رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان بدیمن|مهسا۲۳ کاربر انجمن نود و هشتیا


F_MAHGOL
 اشتراک گذاری

رمان ♡ بدیمن ♡ را چگونه ارزیابی می‌کنید؟!:)  

2 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. رمان ♡ بدیمن ♡ را چگونه ارزیابی می‌کنید؟!:)

    • عالی!💜🌼
    • متوسط!♥️🍃
      0
    • بد!🖤🥀
      0


ارسال های توصیه شده

نام رمان:  !   بدیمن!

نام نویسنده:  !مهسا۲۳!

ژانر:   !ترسناک، جنایی!

خلاصه:    در مورد چهار دوست است که به ماجراجویی علاقه زیادی دارند. این چند دوست تصمیم می‌گیرند که برنامه‌ای برای سفر کردن به کوه و جنگل بریزند، اما غافل از اینکه آدم‌خوار ها که فقط منتظر گوشت حیوان ها و انسان ها هستند و... .

هدف:   !نترس بودن در بین انسان ها!

ساعات پارت گذاری:   !نامعلوم!

لینک صفحه نقد و بررسی رمان بدیمن(کلیک کنید)

 

ناظر: @shahrzad.rh

 

ویرایش شده توسط -دختر ماه-
  • لایک 18
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 6

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:
در انفرادی ترین سلول دنیا
با خودم میجنگم...
جنگ احساس و منطق!
جنگ روح با جسم!
می‌جنگم برای ماندنم!
می‌جنگم برای حقم!

پارت   یک

به مسافرخانه  روبرویِ خود زل زدم.   تابلو‌ای خاکستری رنگ    به    در آن وصل بود که نام مسافرخانه را با فونتی قرمز    رنگ رویِ آن نوشته بود بچه ها زود تر از من آمده بودند و من به خاطر مشغله هایِ کاری‌ام چند روز بعد از آمدن آن ها آمدم! به سمت ماشین  رفتم و صندوق عقب آن را باز کردم. ساک قهوه‌ای رنگم را در آوردم و روی زمین گذاشتم. صندوق عقب را بستم دسته چمدان را در دست گرفتم و به سمت مسافرخانه راه افتادم صدای ِ ویژ-ویژ چرخ روی ِ جاده می‌آمد!

زنگ مسافرخانه را زدم،  که به یک ثانیه‌ای نکشید که در باز شد‌!

***

وقتی وارد اتاقم شدم، لباس ‌هایم را عوض کردم. هوا سرد شده بود و احتمال برف آمدن زیاد بود!

کلاهِ مشکی   رنگی که مادرم برایم بافته بود را درست  روی سرم تنظیم کردم.   در اتاقم را باز کردم  و به سمت صاحب مسافرخانه رفتم که  در حال صحبت کردن با زنی بود. رویِ یکی از صندلی ها نشستم تا حرفش با آن زن تمام شود.

بعد از  پنج دقیقه‌ای بالاخره  حرف‌هایش با آن زن تمام شد و خداحافظی کرد. به جلویِ میز چوبی‌اش رفتم و در چشمانش زل زدم و گفتم:

-  ببخشید دوست هایِ من انگار اینجا بودن  یه چند روزی شما ازشون خبری ندارین؟!

زن  به فکر فرو رفت و بعد از چند ثانیه‌ای سرش را بالا آورد و گفت:

- هر روز تعداد آدم هایِ زیادی این جا می‌یان می‌شه عکسشون رو نشون بدید شاید یادم بیاد.

سرم را تکانی دادم و گوشیم‌ام را از جیب کاپشنم در آوردم و یکی-یکی عکس ها را نشان دادم که انگار چیزی یادش آماده بود گفت:

- حدود دو یا سه ساعت پیش از مسافرخونه رفتن احتمالاً رفتن بازار.

- خیلی ممنون!

لبخندی زد که من هم به بیرون راه افتادم.

@shahrzad.rh

ویرایش شده توسط -دختر ماه-
  • لایک 18
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...