• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

تایپک جامع «تالار شعر و ادبیات» | مو فرفری کاربر انجمن نودهشتیا


N.ia
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • مدیر ارشد

سر مردمی بردباری بود

سبک سر همیشه به خواری بود

رمان‌راز‌یک‌جنایت...حقایق‌پنهان‌،‌بازی‌بر‌روی‌میز،‌مقابل‌یک‌دیگر،چشم‌در‌مقابل‌چشم...و‌در‌آخر‌خونی‌که‌همانند‌فواره‌آسمان‌را‌به‌تیری‌وتاری‌می‌کشاند! ‌

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 105
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • N.ia

    106

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر ارشد

مکن بد که بینی به فرجام بد

ز بد گردد اندر جهان نام بد

نگر تا چه کاری، همان بدروی

سخن هرچه گویی همان بشنوی

تو تا زنده اي سوی نیکی گرای

مگر کام یابی به دیگر سرای

رمان‌راز‌یک‌جنایت...حقایق‌پنهان‌،‌بازی‌بر‌روی‌میز،‌مقابل‌یک‌دیگر،چشم‌در‌مقابل‌چشم...و‌در‌آخر‌خونی‌که‌همانند‌فواره‌آسمان‌را‌به‌تیری‌وتاری‌می‌کشاند! ‌

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

به نزد کهان و به نزد مهان

به اذيت موری نیرزد جهان

رمان‌راز‌یک‌جنایت...حقایق‌پنهان‌،‌بازی‌بر‌روی‌میز،‌مقابل‌یک‌دیگر،چشم‌در‌مقابل‌چشم...و‌در‌آخر‌خونی‌که‌همانند‌فواره‌آسمان‌را‌به‌تیری‌وتاری‌می‌کشاند! ‌

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

به رنج اندر است اي خردمند گنج

نیابد کسی گنج نابرده رنج

رمان‌راز‌یک‌جنایت...حقایق‌پنهان‌،‌بازی‌بر‌روی‌میز،‌مقابل‌یک‌دیگر،چشم‌در‌مقابل‌چشم...و‌در‌آخر‌خونی‌که‌همانند‌فواره‌آسمان‌را‌به‌تیری‌وتاری‌می‌کشاند! ‌

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

ترا دانش و دین رهاند درست

 

در رستگاری ببایدت جست

 

وگر دل نخواهی که باشد نژند

 

نخواهی که دایم بوی مستمند

 

به گفتار پیغمبرت راه جوی

 

دل از تیرگیها بدین آب شوی

 

چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی

 

خداوند امر و خداوند نهی

 

که خورشید بعد از رسولان مه

 

نتابید بر کس ز بوبکر به

 

عمر کرد اسلام را آشکار

 

بیاراست گیتی چو باغ بهار

 

پس از هر دوان بود عثمان گزین

 

خداوند شرم و خداوند دین

 

چهارم علی بود جفت بتول

 

که او را به خوبی ستاید رسول

 

که من شهر علمم علیم در ست

 

درست این سخن قول پیغمبرست

 

گواهی دهم کاین سخنها ز اوست

 

تو گویی دو گوشم پرآواز اوست

 

علی را چنین گفت و دیگر همین

 

کزیشان قوی شد به هر گونه دین

 

نبی آفتاب و صحابان چو ماه

 

به هم بستهٔ یکدگر راست راه

 

منم بندهٔ اهل بیت نبی

 

ستایندهٔ خاک و پای وصی

 

حکیم این جهان را چو دریا نهاد

 

برانگیخته موج ازو تندباد

 

چو هفتاد کشتی برو ساخته

 

همه بادبانها برافراخته

 

یکی پهن کشتی بسان عروس

 

بیاراسته همچو چشم خروس

 

محمد بدو اندرون با علی

 

همان اهل بیت نبی و ولی

 

خردمند کز دور دریا بدید

 

کرانه نه پیدا و بن ناپدید

 

بدانست کو موج خواهد زدن

 

کس از غرق بیرون نخواهد شدن

 

به دل گفت اگر با نبی و وصی

 

شوم غرقه دارم دو یار وفی

 

همانا که باشد مرا دستگیر

 

خداوند تاج و لوا و سریر

 

خداوند جوی می و انگبین

 

همان چشمهٔ شیر و ماء معین

 

اگر چشم داری به دیگر سرای

 

به نزد نبی و علی گیر جای

 

گرت زین بد آید گناه منست

 

چنین است و این دین و راه منست

 

برین زادم و هم برین بگذرم

 

چنان دان که خاک پی حیدرم

 

دلت گر به راه خطا مایلست

 

ترا دشمن اندر جهان خود دلست

 

نباشد جز از بی‌پدر دشمنش

 

که یزدان به آتش بسوزد تنش

 

هر آنکس که در جانش بغض علیست

 

ازو زارتر در جهان زار کیست

 

نگر تا نداری به بازی جهان

 

نه برگردی از نیک پی همرهان

 

 

 

همه نیکی ات باید آغاز کرد

 

چو با نیکنامان بوی همنورد

 

از این در سخن چند رانم همی

 

همانا کرانش ندانم همی

 

 

رمان‌راز‌یک‌جنایت...حقایق‌پنهان‌،‌بازی‌بر‌روی‌میز،‌مقابل‌یک‌دیگر،چشم‌در‌مقابل‌چشم...و‌در‌آخر‌خونی‌که‌همانند‌فواره‌آسمان‌را‌به‌تیری‌وتاری‌می‌کشاند! ‌

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

بسی رنج بردم بدین سال سی

 

عجم زنده کردم بدین پارسی

 

پی افکندم از نظم کاخی بلند

 

که از باد و باران نیابد گزند

 

بناهای آباد گردد خراب

 

ز باران و از تابش آفتاب

 

 

رمان‌راز‌یک‌جنایت...حقایق‌پنهان‌،‌بازی‌بر‌روی‌میز،‌مقابل‌یک‌دیگر،چشم‌در‌مقابل‌چشم...و‌در‌آخر‌خونی‌که‌همانند‌فواره‌آسمان‌را‌به‌تیری‌وتاری‌می‌کشاند! ‌

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

 

 

دل روشن من چو برگشت ازوی

 

سوی تخت شاه جهان کرد روی

 

که این نامه را دست پیش آورم

 

ز دفتر به گفتار خویش آورم

 

بپرسیدم از هر کسی بیشمار

 

بترسیدم از گردش روزگار

 

مگر خود درنگم نباشد بسی

 

بباید سپردن به دیگر کسی

 

و دیگر که گنجم وفادار نیست

 

همین رنج را کس خریدار نیست

 

برین گونه یک چند بگذاشتم

 

سخن را نهفته همی داشتم

 

سراسر زمانه پر از جنگ بود

 

به جویندگان بر جهان تنگ بود

 

ز نیکو سخن به چه اندر جهان

 

به نزد سخن سنج فرخ مهان

 

اگر نامدی این سخن از خدای

 

نبی کی بدی نزد ما رهنمای

 

به شهرم یکی مهربان دوست بود

 

تو گفتی که با من به یک پوست بود

 

مرا گفت خوب آمد این رای تو

 

به نیکی گراید همی پای تو

 

نبشته من این نامهٔ پهلوی

 

به پیش تو آرم مگر نغنوی

 

گشاده زبان و جوانیت هست

 

سخن گفتن پهلوانیت هست

 

شو این نامهٔ خسروان بازگوی

 

بدین جوی نزد مهان آبروی

 

چو آورد این نامه نزدیک من

 

برافروخت این جان تاریک من

 

 

رمان‌راز‌یک‌جنایت...حقایق‌پنهان‌،‌بازی‌بر‌روی‌میز،‌مقابل‌یک‌دیگر،چشم‌در‌مقابل‌چشم...و‌در‌آخر‌خونی‌که‌همانند‌فواره‌آسمان‌را‌به‌تیری‌وتاری‌می‌کشاند! ‌

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

سپاه شب تیره بر دشت و راغ

 

یکی فرش گسترده از پّر زاغ

 

نموده ز هر سو به چشم اهرمن

 

چو مار سیه ، باز کرده دهن

 

 

رمان‌راز‌یک‌جنایت...حقایق‌پنهان‌،‌بازی‌بر‌روی‌میز،‌مقابل‌یک‌دیگر،چشم‌در‌مقابل‌چشم...و‌در‌آخر‌خونی‌که‌همانند‌فواره‌آسمان‌را‌به‌تیری‌وتاری‌می‌کشاند! ‌

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

ندانی که ایران نشست منست

 

جهان سر به سر زیر دست منست

 

هنر نزد ایرانیان است و بــس

 

ندادند شـیر ژیان را بکس

 

همه یکدلانند یـزدان شناس

 

بـه نیکـی ندارنـد از بـد هـراس

 

دریغ است ایـران که ویـران شود

 

کنام پلنگان و شیران شـود

 

چـو ایـران نباشد تن من مـباد

 

در این بوم و بر زنده یک تن مباد

 

همـه روی یکسر بجـنگ آوریـم

 

جــهان بر بـداندیـش تنـگ آوریم

 

همه سربسر تن به کشتن دهیم

 

بـه از آنکه کشـور به دشمن دهیم

 

چنین گفت موبد که مرد بنام

 

بـه از زنـده دشمـن بر او شاد کام

 

اگر کُشــت خواهــد تو را روزگــار

 

چــه نیکــو تر از مـرگ در کـــار زار

 

 

رمان‌راز‌یک‌جنایت...حقایق‌پنهان‌،‌بازی‌بر‌روی‌میز،‌مقابل‌یک‌دیگر،چشم‌در‌مقابل‌چشم...و‌در‌آخر‌خونی‌که‌همانند‌فواره‌آسمان‌را‌به‌تیری‌وتاری‌می‌کشاند! ‌

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

به گیتی به از راستی پیشه نیست

ز کژی تبر هیچ اندیشه نیست

چو با راستی باشی و مردمی

نبینی بجز خوبی و خرّمی

رمان‌راز‌یک‌جنایت...حقایق‌پنهان‌،‌بازی‌بر‌روی‌میز،‌مقابل‌یک‌دیگر،چشم‌در‌مقابل‌چشم...و‌در‌آخر‌خونی‌که‌همانند‌فواره‌آسمان‌را‌به‌تیری‌وتاری‌می‌کشاند! ‌

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

بخور آن چه داری و بیشی مجوی

که از آز کاهد همی آبروی

رمان‌راز‌یک‌جنایت...حقایق‌پنهان‌،‌بازی‌بر‌روی‌میز،‌مقابل‌یک‌دیگر،چشم‌در‌مقابل‌چشم...و‌در‌آخر‌خونی‌که‌همانند‌فواره‌آسمان‌را‌به‌تیری‌وتاری‌می‌کشاند! ‌

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

اگر بر خرد چیره گردد هوا

نیابد ز چنگ هوا، کس رها

خردمند کآرد هوا رابه زیر

بود داستانش چو شیر دلیر

رمان‌راز‌یک‌جنایت...حقایق‌پنهان‌،‌بازی‌بر‌روی‌میز،‌مقابل‌یک‌دیگر،چشم‌در‌مقابل‌چشم...و‌در‌آخر‌خونی‌که‌همانند‌فواره‌آسمان‌را‌به‌تیری‌وتاری‌می‌کشاند! ‌

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

به نام خداوند جان و خرد

کز این برتر اندیشه بر نگذرد

خداوند نام و خداوند جای

خداوند روزی ده رهنمای

رمان‌راز‌یک‌جنایت...حقایق‌پنهان‌،‌بازی‌بر‌روی‌میز،‌مقابل‌یک‌دیگر،چشم‌در‌مقابل‌چشم...و‌در‌آخر‌خونی‌که‌همانند‌فواره‌آسمان‌را‌به‌تیری‌وتاری‌می‌کشاند! ‌

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

جهان یادگار است و ما رفتنی

به گیتی نماند بجز گفتنی

به نام نکو گر بمیرم رواست

مرا نام باید که تن مرگ راست

رمان‌راز‌یک‌جنایت...حقایق‌پنهان‌،‌بازی‌بر‌روی‌میز،‌مقابل‌یک‌دیگر،چشم‌در‌مقابل‌چشم...و‌در‌آخر‌خونی‌که‌همانند‌فواره‌آسمان‌را‌به‌تیری‌وتاری‌می‌کشاند! ‌

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

بیا تا همه ی دست نیکی بریم

جهان جهان رابه بد نسپرسم

 

نباشد همه ی نیک و بد پایدار

همان به که نیکی بود یادگار

همان گنجِ دینار و کاخ بلند

نخواهد بُدَن مر تو را سودمند

سخن ماند از تو همی یادگار

سخن را چنین خوارمایه مدار

 

جز وی را مخوان کردگار جهان

شناسنده آشکار و نهان

 

ازو بر روان محمد سلام

بیارانش بر هریکی برفزود

 

سر انجمن بد ز یاران علی

که خوانند وی را علی ولی

 

همه ی پاک بودند و پرهیزگار

سخن هایشان برگذشت از شمار

 

کنون بر سخن ها فزایش کنیم

جهان‌ آفرین را ستایش کنیم

 

به یزدان هر آن‌کس که شد ناسپاس

به دلش اندر آید ز هر سو هراس

 

بسی رنج بردم دراین سال سی

عجم زنده کردم بدین فارسی

نمیرم از این پس که من زند ام

که تخم سخن را پراکنده ام

 

 

رمان‌راز‌یک‌جنایت...حقایق‌پنهان‌،‌بازی‌بر‌روی‌میز،‌مقابل‌یک‌دیگر،چشم‌در‌مقابل‌چشم...و‌در‌آخر‌خونی‌که‌همانند‌فواره‌آسمان‌را‌به‌تیری‌وتاری‌می‌کشاند! ‌

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

دگرگونه آرایشی کرد ماه

 

بسیچ گذر کرد بر پیشگاه

 

شده تیره اندر سرای درنگ

 

میان کرده باریک و دل کرده تنگ

 

ز تاجش سه بهره شده لاژورد

 

سپرده هوا را به زنگار و گَرد

 

 

رمان‌راز‌یک‌جنایت...حقایق‌پنهان‌،‌بازی‌بر‌روی‌میز،‌مقابل‌یک‌دیگر،چشم‌در‌مقابل‌چشم...و‌در‌آخر‌خونی‌که‌همانند‌فواره‌آسمان‌را‌به‌تیری‌وتاری‌می‌کشاند! ‌

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

چو شاه اندر آمد چنان جای دید

پرستنده هر جای برپای دید

 

چنین گفت کای دادگر یک خدای

به خوبی توی بنده را رهنمای

 

مبادا جز از داد آیین من

مباد آز و گردنکشی دین من

 

همه ی کار و کردار من داد باد

دل زیردستان به ما شاد باد

 

گر افزون شود دانش و داد من

پس از مرگ روشن بود یاد من

 

همه ی زیردستان چو گوهرفروش

بمانند با نالهٔ چنگ و نوش

 

 

رمان‌راز‌یک‌جنایت...حقایق‌پنهان‌،‌بازی‌بر‌روی‌میز،‌مقابل‌یک‌دیگر،چشم‌در‌مقابل‌چشم...و‌در‌آخر‌خونی‌که‌همانند‌فواره‌آسمان‌را‌به‌تیری‌وتاری‌می‌کشاند! ‌

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

همان گنج و دینار و کاخ بلند

 

نخواهد بدن مرترا سـودمند

 

فــریــدون فــرّخ، فرشته نبـــــــود

 

بــه مشک و به عنبر، سرشته نبود

 

به داد و دهش یــافت آن نیگـــــوئی

 

تو داد و دهش کن، فریدون توئی

 

 

رمان‌راز‌یک‌جنایت...حقایق‌پنهان‌،‌بازی‌بر‌روی‌میز،‌مقابل‌یک‌دیگر،چشم‌در‌مقابل‌چشم...و‌در‌آخر‌خونی‌که‌همانند‌فواره‌آسمان‌را‌به‌تیری‌وتاری‌می‌کشاند! ‌

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

سیاوش منم نه از پریزادگان

از ایرانم از شهر آزادگان

 

که ایران بهشت است یا بوستان

همی بوی مشک آید از بوستان

 

سپندار پاسبان ایران تو باد

ز خرداد روشن روان تو باد

 

ندانی که ایران نشست من است

جهان سر به زیر دو دست من است

 

هنر نزد ایرانیان است و بس

ندادند شیر ژیان را به کس

همه یکدلانند و یزدان شناس

به نیکی ندارند از بد هراس

 

دریغ است ایران که ویران شود

کنام پلنگان و شیران شود

 

همه جای جنگی سواران بدی

نشستن گه شهریاران بدی

چو ایران نباشد تن من مباد

بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

 

همه روی یکسر به جنگ آوریم

جهان بر بد اندیش تنگ آوریم

ز بهر بر و بوم و پیوند خویش

زن و کودک وخرد و فرزند خویش

 

همه سر به سر تن به کشتن دهیم

از آن به که کشور به دشمن دهیم

 

 

 

 

 

 

 

 

رمان‌راز‌یک‌جنایت...حقایق‌پنهان‌،‌بازی‌بر‌روی‌میز،‌مقابل‌یک‌دیگر،چشم‌در‌مقابل‌چشم...و‌در‌آخر‌خونی‌که‌همانند‌فواره‌آسمان‌را‌به‌تیری‌وتاری‌می‌کشاند! ‌

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

اي بـی‌خبــر بکــوش کـه صاحب خبــر شوی

 

تــا راهــــرو نباشی کـی راهـبـر شـوی

 

در مکتب حقایق پیش ادیـب عشـق

 

هان اي پسر بکـــوش که روزی پدر شوی

 

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی

 

تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

 

 

رمان‌راز‌یک‌جنایت...حقایق‌پنهان‌،‌بازی‌بر‌روی‌میز،‌مقابل‌یک‌دیگر،چشم‌در‌مقابل‌چشم...و‌در‌آخر‌خونی‌که‌همانند‌فواره‌آسمان‌را‌به‌تیری‌وتاری‌می‌کشاند! ‌

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش

 

وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

 

زان باده که در میکده عشق فروشند

 

ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

 

در خرقه چو آتش زدی اي عارف سالک

 

جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش

 

دلدار که گفتا به توام دل نگران است

 

گو می رسم اینک به سلامت نگران باش

 

خون شد دلم از حسرت ان لعل روان بخش

 

اي درج محبت به همان مهر و نشان باش

 

تا بر دلش از غصه غباری ننشیند

 

اي سیل سرشک از عقب نامه روان باش

 

حافظ که هوس می‌کندش جام جهان بین

 

گو درنظر آصف جمشید مکان باش

 

 

رمان‌راز‌یک‌جنایت...حقایق‌پنهان‌،‌بازی‌بر‌روی‌میز،‌مقابل‌یک‌دیگر،چشم‌در‌مقابل‌چشم...و‌در‌آخر‌خونی‌که‌همانند‌فواره‌آسمان‌را‌به‌تیری‌وتاری‌می‌کشاند! ‌

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

خـرم ان روز کـز ایـــن منـزل ویـران بــروم

 

آسان جان طلبــم و از پـی جـانان بــــروم

 

گـر چــه دانم که بــه جایی نبـرد راه غریب

 

مـن به بوی ســـر ان زلف پریشان بـــروم

 

دلــم از وحشت زندان سکـندر بگـــرفت

 

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

 

چون صبا با تن بیمار و دل بـی‌طاقت

 

بـــه هـــــواداری ان سرو خرامان بـــروم

 

در ره او چــــو قلـم گـــر به سرم باید رفت

 

بـا دل زخـــم کـــش و دیـده گـریان بــروم

 

نـذر کـردم گـر از این غـــم به درآیــم روزی

 

تا در میکده شادان و غـزل خــــوان بـــــروم

 

 

رمان‌راز‌یک‌جنایت...حقایق‌پنهان‌،‌بازی‌بر‌روی‌میز،‌مقابل‌یک‌دیگر،چشم‌در‌مقابل‌چشم...و‌در‌آخر‌خونی‌که‌همانند‌فواره‌آسمان‌را‌به‌تیری‌وتاری‌می‌کشاند! ‌

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

اگر ان ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

 

بده ساقی می باقی که در جنّت نخواهی یافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلّا را

 

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

 

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی ست

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

 

من از ان حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

 

بدم گفتیّ و خرسندم، عفاک الله نکو گفتی

جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

 

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند

جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

 

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

 

غزل گفتیّ و دُر سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عِقد ثریّا را

 

 

رمان‌راز‌یک‌جنایت...حقایق‌پنهان‌،‌بازی‌بر‌روی‌میز،‌مقابل‌یک‌دیگر،چشم‌در‌مقابل‌چشم...و‌در‌آخر‌خونی‌که‌همانند‌فواره‌آسمان‌را‌به‌تیری‌وتاری‌می‌کشاند! ‌

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

شاهدان گر دلبری زین سان کنند

زاهدان را رخنه در ایمان کنند

 

هر کجا ان شاخ نرگس بشکفد

گلرخانش دیده نرگسدان کنند

 

اي جوان سروقد گویی ببر

پیش از ان کز قامتت چوگان کنند

 

عاشقان را بر سرخود حکم نیست

هر چه فرمان تو باشد ان کنند

 

پیش چشمم کمتر است از قطره‌اي

این حکایت‌ها که از طوفان کنند

 

یار ما چون گیرد آغاز سماع

قدسیان بر عرش دست افشان کنند

 

مردم چشمم به خون آغشته شد

در کجا این ستم بر انسان کنند

 

خوش برآ با غصه اي دل کاهل راز

عیش خوش در بوته هجران کنند

 

سر مکش حافظ ز آه نیم شب

تا چو صبحت آینه رخشان کنند

 

 

رمان‌راز‌یک‌جنایت...حقایق‌پنهان‌،‌بازی‌بر‌روی‌میز،‌مقابل‌یک‌دیگر،چشم‌در‌مقابل‌چشم...و‌در‌آخر‌خونی‌که‌همانند‌فواره‌آسمان‌را‌به‌تیری‌وتاری‌می‌کشاند! ‌

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

 

ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون

روی سوی خانه خمار دارد پیر ما

 

در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم

کاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما

 

عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است

عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما

 

روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد

زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما

 

با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی

آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما

 

تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش

رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما

 

 

رمان‌راز‌یک‌جنایت...حقایق‌پنهان‌،‌بازی‌بر‌روی‌میز،‌مقابل‌یک‌دیگر،چشم‌در‌مقابل‌چشم...و‌در‌آخر‌خونی‌که‌همانند‌فواره‌آسمان‌را‌به‌تیری‌وتاری‌می‌کشاند! ‌

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...