• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان مــجــرمـان ؋ــرارے|مـ🥀ــهرانه عسکری کاربر انجمن نودهشتیا


مهرانه عسکری
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:☠مــجــرمـان فــرارے 

نویسنده :مـ🥀ــهرانه  عسکری 

ژانر:ماجرایی _جنایی _ عاشقانه  

خلاصه : خواهر و برادری از جنس نامردی‌هایی که روزگار در حقشان کرده و خانواده‌ی‌شان را با آتش از آن‌ها جدا کرده. 

خواهری که یک فرمانده است البته در زندگی‌اش  زیرا زیر بار غم و غصه‌ها کمر خم نکرده.

برادری که او هم فرمانده است در خنداندن دیگران و شادی دل بقیه. 

فرمانده‌ی دیگری هم داریم که تنها لقبش فرمانده نیست بلکه خودش هم فرمانده  است. 

مقدمه: این دنیایی که ما انسان‌ها را در آن زندگی می‌کنیم مانند کهکشانی است که هر طرف آن سیاره‌ای در حال زندگی است. در این دنیا هم به هر سو که می‌نگری، انسان‌ها با باورهای مختلف زندگی می‌کنند درست است که همه از یک جنس هستند و همه توسط یک پروردگار آفریده شدند ولی تفکر و عقاید آن‌ها از یک جنس نیست اما یک سوال وجود دارد که ممکن است اکثراً به ذهن کسی نرسد یا اگر می‌‌رسد تعداد زیادی درموردش فکر نمی‌‌کند آن هم این است که آیا انسان‌‌ها می‌توانند از عقاید و باورهای خود بگذرند و حقیقت وجودی خود را تغییر دهند؟!

 

ناظر:@ negin yazdani 😊

ویرایش شده توسط Fatemeh.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 52
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

پارت اول

آرام و محتاط راه می‌رفت، تا اتفاقی که نباید پیش بی‌آیید رخ ندهد با همه‌ی وجود آرزو می‌کرد که کسی ندیده باشدش تا آن اتفاق دوباره تکرار نشود. بالأخره بعد از آن  همه استرس و تنشی که به سختی تحملشان کرده بود به جایی که مد نظرش بود رسید، زنگ را فشرد و منتظر ماند تا درب باز شود؛ صدای راه رفتن را که از آن طرف درب شنید نزدیک‌تر شد. درب که باز شد اول اسلحه و بعد قامت صاحبش که با روبند مشکی صورت خود را پوشانده بود نمایان شد و بعد صدای کلفت شده‌ای در فضا پیچید:

- دستانت را بالا بگیر و برو عقب. 

 با خستگی زیاد درب را هول داد و وارد شد. صاحب صدا که از ورود غیرمنتظره ی او شکه شده بود هول شد و گلوله ای خیلی ناگهانی شلیک کرد. خشک شده به سوراخ روی کت ارتشی اش که بر اثر گلوله ایجاد شده بود نگاه مي‌کرد

صاحب صدا زودتر به خود جنبید و اسلحه را روی زمین انداخت و پا به فرار گذاشت که البته زیاد فایده‌ای هم نداشت چون او قدرت و سرعت بیش‌تری داشت. لحظه‌ای بعد درحالی که در آن خانه‌ی کوچک ولی پر از مهر ومحبت نقش تام و جری را بازی می‌کردند هرکدام سمتی ولو شدند. 

- آخ بوراب اگر گیرت بندازم خودت رو کچل فرض کن. 

- میخواستی اونطوری نیای داخل که منم بهت تیر نمیزدم. 

- بوراب!

- بی‌خیال چی آوردی؟

_نتونستم چیز زیادی پیدا کنم چون باید سریع بر می‌گشتم.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Fatemeh.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم 

- ای بابا پس امروز هم چیز زیادی عایدمون نمی‌شه. 

شرمنده سرش را پایین انداخت و به سمت تنها اتاق خانه رفت، نخ و سوزن را برداشت و مشغول دوختن کت سوراخ شده‌اش شد. بوراب درحالی که ناراحت از برخوردش با خواهر بزرگش خوراکی‌ها را جابه‌جا می‌کرد در سر نقشه می‌کشید که چگونه از او معذرت خواهی کند.

ساعتی بعد بوی غذا در خانه پیچید. درب قابلمه را با شیطنت برداشت و درحالی که غذای مخصوصش را بو می‌کرد با خود گفت:

- اینطوری از دلش درمی‌آرم.

غرق در رویایی که هربار در خواب می‌دید احساس خیسی کرد و بشدت از خواب پرید، بوراب با همان نگاه پر شیطنت بالای سرش ایستاده بود نگاه او خشک روی پارچ نارنجی رنگ دست بوراب شد و دوباره قبول کردند تا نقش تام و جری را با این تفاوت که تام این دفعه جری را می‌گیرد بازی کنند. بوراب از قصد داخل آشپزخانه دوید و او پشت سرش.

ناگهان بوراب ایستاد و فریاد زد:

- این هم سوپرایز معذرت خواهی نازیاب خانم.

نازیاب با تعجب به قابلمه‌ی وسط میز دایره‌ای شکل   خانه‌ی‌شان نگاه کرد و با کمی مکث دستش را دراز کرد تا درب آن را بردارد که...

سربازان به دستور فرمانده به سرعت درب مشکی رنگ خانه را شکستند و داخل شدند. هر سرباز عکسی از مجرمان فراری در دست داشت و هر چند ثانیه به چهره‌های داخل عکس نگاهی می‌انداختند. 

دستیار فرمانده که ازخانه بیرون آمد فرمانده مهلت حرف نداد و پرسید: 

- پیداشون کردید یا نه؟ 

دستیار فرمانده‌:

- متاسفانه چیز بدرد بخوری این‌ جا نیس...

ناگهان سربازی داد زد: این غذا واقعا خوشمزه است!! 

دستیارفرمانده و خود فرمانده با تعجب به سرباز‌هایی که دور یک سرباز جمع شده بودند نگاه کردند. 

درحالی که همه‌ی سربازها از طعم آن غذای مخصوص واقعاً لذت می‌بردند بوراب و نازیاب از روی پشت بام خانه‌های اطراف فرار می‌کردند 

- کاش حدأقل غذا رو بر می‌داشتم تا گشنه نمونیم؛ اَه-‌اَه کوفتتون بشه سربازهای احمق. 

- چقدر غر- غر می‌کنی، درحال حاضر جونمون با ارزش‌تر از شکم جناب‌عالی است؛ طاقت بیار تا به یک جایی برسیم. 

بوراب اوف کش‌داری گفت و به دنبال نازیاب برروی پشت بام خانه‌ی دیگری پرید. بعد ساعت‌ها فرار بالاخره به مسافرخانه‌ای بیرون آن شهر از نظر بوراب خراب شده رسیدند و داخل شدند. در نگاه اول پیشخوان رنگ و رو رفته و بعد آن هم شومینه‌ای که در دلش آتشی سوزان و گرمابخش داشت دیده می شد؛ بوراب به سرعت سمت شومینه رفت و کنارش چمبره زد، نازیاب علارغم میل باطنی‌اش که می‌خواست به بوراب محلق شود به سمت پیشخوان رفت و روبه پیرزن لاغری که یک ملحفه‌ی کهنه آبی روی شانه‌هایش انداخته بود گفت:

- ببخشید من و برادرم از راه درازی اومدیم می‌تونیم امشب رو این‌ جا بمونیم؟

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Fatemeh.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

پیرزن درحالی که سیگار تمام شده‌اش را در زیر سیگاری کهنه‌اش لِه می‌کرد با بداخلاقی گفت:

- من حوصله‌ی سر و صدا ندارم، صبحانه ساعت 7 نهار ساعت 2 و شام ساعت 11 است یک دقیقه زودتر یا کم‌تر غذایی در کار نیست. 

نازیاب درحالی که باچشم‌های گرد به پیرزن بداخلاق نگاه می کرد به ناچار گفت:

- باشه چشم. 

بعد به ساعت روی دیوار که ساعت1:59دقیقه رانشان می‌داد، نگاه کرد وخواست با ذوق به بوراب خبر دهدکه می‌توانند به شکم گرسنه‌ی‌شان حالی بدهند که ساعت با لجبازی، عقربه‌ی کوتاه و بلند دقیقه و ساعت را بر روی 2 نشاند. لحظاتی بعد صدای خر و پف بوراب در فضای اتاق کوچک مسافرخانه پی‌چیده بود نازیاب با سردرد ناشی از کابوس همیشگی‌اش چشم غره‌ای به بوراب رفت و به دلیل بی‌خوابی‌های شبانه روزی‌اش فکر کرد همان خاطره‌ی دوران بچگی، خاطره‌ی قتل پدر و مادرش، زنده- زنده زجر کشیدن شان را، تمام شب جیغ‌های مادرش را می شنید ولی لب نمی‌زد تا آنها خطری برای جان تنها برادرش نباشند؛ بوراب تنها یادگار پدر و مادرش بود. به ساعت نگاه کرد ساعت 6 بود تا ساعت 11 نه تنها بوراب بلکه خودش هم نمی‌توانست گرسنگی را تحمل کند همان کت ارتشی که از صبح تا الان پوشیده بود را از زیر پاهای بوراب به هزارفلاکت بیرون کشید و آماده شد تا برود و برای ناله‌های شکم‌هایشان درمانی پیدا کند. همان‌طور که به اطراف نگاه می‌کرد به سمت دکه‌ی بسته رفت و با آموخته‌های این چند سال درب آهنی دکه را باز کرد و داخل شد؛ اول از همه پول و بعد خوراکی برداشت؛ از این کار متنفر بود ولی مجبور بود حداقل برای زنده ماندن مجبور بود.

با فضولی گوش به درب اتاق خواهر و برادر غریبه‌ای که از ناکجا آمده بودند چسبانده بود تا حداقل درموردشان اطلاعاتی پیدا کند، حدود 3 ساعت قبل دخترک با پاکت‌های پر از خوراکی‌های مختلف و تازه به مسافرخانه برگشته بود و الان بدون هیچ سر و صدایی در اتاق بودند؛ چهره‌ی پسرک با آن موهای مشکی رنگ وچشم‌های آبی برایش زیادی آشنا بود

البته حق هم داشت چهره‌ی بوراب چهره ای نبود که به این آسانی‌ها از یاد کسی برود.

 سربازان همه‌ی شهر را به    دستور فرمانده زیر و رو کرده بودند از نظر سربازان گویی بوراب و نازیاب، مانند قطره‌ای آب به درون زمین نفوذ کرده و از نظرها غایب بودند اما آنها خبر نداشتند که آن دو مسافر، مسافرخانه ای بیرون از شهر بودند.

ویرایش شده توسط Fatemeh.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

نازیاب با خنده گفت:

- آروم‌تر خفه نشی.

بوراب با دهن پر گفت:

- نمی‌دونی چقدر گشنم بود اون خوراکی‌های توهم نقش پیش غذا رو بازی کردن یک ذره هم ازگشنگیم کم نکردن. 

نازیاب درحالی که چپ- چپ نگاهش می‌کرد گفت:

- والا معده‌ی گاو هم بود الان پر شده بود، کاه از خودت نیست کاهدون که از خودته. 

بوراب با پررویی زبون درازی کرد که تیکه‌ای از غذای داخل دهانش بیرون افتاد و باعث چین بینی نازیاب شد. درحالی که آن دو درحال کل- ‌کل بودن پیرزن، صاحب مسافرخانه درحال نوشتن نامه‌ای به سازمان بود؛ دیروز وقتی پستچی‌های مخصوص سازمان از طرف سازمان نامه آورده بودند به همراه نامه عکس‌های مجرمان را هم آورده بودند و پیرزن فهمیده بود چرا انقدر قیافه‌ی بوراب برایش آشنا است و شروع به نوشتن پیامی به دفتر پست سازمان کرد تاهم مجرمان را تحویل بدهد و هم پاداشی هنگفت بدست بی‌آورد.

 دستیار فرمانده به سرعت به طرف دفتر فرمانده می‌دوید تا بتواند این خبر خوب را اول از همه به فرمانده بدهد و پاداشی دریافت کند؛ چهار روز از زمانی که پسرک پستچی نامه‌ی پیرزن، صاحب مسافرخانه‌ی بیرون شهر را به دستش رسانده بود می‌گذشت؛ اول فکر کرد بازهم از همان نامه‌های بی‌خودی است ولی وقتی خواندش تازه متوجه شد که چه چیز ارزشمندی در دست دارد و خب حق هم داشت مکان معروف‌ترین مجرمان فراری کشور کم چیزی نبود، بالأخره به دفتر فرمانده رسید همان‌طور که نفس- نفس می‌زد لباسش را مرتب کرد و چند ضربه‌ی ارام به درب زد و منتظر ماند؛ اجازه ورود که صادر شد بی معطلی وارد اتاق شد...

ویرایش شده توسط Fatemeh.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم‌ 

صدای فریاد شادی سربازان تمام سالن را می‌لرزاند، بعد از باخبر شدن فرمانده از وجود همچین نامه‌ای فرمانده دستور داده بود جشنی درخور زحمات تمام این سال‌های سازمان برگزار کنند تا به همه خسته نباشید گرمی بگوید؛ پرونده را تمام شده می‌دانست اما نمی‌دانست نویسنده‌ی سرنوشت چه داستان پر پیچ و خمی برای او و دو مجرم فراری نوشته است.

با صدای بلند و گوش‌خراشی از خواب پرید حتی قرص‌های مختلف که برای خوابیدن بیش‌تر و بهتر از آن‌ها استفاده می‌کرد هم مؤثر نبودند به طرف صدا رفت بوراب را دید که سعی دارد تابه‌ای از زیر قابلمه و تابه‌های متعدد که بر روی هم‌دیگر انباشته شده بودند بیرون بکشد، ناگهان بوراب تابه را با سرعت کشید که بارانی از قابلمه و تابه‌های قدیمی بر روی سرشان بارید و باعث جیغ وحشت زده‌ی پیرزن، صاحب مسافر خانه شد.

همان‌طور که به گوش قرمز و متورم شده‌ی بوراب می‌خندید لقمه‌ی آخر نیمرو را در دهانش گذاشت‌؛ یک ساعت پیش پیرزن گوشش را خوب پی‌چانده بود، با اعتراض بوراب خنده‌اش شدت گرفت 

- نخند عفریته.

- وای دست خودم نیست. 

و  با صدای بلندتر خندید باکمی مکث درحالی که اشک‌هایش را پاک می‌کرد گفت:

- باید از این‌جا بریم نمی‌تونیم یک جا بمونیم.

بوراب سر تکان داد و بادهن پر طبق عادتش گفت:

- باشه فردا وسایلم  رو جمع و جور می‌کنم. 

 نازیاب با اخم ناشی از عادت چندش بوراب سرش را تکان داد و گفت:

- خوبه

آماده ی شلیک کردن شدند، هر سرباز با احساسی متفاوت آماده‌ی حمله بود؛ یکی پر از ترس، یکی پر از افتخار، یکی پر از شجاعت، یکی به فکر شادی بعد از حمله، یکی به فکر تمام شدن زندگی‌اش، یکی به فکر افتخاری که بعد این مأموریت کسب می‌کرد، یکی به فکر ترفیع درجه، یکی به فکر دستمزد بیش‌تری که بعد این مأموریت نصیبش می شود؛اما کسی به فکر ترسی که تن و بدن آن دو بچه را می‌لرزاند نبود، کسی به فکر آسیبی که آن‌ها می‌دیدند نبود، همه فقط به خودشان فکر می‌کردند.  زمان حمله شد سربازان به مسافرخانه هجوم بردند درب کهنه‌ی مسافرخانه را شکستند. صدای دینگ زنگ بالای درب که ورود مسافران را اعلام می‌کرد این بار برعکس دفعات گذشته بلندتر و گوش‌خراش‌تر بود و بعد از آن صدای شکستن درب بلند شد و بعد هم صدای قدم‌های محکم سربازان همه به دنبال فرمانده به راه افتادند. طبق نامه‌ی پیرزن اتاق آن‌ها در طبقه‌ی بالا سمت راست اتاق چهارم بود، فرمانده با لگد حساب شده‌ای که به درب اتاق کوبید، کمر درب را شکست و داخل شد ولی با چیزی که دید درجا خشکش زد... 

تا جایی که توان داشتند می‌دویدند، صدای نفس- نفس‌هایشان که هیچ حتی صدای تاپ- تاپ، ضربان قلبشان را هم می‌شنیدند با دیدن هلی‌کوپترها و ون‌های سیاه که تنها آرایششان آرم قرمز رنگ، مخصوص سازمان بود به هم نگاهی انداختند و هر کدام از سمت مخالف یکدیگر به راه افتادند در دل‌هایشان احساسات مختلفی درحال گردش بود: نفرت از سازمان،  ترس از لو رفتن، غم زندگیه از دست رفته شان، خوشحالی از تمام نشدن زندگی‌شان و احساسی که هیچ‌کدام نمی‌توانستند توصيفش کنند؛ یک‌جور شادی که با خستگی، درموندگی و بی‌چارگی مخلوط شده بود و تبدیل شده بود به مانعی که همه‌ی ما آن را بغض می‌نامیم یا حداقل با این نام می شناسیمش. 

بمب درون دستش را آماده کرده و هدف گرفت و با خود شروع به شمارش کرد:1'2'3 و بوم

صدای منفجر شدن هلی‌کوپتر باعث خنک شدن دل بوراب شد، صدای فریاد نازیاب را شنید که می گفت:

- آتیش پاره از کجا بمب پیدا کردی؟!

بوراب خندید و گفت:

- از همون‌جایی که تو اسلحه پیدا کردی. نازیاب هم خندید و به آتشی که بر اثر بمب از خدا بی‌خبر بوراب درست شده بود خیره شد و در دل با خود گفت:

- حالا بی حسابیم جناب فرمانده بهنیار. 

فرمانده بهنیار خشک شده به دست و پای بسته پیرزن، صاحب مسافرخانه نگاه می‌کرد و با خود می‌گفت:

- چطوری؟ کی؟ چجوری حواسم نبود که از دستم در رفتن؟ کدوم راه رو اشتباه رفتم؟ و.... سوالات کلیشه ای که در این مواقع از خود می پرسیدند، با صدای انفجار همه از جا پریدند و تنها کاری که کردند این بود که با دست‌هایشان از شلیک شدن خورده شیشه‌ها به صورتشان جلوگیری کنند البته اگر کمی به عقل خود فشار می‌آوردند می‌فهمیدند که همه‌ی آنها کلاه ایمنی مخصوص 

ویرایش شده توسط Fatemeh.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

که با آرم سازمان تزئین شده بود به سر داشتند البته این یک ری اکشن یا واکنش دفاعی عادی در تمام انسان‌ها بود همان‌طور که از صورت‌هایشان محافظت می‌کردند صدای فریاد عصبی فرمانده بهنیار را شنیدند که می گفت:

- برید بیرون و جلوی آتیش سوزی رو بگیرید احمق‌ها. 

سربازان به خود آمدند و تا خواستند حرکتی انجام دهند صدای انفجار دیگری آنها را درجای می‌خکوب کرد

بوراب با خواب‌آلودگی به بازوی نازیاب تکیه داده بود و نازیاب داشت به این فکر می‌کرد که قد بوراب از او بلندتر شده است و این مسئله سوژه‌ی جدید بوراب برای مسخره کردن او  خواهد شد گرچه با همین رفتار از نظر نازیاب مسخره هم به شدت دوست‌داشتنی بود، فقط آرزو می‌کرد تا این ماجرا‌ها تمام شود تا بتواند به درستی برای برادرش خواهری کند.

- بیدارشو.

بوراب بی‌اهمیت بالشتک کوچکش را محکم‌تر بغل کرد و شانه‌ای که روی آن خوابیده بود را عوض کرد؛ نازیاب کلافه دست به کمر شد و به ویلای متروکه‌ای که اواسط راه پیدا کرده بودند نگاه کرد درسته متروکه بود ولی به غیر از خوراکی و غذا همه چیز داشت تلویزیون، سرویس کامل آشپزخانه و تخت خوابی که تحت تصرف کامل بوراب بود ولی مسئله‌ی مهمی که الان  نازیاب باید به آن رسیدگی می‌کرد نبود خوراکی و دیگر مسائل نبود بلکه مسئله‌ی امنیت خودش، بوراب و هم‌چنین بقیه‌ی  دوستانش بود بدون اینکه به بیدار شدن بوراب اهمیت بیش‌تری بدهد به یکی از اتاق‌های دور از اتاقی که بوراب داخل آن خواب بود داخل شد و به سرعت موبایل مخصوصی که همیشه با آن به بقیه خبر می‌داد را از جیب مخفی آن لباسی که دیشب بوراب از کمد‌های همان ویلای متروکه پیدا کرده بود بیرون آورد و همان شماره‌ی خاصی که همه‌ی گروه از آن باخبر بودند را درکیبوردی که مخصوص شماره‌ها بود وارد کرد، گوشی را کنار گوشش گذاشته و منتظر به صدای بوق‌های متعدد گوشی گوش سپرد،با صدای سلام گفتن تیران نفس عمیقی کشید و آرام گفت:

ویرایش شده توسط Fatemeh.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

- سلام چطوری؟ همه خوبن؟ چه‌خبر تونستید... 

- همه خوبن، نگران نباش تونستیم تابش رو از اون خراب شده‌ی بی در و پیکر آزاد کنیم، یکم ضعیف شده ولی زبونش خوب برای امر و نهی کردن کار می‌کند. 

- آخ، خداروشکر، می‌گم، چیزی لو نرفته، با اون دستگاه‌های عجیب شون کاری نکردن؟ 

- نه خداروشکر هیچی لو نرفته، خودت خوبی؟ اون فسقل بچه خوبه؟! 

- آره هم من هم بوراب خوبیم ولی غافلگیر شدیم خداروشکر بوراب اون پیرزن گند اخلاق رو درحال صحبت کردن با یکی از اون عوضی‌ها دید و زود بهم خبر داد. 

- اوه انگار اون جنس بنجول زیاد هم بنجول نیست خوبه که خوبید بدون تو و بوراب مخصوصاً تو این مرحله رد نمی‌شه داریم داخل نیمه‌ی نهایی دور خودمون می‌چرخیم کم- کم دارم از رسیدن به غول مرحله آخر ناامید می‌شم. 

نازیاب با ناراحتی گفت:

- این‌طوری نگو تا الان هم یک عالمه مرحله ی سخت رد کردیم اینکه مرحله‌ی مونده به آخره اینم رد می‌شه فقط دیگه نگو ناامید می‌شم چون امید یکی از أعضا امید همه‌ی أعضا است اگر یکی نا امید بشه پس بقیه چه‌جوری امید داشته باشن. 

تیران نفس عمیقی کشید و لبخندی پر از امید زد و گفت:

- راست می‌گی هنوز خیلی راه داریم که بریم، آها راستی می‌تونی با من و داریان و بقیه افراد به یکی از مرکزهای تحقیقاتی بیای، می‌خوایم ببینیم چقدر درموردمون اطلاعات دارند.

- باشه، ولی اول باید فکر یک جای امن برای بوراب باشم. 

- خب همون‌ جایی که هستید بمونید؛ نقشه رو برای کی اجرا کنیم؟ 

- اوم، امروز چند شنبه است؟ 

- امروز، چهارشنبه است. 

- بهت خبر می‌دم باید یکم فکر کنم. 

- فقط یکم، نقشه‌ی عبور و خروج و زمان نقشه با تو هست باید یکم بیش‌تر از یکم فکر کنی.

نازیاب دستی به پشت گردنش کشید و با تک خنده‌ی تلخی گفت:

- زیاد فکر کردن هم یک نوع خودکشیه. 

تیران ناراحت سرش را پایین می‌آورد و با افسوس به چپ و راست تکان می‌دهد و قبل از این‌که بخواهد به جواب درستی فکر کند نازیاب مکالمه را با فشردن دکمه‌ی قرمز رنگ تمام می‌کند. موبایل دوباره راهی آن جیب مخفی شد و نازیاب راهی کلنجار رفتن با بوراب. بوراب همان‌طور که سعی می‌کرد بیدار بماند

 

ویرایش شده توسط Fatemeh.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

گفت:

- چرا از تخت خوابم بیرونم کردی وقتی غذایی در کار نیست. 

 نازیاب با اخم و جدیتی که سعی در حفظ آن داشت گفت:

- وقتی من نیستم نباید خواب باشی می‌رم تا کمی خوراکی برای اون خندق جناب‌عالي پیدا کنم لطفا و خواهشاً بیدار... 

وقتی نگاهش به بوراب که سرش را پایین انداخته و خوابیده بود افتاد کلامش قطع شد و سری به تأسف تکان داد، ناگهان فکری شیطانی به ذهنش رسید و دستش را برای انجام فکرش بالا برد و با تمام توان بر روی میز غذاخوری که بوراب سرش را روی آن گذاشته بود، کوبید و چندی از عجایب، که عجایب هفت‌گانه را در جیب می‌گذاشتند رخ داد، بوراب از جا پرید و بخاطر تکان خوردنش صندلی چوبی که توان خود را از دست داده بود و پیر شده بود خود را تسلیم درد کرد و شکست و این سبب سقوط بوراب بر روی پارکت‌های چوبی فرسوده شد ولی قبل از آنکه سقوط را تجربه کند خود را برای جلوگیری از نیفتادن از صفحه‌ی چوبی تقریباً باریک که بر رویش شیشه‌های مختلف زیادی که درونشان کوکی‌های مختلف و خشک شده بود آویزان کرد ولی آن صفحه‌ی چوبی هم مانند صندلی پیر و آزرده بود و هم‌چنین تحمل وزن بوراب را نداشت، بدین ترتیب سقوط اتفاق افتاد ولی تنها بوراب سقوط نکرد، آن شیشه‌های روی صفحه‌ی چوبی هم همراه بوراب سقوط را تجربه کردند و یک به یک بر روی سر بوراب سقوط کردند و خرد شدند و تیتراژ پایانی همه‌ی این اتفاقات صدای خنده‌ی بلند نازیاب بود. 

بهنیار با صاف کردن صدایش شروع جلسه را اعلام کرد، از پشت آن میز سراسر شیشه‌ای برخاست و برای تحلیل حرف‌هایی که قصد گفتن‌شان را داشت چند ثانیه‌ای سکوت کرد؛ تمامی فرمانده‌های زیر دست و آن هایی که بهنیار زیردست آنها محسوب می‌شد در جلسه حضور داشتند و منتظر صحبت که نه منتظر دفاع از خود، بهنیار بودند. نفس عمیقی کشید، این نفس عمیق شروع آن دفاع بود، خدا به پایانش رحم کند، صدای صاف شده‌اش را از زندان گلویش آزاد و شروع به سخن گفتن کرد.

 

ویرایش شده توسط Fatemeh.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

- من تقاضای تحقیق و امنیت بیشتر دارم و هم‌چنین مهمات بیشتر و... 

فرمانده‌ی گروه A2 نگذاشت حرفش را تمام کند و گفت:

- تا کی؟! تاکی به حرف‌ها و وعده‌های بیهوده‌ی شما گوش کنیم؟! 

سپس رو به فرمانده کل و هم‌چنین رئیس سازمان که کنار هم نشسته بودند گفت:

- اجازه بدید گروه من به این پرونده رسیدگی کنه، به شما قول می‌دهم در أسرع وقت این مجرمان فراری را دست‌گیر و مجازات کنم. 

بهنیار با تمام توان سعی می‌کرد تا جلوی بلند شدن خودش و زدن مشت محکمی به صورت بدقواره‌ی فرمانده‌ی A2 را بگیرد و هم‌چنین سعی می‌کرد آرامشش را دوباره بدست بیاورد تا بهانه‌ی دیگری دست آن پیرمرد غر- غرو ندهد، رو به فرمانده‌ی A2 کرد و تا خواست جوابی بدهد که رئیس سازمان گفت :

- نمی‌خوام وضعیت الان سازمان بهتر بشه می‌خوام بدتر نشه، پس تمام تلاشتون رو بکنید هر گروهی که تا الان به این پرونده رسیدگی می‌کرد از این به بعد هم همین‌طور ادامه می‌ده... 

سپس از روی صندلی مشکی رنگ برخاست و ادامه داد:

- جلسه تموم شد هر کس برگرده سرکار خودش. 

بعد به سمت درب در ظاهر شیشه‌ای رفت و درمقابل نگاه های خیره‌ی همه درب را پشت سرش بست. 

فرمانده‌ی کل هم برخاسته و رو به بهنیار کرد و گفت:

- بیا اتاقم.

بهنیار آرام چشمی گفت و به گروهش که شامل  دو نفر می‌شد اشاره زد تا بلند شوند و به اتاق مخصوص گروه خود بروند. 

وارد اتاق مخصوص که شدند دینیار نفس عمیقی کشید و حرکات کششی انجام داد تا عضلاتش از این بیش‌تر خشک نمانند هم‌ زمان آخيش غلیظی گفت و چشم غره‌ی بهنیار را به جان خرید و باعث خنده‌ی رامش شد با شیطنت به سمت رامش خم شد.

 گفت:

- آخی خندیدی. 

 رامش سعی کرد خنده‌اش را پنهان کند و گفت:

- نخیر، بهت گفتم مرد باید سنگین باشه؛ انقدر شیطنت نکن مگه بچه کوچولویی. 

دینیار درحالی که اسلحه‌اش را از قلاف درمی‌آورد و روی میز می‌گذاشت گفت:

- تو که عاشق همین شیطنتم شدی رامش خانم. 

بهنیار به این زوج دوست داشتنی لبخند محوی زد که در لحظه از بین رفت جدی گفت:

- من می‌رم پیش فرمانده ببینم چیکارم داره شما هم بی‌کار نشینید به زرین بانو و زمرد سر بزنید بعد بیاید که کلی کار داریم، منم بعد دیدن فرمانده میام. 

دینیار با تصور دیدن دختر زیبا و شیرین زبانش که همانند اسمش زمرد بسیار ارزشمند بود هم‌ زمان لبخندی زد و دست رامش را گرفت و نوازشش کرد، رامش هم لبخندی در جواب نوازش او زد و چشمی گفت و دوباره شیطنت دینیار شروع به جوشیدن کرد و گفت

- ضعیفه به شوهرت نمی‌گی چشم به برادر شوهرت می‌گی وایستا بریم خونه!

دست‌هایش را پشت کمرش درهم گره داده بود و صاف ایستاده بود، منتظر حرفی از طرف فرمانده کل که یک طرفه به شیشه‌ی پنجره تکیه داده بود و سیگار می‌کشید بود؛ همیشه اخلاق مرموز و جدی این مرد را پیش خود تحسین می‌کرد حتی سخت‌ترین و خطرناک‌ترین اتفاقات هم درمقابل این مرد خودشان را عقب می‌کشیدند و سر تعظیم فرود می‌آوردند. سیگارش که به آخر رسید، باقی مانده‌ی عمر سیگارش را در زیر سیگاری کریستالی‌اش تمام کرد و به سمت بهنیار چرخید و کمی خیره نگاهش کرد، این پسر را خودش آموزش داده بود؛ هر وقت که نگاهش به این پسر می‌افتاد یاد اولین دیدارشان می‌افتاد، پسری 12ساله که درمقابل قلدر‌های محله‌ی‌شان سینه سپر کرده بود تا از برادر 10ساله‌اش محافظت کند.

دست برقضا دقیقاً همان روز هم جشنی به خاطر یکی از موفقیت‌های سازمان برگزار می‌شد که او هم در آن شرکت می‌کرد آن موقع هنوز فرمانده‌ی کل نشده بود و هم درجه‌ی بهنیار بود وقتی سر و صدای دعوا شنید فکر کرد سربازان هستند و خواست به آن رسیدگی کند که به جای سربازان پسری 12 ساله دید که خود را روی برادرش انداخته و عده‌ای از لات همان طور که با کمربند به تن لاغر پسر ضربه می‌زدند می‌خندیدند، رفت جلو... 

ویرایش شده توسط Fatemeh.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

و با خونسردی که همیشه در وجودش بود گفت:ببخشید آقایون ولی فکر نمی‌کنید ناهنجاری صوتی ایجاد کردید. 

یکی از همان اوباش ها که بنظر رئیس شان می آمد با خنده گفت :جون چه باکلاس حرف می زنی، خب ببین جناب این مسئله به تو هیچ ربطی نداره،پس از راهی که اومدی برگرد. 

بازهم خونسرد گفت:دارم با ادب و احترام میگم که... 

قبل از اینکه حرفش تمام شود حس می کند؛ سوزش نه چندان کوچکی روی گونه اش را ، خیس شدن گونه و چانه اش را ، صدای برخورد آن شی ء تیز به دیوار های آن کوچه بن بست را، صدای افتادن تیزی بر روی زمین را، همه چیز در ثانیه ای اتفاق می افتد ؛ خیز گرفتن آن ارازل و اوباش به طرفش را می‌بیند، پوزخندی می زند و به سرعت جاخالی می دهد که آنها همه بر روی همدیگر می افتند و صدای ناله هایشان به گوش می‌رسد و باعث می شود پسرک سرش را بالا ببرد و ببیند ناجی به قول آن زورگو ها باکلاسش را که داشت به راحتی همه ی آنها را کتک می زد، سه نفر در مقابل یک نفر ناعادلانه ی بدی بود. 

یکی از آن زورگو ها از پشت سر مرد صفحه ی آهنی را برداشت و خواست به کمر مرد بزند که پسرک فریاد زد :مواظب باش،پشت سرت 

برمی‌گردد و صفحه ی آهنی را از دست آن مردک لاغر مردنی می‌گیرد و با همان صفحه به کمر همه شان می کوبد که آنها از خستگی و درد بیهوش می شوند. 

صاف می ایستد و یقه ی پیراهنش را مرتب می‌کند که گوشه ی لباسش کشیده می‌شود و توجه ش جذب پسرک رنگ پریده که لباس کثیفی به تن داشت می شود و روی نوک پنجه می‌نشیند و به نشانه ی ((چیه)) سرش را به دو طرف تکان می‌دهد. پسرک لبش را می گزد و با شرمندگی می گوید:ممن... 

اما قبل از اینکه جمله اش تمام شود بر روی زمین میافتد. با تعجب به پسرک غش کرده نگاه می کند ، نگاهی هم به پسر بچه کوچکتر که پسرک سعی در محافظت از آن داشت انداخت گمان می کرد برادر یا رفیق باشند. چند قدم رفت تا به جشن برگردد که حسی مانع شد؛ باکلافگی ايستاد و برگشت سمت پسرا، سری به تاسف تکان داد و نفسش را به صورت اوف مانند بیرون فرستاد و هر دوی آنها را بر روی شانه هایش انداخت...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

با سرفه ی بهنیار به خودش آمد و از خاطرات فاصله گرفت. 

حال او فرمانده کل و بهنیار یکی از بهترین فرمانده ها بود اما عجول و صدالبته لجباز بود، به حرف کسی گوش نمی کرد و همیشه با نقشه ی خودش پیش می رفت. نفس عمیقی کشید و گفت :صدات کردم به دو دلیل...

نگاهی به بهنیار که همانطور جدی در جایش ایستاده بود کرد

و ادامه داد:اول از همه دیگه نمیخوام برای هر چیز بیخودی اعصاب خودتو به هم بریزی و با بقیه کل کل کنی...

بهنیار سریع گفت:اگر منظورتون از کل کل، فرمانده ی گروه A2 هست من...

با اخم گفت :نپر وسط حرفم بچه؛دلیل دوم اینه که من میخوام یک مدتی با گروه A2 همکاری کنید ولی،اولین شکست گروهشون به معنای کنار گذاشتن شون میشه؛حالا میتونی بری و درضمن روی حرف من حرف نزن.

بهنیار با ابرو های بالا رفته گفت:من که هنوز حرفی نزدم.

با خونسردی تمام گفت :میخواستی بزنی،حالا مرخصی.

بهنیار با حرص ناشی از حرف فرمانده ای که تقریبا نقش سرپرست او و دینیار را در نمایش زندگی اش بازی می کرد به طرف اتاق مخصوص گروه خود رفت و بعد از برداشتن گوشی و سوئیچ به سمت خانه راه افتاد. با دیدن خانه ی آجری و کلنگی گوشه ای نگه داشت و پیاده شد از در عقب دسته گلی که برای زرین بانو خریده بود را برداشت و به سمت در رفت. زنگ زد و منتظر ماند؛ بعد چند ثانیه صدای قدم های کوتاه و البته سریعی ای را شنید و خرس کوچکی را که خریده بود جلوی صورتش گرفت.

در باز شد. صدای قند عسل خانه شان را با جان و دل گوش کرد:سلام عمو ج...

ولی صدای جیغ هیجان زده اش مهلت تمام کردن جمله اش را نداد، بجای اینکه خرس را بگیرد اول پاهایش را بغل کرد و بهنیار هم باخنده بر روی موهای بافته شده اش دست کشید و باهم داخل شدند. صدای سلامی دیگر شنید برگشت و با دیدن زرین بانو، زن مهربانی که از کودکی او و دینیار را بر اساس سفارش فرمانده بزرگ کرده بود لبخند دیگری زد و آرامش خانواده ی خوبش را تمام و کمال به جان خرید.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم 

نازیاب درحالی که سعی می کرد بوراب را یکجا ثابت نگه دارد

گفت:من و تیران و داریان و چندتا از بچه ها میریم بیرون، لطفا و خواهشا، اصلا التماست می کنم توی این مدت که من نیستم مواظب خودت باش و پیش دریا و تابش باش خب؟؟ 

بوراب:خب بابا صد بار گفتی. 

تیران درحالی که از دریا و تابش خداحافظی می کرد داد زد :

داریان... نازیاب... بریم؟؟ 

داریان با کوله پشتی مشکی رنگش از اتاق بیرون آمد و گفت :من حاضرم همین الان تمام کامپیوتر های اون عوضی هارو هک کنم. 

همزمان لبتاپ و گوشی هوشمندش را درون کوله پشتی گذاشت. نازیاب دوباره به بوراب نگاه کرد و سرش را تکان داد و گفت :هرچه باداباد. 

داریان به سمت دریا رفت و آرام بوسه ای روی لب هایش زد و گفت :مواظب خودت و این دوتا جنس به قول تیران بنجول باش، باشه خانومم؟! 

دریا بالبخند همیشگی اش گفت :باشه؛ توام مواظب خودت باش. 

بوراب با شیطنت سلقمه ای به تابش زد و گفت :پس خواهر منو و این تیران بدبخت چی؟ کی مواظب اونا باشه؟! 

دریا با صورت سرخ شده سرش را پایین انداخت که داریان با خنده دست دور کمرش انداخت و گفت:کسی نباید مراقب اونا باشه، اونا هرکدوم بروسلی رو میزارن تو جیبشون. 

تیران درحالی که داریان رو از دریا جدا می کرد گفت :بیاید بریم دیر شد. 

و اینطوری استارت ماموریت زده شد. 

کنار دیوار حرکت می کردند و سعی می کردند تا بدون لو رفتن و سر و صدای اضافه داخل شوند ولی در آخرین لحظه که داریان می خواست سیستم ورودی درب را هک کند متوجه ی مشکلی شدند؛ درب با کارت باز می شد و این یعنی باید دخل نگهبانان را میدادند. 

تیران آرام پشت دیوار سنگی مخفی شد و به افرادی که پشت سرش بودند علامت داد تا به سمت او بروند، هدفشان نگهبانان جلوی درب اصلی بود، آنها میخواستند از درب پشتی داخل شوند که به مشکل برخوردند و حالا تصمیم داشتند کارت یکی از نگهبانان را دزدیده و از همان درب پشتی وارد شوند. نمی توانستند از درب اصلی بروند چون سیستمی داشت که به صورت اسکنر بدن انسان را اسکن و آن را شناسایی می کرد. 

دزدیدن کارت برعهده ی تیران بود، داریان جلوی درب پشتی منتظر کارت و تیران بود و نازیاب برای پشتیبانی از تیران یک جایی میان دو گروه مستقر شده بود. 

تیران رو به افرادش کرد و گفت :خیلی خب نگهبان اولی رفت داخل الان تنها فرصت گیر انداختن کارته؛ حواستون باشه، حله؟! 

همه سر تکان دادند و متفرق شدند تیران رو به همه سر تکان داد و عدد یک را نشان داد باز هم همه سری تکان دادند و کیان که به تازگی عضو گروه شان شده بود جلو رفت و

گفت :سلام خسته نباشید.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

نگهبان با اخم ناشی از ساعت کاری طولانی اش به سمت کیان برگشت و

گفت :سلام ممنون چیکار داری؟! 

کیان خود را دستپاچه نشان داد و گفت :راستش من مهندس جدیدم ولی کارت ورودم رو گم کردم و... 

نگهبان با کلافگی گفت :اینا چه ربطی به من داره... 

بعد با چشم های ریز شده و مشکوک ادامه داد :ولی من باید درمورد مهندس جدید باخبر می بودم صبر کن تا خبر بگیرم. 

پشتش را به کیان کرد و با بی سیم شروع به صحبت کرد:اتاق فرماندهی... شما درخواست مهندس جدید کرده بودید؟ 

کیان نزدیک شد و کارت را به آرامی از جیب پشت شلوار نگهبان بیرون کشید و داخل جیب خود گذاشت. 

نگهبان برگشت سمت کیان و گفت :کسی مهندس نخواسته مطمئنی شرکت رو درست آمدی؟! 

کیان با تته پته گفت :مگه اینجا شرکت فاضلاب نیست؟!

نگهبان با دهن کجی و پوکر نگاهش کرد که کیان رنگ پریده گفت :نیست؟ 

نگاه نگهبان بدتر شد که کیان با دستپاچگی ظاهری گفت :هست؟! 

نگهبان با اعصاب خورد گفت :نه نیست برو رد کارت. 

کیان با همان دستپاچگی خداحافظی کرد و از همان راهی که آمد برگشت. 

تیران که تمام نمایش را از پشت همان دیوار سنگی دیده بود با خنده ضربه ای به شانه ی کیان زد و گفت:باریکلا پسر عالی بود. 

کیان سرش را پایین انداخت و خندید. تیران به همه علامت برگشت داد. 

داریان با دیدن تیران و کارت در دستش چه عجبی گفت و کارت را از دست تیران قاپید و درون جایگاه مخصوص کارت گذاشت. همه منتظر و گارد گرفته بودند تا اگر کسی آمد از قبل آماده باشند. بعد از ثانیه های طولانی که برای آنها بی تفاوت با سال نبود درب با صدای تیک باز شد و همه داخل شدند، البته چند نفری ماندند تا مراقب درب باشند. 

لامپ چشمی بالای سرشان به محض ورودشان روشن شد و به آنها راهی که باید می رفتند را نشان داد. 

نازیاب رو به تیران گفت :تو و گروهت سر دو راهی بایستید.....

بعد رو به داریان ادامه داد:گروه من و گروه داریان باهم می ریم اتاق فرماندهی تا ببینیم چخبره، همه موافق هستید؟ 

همه موافقت خودشان را اعلام کردند و هرکس سر پست خود مستقر شد. 

داریان و نازیاب به عناوین اتاق ها نگاه می کردند تا اتاق مورد نظرشان را پیدا کنند. بالاخره پیدا شد ولی بازم کارت می خواست ولی کارت نگهبان دیگر کارساز نبود چون کارت مخصوص می خواست، کارتی مثل کارت بهنیار...

در همین حین تیران متوجه ورود عده ای سرباز به داخل شد. نمیدانست داریان و نازیاب در چه حالی هستند؟! و نمیدانست با سربازان درگیر شود یا نه!؟

ترجیح داد درگیر نشود و فقط خبر دهد. به نازیاب پیام داد:عده ای سرباز درحال نزدیک شدن به شما هستند 

درگیربشم؟! 

دکمه ی ارسال را زد و منتظر ماند. نازیاب با دیدن این پیام به داریان که با درب اتاق فرماندهی مشغول بود نگاه کرد و گفت:نمیتونی بازش کنی؟! 

داریان باتاسف گفت :نه کارت مخصوص میخواد. 

گوشی درون دست نازیاب لرزید و پیامک دیگری را نشان داد، این بار از طرف تابش که نوشته بود:خونه لو رفته داریم میایم طرف شما؛ قرار ما جلوی درب پشتی.

ویرایش شده توسط مهرانه عسکری
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

نازیاب نگران رو به داریان گفت :خونه لو رفته، دیگه فرصت نداریم قفل در رو با اسلحه بشکن و اطلاعات رو بردار سریع. 

بعد به تیران پیام داد:درگیر بشید تا جای ممکن جلوی آمدنشان رو بگیرید جلوی درب پشتی هم دیگرو میبینیم. 

صدای شکستن در اتاق فرماندهی با صدای بلند آژیر خطر و صدای داد حمله ی تیران یکی شد.داریان و 7نفر دیگر وارد اتاق شدند و شروع به جمع آوری اطلاعات کردند نازیاب و بقیه جلوی درب شکسته منتظر ایستاده بودند. تیران درحالی که مشت محکمی به صورت سرباز می زد رو به بقیه گفت :برگرديد سمت درب پشتی. 

همه اطاعت کردند و تیران در دل گفت :کاش همه سالم باشند. 

با تمام سرعت اطلاعات را به لبتاپ خود انتقال می داد؛ منتظر آخرین داده ی اطلاعات بود تا انتقال پیدا کند و برای این کار باید خط آبی رنگ، قرمز می شد. هنوز یک سوم خط آبی بود با صدای داد نازیاب مسیر نگاهش از روی خط به سمت او تغییر جهت داد:عجله کن داریان. 

عصبی داد زد :مگه من این خط رو جلو می برم خودش باید تموم بشه. 

نازیاب نگران بوراب، تابش و دریا بود؛ گفته بودند جلوی درب پشتی هستند. نگاه دیگری به راهرو کرد، هر لحظه منتظر ورود گروه دیگری از سربازان بود چون دیگر تیرانی نبود که از راهرو محافظت کند. با فریاد تموم شد داریان لبخند نشست روی لبش ولی با صدای دوباره آژیر پاک شد. 

درون آن راهرو های تنگ می دویدند تا سالم پیش بقیه برگردند. بالاخره بعد دقیقه های عذاب آوری به درب پشتی رسیدند و از همان جایی که وارد شده بودند خارج شدند.

با دیدن ماشین هایی که پشت سر هم ایستاده بودند ایستادند. از شوک که درآمدند سریع سوار شدند و به راه افتادند. 

با بقیه خداحافظی کرد و رو به بوراب گفت:چجوری خونه لو رفت؟! 

بوراب خونسرد درحالی که آبنبات آلبالویی اش را از پلاستیک رنگی رنگی اش بیرون می اورد گفت :خونه لو نرفت فقط دریا دلش برای داریان تنگ شده بود منم گفتم بیایم پیش شما تا دلتنگیش برطرف بشه، همین . 

بعد با لبخند دندان نمایی آبنبات را داخل دهانش گذاشته و با لذت آن را مکید.

نازیاب و تیران با دهان باز به موجود عجیب الخلقه ی روبرویشان نگاه کردند، بعد نگاهی به همدیگه کردند و نفس عمیقی کشیدند تا عصبانیت شان را کنترل کنند. داریان با شنیدن حرف بوراب با لبخند مهربانی دریا را محکم بغل کرد و گفت :من به قربون اون دلتنگیت خانومم. 

دریا درحالی که از خنده و خجالت سرخ شده بود گفت :خوشحالم که سالمید. 

بالاخره نازیاب و تیران هم لبخند زدن و همه چیز تمام شد، البته فعلا. 

بهنیار، دینیار و رامش با تعجب به حرف های سرباز هاگوش می دادند. دیشب گروه مجرمان فراری به یکی از ساختمان های اطلاعاتی سازمان دستبرد زده بود و این بهانه ی دیگری دست فرمانده ی گروه A2 داده بود تا دوباره درخواست تعویض گروه ها رو بدهد. جلسه تشکیل شد و تمام فرمانده های رده بالا حضور داشتند حتی مأموران اجرایی سازمان هم که بیشتر در پرونده های خصوصی حضور داشتند هم بودند. 

رئیس سازمان رو به همه گفت: اینکه با وجود نگهبان به یکی از ساختمان های اطلاعاتی ما، اول نفوذ و بعد دستبرد زدند؛ 

کمی مکث کرد و دور تا دور میز را نگاه کرد که همه از جدیت درون نگاهش سرشان را پایین انداختند، ادامه ی سخنش را با فریاد ادا کرد :بی عرضگی همچین سازمانی رو می رسونه

شماها میدونید این خبر که به یکی از ساختمان های اطلاعاتی ما دستبرد زده شده رو در تمام اخبارها گفتند،

شدیم تیتر صفحه ی اول روزنامه ها. 

نتوانست داد و فریاد بیشتری بزند و به سرفه افتاد. 

فرمانده کل برخاست و دست روی شانه رئیس سازمان گذاشت و لیوان آبی بهش داد که تقریبا دوسوم آب لیوان را سر کشید و لیوان را روی میز کوبید. نگاه بهنیار به قطرات آب ریخته شده روی میز که بعضی سرجای خود نشسته بودند و بعضی ها هم به برگه های روی میز تجاوز می کردند بود؛ با صدای فرمانده کل مسیر نگاهش را به سمت او حرکت داد: از همین حالا گروه های A2 و گروه فرمانده بهنیار روی پرونده ی مجرمان فراری کار می کنند اما... 

لبخند روی لب های فرمانده ی گروه A2 نشست ولی با شنیدن اما در جایش جابه جا شد :اما اولین خطایی که یکی از گروه ها مرتکب بشه در اولین فرصت شخص خودم از پرونده برکنارش میکنم.

بعد روبه فرمانده ی A2 کرد و گفت :در خلوت با من گفتید نقشه ای برای مجرمان دارید میخوام که جلوی همه بیانش کنید. 

فرمانده ی A2 با بی رمقی ناشی از بهم خوردن نقشه اش برخاست و شروع به حرف زدن کرد:خب نقشه ی من اینه که... 

صحبتش شروع نشده با ورود ناگهانی سربازی به داخل تمام شد... 

لیوان های تپل کریستالی، جام های بلوری که در نور، زیبایی خود را به رخ می کشیدند همه و همه در دست آدم های شادی بودند که بعضی هایشان با افتخار از پیروزی شان؛ در عملیات صحبت می کردند و بعضی دیگر هم همزمان با نوشیدن گوش می دادن. 

نازیاب با غرور به این صحنه نگاه می کرد و لبخند مغروری هم بر لب داشت الحق هم حق داشت که مغرور شود خبر دزدیدن اطلاعات در سراسر کشور پخش شده بود البته به لطف بوراب و داریان. با صدای خنده ی آشنایی به عقب برگشت و بوراب را دید که به صورت سرخ شده ی تابش اشاره می کند و قهقهه می زند؛ جوری میخندید که نازیاب را نگران کرده بود که نکند همان اتفاقی که برای دوست اِسکروچ، در انیمیشن آواز سال نو افتاده بود سر بوراب هم بیاید؛ پس جلو رفت به بوراب گفت :یواش تر الان فکت میشکنه. 

اما خنده ی بوراب همچنان ادامه داشت. درب سالن باز شد و داریان و دریا که با آن موهای آبی زیبایی بیشتری پیدا کرده بود، وارد شدند و بعد از احوالپرسی با بقیه به سمت نازیاب رفتند. نازیاب با لذت زود جلو رفت و دریا را بغل کرد و با ذوق گفت :الحق که اسمت بهت میاد،دریا به همون زیبایی.

دریا لبخندی زد و دستی درون دریای موهایش کشید و گفت :راست میگی قشنگ شدم؟! 

داریان که تا این لحظه با عشق به تنها دریا ی زندگی اش نگاه می کرد جلو آمد و از پشت دریا را بغل کرد و درحالی که گونه اش را می بوسید گفت :تو همیشه قشنگی خانمی

دریاهم گونه ی اورا بوسید وباهم به سمت پیست رقصی که تا الان تیران با تک تک دختران سالن درش رقصیده بود رفتند. 

نازیاب هم به عشق آن دو لبخند زد و دنبال تیران که چند لحظه ای بود پیدایش نبود گشت. دستی از پشت به شانه اش کوبید و باعث برگشتنش به عقب شد ولی کسی را ندید؛ دنده عقب گرفت و برگشت که جلویش تیران را با لبخند بزرگی دید، هین خفیفی کشید و گفت :خیلی... 

تیران با عجله حرفش را قطع کرد و گفت :بعداً بهم فحش بده اول بیا ببین چی پیدا کردم. 

بعد موبایلش را دست نازیاب داد. نازیاب با ابروهای بالا رفته اش به موقعیت یکی از ساختمان های مهمِ سازمان نگاه کرد. جالب بود انگار نگهبان های کمی هم داشت. مشکوک سرش را بلند کرد و گفت :عجیبه، همچین ساختمان اطلاعاتی مهمی رو بدون نگهبان گذاشتن؛حتما یک چیزی هست که انقدر خلوته. 

تیران چشمکی زد و گفت:قضیه رو فهمیدم، یک دورهمی بین رئیس رؤساءست نمیخوان جلب توجه کنند به داریان هم گفتم الان فرصت خیلی خوبیه که بزنیم به هدف. 

داریان را با صدای بلند صدا زد و علامت داد که نزدیک شود. 

داریان به محض نزدیک شدن رو به تیران گفت :گفتی؟!

تیران سری به تأیید تکان داد و هر دو با نگرانی به نازیاب نگاه کردندکه سرش را پایین انداخته بود و تکان می داد. سرش را بلند کرد و به داریان گفت :از امنیتش مطمئنی؟ 

میخوام ایندفعه بوراب، تابش، دریا رو هم با خودمون بیارم. 

داریان مطمئن سر تکان داد و گفت :مطمئنم همه چیزش رو یک به یک چک کردم. 

نازیاب نفس عمیقی کشید و موهای قهوه ای رنگش را از جلوی چشم هایش کنار زد و سرتکان داد و گفت :پس میریم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

... 

سرباز ها مخفیانه در جای خود مستقر شده بودند. هرکدام منتظر علامت فرمانده A2 بودند تا نقشه ای که کشیده بود را آغاز کنند یا حداقل بازیگر نقش کوچکی د راین فیلمنامه ی مرموز باشند. بهنیار، دینیار و رامش را دست به سر کرده و بهانه اش هم مراقبت از زمرد و زرین بانو بود اما دلیل اصلی اش این بود که نمیخواست اگر این ماموریت با شکست مواجهه شد خطری آنها را تهدید کند چون آن دو یک دختربچه داشتند که هر دفعه که می رفتند خانه جلوی درب منتظرشان بود، اما چه کسی یا چیزی منتظر بهنیار بود؟! 

قطعاخود،بهنیار هم جواب این سوال را می‌دانست؛هیچکس. با صدای خش خش خودش را از دنیای ذهنش بیرون کشید و درون دنیای واقعی هل داد. صدای فرمانده کل در گوشش پیچید:آماده باشید...

آرام آرام با نقاب های مشکی شان به درب نزدیک شدند؛ از همان ابتدا که وارد محوطه ی امنیتی ساختمان اطلاعات شده بودند حسی، عجیب، خوفناک تن و بدن نازیاب را ، می لرزاند انگار که در دلش می دانست که اتفاقی بدتر از تمام نگرانی های او در پیش است. تیران علامت ایست داد. همه ایستادن و منتظر دلیل این ایست ناگهانی بودند که داریان درحالی که دست دریا را می فشرد گفت :رسیدیم بچه ها. 

بوراب لوله خودکارش را بیرون آورد و با شیطنت گفت :حالا نوبتی هم باشه نوبت بوراب جونه. 

بعد توی لوله فوت کرد که سنگ ریزی در هوا پرواز کرد و به گردن لاغر نگهبان جوان خورد، جوانک نگهبان بی خبر از همه جا دستی به گردنش کشید و رو به نگهبان دیگر گفت :تو چیزی حس نکردی؟! 

نگهبان دوم با تعجب گفت :نه مثلا چی؟! 

جوانک نگهبان که نمیخواست بهانه دست همکارش دهد و احمق جلوه کند سریع و هول زده گفت :هيچی هیچی، چیزی نیست. 

نگهبان دوم با بد بینی سرش را چرخاند که دومین گلوله ی بوراب به گردن او اصابت کرد. نگهبان دوم با تعجب به جوانک نگهبان نگاه کرد و همانطور که دستی به پشت گردنش می کشید، گفت :زدی؟؟؟!! 

جوانک با اخم و کنجکاوی به سمت نگهبان برگشت و پرسید:چی؟! 

نگهبان با حرص همانطور که گردنش را میمالید جواب داد:هیچی، اشتباه کردم. 

جوانک سر تکان داد و رو گرفت و باز هم بوراب بود  و سنگ هایش و گردن نگهبانان و درد جان سوزی که در عین کوچک بودنش بدجوری دلت را میسوزاند؛ داور مسابقه را تصور کنید که وسط آن محوطه ایستاده و دستش را به سمت بوراب دراز کرده و درحالی که صدای سوت گردنی اش را بلند میکند، می گوید: دو هیچ به نفع بوراب. 

 بحث نگهبانان باهمدیگه ادامه داشت که ناگهان بهنیار برای بررسی وضعیت و بازی کردن نقش خودش وارد میشود. 

نگهبانان با ورود بهنیار صاف ایستادند و همزمان گفتند:فرمانده! 

بهنیار سری تکان داد و با جدیت و ریزبینی به اطراف نگاه کرد. 

نازیاب خشک شده به بهنیار نگاه می کرد، شاید قیافه اش جذاب بود و چشمگیر ولی نازیاب خمار چشم های پر جذبه اش شده بود؛ تا حالا همه اش از او فرار می کرد و نمیتوانست چهره اش را ببیند و فقط اسمش را شنیده بود؛جلوتر رفت. 

بهنیار به سمت بوته ها نگاهی انداخت و نزدیک شد. 

چشم های زیتونی رنگی او را تعقیب می‌کرد و چشم هایی با ترکیب آبی بوته ها را تعقیب می کرد که فرمان نگاه هایشان کج شد و... 

متحیر به هم نگاه می کردند، هرکدام در سر با خود می گفتند تاحالا چشم های اینطوری ندیده بودم. 

دستی روی شانه اش نشست و او را از دنیای حیرت بیرون آورد. به عقب برگشت، نگهبان دوم را دید که با تعجب به او نگاه می کند؛ بی توجه به نگهبان سمت بوته خم شد ولی اثری از آن تیله های زیتونی رنگ نبود؛کاش حداقل مانند سیندرلا که کفشش را جا گذاشت و شاهزاده اینگونه او را پیدا کرد، صاحب آن تیله های زیتونی هم چیزی به عنوان سرنخ برای او به جا می گذاشت. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

نفس در سینه اش حبس می شد وقتی به آن چشم ها فکر می کرد ولی باز هم آن چشم های آبی  را تصور می کرد که به چشمان او نگاه می کنند، با تکان خوردنش توسط شخصی سرش را بالا آورد که چهره ی نگران تابش را دید، لبخند هولی زد و سرش را به علامت «چیه» تکان داد که تابش با صدایی که حتی از صدای پری دریایی ها زیباتر بود گفت :تیران گفته از اون طرف بریم. 

و با دستش به سمتی که همه داشتند می رفتند اشاره کرد، نازیاب باز هم سری تکان داد و درحالی که پشت سر تابش حرکت می کرد در دل اعتراف کرد :دشمن جذابی دارم... 

حالا رسیده بودند جلوی درب اصلی، انگار بخاطر تجربه ی قبلی که از درب پشتی وارد شده بودند این بار سازمان نگهبانان بیشتری برای درب پشتی گذاشته بود. فقط یک نگهبان جلوی درب بود؛ همه به بوراب نگاه کردند که لوله ی خودکارش را کنار گذاشته و لوله ای دو برابر لوله ی خودکار دستش بود؛هدف گرفته شد و تیر ، پرتاب شد. نگهبان اول دستی به گردن اش کشید و بعد مانند ژله لرزید و مانند فرش روی زمین پهن شد. بوراب دستش را مشت کرد و آرنجش را به سمت شکمش آورد و گفت:ایول!! 

فرمانده کل با دیدن صحنه ی افتادن نگهبان در میکروفن هدفون اش گفت :دارن وارد میشن،آماده باشید. 

بهنیار با تیمی که فرمانده به او داده بود درون ساختمان مستقر شده بودند و منتظرِ مجرمان فراری بودند.تیران لش نگهبان را کنار درخت گذاشته و همراه داریان روی آن را پوشاندن. 

داخل که شدند آن حس بد شدیدتر شد و نگرانی نازیاب را هم بیشتر کرد. از بعد قتل پدر و مادرش آنقدر حس بد در درونش احساس نکرده بود. با صدای داریان که او را صدا میزد توجه اش جلب شد. 

داریان:کدوم طرف بریم؟

حواسش را جمع کرد و گفت:من و دخترا با چند نفر از بچه ها میریم راهروی سمت راست، شما پسرا هم با چند نفر برین راهروی سمت چپ؛ چند نفر هم اینجا می ایستند و مراقب اوضاع هستند، عجله کنید سریع و...

همه نگاهش کردند که با لبخندی از جنس آرامش مخصوص نازیاب ادامه داد :و، مواظب خودتون باشید هیچی مهمتر از شماها نیست. 

همگی لبخند زدند و به راه افتادند اما نمیدونستند بهنیار و عده ای سرباز تمام حرف های آنها را شنیده بودند و حالا یکی از سربازان داشت گزارش می داد.

بهنیار از آرامش درون آن صدا متحیر بود و همش با خود می گفت :چطور این همه آرامش درون یک نفر وجود داره؟؟!! 

با صدای یکی از سرباز ها به خودش آمد:

فرمانده کل گفتند وقتی اطلاعات رو برداشتند و بیرون رفتند از پشت غافلگیرشون کنیم اون ها هم جلوی درب هستند.  

بهنیار درحالی که سر تکان می داد با خود گفت:کاش حداقل یکبار دیگه آن چشم ها رو ببینم. 

قبلا هم عکس نازیاب را دیده بود و میدانست جذابیت خاصی دارد ولی تابحال به چشم هایش دقت نکرده بود. 

نازیاب رو به دریا گفت :به داریان خبر بده و بگو ما اتاق اطلاعات رو پیدا کردیم. 

دریا سر تکان داد و هرچه نازیاب گفته بود تایپ و بعد ارسال کرد. 

داریان پیام دریا را خواند و اضافه کرد:بهتره پیش دخترا برگردیم. 

بوراب و تیران «باشه» ای گفتند و همگی برگشتند. 

با اومدن پسرا درب اتاق را به کمک داریان باز کردن و همان مراحل همیشگی ولی اینبار یکی از مراحل فرق داشت آن هم مرحله ی آخر. 

با دیدن اینکه از اتاق اطلاعات بیرون آمدند آرام پشت سرشان با سرباز ها حرکت کرد. 

حس بد درون دلش هر لحظه بدتر می‌شد و نمیدانست که به سمت اتفاق بد، با پاهای خودش نزدیک تر می شود. 

با نزدیک شدن به درب بهنیار دستور ایست داد. 

تیران درب را باز کرد و همه را به بیرون راهنمایی کرد.

اولین نفری که از آن درب سرنوشت ساز رد شد؛ دریا بود. 

به محض اینکه داریان خواست نفر دوم باشد صدای جیغ بلند دریا و صدای شلیک گلوله با هم ترکیب و در فضا پخش شد. 

همه خشک شدن و سرجایشان ایستادند.

تمام دنیا به یکباره روی سر داریان خراب شد،خودش هم خراب شد و با زانو بر روی زمین افتاد. 

از قدیم گفتند «مرد گریه نمی‌کند»

پس چرا قطرات مرواریدی شکل با سرعت از چشمان داریان پایین می آمدند اما آنها تمام کسانی نبودند که خشک شده بودند بهنیار هم خشک شده بود زیرا در نقشه ای که مطرح شده بود چیزی از کشتن گفته نشده بود. به اشک های آن پسر افتاده بر روی زمین نگاه کرد که ناگهان دینیار را بجایش دید که اشک می ریزد و بجای دریا نام رامش را صدا می‌زند، سرش را با تمام توان تکان داد تا این صحنه از فکر و ذهنش پاک شود. 

وقتی کمی ذهن بهم ریخته اش را مرتب کرد به سربازان دستور داد تا قبل از اینکه شخصِ دیگه ای بمیرد آنها را دستگیر کنند و به زندان ببرند. 

قلبش تاپ تاپ صدا میداد ولی چرا این صدای تاپ تاپ هر لحظه کمتر می شود؟ چرا بدنش را حس نمی‌کند؟ چرا صدای بوراب و تیران که او را صدا میزنند اِنقدر یواش است؟ چرا بدنش بر روی زمین است و خودش در هوا؟ 

چرا صدای داد های بوراب را از درد می شنود ولی کاری نمیکند؟ 

چرا نمی تواند دست هایی که او را از روی زمین بلند کرده و نگه داشته را کنار بزند و بگوید دست به خانواده ام نزنید؟! 

چرا دنیا دارد غرق در سیاهی می شود؟! 

از زیر ماسک شاهد دستگیری تمام آن مجرمان فراری ای بود که خواب و خوراک را برایش ممنوع کرده بودند. 

شاهد شکست خوردن فرمانده ای که بر روی زمین افتاد، شنونده ی فریاد آمیخته با بغض برادری برای خواهرش بود

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  17

رو برگرداند تا حداقل شاهد شکستن غرور این افراد نباشد. با صدای بلند خنده ی فرمانده A2 درحالی که سعی می کرد به رفت و آمدهای سربازانی که مجرمان را می بردند مواجهه نشود به او که با لذت صحنه های پیروزی اش می نگریست نگاه کرد. فرمانده کل به خنده های مست مانند فرمانده A2 چشم غره ای رفت و به دستی به شانه ی بهنیار کوبید و رفت.

بهنیار سری تکان داد و لب هایش را روی هم فشار داد، گوشی اش در جیب لرزید؛ آرام بیرونش آورد و به اسم

 «برادرم» روی صفحه نمایش نگاه کرد و مشکوک گوشی را آهسته کنار گوشش قرار داد.

صدای بلند دینیار او را بعد چند ساعت سختی کشیدن به خنده وا داشت :مگه من دستم بهت نرسه، چرا گفتی زمرد رو دزدیدن؛ مرد حسابی میدونی وقتی با کلی نگرانی رسیدم خونه و دیدم بچه ام داره برام دسته گل درست می‌کنه چه حالی شدم؟

با تعجب گفت :دسته گل! عکسش رو برام بفرست.

دینیار با عصبانیت تمام حرصش را با داد زدن اسمش نشان داد:بهنیار!!!

بهنیار خنده ی ریزی کرد و گفت :زرین بانو خوبه؟ رامش چطوره؟ 

بعد با خنده ای اضافه کرد :زمرد چطوره؟ 

با قطع شدن تماس و صدای ممتد بوق، با نیشخندی سرش را پایین انداخت.

با صدای فرمانده A2 به عقب برگشت و متوجه شد مجرمان را برده اند :فرمانده بهنیار من مجرم ها رو دستگیر کردم و حسابی هم خسته شدم،بازجویی به عهده ی شما البته اگر از پسش بر می‌آید.

بهنیار با حرص جواب داد: بله حتما. 

زیر لب زمزمه کرد : منم بلدم چندتا سرباز بندازم جلو و خودم عقب بایستم تا سربازا کار من رو انجام بدند. 

نفس عمیقی کشید و بعد با آرامش بیشتری به دینیار پیام داد: بیا زندان مخصوص قضیه جدیه. 

از پشت پلک های بسته اش نور می دید، از بینی گرفته اش بویِ هیچی، را حس می کرد، از حس لامسه اش، محکمیِ زنجیر و دستبند های آهنی را حس می‌کرد که دور دست ها و پا هایش بسته شده بودند. 

نمی توانست حرکت کند، درد داشت، تمام بدنش درد را فریاد می زدند. 

بالاخره از گوش هایش هم استفاده کرد و صدایی مثل صدای برادرش را شنید که بلند بلند نام او را فریاد می زند. 

خواست جواب دهد که صدایش نخواست و نتوانست همراهی اش کند. 

صدای دیگری شنید، اینبار خیلی خیلی خیلی نزدیک، مثل اینکه عامل صدا روبرویش بود و بود؛ بهنیار بود که با چشم های بسته درب آهنی را باز کرده بود. 

چشم هایش را باز کرد، چشم هایش را باز کرد و باز هم تصادف، اینبار با عمق و مدت زمان طولانی تر. 

تصادف نگاهشان آنقدر عمیق بود که می توان دَرش غرق شد و حرفی برای گفتن نداشت. 

بالاخره، صاحب چشم های زیتونی، چشم هایش را بست و بهنیار را در عالم چشم های زیتونی رنگی که در فکرش می آمدند و می رفتند تنها گذاشت. 

لب باز کرد تا حرفی بزند که با صدای بلند خنده ای به اجبار سکوت کرد. انگار سرباز بودند و چیزی حمل که نه روی زمین می کشیدند :بنظرت با این جنازه چیکار کنیم؟ 

صاحب آن دوچشم زیتونی رنگ تکان خورد و ناله ای کرد و ناله اش بی شباهت با صدا کردن اسمی نبود:دری..ا..د..ریا

دریا!! همان دختری که از درب رد شده بود و دیگر برنگشته بود؛ داشتند آن جنازه را کجا می بردند؟ 

آرام لای درب آهنی را باز کرد و نگاهی به راهرو انداخت که در آخر راهرو دو سرباز کیسه ی مشکی رنگی را می کشیدند و می خندیدند. 

چطور یک جنازه را حمل می کردند و می خندیدند،اگر او بود کنار جنازه می نشست و حرف می زد و خود را خالی می کرد یا حداقل ساکت بود و می گذاشت جنازه با آرامش از زندگی نچندان خوبش خداحافظی کند. 

نفسی کشید و نگاهی به دختری که هیچ شباهتی با دختر های اطرافش نداشت، انداخت و نزدیکش شد. 

سرش را به گوش سمت چپش نزدیک کرد و آهسته لب زد: اون جنازه رو می خوای؟ نه؟ 

دختر در جواب آرام سر تکان داد. اومممممم کشداری گفت و با همان صدای آهسته ادامه داد : به یک شرط کمکت می کنم. 

نازیاب باز هم به آرامی سر تکان داد و پرسید : چطوری 

می خوای کمکم کنی؟ 

بهنیار از گوشه ی بالای چشمش به دوربینی که در گوشه ی سلول بود نگاهی انداخت و سری تکان داد و گفت :... 

فرمانده A2 درحالی که سعی می کرد با چشم های ریز شده بفهمد بهنیار به دخترک چه می گوید، دستش را دراز کرد و لیوان قهوه اش را که با دانه های ریز شکر شیرین شده بود، برداشت. نگاه از بهنیار بر نمی داشت؛ میخواست هرجور که شده این پسر بچه را از کار برکنار کند. 

با مزه ی سرد قهوه ی شیرین شده اش چهره درهم کشید و نگاهش را از بهنیار گرفت و لیوان پلاستیکی مخصوص قهوه را با همان قهوه ی سرد شده درون سطل زباله ی زیر میز کامپیوتر انداخت؛ وقتی دوباره به صفحه نمایش نگاه کرد از چیزی که دید تمام بدنش یخ زد، دهانش را برای حرفی باز کرد که از شدت شوک مانند دهان ماهی فقط باز و بسته شد و حرفی ازش خارج نشد. آن پسر عصبی که با خشم، غضب و با قدرت بر پهلو و کمر دخترک پا می کوبید و لگد می زد، بهنیار بود؟ او که داشت با دخترک حرف هایی که برای او بی صدا بودند می زد.. چگونه او که با آرامش سخن های بی صدا می گفت حالا داشت با چنین خشمی دخترک را کتک می زد؟ 

دکمه ی میکروفن روی میز را فشرد و خواست حرفی بزند که متوقف شد. حالا که بهنیار هم سر عقل آمده بود می توانستند با هم کار کنند و حتی او می توانست از بهنیار و گروهش برای پیروزی های بیشتر استفاده کند پس نیشخندی زد و به ادامه ی نمایش نگاه کرد و مانند تماشاچی ای که از نمایشِ هیجان انگیزی لذت می برد دستانش را به هم کوبید و با شوق و ذوق گفت : بزن، محکم تر.. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت18

و همینطوری کلمات را پشت سر هم تکرار می کرد. 

بالاخره بهنیار دست کشید از زدن دختری که حتی نامش را نمی‌دانستند؛ از سلول سیاه دختر که بیرون آمد، آرام درب آهنی را بست و همزمان لبخندی روی لبانش شکل گرفت ولی در ثانیه از بین رفت. 

نازیاب همانطور که در خود مانند جنین درون شکم مادر جمع که نه مچاله شده بود خندید و گفت : به حسابت می رسم فرمانده... 

بوراب، تابش، تیران، داریان هر چهار نفر در یک سلول بزرگ با سیاهی کمتر از سلول نازیاب زندانی بودند و هرسه در فکر. 

بوراب نگران خواهری بود که از بعد آن شب شوم دقیقا همانند مادرش چیزی از محبت برای او کم نگذاشته بود و همانند پدرش مانند کوهی استوار و پابرجا پشتش بود و نگذاشته بود احدی اذیتش کند. 

تیران در دوراهی ذهنش درگیر بود نمی‌دانست نگران فرمانده اش باشد یا غم از دست دادن دریا که برایش مانند تابش بود را تحمل کند هردو حس های منفی قدرتمندی بودند که می توانستند او را از پا درآورند. 

تابش هم مانند تیران برای خواهرانش ناراحت بود چرا که هردو در اسارت بودند، یکی در اسارت سلولی سیاه و دیگری در اسارت عزرائیل؛اما کسی چه می دانست از حال داریان، این تنهای عاشق قصه ی روزگار که بد باهاش تا کرده بود. 

داریان فکر نمی کرد یعنی اصلا توانی هم برای فکر کردن نداشت، صحنه ی مرگ دریای زندگی اش جلوی چشمانش مانند ابری که جلوی خورشید است بود و انگار این ابر که از تمام ابر های آسمان سیاه تر بود قصد نداشت از آسمان چشم های داریان ناپدید شود. 

شب شد و سیاهی ای که از سپیدی صبح زندگی امروز را به

 همه شان زهر کرده بود بیشتر شد. 

آهسته و آرام بر روی پنجه اش حرکت می کرد و مواظب بود صدایی ایجاد نکند تا سربازی متوجه اش نشود البته همه ی سرباز ها در خواب ناز به سر می بردند و همه با هم ارکست صدای خروپف را راه اندازی کرده بودند. 

به مقصد مورد نظر که رسید نگاهی به نگهبانان انداخت و از کوله پشتی مشکی رنگش بمب دایره ای شکلی درآورد و آرام مانند توپ هول داد و منتظر واکنش بعدی نگهبانان شد. 

چشم هایش را بست و با وجود ماسک نفسش را حبس کرد و آه، انتظار واقعا بد چیزی است مخصوصا در وضعیت فعلی او.. 

با صدای سرفه و گومب افتادن چیزی یا جسمی روی زمین نفسش را با شدت بیرون فرستاد و چشم هایش را با استرس و نگرانی باز کرد. 

از پشت دیواری که مانند پرده ای میان او نگهبانان بود به سمت آنها نگاهی انداخت؛ گوشه چشمی هم نثار دوربین های بالای اتاق کرد و دوباره دست به دامن کوله پشتی اش شد و این‌دفعه بمب دودزایی بیرون آورد و دکمه اش را فشرد و در عرض پنج دقیقه کل راهرو و سالن از دود پوشیده شد‌‌.

 با هزار بدبختی و فلاکت درب آهنی اتاق را باز کرد اما قبل ورود به اطراف نگاه دقیقی انداخت. 

داخل که شد نگاهش به تن بی‌ جانش خورد نفس حرصی کشید و تن کبودش را روی شونه های پهن اش گذاشته و حرکت کرد؛ با دقت مسیری که آمده بود را طی کرد اینبار، به قصد خارج شدن برای چندمین بار. 

بیرون که آمد به طرف ماشین به رنگ سیاه رفت و درب جلو را با سختی باز کرد و آن تن زخمی و خواب‌آلود را روی صندلی گذاشت و مدتی نامعلوم به چهره ی دخترک خیره شد. سرش کج شد و سرش را کج کرد، لبانش نیمه باز شد، لبانش را نیمه باز کرد، نفس کشید، نفس او را نفس کشید. 

هر حرکت او را تکرار می کرد راستش باورش برایش سخت بود که این دختری که در ماشین او و روی صندلی جلو در بیهوشی به سر می‌برد همان صاحب چشمان زیتونی باشد که امروز دید. 

سرش را تکان داد و با دینیار تماس گرفت. 

با بوق اول برداشت و مکالمه را آغاز کرد :

الو بهنیار سلام خوبی؟ 

لبخندی از شنیدن صدای برادرش زد و گفت : سلام خوبم تو خوبی؟ کار ها انجام شد؟

دینیار با اعتماد به نفس گفت:تو فکر کن انجام نشد، بابا تو منو داری دینیار رو کسی که چهارسال... 

با خنده نگاهی به و نازیاب کرد و گفت : دوباره شروع نکن. 

دینیار که خندید لبخندش عمق گرفت :باشه چشم داداش بزرگه کارت درست شد نه حالا دیگه بهم نیاز نداری!؟ باشه ممنون من دیگه.. 

با خستگی گفت :چقدر حرف زدی دینیار! 

و قبل از فریاد حرصی دینیار تماس را قطع کرد. 

دینیار اگر به هرچیزی واکنش نشان نمی داد روی این جمله ی «چقدر حرف زدی» به شدت حساس بود. 

با صدای بلند پیامک گوشی اش که صدای جیغ وحشت زده ی یک زن را می داد، 

نازیاب از خواب پرید و بهنیار لبش را گاز گرفت و در دل به دینیار لعنت فرستاد بعد با شرمندگی پیامک را باز کرد و خواند:

(امیدوارم از صدای پیامک گوشی ات لذت کامل برده باشی اینم لوکیشن بیا اینجا................. دینیار داداش کوچیکه ) 

چشمانش را محکم روی هم فشرد و به خود قول داد حتما به حساب دینیار سر وقت رسیدگی کند. 

به نازیاب که در جایش جا به جا می شد نگاه کرد و گفت: 

ببخشید تقصیر برادر کوچیکم شد این... 

نازیاب حرفش را قطع کرد و گفت : مشکلی نیست آم همه ی کسایی که با من بودن رو پیدا کردید؟

بهنیار با حرص ناشی از قطع کردن حرفش سری تکان داد و به رانندگی اش ادامه داد. 

ویرایش شده توسط مهرانه عسکری
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 19

بعد یک ساعت بالاخره به یک بیابان و بعد به یک کارخانه ی متروکه رسیدند. به چشم دید که نازیاب صاف نشست و با دقت با روبرو خیره شد. 

به چشم دید بهنیار فرمان را محکم تر گرفت و هردو به چشمِ دل دیدند قلب هایی که تند تند می زد . با دیدن ون مشکی رنگ آشنایی که آرم قرمز سازمان روی آن بود هردو نفس راحتی کشیدند و به محض متوقف شدن ماشین از ماشین پیاده شده و به سمت ون هجوم بردند که درب باز شد و کسی مانند گلوله به بیرون شلیک شد. 

با تعجب به بوراب که دستش را شبیه تفنگ کرده بود و با دهانش صدای «توف توف» در می آورد نگاه کردند که دینیار از ون با دستی بر روی قلبش به بیرون افتاد و در آخر زمرد که با خنده ی قشنگی به پدرش نگاه می کرد از ون بیرون آمد. هردو زیر چشمی نگاهی متاسفی به یکدیگر کردند و سرشان را به نشانه ی تاسف تکان دادند. 

کم کم همگی از ون پیدا شدند و به سمتشان آمدند. نازیاب در چشم های همه شان حس های متفاوتی می دید. 

تیران حس شکست، پیروزی و غم، تابش حس خستگی و غم، بوراب حس شادی و غم و در آخر کسی که بیشترین صدمه را در طول این عملیات دیده بود؛ داریان، که حس غم، درد و شکستن را داشت و شکست وقتی نازیاب شروع به سخن گفتن کرد:ما همگی کسی رو از دست دادیم که برای همه ی ما یک نعمت بود، دریا.... 

صدای گریه ی بلند و مردانه ی داریان از سر درد نگذاشت حرفش به آخر خط برسد. اولین بار بود داریان را در این حال می دیدند برای آنها داریان همیشه مردی مهربان و با امید به زندگی درون چشمانش بود که گمان می کردند هیچ وقت قرار نیست از زندگی خسته شود و به آخر برسد اما زندگی داریان دریا بود که رفت و تیکه تیکه شد مثل قلب داریان که با او رفت و تیکه تیکه شد. ناگهان صدای رعب انگیز رعد و برق آمد و آسمان هم برای قلب تیکه تیکه شده‌ ی داریان گریست و قطره های اشکش روی سقف خرابِ آن کارخانه ی متروکه ریخت. باد در هوا می رقصید و به آسمان دلداری می داد اما هیچکس نبود که به داریان دلداری دهد و آرامش کند با فریاد بلند داریان از سر درد آسمان هم فریاد درد آورش را با صدای رعد و برق نشان داد. قلبش از درد آتش گرفته بود و کپسول آتش نشانی دم دستش نبود که آتشش را خاموش کند. ناگهان در آغوشی کوچک فرو رفت؛ سرش را که بلند کرد و با دیدن زمرد که با لبخند قشنگی که تمام صورتش را گرفته بود او را با دست های کوچکش نوازش می کرد با همان لبخند گفت:گریه نکن عمو. 

برای اولین بار بعد از مرگ و نبودن همیشگی دریا داریان لبخند زد و بازهم گریه کرد اما اینبار در آغوش پر از مهر زمرد کوچولو. 

دینیار به دخترک کوچکش افتخار می کرد که با همین سن توانسته بود به اندازه ی یک انسان بالغ یک مرد دل شکسته را آرام کند. 

نازیاب به سمت داریان و زمرد رفت و روی زانو نشست و به زمرد لبخند زد که زمرد با همان لبخند بی نظیر ادامه داد دلبری اش را:شما خیلی خوشگلی ها!!

نازیاب با تعجب خندید و درحالی که لپ های گل انداخته اش را می کشید گفت:فکر نمی کنی زیادی خوشگل و خوش زبونی خانم کوچولو اگر اینطوری پیش بری من میخورمت ها یک لقمه ات می کنم. 

زمرد خندید و بوسه ای بین ابرو های نازیاب زد و به سمت پدرش دوید. نازیاب به لبخند به سمت داریان برگشت و گفت:منم از اینکه دریا رو از دست دادیم خیلی ناراحتم ولی ما باید کاری کنیم که مرگش بی دلیل نباشه ما باید اون سازمان رو نابود و ریشه کن کنیم تا دریا خوب بشه اگر همینطور ادامه بدی فقط خودتو نابود کردی و من... 

دستش را روی شانه های پهن داریان گذاشت و لبخندی از جنس آرامش زد و ادامه داد : نمیخوام دوباره، یکی دیگه از بهترین هام رو از دست بدم پس... 

ناگهان لگد محکمی به صورت داریان زد که از شدت ضربه به روی زمین افتاد و مبهوت به نازیابی که هنوز هم آن لبخند بر روی لبش بود نگاه کرد :پس خودت رو جمع کن. 

بهنیار خشک شده به دختری خیره بود که شجاعت و قدرت یک فرمانده ی واقعی رو داشت و لبخندش، وای از لبخندش که قلب سردِ بهنیار را گرم کرده بود گویی ملافه ای پشمی دورش انداخته و گرمش کرده بودند. تند شدن ضربان قلب را نداشت اما گرمی قلب را داشت و چقدر این گرمی لذت بخش بود. 

نازیاب رو به همه کرد و گفت: از این به بعد قدرت مجرمان فراری رو به نمایش میزاریم تا ببینند با چه کسایی دَراُفتادند. 

دینیار با خنده «براوو» ای گفت و دست زد که همه همراهی اش کردند همه به غیر از بهنیار. 

بالاخره بعد ساعت ها گشت‌زنی توانسته بودند مکان امنی برای مقر فرماندهی شان پیدا کنند و مستقر شوند. 

بهنیار به عنوان اولین کار به نازیاب گفته بود می‌خواهد مدارکی که بر علیه سازمان دارند رو ببیند و از صحت این مدارک مطمئن شود. نازیاب سر تکان داده بود و به داریان اشاره زده بود تا لبتابش را بیاورد. 

دینیار و بهنیار خشک شده ی صحنه ی درون قاب مستطیلی لبتاب بودند و نمی توانستند حرکتی انجام بدهند. 

فرمانده ای که تمام بچگی آنها را نجات داده بود حالا داشت به دختر بچه ی کوچکی که خودش را روی پدرش انداخته بود شلاق می زد و فقط خدا از عذاب دردناک دخترک درون تصویر خبر داشت. 

دینیار با بهت زمزمه کرد: چرا؟ 

تیران با اخم ناشی از دیدن آن صحنه، رو به او گفت : به خاطر اینکه اون مرد بهترین و قوی ترین هکر و دانشمند اون سازمان بود و خب چیز هایی که نباید رو فهمید و خب خودت که میبینی.  

بهنیار متاسف سر تکان داد و سرش را پایین انداخت،به ثانیه نکشید که سرش را بلند کرد و با لحن محکمی گفت :من برمی‌گردم سازمان...

تیران و دینیار بلند فریاد زدند: چی؟؟؟ 

نازیاب همانطور بی حرکت نگاهش می کرد که بهنیار خیره به چشمانش ادامه داد:به عنوان جاسوس باید بفهمیم چه نقشه ای دارند. 

نازیاب نگرانی ای درون دلش حس کرد و گفت :مطمئنی که میخوای بری؟! 

بهنیار مطمئن سری تکان داد و گفت :آره اما... 

رو به تیران ادامه داد: اما اون نباید ها رو باید بدونم. 

تیران به نازیاب نگاه کرد که نازیاب ثانیه ای به چشمان بهنیار خیره شد و گفت : برای چی؟ 

بهنیار با تعجب پرسید :چی برای چی؟؟ 

جدی در چشمانش نگاه کرد و گفت : برای چی میخوای کمک کنی؟ 

بهنیار هم نگاهش جدی شد:برای آزادی! 

نازیاب با اخم پرسید:چرا سکوت نمیکنی تا ما آزادی رو به دست بیاریم و شما لذتش رو ببرید برای شما که فرقی نداره!؟ 

بهنیار نیشخندی زد و گفت :بعضی سکوت کردنا شأن آدمو دو سه پله بالاتر میبره ولی بعضی حرفا شأن که هیچ خود آدمو بالا می‌بره. 

نازیاب لبخند زد و دستش را دراز کرد و گفت : امیدوارم همکاری خوبی داشته باشیم. 

بهنیار با او دست داد و گفت :منم همینطور. 

و میان عشق و نفرت تاری مو فاصله است و میان دوستی و دشمنی فقط یک نگاه منظوردار. 

با حرص در راهرو راه می رفت و منتظر او بود تا با هم داخل شوند ولی هدف اصلی اش که خودش هم می‌دانست حرف زدن و راضی کردن او بود. با صدای پاشنه کفش مردانه ای که محکم به زمین کوبیده می شد سرش را بلند کرد و به بهنیار را که با اخم های درهم به مقابل خیره بود دید. با عجله جلو رفت و با دستپاچگی سلام کرد و گفت : چطوری بهنیار خان؟ چخبر؟! آم راستش می خواستم ببینم میتونی چند لحظه وقتت رو بهم قرض بدی یا نه؟ 

بهنیار خونسرد گفت : نه! 

بعد به چشمان بیرون زده از حدقه ی فرمانده ی A2 نگاه کرد با شیطنت لبخند زد و گفت : شوخی کردم چرا مثل گل پژمرده شدی؟

فرمانده A2 درحالی که سعی می کرد آرام باشد الکی خندید و گفت : مثل همیشه با نمک هستید بهنیار خان. 

بهنیار ناگهانی جدی شد و گفت : من باهات شوخی دارم!؟ 

فرمانده A2 هول کرد و سریع گفت : نه نه یعنی آره نه ای بابا اصلا ولش کن اِم می‌خواستم ببینم میتونی اونجا یکم از من طرفداری کنی چون الحق نقشه ی خوبی کشیده بودم و... 

بهنیار کلافه گفت : آره آره فهمیدم خیالت راحت. 

فرمانده A2 لبخند زد و تشکر کرد. باهم داخل شدند و احترام گذاشتند. بعد از سلام و احوالپرسی به کسانی که پشت میز شیشه ای نشسته بودند هر یک در جایگاه مخصوص خود نشسته و شروع شد جلسه ای که در آن خیلی چیزها فرق می کرد. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 20

مدیر کل سازمان با آرامش حرکتی به تار های صوتی اش داد و گفت: خب اول از همه ممنونم که در این جلسه حضور دارید، طبق روندی که طی شد ما یک گروه رو به پرونده ی مجرمان فراری اضافه کردیم و اون گروه به ما اطمینان داد که این مفسدان رو حتماً حتماً دستگیر می کنه حالا، کاری به کسی ندارم نقشه ی خوبی کشیدند اما... 

با همان آرامش قبل از طوفان به سمت فرمانده A2 برگشت و ادامه داد :اما، به دلایلی با شکست مواجه شد؛ حالا این دلایل چی هستند؟الان میگم. 

بعد با انگشتان دستش شروع به شمارش کرد : یک،... 

با فریاد ادامه داد :بی عرضگی افراد این گروه؛ دو، ادعای زیاد و کلی دلایل مختلف که اگر بخوام بگم باید تا سال آینده باهم حرف بزنیم؛ توجیهی برای این نقشه ی خراب شده تون دارید؟

فرمانده A2 آب دهانش را قورت داد و با استرس گفت : خب راستش من.... 

بهنیار نگذاشت ادامه دهد و خودنمایی کرد و گفت : بنظرم، خودتون رو راحت کنید این پرونده بهتره که.... 

نگاهی به فرمانده A2 کرد که مشتاقانه به او زل زده بود، با لبخند مرموزی که فقط دینیار و رامش که به تازگی متوجه ی ماجرا شده بود مرموزی اش را درک می کردند ادامه داد : که به روال اصلی خودش برگرده و گروه A2 هم از این پرونده بره بیرون؛ هوم؟ 

فرمانده کل با چشمان ریز شده به بهنیار نگاه می کرد که عجیب خونسرد بود و لبخند می زد. 

فرمانده A2 وا رفته خیره ی بهنیار بود. چشم بهنیار که به فرمانده A2 افتاد با لبخند چشمک زد و آرام لب زد : دیدی پشتت بودم و کارت رو راه انداختم. 

فرمانده A2 خشک شده همانطور بهنیار را نگاه می کرد که با صدای رئیس سازمان همه به او توجه کردند : اینم فکر خوبیه ما حداقل با تیم قبلی یک پیشرفت هایی داشتیم ولی اینبار... . 

چشم غره ای به فرمانده A2 رفت و ادامه داد: اینبار نه تنها پیشرفت نکردیم بلکه یک چیزی هم از دست دادیم؛پس،با روال سابق پیش می ریم. 

بهنیار و دینیار نامحسوس به همدیگه نگاه کردند و دینیار سرش را تکان داد. 

جلسه که تمام شد همه به اتاق های مخصوص گروه خود برگشتند. 

رامش عصبی و گیج گفت : من نمی فهمم چرا گروه A2 رو از پرونده برکنار کردید درسته اون ها خرابکاری کردند ولی خود ما هم خرابکاری زیاد داشتیم و.... 

بهنیار رو به دینیار گفت : بهش توضیح بده دیشب ما چی دیدیم و چه قراری باهاشون گذاشتیم منم به اون زنگ می زنم حواست باشه کسی متوجه حرف هات نشه. 

بعد موبایلش را از جیب درآورد و همان شماره ی مخصوص را لمس کرد. منتظر به بوق های متعدد گوش می داد که بالاخره صدای الو گفتن مردی به گوش رسید، صدایش را صاف کرد و گفت : میخوام با زیتون حرف بزنم. 

زیتون لقبی بود که بهنیار از وقتی از نزدیک نازیاب را دیده بود برایش انتخاب کرده بود و چقدر هم که نازیاب از این لقب خوشش می آمد. 

صدای حرصی نازیاب از پشت گوشی بلند شد: اگر یکبار دیگه بهم بگی زیتون زبونت دیگه توی دهنت نیست. 

بهنیار ریز خندید و گفت : سلام زيتون! 

نفس عمیق نازیاب را شنید و دلش قرص شد؛ از وقتی این نفس ها را می شنید دلش قرص می شد و به او امید می داد که تنها نیست درسته دینیار، رامش، زرین بانو، زمرد بودند ولی این دختر عجیب به او حس زندگی می داد. 

دوباره خندید و ناگهان جدی پرسید: اوضاع و احوال چطوره؟ 

نازیاب متقابلاً جدی شد و گفت : خوبه داریم افراد باقی مانده رو جمع می کنیم ولی هنوز به قدری نیستیم که بتونیم یک سازمان رو نابود کنیم. 

بهنیار سری تکان داد و گفت : میشیم، مطمئنم که میشیم؛ برات خبر های خوب دارم. 

صدای نازیاب آرام تر شد : چه خبر هایی؟ 

بهنیار لبخندی زد و گفت: گروه A2 از پرونده ی مجرمان فراری برکنار شد البته باپشتیبانی فرمانده بهنیار. 

نازیاب آرام خندید و چیزی نگفت. بهنیار هم چیزی نگفت و به خنده های دخترک گوش سپرد. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 21

خانومانه می خندید و آرامش وار. اصلا کل وجود این دختر آرامش را به دیگران منتقل می کرد. 

بعد از صحبت کمی مکالمه را همزمان پایان دادند. 

بهنیار در این فکر بود که قدم بعدی شان چه باشد و مهمتر از اینکه چگونه آن را بردارند تا موفقیت آمیز باشد؟ 

خسته از فکر کردن به اتاق برگشت و دید رامش در آغوش دینیار آرام اشک می ریزد. آهی کشید و عقب گرد کرد تا مزاحم آنها نباشد. 

با ریزبینی از پنجره به بیرون محوطه ی سازمان نگاه می کرد که متوجه خروج بهنیار شد. 

چشمانش را ریز کرد و با دقت با او که سوار ماشینش می شد نگاه کرد. او را خوب می شناخت پسری که از بچگی با برادر کوچکش در سازمان بزرگ شده بودند و الان یکی از بهترين ها هستند و مسئول پرونده ی مجرمان فراری. زیر لب زمزمه کرد : کجا میره؟ 

با صدای در بدون اینکه به عقب برگردد گفت : بیاید داخل. 

منشی بود که طبق معمول گزارشات گروه ها را می‌خواند و بعد درموردشان نظریه می داد. 

لحظه ای قبل از اینکه منشی شروع به خواندن آن گزارشات تکراری کند برگشت و رو به او گفت : بزار روی میز خودم میخونم. 

و بعد سریع برگشت و به.... چرا چیزی آنجا نبود؟ پس بهنیاری که سوار ماشین بود و سرش را روی فرمان گذاشته بود کجا بود؟چگونه انقدر سریع گم و گور شده بود؟ 

اخم کرد و به منشی ای که درحال بیرون رفتن بود گفت : صبر کن، به مامور های مخفی بگو فرمانده ی گروهS1 رو زیر نظر بگیرن و هر روز کار های روزانه اش رو به من گزارش بدند؛ حالا بیا گزارشات گروه ها رو بخون. 

با خستگی تک سرفه ای کرد و به افراد زخمی باقی مانده نگاه کرد؛ چهار نفر، فقط چهار نفر مانده بودند. 

با صدای بلند شخصی که جدیداً به آنها اضافه شده بود به عقب برگشت: کمک نمیخوای زیتون؟ 

اخم کرد و دست به سینه به او نگاه کرد و در جوابش چیزی نگفت. نمی‌دانست این پسر چرا به او می گفت زیتون ولی به هر دلیلی که بود اصلا از این لقب خوشش نمی آمد. 

جالب بود که بهنیار هم این را می دانست ولی بازهم این لقب منفور را به زبان می آورد.

نزدیک که شد گفت:چرا جواب نمیدی؟

برگشت سمت او و با ابروی بالا رفته گفت:اسمم رو نشنیدم که جواب بدم! 

بعد بدون توجه به او سمت اولین نفر از آن چهار نفر رفت و مشغول پانسمان او شد. وقتی در اسارت سازمان بودند برای بازجویی زیاد کتک خورده بودند و این کتک ها و شکنجه ها با سکوت کردن کم کم درد آور تر می شد و باعث زخم های بدخیم می شد و گاهی اوقات حتی آدم را ناقص می کرد.

بهنیار هم تکه ای از پانسمان و لوازم پزشکی محدودی که داشتند را برداشت به سراغ نفر بعدی رفت.

زیر چشمی به نازیاب نگاه می کرد تا ببیند چگونه با لوازم پزشکی کار می کند و زخم های زخمی ها را می بندد.

هیچوقت این کار را دوست نداشت حتی وقتی دینیار و رامش رفتند دوره ی پزشکی و کمک های اولیه او هیچوقت حتی برای یادگیری ضدعفونی کردن زخم ها هم به آن دوره نرفت. فقط می‌دانست اگر زخمش خونریزی داشت آن را محکم فشار دهد.

با صدای نازیاب دست از کار کشید و به سمت او برگشت : چیکار میکنی اینطوری بیشتر زخمی ترش می‌کنی برو کنار ببین چطوری باید کار کرد.

بعد زیر لب غر زد : فرمانده ی یک گروه از اون سازمان به اون باشکوهی یاد نداره یک پانسمان ساده بکنه داشت شکم بنده خدا رو فشار می داد اونم با چه زوری!!

بهنیار با خنده به غر غر هایش گوش می داد و سعی می کرد با دقت به کار های او نگاه کند تا حداقل کار با آن وسایل را یاد بگیرد.

در تمام مدتی که نازیاب آن چهار نفر را درمان می کرد بهنیار  با دقت به حرکات دست های ظریف ولی قوی او نگاه می کرد.

این دست ها کار های زیادی بلد بودند مثلا هک کردن، نقشه کشیدن، فرماندهی یک گروه به قوی ای سازمان و حتی پانسمان زخم ها؛مورد آخر باعث لبخند روی لب های بهنیار و فریاد نازیاب  شد  : هوی به چی  خیره شدی؟ چرا می خندی؟ اصلا به کی می خندی؟!

بهنیار به نشانه ی تسلیم دستانش را بالا برد و گفت : هیچی بابا هیچی من کی خندیدم؟!!!

نازیاب حرصی رو برگرداند.  با صدای تیران که آن دو را صدا می زد برگشتند؛تیران به سمتشان آمد و صفحه ی لب تابی که دستش بود را به هر دو نشان داد. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 22

ویدئو از طرف بچه های تیم سرکشی بود و نشان می داد که عده ای سرباز های سیاه پوش که با سربازان معمولی سازمان فرق داشتند به صف وارد ساختمان سازمان شدند.

در همین لحظه دینیار و رامش هم از راه رسیدن و به آنها ملحق شدند. اینبار همه با هم به ویدئو نگاه کردند که رامش متفکر گفت: این ها رو من یک جای دیگه هم دیدم، دیدم این سرباز ها رو برای چه عملیاتی می فرستند اگر اسم هاشون یادم بیاد....

چشمانش را بست و اخم ریزی کرد؛ همه دوباره نگاهشان را به صفحه نمایش دوختند که صدایی از پشت سرشان گفت : اونا سرباز های ویژه ی ارتش هستند البته عضو ارتش نیستند اونا در واقع خیانتکار های ارتش هستند و خیلی هم خطرناکند.

همگی برگشتند و رامش با هیجان گفت: آره آره درسته این سرباز ها رو فقط برای قتل عام یک گروه یا یک شخص خاص استفاده می کنند و اسم گروهشون هم هست Black به معنی سیاه.

داریان سرش را تکان داد و گفت : آره و فکر کنم اون گروه خاص ما باشیم.

نازیاب با لبخند به سمت او رفت و محکم در آغوشش گرفت؛ داریان هم او را با لبخندی مهربان محکم به خود فشرد که نازیاب گفت : دلم برات تنگ شده بود نامرد.

داریان با بغضی که هنوز گلویش را می آزرد گفت : خیلی سنگینه نازی خیلی، اینکه دیگه نیست تا برام لبخند بزنه و بگه دوستت دارم، آخ که اگر بود همه ی دوستت دارم ها رو به پاش می ریختم و هر ثانیه بهش می گفتم که چقدر عاشقشم؛ الان تنها چیزی که میخوام اینه که اون سازمان کوفتی رو روی سر همه ی اون کسایی که بهش شلیک کردن خراب کنم فکر اینکه چقدر درد کشیده هر لحظه بغضمو بیشتر و دردمو آزاردهنده تر می کنه. 

نازیاب از آغوشش بیرون آمد و گفت : خب چرا این بغض لعنتی رو نمی شکنی؟ چرا خودت رو از درد آزاد نمی کنی؟ چرا الکی می خندی تا نشون بدی خوبی؟ 

داریان لبخندی به تلخی شکلات های تلخ زد و گفت :

گاهی مجبورم بُغضمو با قهقهه های بلند خفه کنم ، تا نگن شکست. 

بعد بدون توجه به نگاه مبهوت نازیاب گردنش را صاف کرد و گفت : خب حالا بریم سروقت اون سرباز ها، ببینم میتونم بفهمم چرا آوردنشون به سازمان. 

تیران با لبخند دست دور گردنش انداخت و گفت : رفیق نابغه ی خودمی تو. 

نازیاب خندید و با چشمان اشکی به آن ها که به سمت ون ها می رفتند نگاه کرد.

آرام اشک گوشه ی چشمانش را با ته خنده ای پاک کرد و به سمت رامش برگشت و گفت : بیا بریم یک چیزی درست کنیم که اگر بوراب بفهمه غذا نداریم از یک بمب اتمی خطرناک‌تر میشه. 

رامش با لبخند سرتکان داد و همراه او رفت. 

دینیار و رامش و بهنیار بعد از غذا به دیدن زمرد و زرین بانو رفتند و نازیاب و بوراب بدرقه شان کردند. 

بوراب با شیطنت گفت: این بهنیار هم باحاله ها، انقدر ما بهش فحش می دادیم درضمن خوشتیپ هم هست. 

این تیکه ی آخر را با شیطنت بیشتری گفت و چشم غره ی نازیاب را به جان خرید. 

نازیاب دست به سینه و با اخم گفت : کجای اون خوشتیپه؟ 

خیلی هم بدقواره و زشته با اون موهای قهوه ایش. 

بوراب با خنده گفت : نمیدونم ولی انگار تو حسابی دیدش زدی!! 

بعد با خنده فرار کرد و نازیابی را که در تمام طول شام به صورت بهنیار نگاه می کرد را در افکارش تنها گذاشت البته بهنیار هم کم از نازیاب نداشت و در تمام مدت خیره ی او بود. 

بهنیار سرش را به شیشه ی خنک ماشین تکیه داده بود و درحالی که از خنکی شیشه لذت می برد و به ماه نگاه می کرد به نازیاب هم فکر می کرد. 

بنظرش او دختری محکم و آرامش بخش بود؛ فقط کمی زبان داشت که او را هم بهنیار کوتاه می کرد. 

یک حسی در دلش مانند بچه ای که تازه راه رفتن را یاد گرفته بود تاتی    تاتی می کرد و بدتر این که اسم این حس را نمی‌دانست. 

با صدای دینیار به خودش آمد و به او که با انگشت اشاره اش به شیشه ی ماشین می زد نگاه کرد. دینیار اشاره کرد که پیاده شود.

کی رسیده بودند؟! چقدر سریع؟!

مگر چقدر درگیر صاحب آن تیله های زیتونی بود؟

اصلا چرا انقدر به صاحب آن تیله ها فکر می کرد؟ مگر او که بود؟ 

صبر کن کی داخل خانه شدن؟ از کی روی تخت دراز کشیده و به سقف خیره شده بود؟؟ 

این حس عجیب چه بود؟

اصلا چجوری ایجاد شده بود؟

و اسمش چه است؟ عشق؟

شاید، اما اگر عشق است پس چرا دینیار اوایلی که رامش را دیده بود اینگونه بهم نریخته بود؟ چرا انقدر بوی سیگار میاد؟ چرا این درگیری.... 

خودش است درگیری، او عاشق نبود درگیر بود، زندانی بود، زندانیِ زندانِ زیتونی.

پس بالاخره کشفش کرد این احساس عشق نبود فقط اسارت بود؛ اسارتی که اولش تلخ و آخرش شیرینی خاصی دارد مثل میوه ی رنگ چشمانش، زیتون. 

 سیگار را با لبخند در زیر سیگاری خاموش کرد و درب بالکن را باز کرد. نسیم صبحگاهی به این می گویند؛ ترکیب دود سیگار و اکسیژن. الحق که ترکیب خوب و بدی است و ساعت 4 صبح است. 

چشمانش را با خستگی باز کرد و اولین چیزی که دید سطح بالشت و روبه رویش دیواره ی مشکی ون بود. با همان خستگی بعد خواب غلت زد و تابش را دید که با تاپ سبز لجنی اش که زیر پیراهنش می پوشید خوابیده و موهای طلاییش هم دوره اش کرده بودند. صحنه ی زیبایی بود ولی خسته تر از آن بود که چشمانش را باز نگه دارد. چشمانش که بسته شد گویی خستگی به یکباره بار و بندیلش را جمع کرده و رفته بود. با اعصابی خراب به ساعتش نگاه کرد که ساعت 4 را نشان می داد هنوز حتی خورشید هم کاملا بیدار نشده بود. آرام طوری که تابش بیدار نشود از ون خارج شد. از کارخانه هم خارج شد و دل به بیابان زد. همانطور قدم میزد و با آرامش عجیبی به آرامش عجیب بیابان گوش می داد. اگرچه در ظاهر آرام بود ولی فکرش همانند بهنیار درگیر بود درگیر چشم هایی با رنگ آبی.

او هم مثل بهنیار درگیر بود و زندانی. فقط اسارت او سخت تر و مشکل تر بود و مشکل اینجا بود، نگران بود؛ نگران اینکه اگر این اسارت را قبول می کرد، بوراب چه می‌شد؟

گروه و خانواده اش چه می شدند؟ کی از آنها مراقبت می کرد؟ تیران؟یا داریانی که هنوز هم در چشمانش حس بدی بود حسی مثل انتقام گیری و کشتن! البته او هم می خواست ، انتقام خون دریا؛ انتقام بدن سوخته ی پدر و مادرش و برادری که دنیا نیامده او را کشته بودند، انتقام ترسیدن برادر کوچکش و اشک هایی که به ناحق زندگی ای را که می‌توانست عالی باشد را به گند و کثافت کشیده بودند.

 نفس لرزانی از سینه ی دردآلود هردو به سختی بیرون آمد و هردو به ماه که درحال صدا زدن و بیدار کردن خورشید بود خیره شدند.ماه، درست شبیه زندگی بود؛ سفید و در عین حال سیاه سیاه.سفیدی اش خوبی ظاهری بود و سیاهی اش

دردی باطنی که همه بلااستثناء در دل داشتند یکی کمتر و یکی بیشتر. جالب اینجا است که کسی اعتراضی نداشت و همه، در محضری که عاقدش زندگی را به عقد سیاهی و سفیدی در می آورد سکوت کرده بودند و اجازه ی عقد را داده بودند. ما انسان ها هیچوقت نمی فهمیم که مسبب اخلاق بد روزگار خوده ما هستیم و خب، روزگار حق داشت، حق داشت که عاقدِ خطبه ی عقدِ زندگی ای باشد که هر روز آرزوی مردن می کرد و ای کاش روزی زندگی هم لبخند می زد و کاش کسی بود که زندگی را بغل کند و دم گوشش با صبوری زمزمه کند :منتظر بمان! تمام می شود درد ها، تمام می شود نامردی ها و روزی تو هم، لبخندی از جنس خوبی می‌زنی. 

آخرین سیگارش را خاموش کرد و از بالکن خارج شد و راه رفته را برگشت و داخل کارخانه شد و هردو از خورشیدی که با عشوه نور می‌تاباند تا نظر همه را به خود جلب کند رو گرفتند. 

انگشتانش را به هم گره زده بود و زیر چانه اش گذاشته بود و نگاهش به عکس های روی میز خیره بود. سرش را بلند کرد و گفت : کارت خوب بود ادامه بده هرکاری که می کنند و هر حرفی که از دهنشون درمیاد رو باید، تاکید می‌کنم باید به من گزارش بدی فهمیدی؟ 

مرد با سر پایین افتاده اش چشمی گفت و بعد از بااجازه ای از اتاق خارج شد. 

چشمانش را ریز کرد و درحالی که روی صندلی اش کج می نشست؛صندلی را چرخاند و گفت : حالا جاسوسی منو می کنید آره؟ حالیتون می کنم با کی درافتادید.

بعد به خدمتکاری که در همه ی ملاقات های خصوصی و عمومی شرکت می کرد و یکجورایی خدمتکار مخصوص او بود دستور داد: بگو گروه S1 رو به محض اینکه اومدن

 کت بسته بیارن اینجا حتی یک ثانیه هم نباید دیر کنند. 

خدمتکار مثل همیشه با احترام سری تکان داد و گفت : بله چشم. 

و بعد از اتاق بیرون رفت و او را با افکار وحشتناک و مریضش تنها گذاشت. 

بهنیار با غر غر به دینیار گفت : بخاطر شکم جناب‌عالی دیر رسیدیم و همه اومدن... 

بعد آرام‌تر ادامه داد: حالا چجوری مدارک رو بردارم؟

دینیار هم مثل خودش آرام و با بیخیالی لب زد: هرجور که دوست داری. 

چشم غره ای نثار این همه بیخیالی اش کرد. دست دراز کرد و تا خواست درب اتاق مخصوص گروهشان را باز کند؛ دستی مچ دستش را چنگ زد. با اخم ریزی به صاحب دست نگاه کرد که با دیدن سرباز های سیاه پوش فقط یک چیز در ذهنش نقش بست «سرباز های گروه Black» همان لحظه که سرباز ها آنها را محاصره کرده بودند صدای موبایلش بلند شد. 

گوشی را با احتیاط بالا برد و صدای نگران نازیاب را در مموری ذهنش ذخیره کرد : بهنیار هرچه سریعتر از اونجا بیاید بیرون، داریان گفت اون سرباز ها.... 

نگذاشتند تا حرفش کامل شود و بهنیار را به همراه دینیار و رامش به دیوار چسباندند. 

دینیار با رگ گردن برجسته شده گفت : اولاً دست زنم رو ول کنید دوماً این چه کاریه؟ میدونید ما کی هستیم؟ دارید ما رو کجا می برید؟ 

سربازی که دست های دینیار را گرفته بود فشار محکمی به دست هایش وارد کرد و گفت : ساکت باش، حتما میدونی کجا دهن اونایی که خیانت کردن رو سرویس می کنند؛ داریم میریم اونجا.

رامش با ترس هینی کشید و به شوهر و برادر شوهری که برایش برادری کرده بود خیره شد.

هردو برادر به هم نگاه کردند و تنها یک چیز در ذهن شان مانند تابلو های پر نور مغازه ها چشمک می زد آن هم اینکه

"" لو رفتیم"" اما، چگونه؟

مقصد را هر سه خوب می دانستند جایی بود که خودشان بار ها مجرمان را به اینجا می آوردند یا از آنها بازجویی می کردند.

سیاه چال، و الحق هم این اسم برازنده اش بود به همان اندازه سیاه و پر از درد های جورواجور.

هر سه را در یک سلول، کنار هم به صندلی بستند. 

چراغ قرمز رنگ وصل شده به سقف سیاه چال، فضا را ترسناک تر می کرد. 

سرباز ها که مقابل شان ایستادند هر سه به آنها خیره شدند و بهنیار با اخم گفت : من هنوز معنی این مسخره بازی ها رو... 

حرفش با لگد محکمی به شکمش قطع شد و این ضربه شروع فشردن دندان ها روی هم از شدت درد، ناله ها و فریاد ها و گریه هایی از سر غیرت، درد و... بود. 

با صدای ناله سرش را بلند کرد و به دینیار که سعی می کرد خودش رو به رامش که بیهوش روی زمین افتاده بود برساند نگاه کرد. دینیار تنها خیره ی رامش بود با بغض صدایش میزد تا چشمانش را باز کند و دوباره لبخند بزند و با مهربانی همیشگی اش بگوید که نباید انقدر شیطنت کند و دینیار هم با شیطنت بیشتری جوابش را بدهد و رامش با عشق بخندد و دینیار و فقط دینیار با تمام عشقش به دلیل نفس هایش گوش کند. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت23

عشق چیز دردناکی است که اگر دستش به قلب برسد خدا باید به صاحب آن قلب رحم کند چون حتی خدا که با تمام خدایی اش عشق را خلق کرد هم نمی تواند آن را کنترل کند پس آن بیچاره ای که عاشق می شود چکار کند؟ به کدام گناهش مجازاتش عشق است؟ چرا دلیل بغض ها و اشک هایش عشق است؟ چرا عشق در باطن مجازاتی دردناک است ولی ظاهری شیرین تر از عسل دارد؟ 

صدای بغض آلود دینیار اعصاب و روانش را به درد دعوت می کرد مانند اینکه قطاری از رویش رد شده است. او اینگونه با مانند کردن دردش به رد شدن قطار زجر می کشد پس ریل قطار که تنها برای رد شدن قطار از رویش از آن استفاده می کنند چه زجری را تحمل می کند. نگاهی به رامش کرد که با صورت کبود بیهوش شده بود و لحظات مانند فیلمی بر روی پرده ی چشمانش رد می شد. گریه های از سر غیرت دینیار موقع کتک خوردن رامش، فریاد هایی که از سر درد می کشید، لعنت هایی که از ته قلبش به آن عوضی ها می فرستاد.

شرمندگی درون چشمانش و در آخر شکستنش وقتی که رامش از سر درد بیهوش شد.

با درد خم شد و دستانش را تکان داد تا حداقل تلاشی برای رهایی کند که با صدای رامش گفتن دینیار سرش را بلند کرد و از حالت خم درآمد به آنها نگاه کرد.

رامش به هوش آمده بود و سرش روی زمین به سمت دینیار بود و نگاهش، نگاه پرش به چشمان پر دینیار گره ای کور خورده بود.

آه، عشق چقدر دردناک و زیبا بود. دردی شیرین و عذابی لذت بخش. نگاه آنها او را یاد نازیاب انداخته بود.

آخرین بار که باهمدیگه حرف زدن نازیاب اسمش را صدا زد و چقدر زیبا بود اسمش با صدای او.

رامش با درد نشست و درحالی که دست های بسته اش را تکان می داد گفت : بنظرتون نازیاب و بقیه میان دنبالمون؟!؟

سؤالش، سوالی بود که جواب نداشت یعنی کسی نمی‌توانست جواب بدهد و کسی به همچین احتمالی حتی فکر هم نکرده بود که شکار، شکارچی را نجات دهد اما خب هر چیزی امکان داشت.....

خیره ی آن ساختمان بلند بود تاحالا اینجا نیامده بود یا اگر هم آمده بود دقت نکرده بود که چقدر ترسناک و مخوف است البته به همراه ترس شکوه هم داشت و شکوهش، به طرز عجیبی سطح بالا بود اما شهامت او و خانواده اش بیشتر و سطح بالاتر بود از احترام و شکوهی که پایه و بنایش ترس بود.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...