رفتن به مطلب

رمان انتقام خاموش elen5017 انجمن نودهشتیا


Elen5017
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان انتقام خاموش 

ژانر؛عاشقانه 

نویسنده:elen 

خلاصه

 پسری غرق در گذشته ک برگشته تا زندگی کسایی ک گذشته اش را سوزانده اند را سیاه کند و ب آتش بکشد هر ک را در سیاهی گذشته اش کوچیکترین نقشی دارد 

و در مقابل دختری خان زاده ک ب دور از هر گذشته ای سعی داره از دنیای خانزادگی بیرون بیاید و مثل یک ادم معمولی زندگی کند ..غافل از اینکه هر چ دست و پا بزند بیشتر غرق میشود....

 

مقدمه

صدای قدم های با صلابت و محکمش روی سنگ فرش های عمارت سکوت شب را شکسته بود

خودش هم یادش نمی آمد اخرین بار کی بود

۲۰سال!؟

شایدم بیشتر یا شایدم کمتر تنها پسر بچه ای  یادش بود ک از غم دوری از عزیزانی ک برایش مانده بود بغض گلویش را فشار میداد ولی جلوی اشک هایش را گرفته بود تا مبادا گریه کند از همان کودکی غرورش برایش ارزش داشت 

درست همین جایی ک الان ایستاده بود و ب عمارت چشم دوخته بود 

پسر بچه ی ۱۵ساله قول داده بود مرد باشد و بجنگد برای رسیدن ب هدفش هدفی ک خودش میدانست چقدر برایش اهمیت داشت

و حالا زمانش رسیده بود ...

ویراستار: @ Melika.☆ویژه☆

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول 

 

-هیسسسس پریا چقدر عر میزنی ی دیقه نمیتونی بدون حرکت وایسی!؟

پریا همین طور ک وول میخورد و هر لحظه امکان داشت با تکوناش منو پرت کنه پایین غر زد

_کمرم شکست دختر خودت ک اون بالایی ی دید زدن مگ چقد زمان میبره

از روی کمرش پریدم پایین

_قلاب بگیر همه خوابن انگار

با چشمو ابرو دستاش رو قلاب کرد

پریا_کی میمیرییی تو !!!

پام و گذاشتم رو قلابی ک درست کرده بود و خودمو کشیدم رو دیوار و بعد ی دید زدن مختصر پریدم پایین

_پریا هنو اونجایی

_زهرمار

_خوشم میاد حاج میرزا تو خونه منتظرت نشسته باشه

تنم لرزید دفعه اخری ک فهمیده بود تا این‌موقع شب بیرون بودم رو یادم‌نمیره گاهی ازین پیرمرد متنفر میشدم 

من_لال شی الهی

خندید_من رفتم دلربا مراقب خودت باش

_باشه برو 

سریع رفتم سمت ساختمون و اروم داخل شدم ی سرکی کشیدم و تند رفتم سمت پله ها پامو رو اولین پله نزاشته بودم.

_دخترم دلربا

قلبم برای یک ثانیه ایستاد دقیقا همون تایمی ک مغزم داشت میفهمید این صدا از کیه دستم رو گذاشتم رو قلبم و چرخیدم سمت صدا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم 

 

با دیدن نقره نفس حبس شدمو‌بیرون دادم 

_نقره تویی مردمممم

نزدیکم شد اروم  گفت

_خانوم هیچ میدونی ساعت چنده ..اقا بفهمن..

_هییششش نمیفهمه 

_اخه سراغتون رو گرفتن گفتم خوابید اگر بفهمن منو ..

دست گذاشتم روی شونش

_نترس من پشتتم من برم تا کسی ندیده 

سر تکون داد و سریع پا تند کردم و رفتم بالا و ندونستم چطور پریدم توی اتاق 

خوبه همین نقره حداقل هوامو داره

توی این خونه ی لعنتی همه شده بودن آینه ی دق یا شایدم من آینه ی دق همشون بودم ک ب هیچ شهرو دیاری نمیدیدن منو

شیرجه زدم روی تخت اصلا دوسنداشتم ذهنم معطوف چیزایی کنم ک خواب رو از چشام بگیره نمیدونم کی چشمام گرم شد ولی با صدای داد و بیداد و جیغ و گریه از خواب پریدم 

گوشتم و تیز کردم صدا از پایین بود 

صدای گریه و التماسای نقره میتونستم تشخیص بدم نقره!!سریع دویدم سمت در و رفتم روی پاگرد 

حاج میرزا ایستاده بود و نقره ب پاش افتاده بود و زار میزد

_تورو خدا آقااااا التماس میکنم من جایی رو ندارم من خونم همینجاست من آواره میشم من کاری نکردم اقا

حاج میرزا با بی رحمی پاشو کشید و داد زد 

_دهنتو بیند و پاشو وسیله هاتو جمع کن و برو نقره بهت گفته بودم ک اگر بخاد ب شرپیچی های این دختر بال و پر بدی نمیبخشمت

دندونامو روهم فشار دادم و اروم زمزمه کردم

_کفتار پیییر 

نقره گریه میکرد و التماس 

_خواهش میکنم اقا رحم کنین 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

 

سریع از پله ها پایین رفتم 

_بابابزرگ

با همون ابهت همیشگیش برگشت سمتم عصاشو گرفت طرفم

_ک ساعت ۴صبح میای خونه ها!!!؟

توجهی بهش نکردم و‌مستقیم رفتم سمت نقره  و بلندش کردم هنوز داشت ریز اشک میریخت و ناله میکرد

_هییشش گریه نکن عزیزم

_من کجا برم اخه کجارو دارم برم

از این همه تنهاییش دلم گرفت بغلش کردم و کنارگوشش زمزمه کردم

_نترس من اینجام کنارتم نمیزارم 

نگاهی ب اقابزرگ کردم عصبی نگاهم میکرد حق داشت کسی حتی جلویش پایش را دراز نمیکرد تا چ برسد ب اینکه نادیده بگیرتش عصایش را ب زمین کوبید

_گستاخ شدی دختر

باغیض لب زد

_گستاخی توی خونته توی ذاتته دست خودت نیست

چشمم ب ایلار افتاد ک از پله ها پایین می امد و تمام حواسش ب ما بود 

رو ب نقره کردم

_نقره برای ایلار خانوم صبحونرو اماده کن 

نقره با ترس نگاهی ب  اقا بززگ کرد و مردد رفت سمت اشپزخانه ابروهای بالا پریده ی ابلار رو میتونستم ازین فاصله ببینم فقط خودش میدونست چقدر ازش متنفرم 

من از همه چیز این خونه و ادم هاش متنفر بودم همونطور ک اونا از من متنفر بودن

آیلار با همون نگاه متعجبش رفت توی اشپز خانه 

برگشتم سمت اقابزرگ

_مشکلتون با منه پس خاهش میکنم بقیه رو دخالت ندین نقره از هر لحاظی بی گناهه اگر تنبیه هم هست برای منع 

پوزخند زد 

_تو مشکلت از تنببه گذشته دختر جان 

قدمی سمتم گذاشت

_تو خود سر شدی تنبیه هم اثری نداره باید دٌمت رو بچینم 

گاهی باورنمیکردم یک پدربزرگ دلش بیاد ب نوه اش اسیب بزنه 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم 

ی قدم‌سمتش ورداشتم با این ک سن‌و‌سالی ازش گذشته بود ولی ابهت خودش رو داشت 

چشم تو چشمش ایستادم 

_چرا از من متنفری!؟

با نگاهی مملوو از نفرت زل زده بود بهم

_چون شبیه مادرتی

کنجکاوپرسیدم

_مامانم!!

اولین بار بود راجب مادرم حرف میزد حرف زدن راجب مادرم ممنوع بود و این هم ی قانون مسخره ی اقابزرگ بود 

_اون‌مگ چطور بود!؟

عصایش را ب زمین زد و ازم فاصله گرفت

_بموقش تنبیه میشی بابت سرپیچی از حرفم فکر نکن یادم‌میرع 

رفت سمت در ک از پشت اداشو دراوردم 

وارد اشپزخانه شدم ک آیلار براندازم کرد

_باز چیکار کردی اقاجونم رو ب جوش اوردی !؟

لبخند کجی زدم و در یخچال و‌باز کردم و مشغول دید زدن شدم

_بابا بزرگتو از کجا خریدی ماهم بریم یدونشو بخریم

لبخند نقره رو دیدم اروم سرتکون داد

آیلار نگاه عصبی ب نقره انداخت و رو ب من گفت

_اگر بلایی سر اقابزرگ بیاد مقصر تویی دلربا

گازی از خیاری ک از یخچال ورداشته بودم زدم و سمتش خم شدم

_حاج میرزا تا هممون رو ب گور نفرسته هیچیش نمیشه خیالت تخت

از کنارش گذشتم

آیلار_توام بدت نمیاد چیزیش شه انگار

شونه بالا انداختم 

-چیه نکنه میخای عمر نوح و داشته باشه یا شایدم قصد داری مومیاییش کنی 

چشاشو گرد کرد

_تو‌چقدر وقیحی دختررررر 

خنده ی مسخره ای کردم و شونه بالا انداختم

خواست چیزی بگ ک صدای عمو اصلان توی سالن ب گوش رسید 

_یعنی چی ک منصرف شده مگ دست خودشههه....لعنتییییی الان دارم میام شرکت

جلوی در اشپزخونه ایستادم و ب عمو‌اصلان ک با عصبانیت  از روی پله ها سرازیر شد و گوشی رو قطع کرد  رفت سمت در زل زدم 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

با تقه ای ب در وارد شد تنها کسی بود ک این اجازه را داشت بدون کسب اجازه وارد شود نگاهش ب حامین ک پشت ب در رو ب پنجره ی شیشه ای ایستاده بود افتاد حتی اقتدارش از ایستادنش مشخص بود جوری محکم بود ک گویی دنیا در دستانش است 

صدای جدی حامین در اتاق پیچید و بردیا بی اختیار ایستاد 

_قرارداد رو بستین!؟

_آره تموم شد امجد بزرگ حسابی قاطی کرده بود جوجه فکلی هاش رو فرستاده بود 

ارام برگشت سمت بردیا 

_خب!؟

بردیا خندید و روی مبل ولو شد

_باید بودی و میدیدی اصلان خودش ک نرسید ولی پسرش با اون موهاش خوشگلش حسابی حالش گرفته شد چنان هول شده بود وقتی قرار داد‌رو دیدااااا اصلا باور نمیکرد  ک...

_داوود چیکار میکرد

بردیا من و منی کرد

_اونم نبود ..

دست مشت شده اش را ب میز کوبید

_لعنتی

بردیا_چته رهام!!مهم اینه اولین ضربرو‌زدیم بهشون چ فرقی داره طرف باشه یا ن مهم اینه ب گوشش میرسه این شکست ینی نابودیشون میدونی چقدر ضرر کردن میدونی چقدرر..

_بسه بردیا ...دهنتو ببند 

بردیا سکوت کرد از دستان مشت شده ی حامین و نفس های تندش میتونست بفهمد ک حالش خوب نیست

فقط او بود ک میدانست پشت این چهره ی محکم استوار با اقتدار چ ادم شکسته ای است

_میخام‌تموم قراردادهایی ک قراره ببندن لغو شه بردیا با وکیل هماهنگ کن میخام ببینمش شده چند برابر هزینه کن ولی نزار یدونه قرار داد بسته شه بین شرکت امجد و بقیه شرکت ها 

بردیا ارام سرتکون داد 

_همرو با متین هماهنگ کردم قراره انجام شه 

_خوبه میتونی بری

_برم!؟این منشی خوشگلت برامون هنو چایی نیاورده ک

نگاه جدی حامین روی لبخند گشاد بردیا ثابت ماند لبخندش خشک شد

_باشه بابا خسیس

از جایش بلند شد‌و از اتاق بیرون رفت 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم 

متین پرونده را روی میز گذاشت

_تموم شد 

اروم سرتکون داد و قهوه اش را مزه کرد تلخ بود ..ارام فنجان را سرجایش گذاشت 

متین_امجد بزرگ خودشون شخصا التماس میکرد اون شخصی ک نونش رو آحر کرده ببینه

سرتکون داد و از بین دندان های ب هم‌قفل شده اش غرید

_امجد بزرگ باید حالا حالا ها بسوزه و ببینه سوختن اونایی ک زیر بال و پرشن

بردیا وارد اتاق شد 

_آتنا عباسی 

نگاه متین رویش ثابت ماند

_پنجمیه دیگ!!؟!

بردیا ابرویی بالا داد

_چی پنجمیه!؟

متین چشمکی زد

_دوسدختر دیگ

بردیا ی تای ابرو بالا داد

_از کی آمار گیرفرندای منو‌داری !!؟

متین_من بیکار نیستم آماری از تو در بیارم

بردیا_آره همون از کار زیادته ک کسی دورت پر نمیزنه

_مث تو هَو‌َل نیستم 

بردیا (خدا کنه ای )گفت و از کنار متین ک میگذشت از عمد روی پایش را لگد کرد

متین اخ بلندی گفت

_رواااانی

بردیا نیشش باز شد

_کلا از همون اول ازت خوشم‌نمیومد قیافت.... نروعههه

متین با چهره ای جمع شده از درد نگاهش کرد

_ولی مال تو زیادی تو....بروعه

حامین با چهره ای درهم نگاهشان میکرد بردیا دستانش را ب نشانه تسلیم بالا برد و نگاهش کرد

_به به رئیس!!!ی روز نشد از دنده ی چپ بلند نشیاااا 

نشست روی مبل

_این آتنا عباسی وکیل جدید شرکت امجده 

متین ابرو کشید 

_میگم اسمش آشناس پس همکاره

_چیه نکنه توام فیلت یاد هندوستان کرد میخای رل بزنی

هار هار خندید نگاهش ب حامین و اخم هایش افتاد سریع خودش را جمع کرد و جدی شد 

حامین_خب..راجبش تحقیق کردی !؟

بردیا_هنوز ن

متین_دوتا خاهر کوچیکتر ازخودش داره و فوق العاده وقت شناسه زیبا و اراسته هست و  نظم براش اهمیت داره آرام و خجالتیه، وضع زندگیشم معمولی رو ب پایین چون خرج مادر و خاهراشم میده کار وکالتشم بد نیست ینی میشه گفت خوبه ۵سال پیش ی زندگی ناموفق داشته ک بخاطر اعتیاد همیرش جدا شده ازش و ازون تایم ب بعد از مردها متنفر شده و ازشون دورب میکنه  

 متین ب بردیا ک با دهن نیمه باز ب او زل زده بود نگاه کرد

_چیه!؟چرا عین بز داری منو‌نگا میکنی

بردیا _رنگ مورد علاقشو نمیدونی احیانا!؟

حامین لبخند نرمی زد و ب صندلی تکیه داد متین شونه بالا انداخت

_ن چرا باید بدونم !!؟

بردیا _والا خوبه هول نیستی اگر بودی معلوم نیست دیگ آمار چیه این دختررو میدونستی

متین _تو‌دنبال چی هستی بردیا خب طرف هم دانشکده ایم بوده 

بردیا ابروبالاداد

_آهاااا الهیییی همدانشکده ایت بوده چقدر جالب بعد تو آمار همه ی همدانشکده ای  هارو انقد دقیق داری ..آرامه با وقاره خجالیه شوهر داشته دلیل طلاقش فلان بوده .

متین پرید تو حرفش

_باید میزاشتم بری پاره شی آمارش در بیاری 

_الانم باید پاره شم چون دنبال رنگ مورد علاقش و غذای مورد علاقش باید بیفتم ببینم چی دوسداره

حامین_متین با دختره برای فردا ساعت ۴قرار بزار ..بردیا توام میتونی بری 

متین چشمی گفت و از جاش بلند شد ب دنبالش بردیا ایستاد و ارام تنه ای بهش زد

_الان عروسی داری دیگ 

_عروسی چی!؟

بردیا اشاره ای ب پایین تنش کرد

_همونجات دیگ

_بی ادب چقدر تو احمقی 

برای حامین شری تکان دادند و با همون بحث و جدال بیرون رفتن 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...