رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان شَمّور | نیکتوفیلیا کاربر انجمن نودهشتیا


نیکتوفیلیا
 اشتراک گذاری

کیفیت سنجی  

22 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. کیفیت رمان از هر لحاظ؟

    • 80 تا 100 درصد
    • 60 تا 80 درصد
    • 40 تا 60 درصد
      0
    • 0 تا 40 درصد
      0


ارسال های توصیه شده

  • نویسنده حرفه ای

به نام  خالق شَمّور و امثال آن

oes_%D8%B4%D9%85%D9%88%D8%B1_wjwr.jpg

نام رمان:  شَمّور

نویسنده: نیکتوفیلیا ( مهدیه سادات اَبطحی ایوَری )

ژانر: تراژدی_اجتماعی_عاشقانه

هدف: علاقه مندی_هر که تو را لایق بهترین ها ندانست، به او شمور بودنت را به رخ بکش!

پارتگذاری: روز در میان

تا حدودی بر اساس واقعیت

خلاصه:

در حوالی همین شهرهای خاکستری غم‌زده، آدمکی بی‌رنگ‌ورو از شدت کمبود انگیزه و محبت، نفس‌تنگی گرفته است. بیماری صعب‌العلاجی که تنها درمانش، بودن آن یک نفر است. خدا داند، شاید آن یک نفر هم طاقت از کف برون دهد و نماندن را به بودن‌ها ترجیح دهد. اما این، تنها یک قصه‌ی عشقی ساده نیست که شروعش با عشق باشد و پایانش با شکست. این قصه‌ی دنیاییست که به فرمایش حضرت علی علیه‌السلام، قرار است روی بد روزگار را نشان جان دخترک دهد. دخترکی که بی‌انگیزه شروع کرد و آن‌قدر بر درب و دیوار کوبیده شد که از میان خاک‌های خردشده‌ی اطرافش، درخشید و سر برآورد. دخترکی که جان‌سخت شده بود و روی تلخ روزگار، بر جانش اثر نمی‌گذاشت. این، قصه‌ی یک اسطوره است.

مقدمه:

بنگر به سنگ خام تراش نخورده‌ی الماس که چطور بدشکل و نافرم و نامیزان است. تراشش دادند، شکستنش، سابیدنش، آزارش دادند، عذابش دادند، شکستنش، تراشش دادند، تراشش دادند و باز...

حال بنگر به شَمّوری که در دست داری. این همان سنگ نامطلوبیست که چهره‌ات را از دیدنش درهم می‌کردی. این همان سنگیست که با ظلم‌های پی‌درپی، دلش را ریش‌ریش کردی. درخشش و زیبایی خیره‌کننده‌اش را می‌بینی؟ او را از خود راندی، گمان کردی زندگی‌اش را تباه کردی؟ خیر! تو او را با تراش دادن‌هایت، ساختی. حال بنگر به ارزش فوق‌العاده‌اش که حتی، تو را هم با او مقایسه نمی‌کنند. هوای خودت را داشته باش! هنوز در دلش، ظلم‌هایت را مرور می‌کند. از تو ممنون است؛ اما...

حال که به قدرت رسیده است، تو را لایق نابودی می‌داند.

 

ناظر: @melika_sh

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
ویرایش نهایی

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 113
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

1

فصل اول [ انگیزه ای برای شروع ]

انگشتانم، پلکم را نوازش کردند تا جلوی آویز شدن آن قطره اشک لجوج و خودمختار را بگیرند. گوشه ای از ماهیچه ی تپنده ام منقبض شده بود و از بی رحمیِ حرف هایی که همچون تازیانه ای وحشی به جانش کوبیده میشد، می گریست! از زیر مقنعه گلویم را فشردم تا درد بغض سنگینم را تسکین دهم. گویی در باتلاقی از سخنان گزنده فرو رفته بودم و کلمات چون ماری خشمگین، روحم را نیش می زدند.

خشم، چاشنی تنفسم شده بود. پلک هایم را تا آخرین حد ممکن فاصله دادم تا قطره ای دیگر از پس مژه هایم نگریزد. حق با لعیا بود. من، انتقام احساس پایمال شده ام را خواهم گرفت. به طریقی که عالم بدانند تا چه اندازه حقیر است و خودش نیز، نداند از کدام سو، بر سرش مجازات می بارد!

پس برخاستم و به تندی، دفترچه ی کاهی ام را از کشوی میز بیرون کشیدم. مردمک های نمگینم از روی آرزوهای رنگینم گذشتند و به آخر لیست مذکور رسیدند. مدادم را از روی میز برداشتم و مواردی جدید به لیست اضافه کردم. مواردی که مسبب دگرگونی سرنوشتم می شدند. گزینه هایی که با به سرانجام رساندنشان، او را در پیش چشمانم، پشیز می شمردند.

پوزخندی زدم و به روی چشمانم محکم دست کشیدم.

- تمومش کنین! دیگه براش نمی بارین. اوکی؟ بهش نشون می دیم اونی نیستم که فکر می کنه.

زیر لب ادامه دادم:

- قول میدم شَمّوری بشم که هیچ وقت بهم دست پیدا نکنه.

***

چهار ماه قبل [ زمستان سال هزار و سیصد و نود و شش ]

لعیا با سرعتی ملاحظه گرانه خودش را از آن سوی خیابان به این سمت رساند و با هول و ورا گفت:

- بردنش بیمارستان.

به سبب اضطراب وارده از استرس لعیا، تند پرسیدم:

- کدوم بیمارستان؟ برای چی؟

دستی برای تاکسی زردپوش تکاند و در همان حال گفت:

- دختره خیره سر خودش رو انداخته جلوی ماشین.

تاکسی ایستاد و پس از اعلام آدرس، سوار شدیم. آرام پرسیدم:

- یعنی چی؟ چرا باید...

کلافه نوچی کرد و هیسی گفت و آرام پاسخ داد:

- منم مثل تو. الان می ریم می فهمیم دیگه.

نگران و با دلشوره ای غیر قابل وصف، چشم به بیرون و خیابان در حال گذر دوختم. پس از چندی صبر و تحمل، از تاکسی پیاده شدیم و با احتیاط از خیابان گذر کردیم.

- لعیا!

- هان؟

- می خواسته خودکشی کنه؟

- به چه دلیلی آخه؟ یاسمین زندگی خوبی داره. خانواده ی خوب، دوستای خوب، سلامتی، پول، وضعیت تحصیلی عالی؛ تازه با کسی هم نیست که بگیم شکست خورده.

 - خدا عالمه    لعیا. شاید به ما نگفته.

برگشت و با چشمانی غضبناک نگاهی به مردمک هایم انداخت و به سمت پذیرش قدم برداشت. شانه ای بی قیدانه بالا انداختم و خود  را به وی رساندم.

- بیا از اینور.

دستم را کشید و قبل از اینکه به پذیرش برسم، مرا به سمتی کشاند. شماره ی اتاق ها را از نظر می گذراند و سپس، رو به روی دربی قرار گرفت.

- اینجاست؟

- هان؟ بذار ببینم.

تقه ای زد و درب را نیمه باز کرد. به دلیل قد کوتاه ترم از لعیا، به داخل دید نداشتم؛ اما ورود آنگونه ی لعیا، همین منظور را می رساند که غلط نیامده ایم. لعیا درب را طاق باز، باز کرد و خودش را با قدمی تند به تخت یاسمین رساند. غرید:

- زهرمار!

درب را پشت سرم بستم و آرام به سمت تختش قدم برداشتم. لبخندی نیمه جان زد و خیره به لعیا با صدای ضعیف گفت:

- سلام.

لعیا با خشم نزدیکش شد و ضربه ای به شانه اش زد که از درد چهره ی رنگ پریده اش را درهم کرد. توبیخگرانه صدا زدم:

- لعیا!

لعیا با همان صدای غضبناکش گفت:

- روش جذاب تری برای مردن سراغ نداشتی؟ پریدن جلوی ماشین مردم بیچاره دیگه خیلی خز شده احمق جون.

یاسمین خنده ی آرامی کرد و پاسخ داد:

- چی بهت گفتن؟ که پریدم جلوی ماشین؟ باور کن خودش زد. من رو چه به این کارها؟

لبه ی تخت نشستم و رو به لعیا گفتم:

- خب دیگه. حالا هر کی ندونه فکر می کنه چیزی!

لعیا نگاه عصبی اش را از روی یاسمین برداشت و به من دوخت. چشم ریز کرد و با کنجکاوی پرسید:

- چیزم؟! چیزم؟

یاسمین خندید و هیچ نگفت. لبخند من هم کمی باز گشته بود که    چشمکی به یاسمین زدم. لعیا با همان لحن کوچه بازاری اش ضربه ای به شانه ام زد و گفت:

- اوی با توئم جوجه نیشی. چیزم؟

معمولا هر موقع لبخندی به پهنای صورت می زدم، لقب جوجه نیشی را به پیشانی ام مهر میزد.

- چیزی دیگه. چی میگن؟ اینایی که به رفیقشون علاقه ی افراطی دارن و...

خنده ی یاسمن شدت گرفت و لعیا با حرص و خشم از صفتی که دریافته بود، خودش را از آن سوی تخت به سوی من کشاند. دست به سمت گیس های جلوی سرم دراز کرد و من، خود را عقب کشیدم و خندیدم. تخت می لغزید و یاسمین سعی در آرام کردن لعیا داشت.

صدای مردانه ای، هیاهوی میان هر سه عضومان را خواباند:

- چه خبره اینجا؟

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
  • لایک 17
  • تشکر 2
  • غمگین 1

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

2

سکوتی ناگهانی فضا را در آغوش سرد و بیمارستانی اش گرفت. به پشت چرخیدم که با دیدن برادر بزرگ تر یاسمین، فوری مقنعه ی آشفته و زلف های پریشانم را مرتب کردم. در همان حین لعیا فوری گفت:

- اه! شازده تشریف آورد، معده م پس آورد.

یاسمین خندید و رو به یاشار گفت:

- سلام.

تک سرفه ای کردم و نگاه کوچکی به رخش انداختم. اولین باری بود که از نزدیک می نگریستمش. یاشار درب را بست و نایلون های حاوی کنسرو را در یخچال جای داد. رو به لعیا گفت:

- اومدم پیش آبجیم. مورد داری بیرون.

لعیا در کل رابطه ی دوستانه و خوبی با یاشار نداشت. می گفت جو ناراحت کننده ای را به همراه دارد.

یاسمین با خنده رو به لعیا گفت:

- شوخی می کنه.

لعیا پوزخندی زد و نگاهش را به سمت من منتقل کرد. گفت:

- جوجه لجنی!

این لقب را به دلیل رنگ سبز مردمک های یاشار بر او نهاده بود؛ خودش این طور می گفت اما... به نظر می آمد به معنای واقعی کلمه، او را لجن می نامید!

یاشار کنسروی را باز کرد و درون ظرفی ریخت. به سمت تخت یاسمین قدم برداشت که لعیا را در یک سوی یاسمین دید و مرا در سوی دیگرش. پوفی کرد و سمت مرا گزید. معذب گشته خود را عقب کشیدم و جایگاهم را به او سپردم. لعیا با چشم و ابرو به پهلوی خودش اشاره زد که بی توجه، تنها کمی فاصله گرفتم. یاشار تکه ای آناناس در دهان خواهرکش گذاشت و رو به من گفت:

- شما رو قبلا ندیده بودم.

قبل از آن که لبانم را برای پاسخ از هم بگشایم، لعیا فوری پاسخ داد:

- مگه شما با همه ی رفیق رفقای آبجیتون آشنایین؟

یاشار طوری وانمود کرد که گویا هیچگاه صوت لعیا را نشنیده است. با لبخندی کج و چشمانی درخشنده به من نگاه کرد و پرسید:

- از دوستان تازه واردین؟

متعجب به لعیای از حرص سرخ شده و یاسمین بی خیال و سپس چهره ی نمکین یاشار خیره شدم و گفتم:

- بله.

نگاهی به سرتاپایم انداخت و سری به تایید تکان داد. لبخند خوش حالت و زیبایی به لب نشاند و رو به یاسمین گفت:

- دوستت به نظر غریبگیش می کنه. خودت معرفیش کن.

لعیا با حرص و غضب گفت:

- تربچه!

یاسمین خندید و من با چشم غره، باعث پشت چشم نازک کردنش شدم. یاشار نفسی تازه کرد و به سوی من گفت:

- خودتون بگین.

- آم...

چشمان سبزرنگش هل و ورایی به جان پر حرارتم انداخت. نگاهی به لعیا که با حرص به یاشار خیره شده بود انداختم و با لحن محکم و بی لرزشی جواب دادم:

- پارمین! هم کلاس جدید بچه ها.

اشاره ای به لعیا و یاسمین انداختم و خیره ی برق مهتابی در چشمانش گشتم. چهره ی بوری داشت. جوان و جذاب! دم عمیقی گرفتم و نگاهم را دزدیدم. یاسمین گفت:

- ممنون که اومدین. خیلی خوشحالم کردین.

لعیا با خنده گفت:

- حالا زیاد هم خوشحال نباش؛ برگردی خودم دوباره می ندازمت اینجا.

خندیدیم و یاشار گفت:

- تا ده روز دیگه که سرپا بشه عین بادیگارد حواسم بهش هست. نمی ذارم از جلوی خونمون رد بشی، چه برسه به آسیب رسوندن!

لعیا پوزخند صداداری زد و من روی تخت کنار ساق پاهای یاسمین نشستم. یک پا و یک دستش در گچ به سر می برد و سرش نیز باندپیچی شده بود. یاسمین با اندوه گفت:

- درسام رو چیکار کنم؟

زودتر از یاشار و لعیا گفتم:

- ما کمکت می کنیم. نمی ذاریم عقب بمونی.

لبخندی زدم و از جانب یاسمین نیز لبخندی قدرشناسانه دریافت کردم. بی توجه به نگاه سنگین یاشار، روی به سمت لعیا که صحبت می کرد چرخاندم. در دل گفتم:

- چقدر نگاه می کنه! روت رو بکن اونور دیگه. آبجیت اون سمته!

پس از سپری کردن ساعتی دیگر، من و لعیا عزم رفتن کردیم. یاشار نیز از لبه ی تخت بلند شد و دست به سینه شد. یاسمین کمی خودش را بالا کشید و گفت:

- دوباره کی میاین؟

لعیا پاسخ داد:

- کی مرخص میشی؟ نگفتن؟

یاشار فوری جواب داد:

- فردا!

لعیا بی نگاه و توجه به یاشار ادامه داد:

- فردا بعد مدرسه میایم پیشت. فعلا خداحافظ.

همزمان با بلند شدن نوای خداحافظی یاسمین و یاشار، لعیا دست مرا گرفت و با قدومی بلند و محکم، از اتاق بیرون رفت. متعجب از رفتار گریزانه اش، دستم را کشیدم و خود با او هم قدم شدم.

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

3

- چرا اینجوری می کنی؟ اصلا کارت درست نبود لعیا ها.

- هیس بابا. اصلا تحمل جوی که اون پسره توش باشه رو ندارم.

- ببینم تو چه مشکلی با این یارو داری؟ چه هیزم تری بهت فروخته؟

برگشت و با لحن عصبی ای گفت:

- چشمش دنبال دختراست. اوکی؟

بی حرف و ری اکشن خیره اش بودم که پوفی کرد و بار دیگر دست مرا در دست خود جای داد. به راستی آن پسرک بور و خوش استایل، چنین شخصیتی داشت؟ شاید به دلیل احساس بد لعیا به او، این دوست دلسوز چنین می گوید! خدا عالم است! در نگاه اول هیچ چیز را نمی توان به طور قطع قضاوت کرد؛ اما کاملا مشهود بود که یاسمین را تا چه اندازه دوست دارد و هوادارش است؛ پس برادر بی غیرتی نبود! چشمانشان هم رنگ هم بود و هیچ شباهت دیگری در رخسارشان ملاحظه نمیشد. یاشار موهایی به رنگ طلایی تیره داشت و یاسمین آبنوسی. بینی دخترک باریک بود و یاشار درشت و کشیده و بسیاری از تفاوت های غیر قابل انکار دیگر.

طرز نگاه پسرک به من شاید به دلیل این بود که در نظرش غریبه و تازه می آمدم و آن نگاه موشکافانه را برای شناسایی درونم به چشمانم دوخته بود. و باز هم، خدا عالم است!

پس از طی قسمت مشترک مسیرمان، از یکدیگر جدا شدیم و من قدم در کوچه ی خموشمان گذاشتم. از بی شکایتی خانواده ام اطمینان داشتم؛ اما... همسایه ها همیشه حرفی برای پچ پچ کردن با دیگری داشتند. مهتاب خانم که مشغول ستایش گل های بالکنش بود، با دیدن من گفت:

- پارمین! مگه دو ساعت پیش تعطیل نشدی؟ تا حالا کجا بودی؟

نوچی کردم و پاسخ دادم:

- اگه مامان بابام ناراضی بودن دیگه تکرار نمی کنم مهتاب جون! فعلا.

پاسخم را در دل تحسین کردم. این بدین معنا بود که خود سرپرست دارم و او نقشی در زندگی من ندارد. پس چشمش را از سوی من بدزدد!

کلید را در قفل انداختم و کم صبر با نق نق وارد شدم. درب را با اعصابی خراب بستم و مقنعه ام را با خشونت از سرم کشیدم. گیسوان تیره ام روی صورتم ریختند و من، بی تحمل آن ها را کنار زدم. بی توجه به مادرم که باز هم خودش را در صفحه ی مجازی کوفتی اش غرق کرده بود، وارد اتاق نیلی رنگم شدم و بدون روشن کردن چراغ، کوله ام را گوشه ای پرت کردم و خودم را نیز روی تخت فیروزه ای ام انداختم. طاق باز دراز کشیدم و آرنجم را روی پیشانی گذاشتم. زمزمه های لعیا که در ذهنم چرخ می خوردند، ابروان پر پشتم را در هم گره می زد:

- دو هفته ی دیگه کارنامه هامون رو میدن پارمین. با این نمره های نورانی جواب مامانت رو چی می خوای بدی؟

و پاسخ خودم نیز:

- مامانم؟!

و باقی حرفی که در دلم گفته شد:

- اون که اگه وای فای رو خاموش کنیم مثل آلزایمری ها هی می پرسه:

- من کیم؟ اینجا کجاست؟ شما کی هستین؟

پوزخندی روی لب هایم جا خوش کرد. با حس شکم دردی از گشنگی، از جای خود برخاستم و لباس فرمم را از تن درآوردم. کش مویم را سفت کردم و از اتاق بیرون رفتم. باز بی نگاه به زن مجازی، به آشپزخانه رفتم و درب یخچال را بی حوصله باز کردم. پوفی کشیدم و سرم را خاراندم. ظرف نوتلا را بیرون آوردم و با تکه ای نان، پشت میز نشستم.

با به خاطر آوردن موبایلم، فوری از پشت میز بلند شدم و گوشی نقره ای ام را از روی اپن چنگ زدم. پس از رمزگشایی، به وای فای وصل شدم و با رخوت تلگرامم را باز کردم. لقمه ای از شکلات در دهانم چپاندم و چشم هایم از سیل پیام هایم گرد گشتند.

لعیا نوشته بود:

- اونجوری به یاسمین میگی کمکت می کنیم با خودت نمیگی ننه بابای من کاری به کارم ندارن، لعیا چطور خانواده ش رو راضی کنه؟

در جواب نوشتم:

- نه!

امیرحسام، پسرخاله ام نوشته بود:

- سلام دخترخاله. خوبی؟ چه احوال؟

- سلام. ممنون. خوبیم.

پیام های دیگر مربوط به مدرسه و گروه و کانال هایی بود که معمولا وقتی برای چک کردنشان هدر نمی دادم!

کمی دیگر از نوتلایم را خوردم و با بالاتر کشیدن شلوارم، از پشت میز برخاستم. بساطم را جمع کردم و ذره ی آخر لقمه ام را قورت دادم. موبایلم را برداشتم و خواستم به اتاقم پناه ببرم که با به یاد آوردن چیزی، ایستادم و از مادرم پرسیدم:

- بابا کی میاد؟

اخم درهم کشید و زیر لب رخ به سمت صفحه ی گوشی غر زد:

- من بی سلیقه م؟ من؟ حسود بدبخت!

مردمک در کاسه چرخاندم و با پوفی عمیق، به اتاقم رفتم.

کاش یک نفر در زندگی ام بود که مرا از یکنواختی برهاند. به عنوان مثال، برادر و یا خواهری کوچک تر که خود را با او سرگرم کنم. تک فرزند بودن مرا کسل و بی حوصله می کرد. خانه را سکوت فرا می گیرد و هربار، خود یک نفر پشت میز غذا می نشینم. کاش یک نفر بود که برایم زندگی ام را رنگ میزد!

پشت میز سفیدم نشستم. هدفونم را برداشتم و روی گوش هایم قراردادم. آهنگ مورد نظرم را پخش کردم و دفترچه ی مربعی کوچکم را از کشو بیرون کشیدم. خودکار فانتزی مشکی رنگم را هم برداشتم و برگه ای سفید پیدا کردم. آرام آرام شروع به رقصاندن خودکار روی کاغذ کردم. با حرکتی بی وقفه و منظم، بی پارازیت و کش مکش.

- هر صبح بر می خیزم و می نشینم به انتظار صدایی بم، که مرا برای صرف صبحانه صدا بزند. می نشینم به انتظار صدایی نرم، که مرا برای چای دعوت کند. می نشینم برای صدایی سرسام آور، تا تکان تکانم بدهد و در حالی که من اخم هایم را در هم می کشم، او را پس بزنم و او با لجبازی جیغ بکشد:

- پاشو آجی خورشید اومده.

هر صبح، هر صبح و هر صبح. رویاهایم دلنشین به نظر می رسند مگر نه؟ رویا؟ آری رویا! اگر تو به آن عادت داری و از کنارش بی تفاوت رد می شوی، من او را در خواب و خیال می بینم.

دمی عمیق گرفتم و با خستگی، با ریتم موسیقی بی کلامی که در ذهنم جولان می داد، پلک هایم را روی هم نهادم و غرق همان رویاهایم شدم که در خواب هم نمی بینم!

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

4

تکانی خوردم و لای چشم هایم را از هم گشودم. نگاهی به اتاقم که حال نور غروب خورشید آن را در آغوش گرفته بود انداختم و سرم را از روی میز برداشتم. با گردن درد آخی گفتم و دست روی پشت گردنم گذاشتم. کمی آن را ماساژ دادم و بعد، کش و قوسی به بدنم وارد کردم. دور لبم را دست کشیدم و از روی ساعت کوچک روی میزم که به شکل قلب بود و تصویر خردسالی ام روی آن نصب شده، عقربه هایی که روی شش مانور می دادند را از نظر گذراندم. آب دهانم را با تلخی قورت دادم و دفترچه ام را بستم. دستی به صورتم کشیدم و از پشت میز بلند شدم.

این بار، مادر به ظاهر روشن فکرم، مشغول تماشای یکی از فیلم های ماهواره بود.

- مامان!

او که هیجانات فیلم روی احساساتش تأثیر گذاشته بود، شانه هایش پرید و رو به من گفت:

- ترسیدم دختر. تو کی اومدی؟

- دقیقا همون موقعی که شما سخت مشغول پز دادن بودین.

خود را روی مبل انداختم و سپس، دراز کشیدم. پشت چشمی نازک کرد و دوباره تمرکزش را روی فیلم گذاشت. فیلمی به شدت آبکی که آغاز و پایان داستانش، نشانه ی بی محتوا بودنش بود. نگاه کلافه ام را از روی تلویزیون برداشتم و خیره به نیم رخش، گفتم:

- دو هفته ی دیگه کارنامه ها رو میدن.

کلامی دریافت نکردم.

- مامان!

هیس کوچکی از میان لبان پروتز کرده اش بیرون داد و باز چیزی نگفت. بار دیگر صدا زدم:

- مامان!

کلافه و عصبی غر زد:

- زهرمار! نمی بینی دارم سریال می بینم؟ هر چی می خوای توی یخچال هست دیگه.

عصبانی قصد کردم حرفی بزنم که تلفن خانه به صدا در آمد. چشم غره ای غضبناک به نیم رخ متمرکز مادرم کردم و از جای برخاستم. به سمت تلفن قدم تند کردم و پس از برداشتن گوشی تلفن گفتم:

- الو؟

صدای نازک لعیا، گوش هایم را نوازش کرد:

- سلام. خوبی؟

- نه خوب نیستم.

- وا! چرا گوشیت رو چک نمی کنی؟

- حوصله ندارم.

- ببین من با بابام حرف زدم فردا ساعت سه بریم اوکی ای؟

- آره من که مشکلی ندارم.

- خوبه. راستی... رفتیم پیش یاسمین، یاشار اونجا بود من نیستم ها. گفته باشم.

کلافه سرم را خاراندم و سپس گفتم:

- زشته لعیا.

- هیچ هم زشت نیست. اصلا اون یالقوز چه معنی داره وقتی ما هستیم بیاد ور دل ما؟ هان؟

چشم غره ای به دیوار رو به رویم که در ذهنم به جای لعیا جای گرفته بود کردم و گفتم:

- خیله خب کشش نده. کاری نداری؟

- نه فقط هیچ خوشم نمیاد هی از این پسره دفاع می کنی.

- خداحافظ.

- دارم حرف می زنم بی شعور. خداحافظ.

تلفن را در جایش گذاشتم و با نفسی عمیق، به اتاق بازگشتم. دلم کمی برای پیاده روی بی تابی می کرد؛ پس، تیپی تماما مشکین بر تن کردم و سوی مادرم گفتم:

- میرم بیرون.

- تا قبل یازده برگرد.

- باشه.

گوشی ام را از حالت سایلنت خارج کردم و وارد تلگرام شدم. برای امیرحسام که نوشته بود:

- امکانش هست آخر هفته ببینمت؟

نوشتم:

- باید ببینم برنامه هام چطور میشه. اگه وقت کردم حتما.

در دل گفتم:

- اگه وقت کردم نه، اگه حوصله ت رو داشتم!

در گروهی که ناخواسته در آن عضو شده بودم، مرد و زنی در حال جدل بودند و دیگران سعی در آرام کردن جو داشتند. نوچی کردم و فوری از آن گروه بی ربط، لفت دادم.

هدفون مشکی رنگم را در گوش هایم جایگذاری کردم و لیست آهنگ های آرام و غمگینم را گشودم، پلی کردم و با چهره ای خنثی، آرام آرام به قدم زدن پرداختم. نه اینکه در عزا به سر برده باشم و همچون مادر مرده ها افسردگی بر جانم چیره شده باشد؛ خیر! تنها این سبک از موسیقی بر دلم می نشست و حس می کردم با روحیات من بیشتر سازگار است.

آن قدر قدم زدم که به قدر کافی ز خانه فاصله گرفتم. هوای تاریک و آلودگ صوتی ماشین ها و آدم ها، تنهایی ام را به رخم می کشید. برای بازگشت به منزل، به کوچه ای همچون کوچه ی خودمان خموش، قدم گذاشتم.

در تاریکی پرسه می زدم و دست در جیب کت چرمی ام، آرام و بی صلابت قدم از قدم برمی داشتم که ناگه سگ کرم رنگی پارس کنان به جلوی رویم پرید. از ترس جیغ طولانی ای کشیدم و چند متر به عقب برگشتم. سگ، تنها حیوانی بود که به شدت از آن می هراسیدم. نفس نفس زنان و با ترس و لرز، سعی داشتم به طوری محتاطانه از سه متری اش گذر کنم که پارس دیگری به سویم کرد و باعث شد باز بر خوردم بلرزم.

به تنه ی درخت چسبیدم و جلوی دهانم را گرفتم تا بیش از این جیغ هایم را به گوش در و همسایه نرسانم.

- خدایا کمک کن. این جونور چی میگه آخه؟

دستم را از روی دهانم برداشتم و همانطور که سعی می کردم قدم دیگری بردارم به سوی سگ دست تکان دادم و گفتم:

- پیشته! برو کنار. برو. آیی خدا... میگم برو پی کارت سگیکه چی می خوای از جون من؟ ولگرد راهزن!

صدای مردانه ای از پشت سر، جیغ دیگرم را به هوا برد و باعث شد به سویش بچرخم و از سگ غافل شوم.

- نه ولگردِ نه راهزن. مال منِ!

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

5

در سیاهی شب چهره اش وضوح نداشت؛ اما قد و قامتش همانند مردان جوان بود.

- هان؟ ب... بله؟

خنده ی ریتمیکی کرد و جلوتر آمد. حال نور سِدیُمی چراغ های کوچه، چهره اش را روشن کردند. به راستی مرد جوانی بود که چهره ای ساده و دلنشین داشت. با تیپی اسپرت و منظم.

به سوی سگ کرد و هیس کنان گفت:

- من اینجام هوگو. بشین و آروم باش. خب؟

سگ دمش را تکاند و زبانش را به بیرون راند و بر روی دو پایش نشست. آرام و بی سر و صدا. مرد بار دیگر این بار به روی من گفت:

- این وقت شب من که نباشم غریبه رد بشه پارس می کنه. نگران نباش الان آرومِ.

از آن حیوان قلاده پوش چشم گرفتم و به مرد دوختم.

- آهان. ممنون.

لبخندش عمیق تر شد و پشت سرش را خاراند. گفت:

- من نریمانم. این وقت شب تنهایی توی خیابون چیکار می کنی؟

آب دهانم را قورت دادم و با نگاه زیرچشمی به سگ که دیگر توجهی به من نمی کرد، ادامه ی راهم را گرفتم و جواب نریمان را اینطور دادم:

- پیاده روی می کردم. ممنون بابت کمکتون. خدانگهدار.

- صبر کن.

بازویم را گرفت و به سوی خود کشید. ترسیده از موقعیتی که در آن بودم، نگاه لرزانم را از روی حلقه ی انگشتانش تا روی مردمک های مشکینش کشیدم و سعی کردم خود را از او فاصله دهم.

- چیکار می کنی؟ ولم کن.

- اوکی آروم باش. کاریت ندارم ببین.

یک قدم عقب رفت و دو دستش را به نشانه ی تسلیم بالا برد. ادامه داد:

- فقط خواستم بگم توی این هوای تاریک این راه رو ادامه نده.

بار دیگر بزاق دهانم را پایین فرستادم و یکه خورده پرسیدم:

- چی؟ چرا؟

شانه ای بالا انداخت و یک دستش را در جیب شلوارش کرد و آن دیگری را به محاسن کوتاهش کشید.

- خب اون سمت ولگرد و اراذل زیاد داره می دونی؟ به خاطر خودت میگم. خیلی خطرناکِ!

به آخر کوچه نگریستم. بیراه نمی گفت؛ صدای خنده های مستانه ای از همان سو به این سو می رسید. گویا باید در اولین فرصت به دست بوسی اقبال بروم که این مرد را بر سر راهم قرار داد. لبخند پرتشویشی زدم و گفتم:

- باشه ممنون که گفتین. من دیگه برم خیلی دیرم شده. شب بخیر.

سرم را پایین انداختم و دست در دو جیب از کنار هوگو گذر کردم که صدای شب بخیر گفتن او هم به گوش رسید.

- ماهرو!

- توروخدا اگه می خوای غر بزنی سرت رو بکن تو بالشت اونجا خودت رو خالی کن. من حوصله ندارم نصف شبی.

- بار آخرت باشه بهش اجازه میدی. فهمیدی چی میگم یا نه؟

متعجب و کمی هراسیده، زنگ درب را فشردم. صدای مادرم بلند شد:

- بخدا بهرام داد و قال کنی نمی ذارم بیای توی اتاق خواب. اَه.

درب با چنان سرعتی باز شد که یک قدم عقب رفتم و خیره ی رخ عصبانی پدر شدم. شوکه صدا کردم:

- بابا من...

دستم را به داخل کشید و هیس محکمی گفت. درب را محکم برهم کوبید که شانه هایم بالا پریدند و چشم هایم برهم فشرده شدند. صدای مردانه اش با تحکم در کناره ی گوشم بلند شد:

- کجا بودی؟

با دلهره آرام پاسخ دادم:

- هیچ جا.

- غلط کردی! تا این وقت شب هیچ جا نبودی؟

- رفته بودم قدم بزنم بخدا.

- برو.

مرا به سمت مبل هل داد و دست به کمر گفت:

- پارمین! خودت خوب می دونی نه من و نه مامانت مشکلی با آزادیت نداریم؛ ولی تو هم دیگه داری شورش رو درمیاری.

با دل و جرئت خیره در چشمان خسته اش گفتم:

- شما که هیچ وقت براتون مهم نبود تا دیروقت بیرون باشم. حالا چی شده؟

پوفی کرد و دستی به صورت کشید. عصبانیت پدرم خیلی زودتر از آنچه تصورش را بکنی فروکش می کرد. به خوبی می دانستم به قدری بی خیال است که تشر امشبش دلیلی جز از حد گذراندن من دارد.

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

6

دستی به موهای پس‌سرش کشید و سپس زیر گلویش را خاراند. ناگه گفت:

- خب تو چرا یکم به فکر آبروی ما نیستی دختر؟

- ببخشید باباجون ولی من چیکار کردم که باعث آبروریزی شما شده؟

- دیگه چیکار می‌خواستی بکنی؟ تو پسر وحید رو از کجا می‌شناسی؟ هان؟

جاخورده پرسیدم:

- پسر وحید؟! من وحید رو هم نمی‌شناسم چه برسه به پسرش.

نفسی گرفت و بر روی مبل نشست. من هم که تا آن لحظه ایستاده بودم آن سر مبل نشستم و خیره‌ی پدری شدم که عاقل اندرسفیهانه نگاهم می‌کرد.

- تو وحید رو نمی‌شناسی دیگه؟

- نه! از کجا بشناسم؟

- پارمین! رو اعصاب من نرو بچه. وحید! وحید ذبیحی! همکارم.

کمی در فکر فرورفتم و سپس آهان کوچکی ز میان لبانم بیرون دادم.

- حالا شناختم. خب؟ من با عمو وحید چیکار دارم؟

عاصی شده و پر تشدید گفت:

- خدا! خدا بیا این رو شوهر بده بره دنبال کار و زندگیش! پارمین! وحید زنگ زده میگه پسرش نریمان رو به صحبت گرفتی. این وقت شب توی کوچه‌ی خالی آخه جای این کاراست؟ بعد هم تو با اون پسره چیکار داری؟ هان؟ پارمین قرار بود هر کار می‌کنی دور این بچه‌بازی‌ها و رابطه‌ها رو خط بکشی.

تحقیر می‌تواند زیر سؤال بردن شخصیت یک دختر باشد! دخترکی که تنها کمی دلش گرفته است و هوای پیاده‌روی در اوج بی‌خبری دارد. من کسی را به صحبت نگرفته بودم که این‌چنین مورد بازخواست قرار می‌گرفتم. بارها خود را به خاطر صمیمیت با پسران فامیل توبیخ کردم. حال بخواهم با فردی غریبه وارد رابطه شوم؟ کسی چه می‌داند از افکار ذهنم؟

- یه چیزی بگو! می‌دونی چقدر جلوی وحید خجالت کشیدم؟

بغض، ناشی از بی‌اعتمادی پدرم نسبت به من و این بازخواست بیجا، در گلویم چنگ انداخت. از جای برخاستم و روی به او گفتم:

- سوءتفاهم شده. همین!

با دستانی مشت کرده و چانه‌ی لرزان، درب اتاقم را پشت سر قفل کردم و به آن تکیه زدم. دندان‌هایم را برهم فشردم و قطره اشک کوچکم را به سرعت پس زدم.

- آره دیگه! پسر به اون گندگی پاک و طاهرِ. من کخ می‌ریزم. کرم از منِ. لابد می‌خوان بگن اگه تو از اون حیوون مسخره ش نمی‌ترسیدی اون مجبور نمی‌شد با تو هم‌کلام بشه. بله! من نخ میدم! پسر آقا وحید که مرض نداره با من حرف بزنه. ماشاالله آمار سنگ‌ریزه‌های کوچه شون رو داره از بس سرش پایینِ و باحیاست! هه!

تکیه از درب گرفتم و تنم را از پوشش بیرونی‌ام رهانیدم. حین به عالم خواب رفتن با خود غر زدم:

- مرتیکه دست من رو جوری گرفته انگار مجرمم. بابائه این رو ندیده خیر سرش، حرف زدن اجباری من رو دیده؟ آخه توی اون تاریکی من رو از کجا شناختی بنده خدا؟ اَه! برم پوز اون سگ بیخود رو بمالم به آسفالت ‌ها! بخواب دیگه تو هم!

با همان گره‌ی کور ابروانم، پتو را تا روی سرم بالا کشیدم و پلک بر هم گذاشتم تا کمی ز غصه‌های دلم را در بی‌خبری دفن کنم.

- همه ش تقصیر خود یالقوزتِ!

- وای! وای! وای!

- زهرمار!

- این‌قدر غر نزن لعیا. مجبور نیستی بیای. به یاسمین میگم من اون لحظه از طرف خودم قول دادم لعیا شرایطش رو نداره بیاد. خوبه؟

- نخیر! می‌خوای من رو پیش دوست صمیمیم خراب کنی؟ هان؟

عصبی غرشی دخترانه از میان دندان‌هایم به سوی رخش بیرون دادم که سرش را عقب برد و طوری به من نگریست که گویی در نظرش افسارگسیخته می‌آمدم.

- بسه! بسه لعیا. خسته م کردی. می‌خوای بیا، می‌خوای نیا. اَه!

به سرعت قدم‌هایم افزودم که صدای لعیا در کنارم بلند شد:

- روان‌پریش!

بی‌توجه راهم را به سوی اتاق یاسمین کج کردم و با در زدن وارد شدیم. یاسمین لبخندی به رویمان پاشید و کمی خودش را بالا کشید. با گشاده‌رویی گفت:

- سلام! خسته نباشین. خوبین؟

پاسخ روی بازش را با لبخند دادم و گفتم:

- سلام. ممنون خودت بهتری؟

لعیا زودتر گفت:

- پارمین خانم اگه قصد نداری گاز بگیری باید بگم که این دخترِ از من و تو هم سالم‌ترِ ادا میاد.

چشم‌غره‌ای به چهره‌اش کردم و روی صندلی کنار تخت یاسمین نشستم. یاسمین که خنده‌اش به تازگی پایان پذیرفته بود، گفت:

- اولاً که ادا نیست و عکس شکستگی‌هام رو هم دارم. دوما تو چرا اعصابت کجِ؟

لعیا بی نگاه به من و یاسمین و درحالی‌که از پنجره بیرون را می‌نگریست گفت:

- بعضی‌ها سگ گازشون گرفته هار شدن! هار! می‌فهمی که؟

این بار من هم همراه با یاسمین خندیدم و گفتم:

- خیلی خب حالا. ببین! زیست با تو فیزیک با من. دینی با تو فارسی با من. بیا اول زیست کار کنیم که من هم مغزم سوت کشید امروز.

لعیا شروع به توضیح و تدریس مطالب جدید زیست کرد؛ اما من فکرم در جای دیگری پرسه میزد و در میانشان نبود. پدر چه تدبیری برای من در سر داشت؟ می خواستند حال خوشی که ز قدم زدن در کوچه پس کوچه های دلتنگ شهر بر من چیره می شود را از جانم بربایند؟ مگر نه این که می گفتند هر زمان که دلت گرفته شد، فرار کن و به دل خلوت شهر بزن؟ چه در سرشان می گذشت که از درک آن اینچنین عاجزم؟

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

7

- هی دوشیزه! نگاش کن توروخدا! عقلش کم بود کر هم شد!

- کر نشدم بیخود روی من عیب نذار.

تک خنده ای کرد و کتاب را بست. کش و قوسی بر بدنش وارد کرد و از یاسمین پرسید:

- حله؟

یاسمین قاطعانه پاسخ مثبت داد و لعیا ادامه داد:

- این خان داداشت که...

صدای باز شدن درب، حرف لعیا را نیمه تمام باقی گذاشت. هر سه به سوی یاشار که با تلفن همراهش صحبت می کرد چرخیدیم. همزمان با سر تکان دادنش به معنای سلام، لعیا با خصم گفت:

- شت! لعنت به این دهنم که چاکش ده متری بازِ.

صاف نشستم و ناخواسته برای شنفتن حرف هایش، گوش تیز کردم. ناخواسته!

- کری؟ میگم نه بگو چشم!

به تصویر خیالی اش روی دیوار چشم غره رفت و با عصبانیت گفت:

- نبینمت!

تماس را با اعصاب خوردی قطع کرد و دست به کمر، خیره ی منظره ی بی روح صحن بیمارستان شد. یاسمین که در لحن کلامش احتیاط مشهود بود پرسید:

- چیزی شده؟

یاشار پس از مکثی طولانی، شانه بالا انداخت و با خود گفت:

- به من چه اصلا؟ بره به گور!

به طرفمان چرخید و با دیدن نگاه های کنجکاومان، خندید و گفت:

- قیافه ها رو!

لعیا پوزخندی زد و با پشت چشم نازک کردن، نگاهش را از روی او برداشت. زیر لبی گفت:

- بوزینه!

یاسمین پرسید:

- کی می ریم خونه؟

یاشار پاسخ داد:

- یکی دو ساعت دیگه بابا میاد کارهای تصویه حساب رو جفت و جور کنه می ریم. شما هم میاین دیگه؟

نگاهش سوی من بود. ذره ای از تمرکزم کاسته شد. بی حواس پرسیدم:

- کجا؟

مردمک هایش که درونم را می کاوید، روی چشم هایم سکون یافت. خونسرد گفت:

- خونه ی ما. مگه نمی خواستین به یاسمین کمک کنین؟

لعیا فوری با طعنه جواب داد:

- جناب تا شما اونجایی چه نیاز به ما؟ فیزیک رو که دیگه خودتون هم استادین.

یاشار خونسردانه کتاب فیزیکی که در دست من بود را ربود و نگاهی به صفحاتش انداخت. دستانم که روی هوا معلق مانده بودند، با اشاره ی لعیا پایین آمدند. کمی خود را از یاشار فاصله دادم؛ گرچه بازهم بوی عطرش زیر بینی ام می غلتید. راحیه ای گرم و تند که مسبب تنفس عمیق نامحسوسم شد. نامش چه بود که اینگونه هوش را ز سرم می رباید؟

صدای بم و گیرای یاشار، بار دیگر مرا به جمع برگرداند.

- بله! استادم؛ بد نیست از تدریس من هم استفاده کنین. می تونم اگه جایی رو متوجه نشدین یا یاد نگرفتین براتون توضیح بدم و تست کار کنم. هوم؟ نظرت؟

لعیا با همان لحن گزنده اش گفت:

- لازم نکرده تو واسه ما...

به میان کلامش پرش زدم و گفتم:

- به نظر من که خیلی خوبه؛ البته اگه اسباب زحمت نمی شیم.

یاسمین نوچی کرد و گفت:

- نه بابا چه زحمتی؟ اتفاقا این جوری مامانمم باهات آشنا میشه رابطه مون صمیمی تر میشه.

لعیا با دهان کمی باز گشته که گویی در باورش نمی گنجید اینگونه در عمل انجام شده قرار گیرد، خیره ی من بود. می دانستم از این اتاق که خارج شویم، سرم را ز حرف های توبیخگرانه اش می برد.

عقربه ی ساعتِ روی دیوار که پس از مشقت های فراوان بر روی عدد پنج سکون یافت، بیمارستان اجازه ی ترخیص یاسمین را صادر کرد. تا به خانه ی آپارتمانیشان برسیم، بارها و بارها دلتنگ عطر یاشار می شدم. امشب به طور قطع در فروشگاه ها جستجو خواهم کرد و آن را از آن خود می کنم. من این رایحه را می خواستم! هرچند مردانه!

والدین یاسمین به گرمی مهمان نوازی کردند و خونگرمی و بزرگیشان را نشان دادند. رایحه ی مردانه با فضای دخترانه ی اتاق یاسمین، در تضاد بود.

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • هاها 1

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

8

یاشار، همانطور که در دنیای درون موبایلش پرسه میزد، خطاب به ما گفت:

- عنوان درستون چیه؟

من، یاسمین و لعیا نگاهی به یکدیگر انداختیم و سپس من پاسخ دادم:

- جریان الکتریکی!

لب هایش را به پایین سُر داد و سَر تکاند. لعیا بی پروا گفت:

- داریم وقت تلف می کنیم! بیاین خودمون کار کنیم.

کتاب را از دست من گرفت و از روی زمین برخاست. روی تخت نشست و خیره به من و یاسمین اشاره زد تا در کنارش مستقر شویم. صدای یاشار نگاهم را به وی جلب کرد:

- خب!

نفسی گرفت و کتاب فیزیک یاسمین را از دستش گرفت. نگاهش در عناوین در گردش بود که لعیا پوف بلندی کشید و به جایگاه پیشینش برگشت. در گوشم گفت:

- می کشمت!

یاشار پس از دقایقی مرور مطالب، مدادی برداشت و با چند برگه، تدریسش را استارت زد. مردمک هایم بین رقص قلم در دست مردانه و کشیده اش و چشمان جستجوگر و اخم های درهم از دقتش می چرخید. صدای بمش بارها و بارها در لاله ی گوشم اکو شد و این من بودم که هربار تمرکزم را از روی فرمول ها بر می داشتم و معطوف جذابیت تدریسش می گشتم. در ثانیه ای غافلگیرانه، به ناگه با همان گره ی کور مابین ابروانش خیره ی من شد و با جدیت تمام گفت:

- بلند بخون.

هاج و واج گفتم:

- ها؟

انگشتش را دور صورتش گرداند و گفت:

- هر چیزی که اینجا نوشته رو بلند بخون.

چند لحظه ای را صرف تجزیه و تحلیل جمله ی آمرانه اش کردم و سپس، با یافتن منظور جمله اش، خجالت زده اخم کردم و قبل از آنکه من پاسخ منطقی ای دریابم، لعیا گفت:

- وقتی به صورت مدرس حین تدریس نگاه می کنه مطالب رو بهتر متوجه میشه!

نه تنها یاشار و یاسمین، بلکه من هم از این جواب حاضر در عجب بودم. یقیناً این طور نبود اما... لعیا دادگر من بود. من هم در نقش فرو رفتم و گفتم:

- آره ولی اگه معذب می شین همین طوری هم می فهمم.

تعجب را کنار زد، شانه بالا انداخت و توضیحش را ادامه داد. در خود به خود تشر زدم و نگاه سرزنشگر لعیا را نیز به جان خریدم. این بار، تمرکزم را به روی درس گذاشتم.

پس از ساعتی بس طاقت فرسا که مسببش ماهیت درس بود، یاشار قلم را رها و کش و قوسی بربدنش وارد کرد. موبایلش را برداشت و گفت:

- شماره هاتون رو بدین یه کانال با استادم زدیم که به خودم خیلی توی فیزیک کمک کرد. عضوتون می کنم حتما ازش استفاده کنین.

- نه من علاقه و اعتقادی به کانال و سایت و این جور چیزا ندارم.

- اگه خوشت نیومد لفت بده. شماره ت رو بگو.

پر تردید خنده ای آرام کردم و مضطرب به لعیا خیره شدم. نامحسوس سرش را به طرفین تکاند و یاشار گفت:

- چیه؟ اجازه و اختیارت دست اینِ؟

لعیا بلند گفت:

- هوی هوی! این به تو میگن من اسم دارم.

- لعیا! باشه سیو کنین.

- چی چی رو سیو کنه؟ لینکش رو بفرست پیوی یاسمین اون واسه ما می فرسته.

یاسمین گفت:

- بچه ها آروم. من که تلگرام ندارم.

لعیا عصبی چشم غره ای سوی یاسمین کرد و غرید:

- پخ_پخ!

این به این معنا بود که او را نیز همانند من خواهد کشت. لعیا بی شک قاتل سریالی بود!

بدین ترتیب من عضوی از مخاطبین گوشی یاشار شدم و لعیا، آن قدر مقاومت کرد و دلیل و برهان آورد که یاشار هیچ نگفت و تنها با نگاهش او را به دار آویخت؛ سپس گفت:

- اوکی!

از جای برخاست و بی توقف از اتاق بیرون زد. لعیا که هرگاه در دام عصبانیت می افتاد، بی وقفه حرف میزد، نفس عمیقی کشید و تکیه بر لبه ی تخت گفت:

- آخیش! رفت ها.

یاسمین با اخم بلند شد و همان طور که با عصا به طرف درب می رفت گفت:

- این که چیزی بهت نمیگم دلیلش این نیست که با حرفات موافقم. دیگه نمی خوام تو و داداشم با هم رو به رو بشین.

یاسمین نیز اتاق را ترک کرد و لعیا با دهان کجی گفت:

- از خدامِ. هه!

نفرت لعیا یقیناَ سرچشمه ای داشت که در دلش نهان بود و بر روی زبانش جاری نمیشد.

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • هاها 1

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

9

لبم را گزیدم و با لبخندی خوشایند، درب عطر را بستم و سپس در کشوی میزم پنهانش کردم. دم عمیقی گرفتم و پشت میز نشستم. دفترچه ی کوچکم را باز کردم و نوشتم:

- اگر شیمیدان بودم، می گفتم دم عمیق من در لا به لای مولکول های خوش بوی پیراهنت حل می شود. اگر فیزیکدان بودم، می گفتم هوشم بر روی کشش سطحی قطرات عطرت ایستاده و همراه آن بر روی مچ دستانت سقوط خواهم کرد. اگر ادبی بودم، می گفتم رایحه ی گرمی که در یک قدمی ات به ریه هام وارد می شود، پلک هایم را سنگین می کند و سرم را به گز گز می اندازد. این چنین من، معتاد عطر روح نوازت شده ام!

نیشخندی زدم و دفترچه را بستم. قصد نویسه ای در وصف رایحه ی خوش عطر گوچی داشتم؛ اما ناخواسته عاشقانه شد!

صدای اعلان موبایلم مرا وادار به بلند شدن از پشت میز و نشستن بر روی تخت کرد. قفلش را گشودم و به اعلانم نگریستم. کانالی که معرفش یاشار بود، حال مطالب جدید می گذاشت و گویا مرتبط با پایه ی من بود. گرچه حوصله ای برای مطالعه نداشتم؛ اما نگاهی گذرا به آن انداختم و سپس بیرون آمدم.

لعیا نوشته بود:

- نباید شماره ت رو بهش می دادی.

- اون که کاری به کار من نداره.

- د آخه چرا حرف توی گوش تو فرو نمیره؟ هان؟ اصلا فدای سرم هر کار عشقت می کشه بکن. شنیدی که یاسمین چی گفت؟ پس از این به بعد خودت تنها برو تا قضیه برات ملموس تر بشه.

گوش هایم را تیز کردم تا صدای پدرم را واضح تر بشنوم. می گفت:

- این هفته نه، هفته ی بعد میرم کرمان.

- مأموریت؟

- ها دیگه پس چی؟ عشق و حال؟!

- خیله خب دعوا داری؟

صدای دیگری نشنیدم. ابرویی بالا انداختم و زیر پتو خزیدم.

برای هزارمین بار رویش را از من گرفت و با اخم های پیچیده در هم، خیره ی تخته شد. مریم در گوشم نجوا کرد:

- هر کی هم نفهمه من متوجه ی نگاه دلخور لعیا میشم. چشه هان؟

- دیوونه ست.

مریم نیشخند زد و با خودکارش بازی راه انداخت. همان بازی اعصاب خوردکن که بی شک هیچ کداممان دوست نداریم در موقعیت لعیا قرار داشته باشیم. با خوردن آن گلوله ی ریز کاغذ به گونه ی لعیا، لبخندی روی لب هردوی ما نشست و چهره ی ساده ی مریم مورد هدف خشم نگاه لعیا قرار گرفت. با حرص و چشم غره گفت:

- finish it now ( حالا تمومش کن )

نوچ مریم، توجه دبیر را جلب کرد.

- صدیقی!

مریم که مورد خطاب قرار گرفته بود پاسخ داد:

- خانم ببخشید درباره ی درس بود.

- جدی؟! چی می گفتین؟ بلند بگو شاید برای کلاس مفید باشه.

لبخندم را پشت دستم پنهان کردم و به رخ جدی مریم خیره شدم. همیشه پاسخی در دسترسش وجود داشت.

- I asked, "Finish it now, what does it mean in English?" ( پرسیدم الان تمومش کن به انگلیسی یعنی چی؟ )

لبم را گزیدم و از این جواب آماده، یِس آرامی با خنده زمزمه کردم. گفته بودم برای هر پرسشی که باشد آماده ی پاسخگوییست!

همزمان با جیغ خشن زنگ پایان کلاس، دبیر نیز از جایش برخاست و با نگاهی تیز به مریم، کلاس را ترک کرد. با خروجش خنده ی خفته ام از حصار گلویم به بیرون جهید و توجه خیلی ها را به خود جلب کرد. مشتی به بازوی مریم زدم و گفتم:

- ببین ایول! می دونستم طفلی رو بی جواب نمی ذاری.

لعیا بلندتر از صدای خنده ی من و مریم، روی به مولکول های هوا گفت:

- مطالب شیرین فیزیک به دردت خورد؟

خنده ام را قورت دادم و خنثی گفتم:

- نگاه نکردم.

- تعارف نکن. هرجاش رو نفهمیدی به استاد کوچک بگو.

خیره خیره به نیم رخش نگریستم و هیچ نگفتم. همین هم که زبان به کام گرفته و همچون بلبل یکریز حرف نمی زند جای شکر دارد. اطمینان دارم رازی در دلش نهفته است که حاضر است زیر بار تهمت ها له شود ولی آن را فاش نکند. با جدیت گفتم:

- دیگه با کلامت آزارم نده دختر خردادی!

وسایلم را جمع کردم و زیر بار نگاه سنگین لعیا، به صندلی های آخر کلاس پناه بردم. امروز، این آخرین هم صحبتی ما بود.

- نه نه! دیس اِپیِر. تلفضش رو اشتباه میگی.

گیج گفت:

- منم همین رو میگم که. دیس اِپیر.

خندیدم و به صورتم دست کشیدم.

- دختر! اِ پی یِر، یِر، یِر. روی ی کسره داره. فهمیدی؟

هان بلندی گفت که یاشار خنده اش گرفت و کلمه ی دیگری را روی تخته وایت برد اتاق یاسمین نوشت. او می نوشت و من تلفظ می کردم و یاسمین باید هم شکل نوشتاری را فرا می گرفت هم گفتاری؛ اما این بی استعدادی اش در زمینه ی زبان خارجه هر سه ی ما را می خنداند. لحظه ای کوتاه توجهم به ردیف کامل دندان های سپید یاشار جلب شد. خیره ی آن ها بودم و همچون دیوانه ها می خندیدم. این انصاف نیست! من ارتودنسی می کنم و باز به دلیل رشد دندان های عقل برهم می ریزند و او اینطور طبیعی دارای یک ردیف دندان درشت است؟ یاسمین گفته بود طبیعیست... راست می گفت؟

صدای تق تق محکم ماژیک بر روی تخته هوشم را برگرداند.

- مگه نمی دونی قبل شرکت توی کلاس درس نباید چیزی بزنی؟ جنسش اصل بوده یه دقیقه ست می خندی.

فوری لبانم را جمع کردم و با نیم نگاهی به یاسمین خندان، روی از هر دو گرفتم و به کتاب دوختم و برگه ی دیگری را ورق زدم. لعنت خدا بر من! سابقه ی این تعداد سوتی را نداشته بودم. حال در محضر این خواهر و برادر حواس از سرم می گریزد.

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

10

پس از حدود سه هفته، امروز، آخرین روزی بود که برای تدریس به منزل یاسمین می رفتم. امشب برای باز کردن گچ هایش به درمانگاه می رفت و از فردا به مدرسه می آمد. پس، دیگر لزومی نداشت به اینجا پا بگذارم و بلاجبار متحمل حضور پررنگ یاشار بشوم.

سرفه ای کردم و مسئله ی استوکیومتری را جلوی یاسمین گذاشتم. قلم را در دست سالمش گرفت و با تمرکز مشغول حل آن شد. خیره ی زیبایی اش بودم که نیم نگاهی به سوی من انداخت و سپس با خنده ای آرام گفت:

- تمرکزم رو به هم نریز. به یه جای دیگه زل بزن.

لبخندی زدم و به قاب عکس روی دیوار نگاه انداختم. یاشار و یاسمین آنچنان یکدیگر را در آغوش گرفته بودند که گویی پس از سال ها فراق سرانجام سرنوشت آنها را به هم رسانده است. چشم های هر دو می درخشید. شاید به دلیل فلش دوربین اما، چشم های یاشار در حالت عادی هم می درخشید.

- سیصد گرم منگنز!

- هوم؟

با انگشت روی کاغذ زد که آهانی گفتم و مشغول بررسی شدم. با لبخند گفتم:

- آفرین درسته. می خوای یکم استراحت کنی؟

بر صندلی اش تکیه زد و با نفسی عمیق آخیشی گفت و خندید. از شیمی بیزار بود! تقه ای به درب اتاق زده شد و سپس، زهرا خانم، مادر یاسمین، با یک سینی شربت وارد شد. زن زیبایی بود؛ اما کمی اضافه وزن داشت و هنگام راه رفتن، شکمش همچون ژله های خاله مهدیس، می لرزید. با لبخند سینی را روی میز گذاشت و بر لبه ی آن نشست.

- خسته نباشین دخترا. چه احوال؟

موهای ریخته شده بر پیشانی یاسمین را کنار زد و ضربه ای به نوک بینی اش نهاد. یاسمین پاسخ داد:

- بد! حالم از شیمی به هم می خوره.

پشت سرش گفتم:

- ولی خیلی توش خوبی.

چشمانش از حرص گشاد گشتند و بعد با شکوه گفت:

- مجبورم مجبور. می فهمی؟

زهراخانم خندید و بوسه ای بر پیشانی دخترکش زد. از جای برخاست و همان طور که به سمت درب می رفت گفت:

- دکتر میشی یادت میره.

غمی در دلم سر باز کرد. چه قدر یاسمین حال دلش رو به راه بود. چه قدر مادرش به او افتخار می کرد و برایش محبت به خرج می داد. پوزخندی زدم و شربت خاکشیرم را سر کشیدم. کتاب را ورق زدم و باز، مشغول توضیح شدم.

لپ تاپم را جلوتر کشیدم و مشخصاتم را وارد نمودم. به واسطه ی هم صحبتی با زهراخانم، جایی برای انتشار کلام دلم پیدا کرده بودم. یقیناً اگر آثارم مورد پسند واقع می شدند، سرگرمی تازه ای برای موفقیت می یافتم. ایمیلم را وارد کردم که صدای آشنایی از آن سوی درب اتاق به این سو رسید.

- سلام رسوند.

و صوت مادرم:

- بشین خاله خوش اومدی. قهوه یا چای؟

امیر حسام جواب داد:

- چای بی زحمت. بقیه نیستن؟

- پارمین طبق معمول تو غارشِ. بهرام هم تازه از مأموریت برگشته تو اتاق خوابیده.

- پس من برم یه سلامی به غارنشین بدم.

چشم گرد کردم و فوری از جای برخاستم. از جالباسی شال و مانتویی برگزیدم و به تن کردم. تقه ای زد و بدون کسب اجازه سرک کشید. پسرکِ بی ملاحظه! با دیدنم ابرو پراند و کامل داخل شد. درب را بست و خوش رو گفت:

- سلام. چطوری؟

با حرص دکمه های مانتو را کامل بستم که نگاهش خریدارانه سرتاپایم را وارسی کرد.

- درستش این بود که قبل وارد شدن اجازه بخوای تا من فرصت آماده کردن خودم رو داشته باشم. این عادتت رو بذار کنار ما دیگه بزرگ شدیم.

خندید و دست به سینه بر درب تکیه زد. با تمسخری شیطنت آمیز گفت:

- نه بابا تو که هنوز کوچولو موندی. سلام یاد نداری.

چشم گرفتم و روی تخت نشستم. او هم تکیه برداشت و در نیم متری ام نشست. ابروهای کشیده و مشکینش را بار دیگر طبق عادت بالا انداخت. چشم های ریز و خمارگونه اش را درشت کرد و مردمک های عسلی اش یک دور، دور حدقه چرخاند. با لب های قیطونی اش خندید و گفت:

- خبری از ما نمی گیری. اون سری هم که ازت خواستم بیای صحبت کنیم نتونستی. چرا از من فاصله می گیری پاریس؟

نوچ بلندی به میان سخنش آوردم و جدی گفتم:

- درست بگو.

خنده اش را جمع کرد و سری تکان داد. انگشت اشاره اش را بالا به سوی من نشانه گرفت و پس از مکثی از تفکر گفت:

- عوض شدی. دیگه اون دخترخاله ی صمیمی قبل نیستی. کجا غیبش زد؟

رویم را به طرف صفحه ی لپ تاپ برگرداندم و خنثی گفتم:

- دیگه جایز نیست. مگه محرم نامحرم سرت نمیشه؟ اون موقع بالغ نبودم.

سکوت کرد. بلند شدم و ثبت نامم را تکمیل کردم. حضورش کمی معذبم می کرد. همبازی کودکی ام بود اما، هر سنی قائده و قانون خودش را داراست. این طور نیست؟

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

11

- بیخیال پارمین! ما از بچگی با هم بزرگ شدیم. تا همین پارسال حتی برات مهم نبود که موقع فیلم دیدن چفت هم باشیم. نه! تو از یه چیزی دلخوری که فاصله می گیری. چی شده؟ به من بگو.

به لبه ی میز دست به سینه تکیه زدم و با نگاه خنثی ای پاسخ دادم:

- هیچی نشده امیر. خب؟ فامیل رو که می شناسی. دوست ندارم الان که به این سن رسیدیم برای صمیمیتمون حرف در بیارن و پشت سرم یه مشت خزعبل ببافن. راحتم بذار.

بلند شد و دست هایش را طوری که گویی قصد قانع کردن مرا داشته باشد روی کمرش گذاشت و با چهره ای حق به جانب گفت:

- خودت داری میگی خزعبل! پس کی می خوای به حرف فامیل اهمیت ندی؟

کلافه پشت میز نشستم و عصبی گفتم:

- مشکل فامیل نیست، مشکل منم، من. می فهمی؟ نمی خوام صمیمیت قبل رو باهات داشته باشم معذبم می کنه.

- ما خیلی با هم خوب بودیم.

صدایش ناامیدانه به نظر می آمد.

- متأسفم ولی درستش همینِ.

سکوت کرد و سپس آرام گفت:

- امیدوارم روزی که بخوای برگردی به امروز تا یه طور دیگه تصمیم بگیری نرسه.

به پشت چرخیدم و متعجب خیره ی پوزخند روی صورتش شدم. کمی لرز بر دلم انداخت و بعد، بی حرف خارج شد.

لبانم را با زبان نمگین کردم و با ذهنی مشغول، زیر و بم سایت را جستجو کردم. اینجا می توانستم زیر نظر بهترین ها، دلنوشته هایم را منتشر کنم. به قطع به نقطه ی خوبی خواهم رسید. در لحظه صدای نوتیفکیشن موبایل چشمم را از صفحه ی سایت ربود. وارد صفحه ی تلگرام شدم و نگاهی به شماره ی ناشناس انداختم.

با کنجکاوی به صندلی تکیه نهادم و به پیامش چشم دوختم.

- سلام. ببین برات یه فال گرفتم.

پیام بعدی:

- ای صاحب فال! غم به دلت راه مده. نیمه ی گمشده ات را با اسبی سپید به پی وی ات فرستاده ایم. قدرش را بدان و او را بپذیر.

پیام آخر:

- حضرت حافظ!

متعجب تر از همیشه، روی تصویر فرد غریبه که در گوشه ی سمت راست بالای صفحه قرار داشت ضربه زدم. مشخصاتش نمایان شد. در بیوگرافی نوشته بود:

- من بعد از تو، قلبم فراموشی گرفت و مغزم شکست! ولی خب احمق تر از تو من بودم که سر توئه لعنتی دل همه رو شکوندم.

تصویر پروفایل، مردی از نیم رخ با اخم هایی درهم و پلک های بسته، خاکستری و سر به پایین بود. با خود گفتم:

- این یارو با این بیو و عکس، اومده چی واسه من زرت و پرت می کنه؟ قیافه شم معلوم نیست. فیکِ؟

پوزخندی به نشانه ی تمسخر زدم و از صفحه ی مشخصات خارج شدم. فردی که هنوز نامش را هم نمی دانستم، پیامی تازه به جای گذاشته بود:

- الان چی شد؟ می پذیری یا قصد کردی به حضرت حافظ توهین کنی؟

بی سلام در جواب نوشتم:

- اون کسی که در حال حاضر داره به حافظ توهین می کنه خودِ شما هستین. لطفا دیگه پیام ندین.

- من کِی توهین کردم؟ چرا حرف تو دهن مردم می ذاری؟

بی خیال دوباره موبایل را روی میز گذاشتم و یکی از بهترین دلنوشته هایم را به دست مسئول مربوطه سپردم. باز هم صدای اعلان:

- مانتو زمستونی دیروز خیلی بهت می اومد.

با همین یک پیام، دنیایی سوال به ذهن کوچکم هجوم آورد. چشم گرد کردم و با کمی اخم تند نوشتم:

- شما؟

- تیام هستم.

- ببخشید؛ ولی من شما رو میشناسم؟

- نه فکر نکنم. خوبی؟

مکثی کردم و ترجیح دادم او را بی پاسخ بگذارم. او روی من شناخت داشت پس، ضربان قلبم بی جهت روی دور تند نرفته بود!

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

12

اینترنت موبایل را خاموش کردم تا بیش از این حواسم را پرت نکند. امیرحسام ذهنم را به خود مشغول کرده بود و از طرفی هم اضطرابی از جانب نامعلوم بودن پاسخ سایت بر جانم چیره شده بود. نوچی کردم و از پشت میز بلند شدم. در دلم رخت می شستند و بی شک اگر لعیا اینجا بود، با هر سخنش خنده ای مضطرب می کردم.

تنم را از شر گرمای مانتو و شال رها کردم و سپس روی تخت انداختم. نفس عمیقی کشیدم و آرام باشی زمزمه کردم. چشم بستم و با نوازش شقیقه هایم، اعصابم را از هر مبحث ذهن درگیر کنی که وجود داشت دور کردم.

پس از یک دقیقه آرامش یافتن، چشم گشودم و ساعت را چک کردم. هشت شب را نشان می داد. بی رمق کتاب زیست را از قفسه ی فلزی سپیدرنگ کتبم بیرون کشیدم و در حالی که سعی داشتم جای راحتی در رخت خواب برای خود رقم بزنم، صفحه ی مورد پرسش را باز کردم.

دیری نگذشته بود که خسته از مفهومات غیر قابل فهم، کتاب را بستم و از شدت گرسنگی، اتاق را ترک کردم. پدر، نشسته بر روی مبل مخملی سورمه ای، اخبار بیست و سی می دید و مادر سعی داشت محض سرگرمی و کمی هم پز دادن به دوستان دنیای مجازی، تابلوتاپستری ببافد. این هنر پر بود از ذوق و خلاقیت که مادرم آن را داراست. شاید در این نبرد زنانه پیروز باشد.

راهم را به طرف چپ که آشپزخانه قرار داشت کج کردم و همانطور که درب یخچال را باز می کردم بلند گفتم:

- شام نداریم؟

انتظار پاسخ نداشتم اما، مگر حضور مرا در این خانه نمی فهمیدند؟!

- برای بار دوم عرض می کنم! مادرگرام، شام داریم یا خیر؟ باید بگی با اجازه ی اهل خونه بله.

گرچه در لحن من تمسخر فریاد می زد؛ اما مادرم با بی توجهی به این امر پاسخ داد:

- غذای ظهر توی یخچال هست گرم کن هممون بخوریم.

زیر لب گفتم:

- واو! چه مسولیت پذیر! خداکنه من مثل شما نشم. طفلی بچم!

***

با پایان یافتن زنگ کسالت آور کلاس فارسی، خدا را شاکر شدم و بدون جمع کردن وسایلم، از جای برخاستم و به سوی لعیا که در کنار یاسمین نشسته بود گام برداشتم. لعیا با من سنگین بود، یاسمین که در این مدت به قدر کافی بینمان صمیمیت ایجاد شده بود چرا دوری می کرد؟

- لعیا! میشه باهات صحبت کنم؟

چشم از یاسمین که همچنان پر حرفی می کرد برداشت و با چشمان خوش حالتش خیره ی من شد. مژه های پرپشتی داشت و مردمک هایش به رنگ قهوه ی آغشته به مقدار کمی شیر می مانست. ناراحتی درشان موج می زد اما، کلامش می بُرید!

- چه صحبتی؟ من با شما حرفی ندارم.

سپس بلند شد و دست در جیب روی به یاسمین که تنها نگاه می کرد گفت:

- من میرم آب بخورم.

از کنارم می گذشت که بازویش را در چنگ گرفتم و با جدیت در چشم هایش گفتم:

- تموم شد. اوکی؟ دیگه اصلا با هم ارتباط نداریم که بخوای نگران باشی. من توی این مدرسه فقط با تو خوبم. به همش نزن.

مکث طولانی ای کرد. آرام حلقه ی انگشتانم را از دور بازویش باز کردم و مستأصل منتظر واکنشی از سوی او شدم. دلیل نم دار شدن کاسه ی چشمانش، هنوز هم برایم نامعلوم است. آرام سری تکان داد و آرام تر گفت:

- باشه.

با نگاهم بیرون رفتنش را تماشا کردم و سپس در جای پیشینش نشستم و یاسمین را مخاطب خود قرار دادم.

- لعیا احوالش معلومه ولی تو چرا فاصله می گیری؟

- خب چیکار کنم؟ اگه می اومدم پیش تو لعیا با منم چپ میشد.

ابروانم را از تفهیم بالا دادم و در خود زمزمه کردم:

- چه رفتار قدرشناسانه ای!

گویا در این مدت، این من نبودم که او را رها نکرده و به منزلش می رفتم. هر چه دورتر، محبوب تر!

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

13

پنج شنبه بود و روز بی خیالی؛ گرچه که بنده در باقی ایام هفته نیز نسبت به دروس بی تفاوت بودم. چند دقیقه ای هست که بی هدف به گردش عقربه ی ثانیه شمار خیره گشته ام. می گذشت و نمی گذشت! می چرخید و نمی گذشت! زمان را که می نگری از سرعتش می کاهد و جانب احتیاط را می گیرد. گویی که می خواهد ز برخورد با دیگر عقربه ها جلوگیری کند. گویی با نگاهت، معذب می شود.

با احساس گرسنگی، نفس بلندی کشیدم و از حالت دمر خوابیده خارج شدم. قصد روشن کردن لپ تاپ را داشتم که بالاخره ملودی نرم صدای مادرم پخش شد.

- پارمین! نهار آماده ست می خوای بیا بخور.

اگر نمی خواستم اصراری نمی کرد؟ اما، شاید نیاز به کمی تکرار داشته باشم. پوزخندی از اندوهی که در درونم نهان بود بر چهره نشاندم و از اتاق خارج شدم. تره ای از موهایم را به عقب راندم و نگاهی به سفره ی رنگین رو به رو انداختم. برای راحتی بیشتر پدر، با وجود میز نهارخوری، روی زمین سفره پهن می کردیم.

طرف خلوت سفره را برگزیدم و با نگاه خیره ای به مرغ وسط سفره، لب زدم:

- واسه ی عید برنامه ی مسافرت نداریم؟

پدر لقمه ی پر ملالش را در دهان گذاشت و در همان حال پاسخ داد:

- کی از فرداش خبر داره که بخواد از حالا برای دو ماه دیگه برنامه بچینه؟ دوغ نداریم؟

مادر بشقاب مرا پیش رویم گذاشت و در جواب پدر، نوچ کرد و به صفحه ی موبایلش با اخم خیره شد. کاش مسافرتی پیش رویمان باشد. دلم در طلب هوای تازه له له میزد.

سرانجام، پاسخی آغشته به تحسین از جانب سایت دریافت کردم و تصمیم بر این شد که مِن بعد، در آن مکان فعالیتم را ادامه دهم. خوشحال از این موقعیت، موبایلم را برداشتم تا به لعیا خبر دهم. هنگامی که وارد صفحه ی تلگرام شدم، متوجه شدم تیام مرا به حال خود وا نگذاشته است. پیام، پشت پیام!

ابتدا خبر خوشم را به لعیا دادم و سپس سری به تیام زدم. دیشب نوشته بود:

- یعنی خوب نیستی؟ چرا؟ چیزی ناراحتت کرده؟ کسی چیزی بهت گفته؟

یک ساعت بعد باز پیام داده بود:

- شبت بخیر.

صبح زود، ساعت هشت نوشته بود:

- صبحت بخیر! امیدوارم روز بدی رو شروع نکرده باشی.

و باز همین نود دقیقه پیش:

- چرا آن نمیشی؟ مشکلی برات پیش اومده؟

تعجب را کنار زدم و در جواب پیغام اول نوشتم:

- سلام. نه من خوبم.

و باز پیام دادم:

- ببخشید شما من رو از کجا می شناسین؟

آنلاین بود. کمی منتظر ماندم اما پاسخی دریافت نکردم. بی تفاوت شروع به شمارش کردم.

- یک... دو... سه!

انگشتم را به سمت دکمه ی برگشت بردم که ایزتایپینگ مانعم شد.

- سلام، خداروشکر. پریروز حول ساعت پنج و نیم، شش بود که متوجهت شدم. تا حالا کسی بهت گفته خیلی شیک پوشی؟

پس شماره ام را از کجا پیدا کرده بود؟ نکند زیر و بم زندگی ام را دانسته باشد؟ در پاسخش نه کوتاهی گفتم که نوشت:

- خب من بهت میگم. خیلی شیک پوشی!

چهره ام را از نیمچه لبخندی که بر روی لبانم نقش بسته بود زدودم و جوابش را با یک ایموجی ساده ی لبخند دادم.

- راستش، چطور بگم؟! چهره ت به دلم نشست. جذابیت خاصی داری. از نظرت اشکالی نداره یه مدت... خب...

تعریف از خود نباشد، ذهن هوشمندی داشتم. منظور حرف تیام را روی هوا قاپ زدم. محتاطانه نوشتم:

- حدس می زنم متوجه ی منظورتون شده باشم. ببینید زندگی من به قدر کافی بی رنگ و لعاب هست، لطفا من رو وارد این طور رابطه ها نکنید.

- نه نه! من حد خودم رو می دونم. متوجهم. فقط می خوام اگه دوست داری یه چند روزی رو با هم بگذرونیم و بعدش... اگه مایل بودی، رابطه مون رو علنی کنیم. قصد ندارم اذیتت کنم. هر طور خودت دوست داشته باشی.

چقدر برای من که حوصله ی پیام های بلند و کشدار را نداشتم، این متن های طویل پسرک آزاردهنده به نظر می رسید.

- چقدر درباره ی من می دونید؟

- میشه با من رسمی صحبت نکنی؟ معذبم می کنه.

مردمک در کاسه چرخاندم و با ایموجی لایک، خواسته ی او را پذیرفتم. تیام نوشت:

- ممنون. خب... یه چیزایی می دونم. از علاقه مندی هات، سرگرمی هات و وضعیت تحصیلیت.

- چقدر؟

- به حد کافی. از درس خوندن خوشت نمیاد. مگه نه؟

آهی از نهادم برخاست. پس او می دانست که من، جزو شاگردان درس نخوان مدرسه ام؛ اما این تقصیر من نبود. حوصله ای نیست!

- حوصله ش رو ندارم. نوشتن و گوش دادن به موسیقی حالم رو بهتر می کنه.

- که این طور. شنیدم قلم خوبی داری. چی می نویسی؟

- دلنوشته.

- واقعا؟ خیلی عالیه.

چیزی نگفتم. منتظر بودم تیام حرف تازه ای بزند و من پاسخ بدهم. هی پاسخ بدهم و وقتم بگذرد و برای یک روز هم که شده، روزم با سایر روزهایم تفاوت داشته باشد. اصلا او این همه اطلاعات را از کجا آورده بود؟ آمارم را از همسایه ها جویا شده بود؟ مهتاب خانم؟ حتما ذهنش در امرخیر پرسه میزد!

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

14

- به نظرت چه شکلی ام؟

- عکس پروفایلت خودتی؟

سند کردم و منتظر شدم تا تیام، چیز دیگری بگوید؛ ولی هر قدر که انتظار کشیدم، بی فایده بود. پسرک بعد از چندین دقیقه سکوت، آفلاین شد. حرص خورده از وقتی که حرام شده بود، موبایل را به یک گوشه انداختم و بدن کرختم را از روی تخت بلند کردم. دستی بین گیس هایم کشیدم و پشت میز نشستم تا متن دیگری را روی کاغذ پیاده کنم.

- محبت، گاه در لا به لای صوت دلنشین مادر به خواب رفته و گاه در گره ی کروات پدر خفته. محبت، برای من، در نظر من، همان مقدار صبح بخیر و شب بخیریست که به ندرت می شنوم. آن قدر کم که می توان گفت نیست. کمبود محبت دارم؟ شاید! شاید علما نامش را کمبود محبت گذاشته باشند. در این صورت، لبخندی که ز صبح بخیر بیگانه بر لبانم تصویر می شود، از نشانه های کمبود توجه و محبت است.

با نفسی عمیق، یاد عطر خوش عطرم افتادم و آن را از کشو بیرون آوردم. دربش را باز کردم و به بینی ام چسباندم. پلک هایم را روی هم گذاشتم و دم عمیقی گرفتم. این بو کمی، تنها کمی متفاوت از بوی عطر یاشار بود. شاید بدین دلیل که رایحه ی او، با تنش عجین شده بود.

بار دیگر زمانم را صرف هم صحبتی با تیام کرده بودم. تجربه ی اولم نبود اما، تمام مشکلات من از زمانی شروع شد که بزرگ شدم. قبل از این تا این حد نیاز به توجه نداشتم.

- آره خودمم.

- هیچی معلوم نیست. عکس بهتر نداری بفرستی؟

- می خوای بیرون هم دیگه رو ببینیم.

- خیلی داری تند پیش میری.

- باشه هرجور راحتی. به هر حال من که دیدمت. یه سوال شخصی بپرسم؟

- اوهوم.

- چرا تا الان سینگل موندی؟

- انتخاب خودمِ. اهلش نیستم.

- چرا؟

- خودم رو می شناسم. برای این رابطه ها فرد مناسبی نیستم. یا اینجوری بگم؛ زیاد پایه نیستم.

- که اینطور. می خوای با شخصیت هم بیشتر آشنا بشیم؟ شاید این بهت کمک کنه که راحت تر راجع به رابطه مون تصمیم بگیری. هوم؟

- باشه.

- خب... خشک و جدی بودن دیگران من رو به شدت عصبی می کنه. اعصاب تو رو چی به هم می ریزه؟

- آدمای آویزون. ازشون متنفرم!

ایموجی خنده فرستاد و نوشت:

- من از دعوا خوشم میاد. تو چی؟

- گردش و مسافرت. یعنی چی؟ دعوایی ای؟

- زیاد نه ولی خوشم میاد دیگه. از اونام که وقت دعوا نظاره گرم. من از مسخره شدن می ترسم. یو؟

چشم گرد کردم و با لبخند پاسخ دادم:

- منم همینطور. منم از اینکه مسخره م کنن واهمه دارم.

- چه تفاهمی! من توی آشپزی مهارت دارم.

- من توی روزنامه نگاری چندبار استعداد خودم رو نشون دادم؛ ولی زیاد باهاش حال نمی کنم.

- لزومی هم نداره باهاش حال کنی. بیخیال! من خیلی با موهام ور میرم. تو چه کاری رو خیلی انجام میدی؟

- شاید برات جالب نباشه ولی بیش از اندازه کارام رو عقب می ندازم.

فرصت پرسیدن سوال های ذهنم را نمی داد. شماره ام را از کجا پیدا کرده بود؟ اطلاعاتم را از کجا می دانست؟

- پارمین! راضی به این دوستی نیستی؟

خدای من! نامم را هم می دانست؟! دست پاچه و پر استرس، سرم را بالا گرفتم و به دیوار رو به رو خیره شدم. آب دهانم را قورت دادم و با قلبی که از بی خبری ضربان گرفته بود، بی توجه به سوالش، پرسیدم:

- اسمم رو از کجا می دونی؟

ایزتایپینگ تا دو دقیقه هم به طول انجامید. آن قدر که بدون دریافت هیچ پاسخی، تنها ماندم. پوزخندی زدم و با ناباوری، گوشی را روی میز گذاشتم و با همان لب های کج شده به صندلی تکیه زدم.

- گذاشت رفت! نامرد!

لبم را جویدم و با حرص خودم را روی تخت رها کردم. دندان روی دندان سابیدم و به پهلو و روی به دیوار چرخیدم. درحالی که پاهایم را تکان تکان می دادم زمزمه کردم:

- اصلا به درک! برو بمیر!

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

15

- پیس! پیس، پیس!

توجهم را به مریم دادم. عدد دو را نشان داد و بعد مشت کرد که به معنای چه می شود بود. نوچی کردم و با استرس درحالی که سعی می کردم خنده را کنار بزنم، نگاهی به دبیر که توجهش به دیگری بود انداختم و آرام، برگه ام را به سوی مریم کج کردم. گرچه خود پاسخ چندان جالبی نداده بودم؛ اما قطعا از پاسخ مریم کامل تر بود!

- چی میگی؟ سوال آخر که فقط الف و ب داشت.

- نخیر کله پوک! پشت برگه ادامه ش بود.

- ای بر پدرش...

- عه!

- صلوات!

لبانم به خنده باز شد و بی خیال سوال و سوالاتی که یا بی جواب و یا به اشتباه پاسخ داده بودم، بر صندلی تکیه نهادم و گازی به کیک زدم.

- پارمین!

- هوم؟

مردمک سوی لعیا چرخاندم و گاز دیگری زدم. کمی جلوتر آمد و دستش را روی زانویم گذاشت تا تکیه گاه بدنش شود.

- امشب تولد یاسمینِ. پایه ای شب ببریمش بیرون؟

ابتدا خوشحال از این موقعیت که می توانست حال روحی مرا تسکین دهد، شوق بر صورت نشاندم و گفتم:

- واو! آره میام.

اما لحظه ای نگذشت که لبخندم جمع شد و چشمانم جدی.

- نه نمیام.

- عه وا! چرا؟!

- چون بابام گفته دیگه شب بیرون نرم. پوف بر او!

در مسائل خصوصی دخالت نمی کرد. اندکی با ناراحتی خیره ام شد و بعد، آرام در جای خود نشست. به خاطر یک سؤتفاهم که  بی اساس مطرح شده، چرا باید تاوان پس می دادم؟ به کدامین گناه؟!

برای شرکت در تولد یاسمین هیجان داشتم و بسیار ذوق آن که خود را از روزمرگی خلاص کنم. مشت کوچکی تخمه برداشتم و آرام، خیره به پدر که سر در سریال فرو برده بود لب زدم:

- بابا!

نشنید! شنید، ناشنیده گرفت.

- بابا!

- هان؟

- امشب تولد دوستمِ. می خوام برم.

- که باز...

- بابا! من اون پسره رو به حرف نگرفتم. داشتم راهم رو می رفتم سگش پرید جلو پام ترسیدم جیغ کشیدم پسره متوجهم شد سر صحبت رو باز کرد. من که قول دادم بابا. توی این دو سال اشتباهی از من دیدین؟ تا حالا کاری خلاف حرفتون انجام دادم؟ اهل فرصت طلبی ام؟ عجبا!

با حرص تخمه پشت تخمه شکاندم و سکوت کردم. ضرب دستی به ران پایش زد و با لم دادن روی مبل، گفت:

- برو ولی دیر برنگرد.

با همان رخساره ی جدی گفتم:

- تشکر!

***

ساعت به ده رسیده بود و من به همراه لعیا و یاسمین در کافی شاپ الماس شرق جشن می گرفتیم. نگاه مردم زوم بر ما بود و این نشان از دیوانگیمان می داد. سورپرایز در نظر لعیا، همین بود که یاسمین را خوشحال کند.

- هیس! زشته بچه ها.

از آغوش یکدیگر بیرون آمدند و یاسمین با خنده خودش را در آغوش من انداخت. تنگی حلقه ی دستانش به دور گردنم، بی شک لحظات واپسینم را رقم میزد.

- خب، خب! خفه شدم یاسی برو گمشو اونور.

ماچی روی گونه ام نشاند و با شوق درحالی که شرشره هایی که بر روی سرش ریخته و آویزان بودند را بر می داشت گفت:

- اصلا نمی دونم چطوری ازتون تشکر کنم. خیلی، خیلی، خیلی خوشحالم کردین. می دونستم تولدم رو یادتونِ؛ ولی انتظار بیرون آوردنم به قصد جشن گرفتن رو نداشتم.

دست به سینه بر صندلی کافه تکیه نهادم و گفتم:

- البته همه ش زیر سر لعیاست. فکر کن من می خواستم کادوت رو بیارم مدرسه زنگ تفریح بهت بدم... ضایع تر از این؟

هر سه خندیدیم و پس از میل آن تکه کیک کوچک کاکائویی، اطراف را از شرشره های نخی و ریز تمیز کردیم و از صاحب کافه برای اذن اجرای این مراسم کوچک، تشکر کردیم. یاسمین کوله ی فانتزی ای که از طرف من بود را روی دوش انداخت و آستین مانتوی گلبهی اش را بالا کشید تا دستبند چرمی لعیا در تیررأس نگاه دیگران باشد.

- بچه ها داره دیرم میشه. این بار بابام ازم آتو بگیره دیگه امکان نداره بذاره شب بیام بیرون.

لعیا نوچی کرد و گفت:

- غمت نباشه آبجی! می رسونیمت.

از درب الماس شرق گذر کردیم که یاسمین فوری دست لعیایی که ساعد مرا گرفته بود گرفت و به سویی کشید. لعیا معترضانه گفت:

- هوی! مگه خر می کشی؟

یاسمین هر دوی ما را به مثال واقعی، خرکش می کرد. هیس کرد و درحالی که توجهش به سوی پژوی سورمه ای رنگی در آن سوی خیابان بود گفت:

- بدویین دیگه. یاشار اونور منتظرِ.

لعیا با شنیدن این خبر، فوری ایستاد و قوایش را خرج کشیدن دستش کرد.

- من با اتوبوسی مترویی تاکسی ای پایی چیزی بر می گردم. مگه خودت نگفتی نمی خوای من و داداشت با هم رو به رو بشیم؟

نگاهم را به تنها اتومبیل آن طرف خیابان دوختم و با نگاه فرد پشت فرمان، بی تفاوت روی برگرداندم.

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

16

یاسمین دست به کمر نشاند و کلافه گفت:

- تو روت رو بکن اونور.

همچون خردسالان مهدکودک، در میان پیاده رو، با هم جدل می کردند. اضطراب زمان را داشتم و دعوای این دو کودک، تا صبح به طول می انجامید. بازوی لعیا را کشیدم تا قدمی از یاسمین فاصله بگیرد. کمی دیگر جلو می رفت یاسمین را از پیاده رو خارج می کرد.

- لعیا! من نیم ساعت دیگه خونه نباشم پوستم کندست بعد تو اینجا وایستادی کلکل می کنی؟ یکم هم به فکر من باش توروخدا.

بازویش را کشید و شالش را مرتب کرد. نگاه خصمانه ای به ماشین یاشار انداخت و سپس، دستش را به قصد گرفتن تاکسی بلند کرد. یاسمین اوف بلندی کرد و سمت من گفت:

- این چرا خل بازی درمیاره؟ این وقت شب ماشین درست و حسابی گیر میاد؟ بدبخت می دزدنت. واسه خاطر خودت میگم؛ وگرنه که کسی تو رو به من نسپرده مسئولیتت هم به عهده ی من نیست. خود دانین... تو هم هر چقدر بیشتر بمونی وسط خیابون دیرترت میشه.

و بعد از خیابان گذر کرد و سوار ماشین شد؛ اما حرکتی نکرد و گویا به انتظار ما بود. جلو رفتم و لعیایی را که هنوز سعی در گرفتن تاکسی بود عقب کشیدم. رخ در رخ و خیره در مردمک های شیرقهوه گونش گفتم:

- می تونی به ماشین هایی که جلوی پات نگه می دارن تا مثلا برسوننت اعتماد کنی؟ من نمی تونم. نمی تونم این خطر رو به جون بخرم. دیرم هم شده بیشتر از این وایستادن مجاز نیست. حداقلش یاشار آشناست یاسمین کنارشِ. به یاسمین که دیگه اعتماد داری. هان؟ خودت می دونی. من میرم.

سپس بوسه ای بر گونه اش نشاندم و با گام های بلند، به سمت ماشین یاشار راه افتادم. چهره اش به وضوح دیده میشد که با چه گستاخی ای خیره خیره نگاهم می کرد. چشم گرفتم و روی صندلی عقب جاگیر شدم.

- سلام.

- سلام. خوبی؟

- ممنون.

یاسمین با حرص و آز به پشت چرخید و دعواگونه صدایش را با خشم بلند کرد:

- چرا اون نفله نیومد؟!

حتی من هم عصبی بودم. به لعیا که بلاتکلیف به انتظار اتومبیلی زردرنگ و با نشانه ایستاده بود نگریستم و غریدم:

- نفهمِ. نفهم!

یاشار با لحنی بی تفاوت گفت:

- بریم؟

یاسمین فوری پاسخ داد:

- کجا بریم؟ نمی بینی لعیا رو؟

یاشار هم از روی لج شانه بالا انداخت و با صدای بلند گفت:

- آره دارم می بینم که نمی خواد با ما بیاد. مگه زورِ؟

دنده را عوض کرد که یاسمین جیغی از حرص کشید و پیاده شد. نوچی کردم و به رفتنش به آن سوی خیابان چشم دوختم. یاشار زیرلب غر غر می کرد:

- خل که نیستن، دیوانه ن! دیوانه!

سپس سوی من درحالی که از آینه نگاهم می کرد تشر زد:

- تو چرا جواب نمیدی؟

حواسم از لعیا و یاسمین که در بحث و جدل بودند پرت شد و به یاشار نگاه کردم. چشم های لجنی اش از لج درشت شده بودند و اخم بر پیشانی داشت. ابرو درهم پیچاندم و گنگ و نامفهوم، پرسیدم:

- به چی جواب بدم؟

بی پاسخ فقط نگاه می کرد. رفته رفته آرامش به چشم هایش برگشت و روی گرفت.

- هیچی!

دست روی بوق نهاد و آن قدر نگه داشت که یاسمین با زور دست لعیا را گرفت و به این سمت کشاند. مقاومت لعیا کم تر شده بود. یاسمین درب سمت دیگر را گشود و لعیا را به داخل هل داد و سپس خود با سرعت سوار شد و قفل مرکزی را فشرد. این حجم از خشم را تا به حال در یاسمین مشاهده نکرده بودم.

یاشار پا روی گاز فشرد و لعیا با خصمی که از او سراغ داشتم، رویش را به طرف شیشه گرداند. یاسمین آرام گفت:

- اول پارمین رو برسون دیرش شد طفلی!

ساعت مچی ام یک ربع به یازده را نشان می داد. کاش خدا رحمی بر دل بنشاند و به موقع خود را به خانه برسانم. سر به شیشه تکیه دادم و خیره ی گذر شهر شدم که با به یاد آوردن نکته ای، سر برداشتم و گفتم:

- یاسی!

- بله؟

- من حواس ندارم تو هم حواست نیست؟ شما که آدرس خونه ی من رو ندارین.

- هان؟

گیج به من نگاه کرد و بعد به یاشار که بی خیال همچنان می راند. خاطر ندارم که آدرس را پرسیده باشد. یاسمین، دست روی شانه ی یاشار نشاند و او را مخاطب قرار داد:

- برادر! اصلا می دونی باید کجا بری؟ قبلش نباید بپرسی؟

سرش را به سوی یاسمین چرخاند و بعد از آینه به من نگاه کرد و باز به رو به رو خیره شد. شانه بالا انداخت و گفت:

- دارم میرم دیگه. خب اگه اشتباهِ بگین دور بزنم.

راه در پیش را نگاه کردم و بعد با تعجب به صندلی تکیه زدم.

- نه اتفاقاً! درسته.

آدرس کامل را گفتم به لعیا نگاه کردم. از حرص زیرلب با خود غر میزد. این دخترک، هرگاه عصبی میشد، تا جان داشت پرت و پلا می گفت!

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

17

- فقط خواهشاً سریع تر! خیلی دیرم شد.

یاسمین با ناراحتی گفت:

- می خوای با بابات صحبت کنیم؟

- چی بگین؟

- همین دلیل دیر کردنت رو دیگه.

نوچی کردم و سرم را بالا انداختم. قفل موبایلم را گشودم و وارد تلگرام شدم. باز هم تیام پشت سر هم مرا فرا می خواند.

- ببخشید خلّاق خانم! مادرم فشارش افتاده بود مجبور شدم فوری برم. حقیقتش رو بخوای یکی از همسایه هاتون وقتی من رو اون دور و برها دید فضولیش گل کرد و دچار سوءتفاهم شد. برای همین هر چیزی که از تو می دونست رو بهم گفت. حرف های جالبی هم پشت سرت نزد؛ ولی مهم نیست. من این خاله زنک ها رو می شناسم. شاید تنها حرف راستی که بشه از بین اون همه وراجی بیرون کشید همین اصل و نسبت باشه.

ساعتی بعد:

- پارمین جان! هستی خانم؟

پارمین جان؟ تندروی می کرد اما، این لحن نرم غریب برایم تازگی داشت. تنها جانی که می شنیدم، جان های طعنه آمیزی بود که به سوی جانم روانه میشد. ساعتی دیگر:

- پارمین خانم! خوشتیپ خانم! کجایی شما؟ نکنه از دست من ناراحتی؟ یک بار دیگه معذرت خواهی می کنم. خوبه؟

این بار، با آن ایموجی های کلافه، عاصی به نظر می رسید:

- ای بابا خب جواب بده دیگه دختر.

لبانم را به داخل جمع کردم و با کمی فکر، محتاطانه نوشتم:

- شب بخیر! گوشیم رو چک نکردم متوجه نشدم.

نگاه پر اضطرابی به ساعت و سپس به خیابان انداختم و با نگرانی، نفسم را فوت کردم و با نوچ کوچکی، پاهایم شروع به حرکات هیستیریکی کردند. لعیا خوابش برده بود و یاسمین موسیقی گوش می کرد. یاشار نیز در سکوت حواسش را بین رانندگی و کار با گوشی تقسیم کرده بود. نگاهم را گرفتم و خیره ی هیاهوی مشکین شهر شدم.

اتومبیل کناری پراید نوک مدادی ای بود که از قضا، دخترک خردسالی از شیشه اش به بیرون سرک کشیده و با چشمانی بسته دم های عمیق می گرفت. ابریشم فر و مواج مشکی رنگش در دست باد با هنرمندی می رقصید و او، لبخندی از این نوازش نسیم وار در لا به لای موهایش روی لب نشانده بود.

حسرتی عمیق بر دلم چنبره زد. اگر این یک لذت آزاد نبود، پس چه بود؟

صدای اعلان موبایل، چشمانم را ز آن دخترک رها ربود. تیام نوشته بود:

- آهان! الان کجایی؟

- بیرون بودم. دارم بر می گردم خونه. چطور؟

- هیچی همینطوری. آخه برق اتاقت خاموشِ.

- تو اونجا چیکار می کنی؟ اگه کسی ببینتت برام شر میشه. همینجوریش هم پشتم حرف زیاد هست.

- نگران نباش حواسم هست بلور خانم.

اوه! این نشانه ی اهمیت من برای او بود که معنای نامم را می دانست؟ اعتماد کنم به خوب بودنش؟ گمان نکنم. کمی زود نیست؟ صدای یاسمین هوشم را از صفحه ی موبایل گرفت.

- عه عه! ردش کردی که. کجا داری میری؟

هدفون را از گوشش برداشت و با تعجب به یاشار نگریست. یاشار میدان را با نوچ نوچ دور زد و موبایلش را در جیبش نهاد. دیگر رسیده بودیم.

- ممنون. زحمت کشیدین.

- بدو بدو. پنج دقیقه از یازده رد شده.

دستپاچه و نگران، خداحافظی سرسری ای کردم و زنگ درب را فشردم. لبم را گزیدم و انگشتانم را درهم پیچ دادم. در دلم رخت می شستند و طبل می کوبیدند. آنها هنوز نرفته بودند و گویا منتظر ورود من هستند. درب با صدای تیک آرامی باز شد و از آن گذشتم. یاشار تک بوقی زد و من، فوری خودم را به واحد خودمان رساندم.

نفس هایم منقطع گشته بودند و می دانستم طوفانی از جنس جدل در راه است. زیر لب چه می گفتم؟ قل هو الله،  قل اعوذ برب الناس، قل اعوذ برب الفلق، قل یاایها الکافرون، ایت الکرسی! چهار قل می گفتند مگر نه؟ این آیت الکرسی هم محض آرام گرفتن آشوب دلم. آرامشش را به وضوح حس می کردم؛ اما این شرایط آن قدر قمر در عقرب بود، که از ب بسم الله تا نون ولاضالین را جا به جا خواندم. آخر این که مورد پذیرش واقع نمی شود.

دستم را بالا بردم و با ریتم تندی که ضربان قلبم دارکوب وار به سینه ام می کوبید، نفس در سینه حبس کردم و درب را به صدا در آوردم. این، این آرامش قبل از طوفان است که در سکوت، مادر درب را برایم می گشاید و با سلامی کوتاه، راهش را به سوی اتاقش بر می گردد.

بازدمم را آرام بیرون دادم و با سرک کشیدن به داخل خانه، وارد شدم. آب دهانم را قورت دادم و همانطور که به درب بسته تکیه می زدم، ساعت را نگاه کردم. یازده و ده دقیقه! پس این سکوت؟!

همان لحظه صدای زنگ آیفون، قلبم را از جای پراند و آرامش تازه یافته شده اش را از آن گرفت. آن سوی درب، پدر با اخمی بر پیشانی ایستاده بود. ندانستم چرا به جای باز کردن درب، خوشحالی و خنده با حرکات موزون بدنم آمیخته شد. خدا را صد مرتبه شکر گفتم و از این رهایی، دکمه را فشردم و به سرعت به اتاق رفتم تا قبل از پدیدار گشتن آثار جرم، آنها را بزدایم. موبایلم را برداشتم و زیر پتو خزیدم. هنوز از خوشحالی جیغ در گلو خفه می کردم و لب می گزیدم. اضطرابی که بر من وارد شد، آنقدر شدت بالایی داشت که این خوشحالی متعاقباً سزاوارش بود. صدای غرولند پدر به گوش می رسید. درب اتاقشان بر هم خورد و بعد، آرامشی از جنس آسودگی خیال قلبم، نسیب من شد.

با قلبی آکنده از آرامش، بار دیگر سراغ تیام را گرفتم.

- من ندیدمت. کجا وایستاده بودی؟

با آنهمه اضطراب، حواست را به کدام نقطه ی کوچه معطوف کردی که توقع رؤیت او در تاریکی را داشته باشی؟ کمی دیر پاسخ داد:

- حالت و حرکاتت داد می زدن که نگرانی و از یه چیزی دلواپسی. خواستم جلو بیام که ماشین بابات از اونور سر رسید. می شناسمش، این چند روز دورادور باهاش آشنا شدم. یک درصد احتمال دادم شاید به خاطر این که دیروقته و ممکنه توبیخت کنن استرس داری. برای همین محض احتیاط جلوی بابات سبز شدم و به بهونه ی اینکه بهم زده، چند لحظه ای رو وسط کوچه نگهش داشتم. حدسم درست بوده؟

حیرت، شگفتی و بهت در نقطه به نقطه ی وجودم سر باز کرد. فرشته ی نجات؟! من هم فرشته ی نجات داشتم؟! نمی دانستم چه باید بگویم و با چه زبان و لهجه ای تشکر کنم. تنها این را می دانستم که او، ناجی امشب من معرفی شده بود.

- واقعا نمی دونم چی باید بگم. تو من رو از دست یه مصیبت نسبتا بزرگ نجات دادی. خیلی ازت ممنونم تیام. خیلی. الان کجایی؟ رفتی؟

- نه. پایینم. جلوی پنجره ی اتاقت.

بعد از کمی مکث، فوری از جایم برخاستم و با روشن کردن چراغ، پرده را کنار زدم. نگاهم را به ذره ذره ی کوچه گرداندم؛ اما تاریکی آن قدر آن را در آغوش سردش گرفته بود که هیچ چیز دیده نمیشد. نوشتم:

- کجایی؟ من نمی بینمت.

با ایموجی لبخند پاسخ داد:

- ولی من می بینمت. خیلی خوشگلی! مخصوصا با اون موهای مواج و بلندت. شبت بخیر خانم گل!

هینی کشیدم و فوری عقب رفتم و دست بر سر گرفتم. گیس هایت را نپوشاندی دخترک بی عقل!

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • هاها 1

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

18

- ماندنی، بهانه نمی تراشد برای رفتن. ماندنی، حرف جدایی که پیش بیاید بند دلش پاره می شود. ماندنی، اصلا می آید که سامان دهد آشفتگی ها را؛ نه که آشوبی شود در آشفته بازار افکار بی ربط و با ربط. ماندنی، پای قول و قرارش را امضا و اثر انگشت می نهد و از یاد نمی برد خاطرات را. اگر بهانه جویید و از جدایی هراسی ندارید، اگر اهل آشوب به راه انداختنید، اگر فراموش کارید، اگر ماندنی نیستید، باز هم بیایید. فدای سرتان! اصلا همه ی ما خراب رفتن های غیر منتظره ایم!

متن را برای فستیوال دلنوشته ی سایت ارسال کردم و لبخندی بر لب نشاندم. تحسین و تمجیدی که از سوی این جامعه ی کوچک دریافت می کردم، نسیم ملایمی را به سوی روحم روانه می ساخت.

صدای اعلان موبایل، حواسم را از خواندن متون رقبا پرت کرد. باز هم تیام و جوک های بامزه اش:

- مورد داشتیم طرف رفته حموم دیده آب داغ میاد؛ ولی آب سرد نمیاد. داد زده بابا این قدر پول آب رو ندادید تا یه طرفش کردن!

با خنده ی بی صدایم، شانه هایم به لرزه در آمدند و لبخند بر روی صورتم حکاکی شد. باز در حال نوشتن بود.

- یارو توی هواپیما میره داخل کابین خلبان با تهدید میگه برو فرانکفورت. خلبان یه نگاهی بهش می کنه میگه پس اسلحه ات کو!؟ یارو میگه رفاقتی برو دیگه حتما باید زور بالا سرتون باشه؟!

این بار خنده ام همراه با صدا بلند شد. خواستم سلامی کنم که بار دیگر نوشت:

- آبجي كوچيكم يك ساعت سر ياد گرفتن تقسيم اعشاري زور زد نتونست. محكم دفترش رو بست به ديوار تكيه داد گفت اين زندگي به معناي واقعي خستم كرده.

اجازه نمی داد لبانم جمع شوند و شانه هایم آرام بگیرند. خنده ی بعدی را بلند تر سر دادم و در همان حال چند ایموجی خنده فرستادم. امروز به قدر کافی لبانم را به خنده گشوده بود.

- تیام!

- جان؟

قلبم؟ نه، نه! این قلبم نبود. افکارم؟ نه! پاهایم؟ دست هایم؟ شانه هایم؟ چه می دانم؟! تنها رعشه ای غریب بر جانم رسوخ کرد و مردمک هایم را روی پاسخش ثابت گرداند. آب دهانم را قورت دادم و با لبخندی که از محبتش بر صورتم نقش بسته بود، نوشتم:

- امروز افتادی روی دنده ی خندوندن من ها. آروم بگیر.

خندید و نوشت:

- خب پس جدی میشم. برام ویس بفرست! می خوام صدات رو بشنوم.

کاش به جوک فرستادن هایش ادامه می داد! درمانده ی پاسخی برای پیچاندن بودم که صدایم زد. نگاهی به درب بسته و ساعتی که دو ظهر را نشان می داد انداختم و با تأمل و تردید، دل را به دریا زدم و آرام گفتم:

- مثلا چی بگم؟ خوبه؟

می دانستم نباید بر اهمیت نظرش ارزش بنهم؛ اما اضطراب کوچکی در اعماق دلم اذیتم می کرد. سکوت کرد و هیچ نظری نداد.

- هستی؟

- تن صدات محشره! یه دهن برام بخون ببینم.

تک خنده ای کردم و ابرو پراندم.

- نه دیگه پررو میشی.

- عه! بخون دیگه. لطفا!

خواستم باز مقاومت کنم که خواهشی دیگر کرد و جلودارم شد. چه میشد مگر؟ از صدایم سوءاستفاده می کرد؟ آخر چه استفاده ای؟

- دو دل نباش پارمین! مگه می خوام چیکار کنم؟ اونقدرها هم معتقد نیستی که بگم به فکر حلال حرومشی.

موافقتم را با فرستادن ویس اعلام کردم:

- بعد من در پس این شهر کسی دست تو را می گیرد. یک نفر می رسد از راه در این فاصله جا می گیرد. هرکه با بغض شبی پرسه زده حال مرا می فهمد. ته فنجان تو دیوانگی فال مرا می فهمد. فرض کن. فرض کن آخر این قصه جدایی باشد. من که کافر شده ام باید خدایی باشد. فرض کن از غم تو سر به بیابان بزنم. تو نباشی تک و تنها به خیابان بزنم.

با لبخند نظاره گر شنیدنش شدم. پس از یک دقیقه، نوشت:

- دمت گرم مشتی! خداوکیلی چه صدایی داری! اصلا حال کردم.

لبخند آرامم دندان نما شد و پاسخ دادم:

- لطف داری. راستی!

- بفرما.

- من هنوز چهره ی تو رو ندیدم ها.

سکوت هایش آزارم می داد؛ گویا آن قدر با خود فکر می کرد تا دلیلی منطقی دریابد. من آدمیزادم؛ نه خر!

- لطفا بهونه نتراش. خودت رو نشون بده.

- می ترسم.

- از چی؟ چرا؟

- از این که با دیدنم نظرت نسبت بهم عوض بشه و دیگه نتونم لحظه هام رو با تو ثبت کنم. شاید دیگه هیچ وقت نتونم با تو باشم. من این رو نمی خوام.

صورت ناخوشایندی داشت؟ من آدم ظاهربینی بودم؟ شاید... شاید اما، این مرد با تمام نقص هایش، تنها فردیست که مرا از پیله ی تنهایی و کمبود اعتماد به نفس بیرون می کشد. تنها آدمی که بر من ارزش می گذارد و حضورم را قدر می داند.

- جای نگرانی نیست.

- هه! مطمئن نیستم. تجربه چیز دیگه ای میگه.

- به من اعتماد کن. تو تنها آدمی هستی که باعث میشه من به داشته هام افتخار کنم.

- قول میدی؟

- قول میدم. قول زنونه!

- زنونه؟

- اوهوم. این روزا دیگه قول مردونه اعتبار نداره. زنا بهتر پای قولشون می مونن تا مردا. قبول داری؟

- آره.

- پس بفرست.

کمی که گذشت، چهره اش روی صفحه آمد. لبخندی که روی لبم بود، باقی ماند. آن قدر باقی که به سختی چشم از رخش گرفتم. آن قدر باقی که ضربان قلبم، با سرعت هر چه تمام تر، شروع به پمپاژ کرد. دستانم به لرزه درآمدند و فوری کمر خم شده ام را صاف کردم. در دهان هم نبض وجود داشت؟!

- پارمین! اونطور که تو فکر می کنی نیست ها.

گوشی را روی میز گذاشتم و صورتم را دست کشیدم. در ذهنم نمی گنجید که این همه محبت از سوی او باشد.

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

19

صدای زنگ تماس گوشی، موجب برداشتن دستانم از روی صورتم شد. خودش بود. حال سرنخ ها به یکدیگر می پیوستند. پاسخ ندادم. بار دیگر، بار دیگر و بار دیگر. آن قدر که عصبی جواب دادم:

- هیچی نمی خوام بشنوم.

صدایم آن چنان می لرزید که گویا از سرما دندان هایم برهم می خورند. آرام گفت:

- تو قول دادی. داری اشتباه می کنی. اگه با نام و نشون خودم می اومدم که قبولم نمی کردی. پسم می زدی.

چند نفس عمیق کشیدم و خونسردی خود را مانند هر موقع که عصبی می شدم حفظ کردم؛ اما به سختی با آرامش گفتم:

- اوکی! پیش بینیت درست از آب در اومد. دیدار به قیامت.

- پارمین! پارمین جان گوش کن شما.

با ضرب روی میز زدم و ناموفق از حفظ خونسردی گفتم:

- چی رو گوش بدم؟ هان؟ خودت رو به من نزدیک کردی که چی مثلا؟ وابسته ت بشم و بعد از این قضیه سوءاستفاده کنی و همه چیز رو فراموش کنم تا بمونی؟ خرم من؟!

با داد گفت:

- د خب چه غلطی می کردم؟ ترسم از این بود که لعیا زیر گوشت اون قدر وز وز کرده باشه که هیچ جوره نتونی با من کنار بیای. من لامصب این قدر از تو خوشم اومد و فکرم مشغولت شد که تنها راهی که به ذهنم رسید همین بود. تو جای من بودی چیکار می کردی؟

سکوت کردم و انگار که او در مقابلم باشد، پشت چشم نازک کردم و روی برگرداندم. با ولوم پایین تر گفت:

- پارمین جان! من می خواستم بهتر و بیشتر با شخصیتم آشنا بشی تا وقتی فهمیدی من واقعا کی هستم، همه ی حرفای لعیا بره زیر سوال. به این باور قلبی برسی که من آدم بدی نیستم. این تنها راهی بود که می تونستم خودم رو بهت ثابت کنم و مهرم رو به دلت بنشونم. آخه... آخه تو بگو. اینکه یک نفر رو خیلی دوست داشته باشی و اون شخص فکر کنه تو یه آدم عوضی هستی چه حسی داره؟ هان؟

من همچنان سکوت کرده بودم و او آن قدر حرف زد تا فرجی شود و من را قانع کند. من هیچ نمی گفتم و او همه چیز می گفت. تمام صحبت ها، عذرخواهی ها و ابراز علاقه ها که تمام شد، نفس عمیقی کشید و بالاخره زبان به دهان گرفت.

- تموم شد؟

خسته و نالان گفت:

- می خوای چیکار کنی؟ تو وقتی دلخوری و خونسرد میشی واقعا بابت تصمیماتت نگران میشم. چی توی سرته؟

- فردا بیا به این آدرسی که برات می فرستم. همون ساعت.

تماس را بی آنکه منتظر پاسخی از جانب او باشم قطع کردم و آدرس کافی شاپ پدر یکی از دوستانم را برایش فرستادم. ساعت چهار عصر. تا شب هیچ کلامی بینمان رد و بدل نشد. هیچ چیز نتوانستم بخوانم و بنویسم. در خلئی فرو رفته بودم که گویا نه صدایی می شنیدم و نه زبانم برای حرف زدن می جنبید. آن همه محبت و اعتماد به نفس را از همین بشر دریافت کرده بودم. از همین آدم که لعیا، او را نااهل می خواند.

شب هنگام خواب، دست هایم، پاهایم، صورتم و در کل بدنم آرام بود؛ اما در سرم، افکارم با هم می جنگیدند و هیاهویی از حرف ها و خاطرات برپا کرده بودند. دوست داشتم شیپوری به دستم بدهند تا با ایجاد صدایی بلندتر از صدای افکارم، آنها را ساکت کنم و بگذارند کمی بخوابم. امان از نداشتن شیپور!

مضطرب رو به روی آینه ایستادم و به ظاهر خود نگریستم. روی لب های درشت و متناسبم را رژ زرشکی ای زده بودم و به مژه هایم نیز کمی ریمل. فرق کج موهایم از زیر شال مشکی مدل چروکم دیده میشد. کمی به چپ و راست مایل شدم و مانتو لی روشن و شلوار جذب مشکی ام را از نظر گذراندم. دو آستینم را کمی تا زدم تا دستبند نقره ای و ریز نقشم هم قابل رؤیت باشد. کوله ی کوچک و فانتزی مشکین رنگم را روی دوش انداختم و با گذاشتن موبایل درون جیب مانتو، از خانه بیرون رفتم. مادر و پدر هر دو خواب بودند و این دلیلی منطقی برای خبر ندادن است. هر چه باشد قبل از غروب آفتاب خواهم برگشت.

با پاشنه ی کفشم روی کف نسبتاً تمیز کافی شاپ ضرب گرفته بودم. حلقه ی انگشتانم را محکم تر به دور فنجان گرم نسکافه ام پیچاندم و با دل شوره، چشم به آن سوی شیشه ی شفاف دوختم. مردم هم زندگی خودشان را داشتند؛ آنها هم همچون من، مشکلات چنگ به گلویشان میزد. نیم نگاهی به دو پسر میز رو به رویی که خیره خیره نگاهم می کردند انداختم و با اخم، روی برگرداندم. زیر لب با خود غر زدم:

- دختره ی احمق! تو باید دیرتر می اومدی. خیر سرت دلخوری! الان پا میشه میاد تو رو می بینه فکر می کنه خبریه! اَه خفه شو حالم به هم خورد!

- سلام!

انگشت اشاره ام که در دسته ی فنجان جاگیر شده بود، هی می پرید و به آن می خورد؛ گویی که سکسکه اش گرفته باشد! تک سرفه ای کردم و خیره ی صورت اصلاح کرده و سپس مردمک های لجنی اش گشتم. با دمی عمیق، تسلط خود را به دست آوردم و آرام جواب سلامش را دادم.

کمی صندلی ام را جلو کشیدم و انگشتان آزادم را آنطور که از آرنج به میز تکیه داده شده بود، به زیر شال بردم و روی گوش نگه داشتم. زیرچشمی نگاه مجذوب کننده و براقش را دیدم و در دل، برای بار چندم خود را لعنت گفتم.

قهوه ای را که گویا یاشار قبل از نشستنش سفارش داده بود جلوی او گذاشتند. تشکر کرد و روی به من گفت:

- میشه سکوت نکنیم؟

سرم را پایین انداختم و جرعه ای از محتوای فنجانم را نوشیدم. پس از اینکه تفکر مختصری کردم، خیره به گل رز سرخی که در گلدان وسط میز قرار داشت، محکم گفتم:

- بیا روراست باشیم. چرا بهم نزدیک شدی؟

نگاهم را به او دوختم. با مکث پاسخ داد:

- چون ازت خوشم اومده. می خوام یه مدت رو با هم بگذرونیم و اگه حسی این وسط وجود داشت یا به وجود اومد، مراقبش باشیم.

به صندلی تکیه زدم. دکور زرد و سبز کافه، عجیب به رنگ چشم هایش می آمد.

- با اسم و رسم فیک؟!

- چاره ی دیگه ای نداشتم. تو چشمت به دهن لعیاست. کاری جز این از دستم بر نمی اومد.

- چشمم به دهن کیه؟! ببخشید؛ ولی اگه بود من الان توی این نقطه نبودم!

پوزخند بی صدایی زدم و منتظر پاسخش شدم. مستأصل دو دستش را بالا گرفت و با ابرو پراندن گفت:

- اوکی من تسلیم. حالا که هستی میگی چیکار کنم؟ بی خیالت بشم؟

سکوت کردم و خونسرد، جرعه جرعه ی نسکافه ام را نوشیدم. اگر نمی بود، که می افتاد بر دنده ی خندان من؟ چه کسی دغدغه اش نظر و سلیقه ی من می بود؟ دگر چه کسی حاضر میشد تا نیمه شب زیر پنجره ی اتاقم پرسه زند، تا برای لحظه ای رخم را ببیند؟ پس تکلیف محبت نداشته ام چه میشد؟ تکلیف کمبود اعتماد به نفس چه؟ چه کسی غیر از او، مشتاق خواندن نوشته هایم بود؟ حتی بچه های سایت هم تنها برای رقابت اشتیاق نشان می دادند. لعیا نیز توجهی نمی کرد. تنهایی چه سود؟

نگاه کوتاهی به چشم های منتظرش انداختم و فنجان را روی میز گذاشتم. شیرینی اش زیاد بود؛ دلم را آزار داد! آب دهانم را پایین فرستادم و با دمی عمیق گفتم:

- نمی خوام توی رابطه مون زیاده روی بشه.

بدون هیچ ری اکشنی، پس از یک دقیقه زل زدن، چند بار پلک زد و کمی خودش را عقب کشید.

- الان... الان این یعنی چی؟ قبول کردی؟

سرم را پایین انداختم. با مکث، مطمئن به نشانه ی مثبت سر تکاندم و نگاهش کردم. لب هایش کش آمدند و باز، آن ردیف تمیز دندان هایش را به نمایش گذاشت.

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

20

با خنده و خیالی راحت، بر صندلی تکیه نهاد و فنجان قهوه اش را برداشت.

- دمت گرم!

لبخند زدم و به نگاه کردنم ادامه دادم. از وقتی او آمده بود، حال و هوایم، نمی گویم تازه شده است؛ چرا که کلیشه ایست؛ اما خدا داند که روحم لبخند بر لب دارد. گویی نسیمی ملایم، نوازشش می کند. نسیمی از جنس محبت، که در سال های اخیر، کم رنگ و به مرور محو شد.

- خودم میرم.

اخم کرد و با دلخوری گفت:

- الان من بوقم دیگه؟

متعجب چیزی نگفتم که بی مهابا، دستم را گرفت و دنبال خود، از خیابان گذر داد. گرمای دستش، شدت پمپاژ قلبم را بالا برد. بزاق اضافه ی دهانم را قورت دادم و با گذشتن از خیابان، دستم را کشیدم و در جیب مانتو قرار دادم.

- دستم رو نگیر. خیلی داری تند پیش میری.

پوف بی حوصله ای کرد و سوار ماشینش شد. من نیز از سوی دیگر سوار شدم و کمربند را بستم. شالم را درست کردم و گفتم:

- اگه قراره با هم باشیم لطفا حدود خودت رو حفظ کن.

پا روی پدال گاز فشرد و زیر لب طوری که گویا قرار بر نشنیدن من بود گفت:

- حالا بیا و درستش کن.

بی توجه روی به سمت شیشه چرخاندم و با تکیه دادن سرم بر آن، پلک روی هم گذاشتم.

- پارمین! پاشو رسیدیم. پارمین جان!

کمی تکانم داد که چشم گشودم و کمربند را آزاد کردم.

- فردا شب میای بریم بیرون؟

- نمی دونم. بهت خبر میدم.

- باشه.

- خداحافظ.

پاسخم را آرام داد که پیاده شدم و درب را آرام بستم. بار دیگر با وسواس شالم را تنظیم کردم و کاشی های پیاده رو را با گرد خاک کفشم، زینت بخشیدم. بند کوله ام را گرفتم و چشم از رنگ سرخ و سفید کاشی ها برداشتم و به رو به رو دوختم. اگر قدمی بر می داشتم، تحت اختیار من نبود؛ زیرا تمام تمرکزم به روی شناخت چهره ی پسرک زیر پنجره ی اتاقم بود.

حال بین او و درب ساختمان ایستاده بودم و با تعجبی بسیار، به دنبال ردی از پاسخ به چرایی اینجا بودنش می گشتم. نگاه خصمانه اش به من، گنگی چهره ام را بیشتر کرد. عصبی قدم های باصلابت همیشگی اش را به سوی من برداشت و در نیم متری ام توقف کرد. با حرص گفت:

- دم شما گرم پارمین خانم! تا یه مدت پیش از ده فرسخی من رد نمی شدی. ارتباط با پسر جیز بود. حالا با پسر غریبه پرسه می زنی؟

نامفهوم لب زدم:

- منظورت چیه؟

پوزخند زد و با نگاه سرزنشگرش، قدمی به عقب برداشت. چشم هایش را بست و پشت کرده به من، به موهایش چنگ انداخت. عصبی و در مرز انفجار، لگد محکمی به تنه ی درختی در آن حوالی زد و بی مقدمه غرید:

- اصل حرف تو چیه پارمین؟ هان؟ از من فاصله می گیری که برات حرف در نیارن بعد سر کوچه از ماشین پسر غریبه پیاده میشی؟

با کمی دلشوره گفتم:

- چی میگی تو؟ اومدی اینجا این پرت و پلاها رو تحویل من بدی؟

لبش را به دندان گرفت و گفت:

- خاله ماهرو می دونه؟ شوهرخاله چی؟ در جریانِ؟

کنترل مردمک هایی را که از اضطراب دو دو می زدند به دست آوردم و با خنده ای مصنوعی گفتم:

- من که کاری نمی کنم. چی رو باید بدونن؟

چشم هایش از خشم زدوده شدند و حال، برق شیطنت در آنها هویدا بود. با لحنی به شباهت حالت نگاهش گفت:

- که اینطور! حواسمون بهت هست دخترخاله. مراقب رفت و آمدهات باش. خداحافظ.

دستی به پشت گردنش کشید و با لبخندی غیر عادی، راه خروج از کوچه را در پیش گرفت. استرس، دلم را خالی کرده بود. او مرا تعقیب می کرد؟ دورادور حواسش به بیرون رفتن هایم بود؟ جمله هایش بوی تهدید می دادند؟

با ذهنی پر سوال، کلید را در قفل درب انداختم و وارد شدم. هوای گرگ و میش، چهره اش را مردانه تر نشان می داد. در مکالمه ای کوتاه، این دیدار چند دقیقه ای را پایان داد. گویی در خیابان ها پرسه میزد که به یک باره در لحظه تصمیم گرفت به اینجا بیاید و چند کلمه ای را بار من کند و راهش را برگردد. خواهیم دید نگاهش را لمس کردم. این پسرک، اگر به خواسته هایش نرسد، نگاهش رنگ شوم می گیرد.

خدا را شاکرم که مادرم بعد از تعویض لباس هایم از خواب برخاست. هیچ حوصله ای برای بحث و کشمکش نداشتم. لیوان آبی که نوش کرده بودم را شستم و درجایش گذاشتم. هنگامی که به اتاق بر می گشتم، مادرم تلفنی می گفت:

- جونم خاله جون؟ خواب بودم متوجه ی تماست نشدم.

لبم را از داخل گزیدم و گوش هایم را تیز کردم. تنها خاله زاده ای که من داشتم امیرحسام بود. اگر در رابطه با مسائل پنهانی من با مادرم صحبت کند چه؟ با این فکر، ابروهایم درهم رفتند و متأسفانه، هر چقدر به دقتم افزودم باز هم نتوانستم صدای او را بشنوم.

- پارمین؟ خب؟

دست به سر گرفتم و وا رفته، بلند شدم تا به اتاق خود پناه ببرم. به وضوح مشخص است جدالی رعب انگیز به انتظارم نشسته است. من قول داده بودم! عهد بسته بودم به هر سو که می روم، وارد رابطه ای این چنینی نشوم. در دو قدمی درب اتاق بودم که مادرم گفت:

- نه عزیزم این چه حرفیه؟ ماشاا... هم آقایی هم فهمیده! پارمین اصلا اهل این حرفا نیست. بهت قول میدم دوریش فقط به خاطر همون چیزیه که بهت گفته. مطمئن باش خاله جان! اگه ناراحت بود من می فهمیدم.

با خیالی که ز ماجرای تماس امیر راحت شده بود، نفسم را فوت کردم و درب اتاق را پشت سر بستم. پشت میز نشستم و لپ تاپ را روشن کردم.

- من، از آن گونه دخترانی هستم که اگر شبی را تا سحر اشک بریزم، صبح با لبخند جواب نگاه های دیگران را می دهم. شما چه می فهمید ز ناراحتی من؟روی صحبت من، مادرم، پدرم، دوست صمیمی ام و توست! دم از شناخت من می زنید و می گویید حالم خوب است؛ درحالی که حواستان به خیسی بالشتم نیست. حواستان به موهای شانه نکرده ام نیست. حواستان حتی به تورم چشم هایم هم نیست. تنها چیزی که می بینید، لبخندیست که از گریه غم انگیزتر است. این لبخند، واقعی نیست!

متن را همراه با پوزخندی که از جمله ی آخر صحبت مادرم روی لبم جا خوش کرده بود برای سایت فرستادم. موبایلم را برداشتم و برای امیرحسام نوشتم:

- می دونی؟ تو کلا از بچگی وقتی وارد یک رقابت می شدی نمی تونستی شکست و یا عقب افتادگی رو قبول کنی. در نتیجه اون قدر به در و دیوار می زدی که نتیجه به نفع تو تغییر کنه. پسرخاله! دچار سوءتفاهم شدی. من حرفی رو که به تو زدم به پسرعموم و هر کس دیگه ای که پیشنهاد می داد هم گفتم و از این به بعد هم میگم؛ پس بیخود زندگی رو به کام اعصابت تلخ نکن. خداحافظ.

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

21

با این حال، هنوز در اعماق دلم از چیزی وهم داشتم. نمی خواستم شرایط طوری رقم بخورد که همه چیز بر علیه من تمام بشود و من، از محبت یاشار، پیاده روی های شبانه و انتشار آثار در صفحات مجازی محروم بشوم. کتاب فیزیکم را باز کردم و نگاهی کلی به مباحث پر فرمول انداختم. می خواستم کمی برای امتحان فردا خود را آماده کنم؛ اما از آنجایی که هیچ یک از این متون سخت فهم در ذهن من نمی گنجید، موبایلم را برداشتم تا از کانالی که یاشار معرفش بود، کمک بگیرم.

هنگامی که وارد تلگرام شدم، با پنجمین پیام تیام که حال می دانستم یاشار است، مواجه شدم. بین درس خواندن و هم صحبتی با او، دومی را برگزیدم و با لبخند روی تخت دراز کشیدم. ساعت شش شب بود و از اینکه او وقت و بی وقت مرا یاد می کرد، مسرور می شدم.

- اهه!

تمام پنج پیامش را حرام غر زدن کرده بود. نوشتم:

- سلام. چی شده؟

دقیق شش دقیقه مرا علاف خودش کرد. آنلاین بود و در هر جا که پرسه میزد، سوی من نمی آمد. از این اخلاقش کاملا بیزار بودم. دیر پاسخ دادنش در چت، به شدت مرا کلافه می کرد.

- چه عجب!

- چه توقعی داری خب؟ همین یه ساعت پیش از هم خداحافظی کردیم.

- خب کرده باشیم! چه ربطی داره؟ یعنی چون یه ساعت ندیدمت اجازه ندارم مجازی باهات در ارتباط باشم؟ لابد اینم قانونِ رابطه ی توئه!

عصبی و رنجور به نظر می آمد. محبت کلامش را در ملحفه ای از جنس تُندی پوشانده بود. سعی کردم متقاعدش کنم.

- ببخشید ولی اتفاقاتی افتاد که نتونستم در دسترس باشم. لطفا ناراحت نباش!

چند ثانیه بعد نوشت:

- الان که هستی اوکیه! چه اتفاقاتی؟ خانواده ت سین جیمت کردن؟

- نه. اونا که نه. راستش، یه پسرخاله دارم که تازگیا روی من قفلی زده. تا یکی دو سال پیش خیلی رابطه ی گرم و خوبی داشتیم؛ ولی بعدش کم کم بینمون فاصله ایجاد کردم. خب به هر حال خوبیت نداره. متأسفانه فامیل دهنش چفت و بست نیست. اون هم از این قضیه به شدت ناراضیِ و امشب جلوی در خونمون دیدمش. غیر علنی تهدیدم کرد. من رو با تو دیده و تو رو وارد رقابت کرده. رفتم خونه حدود یه ربع نیم ساعت بعدش به مامانم زنگ زد. خداروشکر راجع به ما نبود. مسئله ی فاصله رو مطرح کرد.

- خب؟

- هیچی دیگه همین. سر همین مسئله ما دیگه... نمی تونیم حضوری هم دیگه رو ببینیم. اگه مامان بابام بفهمن خیلی برام بد میشه. واقعا حوصله ی ایجاد محدودیت ندارم. تازه از دست یکیش خلاص شدم.

- یعنی چی؟ مگه شهر هرته؟ به خاطر جفتک پرونی های یه پسر می خوای رابطه مون رو به هم بزنی؟ پارمین خل که نیستی احیاناً؟!

طرز بیان تندش واقعا در نظرم عجیب آمد. دلم گرفت. با دلخوری و ناامیدی از او، نوشتم:

- واقعا برای خودم متأسفم که به محبت های دو سه روزی تو دل بستم. هنوز یه ساعت از رابطه ی رسمیمون گذشته و اینطور حرف می زنی. ازت ناامید شدم. خداحافظ!

بغضی که از تندی لحنش در گلویم نشسته بود، همراه با بزاق دهان پایین فرستاده شد. اینترنت را قطع کردم و عصبانی، موبایل را زیر تخت گذاشتم. می خواستم به نوعی، او را تحقیر کنم. پریشان از بهتی که در سرم بود، بلند شدم و با برداشتن دفتر و مداد، روسری ای بر سر کشیدم و خود را به تراس رساندم. هوای تازه ای که خبر از فرا رسیدن بهار می داد، صورتم را مورد نوازش قرار داد.

بوی رطوبتی در بینی ام پیچید. با لذت دم عمیقی گرفتم و از شوق احساس مطلوبش، اطراف را به دنبال منبع پوییدم. صدای خنده ی دختر و پسری را می شنیدم که از حیاط همسایه ی بغلی بلند میشد. آنها بر عکس ما، خانه ی اتوبوسی ای داشتند که هر صبح، صدای مرغ عشق های درون حیاطشان بر می خاست.

با لبخند نظاره گر شیطنت های کودکانه ی آنها شدم. آرمین شش ساله سر شیلنگ آب را به سوی آرام چهارساله گرفته بود و آب را همچون باران، بر سرش روانه می ساخت. آرام می خندید و از او تقاضا می کرد کارش را متوقف کند. آرمین می خندید و آن قدر ادامه داد که در آخر، آقای سالاری از داخل خانه صدایشان زد.

- اون پول آبی که قراره بدم رو از پول تو جیبیتون کم می کنم.

سپس با خنده ادامه داد:

- پدرسوخته ها!

قصد آرام شدن داشتم؛ اما دنیای خاکستری ام یک درجه ی دیگر تیره شد. چه قدر خوب، سرخوش، صمیمی و گرم بودند! خوش به حال آرام و آرمین. من هم پدری را خواستارم که در کنار مادیات، توجه و محبتش را نثارم کند. با غم از ایشان چشم گرفتم که صدای معصومه خانم هم چاشنی تلخی ای دیگر شد.

- بچه رو سرما دادی آرمین! بیاین تو هوا سرده!

بغضم را خفه کردم و از لای درب تراس، نگاهی به مادرم انداختم. او متوجه ی ورود من به اینجا شده بود؛ پس چرا مانند معصومه خانم نگرانی خرج نمی کرد و باز، در دنیای مجازی اش می چرخید؟ گاهی اوقات شدیدا دوست دارم موبایلش را بشکنم و وای فای را در سطل زباله بیندازم. شاید در آن صورت، بفهمد من دو سه ماهیست که هفده سال را کامل کرده ام!

نفس غم انگیز دیگری کشیدم و روی صندلی سفید فلزی نشستم. دفترم را گشودم و نوک قلمم را روی برگه گذاشتم.

- دردی را زیر گلویت حس می کنی. گویی توده ای از غصه در گلویت انباشته شده و دست از سر بیچاره ات بر نمی دارد. می خواهی نفس بکشی؛ اما دیگران را می بینی که حتی سهم تو را هم با شدت و ولع می بلعند. چنگ به سینه می زنی تا خود را از خفگی برهانی. سرت به گزگز می افتند و این نشان از نرسیدن اکسیژن به مغز می دهد. چشم هایت سیاهی می روند و همه جا را تار می بینی. گویا غصه هایت به قدری بزرگ و وحشی بوده اند که حال بغضت را این چنین قدرتمند و حجیم ساخته است. یک بغض، می تواند بدین صورت تو را از پا در آورد... و من، مدت هاست که با این بغض، زندگی می کنم. هنوز، زنده ام!

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

22

هنگامی که درب تراس را پشت سر خود بستم، مادرم را دیدم که مشغول هم زدن مواد کیک پزی بود. ابروهایم را بالا پراندم و پرسیدم:

- کیک می پزین؟ اولین باریِ که می بینم. چه قشنگ!

نیم نگاهی به چهره ام انداخت و بعد، از کابینت سفیدِ های گلس که بالای ماشین لباسشویی طوسی رنگمان قرار داشت، شکر را برداشت و روی میز گذاشت. جلو رفتم و کنارش پشت صندلی هم رنگ با میز طوسی اش، ایستادم. این قضیه به قدری برایم عجیب آمد که بیشتر همش زدم.

- کمک نمی خواین؟

نگاه متمرکزی به موبایلش که گویا آموزشی در واتس آپ قرار داده بودند انداخت و گفت:

- یک پیمانه شکر! یک پیمانه کم نیست؟ کمه خواهر!

نوچی کرد و سردرگم ماند.

- خب یک پیمانه بریزین اگه کم بود دفعه ی بعدی بیشتر می ریزین. تجربه ست دیگه.

نگاهش را از موبایل گرفت و به درون ظرف خیره شد. با مکث سر تکان داد و گفت:

- خیله خب. در این رو باز کن با پیمانه ی داخلش بردار. آبروم نره خدا!

با وجود این که می دانستم حتی کیک پزی مادر هم تنها به این دلیل است که می خواهد از جاری هایش عقب نیوفتد، باز هم در تضاد کاملی از احساس چند دقیقه ی پیشم به سر می بردم. گویی که از برف و سرمای بیرون، به گرمای شومینه پناه ببری. همان قدر لذیذ! همان قدر لذت بخش!

پیمانه ی شکر را آرام درون مواد زرد رنگ درون ظرف ریختم. مادر با همه ی بدخلقی هایش، این بار گفت:

- خوبه بسه. ژله بلدی درست کنی؟

متعجب و شگفت زده لبخندم عمیق تر شد و گفتم:

- چرا که نه. الان!

لبم را گزیدم و در حالی که نمی دانستم چه در سر دارد، از حیرت انگشت به دهان مانده بودم. پودر ژله ی آلبالویی را درون ظرفی خالی کردم و به مقدار لازم، آب به آن اضافه کردم و مشغول هم زدن شدم. صدای پدرم که از آن سوی اپن ما را نگاه می کرد هم بلند شد:

- ماهرو! چیکار می کنی خانم؟ الان وقت این کاراست؟

با کلافگی پاسخ داد:

- ای بابا! بذار کارم رو بکنم. یه ساعت دیگه می رسن هنوز هیچ کار نکردم. اَه!

مبهوت دست از هم زدن برداشتم و خیره ی رخ گندمگون و کشیده اش شدم. مهمان داشتیم؟ این همه تحول برای این بود؟ این ها برای خودمان سه نفر نبود؟ باز هم چشم و هم چشمی؟ آرام نگاهم را به ظرف ژله کشاندم. تصور من این بود که قرار است خانواده ی کم جمعیتمان پس از مدت ها در کنار هم بنشینند. حال اگر مادرم می خواست عکس بگیرد و به همه پز بدهد و یا بگوید که فلان کیک را بلد است درست کند به کنار. من هیچ مشکلی با این موضوع نداشتم؛ اما... این ها همه برای مهمان تدارک داده شده بود.

چه پارمین خوش خیالی! چه قدر خوش بین!

بزاق دهانم را قورت دادم و روی صندلی وا رفتم. آرام آرام به هم زدن ادامه دادم و تمام سعی خود را کردم که بیش از این، غم به هوایم راه ندهم. پدر نوچ نوچ کنان غر زد:

- ساعت هفت شد هنوز هیچی به هیچی. دیر شد خانم. دیر شد! ول کن اونا رو نمی خواد.

مادرم سکوت کرد و من آرام گفتم:

- ژله هم تا فردا صبح آماده نمیشه. می ذارمش توی فریزر برای فردا.

از جایم با نفس عمیقی برخاستم و درب ظرف را بستم. آن را در طبقه ی دوم فریزر گذاشتم و بی حرف و سخن، از آشپزخانه بیرون زدم. مادرم که انگار تازه متوجه ی اطرافش شده بود، بلند گفت:

- کجا رفتی؟ ژله آماده شد؟

روی مبل جلوی تلویزیون رها شدم و جواب دادم:

- نه! اونا تا فردا آماده نمیشن. باید از وقتی که فهمیدین مهمون داریم بهم می سپردین. الان خیلی دیره.

عاصی تکرار کرد:

- اَه، اَه، اَه!

پوزخندی زدم و دستم را به عنوان تکیه گاه سرم به روی دسته ی مبل قرار دادم. پدرم در حالی که موبایلش را از روی میز جلوی من بر می داشت گفت:

- گوشیت تلف شد از بس زنگ خورد.

نگاهش کردم و بی حرف، به اتاق رفتم. صدایش نمی آمد. روی تخت نشستم، خم شدم و گوشی ام را از زیر آن برداشتم. هشت تماس بی پاسخ از سوی یاشار.

- الان لابد هزارتا ببخشید و غلط کردم آماده داره. خجالتم نمی کشه.

با قطع شدن تماس های مکررش، پیامکی ارسال کرد:

- باشه. شب بخیر!

به هر حال من باتربیت بودم؛ پس پاسخ دادم:

- شب تو هم بخیر.

فوری تماس گرفت. با توجه به اینکه کمی دیگر مهمان ها می رسند و هنوز من آماده نیستم، تماس را قطع کردم و پیامک دادم:

- آخر شب با هم حرف می زنیم. مهمون داریم. فعلا.

موبایل را روی بالشت گذاشتم و بلند شدم. از بین لباس هایی که درون کمد سفید رنگم قرار داشتند، ست شلوار و تونیک زرشکی را برداشتم و درب کمد را بستم. پس از تعویض البسه، رو به روی آینه ایستادم و شانه ی بنفشم را روی موهایم کشیدم. اصلا نمی دانستم باید آمادگی رویارویی با چه کسانی را داشته باشم. چرا حواسشان به من نبود؟ نباید می گفتند مهمان داریم و خود را آراسته کن؟ اوف!

گیس هایی را که تا اواسط ستون فقراتم می رسید با گیره ای بالای سر بستم و با شالی مشکین رنگ، روی آن را به طور ساده پوشاندم. یک نفر در این میلیاردها آدمیزاد بود که با محبتش خو گرفته بودم و صدای گیرایش را با لبخند گوش می دادم. بسیار اندوه بار است که از بین میلیاردها تن، یک تن لبخند به لبت بیاورد و همان یک نفر هم، موجب ناراحتی ات شود.

رژ زرشکی ام را از درون کیف آرایش روی میز برداشتم و لب هایم را به رنگش آغشته کردم. صدای زنگ درب، مادرم را به هول و ورا وا داشت. خنده ای به مسخرگی سر دادم و با خاموش کردن چراغ اتاق، بیرون رفتم. پدرم آیفون را در جایش گذاشت و به مادرم گفت:

- هی من میگم اون رو بذار کنار؛ الان می رسن. هی تو با اون صاحب مرده ور برو. ایناش... رسیدن. خوبت شد؟

مادرم با پریشانی در حالی که درب ریملش را می بست گفت:

- خب دیگه حالا. تا اونا بیان بالا منم آماده م.

پوفی کشیدم و روی دسته ی مبل به انتظار نشستم. مادرم که گویا همان نیم ساعت پیش از خیر درست کردن کیک گذشته و خود را آماده ساخته، حال در حالی که انگشت تک نگین زرینش را در انگشت می کرد، با وسواس رو به روی آینه، مشغول برانداز کردن کن و دامن فیروزه ای اش بود. آخر الان دگر چه فایده ای دارد که رخت زیبایش دارای چه عیب و نقصیست؟ به خدا سوگند! این همه وسواس به خرج دادن هم خوب نیست.

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

23

قبل از آنکه زبانم برای پرسش و کیستی مهمان ها بجنبد، صدای زنگ درب شنیده شد. همراه با مادرم که برای باز کردن درب پیش قدم شد، برخاستم و کنار پدر که دو قدم دورتر از درب ایستاده بود، ایستادم. ابتدا، مرد مسنی با کت و شلوار طوسی که عجیب به موهای تمام سپیدش می آمد، داخل شد. چهره ی فرتوت و در عین حال پر ابهتش، سوی پدر چرخید و لبخندی بشاش بر صورتش نشاند. او با پدر و خانمی که بعد از آن وارد شد با مادر احوال پرسی را شروع کردند. زن فربه و کمی کوتاه تر از مادرم که چربی های پهلو و پشتش از مانتوی تنگ و بلند سرخابی اش بیرون زده بود.

نفس عمیقی کشیدم و لبخندی زورکی بر لبم ترسیم کردم. این ها را نمی شناختم؛ مادرم برای مهمان های تکراری آن چنان تدارکی نمی دید. بعد از آن خانم، دختری هم سن و سال من وارد شد که چهره ای به نسبت زیبا داشت. رخ گندمگونی که چشمان عسلی و لبان سرخش، بسیار به چهره ی گرد و موهای قهوه ای اش می آمد.

مخاطب مرد مسن قرار گرفتم:

- سلام دخترم!

نگاهم را از دختر گرفتم و به او دادم. لبخندش آرام تر و چشمانش سرزنشگر بودند. با همان لبخند ساختگی ام گفتم:

- سلام. خوش اومدین.

سرش را تکان داد و ممنون ریزی گفت. توجهم را به خانم دادم:

- ماشاا... ماشاا...! سلام دخترم. خوبی خوشگلم؟

بر عکس سنش، کمی جوان میزد. جلو آمد و روبوسی را سه بار تکرار کرد!

- سلام مرسی شما خوبین؟

- قربونت بشم عزیزم.

صورتش را به سمت مادرم چرخاند و با خنده چیزهایی را به او گفت که متوجهشان نشدم. سرم را به طرف دخترک چرخاندم که متوجه ی چهره ای آشنا شدم. کمی با مکث از او که با پدرم احوال پرسی می کرد چشم گرفتم و دستم را به سمت دختر دراز کردم.

- سلام عزیزم. خوبی؟

با خجالت دست در دستم گذاشت و تشکری آرام زمزمه کرد.

- سلام. خوب هستین؟

صدای بمش یادآور بخشی از خاطراتم شد. نگاهم را به او دادم و بی لبخند و پر تعجب سلامش را با ممنونی آهسته پاسخ دادم. لبخندش عمیق تر شد و همراه با خانواده اش، سوی مبل گام برداشت. کمی تا قسمتی از ماجرا را حدس زده بودم. روی مبل تک نفره که نزدیک تر از مابقی به تلویزیون بود نشستم و به جمع نگاه انداختم. مادرم به طرف آشپزخانه رفت و پدرم پا روی پا انداخت و مشغول گپ زدن با مرد مسن شد.

خانم به دخترش گفت:

- نادیا! چرا با پارمین صحبت نمی کنی؟ فقط یه سال ازت بزرگتره دخترم. خجالت نداره که.

نادیا سرش را با خجالت پایین انداخت و خندید. از این رفتار لبخندی روی لبم نشست و به مادرش که حال من در تیررأس نگاهش بودم نگریستم.

- یکم بگذره یخش باز میشه.

همراه با او خندیدم و با آمدن مادرم، نگاهش را معطوف او کرد.

- دست شما درد نکنه.

مادرم که سینی چای را مقابل خانم گرفته بود، بلند گفت:

- بعد عمری بالاخره قابل دونستین به ما هم یه سری بزنین. خیلی خوشحالم کردین نسیم جون.

آنها مشغول تعارف کردن بودند و من، نگاهم را به نریمان دوختم. سرش را تکان ریزی داد که روی برگرداندم و به میز جلوی رویم خیره شدم. چه قدر خوش تیپ بود! آستین های پیراهن کیپ و مشکینش را تا آرنج تا زده بود. شلوار پارچه ای متناسبش را با کمربندی سورمه ای و پهن دور کمر سفت کرده بود و عجیب خط اتوی آن، هندوانه می برید! چرا مشکی؟ عزادار است؟ به چهره اش نمی خورد! حتی ته ریش آن شبش هم از الان بلندتر بود.

پس از گذشت چند دقیقه، جو برایم حوصله سربر شده بود. نفس عمیقی کشیدم با گفتن ببخشید کوتاهی، زیر نگاه سنگین نریمان به اتاق رفتم و درب را هم پشت سر بستم. خودم را روی تخت انداختم و موبایلم را برداشتم. وارد تلگرام و متوجه ی آنلاینی یاشار شدم. برایش نوشتم:

- سلام. هستی؟

کمی که پاسخ دادنش به طول انجامید، از صفحه بیرون آمدم و خود را با بازدید از کانال های خنده دار سرگرم کردم. نمی دانم چه قدر گذشته بود که جوابم را اینطور داد:

- سلام. مهموناتون رفتن؟

برای نشان دادن دلخوری ام، نه کوتاهی فرستادم و سکوت کردم. چند ثانیه ای که گذشت، شروع به تایپ کردن کرد.

- میشه الان با هم حرف بزنیم؟

به پهلوی راست و پشت به دیوار چرخیدم و حروف تأیید را کنار هم گذاشتم؛ اما قبل از ارسال، صدای مادرم که مرا فرا می خواند بلند شد. لبه ی تخت نشستم و درخواست یاشار را رد کردم و با مرتب کردن شالم، به پذیرایی بازگشتم. مادر و نسیم خانم و نادیا در آشپزخانه بودند و مردها رو به روی تلویزیون. نگاه نریمان که رو به درب اتاق بود، روی من نشست. سرم را پایین انداختم و آرام به آشپزخانه رفتم.

- بله؟

مادرم در حالی که از کابینت کنار یخچال بشقاب های مخصوص میهمانی و گران قیمتش را بر می داشت، گفت:

- با نادیاجون کمک کنین سفره رو بندازین. میگم نسیم جان دیروز توی پیج خواهرتون کارای جدیدش رو دیدم. ماشاا... چه قدر هنرمندن!

مردمک در کاسه چرخاندم و سفره را از کشوی اول فویل طوسی بیرون کشیدم و همراه با نادیا به هال بزرگمان که آزادتر و خلوت تر بود رفتیم. حین انداختن سفره، صدای آشنااش بلند شد:

- بیام کمک؟

نادیا سرش را چرخاند و جوابش را داد:

- نه. خودمون هستیم.

من که می توانستم تنها با بالا کشاندن مردمک هایم او را ببینم، ترجیح دادم نگاهش نکنم و باز به آشپرخانه برگشتم. پس از اینکه زیر نگاه خیره ی نریمان سفره را چیدیم، نسیم خانم مردها را برای صرف شام دعوت کرد.

ساعت به ده رسیده بود و خانم ها در اتاق مادر و پدرم به سر می بردند و حرف های زنانه ی خودشان را می زدند. مردها نیز کم کمَک انرژیشان تحلیل می رفت و پلک هایشان سنگین میشد. گویا این دو همکار هر دو به خواب زودهنگام عادت دارند. نگاهم را به نریمان دوختم. سرش درون موبایلش بود و لبخند بر لب داشت. ریش های مرتب و کوتاهش به صورت گرد و گندمگونش می آمد. ابروهای کشیده و پرش، به چشم هایم نزدیک و چند لاخ از موهای مشکین و ژل زده اش، روی پیشانی بلندش افتاده بود که او را بیش از پیش، جذاب می ساخت.

آن شب به دلیل تاریکی، به این وضوح چهره ی فوق العاده شرقی و مردانه اش را ندیده بودم؛ اما الان...

به خود که آمدم، متوجه ی نگاه خیره اش به خود شدم. چه مدت است که من اینچنین به او می نگرم و او نیز... آه!

لبم را از داخل گزیدم و سرم را برگرداندم. هنوز هم سنگینی نگاه خیره اش را حس می کنم. معذبم می کند!

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...