای تحمل کردن چنین وضعتی هنوز کوچک بودم. پدرم مرا از اتاق به بیرون هدایت کرد و خودش مشغول درمان کریم سیاه شد. شب بسیار مضطرب کننده ای بود . همگی در فکر فرو رفته بودیم که ایا حال کریم سیاه مساعد خواهد شد؟
پس از لحظاتی ، پدرم درحالی که دستانش را با دستمال پاک می کرد، از اتاق به بیرون امد . مادرم پرسید: ایا بهبود می یابد؟..
_ زخمش را پانسمان کرده و اکنون او در حال خواب است. گمان نمیکنم که دیگر بتواند با ان چشم زخمش ببیند...
مادرم سر خود را به پایین افکند و برای سلامتی کریم سیاه دعا میخواند. پدرم خطاب به راحله گفت: کریم اکنون در غرفه من خفته است. بگذارید استراحت کند. تشک و لحاف من را نیز همین جا( اشاره به غرفه پذیرایی) پهن کنید..
_ چشم..
راحله بستر خواب من را نیز در کنار پدرم پهن کرد و درحالی که سرش به حالت تعظیم بود گفت: تشک و متکا اماده است ارباب... من و پدرم هردو به بستر خواب رفتیم . هنوز نخوابیده بودم و به سقف خیره بودم که ناگهان پدرم گفت: پسرم تو در آینده پزشک بسیار چیره دستی خواهی بود.. با تعجب پدرم را نگریستم و گفتم: چطور این را میگویید پدر؟.. _ هرکسی جراحت چشم کریم سیاه را می دید ، جرعت نمی داشت که پارچه بر زخمش ببندد. اما تو انجام دادی با آنکه سنت کم است.. با لبخندی شیطنت آمیز گفتم: حالا اگر سیبیل هایم دربیاید باید ببینید پدر چقدر شجاع خواهم بود.. خنده ای ریزی بر لبانش نشست و سپس، بعد از شب بخیر گفتن، به خواب فرو رفت..روز پر چالشی برای ما بود. بازی با عباس میرزا به تنبیه من ختم شد و استراحت شبانگاهی پدرم ، به مداوای چشم سوخته کریم ! فردا در انتظار ماست و نقشه هایی در پشت پرده برایمان کشیده.
فردا صبح باید در مکتبخانه حضور داشته باشم. از جلسات گذشته طفره رفته ام و این بار مرا حاضر بودن باید است! خدای من! چه کسی جلسه شیخ ضیاءالدین را تحمل میکند؟ آری، عباس میرزا تحمل میکند زیرا پسر حاکم است و نور چشم شیخ.. در همین افکار غرق بودم گه ناگهان مرا خواب عمیقی گرفت...
بانگ خروس مرا از خواب بیدار کرد . عضلات بدنم خشک شده و با هر کششی قلنج می شکاندم . باریکه نور از شیشه های رنگی بالای درب پذیرایی، چون پر طاووس ، نقش بر روی فرش انداخته بود .روی تشک نشسته و چشمانم را می مالیدم . وقتی به خود آمدم ، با بستر خالی پدرم مواجه شدم ؛ او زودتر بیدار شده بود و حتما به کریم سیاه سری زده است. از جای برخاسته و سمت حیاط دویدم. مادرم سطل پر از شیر در دست داشت و بر ایوان ایستاده بود تا مرا دید گفت: صبح بخیر پسرم صبر کن خواهرت در مستراح است..
_ صبح شماهم بخیر مادر وای کاش عجله کند..
از شدت شکم درد دور حوض را قدم های تندی بر میداشته و منتظر مریم بودم. خواهر داشتن هم مکافاتی دارد.. مریم که بیرون آمد من رفته و خاطر مثانه ام را آسوده کردم.. پس از اتمام کار، سمت حوض رفته و دست و صورتم را میشستم . آب خنک بود و میتوانستم حال ماهی های قرمز درون حوض را درک کنم. راحله درب حیاطمان را باز کرد و پدرم بقچه به دست، وارد شد. سمت او دویده و گفتم: سلام پدر صبحتان بخیر . من گمان کردم که در غرفه خود در حال معالجه کریم سیاه هستید..
_ صبح بخیر پسرم . نه رفته بودم تا از عطار چند دارو که سفارش داده بودم را بگیرم اکنون می روم تا داروی کریم سیاه را اماده کنم..
مریم با موهای بافته و بلندش ، و با دامن سرخ و پیراهن زرد رنگش ، سمت پدرم دوید و با شادابی گفت: سلام پدر ببینید مادر موهایم را بافته.. پدرم دستی بر سر مریم کشید و گفت : مثل همیشه زیبا و زیبنده شدی عزیزدل پدر... همگی به داخل خانه رفتیم را صبحانه بخوریم.. سفره پهن شده و لبنیات آماده در سفره، مارا صدا می زدند.. دور سفره نشسته و مشغول شدیم.. پدرم زودتر تمام کرد و به غرفه خود که کریم سیاه آنجا بود رفت.. لقمه در دهانم بود و چشمم دنبال راه پدر.. در همین حین مادرم گفت: پسر مگر قرار نیست به مکتبخانه بروی؟ لقمه در دهان بچرخان زودباش!.. وای از یاد برود همان که از دید رَود .. ربطش را نمی دانم اما به یاد دارم چون یوز از جا برخاسته و درحالی که لقمه در دهان گذاشته و می خوردم ، بقچه کتاب هایم را برداشته و از خانه به بیرون زدم.... از کوچه به بیرون رفته و سمت خیابان می دَویدم.آتشِ بازار ، خاموش شده و دود سیاهی از گوشه و لابه لای آجر های سوخته اش، به بیرون می دمید .. بالاخره به مکتبخانه رسیدم‌.. بوی نان تازه که از نانوایی جنب مکتبخانه می آمد، خبر از داغ بودن تنور خبّاز می داد.. درب مکتبخانه باز بود و من وارد شدم.
کفش های خود را دراورده و در جاکفشی که داخل راهرو ، کنار درب قرار داشت نهادم. مکتبخانه ، متشکل از راهرویی بود که چهار غرفه داشت و صدای حضور غیاب شیخ ضیاءالدین ، مرا آگاه کرد که جلسه در کدام غرفه است . حداقل سر بزنگاه رسیدم.. در غرفه باز بود و من با دو بار دق الباب کردن ، حضور خود را اعلام کردم.. شیخ با نگاه پر حرف مرا نگریست که گفتم: سلام جناب شیخ ببخشید کمی دیر رسیدم.. شیخ ، چوب بلندی که در دستانش بود را عمود در دستانش نگه داشت و گفت: همین که سر بزنگاه رسیدی باید از شما تشکر کنیم!.. خنده ریز شاگردان را میشنیدم .. شیخ با چوب خود که شاگردان را تهدید می کرد ، سمت متکا های شاگردانش اشاره نمود و گفت که بنشینم..
وقتی سر متکای خود، در کنار دیوار نشستم، کتاب هایم را به طور عمود کنار خود چیده و منتظر دستور شیخ بودم.. از دریچه ای که درست بالای سر من بود، باریکه نور به انگشتر شیخ می تابید و درخشش یاقوت انگشترش را به رخ می کشاند. ریش های سپید و بلندی داشت اما رنگ طوسی سیبیل های بلندش ، آنها را از سایر ریش هایش متمایز می کرد.. اندامی درشت داشت و  ابروانش دائم گره داشتند ؛ گویی شیخ تاکنون رنگ لبخند به رخ ندیده!
_ قبل از شروع جلسه، ابتدا مهمان عزیزم را معرفی میکنم..
هنگامی که شیخ این را گفت، دختری که جنب من نشسته بود ، برخاست.. همگی به وی خیره شدیم. جامه هایش با ما متفاوت بود یعنی به آذربایجانی شباهت داشت.. صورتی سپید و چشمانی درشت به رنگ قهوه ای داشت.. ناگهان شیخ گفت: خودت را معرفی کن .. سر به زیر بود و با صدایی نازک گفت: هیمورا هستم و از تبریز مهمان آمده ایم.. شیخ: هیمورا برادر زاده من است و مهمان ما . هوش و ذکاوت فوق العاده ای دارد و از قضا از همه شما کوچک تر است. جای شما بودم قید تحصیل را می زدم!.. پوزخندی زیر لب زدم. چون برادر زاده اش است این را میگوید وگرنه سطح اطلاعاتش همچو ما خواهد بود.. پس از نشستن هیمورا، شیخ شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی، را باز کرد و پس از لَختی تامل، چوب بلندش را سمت من گرفت و افزود: بهزاد خان! برخیز و جواب ده.. با اعتماد به نفس از جای برخاسته و منتظر سوال شیخ بودم..
_ هفت خان رستم را نام ببر
نفسی کشیده و گفتم: خان اول شیر ، خان دوم گذر از بیابان خشک ، خان سوم اژدها ، خان چهارم زن جادوگر ، خان پنجم جنگ با اولاد مرزبان ، خان ششم جنگ با ارژنگ دیو، خان هفتم جنگ با دیو سپید ..
شیخ سری تکان داد و گفت: درست است اکنون برای ما بیتی از نبرد رستم و اسفندیار بخوان..
سوالات بسیار آسانی بودند و چشمان خود را بستم تا پاسخ بدهم.. دستانم سرد شدند و لرزه بر قلبم افتاد. چه اتفاقی افتاده ؟ من که این شعر را می دانستم! سعی داشتم به یاد بیاورم اما بی فایده بود. ناگهان جرقه ای بر ذهنم زده شد و شعر را به یاد آوردم .. همان لحظه که خواستم دهان گشوده و شعر را بخوانم، ناگه کسی خواند:
چنین گفت رستم به اسفندیار     
که کردار ماند ز ما یادگار
کنون داده باش و بشنو سخن
ازین نامبردار مرد کهن
اگر من نرفتی به مازندران
به گردن برآورده گرز گران
هیمورا بود که شعر را می خواند و تسلط کامل بر این شعر داشت. شیخ که به چنین عموزاده ای می بالید، دست خود را بالا آورد و گفت: بس است هیمورا جان بنشین.. پس از نشستن هیمورا ، شیخ خطاب بر من افزود: همچنین شما بهزاد خان! من مانده ام چگونه جای بر پای پدری پزشک و حکیم، خواهی نهاد.. عصبی بوده و دستانم را مشت کرده بودم.. عباس میرزا که جلوی من نشسته بود ، سمت من برگشت و آهسته گفت: پسر تو این شعر را میدانستی چطور نخواندی؟ .. با لحن عصبی پاسخ دادم: تا خواستم بخوانم خرمگس معرکه خواند..
زمزمه های شاگردان فضای جلسه را برداشته بود که شیخ چوب خود را بر میز روبه رویش کوبید و گفت: ساکت باشید! اکنون شعر معروف ماردوش یا همان ضحاک را با هم تجزیه و تحلیل خواهیم کرد..
همگی به شیخ گوش فرا میدادند اما خشمی درون من غوغا می کرد که مانع از شنیدن چیزی جز درون خودم می شد. احساس می کردم غرورم جریحه دار شده و هرلحظه میخواستم خشم خود را خالی کنم.. اما تا پایان جلسه شکیبایی کردم.. شیخ کتاب شاهنامه را بست و گفت: پایان جلسه را اعلام میکنم همگی خسته نباشید شما را به خدای بزرگ می سپارم.. پس از رفتن شیخ به بیرون از غرفه جلسه ، همه شاگردان برخاسته و یک یک به بیرون از مکتبخانه می رفتند.. من نیز بقچه کتاب هایم را زیر بغل زده و سمت جاکفشی رفتم تا کفش هایم را بپوشم.. درحال پوشیدن کفش هایم بودم که صدایی نازک و دخترانه ای گفت: عذر میخواهم.. به عقب برگشته و چهره هیمورا را دیدم. عجیب بود ؛ با دیدن چهره اش هرچه خشم درون من بود ، گویا آبی آن را خاموش کرد.. گفتم: ب..با من بودی؟
_ اری
_ خوب، وقت جلسه تمام است و اکنون باید برویم به نظر من..
سری تکان داد و گفت: آری
چند لحظه سکوت بین ما حاکم شد. احساس میکردم حرفی در گلویش گیر کرده و نمیتواند سخن بگوید. سر خود را خارانده و گفتم: خوب، خدانگهدار
همان که خواستم بروم ، گفت: صبر کن.. سمت وی برگشته و با نگاهم پرسیدم که چه میخواهد.
_ شما از اینکه من جواب دادم خشمگین شدید؟
انتظار چنین سوالی را نداشتم و با لکنت جواب دادم: ن..نه اصلا چرا این حرف را می گویی؟
_ پس منظورت از خرمگس معرکه من نبوده ام؟
باور نمی کردم که این را شنیده باشد و این بار بیشتر غافلگیر شدم و دست و پایم را گم کردم؛ بقچه از دستانم افتاد و کتاب هایم به بیرون ریخت. نشستم تا کتاب هایم را جمع کنم که هیمورا نیز پا به پای من نشست و گفت: خدای من معذرت میخواهم فکر نمی کردی من بشنوم اری؟
سر بالا اوردم که جوابش دَهَم ؛ لبخندی بر لب داشت و چشمان قهوه ای اش باعث شد که چند ثانیه درنگ کنم. وقتی هیمورا اهسته خندید و برخاست، فهمیدم که چه افتضاحی به بار آورده ام  . کتاب هایم را جمع کرده بود و سمت من گرفت. احساس خجل وار بودن وجودم را دربر گرفت ؛ درحالی که کتاب هایم را از او می ستاندم گفتم: نه اصلا من چطور میتوانم به شما چنین حرفی را بزنم؟
نفسی بازدم نمود و گفت: اکنون راحت شدم. گمان کردم شاید از من متنفر شده باشید ؛ راستش من در پیدا کردن دوست اصلا ماهر نیستم
خنده ای بر لبانم نشست و گفتم: من از شما متنفر نیستم بانو، خوشحال شدم از اشنایی با شما امیدوارم دوستان خوبی برای هم باشیم..
گونه هایش سرخ شدند و سر خود را به پایین افکند. دخترک چنان شیرین بود که میخواستم دائم به او خیره شَوَم.. در همین حال و احوال، شیخ ضیاءالدین ، هیمورا را صدا زد و هیمورا ، دستش را تکان داد و زیرلب با لبخند گفت: فردا میبینمت خدانگهدار... سپس رفت و همانطور که چشمانم دنبال راه رفتن او بود، زیرلب خداحافظی کردم..تا آن روز به هیچ کسی تا آن حد گرفتار سخت و چهره و حرکاتش نبودم.. از مکتبخانه به بیرون جستم.. هیمورا ؛ تا کنون چنین اسمی نشنیده بودم حتی نام وی نیز منحصر به فرد است.. خوب به یاد دارم با آنکه خردسال بودم، اما آن دختر تمام افکار من را از وجودش پر کرده بود. گویی برای نخستین بار دختری می دیدم . چنان محو گونه های گلگون گشته اش بودم، که نه راه پیچ کوچه فهمیدم و نه درازی راه..نا گه، خود را رو به روی درب خانه مان یافتم.. دق الباب کردم که راحله درب را باز کند.. وارد حیاط شدم. مریم مثل هر روز، کنار حوض بزرگی که وسط حیاطمان بود ، بازی می کرد.. وقتی وارد خانه شدم، بادیدن مادرم سلامی داده و پس از تعویض جامه هایم، به غرفه پدرم رفتم...

  • لایک 19
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت۴

پدر ، کنار بستر کریم سیاه نشسته و در حال تهیه دارویی در کاسه مخصوص طبابت خود بود. نگاهی به کریم سیاه انداختم. بر روی تشکی کوچک نشسته و به دو متکا تکیه داده بود. چشمان خویش را بسته و از شدت بی تابی ، عرق داغی از چین های پیشانی اش عبور می کرد.

_ سلام پدر

_ سلام پسرم . خسته نباشی امروز مکتبخانه چطور پیش رفت

کنار پدرم نشسته و درحال درست کردن لحاف روی کریم سیاه بودم.

_ مانند همیشه. شیخ ضیاءالدین طعنه می زد و مطلب پرسید

_ برای موفقیت باید از دره ای عبور کنی پسرم

برای فهمیدن این سخن پدرم کوچک بودم. او را نگریستم که داشت با هاون، برگ گیاهی را درون کاسه می کوبید. 

_ کدام دره پدر؟

_ دره ای تاریک و سرد ، با صخره هایی تیز که زوزه گرگ ، آهنگ آن دره است

در خیالم دره ای وحشتناک که پوزه کفتار ها،  از دور لبخند می زنند را تصور می کردم. موفق شدن چه لزومی داشت که از چنین دره ای گذشت؟ پدرم ، چند قطره از آب را درون کاسه ریخت، تا محتوای درون کاسه، حالت خمیری بگیرد. با دو انگشت خود، مثقالی از دارو را برداشت و سپس، بر جراحت کریم مالید. کریم، لحاف را در دستانش مشت کرد و دندان می سایید. سوزش سوختگی وی، فراتر از آن چیزی بود که می توان تصور کرد . پدرم دست کریم را گرفت و گفت: آرام باش، اکنون تمام می شود... پس از مالیدن دارو بر جراحت کریم، پدرم با دستمالی سپید رنگ، زخم وی را بست. پدرم، کاسه و کیسه های دارو را در حالی که جمع می کرد، گفت: پسرم نزد من بیا.. زیر پنجره غرفه پدرم، قفسه چوبی قرار داشت که دارو و وسایل اطبای خود را در آن جا نگه می داشت.. سمت او رفته و جامی را برداشت. جام را سمت من گرفت و با دیدن محتویات درونش ، چهره ام را جمع کرده و گفتم: وای! این دیگر چیست؟... ظاهری تیره رنگ و حالتی بین خمیری و مایع داشت. برای من ظاهرش چندان پسندیده نبود.. پدرم گفت: جرعه ای از آن بنوش... چشمانم گرد شدند و گفتم: چه؟ مزاح می کنید پدر؟ 

_ پسرم. به من اعتماد کن

با اکراه، جام را گرفته و به درون آن نگریستم.. پدرم ، با چهره ای آرام و لبخند بر لب، گفت: بنوش پسرم.. 

بینی خود را گرفته و جرعه ای نوشیدم.. باور نکردی بود! بر خلاف ظاهر کریه، طعمی بسیار دلنشین و شیرینی داشت. با زبانم، کام دهانم را چشیده و گفتم: خیلی خوشمزه است.. پدر جام را از من گرفت و گفت: آری.. در حالی که سمت کریم سیاه می رفت و من هم به دنبالش، گفت: بحث قضاوت است پسرم...

هم پای پدرم ، کنار بستر کریم نشسته و گفتم: ربط آن چیست؟ 

_ کسی یا چیزی را می بینی که ظاهری ناپسند دارد. اما در باطن زیبا و فرهیخته است..

درحالی که با دستش، کریم سیاه را بلند کرده و در اغوشش گرفت، گفت: کسی را می بینی که ظاهری زیبا دارد اما باطنی پلید دارد که خبر از درون این مار خوش خط و خال می دهد....  کریم سیاه را از همان دارو می نوشاند و سپس ، اورا بر روی بستر خواباند و با پارچه ای، دور دهان وی را تمیز کرد.. در فکر سخن پدرم بودم. پدرم عادت داشت، از چیزهایی کوچک، درس زندگانی بسازد و واقعا هم منطقی بودند..

_ پدر . حالا فهمیدم منظورتان را؛ من ابتدا از ظاهر زشت این دارو را قضاوت کردم اما طعمی بسیار شیرینی داشت..

_ علاوه بر طعم خوب، خواص آن آرامبخش و خواب آور است. من عرق بادرنجبویه را با عصاره اسطوخودوس و پودر نسترن مخلوط کردم تا این داروی ارامبخش را تهیه کنم..

پدرم علم طبابت را چون آبی می نوشید . همیشه به حال پدرم غبطه می خوردم اما از طرفی افتخار می کردم.. دوست داشتم چون پدرم پزشکی چیره دست باشم و فردی موفق! یاد سخن لحظات پیش پدرم افتادم. دره ای ترسناک و سرد.. پدرم در حال پوشیدن عبای خود بود که گفتم: پدرجان! اما من هنوز منظورتان را از دره ای تاریک را ندانستم..

پدرم روی زانو نشست تا خود را هم قد من کند. موهای مرا نوازش کرد و 

سپس گفت: دره ای که می گویم همان مسیری هست که قرار است از آن بگذری تا موفق باشی. سرد و تاریک است ، چون انتهای ان معلوم نیست. باید از آن بگذری تا به نور برسی. زوزه گرگ آن، حرف های منفی است که مردم چون تیری سمت تو پرتاب می کنند. باید این دره تاریک، حاوی سخنان و حرف بی ارزش مردم را پشت سر بگذاری . اگر گرفتار آن بشوی، تورا راه نجاتی نیست. فقط به خدا توکل کن و بر خود متکی باش...

چشم در چشمان پدرم دوخته بودم . کلمه به کلمه را بر ذهنم حک می کردم تا از خاطر نبرم.. نصیحت هایی که پدرم می کرد، به قدری با ارزش بودند که بایستی با طلا نوشت . با آن سن کوچکم، درک می کردم که سخنان پدرم را الگوی خویش قرار دَهَم .. پدرم برخاست و گفت: پسرم، اکنون باید بروم به کاخ حاکم . همسر حاکم باردار است و پا به ماه.... 

_ من هم می خواهم بیایم

_ باشد اما قول بده که سعی نکنی کاری اشتباه انجام دهی

با خوشحالی و قدم های کودکانه از دست پدرم گرفته و سری به نشان تایید تکان دادم.. به یاد دارم که چگونه مشتاق کار ها ، رفتار و کردار پدرم بودم . در شهر ری، من کسی را فرهیخته و بی نظیر تر از پدرم نمی یافتم؛ برای من، پدرم قهرمان افسانه ای بود‌‌..

عباس میرزا، من را به اسطبل قصر که در غرب محوطه قرار داشت، برد. یک طویله که مخصوص نگهداری از اسب ها و یک میدان برای اسب سواری داشت.. عباس میرزا و من ، سمت اسطبل رفته و هنگامی که دستش را روی درب قرار داد، سمت من برگشت و گفت: تا به حال اسب سواری کرده ای؟ ... سری به نشان منفی تکان دادم.. اسب سواری برایم دشوار بود . چندین مرتبه سعی کرده بودم اما جز افتادن و کبودی برایم فایده ای نداشت. عباس میرزا تخته ای که درب را قفل می کرد ، از جایش کنار کشید و درب باز شد.. اسطبل بسیار بزرگ بود و زیادی اسب ها به چشم نمی آمد. وارد که شدیم، به اسب ها با تعجب نگاه می کردم حاکم ری، میرزا اسد، بهترین اسب ها را برای خود نگه داشته بود.. طول اسطبل زیاد بود و اسبی که در انتها قرار داشت مرا کنجکاو کرد. با قدم هایی تند ، سمت او دویدم.. اسبی بود با بدنی کشیده و قدی بلند، به رنگ سپید و یال هایی چون مس.. دستی بر بدن نرم و قوی او کشیده و گفتم: خدای من تا به حال چنین اسبی ندیده بودم!! .. عباس میرزا درحالی که سمت من می امد گفت: نامش آتاهور است و محبوب ترین اسب پدرم؛ هدیه ای است از ترکمن.. 

زیبایی چشمگیر آتاهور، مرا حریص تر کرد که سوارش بشوم. در لحظه ای از یاد بردم که ناشی ام و سریع چهار پایه ای را سمت آتاهور کشیدم..

_ بهزاد چه میکنی؟

_ میخواهم سوارش بشوم

_ دیوانه شدی؟؟ پدرم اجازه سوار شدنش را به من هم نمی دهد 

پاهای کوچکم را روی چهارپایه نهادم و افزودم: اینقدر بزدل نباش تنها سوارش می شوم نمی خواهم که اسب سواری بکنم.... پس از گفتن این سخن، دستانم را روی اسب گذاشته و با فشاری خودم را به روی او آوردم تا بنشینم ..عباس میرزا از اضطراب ناخن به دندان می جویید و بالا پایین می کرد.. پاهای خود را تکان می داده و حالت سوارکار را به خود می گرفتم که عباس میرزا با ترس گفت: بهزاد بیا پایین این اسب را نبسته اند.. بی اعتنا به حرف او ، خندیدم و گفتم: بس کن پدرانمان در قصر هستند کسی چه میفهمد؟.. در همین حین، آتاهور که در حال خوردن علف بود، گوش هایش تیز شد . نگاه من و عباس میرزا به گوش هایش بود که گردنش را بالا آورد و با صدایی مخوف حالت تدافعی گرفت. لبخند صورتم محو شد .. عباس میرزا با لحنی آرام اما مضطرب گفت: بهزاد، بیا پایین... بزاق در دهانم خشکیده بود و این بار واقعا ترسیده بودم! آرام آرام که خواستم پیاده شَوَم، آتاهور شیحه محکمی کشید و شروع به دویدن و پریدن کرد. چهاردست پا ، به طور برعکس روی آتاهور به بدنش چسبیده و سعی می کردم نیفتم.. اسب های دیگر شروع به سر و صدا کردند و آتاهور وسط اسطبل می دوید و می پرید.. از ترس فریاد کمک به سر می دادم که گزمه ای درب را باز کرد و گفت: این جا چه اتفاقی افتاده؟.. دم آتاهور به صورتم برخورد می کرد و مجال فریاد نمی داد.. هنگامی که سمت درب خروجی می دوید، خطاب به گزمه ها گفتم : بروید کنار! ... گزمه ها گریخته و آتاهور به بیرون از اسطبل هجوم برد.. وقتی روی دو پای خود ایستاد و شیحه کشید، به سمت پایین لیز خورده و از دم او گرفتم.. آتاهور سمت حیاط قصر می دوید و من چون پارچه ای از دم او وصل بوده و کمک میخواستم.. چنان قدرتی داشت که تکان خوردن کبد و لوزالمعده ام را حس می کردم .. از روی مانع ها می پرید و موجب رعب و وحشت ندیمه ها می شد.. وارد حیاط اصلی قصر شد و فریاد ها خبر از اتفاق را سر می دادند.. در همین هیاهو، پدرم را دیدم که با حاکم و وزیراعظم لبخندزنان از قصر به حیاط وارد می شوند.. فریاد زدم: پدر کمک!! .. آتاهور دور خود می چرخید تا از شر من خلاص بشود .. ناگهان مسیر خود را سمت پدرم و حاکم تغییر داد و با سرعت نور سمت آنها می دوید ... گزمه ها طناب را دور گردن آتاهور انداخته و کشیدند.. سم هایش را روی زمین کشید و قدرت دویدنش را مهار کرد .. با ایستادن آتاهور، گویی نیرویی من را از دم او به جلو پرتاپ کرد و درست روبه روی پاهای حاکم فرود آمدم.. پدرم سریع مرا بلند کرد و سراسیمه همه جای مرا بررسی می کرد .. حاکم را دیدم که خشمگین بود و گفت: اسب محبوبم را رم دادند!! ... پدرم با نگرانی به من گفت: بهزاد حالت خوب است؟ .. گریه می کرده و محکم پدرم را بغل کردم.. ضربان قلبم به شدتی زیاد بود که می ترسیدم از جایش کنده شَوَد.. پدرم موهای پریشانم را نوازش می کرد و گفت: آرام دلبندم آرام.. 

_ جناب صائب علی رغم وفاداری و خدماتی که به دربار کرده اید، آخرین باری است که پسرتان را نزدیک قصر و خانواده ام می بینم!.. پدرم من را از اغوشش جدا نموده و برخاست.

_ عالیجناب عذرمرا قبول کنید. بهزاد هم بچه است و خطا می کند..

در این حال عباس میرزا نفس زنان نزد ما آمد و میان نفس هایش می گفت: بهـ.. بهزاد.. تو.. تو.. زنده ای؟ .. حاکم با عصبانی گفت: تو هم در اسطبل بودی!؟..عباس میرزا سر خود را به زمین افکند و سخنی نگفت.. حاکم، دو انگشتش را روی پیشانی اش مالش می داد و با چشمانی بسته گفت: خدای من! .. 

_ عالی جناب به خطر انداختن جان ولیعهد مجازات سنگینی دارد!

وزیراعظم بود که این سخن را گفت و لرزه بر جانم افکند..با چشمان ملتمس پدرم را نگریستم؛ مردمک های آبی رنگ چشمانم، غرق در اشک بودند... حاکم گفت: به پاس خدمات و لطف هایتان جناب صائب! من می بخشم اما همانطور که گفتم دیگر پسرتان را نزدیک قصر و خانواده ام نخواهم دید... پدرم سری به نشان تعظیم فرود اورد و گفت: حتما جناب حاکم... وزیراعظم دستور داد که آتاهور را به اسطبل ببرند و حاکم و خدمتگزارانش، همراه عباس میرزا به داخل قصر روانه شدند..

به قدری ترسیده و گریه کرده بودم که ، آبریزش بینی ام قطع نمی شد و صورتم گرد و غبار آمیخته با اشک بود.. پدرم دست مرا گرفت و گفت: برویم به خانه.. نگران بودم که پدرم را ناامید کردم و باید منتظر تنبیه باشم.. از کاخ به بیرون رفتیم؛ با بسته شدن دربازه ، پدرم نفسی تازه بازدم نمود و گفت: پسرم، میدانی اگر اتفاقی برایت می افتاد من تا اخر عمر در عذاب وجدان می بودم. دیگر هیچ وقت چنین مرا نگران نکن... آب بینی خود را بالا کشیده و با آستین دستم، اشک هایم را پاک کردم .. پدرم برای اینکه جو را عوض کند با شوخ طبعی گفت: خداراشکر که سالمی پدرسوخته! چهره اش را ببین! اکنون اسب از تو تمیز تر است... با خنده ای که میان بغض کردم، اب بینی ام چون حبابی به بیرون ترکید که پدرم گفت: اَی خُدا پسر طبیب الاطبا را ببین غرق چرک است!... هردو خندیدیم و پدرم موهای مرا دستی کشید و گفت: حالا به خانه برویم و مادرت را غافلگیر کنیم.. سپس ، از دست پدرم گرفته و راهی خانه شدیم.. با شوخ طبعی پدرم، ترس من فروکش کردو اشک در چشمانم خشکید....

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...