رفتن به مطلب

رمان استاد شاهدخت| Pen lady کاربر انجمن نودهشتیا


pen lady
 اشتراک گذاری

پیام توسط Nasim.M افزوده شد,

سطح رمان: B

ارسال های توصیه شده

«پارت اول» 

 

 

بسم الله الرّحمٰن الرّحیم

 

 

نام رمان: استاد شاهدخت

 

 

ژانر :عاشقانه، تاریخی

 

نام نویسنده:مرضیه کیازاده «بانوی قلم»

 

 هدف از  نوشتن:  علاقه به نویسندگی

 

ساعت پارت گذاری:  نامعلوم

 

خلاصه ی داستان:«داستان از آنجا شروع می شود که استاد علی، استاد شاهدخت، به دیدن دخترک تازه عروسش می رود و در راه راهزنان به او حمله می کنند.

 او به شدت زخمی شده و مجبور می شود ، پسرش محمد را برای آموزش و تدریس شاهدخت به قصر بفرستد اما آنجا بود که.....» 

 

مقدمه:

 

 

"با اولین نگاهت قلبم لرزید"

 

"گفتم هوایی شدم یا شاید مریضم"

     

غافل از اینکه شدی پادشاه قلبم"

 

"قلبم با حضورت میرقصید"

 

"چشمانم با دیدنت بی شرم می‌شد"

 

"گفتم دیوانه شدم یا شاید بی حیا اما"

 

"نه طبیب توانست درمانم کند نه ملّا"

 

"بعد از مدتی فهمیدم که شدم رسوا"

 

"و قلبم در گیر و دار حضرت یار"

 

     

                         ***

 

«زبان سوم شخص» 

 

به پدرش نگریست ، پدرش نیز بدون مکث تمام سخنانش را یاد آوری می کرد ، زیرا نگران و پریشان بود که مبادا تحفه اش در محضر  شاهدخت کم یا کاستی کند یا دلقک و سبک جلوه کند ، زیرا پای آبروی (۳٠) سی ساله اش در میان بود .

 

چشم بلند و بالایی گفت که استاد علی صحبتش را قطع کرد و با تعجب به او خیره شد ، خنده ی شیرینی کرد و گفت :

_ پدر من ! به روی هر دو چشمام ، شما مطمئن باش که همه‌ی حرفاتون رو از بَرم قرار نیست که کار شاخی انجام بدم فقط به دردانه ی پادشاه درس می دم همین .

شاید دل شوره ات به خاطر دختر لوس پادشاست. 

استاد علی سری از روی تأسف تکان داد و با حرص گفت :

_ببینم که چکار میکنی ، برو اما دودمانم رو بر باد مده. 

 

پسرک لبخندی ملیح زد و از جایش برخواست و با عشق زلفان سپید پدرش را بوسید.

و بعد از خداحافظی از خانه ی کوچک اما با صفایشان خارج شد..... 

 

استاد با نگاهش جوان رعنایش را بدرقه کرد.

دل شوره ای همانند خوره به جانش افتاده بود، اگر نادانی نکرده بود و تنها به خانه ی دخترک تازه عروسش به آبادی داماد خان زاده اش نمی رفت، راهزان به او حمله نکرده بودند و اکنون نیازی نبود که پسرش را برای تعلیم شاهدخت به قصر بفرستد .

 

عادت داشت زمانی که لبریز از استرس و نگرانیست، قدم بزند. 

اما اکنون توان نشستن در بسترش را هم نداشت. 

کمی در رختخوابش جابه جا شد که درد پای شکسته اش در تمام استخوان هایش رسوخ کرد، ابروان را در هم کشید و ناله از میان لب هایش خارج شد .

نفسی عمیق کشید تا از دردش بکاهد. 

باورش نمی شد که باید یک ماه را در خانه اش سپری کند.

 

باز فکرش حول و حوش محمد رفت، خود را دلداری داد و  گفت :

 

_ این پسر دیگه بزرگ شده و تکه گوشتی که در استخوان سرش هست هم به کار افتاده پس کار نادرستی انجام نمیده اون می دونه که مردمان سلطنتی ، یوسف و احمد نیستند که باهاشون شوخی کنه. 

در اتمام سخنش پوفی کشید و با حرص چشمانش را بست، 

اما خود بهتر می دانست که اینها فقط دلگرمیست .

از شاهدخت مطمئن بود زیرا تا کنون زیبا رویی به آن مهربانی و خوش خصلتی ندیده بود.

او دختری فهمیده و سنگین بود حتی با وجود پانزده سال سنی که داشت،باز اهل شیطنت و دیوانه بازی نبود ، اما امان از محمدش!

شاید (۱۹) نوزده بهار را پشت سر گذاشته اما همانند کودکی بود، که تازه راه رفتن را آموخته و با شیطنت به همه جا سرک می کشد.

جوانمردی و مهربانی از خصلت های بارزش هست، اما محمد هست دیگر، اگر شیطنت نکند روزش شب نمی شود.

استاد علی خیلی او را دوست داشت ، او پسری شوخ طبعی پر انرژیست که هیچ کدام از تداریس علمی ، فرهنگی و ادبی نتوانست او را از شیطنت باز دارد و بی شک بدون ایجاد دردسر از قصر باز نخواد گشت .

 

 

                        *** 

 

محمد با لبخند همیشگی اش به سمت قصر پادشاه حرکت کرد.

منکر اینکه اندک استرس و کنجکاوی وجودش را قلقلک می داد نمی شد زیرا بسیار درمورد زیبایی شاهدخت شنیده بود اما شنیدن کی بوَد مانند دیدن؟

میگفتند او دختری زیباست که غرورش زبان زد عام و خاص هست.

این که عادیست، هر دختری بچه ای که در ناز و نعمت بزرگ شود و کسی جرعت نداشته باشد بگوید با چشمش ابرو هست، مغرور می شود.

همان لحظه صدای مردانه و زیبای  یوسف  به گوشش خورد:

 

_ هی استاد به کجا چنین شتابان. 

 

محمد در جایش ایستاد و برگشت.

خنده ای کرد  و همانطور گفت :

 

_ پس خبرش به شما هم رسیده. 

 

احمد نیش خندی زد  و دستش را روی شانه ی یوسف گذاشت و با دست دیگر موهای قهوه ای سوخته  و لختش را به بالا هدایت کرد و  گفت :

 

_ چقدر خوشحالی انگار می خوای به دختر پادشاه درس بدی

 

محمد نگاهی  به یوسف کرد ، یوسف نیز با لبخند خیره به او بود که  زیر خنده زدند .

احمد با دهانی نیمه باز به آنها نگریست و بعد دستش را به چانه اش زد و با چهره ای متفکر، جمله اش را کنکاش کرد که متوجه ی سوتی خود شد .

تک خنده ای کرد و گفت :

_ امان از این  حافظه کوتاه مدت.

 برادر شادت کردم حالا با انرژی برو پیش فرشته های آسمانی

 

محمد چشمکی زد و با گفتن «چشمی» کشیده راهش را پیش گرفت.

در زمان کودکی که سن آنچنانی نداشت یا به قول احمد اندازه کف دست بود، چند باری استاد علی را تعقیب کرده بود و وقتی می دید پدرش وارد کاخ به آن زیبایی می شد و با پسری خوش بر و رویی صحبت می کند به   این شک افتاد که پدرش همسر دوم دارد.

و وقتی که با شدت حسادت پیاز داغ آن را زیاد کرد و به مادرش گفت، دعوای بزرگی در خانه یشان رخ داد که باعث شد ، او یک هفته مورد عنایت پدرش قرار گیرد .

 

بعد از آن متوجه شد پدرش استاد مخصوص سلطنتی هست و به فرزندان پادشاه درس می دهد .

برایش مایه افتخار بود که پدرش آنچنان مورد اعتماد پادشاه هست که عزیزکانش را به او سپرده.... 

 

استاد علی از خردسالی علاقه ی شدیدی به مباحث علمی داشت ، او در دوره نوجوانی با تلاش فراوان توانست دستیار عمویش که استاد سرشناسی بود شود اما آنجا بود که یک دل نه صد دل عاشق لیلی شیطان صفت عمویش  شد .

و وقتی که عمویش متوجه عشق پنهان و آتشین او شد تصمیم گرفت ، دردانه اش را به برادر زاده عزیزش بسپارد .

آنها ازدواج کردند ، یک سال بعد ثمره عشقشان که دختری زیبا رو به اسم سمیه بود به دنیا آمد و بعد پنچ سال  پسری از جنس شیطنت و شادی وارد زندگیشان شد. 

چون تولد کودک دو روز قبل میلاد پیغمبر بود اسمش را محمد گذاشتند....

 

راه طولانی را طی کرده بود و پایایش درد گرفته بود.

 بلاخره از دور کاخ زیبای سلطنتی را دید لبخندی زد که حرکت جسمی را از گوشه چشم چپش احساس کرد ، نگاهی به آن سمت انداخت.

و دو دختر دید یکی از آنها لباسی نسبتاً گران قیمت به تن داشت و دیگری لباسی به اصطلاح رعیتی پوشیده بود. 

 

دخترک رعیتی با پارچه ای سفید چهره اش را پوشانده و بعد از چند ثانیه به سمت مخالف قصر دوید.

قد و قواره آن دختر همانند فاطمه دختر عموی دیوانه اش بود حتی مدل روسری سر کردنش  هم، که چندین بار دور گردنش پیچانده بود هم مثل فاطمه بود. 

 

ویراستار: @ حامی نارنگی ها

ناظر: @ ملیکا ملازاده 🍃

ویرایش شده توسط pen lady
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت دو» 

 

به ناگاه شیطنت وجودش فوران کرد و پشت سر دخترک شروع به دویدن کرد، تا اینکه وسط جنگل به بانوی رعیتی پوش که دو دستش را روی زانویش گذاشته و نفس عمیق می کشید رسید.

                       

                          ***

 

دخترک کمر راست کرد که ناگهان چیزی بر شانه خورد، نفسش قطع شد، یعنی چه بود؟ 

خواست برگردد که صدایی کلفت و رسایی مانع اش شد:

 

_صبر کن، دیدم که با یکی از ندیمه ها صحبت می کردی، نکنه جاسوسی؛ می دونی اگر تو رو تحویل پادشاه بدم چه مشتُلُق خوبی می گیرم». 

دخترک از ترس نفسش بریده شد.

اگر پادشاه می فهمید بی شک این بار هم او و هم مریم را تنبیه میکرد.

با لکنت و صدای لرزانش گفت: 

_تو تو کی ههستی. 

 

مرد چیزی زمزمه کرد اما او از ترس قادر به شنیدن نبود. 

همین طوری با فرارش استرس و ترس را با ذره ذره وجودش حس می کرد، دیگر چه برسد به اینکه کسی او را در این  جا خفت کند. 

آب دهانش را قورت داد و با ناله گفت: 

 

_به کسی نگو مـ من دو برابر چیزی که می خوای بـ بهت می دم، قول می دم. 

 

آن شخص خنده ای ترسناک کرد و با تمسخر گفت: 

 

_با این لباسی که تنته مشخصه حتی برای غذایت گدایی می کنی. 

 

به غرور دخترک بر خورد مشخص بود نمی داند او چه کسی ست البته اگر می دانست چنین جسارتی نمی کرد.

دخترک با عصبانیت گفت: 

 

_د درست صحبت کنید، من می تونم بلایی به سرتون در بیارم که که حتی تو خواب هم ندیدید. 

 

و باز خنده ی موذی مرد پا برهنه روی عصابش قرار گرفت. 

جسمی که روی شانه اش قرار داشت به سمت گردنش کشیده شد، از تهدید فردی که پشت سرش قرار داشت لرزید اما سعی کرد کم نیاورد. 

به قول مریم از جانش سیر شده بود که با وجود آنکه می ترسید اما زبانش خود به خود به فعالیتش  ادامه می داد. 

عادتش بود دیگر، کاری نمی شد کرد. 

مرد با لحنی وحشت آور گفت: 

 

_مشخصه خیلی زبون درازی اما دو سه سوته کوتاهش میکنم. 

 

در دل به خود لعنت فرستاد و چشمانش لبریز از اشک شد.

 باورش نمی شد به خاطر دیدن یک چشمه به این مخمصه بی افتد. 

 

اشکش چکید و با بغض گفت: 

_ خواهش می کنم بزار برم هر چی می خوای بهت می دم. 

 

همان لحظه پسری زیبارو مقابلش قرار گرفت و همانطور گفت: 

 

_ انگار زیاده روی کردم فاطمه ، البته این عادت شما دختراست تا بگیم پخ شما... 

 

 

                          ***

 

 

صدایش به ناگاه خفه شد.

با تعجب به چشمان دخترک بغ کرده نگریست.

  محو زیبایی دیدگانش آهویی اش شد با من من گفت :  

 

_تـو محمدی، یعنی مـ من محمدم، راستش تو رو با یکی دیگه اشتباه گرفتم فقط شوخی بود چرا گریه میکنی. 

 

دخترک با اخم دستی به چشمانش کشید و اشک هایش را پاک کرد، گفت: 

 

_ مگه بیماری یا مرضی چیزی داری مردم آزار؟ 

اصلاً باید پیش طبیب بری. 

 

محمد با لب سرخش گزید  و ابرو های بالا رفته زمزمه کرد: 

 

_ چه عصبانی ! باشه من اشتباه کردم،  شما  بزرگی کن و ببخش، خوب؟. 

 

دخترک نفسی عمیق کشید و با اکراه لبانش را مچاله کرد و دستش را تکان داد و گفت: 

 

_ باشه ولی اخرین دفعه باشه همچنین جسارتی میکنی. 

 

محمد سری تکان داد که دسته ای از موهای سیه اش به روی یکی از چشمانش افتاد و با همان لبخند های نمکیش که تا درون، قلب ها را می لرزاند، گفت: 

 

_ باشه من دیگه برم ، از دیدنتون خوشحال شدم و بازم معذرت می خوام، به امید دیدار بانــوی چشم آهویی! . 

 

و بدون حرف دیگری راهش را کشید و رفت. 

 

                          ***

 

دخترک با تعجب به راه رفته ی او نگاه کرد و زیر لب دیوانه ای زمزمه کرد. 

تا به حال کسی جرعت نکرده بود به او بگوید چشم آهویی و تنها کسی که به خود این اجازه را داده بود این پسر شنگول بود. 

ضمیر درونش دستانش را به دور خودش قفل کرده بود با لذت به راه رفته ی پسر جوان نگریست و نجوای خوش آواز قلبش نیز شیطنت می کرد و می گفت:

 

_اومــــم چه بر و رویی! چه صدایی! چه زیبا می گفت چشم آهویــی!. 

 

مسخ شده زیر لب گفت: 

 

_ آره چه زیبا می گفت. 

 

ناگهان سرش را با شدت به چپ و راست چرخاند و باز با تأسف گفت: 

 

_ دختره ی خیره سر شرم کن، مردک دیوانه به تمسخر گرفته بودتت حالا تو براش غش و ضعف میری، آخ بمیری دختر یک کشور از دستت راحت بشه. 

 

به ناگاه یادش افتاد که استاد همیشه این زمان در سالن مطالعه هست و او به هیچ وجه از دیر آمدن سر کلاش خوشش نمی آید، پس قرار هست امروز تنبیه حسابی نوش جان کند. 

 

پوفی کشید و آرام بر گونه ی برجسته اش زد.

تصمیم گرفت از جاده تازه تأسیس شده به قصر برگردد تا حس خوشمزگی، فرد دیگری را تحریک نکند که مزاحم او شود. 

وقتی راه جاده را پیدا کرد به قدم هایش سرعت بخشید که ناگهان صدای شیهه ی اسبی را شنید، هول کرده به پشت بوته ای بزرگ و سبز رنگ که پر از توت وحشی بود و کنار درختی کاج قرار داشت پرید. 

صدای چندین پا می آمد که نشانگر دو یا سه اسب بود. 

همان لحظه... 

ویرایش شده توسط pen lady
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سه» 

 

همان لحظه موجودی کوچک و بسیار زشت کنار خود دید،   با ترس و وحشت هر دو دستانش را محکم بر دهانش کوبید تا کسی متوجه او نشود.
ناگهان آن اژدهای کوچک به سمتش آمد و او فشار دستانش را بیشتر کرد و چشمانش را بست.

 

_ هیــــــی عجب زندگی کسل کننده ای ما داریم،  نه پرنسسی ، نه شاهدختی ،  نه دختر شاه پریونــی. 

حواسش به صدای مردانه ی پشت بوته جلب شد ،  صدای دیگری آمد:

_ راست میگی ! کاش یکی از گوگولی های  قصر رو به ما می دادن اما حیف خیلی ناز داشتن اگه دست من بود همونجا...

_صبر کن ببینم. 

فرد دوم با تعجب پرسید:

_چی شد؟ چرا حرفم رو قطع کردی.

مرد با لحنی وحشتناک گفت:

_بو کن. 

نفس عمیقی کشید و زمزمه وار ادامه داد:

_بوی یه پری میاد،  معلومه از اون هاست که زیادی طاقچه بالا میذارن.

دخترک با ترس چشمانش را محکم بست و لب زیرینش را گزید.

اسم خدا را دل صدا زد و از او کمک خواست.

اگر اتفاقی برایش می افتاد بی شک آبروی پدر و برادرش را به تاراج می بردند.

سکوتی ترسناک دقایقی در آنجا حاکم شد که ناگهان آن دو  شروع به خندیدن کردند فرد دوم با لودگی گفت:

_ لعنت بر پدرت، داشتم کم کم باور میکردم بریم بریم که منتظرمونن. 

آن دو با خنده و شوخی از آنها رفتند ، اما او نفسی عمیق و لرزانی کشید.

ناگهان حرکت چیزی را روی پاهایش احساس کرد، با جیغ خفه ای از جا برخواست و شروع به پریدن و تکان دادن خود کرد.
با گله و دلخوری گفت:

_ فقط یه روز از قصر خارج شدم فقط یه روز ! خدایا، سالم برسم به ده فقیر کمک می کنم قوله قول.

شروع به دویدن کرد، بی شک استاد تا کنون رسیده و منتظرش هست.
پوفی کلافه کشید،  امروز هر چی دیوانه بود به پست او می خورد

 

                          ***

 

وارد قصر شد زیر لب گفت: 

_چه گیر میدن این سربازاااا.... 

 

اما با دیدن منظره رو به رویش جمله اش را ناتمام گذاشت.
امروز برای بار دوم بود که اینگونه غافل گیر می شد،  زبانش گیر کرده بود چه کلمه ای را می توانست برای آن همه زیبایی به کار ببرد.

شهرشان تیکه ای از بهشت بود اما اینجا  خود بهشت بود.

 

درختان سر به فلک کشیده  بید و مجنون که به زیبایی در کنار هم قرار گرفته بودند و راه دراز که به پله های مَر مَری می رسید را ساخته بودنند، تمام راه از سنگ فرش های قیمتی پوشیده شده بود.

  پشت درختان دو پل بزرگ قرار داشت که با نرده های شیشه ای که برقش چشم آدم را میزد تزئین شده بود ، حتی کف پل ها نیز شیشه ای بود و کمی قوز داشت.

زیر دو پل رود خانه ای  به عرض پنچ تا شش متر که از ابتدا تا انتهای حیاط قصر ادامه داشت نهفته شده بود که آبش زلال به رنگ آسمان بی کران بود  و ماهی های سرخ رنگ همانند عروس هایی با لباسی قرمز در حال هنرنمایی بودند.

دور و اطراف رود خانه پر از سبزه و چمن های یکدست بود که با هر نسیم به رقص در می آمدند.
در هر گوشه کناری میز های بزرگ سفید که با گل های رز و لاله تزئین شده بود قرار داشت که صندلی های سفید با تراش کاری های طلایی رنگ دورش را احاطه کرده بودند.

بوته های سبز رنگ مانند حصاری دور تا دور حیاط را محاصره کرده بودند و به حالت موجی کوتاه شده بودنند، بوی گل مشامش را پر کرد ، گل های رز که زیر بوته ها قرار داشتند و زیبایی آن حیاط بی انتها و بی نظیر را دوچندان کرده بودنند.

همانطور که از سنگ فرش ها می گذشت با دهن نیمه باز به ندیمه های نسبتاً زیبا که در حیاط پراکنده بودند می نگریست هر کدام از ندیمه ها یا خدمتکارها مشغول تمیز کاری بودنند. زیر لب گفت:

_ پس بگو چرا همه جا چرا اینقدر تمیزه که برق میزنه.

کمی جلوتر رفت که چشمش به کاخ افتاد با ناله گفت:

 

_این دیگه تو مغز من نمی گنجه.

حتی همچنین کاخی در خواب هایش ندیده بود، با وجود اینکه  قصر را چندین و چند بار از دور دیده بود اما از نزدیک بسیار زیبا تر به چشم می آمد.

کاخ به اصطلاح سلطنتی، آسمان خراشی سفید با پنجره های شیشه ای براق بود  که دور پنجره ها نقش و نگار های طلایی رنگ قرار داشت و گل های پیچک همانند موریانه ای دور قصر را احاطه کرده بود به طوری که انگار آن را در آغوش گرفتند.

مشخص بود پادشاه ارادت خاصی به رنگ سفید و طلایی دارد.
چون حتی نرده های آن پله های مَر مَری نیز طلایی بود و تمام نقش و نگار های قصر نیز آغشته به همین رنگ بود.

 

از پله ها بالا رفت اگر دست او بود کفش هایش را از پا خارج می کرد زیرا نمی خواست کوچکترین لکه ای رو پله ها زیبا بی افتد.
وقتی به پشت در های بزرگ کاخ رسید دو سربازی که آنجا ایستاده بودند در ها را باز کردنند زیر لب زمزمه کرد:

 

_ هــی
ما کجا زندگی میکنیم اینها کجا. 

 

چشمش به خدمت کار مسن و تپلی افتاد که همانطور که به سمتش می آمد با دختر لاغر مُردنی و چشم و ابرو مشکی کنار دستش صحبت میکرد:

 

ویرایش شده توسط pen lady
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت چهار»

 

_صد بار بهت گفتم کاراتو درست انجام بده زینت ، من دیگه کاری ندارم خودت باید جواب  شاهدخت رو بدی. 

 

 

دخترک با دست به سرش کوبید و با ناله و صدای جیغ جیغیش گفت: 

 

_ غلط کردم ملیحه بانو یه کاریش کن و چه می دونستم اینطوری میشه.

به خدا شاهدخت منو میکشه. 

 

ملیحه نام پوف عصبی کشید و با حرص به دخترک بغ کرده نگاه کرد، دخترک نیز با چشمانی پر از اشک، معصومانه گفت: 

 

_ ملیحه بــانــــو نوکرتم جان من. 

 

ملیحه با اکراه باشه ای گفت که دخترک از گردنش آویزان شد و بوسه ای آبدار به روی گونه ی چروکیده  اش کاشت و با خنده  اشک هایش را پاک کرد و گفت: 

 

_ بانو تو جون منی ، نفس منی ، خیلی دوستت دارم. 

 

ملیحه لبخندی زد و نظاره گر پسر جوان و رعنای رو به رو اش شد، کمی جلوتر رفت و با لبخندی عمیق گفت: 

 

_جانم پسرم. 

 

محمد نیز لبخندی زد و همانطور که نظاره گر آن دو بود گفت: 

 

_ پسر عمر علیم. 

 

زن آرام بر گونه اش زد و شرمگین لبش را گزید گفت: 

 

_ وای خاک به سرم ، ببخشید نشناختمون. 

بفرمایید بفرمایید از این طرف استاد خوب هستن .... 

 

 

آهی کشید زیر لب نالید: 

 

_چقدر حرف میزنی. 

 

ملیحه با کنجکاوی و چشمان درشتش گفت: 

 

_چیزی گفتی پسرم؟ راستی اسمت چیه؟ آهـــا ایناها رسیدیم الان شاهدخت تشریف میارن ، من باید برم چیزی خواستید به دخترا بگید. 

 

سعی کرد لبخندی مضحکی که روی لبش بود را حفظ کند. 

بعد از رفتن ملیحه بانو پوفی کشید و  وارد سالن مطالعه شد.

سالنی که از ابتدا تا انتها پر از کتاب های درسی و تاریخی بود. 

تاکنون اینقدر  کتاب را یکجا ندیده بود.

 اگر این ها مال او بود الان از خوشی در آسمان ها سیر می کرد اما حیف که این فقط یک خیال خام  بود. 

 

به کنار میز بزرگ مستطیل شکل و قهوه ای رنگ که وسط اتاق بود رفت و روی یکی از صندلی هایی که دور میز بود نشست سطح صندلی با چرمی قرمز رنگ و براق که هنگام نشستن ماتحت آدم را به فضا می فرستاد، پوشیده شده بود. 

 

با لذت به دور و اطرافش نگریست، سالن مطالعه آغشته به رنگ های قرمز و طلایی بود که شکوه و جلال آنجا را بیشتر می کرد. 

با پنجره های بزرگ  سرتاسر سالن حصار کشی شده بود  و با پرده های قرمز به آن زینت داده بودند.

کف آنجا از پارکت های چوبی پوشانده شده بود و آن را به مکانی معنوی تبدیل کرده بود.

نگاهی به خوراکی های دهان آب انداز که به زیبایی روی میز چیده بودنند اند انداخت و با لبخندی حریص گفت: 

 

_ بَــه بَـــــه ، خوب معلومه این ها رو بخوریم بَرتر زاده میشیم. 

 

خوشه ای انگور تر و تازه برداشت و آن را جلویش تکان داد  و گفت: 

 

_ راز زیبایی این اصیل زاده هارو کشف کردم، برم به یوسف و احمد بگم. 

 

چهره ی احمد و یوسف جلوی چشمش شکل گرفت. 

احمد شاگرد عیسی آهنگر بود و یوسف هم به خاطر علاقه اش به نجاری شاگرد عموی زبل دستش شد.  

هر دوی آنها قوی هیکل و ظریف کار اند و به قول معروف چهرِیشان اصل آریاییست. 

 

ولی یوسف به دوازده ماه سال حساسیت داشت به خاطر همین پوستش مدام قرمز می شد، اما موهای بورش  با پوست سفیدش اثری زیبای هنری می ساخت که آن دو تیله قهوه ای چشمانش آن را بی همتا می کرد. 

 احمد نیز به خاطر سر و کار داشتن با آتش سیاه و سوخته بود و  چهره ای مردانه و فوق العاده جذابی داشت.

هم موهایش  مشکی بود و هم چشم هایش، اما آن فک کشیده و بینی رومی اش  او راپبه قاتل دختران تبدیل مرده بود. 

زیباترینشان محمد بود. 

موهای محمد سیاه و لخت بود که همیشه چشم های آبی اش را می پوشاند.

قد بلند و هیکل چهار شانه اش او را همانند مردمان غربی کرده.

و لبان سرخ و گونه های صورتی اش هم  سوژه ی تمسخر احمد و یوسف بود.

او اوایل نوجوانی با هزار خودشیرینی احمد را راضی کرد تا با میانجی گری او شاگرد استاد عیسی شود ولی دو روز بیشتر طاقت نیاورد چون آهنگری را کاری مسخره می دانست او حتی پیش عموی یوسف و سلمان خطاط و لقمان شیرینی پز و.... نیز رفته بود اما به قول استاد علی او به هیچ صراطی مستقیم نیست.  با اصرار بیش از حد پدرش بلاخره شاگرد او شد و توانست نیمچه استادی برای خود شود. 

 

 

                          ***

 

 

شاهدخت  با کمک مریم ندیمه ی مخصوصش، لباس هایش را به تن می کرد و ندیمه اش مریم درمورد کسالت استاد علی و آمدن پسر زیبا رویش برای  او میگفت. 

 

دو ساعت از آمدن پسر استاد گذشته بود و او دیر اماده شده بود، سرش را کج کرد که موهای مشکی بافته شده اش روی شانه اش افتاد و با ناله گفت:  

 

_ مریــــم الان پسرِ استاد میگه منو کاشتن اینجا چیکار کنم. 

 

مریم بی خیال شانه اش را بالا انداخت و همانطور پوشتش ایستاده بود و بند لباسش را می بست گفت: 

 

_ خوب چرا اینقدر دیر آمدین شاهدخت. 

 

شاهدخت به سمتش برگشت و با حرص و چشمانی گشاد شده گفت: 

 

_ گیر چند تا دیوانه افتادم به خاطر همین دیر شد از دیدن چشمه هم بی نسیب شدم. 

 

مریم دستش را رو قلبش گذاشت و با صدای ظریف و دل نشینش گفت: 

 

_هنوز تند میزنه ، به خدا وقتی اونطوری شما خاکی و گلی از پنجره پریدید داخل زهره ترک شدم. 

ویرایش شده توسط pen lady
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت پنج»

 

دخترک یاد چهره وحشت زده مریم که چشمانش گشاد شده بود و با دهان باز خیره ی او بود، وقتی که از پنجره به داخل اتاقش پرید، افتاد.

تک خنده ای کرد و سرش را  جلو برد با لحنی بامزه که ته مایه خنده داشت، گفت: 

 

_ اما من وقتی قیافه ی مچاله شده ی تو رو دیدیم بیشتر ترسیدم خیلی وحشتناک بودی. 

 

خندید و ابرو های بالا رفته ادامه داد: 

 

_ می دونی اون موقعه با خودم گفتم اگه بقیه هم این چهره نهفته ی تو رو می دیدن دیگه تا عمرت نمی تونستی ازدواج کنی. 

 

مریم لبانش را محکم  روی هم فشار ددد و چشمانش از شدت حرص گشاد شد،اما مثل همیشه با لحنی سرشار از خونسردی  گفت: 

 

_ به جای مسخره کردن من بیجاره، برید سر کلاستون تا زیر پای اون یکی بیجاره علف رشد نکرده. 

 

شاهدخت لبخندی زد.

مریم بود دیگر،حتی از عصبانیت در حال انفجار هم باشد با خونسردی،به گونه ای رفتار میکرد تا  طرف مقابلش را از درون بسوزاند.

  مریم  روسری  او  را از داخل کمد لباس هایش خارج کرده و با دقت روی سرش گذاشت و به سمت در اتاق زیبای پرنسس رفت. 

شاهدخت دستی به روی روسری زیبای سبز ابریشمیش که جزوه کمیاب ترین پارچه های آن دوره بود و به زیبایی ملیله و مهره کاری شده بود، کشید و کمی از موهای همرنگ شبش را به بیرون هدایت کرد..... 

 

 در قصر همه ی ندیمه ها و خدمتکاران حجاب خود را به نحو احسنت رعایت می کردند غیر مریم و او. 

البته آنها فقط کمی از موهایشان را نمایان میکردند، می شود گفت از روی شیطنت نوجوانی این کار را انجام می دادند، اما هنگامی که پیش پدر و برادرش می رفت چنان روسری دور خود میپیچید که احساس خفگی می کرد..... 

 

به سمت آینه بزرگ اتاقش رفت و نگاهی به خود کرد و لباس زیبایش که همرنگ روسری اش بود انداخت همه چیز وقف مرادش بود. 

مثل همیشه زیبا و تک بود. 

 

باز صدای مریم در آمد و او با عجله از اتاق خارج شد. 

به سمت سالن مطالعه رفت، همانند دیگر روزها، مغرور و با استوار قدم بر می داشت. 

دخترک لاغر مردنی که زینت نام، با حسرت به او نگاه می کرد نه تنها او بلکه این حس تمام خدمتکاران قصر بود. 

 

وقتی که به پشت در های سالن رسید، سربازی با صدایی رسا حضور او را اعلام کرد. 

حتی در دیدگان آن سرباز نیز حسرت و غمی بزرگ وجود داشت، چه بسا که به دختر آرزو هایش قول داده بود زندگیِ همانند اشراف زاده برایش فراهم کند، اما در توانش نبود تنها کاری که می توانست انجام دهد دیدار های قایمکی و دلداری به او بود ... 

  

وارد سالن تدرس شد که چشمش به پسری افتاد ، با تعجب به او نگریست اما آن پسر بی خیال سرش را روی میز گذاشته بود. 

 

آرام به او نزدیک شد و با دو دلی گفت: 

 

_ استاد، استاد. 

 

پسر کمی در جای خود تکان خورد اما بیدار نشد. 

اینبار با صدایی بلند تر گفت: 

 

_ استاد نمی خوایید بیدار شید. 

 

استاد «ساکت شویی» زمزمه کرد که باعث عصبانیت دخترک شد، دخترک با خشم و لحنی زننده  و بلندی گفت: 

 

_ احیاناً شما برای انجام وظیفه به اینجا نیامدید. 

 

استاد جوان با اخم سرش را بلند کرد تا جوابش را بدهد اما... 

 

 

                        ***

 

 

اخمش از بین رفت و جایش را به تعجب داد. 

باورش نمی شد آن چشمای درشت و کشیده که انبوهی مژه اطرافش را فرا کرده متعلق به شاهدخت هست، لکن این چشماها برایش بیش از حد اشنا بود. 

 

ناگهان یاد دختری که در جنگل بود افتاد، همان بانوی چشم آهویی....

 

شاهدخت نیز با شگفتی به او نگاه می کرد،باور اینکه استادش همان دیوانه ی درون جنگل هست برایش سخت بود. 

سریع بدون گفتن سخنی با اخم رو به روی محمد نشست... 

 

محمد متوجه شد که او مایل نیست آن موضوع را کنکاش کند کمی مکث کرد و بعد با صدای بلندی گفت: 

_ سلام من پسر استاد علی هستم، متأسفانه پدرم مدتی به خاطر بیماریشان نمی توانند سر جلسات حضور پیدا کنند و من در این مدت به جای ایشون به شما در تدریس کمک می کنم. 

 

شاهدخت با سخره نگاهی به سر پایین افتاده اش کرد، پوزخندی زد و زیر لب گفت: 

 

_ تو جنگل خوب چشم چرونی می کردی الان این سر به زیری رو چی برداشت کنم؟ 

 

محمد سرش را بالا اورد با تعجب به او نگریست و گفت: 

 

_ ببخشید! نشنیدم میشه بلند تر صحبت کنید. 

 

شاهدخت سری تکان داد و با اکراه گفت: 

 

_ گفتم بله اطلاع دارم، بهتره هر چه زودتر شروع کنیم در ضمن به خاطر تأخیرم عذر می خوام . 

 

با طعنه و تندی افزود: 

 

_ راستش یک معلول برایم مزاحمت ایجاد کرده بود برای همین نتونستم به موقع سر جلسه حاضر شوم. 

 

محمد از پسوندی که آن دخترک مغرور به او چسبانده بود به شدت گرفته و ناراحت شد. 

اخم هایش را درهم کشید و سعی کرد مثل استاد علی در این مواقع سکوت را پیشه کند و خونسردی خود را حفظ کند.

شاگر جزوء خانواده سلطنتی نبود جوابش را به گونه ای می داد که از شرمساری نتواند سرش را بلند کند. 

 

نفسی عمیق کشید و با لحنی مرموز  گفت: 

 

_ بله پس شروع کنیم. 

 

در اتمام سخنش از جای برخواست و به سمت قفسه ی کتاب ها که به زیبایی پشت سر هم چیده بود رفت، ابتدا از قفسه ی اول دو کتاب برداشت و از قفسه ی دوم کتابی دیگر و بعد به سمت شاهدخت که با تعجب به او نگاه می کرد رفت و با جدیت گفت: 

 

ویرایش شده توسط pen lady
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت شش»

 

_ قبل از رفتم همه ی مطالب و تک به تک موضوعات این کتاب ها رو ازتون می پرسم ، تا شما نگاهی به این ها بکنید من بقیه کتاب ها رو میارم. 

 

و بدون گفتن حرف اضافه ای رویش را برگرداند و با لبخند خبیثی به سمت کتاب خانه رفت. 

شاهدخت با حرص و عصبانیت اخمی کرد می دانست که او قصد انتقام دارد و واضح اعلام جنگ کرده است.

گلویی صاف کرد و با اعتماد به نفس اولین کتاب را جلویش قرار داد .... 

 

 

محمد آخرین سؤال را پرسید و باز دخترک سلطنتی به درستی پاسخ سوالش را داد. 

سخترین سوالات را از او پرسیده بود و او با کمال خونسردی جوابش را می داد تیزهوش اش   برای محمد قابل تحسین بود. 

 

استاد با جدیت نگاهی به چشمان او کرد و با بی خیالی گفت: 

 

_خوب فردا درس جدید داده میشه. 

 

شاهدخت با  تعجب و کلافکی به او نگریست و گفت: 

 

_ باشه اما استاد به این صورت درس نمی داد.

به نظرتون بهتر نیست فردا رو استراحت بدید. 

 

اخم میان ابروهای، چشم آهویی نظرش را جلب کرد. 

فهمید که تنبیه اش کار ساز بوده است، این بار با لبخند و لحنی موذی گفت : 

 

_ درسته اما او پدرمه نه من، پس بهتره تا آخر این ماه همکاری کنید اما مطمئن باشید در آینده از من تشکر خواهی کرد. 

 لبان شاهدخت مچاله شد و اخمش غلیظ تر شد، اما محمد با دهانی نیمه باز غرق در چهره ی معصومش که همانند خردسالی شده بود،شد.

مگر یه آدم  چقدر می تواند زیبا باشد.

شاهدخت وقتی او را خیره ی خود دید پوزخندی زد و گفت: 

 

_اگر دید زدنتون تموم شد بفرمائید برید. 

 

به ناگاه  نگاه محمد  سرد شد.

اختیارش را در مقابل آن بچه از دست داده بود. 

اخمی کرد از دست خود عصبانی بود.  گفت: 

 

_اگر نمی گفتید هم می رفتم. 

 

از جایش برخواست و بدون گفتن سخنی از سالن خارج شد.

 

 

                           ***

 

                   

مریم روسری اش را از سرش برداشت، و آن را بر روی تخت سفید که زیر دست نجار های ماهر تراش کاری شده بود، گذاشت. 

به پشت شاهدخت که روی صندلی روبه روی میز نسبتاً کوچکی نشسته بود، ایستاد. 

آینه ای بزرگ روی میز بود که شاهدخت خود را دورنش نگاه می کرد، او زیبا بود، بسیار زیبا بود و به خاطر همین بود که پدرش اجازه نمی داد زیاد از قصر خارج شود به قول برادرش احمد «مگر می شود چشمان آهویی او را ببینی و به گناه آلوده نشی» 

از قد و قواره اش راضی بود ظریف و خواستنی.

پوستش هم که همرنگ برف بود چنان سفید که هر لباسی با هر رنگی می پوشید همانند فرشته ها می شد.

اگر به پدر و برادرش بود که او را قفل و زنجیر می کردنند. 

برای همین مجبور بود یواشکی به بیرون قصر برود... 

 

مریم شانه ای که روی میز بود را برداشت و مشغول شانه کردن گیسو های سیاهِ زیبا روی قصر شد و همان طور که با ذوق این طرف و آن طرف می پرید گفت: 

 

_وای دیدین چه زیبا بود مثل شاهزاده های غربی. 

 

شاهدخت با ابروان بالا رفته و تعجب خنده ای کوتاه کرد و گفت: 

 

_مشخصه که دلتو بد جوری برده مریم، اما جدا از این موضوع، تو شاهزاده های غربی رو از کجا دیدی؟

 

مریم لب زیرینش را به دندان گرفت و مثلاً با پشیمانی سرش را کج کرد و  گفت: 

 

_شیطنت نوجوانی، ولی یکی از دخترا خیلی از پسر استاد تعریف می کرد، اما شنیدن کی بود مانند دیدن. 

وقتی از دور دیدمش هنگ کردم او واقعاً خواستنیه. 

 

شاهدخت دهن کجی کرد.

بینی اش را جمع کرد و گفت: 

 

_نه اصلاً، کجا اینقدر که تو بزرگش کردی زیبا بود.

 خیلی ساده و صد البته رو اعصاب بود. 

چند ساعتی که اینجا بود مجبورم کرد پنج کتاب رو بخونم خوبه قبلاً استاد این پنج کتاب رو درس داده بود و بلد بودم، وگرنه با اون اخلاق گندش دمار از روزگارم در می آورد. 

 

مریم خنده شیرینی کرد و آب دهانش را با سر و صدا قورت داد و گفت: 

 

_ می بینید چه جذبه ای داره، بقیه خدمتکارا هم دارن در موردش صحبت می کنن.

عجب چشمایی داشت وقتی نگاه می کرد آب از لب و لوچه ی ادم می ریخت . 

 

شاهدخت سری از تأسف تکان داد و از جایش بلند شد و بعد از درست کردن روسری اش همراه مریم از اتاق خارج شد. 

 

           

                          ***

 

 

 ناراحتی اش حد نداشت.

رسماً او را از قصر بیرون انداخته بود. 

در طی راه برای دلداریش مدام می گفت: 

 

_دیگر به او رو نمی دم، نشونش می دم محمد که می گن یعنی چه. 

 

سنگ کوچکی که جلوی پایش بود را به جلو پرتاب کرد که همان لحظه یوسف را از دور دید.

 آهی کشید این را دیگر کجای دلش می گذاشت. 

یوسف با دیدن محمد لبخندی زد و به سمتش دوید.

 وقتی به او رسید با لودگی گفت: 

 

_سلام ببخشید شما کی هستید؟ راه گم کردید؟ اِوا نکنه استاد سلطنتی هستید، وای محمد رفتی قصر آمدی کلاً رنگ و روی تازه گرفتی احساس میکنم خیلی خوش چهره شدی. 

 

محمد با بی حوصلگی گفت: 

 

_والا خیلی خوش مزه ای. 

 

یوسف که متوجه دگرگونی حال او شده بود با مهربانی گفت: 

 

_چی شده رفیق خیلی گرفته به نظر میرسی.  

ویرایش شده توسط pen lady
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هفت»

 

با لبخند مصنوعی گفت: 

 

_چیزی نیست فقط از خستگی زیاده، میدونی سر و گله زدن با یک بچه لوس و ننر خیلی سخته. 

 

یوسف خنده ای بلند کرد و گفت:

_دیونه شدی، می دونی اگه پادشاه بفهمه پوستتو میکنه. 

 

محمد نگاهی به چهری متعجب آغشته به خنده او کرد و گفت: 

 

_یوسف واقعاً خسته ام این پادشاه با شعور ما هم با این همه ثروت یه کالاسه طلایی یا یک اسب سفیدی یا حداقل یک الاغی دنبالمون نفرستاد تا این همه راه برای آموزش تحفه اش نرم. 

 

یوسف با چهره ای متفکر  دستی بر شانه او زد و گفت: 

 

_عجب! میدونستی خیلی پرویی، اولاً از اینجا تا قصر راه آنچنانی نیست، دوماً تازه یه امروز رفتی اینقدر طلب کاری پدرت که تقریباً سی ساله میره و میاد اما هیچوقت شکایت نکرد. 

 

محمد خمیازه ای کشید و گفت: 

 

_پسر تو کار و زندگی نداری همش بیرون علافی. 

 

یوسف با تاسف «عقده ای» زمزمه کرد و دستش را محکم بر شانه ی او کوبید و با گفتن خداحافظ از آنجا دور شد، محمد نیز راه خانه را پیش گرفت. 

 

 

                           ***

 

شاهدخت با بی حوصلگی رو به مریم گفت: 

 

_ وای دختر! کلافه ام کردی، اصلاً می خوای فردا اومد بهش بگم ازت خواستگاری کنه؟

 

مریم خجالت زده سرش را پایین آورد، اما نتوانست لبخند مضحکی که از فکر خواستگاری پسر استاد به روی لبش نقش بسته بود را پنهان کند. 

شاهدخت که نظاره کرد حالتش بود لبخندی زد و به سمت اتاق مخصوص پادشاه رفت.

 بعد اعلام حضورش توسط سربازی که آنجا بود، وارد اتاق پدرش شد. 

اما هنگام ورود چشمش به برادرش افتاد، چشمانش ستاره باران شد و در قلبش عروسی بر پا شد ، اما بی توجه به او به سمت پدرش که روی تختش نشسته بود و به پالشت تکیه داده بود رفت، این روز ها کمی مریض احوال شده بود و بیشتر در اتاقش به سر می برد. 

بوسه به روی دستان پدرش زد و گفت: 

 

_ قربونتون برم من! حالتون چطوره؟ 

 

پدر لبخندی زد و گفت: 

 

_ تو رو دیدم خیلی خوب شدم، کلاس امروز چطور بود؟ 

 

با لبخندی ساختگی گفت: 

 

_ خوب بود، راستش از روز اولی که آمدن اندازه ده روز درس دادن. 

 

پادشاه دستی بر سرش کشید و با شیطنت گفت: 

 

_ خوب کردن می دونستی خیلی تنبل و لوس شدی؟. 

 

شاهدخت با صدایی جیغ مانند و چشمان گرد شده  گفت: 

 

_ پدر تو منو به اون فروختی؟ 

 

پادشاه خندید و بوسه ای روی سر دخترک کاشت. 

 

که احمد با گله و اعتراض گفت: 

 

_ انگار نه انگار برادری هم اینجا هست، شما الان به زبون بی زبونی به من گفتید، برم همونجا که بودم. 

 

شاهدخت نگاهی به برادرش کرد...

 

 وقتی که پادشاه با ملیحه شاهدخت کشور همسایه ازدواج کرد صاحب پسری به اسم احمد شد، اما بعد احمد دیگر حامله نشد. 

خیلی ها پیشنهاد دادند پادشاه باری دیگر ازدواج کند اما مگر میشد از ملیحه زیبا رخ دل کَند. 

ولی بعد از پانزده نذر و نیاز بلاخره خبر بادار شدن ملکه غلغله بر پا کرد. 

اما شانس با او یار نبود چون بعد به دنیا آمدن کودک چشمانش را برای همیشه بست. 

کودک توسط دایه اش زینب که از قضا مادر مریم بود بزرگ شد اما زینب هم زیاد با او نماند و از دنیا رفت. 

آنجا بود که محبت پادشاه و احمد به ته تغاری خانواده بیشتر شد..... 

 

احمد نگاهی سرشار از شیطنت به او انداخت و گفت: 

 

_ تا کی میخوای نگاهم کنی؟ 

 

از جا برخواست و خود را در آغوش گرم برادرش جای داد. 

او را به خود فشرد تا از دلتنگی اش بکاهد

همانطور که به احمد چسبیده بود گفت: 

 

_ بی سر و صدا میای و میری. 

 

احمد دهانش را به سمت گوش او برد  زمزمه وار گفت: 

 

_ راستش پدر از آمدنم زیاد راضی نیست، میگه باید به بقیه روستاها و شهر ها هم سر می زدم ولی، من بیشتر از این طاقت دوری از فرشته کوچولومو نداشتم. 

 

شاهدخت که انگار یاد چیزی افتاد، از او جدا شد و با آب و تاب گفت گفت: 

 

_ اینقدر برات حرف دارم. 

راستی می دونی استاد علی مریض شده. 

ویرایش شده توسط pen lady
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هشت»

 

احمد با افتخار نگاهش کرد و گفت: 

 

_ پس جاسوس خوبی تو قصر گذاشتم. 

 

و بعد با نگرانی آشکاری  پرسید:

 

_ استاد چرا مریض شده؟

پس تو، توی این مدت درس نمی خوندی. 

 

چشم غره ای به برادرش رفت و گفت: 

 

_ از حال استاد خبر ندارم، در ضمن پسرش میاد به من درس میده... 

 

 

                              ***

 

 

به خانه رسید، سریع پیش پدرش رفت و او را بوسه باران کرد و بعد از احوال پرسی و بازجویی استاد، شروع به آشپزی کرد. 

اکنون قدر سمیه را می دانست حق داشت موقع ازدواج گریه کند، مگر محمد می توانست از عهده ی خانه بر بیاید؟ 

نگاهی به سوپ بد رنگش کرد و گفت: 

 

_ فکر کنم آماده شدی. 

تو به جون کسی که اختراعت کرد مسموممون نکن. 

 

سفره را پهن کرد و آن را با سبزی، ماست و نان زینت داد. 

استاد همانطور که خریدانه نگاهش می کرد  گفت: 

 

_ سفره چیدنت که عالیه،کد بانویی برای خودت هستی.

 باید به فکر شوهر برات باشم. 

 

محمد خنده کرد و گفت: 

 

_ تو رو خدا سریع تر دست به کار شو، من شوهر می خوام. 

 

استاد سریع از تأسف تکان داد و لبخندی زد. 

محمد کاسه سوپ را به دست گرفت و یک قاشق از آن را نزدیک دهان پدر برد. 

 

استاد آهی کشید و با ناراحتی گفت: 

 

_ بد دردیه چلاقی. 

 

دهانش را باز کرد و اولین قاشق را خورد، اما از طعم بد سوپ سورتش جمع شد. 

به زور آن مایع آبکی تلخ را قورت داد و گفت: 

 

_ این چه کوفتی بود. 

پشیمون شدم شوهرت بدم روز اول طلاقت میده. 

 

محمد خندید و با لحنی  مظلومانه گفت: 

 

_ بابا تو نمی خوای زن بگیری؟ 

 

استاد از تغییر سخن ناگهانی محمد تعجب کرد، ابروانش را بالا داد و با تعجب گفت: 

 

_چرا می خوای به من زن بدی. 

نکنه از من خسته شدی؟ 

 

محمد عمیق به پدر عزیزش نگریست و با عشق  لب باز کرد : 

 

 

_من اگه صد سال ازتون نگه داری کنم خسته نمی شم. 

شما جاتون تو تخم چشمامه. 

 

 

و بعد با صدایی کلفت شده و اخمی غلیظ ادامه داد: 

 

 

_ اما میدونید خوبیت نداره مرد خانه داری کنه، کلاً وجه اش خراب میشه، در ضمن سیمای خانه به وجود زن توی خونه هست. 

 

استاد سری تکان داد و با لبخندی مرموز گفت: 

 

_ پس چرا تو ازدواج نمی کنی از من که سنی گذشته. 

 

محمد با حالتی بامزه به او نگاه کرد و  گفت: 

 

_ واقعا پدر جان! شما می خواید من رو تو چاه مار دوسر بندازید. 

 

استاد با صدای بلندی خندید و« پدر سوخته ای» زمزمه کرد. 

 

حیف که نمی توانست محکم در آغوشش بگیر و چندین بوسه روی موهای سیه اش بکارد. 

 

 بعد مرگ لیلا تنها دلخوشی اش دو دردانه اش هستند، وگرنه او نیز با مرگ لیلا نابود می شد..... 

 

 

محمد بعد خوردن غذا و کمی خوش و بش با پدرش، چراغ ها را خاموش کرد و به اتاقش پناه برد. 

سریع رختخوابش را پهن کرد و با خستگی  خود را به روی آن انداخت. 

ویرایش شده توسط pen lady
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت نه» 

 


بسم ا...  زیر لب گفت و چشمانش را بست، که ناخداگاه چهره ی متعجب شاهدخت که کمی به لبانش فاصله داده بود و با چشمانی درشت به او می نگریست جلویش ظاهر شد.
لبخندی زد، پری چهره ی قصر چه زیبا بود.
غلتی زد و اینبار شاهدخت را با لبانی غنچه شده به هنگام شکایت کردن، تصور کرد.

حیف که اسمش را نمی دانست، یعنی چه اسمی برازنده ی آن حوری بود.
ناگهان چشمانش را باز کرد و سر جایش نشست، کمی به دیوار رو به رو اش نگاه کرد و بعد زیر لب گفت:

_ خاک بر سرت کنم من!
کجای اون بد اخلاق خود شیفته زیبا بود.
خجالت نمیکشی به نا محرم فکر میکنی پسره ی.... استغفرالله. 


 

                              ***   
                   


 

روز خوبی را با برادرش گذرانده بود.
پر از شادی و خنده، روی تختش نشست و آهی کشید.
تازه یادش افتاده بود که تداریسی که استاد گفته بود را مرور نکرده بود، شاید به قول پادشاه واقعا تنبل شده بود.
مطمئن بود آن پسر دیوانه به راحتی از این موضوع نخواهد گذشت مخصوصاً به خاطر بد رفتاری که امروز با او کرد.

از جایش برخواست و به سمت پنجره ی اتاقش رفت که به روی باغ رویایی شان باز می شد.
 باغشان پر از درخت سیب بود که همانند سربازان جنگلی کنار هم قرار گرفته بودند و بینشان با سنگ مرمر هزارتویی ساخته بودند.

پشت باغ، جنگلی اسرار آمیز بود که هر روز مکان هایی جالب و رویایی درونش کشف میشد و در قلبش چشمه افسانه ای نهفته بود.
مریم آن را دیده بود و هر بار از زیبایی آنجا می گفت و انگیزه اش برای دیدن چشمه بیشتر می کرد.
خیلی سعی کرده بود آن چشمه را ببیند، اما هر بار تیرش به سنگ میخورد.
آنقدر که به چشمه فکر کرد که نفهمید کی کنار پنچره خوابش برد.


 

                                ***
                         

 

با صدای اذان از خواب بیدار شد کمی غلت زد، ولی خواب از سرش پریده بود.
از جای برخواست و به بیرون رفت، هوا گرگ و میش بود و هنوز خورشید طلوع نکرده بود.

سطل آبی که کنار چاه وسط حیاطشان بود را برداشت و به درون چاه فرستاد و مقداری آب برداشت، سر و صورتش را شست و وضو گرفت.

همان بیرون جانمازی پهن کرد و نمازش را خواند.
بعد از نماز به خانه برگشت و سفره را کنار پدرش که خسته و کوفته بود پهن کرد.
صبحانه خود را خورد و صبحانه پدرش را هم به او داد.
چهره ی استاد خیلی گرفته بود و قطرات عرق روی پیشانی اش خو نمایی می کردند.

آرام گفت:

_ پدر، حالت خوبه؟

استاد برای اینکه او را ناراحت نکند لبخندی زد و خوبمی زمزمه کرد.
 

او پدرش را بهتر از هر کسی میشناست اگر خدایی نکرده تیر هم می خورد به روی خودش نمی آورد تا مبادا او و سمیه ناراحت شوند.

شاید بهتر بود امروز بعد از جلسه اش با شاهدخت، رضا که دوست صمیمی استاد و از قضا طبیب هم بود را با خود به خانه بیاورد.
تنها او بود که می توانست از زیر زبان استاد حرف بکشد.

ناسلامتی رفیق ناب استاد بود و با پدرش و استاد حمزه دورانی با هم داشتند.

البته استاد حمزه نیز هم دوره ی آنها بود  که اکنون سر به بیابان و جنگل  زده است. 



 

                              ***


 

با کوفتگی از خواب بیدار شد، دستانش را به دو طرف کشید تا شاید خستگی از تنش خارج شود اما از درد آخی گفت.
درد کمر و گردنش خیلی اذیتش می کرد.
از جایش با کرختگی برخواست و همانطور که گردنش را ماساژ می داد، گفت:

_ حقته تا تو باشی نشسته نخوابی. 

همان لحظه مریم با عجله وارد اتاق شد و بدون اینکه به شاهدخت اجازه گفتن حرفی را بدهد، گفت:

_ وای شاهدخت خواب موندید! استاد اومدن منتظرتونن. 

ویرایش شده توسط pen lady
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت ده»

 

اخمی کرد و بلند غرید: 

 

_ مگه این آدم چه ساعتی از خواب بیداره که الان اینجاست.

اصلا می خوابه؟

 

مریم با استرس شانه هایش را بالا انداخت و به سمت کمد لباس شاهدوخت دوید. 

دیروز که دیر سر کلاس رفته بود و امروز هم او زودتر آمده است خدا روز های دیگر را به خیر کند.... 

 

 

آب دهانش را قورت داد و سعی کرد  هر چی که به ذهنش می رسد بنویسد.

اما دستش می لرزید، استاد همانند ازرائیل بالای سرش ایستاده بود و تمرکز او را خراب میکرد نگاهی به برگه ی کاغذ زیر دستش کرد، فقط دو سوال را پاسخ داده بود. 

استاد جوان دستش را پشت صندلی و دست دیگرش را روی میز گذاشت، کمی به جلو خم شد و با اخم نظاره گر پاسخ های شاهدخت شد. 

دخترک سلطنتی خیلی معذب بود کمی خود را به طرف مخالف استاد کشید و دستی به پشت گردنش کشید،باری دیگر آب دهانش را قورت داد. 

ناگهان استاد صاف ایستاد و به سمت صندلی رو به روی رفت و در همان حال گفت: 

 

_ وقتتون تمام شد، لطفاً برگه رو بدید. 

 

 

با دو انگشت برگه اش را به سمت او حرکت داد. 

صدای مغزش در آمد:

_ اگه یه خورده درس می خوندی الان اینقدر منو شکنجه نمی دادی.

اگر زدت هم حق داره.

 

استاد برگه را برداشت و با اخم نگاهی به آن انداخت.  

اما یکدفعه صدای بلندش تن شاهدخت را لرزاند: 

 

_ از ده سوال فقط دو تاش رو جواب دادین که اون ها هم اشتباهه. 

مگه دیروز مطالعه نکردین، من چند بار این ها رو براتون توضیح دادم. 

 

سرش را پایین انداخت، چشم هایش را بست و با مشت کردن دستانش سعی داشت لرزش خود را کم کند. 

استاد کتابی که کنارش،روی میز بود را برداشت و محکم آن را رو به روی او روی میز کوبید و با همان ولوم صدا ادامه داد: 

 

_ سریع باشید تمام کتاب رو از اول مطالعه کنید دوباره ازتون امتحان میگیرم.

محض رضای خدا از عقلتون استفاده کنید.

 

لبانش لرزید و اشک کاسه ی چشمانش را پر کرد. 

تاکنون هیچ بنی بشری با او اینگونه سخن نگفته بود. 

قطره اشکی از گوشه چشمش چکید که سریع پاکش کرد، مگر چکار کرده بود. 

به خدا اگر به پدر و برادرش می گفت الان آن پسر گستاخ و پررو بالای دار بود. 

ولی نمی خواست همانند آدم های ضعیف  و لوس باشد. 

استاد نگاهی به چهره ی معصومش کرد و آرام  گفت: 

 

_ برای امروز کافیه، مشخصه خیلی خسته اید که تمرکز ندارید. 

ولی برای فردا تمرین کنید تا به مشکل بر نخورید، در ضمن سختگیری من به نفع شماست. 

 

و بدون گفتن سخنی دیگر، از سالن مطالعه خارج شد. 

نفسی عمیق و لرزانی کشید و با هق هق زیر لب گفت: 

 

_ می مُردی عذر خواهی کنی. 

 

همان لحظه مریم با نگرانی پیش او آمد.

با دیدن اشک های شاهدوخت، هینی گفت و بر گونه اش کوبید.

به سمش دوید و اشک هایش را پاک کرد و در همان حال گفت: 

 

_ شاهدخت حالتون خوبه، از بیرون داد و فریاد های استادتون رو شنیدم خیلی نگران شدم. 

استادتون هم با اخم و تخم رفتن از اینجا. 

 

اشک هایش دوباره چکید و جای قبلی ها را پر کرد، سرش را بلند کرد و با عصبانیت گفت: 

 

_ دلم میخواد بکشمش. 

 

مریم با تعجب «چرایی» زمزمه کرد که او قضیه را برایش تعریف کرد. 

 

مریم با ذوق به گونه ای که حرص شاهدخت را در بیاورد گفت: 

 

_ وای می بینید چه جذبه ای داره. 

 

اخمی کرد اصلاً دوست نداشت مریم اینقدر برای او ذوق کند، برای همین با لحنی تهدید آمیز گفت: 

 

_مریـــــم میدم تا می خوری بزننت. 

اینقدر جلوی من جذبه جذبه نکن، وگرنه عصبانیتم رو سر تو خالی میکنم. 

 

مریم لبش را گزید و ساکت شد. 

اما گوشه چشمانش  از خنده جمع شده بود. 

دخترک از جای برخواست و به مریم گفت: 

 

_ من می خوام با احمد به باغ برم تو هم میای؟. 

 

  مریم آرام «نه» ای زمزمه کرد که شاهدخت از سالن خارج شد. 

با رفتن شاهدخت نفسی عمیق کشید، هنوز بوی عطر محمد درون سالن مطالعه در حال وزش بود، شاید هم او توهم زده بود. 

به راستی که خیلی شیفته اش شده، در نوجوانی بود و سنی حساس، تا پسری می دید عاشق پیشه اش می شد.

 به قول شاهدخت قلبش حرمسرایی بود برای خودش. 

با چشمانی بسته لبخندی زد.

 فاطمه دختر عموی محمد خیلی از او تعریف می کرد از مهربان بودنش، از مرد بودنش، از حامی بودتش البته شوخ طبعی اش هم جای خود دارد. 

خلاصه از آن مرد هایی بود که تمام دختران خواستارش بودند. 

ناگهان با صدای شاهدخت به خود آمد: 

 

؛  مریم تو باز رفتی هپروت، دختر؟ 

چرا هر چی صدات میکنم جواب نمی دی؟ 

 

با گونه های گلگون شده «ببخشید» گفت و دنبال شاهدخت را افتاد. 

 

 

                           ***

 

 

گلد محکمی به سنگ جلوی پایش زد که از دیدش محو شد، امروز هم مثل دیروز گند زده بود. 

اما تقصیر او که نبود، تقصیر آن دخترک خوش سیمای اصیل زاده بود. 

وقتی که با تیپ و قیافه وارد سالن تدریس شد باید فکر اینجایش را هم می کرد. 

اصلاً چرا امروز اینقدر سرخاب سفیداب مالیده بود، 

یا چرا همیشه برعکس دیگر دختران قصری چتری هایش را نمایان میکرد، 

مگر آن همه مرد نامحرم را نمی دید.

ویرایش شده توسط pen lady
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت یازده» 

 

 

اما جالب هارمونی زیبایی بود که به خاطر پوست سفید و لباس آبی کاربونی اش ایجاد شده بود. 

با دیدنش لذتی در رگ های تنش جریان گرفت. 

اما او از آن حس شیرین خوشش نیامد، چه معنی داشت که او با دیدن دختری همچنین حسی داشته باشد، ولی با این حال باز گند زده بود مثل همیشه. 

با خود گفت: 

_ پدر باید به دست پرورده اش افتخار کنه که همیشه در حال خراب کاریه....

 

 

                           ***

 

شاهدخت همراه برادرش وارد قصر شد.

 از اسب سفید و زیبایش پایین آمد و با نوازش یال و سرش از او به خاطر همرایش در این مسیر طولانی تشکر کرد.

 احمد نیز از اسب سیاه و چابکش که به تاریکی مشهور بود، جدا شد و به سمت خواهرکش رفت.

با مهربانی نگاهی به آن دخترک  ذوق زده که پانزده سال  از او کوچکتر بود کرد و گفت: 

 

_گلرخم، چطور بود؟

 

گلرخ در آغوش برادرش پرید و او سخت به خود فشرد و همانطور با خنده و ورجه ورجه گفت: 

_احمد خیلی خوش گذشت، قول بده از این به بعد رفتی به باغ من رو هم ببری. 

 

احمد تمسمی کرد واز خواهرش فاصله گرفت، کمرش را خم کرد و با لودگی گفت: 

 

_ علاحضرت شما فقط امر کن. 

 

گلرخ خنده ای نمکین کرد و با شیطنت ابرویی بالا انداخت و گفت: 

 

_ شبت پر از حوری شاهزاده. 

 

احمد با صدای بلندی خندید و« شیطونی» نثار گلرخ کرد... 

وارد اتاقش شد و نگاهی به سر تاسر آن انداخت. 

اتاقی بزرگ که به رنگ طلایی آغشته شده بود. 

رنگ طلایی را خیلی دوست داشت. 

شاید چون رنگ چشمان مریم بود یا رنگ موهای زینب مادر مریم، پادشاه نیز به خاطر او سرتاسر قصر را غرق در رنگ طلایی کرده بود. 

سمت چپش کمدهای لباسش قرار داشت که روز به روز به لباسی نو و زیبا به آن اضافه می شد. 

به سمت تختش که در حصاری توری به رنگ صورتی قرار داشت حرکت کرد که چشمش به چند کتابی که روی تخت بود افتاد. 

یادش افتاد که فردا استاد جوانش از او امتحان می گیرد. 

روی تخت نشست و کتاب ها را به دست گرفت، لابد کار مریم هست. 

مریم دوست صمیمی اش هست، همانند خواهری که هیچ چیز برایش کم نمی گذاشت. 

از همان ابتدا شیفته ی چشمان عسلی رنگش شد، دختری ساده و مهربان با موهای همرنگ چشم هایش که بسیار دلبری می کرد. 

او همیشه با کوچکترین حرکاتش خاص بودنش را نشان می داد. 

مثلاً با گذاشتن کتاب ها روی تختش، مشخص بود می خواست یاد اوری کند، که فردا باید آماده ی یک جنگ دیگر باشد. 

 

اما چند وقتی بود که رفتار مریم عوض شده بود. 

ناگهان یاد تیپش افتاد. 

امروز خیلی به خود رسیده بود. 

لباس طلایی اش او را بی شباهت با حوری ها نکرده بود و سرمه ای که به چشمان کشیده اش زده بود دل هر پسری را می لرزاند. 

با شک و تردید گفت: 

 

_ شاید استاد هم نتونسته بود از اون همه زیبایی بگذره و حتماً یه کاری کرده بود که مریم وقتی اومد توی سالن لبخند می زد. 

 

پوفی کشید و چشمانش را بست.

اصلاً به او چه ربطی دارد؟

هر کاری می خواهند بکنند. 

اما یکدفعه یاد حالت استادش وقتی که یک دست روی میز و دست دیگرش را پشت صندلی اش گذاشته بود افتاد. 

دمای بدنش بالا رفت و لبخندی به روی لبانش غنچه زد. 

نفسی عیمق کشید که احساس کرد بوی عطر استاد بد عنق و زیبایش، بینی اش را قلقلک داد. 

ناگهان چشمانش را باز کرد و با غرور زیر لب گفت: 

 

_ وای، باید به حال تو زار زد دختر. 

تو جایگاه خودتو نگاه کن بعد به جایگاه اون! 

این پسر گند اخلاق یک صدم مقام تو رو نداره، بعد تو داری به عطر ارزان قیمتش فکر میکنی. 

دوباره چشمانش را بست و سعی کرد بخوابد که باری دیگر بوی عطر محمد مشامش را پر کرد. 

با دو دستش محکم بینی اش را گرفت، اما بعد از چند دقیقه سریع دستش را برداشت و شروع به نفس زدن کرد 

 

                           ***

 

محمد وارد قصر شد و گفت: 

 

_ امروز رو هم ان شاالـلّـه با این اخلاق خوبم خاطر انگیز میکنم.

برایش جالب بود، که همه به او احترام میگذارند و او را دوست دارند مخصوصاً ملیحه بانو که مدام احوال پدرش را می پرسید. 

شاید عاشق پدر جذابش شده بود.

 

پدری که چشمان آبی اش دل ها را فتح می کرد و موهای سپید و لختش به جذبه اش می افزود. 

اما بی شک این احترام به خاطر پدرش هست، زیرا استاد علی آنچنان پیش پادشاه و اهالی قصر عزیز بود که حتی پادشاه اصرار میکرد او ساکن قصر شود. 

اما مرغ استاد علی یک پا داشت و او با کمال احترام درخواست پادشاه را رد کرد. 

الکی که نبود پدرش اینقدر جذاب بود که اگه به قصر می آمد، همه   او خواستگاری می کردند. 

محمد نسخه جوان شده ی استاد علی بود که دختران برایش جان میدادند. 

به سمت سالن تدریش رفت. 

وقتی که به مقصدش رسید، چشمش به دختری که سعی در پنهان دستان لرزان و عرق کرده اش داشت، افتاد. 

 

اخمی کرد، او را در این مدت همرا شاهدخت دیده بود، لابد ندیمه ی مخصوصش هست. 

دخترک با سری افتاده نگاهی با آن چشمان جادویی اش  به او کرد.

ولی وقتی که متوجه نگاه او شد، سرش را بیشتر در یقه اش فرو برد. 

بی تفاوت به وارد سالن شد و گفت: 

 

 

_ حتماً الان باید دو ساعت منتظر شاهدخت باشم. 

 

 

اما در کمال تعجب شاهدخت را آنجا دید. 

 

لبخند محوی به روی لبانش نقش بست، پس بلاخره بعد از دو روز تأخیر، سر ساعت حاضر شد. 

 

 

ویرایش شده توسط pen lady
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت دوازده» 

 

                                      ***

 

_ آفرین کاملاً درست بود اگر همیشه با حوصله و دقت درس بخونید و درست جواب بدید، به بهترین نحو می تونیم این یک ماه رو تموم کنیم. 

 

انگار معده اش پر از شهد و عسل شده اما جالب بود که دلش را نمی زد. 

چشمانش برق زد و سعی در پنهان کردن لبخندش داشت، بلاخره بعد از دو روز توانستند با هم کنار بیایند. 

ذوقش را سرکوب کرد و  گفت: 

 

_ بله می تونیم، اما! اگه بی دلیل داد و بیداد نکنید. 

 

استاد با حیرت ابروانش را بالا انداخت و لبخندی زیبا زد و گفت: 

 

_ من الکی داد و بیداد می کنم؟.

 

محو لبخند استادش شد. 

اصلاً چه معنی دارد یک مرد اینگونه زیبا لبخند بزند.  

چه معنی داشت او اینقدر زیبا باشد.

مسخ شده زمزمه کرد: 

 

_ کاملاً درسته، ولی من نمی دونم چرا عصبانیت خودتون رو از دیگران سر من خالی میکنید.

اما با این وجود من بزرگی می کنم و می بخشمتون. 

 

استاد جوان هنگ کرد اما ناگهان با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد و چه بسا که این خنده همانند ملودی دلنشین در گوشش طنین انداخت. 

نجوای درونش گفت: 

 

_ هنوز هم فکر می کنی احمد تنها مرد خوش خنده هست؟ 

ضمیر درونش سرش را به سمت چپ و راست تکان داد و غرق در چال گونه ی محمد شد. 

چشمانش هیچ چیز جزء لبخند او نمی دید.

ضربان قلبش بالا رفت، چه مرگش شده بود؟ 

چرا اینقدر بی جنبه بازی در می آورد؟ 

خنده ی استاد کم کم تبدیل به لبخندی پهن شد و همانطور گفت: 

 

_ یعنی همه ی شاهدخت ها اینقدر بخشنده و مهربانند؟

 

انگاری باری دیگر عسل در رگ هایش جاری شد لبخندی زد و موهایش را که از  زیر روسری قرمزش خارج شده بود، را با انگشت اشاره پشت گوشش فرستاد و  گفت:

 

_  فکر نکنم. 

 

استاد از جای برخواست که او بی مقدمه گفت: 

 

_ کجا. 

 

                           ***

 

محمد با چشمان گرد شده و متعجب به او نگریست و گفت: 

 

_ راستش زمان کلاسمون تمام شده. 

 

کمی مکث کرد و بعد با دستپاچگی ادامه داد: 

 

_ و فردا درس جدید رو می دهم، شما هم مرورش کنید. 

بعد از اتمام سخن دستی به یقه اش کشید و ان را از گردنش دور کرد.

گلرخ نیز دستپاچه از جای بلند شد و با گونه های گلگون شده اش   «خداحافظ» گفت سریع از سالن خارج شد. 

محمد به راه رفته اش خیره شد، لبخندی زد و چشمانش را زیر کرد، زیر لب با لحنی موذی و کشیده گفت: 

 

_ کوچــولو! امروز نتونستی نگاه تو کنترل کنـی هـمش بهم زل مـی زدی، اووووم نکنه عاشقم شدی؟

به افکار به قول یوسف بی ادبی اش خندید و از آن کتابخانه ی مرموز که حس های جدیدی درونش به وجود آورده بود  خارج شد. 

قرار بود امروز بعد ناهار همراه یوسف و احمد به جنگل برای دیدن چشمه ای که این روز ها سخنش از دهان مردم نمی افتاد، بروند... 

 

                             ***

 

تقریباً نصف شب بود و او تصمیمش را گرفته رو به روی پنجره رفت بود. 

لبه ی پنجره ایستاد، آرام و مسمم گفت : 

 

_ بزار بگیرنم، هر چه باد آباد. 

 

ناگهان روی شاخه محکمی که به سمت پنجره اش قرار داشت پرید، که یکدفعه پایش سُر خورد، اما قبل از افتادن شاخه ی نسبتاً کوچکی که زیر شاخه ی بزرگ قرار داشت را گرفت و خود را بالا کشید. 

روی شاخه نشست و با نفس های نامنظم گفت: 

_ خاک بر سرت، هر دفعه باید از روی این شاخه سُر بخوری. 

 

ترس قلبش را به لرزه در آورده بود.

همیشه موقعه ای که روی شاخه می پرید این اتفاق می افتاد ولی هیچوقت از ترسش کاسته نمی شد.

یک بار هم از شاخه افتاد و چنان کمرش درد گرفته بود که یک هفته توان نشستن نداشت.

با دستش به صورت نمایشی عرق پیشانی اش را پاک کرد و ادامه داد: 

 

_ شکر خدا این دفعه هم به خیر گذشت. 

ویرایش شده توسط pen lady
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سیزده»

 

آرام آرام از درخت پایین آمد. 

این راه تنها راه فرارش از قصر بود.

 به اطرافش سرکی کشید و روی پنجه ی پا شروع به حرکت کرد. 

یکبار سربازی جوان زیر آبش را زد. 

پسرک سیاه سوخته  راست حسینی پیش پادشاه او را لو داده بود. 

آخ که چقدر نفرینش کرد، اما از قضا نفرینش گرفت و او عاشق شد. 

اما تا وقتی که خانه ای با تمام اساسیه را برای عروس خانم آماده نمی کرد، حق برگزاری عروسی را نداشت. 

و خدا می داند که چقدر دلش خنک شده بود انگار که سونامی آمده بود و آتش نفرتش را خاموش کرده بود. 

اما او از بیرون رفتن از قصر قدقن شد. 

آن موقع پادشاه از فهمیدن اینکه دخترش به این روش ناشیانه از سکونت گاه خود خارج می شود، بسیار خشمگین شد و گفت: 

 

_ اگر کسی ببینه شاهدخت از قصر خارج شده و به من خبر نده یا اگر با او همکاری کنه فلک میشه و باید از این شهر بره. 

 

و خوب انگار سربازان سلطنتی نیاز به این تلنگر داشتند که چهار چشمی مراقبت او و قصر باشند. 

اما کسی که نمی دانست گلرخ که می گویند یعنی چه! 

حتی این سخت گیری های پادشاه هم نتوانست جلوی شیطنت او و خارج شدنش را از قصر را بگیرند. 

مریم بی نوا هم مجبور بود به هر سازش برقصد. 

 

کمی از اتاقش فاصله گرفت و به ده سربازی که با اخم و جدیت بدون گفتن سخنی آنجا اطراق کرده بودند نگریست. 

 سمت چپ نیز سربازانی به همین ترتیب ایستاده بودند.

 البته از حق نگذریم که گارد ویژه سلطنتی هم همیشه حاضر و آماده در حال گذشت بودند.

  با خود گفت: 

 

_ با این اخم ها معلومه خنده هم ازتون فراریه، خدا به آخر و عاقبتتون رحم کنه. 

 

دهانش را کج کرد و بی سر و صدا از کنار سه درختی که در هم پیچیده بودنند و در تاریکی فرو رفته بودند گذشت و با همان حال حواسش به سربازان بود. 

از ده سالگی راه فرارش از پنجره بود و در این  پنچ سال وجب به وجب آنجا را از بَر بود. 

اگر این گارد ویژه سلطنتی به اصطلاح رزمی کار و آموزش دیده، صد سال سیاه به پنجره ی اتاقش خیره می ماندند، باز هم نمی توانستند بفهمند که او چگونه فرار میکند یا کی فرار کرد؟ 

به قول مریم نقاشی بود برای خودش و همه را رنگ می کرد. 

شاید هم آن سربازان می دانستند و به رویش نمی آوردند الله و اعلم.... 

 

بلاخره از محیط حفاظت شده قصر خارج شد و به جنگل رسید. 

نگاهی عمیق به درختان در هم پیش خورده کرد، سکوت حاکم بر آنجا باعث شده بود حتی صدای تکان خوردن برگ ها را بشنود. 

آنجا چنان در تاریکی فرو رفته بود که انگار سیاه چالی عمیق هست و آدم را مسخ می کرد آب دهانش را قورت داد و با وحشت زمزمه کرد: 

 

_ خدایا! خودمو به تو می سپارم. 

 

و با گفتن بسم الله اولین قدم را به سمت ان جنگل مخوف و ترسناک برداشت . 

 

 

                            ***

 

احمد و یوسف به بهانه استراحت و خانواده از تصمیم خود منصرف شدند و قرار شد روزی دیگر به آنجا بروند. 

بعد از شام و نمازش رختخوابش را پهن کرد و قبل از خوابیدن از جای برخواست و پیش پدرش رفت کنارش نشست و به چهره ی غرق خوابش نگریست. 

امروز از رضا خواسته بود که پیش پدرش بیاید.

وقتی که رضا از درد پدرش به او گفت انکار که قلب او درد گرفته بود.

ناله ای از میان لب های استاد بلند شد و او خود را برای بار هزارم لعنت کرد که جرا جلویش را نگرفته بود تا تنها پیش سمیه نرود.

سمیه بیچاره هم از این موضوع بی اطلاع بود و بی شک اگر می دانست چنان کولی بازی در می آورد که انگار خدای نکنه پدرشان به رحمت خدا رفته.

زن بود دیگر و این گریه و زاری ویژگی بارزشان، حتماً باید هفته ای دو یا سه نوبت برای رفتگان و نرفتگان،از فامیل نزدیک گرفته تا دور و حتی همسایه ها گریه کنند تا دینی به گردنشان نباشد.

بوسه ای آرام بر پیشانی پدر عزیزش زد.

پدری که در سخت ترین شرایط خم به ابرو نیاورده بود تا مبادا فرزندانش از او نا امید شوند.

و اگر از سمیه و محمد می پرسیدند که قویترین آدم دنیا کیست بی شک اولین اسمی که به ذهنشان می رسید اسم پدرشان بود.

به سمت اتاقش رفت و روی رخت خوابش دراز کشید.

چند بار غلت زد اما خواب از چشمانش فراری بود، در یک تصمیم آنی، به روی بسترش نشست و با خود گفت: 

 

_ الان که خوابم نمیاد و چه کاری بهتر از رفتن به دیدن چشمه. 

 

اما از تصمیمش منصرف شد و با تأسف  گفت: 

 

_ بخواب مرد نصفِ شبه. 

 

کمی بعد گذشت که با بهانه گیری ادامه داد: 

 

_ خوب فردا دیر تر میرم به قصر. 

 

از جای برخواست و از اتاقش خارج شد. 

به پدرش که چشمانش را بسته بود و آرام نفس می کشید نگاهی کرد. 

وقتی که از خواب بودن پدرش مطمئن شد، به اتاقش  رفت...

ویرایش شده توسط pen lady
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت چهارده»

 

سریع  پیرهن و شلوار قهوه ای سوخته اش را پوشید. 

آرام آرام به روی پنجه پا قدم برداشت و از خانه اش خارج شد. 

اگر احمد و یوسف بفهمند که او بدون آنها به دیدن چشمه رفته پدرش را در می آورند... 

 

 

                           ***

 

تاریکی و صدای زوزه گرگ و جیر جیر، جیرجیرک لرزه به جانش می انداخت. 

چندین بار پشیمان شده بود و می خواست برگردد.

 اما این چشمه ارزش همه ی این ها را داشت، حداقل دیگر از تعریف های مریم غبطه نمی خورد. 

پاهایش می لرزید به طوری که چندین بار افتاده بود و کف دستانش زخمی شده بود.

از چند درخت سر به فلک کشیده و ترسناک گذشت که چشمش به چشمه ای نسبتاً بزرگ افتاد. 

 و از حیرت بی حرکت ماند..... 

 

 آب همانند شیشه از آبشار ها بزرگ و کوچک سرازیر بود. 

چه زیبا بود نورهای سبز و آبی که به صورت عجیبی در آب خودنمایی میکردند و آب زلالش همانند آینه بود که تصاویر را به روی خود هویدا می کرد. 

اطرافش را سبزه های کشیده پوشانده بود و درختان همانند حصاری آن شگفتی آفرینش را محاصره کرده بود و در هین حال زیبا و مرموز بود. 

 

لبخندی پهن به روی لب هایش شکوفه زد. 

آرام آرام و با حیرت به چشمه نزدیک شد. 

روی دو پایش نشست و با دهانی نیمه بازدستش را درون آن فرو برد. 

از سردی آب لبش را گزید و خندید.

اما ناگهان احساس کرد دستش با چیزی همانند موی انسان برخورد کرد. 

خنده اش از بین رفت، آن را محکم گرفت و به سمت بالا کشید. 

که یکدفعه فردی از زیر آب بیرون آمد. 

جیغ بلندی کشید و کمی خود را به عقب هول داد. 

اما با دیدن فرد رو به رویش نه تنها ترس بلکه تعجب نیز به سراغش آمد. 

مرد جوان با شگفتی چشمانش را ریز کرد و گفت: 

 

_ شما اینجا چکار می کنید؟

شاهدخت نیز با لکنت گفت: 

 

_ تو تو خودت اینجا چـ چکار میکنی.....

 

استاد دو دستش را روی پیشانی اش گذاشت و سعی کرد موهایش را که به خاطر خیس بودن به پیشانی اش چسبیده بود را به بالا هدایت کند، او نیز عمیقاً در حال نگاه کردن به استاد بود. 

سرشانه های لخت مرد جوان بیان گر پرهنه بودن او بود. 

وقتی استاد متوجه ی نگاه خیره ی او شد اخمی کرد و گفت: 

 

_ میشه روتون رو برگردونید تا من پیرهنمو بپوشم. 

لبش را باری دیگر زیر تیغ دندانش برد که باعث شد طعم خون را احساس کند.

 سرش را پایین انداخت و دست راستش را روی چشمانش گذاشت که صدای آب را شنید و بعد صدای قدم هایش را که به سمت چپش می رفت. 

بی اختیار دستش را پایین اورد و نگاهی به سمت چپش انداخت و استاد را نیمه برهنه در حالی که پشت به او ایستاده بود و مشغول پوشیدن پیرهنش بود را دید. 

ضمیر درونش با چشمانی گشاد شده و لبخندی موذی به ان الهه زیبایی نگاه می کرد. 

و نجوای شیطان صفتتش باز شروع به هرز گفتن کرد: 

 

_ این هیکل زیبا زیر خروار لباس اصلاً مشخص نبود، نگاه کردنش که تن و بدن آدمو به لرزه می ندازه، اون وقت لمس کردنش چکار میکنه؟

 

به ناگاه به خود آمد با چشمان گرد شده  خاک تو سرمی زمزمه کرد و دوباره دستش را روی چشمش گذاشت. 

وای که اگر استاد او را مشغول دید زدن به خود می دید با خود چه فکری میکرد؟ 

لابد میگفت چه دختری بی چشم رویست. 

اما نمی تواند نگاه از او بگیرید، دستانش همانند قلبش می لرزید. 

 

_ می تونید نگاه کنید. 

 

با این سخن مرد جوان باز نگاهش را به سمت او سوق داد، به خاطر خیس بودن بدنش لباس به تنش چسبیده بود. 

از جایش بر خواست و معصومانه گفت: 

 

_ ببخشید که مزاحمتون شدم.  

 

استاد دو قدم به او نزدیک شد و با تعجب گفت: 

 

_ شما نصف شب، تنها اینجا چکار می کنید.

ویرایش شده توسط pen lady
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت پانزده» 

 

سکوتش باعث شد مرد قدمی دیگر به او نزدیک شود و با شک و چشمام ریز شده ادامه دهد: 

 

_ کسی نمی دونه از قصر خارج شدید؟ 

 

گلرخ با ترس نگاهی به فاصله کمشان کرد و قدمی به عقب برداشت که... 

 

ناگهان پایش سُر خورد و با جیغی بلند در چشمه افتاد. 

دست و پا می زد و جیغ می کشید.

شنا بلد نبود و تنها چیزی که در ذهنش غوطه ور بود کلمه ی مرگ بود. 

همان لحظه صدای پرتاب جسمی به درون آب را شنید و دستی به دور کمرش حلقه شد و کمتر از چند ثانیه او را از عمق نسبتاً زیاد چشمه بیرون کشید. 

نفس نفس میزد و با چشمان گشاد شده به محمدی که او را محکم در آغوش گرفته بود می نگریست. 

محمد با اخم و نگرانی پرسید: 

 

_ خوبی. 

 

انتظار بی جایی بود که وسط چشمه آن هم بدون روسری در آغوش استاد نیمه برهنه اش، گونه هایش هم رنگ خون نشود. 

برایش سوال بود که چرا یکدفعه اینقدر گرم شد؟ 

آیا به خاطر آب چشمه ست یا آغوش استاد جذابش؟ 

 

محمد منتظر جواب بود و او با گنگی سری برایش تکان داد. 

استاد همانور که خیره ی او بود  ، آرام آرام به سمت لبه چشمه شنا کرد و وقتی که به آنجا رسید دستانش را روی کمر دخترک گذاشت و او را بالا کشید تا روی زمین بنشیند، بعد نشستن شاهدخت دستانش را دو طرف او گذاشت و خود را به عقب هل داد. 

و دوباره به درون چشمه فرو رفت. 

گلرخ گونه های داغش را لمس کرد و سریع از جایش بلند شد و هراسان نگاهی به دور و اطرافش کرد. 

هیچکس آن طرف ها نبود،با خیال راحت نفس عمیقی کشید و«خدایا شکرت»ای زمزمه کرد و به کنار نزدیک ترین درخت به چشمه رفت و آنجا ایستاد. 

همان لحظه محمد همراه روسری اش از چشمه بیرون آمد و بدون نگاه کردن به او، به سمتش رفت. 

روی دو پایش خم شد و روسری را مقابل پاهایش گذاشت و گفت: 

 

_ پیرهنم کنار چشمه افتاده، اون رو بردارید و خودتونو بپوشونید. 

 

و در اتمام سخنش از جای برخواست و به سمت چشمه رفت و روی لبه اش نشست. 

 

گلرخ روسری اش را روی شاخه ای خمیده شده ی درخت پهن کرد تا خشک شود و بعد نگاهی به اطراف آن چشمه دل لرزان انداخت تا لباس محمد را دید بی صدا به سمتش رفت و آن را برداشت. 

دوباره سر جایش برگشت و با دستانی لرزان پیرهن قهوه ای بزرگ را روی شانه هایش قرار داد و دو طرفش را محکم به دور خود پیچید. 

با نگرانی خیره ی استاد خوش سیمایش شد. 

او نیمه برهنه آن هم خیس در این هوای پاییزی سردش نمی شد، نگاهش را برگرداند و به پیرهن او که تنش کرده بود نگریست. 

لباسی ارزان قیمت که هیچ وقت فکر نمی کرد که روزی برسد که همچین چیزی را تنش کند و از صاحبش به خاطر اینکه اجازه داده لباسش را بپوشد متشکر باشد. 

 

اما این لباس فرق داشت، این مال فرشته ی نجاتش بود، نامحسوس به او نگریست و با صدای که می دانست به گوشش نمی رسد گفت:

 

_ این مال مرد رعیتی جذاب منه. 

 

خود نیز از جمله اش تعجب کرد اما نمی توانست جلوی این شیطنت ها را بگیرد. 

خنده ای ارام کرد و نفسی عمیق کشید که رایحه خوش بوی مرد به اصطلاح رعیتی و جذابش مشامش را پر کرد. 

لبخندی ملیح به روی غنچه ی لب هایش نشست.

 به درخت تکیه داد و آرام به سمت پایین سُر خورد

و همانطور که به محمد نگاه می کرد به خواب عمیقی فرو رفت...

 

ویرایش شده توسط pen lady
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت شانزده»

 

                                     ***

 

آب سرد چشمه از لا به لای انگشتان پایش عبور می کرد و احساس آرامش بی نظیری در رگ هایش تزریق میکرد. 

چشمان بسته اش را باز کرد و به چشمه نگاه کرد، 

آن اتفاق سنگین تر از تصورش بود. 

چه کسی فکرش را می کرد با آمدنش به چشمه همچین اتفاقی می افتد. 

لبخندی زد.

اگر پدرش بفهمید چنان با گلد از خانه بیرونش اندازد که دیگر از این هوس های

 بیجا نکند. 

دستی یه روی شانه هایش کشید، هنوز هم جای دستان ظریف و کوچکش می سوخت. 

آن دخترک اصیل زاده با موهای پر کلاغی اش که به شکل زیبایی صورت کشیده اش را در بر گرفته بود، چه امشب دل می برد. 

لبخندی به روی لبانش بود عمیق تر شد، چه کسی فکرش را می کرد که چشم آهویی قصر اینقدر بغلی باشد؟

همانند نوزادی نرم و ظریف؟ 

و چه کسی فکرش را میکرد که محمد او را بغل کرده آن هم مفت و مجانی؟ 

 

خندید و لعنت بر شیطانی زمزمه کرد و از جای برخواست. 

بدون نگاه کردن به آن دخترک زیبا و در حین حال لوس نزدیکش شد و آرام گفت: 

 

_ شاهدخت،شاهدخت. 

 

گلرخ کمی در جایش تکان خورد و چشمانش را باز کرد و با دیدن محمد سریع از جایش بلند شد و روسری اش را پوشید. 

محمد بلافاصله نگاهی به سیمای چشم آهویی کرد. 

چشمان  خمارش بیانگر خستگی اش بود. 

شاهدخت وقتی نگاه خیره او را دید رنگ باخت و دستان لرزان پیراهنش را از شانه هایش برداشت و به سمت او گرفت. 

اما همچنان نگاهش می کرد، خوب به او چه! که نمی تواند مثل محمد نگاهش را کنترل کند. 

محمد نگاهی به پیرهن خیسش کرد و پس از اندکی درنگ آن را گرفت و همانطور که تنش میکرد گفت: 

 

_ بهتره هر چی سریع تر برگردیم نزدیکای نماز صبحه. 

 

گلرخ نگران و دستپاچه به او نگریست و او می دانست این نگرانی ریشه از چیست برای همین گفت: 

 

_ نه شما به دیدن چشمه آمدید و نه من. 

مگه نه؟ 

 

شاهدخت با سپاسگزاری لبخندی زد و گفت: 

 

_کاملاً درسته. 

 

هر دو به راه افتادند قرار بر این شد که محمد اول گلرخ را به قصر برگرداند و بعد خودش برگردد. 

او تمام راه را با بی خیالی گذراند اما شاهدخت با ترس و کنار او راه را طی کرد. 

 

به محوطه ی قصر نزدیک شدند و محمد همانند خدمه ای مطیع از راه هایی که شاهدخت به او نشان می داد، که محافظی آنجا قرار نداشت میرفت و در دل میگفت: 

 

_ دخترک شیطان صفت 

مشخصه اولین بارش نیست که از قصر فرار میکنه. 

 

بلاخره به چندین قدمی پنجره اتاق گلرخ رسیدند، 

محمد با آهی سرد و خستگی گفت: 

 

_الان باید چیکار کنیم. 

 

گلرخ نگاهی خاص و عمیق به او کرد و با لبخند  گفت: 

 

 برای جلسه امروز دیر تر بیاید. 

 

و بلافاصله نگاهی به اطرافش کرد و به درخت مورد علاقه اش نزدیک شد سریع از آن بالا رفت.

 

روی یکی از شاخه هایش ایستاد و به سمت پنجره اتاقش پرید. 

 

وقتی وارد اتاقش شده و از سالم بودنش مطمئن شد، 

نگاهی به پشت سرش کرد و محمد چشم دوخت. 

بیچاره چنان حیران شده بود که از او چشم برنمی داشت. 

سرش را به معنی «کجایی؟» بالا انداخت که لبخندی وسیع به روی لب های محمد نشست. 

محمد با حالتی نمایشی دست چپش را پشتش قرار داد و همانطور که دست راستش را باز میکرد برای او تعظیم. 

گلرخ دستش را به روی دهانش گذاشت و بی صدا خندید. 

استاد در همان حالت عقب رفت و از دید شاهدخت محو شد.

 

ویرایش شده توسط pen lady
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هفده» 

 

                                    ***

 

 

 

دو ساعت بیشتر نخوابیده بود و از بی خوابی رو به هلاکت به سر می برد. 

لباس پوشیده حاضر و آماده، را قصر را پیش گرفت، خمیازه ای کشید و با دو انگشت شصت و اشاره چشمانش را مالید و پوفی کشید. 

زیر لب مدام غر غر می کرد و می گفت: 

 

 

_ من غلط بکنم که دوباره خوشی بزنه زیر دلم و نقش استاد رو بازی کنم. 

خدایا چرا اینطوری زدی به کمرم؟ 

من بدبخت دو ساعت بیشتر نخوابیدم دارم به فنا میرم. 

 

همان لحظه چشمش به احمد و یوسف که در حال بگو و بخند بودند، افتاد. 

 

کمی با تردید نگاهشان کرد و با خود گفت: 

 

_ اشکال نداره اونا مثل برادرام هستن پس اگه باهاشون در میون بزارم هیچی نمیشه. 

 

احمد سری چرخاند و محمد اخمو را دید لبخندی زد و همانطور که خیره محمد بود به یوسف گفت: 

_ جناب استاد سلطنتی با یک مَن زهرمار که تو صورتش جای داده تشریف فرما شدند. 

 

یوسف با خنده «خاک تو سری» به او گفت و به سمت محمد حرکت کرد. 

بعد از احوالپرسی محمد آرام گفت: 

 

_ باید باهاتون صحبت کنم. 

 

و در انتهای سخنش، آرام سرش را تکان داد و به سمت کوچه ی نسبتاً تنگی که به بین دو خانه کاه گلی بود رفت و روی کاه هایی که در انتهای آن بود نشست. 

آن دو نگران به یکدیگر نگاهی کردند و پشت سر محمد وارد کوچه شدند و بی توجه به محمد روی زمین نشستند. 

 

مرد جوان به حرف آمد و گفت: 

 

_ دیشب به چشمه رفتم. 

 

یوسف گنگ به او نگاه کرد و گفت: 

 

_ کدوم چشمه؟

 

که ناگهان احمد با تمام توانش پس گردنی به او زد و گفت: 

 

_ باهوش همون چشمه توی جنگلو میگه که دیروز می خواستیم به اونجا بریم ولی نشد. 

 

یوسف چشم غره ای به رفت و با دستش کردنش را مالید تا از دردش بکاهد و همانطور رو به محمد گفت: 

 

_ خوب. 

 

محمد آهی کشید و ادامه داد: 

 

_ خوب پدرم خواب بود و از نیمه های شب هم گذشته بود، خوابم نمی برد برای همین یکدفعه وسوسه شدم برم چشمه رو ببینم و... 

 

احمد نیز همانند او با ابرو های بالا رفته گفت: 

 

_ وووو. 

 

محمد نیز حرفش را پیش گرفت و ادامه داد: 

 

_ مررررگ. 

و اینکه رفتم توی آب شنا کنم که یکدفعه یکی موهامو کشید. 

 

 

هر دو با هیجان به او خیره شده بودند. شیطان وجودش برخواست و با لودگی  گفت: 

ویرایش شده توسط pen lady
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هجده» 

 

_ نگاه کردم که یک پری دیدم اینقدر زیبا بود که نتونستم چشم ازش بردارم و انگار این حس متقابل بود چون پریِ سریع پرید توی بغلم و ازم خواست باهاش ازدواج کنم منم قبول کردم و بعدش اتفاقاتی افتاد که برای سن شما خوب نیست. 

 

یوسف با تاسف نگاهی به او کرد و با دهن کجی گفت: 

 

_ یعنی خاک تو سرت پسره از راه به در شده. 

بی ادب کی این چیزا رو بهت یاد میده بگو تا دمار از روزگارش در بیارم. 

مردک نه شرم میکنه نه حیا راست راست تو چشمامون نگاه میکنه میگه کار خاک بر سری کردم واااا. 

 

محمد  خندید و با دستان بالا رفته گفت: 

 

_یوسف جان بگم غلط کردم خوبه؟

 آخه پسر چقدر تو ذات پاکی داره مثل بچه کوچولوها. 

 

احمد با ناراحتی ساختگی آهی کشید و گفت: 

_ آخــخ گفتی که دلم خونه. 

بابا پیر شدیم هیچکی حاضر نشد ما رو بگیره یه ماچی بوسی بده تا ما از این بیچارگی در بیایم. 

حالا این مردک هم نمیزاره حتی با استفاده از خیالات از خماری خارج شیم. 

 

محمد لبخندی زد و ادامه داد: 

 

_ داشتم می گفتم، یکدفعه ترسیدم و از آب بیرون اومدم که یک دختر دیدم. 

 

یوسف هنگ کرده به او نگریست، احمد نیز با صدایی بلند شروع به خندیدن کرد به طوری که اشک از چشمانش سرازیر شد و در همان حالت گفت: 

 

_ بر پدرت لعنت شیطان صفت. 

ما فکر می کردیم فقط هارت و پورت می کنی و ظاهرت اینقدر پلیده نگو جناب ظاهر و باطن یک رنگن. 

حالا کی بود. 

 

با لودگی ادامه داد: 

 

_ نکنه حورررری بود. 

 

محمد با اخم گفت: 

 

_ تا از نظر شما حوری چی باشه. 

 

مکثی کرد و با حالتی گنگ گفت: 

 

_ شاهدخت بود. 

 

و بعد نگاهی به چهره متعجبشان کرد. 

یوسف زمزمه مانند گفت: 

 

_همون که بهش درس میدی. 

 

که با این سخن دوباره پس گردنی توسط احمد نثارش شد. 

با اخم خواست احمد را باز خواست کند که محمد ادامه داد: 

 

_ بله راستش اولش ترسیدم اما بعد کنجکاو شدم که چه طوری به اینجا اومده ازش پرسیدم ولی جواب نداد. 

چون پیراهن تنم نبود معذب بودم برای همین بهش گفتم صورتشو اونور کنه تا لباسمو تنم کنم. 

وقتی لباسمو پوشیدم به اون گفتم چطوری به اینجا اومد و اینکه کسی از اومدنش خبر داره یا نه. 

اون هم ترسید عقب رفت و یکدفعه افتاد توی چشمه. 

من هم دوباره پریدم توی چشمه تا نجاتش بدم. 

خوب مجبور شدم کمرشو بگیرم و اون هم نه گذاشت و نه برداشت دستاشو روی شونم گذاشت و رسماً بغلم کرد و روسری هم از سرش افتاده بود. 

ویرایش شده توسط pen lady
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت نوزده» 

 

 

هر دو با چشمانی گشاد شده و دهانی باز خیره محمد شدند.

 باورشان نمی شد، محمد و اینکارا، دو چیز تضاد بودند. 

احمد لبخندی پهن زد و با هیجان گفت: 

 

_ بعدش بعدش چیکار کردی. 

 

محمد خندید و ادامه داد: 

 

_ چیکار باید می کردم. 

از آب بیرونش کشیدم و روسریش رو هم براش اوردم. 

 

در اتمام سخنش لبخندی زد که ناگهان سوزشی دردناک به روی گردش احساس کرد. 

دستش را روی گردنش گذاشت و با غیظ رو به احمد گفت: 

 

_مریضی تو؟ 

چته امروز با همه سر جنگ داری؟ 

احمد با تاسف سری تکان داد و گفت: 

 

_مریض تر از تو هم مگه هست مردک؟ 

آخه مرد حسابی با تمام نامردیت بدون ما به چشمه رفتی هیچی نگفتیم. 

بعدش رفتی شنا کنی که یه دختر می بینی که از قضا شاهدخته. 

حالا این شاهدخت فوق العاده زیبا توی چشمه می افته. 

تو هم حس انسان دوستیت گل میکنه و میری نجاتش بدی. 

بعدش وسط آب تو دستاتو روی کمـــرش گذاشتی اونم دستاشو روی شـــونه ات و بعد هیچکاری نکردی؟ 

ای خاک بخوره توی ملاجت، با توجه به این شرایط رمانتیک حداقلش یه ماچ میکردی اینقدر نمی سوختم. 

عجب دل بزرگی داری تو. 

 

یوسف با خنده گفت: 

 

_ خوب چیکار میکرد میگفت شاهدخت یه ماچ بده؟ 

حالا تو که دلت اینقدر کوچیکه چرا تا الان دست به کار نشدی نه زنی نه بچه ای نچ نچ نچ. 

 

محمد نیز تک خنده ای کرد و گفت: 

 

_ راست میگه. 

حالا میزاری ادامه بدم؟

 

هر دویشان سرشان را به نشانه ی مثبت تکان دادند و محمد ادامه داد: 

 

_یکی دو ساعت منتظر بودیم تا لباس هامون خشک بشه خانم خانما هم گرفت راحت خوابید توی راه برگشت هم چسبیده بود بهم. 

 

احمد با شگفتی دستانش را بالا برد و گفت: 

 

_واقعا چسبیده ی چسبیده؟

 

محمد سری تکان داد و با چشمانی گشاد شده گفت: 

 

_ بله اما نمی دونم چی شد که یکدفعه از خود بی خود شدم و وقتی که به خودم اومدم دیدم توی بغلمه و داره گریه میکنه. 

 

احمد محکم به گونه اش زد و با فریاد گفت: 

 

_ وای وای محمد شیطان تو جلدت رفته مرد. 

خاک بر سر شدی رفت. 

وای اگه پادشاه بفهمه دارت میزنه.

 زود با تمام جزئیات برام تعریف کن. 

می بینم امروز خیلی تغییر کردی نگو جزوه سلطنتی ها شدی. 

 

یوسف با صدای بلند خندید و رو به احمد گفت: 

 

_ ابله داره اینقدر واضح دروغ میگه بعد تو باور می کنی. 

ویرایش شده توسط pen lady
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیست» 

احمد با تعجب به محمد نگاه کرد و خنده ی محمد مهری به روی سخن یوسف شد. 

اخمی کرد و گفت: 

 

_ چه عجب یوسف خان باهوش گُل نخورد. 

من که اصلا باور نکردم. 

 

محمد سری تکان داد و با ابرو ها بالا رفته گفت: 

 

_ تو که راست میگی. 

داشتم میگفتم توی کل راه کنارم بود و من به این موضوع فکر می کردم که موقع رسیدن به قصر قراره چه بلایی به سرم بیاد. 

اما جالب اینجا بود که شاهدخت از جاهایی میرفت که هیچ سربازی اونجا نبود. 

مشخص بود که اولین دفعه اش نیست که از قصر فرار میکنه بعد از اینکه رسیدیم به پشت اتاقش، چنان با پیچ و تاب از درخت کنار اتاقش بالا رفت و به سمت پنجره اتاقش پرید که هنوز تصویرش از جلوی چشمام کنار نمیره. 

 

 

احمد تک خنده ای کرد و گفت: 

 

_ همانندی حیوانی نجیب، باهوش و عجیب الخلقه به اسم میمون. 

 

یوسف با خنده سرش را به عنوان «درسته» تکان داد. 

 

محمد اخمی کرد و از جایش بر خواست و گفت: 

_ به اندازه ی کافی وقتمو با خوشمزه بازی هاتون هدر دادید. 

باید برم دیرم شده. 

 

احمد از جایش بلند شد و دستش را روی شانه محمد حلقه کرد و همانطور با چشمان ریز شده و لحنی

مرموز گفت: 

 

_ ببین برادر من 

امروز میری پیش هلوی پادشاه. 

وقتی اومد جایی که بهش درس میدی، یه گوشه خفتش کن. 

به خدا از نظر من حقته. 

 

محمد اَخی گفت و با چندش او را هل داد.

احمد عقب رفت و روی کاه هایی که محمد قبلاً نشسته بود افتاد. 

 

یوسف خندید و رو به محمد گفت: 

 

_ آفرین برو دیرت نشه. 

 

احمد نیز سریع برخواست و یوسف را محکم بغل کرد و شنگول گفت: 

 

_ محمد حرفامو یادت نره. 

 

که ایندفعه یوسف او هل داد و او دوباره روی کاه ها افتاد. 

 

محمد با خنده دستی برای دوستان شادو شنگولش تکان داد و راه قصر را پیش گرفت و همانطور با خود گفت: 

 

_ بعد اتفاق دیشب چطوری با اون رفتار کنم؟

 

 

                            ***

 

روسری اش را روی سرش گذاشت و با لبخندی بزرگ به مریم حیرت زده نگریست

و با لبخندی پهن گفت: 

 

_ حالا نمی دونم چطوری باهاش برخورد کنم. 

اما دروغ چرا از دیشب لذت بردم. 

 

مریم با دهانی باز سرش را تکان داد و گفت: 

 

_ وای خدای من. 

شاهدخت شما خیلی شیطونید. 

باورم نمیشه محمد بغلتون کرده باشه. 

 

شاهدخت گنگ به او نگریست و با بی خیالی گفت: 

 

_ محمد کیه؟ 

 

مریم با ذوق گفت: 

 

_ وای گلرخ بانو از دست رفتی. 

معلومه هوش و حواس براتون نگذاشته، محمد استادتونه. 

 

زیر لب با خود چند باری اسم محمد تکرار کرد و بعد با خوشنودی نگاهی به چهره اش در آینه ی بزرگی که در اتاقش نصب شده بود کرد و گفت: 

 

 

_ اوهوم بغلم کرد. 

 

مریم خود را روی تخت شاهدخت انداخت و گفت: 

 

_ یعنی امشب هم میره تا منم برم خودمو بندازم توی چشمه، اون بغلم کنه و من فیض ببرم. 

 

ناگهان اخمی روی صورت گلرخ نشست. 

چه معنی داشت مریم از بغل کردن استاد او فیض ببرد.

ویرایش شده توسط pen lady
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیست و یک» 

 

از جایش بلند شد و گفت: 

 

_ دختره ی چشم سفید پاشو فکر کنم اومده. 

 

مریم با خنده ای تلخ برخواست و زیر لب زمزمه کرد: 

 

_ اونم مثل بقیه مردا، فقط عاشق  شاهدخت میشن اون ها رو چه به ندیمه ها. 

 

گلرخ با تعجب نگاهی به کرد و گفت: 

 

_ چی میگی دختر. 

 

مریم خنده ای کرد و گفت: 

 

_ میگم بریم که یار از راه دور آمده. 

 

شاهدخت بی مزه ای نثارش کرد و زود تر از او، از اتاق خارج شد. 

در ظاهر سعی کرد بی خیال باشد اما لرزش دلش به دستانش نیز رجوع کرده بود. 

دست راستش را روی قلبش گذاشت و آرام گفت: 

_ می دونم سخته اما من اونو سه بار بیشتر ندیدم خواهش می کنم جلوی اون رسوام نکن که فکر کنه بی جنبه ام.... 

 

تا رسیدن به سالن مطالعه مریم مشغول اذیت کردن گلرخ بود و وقتی که به پشت در های اتاق تدریس رسیدند، مثل همیشه همانند ندیمه ای نمونه کنار در ایستاد و او را با چشمکی شیطانی بدرقه کرد. 

هنگام ورود محمد را که در حال مطالعه بود دید و چه بسا که اینقدر این نام به مشامش خوش آمده بود. 

محمد با دیدنش برخواست و سلامی داد. 

اما او به این موضوع اندیشید که چقدر امروز خوشتیپ شده است. 

اصلا از کی اینقدر برایش خاص شده بود که برایش در مقابل مریم غیرتی می شود. 

از دیروز یا پریروز یا از دیشب.... 

 

استاد دو ساعتی را بی وقفه درس داد. 

اما مگر او چیزی متوجه می شد. 

نگاهی دیگر به چهره جدی محمد کرد که ندای درونش دوباره به حرف آمد: 

 

_ به والله که هنگام جدیت مرز زیبایی را هم می گذارند. 

 

با لبخند سرش را به عنوان مثبت تکان داد. 

که متوجه شد استاد با تعجب به حالات مضحک او نگاه می کند. 

برای اینکه کم نیاورد لبخندی پهن تر زد و گفت: 

 

_ چقدر این ها آسونه. 

 

محمد با ابرو های بالا رفته به او نگریست و گفت: 

ویرایش شده توسط pen lady
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیست و دو» 

 

محمد با ابرو های بالا رفته به او نگریست و گفت: 

 

_اولا اینکه مطالب روی صورت من ننوشته. 

 

و با تمسخر گفت: 

 

_ و دوما من گفتم شما تمرینات جلسه قبل رو انجام دادید یا نه. 

به نظرتون جوابم «چقدر این ها آسون بوده» هست؟ 

 

گلرخ لبش را گزید اما زبان بر دهان نگرفت و باز گفت: 

 

_ معلومه که انجام دادم و اون جمله برای درس امروز بود آخه خیلی آسون بود. 

 

محمد لبخندی زد و با سرگرمی گفت: 

 

_ آها کاملا درست میگید. 

اما میشه بگید درس جدید در مورد چی بود. 

 

گلرخ با دهانی باز نگاهش کرد و با دستپاچگی  گفت: 

 

_خوب در مورد چیز بود.... چیز... 

اصلا چه کاریه، شما اونطوری کردید من یادم رفت.

 

محمد با صدا خندید و سرش را به سمت چپش برگرداند تا با دیدن چهره ی شاهدخت خنده اش شدت پیدا نکند. 

 

اما شاهدخت بی توجه به بحثشان زیر لب گفت: 

 

_ از نیمرخ زیبا تره. 

 

محمد که اوضاع وخیم او را دید، با لبخند گفت: 

 

_مثل اینکه به خاطر کم خوابی خیلی تحت فشارید. 

بهتره جلسه امروز رو همینجا تمام کنیم. 

 

گلرخ ناراضی از این وضعیت گفت: 

 

_ زوده که. 

 

استاد با تعجب به او نگریست و دهان باز کرد: 

 

_ ببخشید؟

 

گلرخ که تازه متوجه سخنش شده بود لب گزید و با تکان دادن دستانش، گفت: 

 

_ ببخشید من خیلی خستم شما حرفام رو جدی نگیرید. 

 

محمد لبش را گزید و همانطور که سعی میکرد خنده اش را کنترل کند، کمتر از چند دقیقه از دیدگانش محو شد. 

 

شاهدخت آهی کشید و دستش را مشت کرد و آرام به سمت چپ سینه اش کوبید و زیر لب زمزمه کرد: 

 

_ خوبه گفتم آبروم رو نَبَر نمی گفتم می خواستی چیکار کنی. 

فکر کنم فهمید یه چیزیم هست. 

 

                                        ***

ویرایش شده توسط pen lady
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیست و سه» 

 

 

از قصر خارج شد و سمت در باشکوی سلطنتی رفت که صدایی به گوشش خورد:

 

_ صبر کنید. 

 

ایستاد و به پشت سرش نگاهی انداخت که برادر ناتنی دوران کودکی اش، زمانی که فکر میکرد پدرش همسر دوم دارد، را دید.

پسری جوان که غرور از چشمانش سرازیر بود.

پسر جوان آرام گفت:

_ شاهزاده احمد هستم. 

او بی نهایت از این بچه پررو چشم و ابرو مشکی متنفر بود.
دلیلش چه بود؟ الله و اعلم.

شاهزاده به او نزدیک شد و همانطور که با دقت به او نگاه می کرد و گفت:

_ پس تو استاد جدید گلرخی.

گلرخ دیگر کیست، سکوت را پیشه کرد و بی حرف به آن مرد خوش سیما و خوش هیکل خیره شد.

شاهزاده با جدیت زیر لب گفت:

_منظورم شاهدخته، فراموش کردم که تو حق نداری اون رو به اسم صدا کنی.

اخمی کرد و ادامه داد:

_ جوون تر از آنچه که فکر می کردم هستی و همینطور...... خوش چهره. 

محمد با کلافگی به احمد نگاه کرد.
او واقعا خسته بود و حوصله جنگ و جدل با آن کوه غرور را نداشت، برای همین با لحنی ملایم
گفت:

_ شـاهزاده از دیدنتون مفتخرم و بله من استاد شاهدخت هستم، جوون هم هستم، خوش قیافه هم که کاملا مشخصه و در ضمن من خیلی خستم باید برم با اجازه.

راهش را کشید تا برود اما جمله ی بعدی شاهزاده او را وادار به ایستادن کرد:

_ بهتره حد خودتو بدونی
من فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که حتی اگه پسر پیامبر هم بودی باید بدونی من رو شاهدخت خیلی غیرت دارم و  حق نداری در مقابلش دست از پا خطا کنی. 

محمد با زودرنجی گفت:

_ کاملا درست.
ولی بهتره شما هم بدونید که من فقط استاد شاهدخت هستم و در قبالشون مسئولم.
در ضمن شما چه خطایی از من دیدید که همچین حرفی می زنید شاهزاده؟

احمد با لبخندی حرص آور گفت:

_ تو چقدر لوسی، مرد یه خورده جَنم داشته باش. 

محمد نیز لبخندی حرصی زد و گفت:

_ اگه خستگی رو پای لوسی بذارید بله من خیلی لوسم. 

ویرایش شده توسط pen lady
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«بیست و چهار» 

 

 

احمد بلند خندید از محمد کمی خوشش آمده بود ولی فقط کمی،شاید به خاطر جواب منطقی اش بود.

با سرخوشی لبخندی زد و گفت: 

 

_تازه اول کاری. 

خوب برو استراحت کن مشخصه خیلی کلافه ای رفیق. 

 

محمد سری تکان داد و همانطور که با لبانی مچاله شده نگاهش می کرد، گفت: 

 

_ به امید دیدار عالیجناب.... 

 

و در اتمام سخن به سمت شهر به راه افتاد قافل از اینکه نمکی روی زخم عمیق قلب احمد ریخت.

احمد با اندوه به راه رفته ی او نگاه کرد. 

بغض در گلویش پیچید و با لبخندی غمگین گفت:

 

_ چقدر شبیه سمیه ای.... 

 

نزدیک خانه احمد و یوسف را دید و بلند سلام کرد آن دو نیز خسته و کوفته اما با لبخند به سمتش آمدن. 

 

یوسف همانطور که خمیازه ای کرد سلامی به او داد و با صدایی آرام گفت: 

 

_ چکار کردی که اینقدر زود برگشتی نکنه حرف این احمد الاغ رو گوش دادی و از قصر بیرونت کردن. 

 

محمد با انگشت شصت و اشاره چشمانم را مالید و همانطور با خنده گفت: 

 

_مگه عقلمو از دست دادم. 

خیلی خسته بودم شاهدخت هم کلاً داشت هذیون می گفت برای همین جلسه رو تموم کردم. 

 

احمد خندید که چال گونه ی زیبایش کنار لبان صورتی و نازکش نمایان شد، گفت: 

 

_ چرا دروغ میگی بگو چیکار کردی هان؟ چه گندی زدی؟

 

یوسف سرش را به سمت چپ و راست تکان داد و جمله احمد را ادامه داد:

 

_ اره بگو چیکار کردی که از قصر انداختنت بیرون پدر سوخته؟

 

محمد دستش را تهدید کنان بلند کرد تا به ملاج یوسف بکوبد، که یوسف عقب کشید و همانطور که چشمانش را بسته بود و گوشه ی لبانش را به پایین کشیده بود،دستانش را تکان داد و گفت: 

 

_ پوزش، پوزش استاد بچگی کردم مرا عفو کنید. 

 

و بعد با صدای بلندی خندید.

افرادی که از انجا عبور می کردند نگاهی به آنهاکرده اما واکنشی نشان نمیدادند.

برایشان عادی شده بود بیخود که لقب سرخوس را به این سه پسر نداده بودند.

  محمد نیز با خنده و انگار با کودکی خردسال سخن می گوید،دستش را تکان داد و گفت: 

 

_ آفرین بچه با من درگیر نشید چون جیزم. 

اما جداً از شوخی این کارا تو ذات من نیست، مخصوصا با تهدید این یارو شاهزاده. 

 

احمد اخمی کرد و با تعجب گفت: 

 

_ چرا تهدیدت کرده؟ 

 

محمد سرش را تکان داد و با تمسخر پوزخندی زد و گفت: 

 

_ میگه به خواهرش نزدیک نشم چون استادشم، یه چیزیتوی همین مایه ها. 

انگار ما عاشق دل شکسته شاهدوختشونیم اما شاهدخت چند وقته خیلی عجیب و ترسناک شده. 

 

احمد دست را شانه وار به روی موهایش کشید و گفت: 

 

_ شاهزاده احمد،اووم اسمش مثل منه لابد مثل من هم خوشتیپه. 

 

و در اتمام حرف چشمکی به آنها زد و دستش را پشت گردن گذاشت و به افق نگریست. 

یوسف خاک بر سری نثارش کرد و با تأسف ادامه داد: 

 

_ ذهن من همیشه در گیر این موضوعه که ما فقط قدمون رشد کرده یا نه عقل نداشتمون هم رشد کرده؟

ویرایش شده توسط pen lady
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...