رفتن به مطلب

رمان عشق به سبک تصادف | غزل کاظمی نیا کاربر انجمن نودهشتیا


غزال
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: عشق  به  سبک تصادف

نام نویسنده: غزل کاظمی‌نیا

ژانر: عاشقانه،طنز

هدف: به نویسندگی علاقه دارم

ساعات پارت گذاری:روزی یک ساعت و نیم

خلاصه: راجب دختری که تصادف می‌کنه و دچار فراموشی میشه و اینجاست که ...

مقدمه: زندگی همینه، اصلا عشق همینه 

یا درکنارش هستی یا دور از او در آتشش می‌سوزی و میسازی

از آینده‌ات خبر نداری

از چیزی که قراره به سرت بیاد خبر نداری 

یا اتفاقی که قراره فردا برات بیوفته یا هر چیزه دیگه‌ای... این قانون طبیعت هست  

ناظر: @ negin yazdani 🍃

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ای وای من بد جور دیرم شده فشار پامو روی پدال گاز بیشتر کردم وای سرین خاک تو سرت که دیرت شد الان خانوم مدیر تویق می‌کنه تازه به اندازه ای کافی از درسا عقبم اولیاها کلی گله کردن جوری داشتم تند رانندگی می‌کردم که تعادلمو از دست داده‌ام که گومپ خوردم به یه چیزی سرم به شدت به فرمون خورد و چشمام سیاهی رفت
راوی:
وقتی سر سرین خورد به فرمون بی‌هوش شد مردی که باهاش تصادف کرده بود اومد جلو و دید که ماشین سرین از جلو مچاله شده مرد جلو رفت و با بدبختی و کمک دیگران سرین رو از ماشین بیرون کشید مرد فریاد میکشید
زود به آمبولانس زنگ بزنین زود
وقتی آمبولانس اومد سرینو سوار آمبولانس کردن و به بیمارستان منتقل کردن دکتر تا وضعیت سرینو چک کرد گفت باید زودتر به اتاق عمل منتقل شه سرین تو اتاق عمل بود آن مرد جوان از نگرانی یک جا بند نبود بعداز دوساعت یه پرستار از اتاق عمل بیرون اومد روبه مرد جوان برگه‌ی گرفتم گفت
پرستار: اینارو تهیه کن
مرد جوان: حالش چطوره
پرستار: چیزی نمی‌تونم بگم باید به هوش بیاد احتمال از دست دادن حافظه‌اش زیاده
مرد جوان به دیوار پشت سرش تکیه داد و با خودش گفت وای من بعداز یک ساعت ساعت سرین به هوش اومد
(سرین)
اخ سرم خیلی درد می‌کنه من کجام اینجا کجاست چرا هیچی یادم نیست من چجوری اومدم اینجا کسی نیس کمک انقد داد و بیداد کردم که یه پرستار اومد داخل
پرستار:بالاخره بهوش اومدی
- من کجام اینجا کجاست
پرستار:اسمت چیه
- نمی‌دونم
پرستار بیرون رفت و بعداز چند دقیقه یه دکتر و یه پسره جون خوشگل اما پریشون به داخل اومدن
دکتر: اسمت چیه خانومی
- نمی‌دونم فکر...فکر...کنم...سرین
دکتر: فامیلیت چیه
- نمی دونم
دکتر: پدرو مادر یا کسی رو داری خبر کنیم
- نمی‌دونم،نمیدونم،هیچی یادم نیس فقد یه اسمی تو ذهنم هست که فکر می‌کنم اسم خودمه سرین تا اینو گفتم پسره عین دیونه‌ها شروع کرد به خودش بد و بیراه گفتن
پسره: وای بدبخت شدم خانوم محترم تو با این سرعت کجا داشتی می‌رفتی چرا انقدر داشتی تند‌رانندگی می‌کردی
من عین این منگولا
- ها چی با منی
دکتر: بذار همه چیز رو برات تعریف کنم ببین چیزی به یاد داری یانه ، وشروع کرد به توضیح دادن ببین مثل اینکه تو داشتی با سرعت رانندگی می‌کردی یادته مدل ماشینت چی بود یه 206 آلبالویی بود انقدر که تند میری فراری این آقا رو نمی‌بینی و از پشت با ضرب به ماشین این آقا برخورد می‌کنی و این آقا هم جای بدی ماشین رو پارک می‌کنه تو با ماشین این آقا برخورد می‌کنی خوشبختانه این آقا توی ماشین نبود وگرنه اتفاق های بدی می‌افتاد حالا چیزی یادت اومد
- نه هیچی یادم نیست
پسره: حالا چی کار کنم دکتر این خانوم هنوز گیج و منگ تشریف دارن
دکتر: آقای رادمان این خانوم دچار فراموشی کوتاه مدت شدن شما توی این مدت کوتاه که ایشون تحت درمان هستن موظف هستین که از ایشون مراقبت کنید و چون روان پزشک هم هستین بهتر میتونین کمک کنین
بعداز گفتن این حرفا از اتاق بیرون رفت قرار شد که فردا صبح مرخص شم دست چپم توی گچ بود و سرم هم باند پیچی شده بود پای راستم ضرب دیده بو در کل داغون شده بودم داشتم با پام ور می رفتم که اون پسره رو به من گفت : واقعان چیزی یادت نیست یا مارو گرفتی
- مگه مرض دارم یا تو بیماری چرا باید خودمو به مریضی بزنم و وبال گردن مردم بشم اون طور که دکتر می‌گفت ماشینم 206 بده پس قطعا از یه خانواده ی مرفه هستم بعدشم شما نمی دونیم که فراموشی چه درد بدی اینکه ندونی به کجا تعلق داری یا خانواده ات کیا هستن خیلی بده خیلی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پسره: خیلی خوب من کمکت می‌کنم که هر چه زودتر حافظه‌ات رو به دست بیاری و زود تر بری پیش خانواده‌ات راستی اسمم آرتام رادمانه مثل اینکه تو قراره یه مدت تو خونه ی من زندگی کنی پدر و مادرم خارج زندگی می‌کنن و من تنهام مشکلی که با این موضوع نداری یکم با شک به پسره نگاه کردم یعنی میشه بهش اعتماد کرد تو همین فکرها بودم که یکی از پشت سر گفت: آرتام
سرمونو که برگردوندیم دیدم یه پسر خوش تیپ که هم سن و سال همین آرتامه می‌شد آرتام تا اونو دید گفت: فرهاد ببین چه بلایی سرم اومد حسابی گیرم
اون پسره که حالا می‌دونم اسمش فرهاده اومد جلو و دستشو گذاشت رو شونه‌ی آرتام و گفت: نگران نباش داداش همه چیز درست می‌شه من پشتم
آرتام: امیدوارم، بعد روبه من گفت: خوب چی‌شد مشکل که نداری
من یکم با تردید نگاش کردم که دوستش گفت: اگه مؤذب هستی میتونین به مدت کوتاه صیغه بشین بعد که حالت خوب شد و خانواده‌ات رو پیدا کردی صیغه رو فسخ می‌کنین و تو پیش خانواده‌ات برمیگردی این صیغه بودن به این دلیله که اگه موهات باز بود یا لباس کوتاه پوشیدی دوست من مؤذب نشه و احساس گناه نکنه چون آرتام ما روی این چیزا خیلی حساسه
- هرکاری می‌خواین بکنین فقد بهم کمک کنین که حافظه‌ام رو به دست بیارم و برگردم پیش خانواده ام انشالله که بتونم براتون جبران کنم هردو لبخند رضایت بخشی زدن و اتاق رو ترک کردن ***
امروز قرار بود که مرخص بشم آرتام برام لباس آورده بود یه شلوار جین سرمه ای با مانتوی مدل مردونه چهار خونه با شال مشکی خدا می‌دونه اینارو از کجا پیدا کرده آورده برای من بدبخت وقتی کار ترخیص انجام شد سوار ماشین شدیم فرهاد هم همراهمون بود قبل از اینکه بریم خونه ی آرتام رفتیم محضر وصیغه‌ی محرمیت خوندیم به مدت کوتاه و بعدش به سمت خونه ی آرتان راه افتادیم جلوی یه خونه ی ویلایی نگه داشت و در رو با ریموت باز کرد وای بر من خونه رو باش معلوم نیست خونست یا قصر پادشاه قصه هاست یه حیاط به چه بزرگی داشت که وسطش یه تاب بود یه طرف حیاط باغ بود و وسط باغ یه آلاچیق داشت با صدای سگی که وسط حیاط بود 2 متر پریدم هوا زودی رفتم پشت آرتام قایم شدم
- توروخدا بگو بره وای خدا چقدرم زشته
آرتام: برو اونور خرس گنده زشتم خودتی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فرهاد: بچه ها بسته دعوا آرتام حال سرین خانوم خوب نیست بهتره بریم داخل
با راهنمایی آقا فرهاد وارد خونه‌ی آرتام شدیم چه خونه‌ی قشنگی داشت از کنار خونه پله می‌خوره به طبقه‌ی بالا یه سالن بزرگ داره زیر پله یه آشپز خونه شیک و قشنگ داره مبل های سالن دو دست بودن یه دست سلطنتی یه دست راحتی با صدای نحس
آرتام از خونه چشم برداشتم آرتام : کورنشدی
- چرا اونوقت
آرتام: انقدر که این ور اونور رو دید می‌زنی
- نگران چشمای من نباش سرت تو کار خودت باشه
زیر لب پرویی گفت من : اتاقم کجاست
آرتام: جانم اتاقت تو مگه اتاق داری
فرهاد: آرتام بس کن بعد رو به من طبقه ی بالا اولین اتاق
وا مگه چند تا اتاق داشت که اولیش واسه من بود با بدبختی از پله‌ها بالا رفتم پام درد می‌کرد به گفته‌ی فرهاد وارد اولین اتاق شدم یه تخت یه نفر کنار اتاق بود کل وسایل های اتاق به رنگ قرمز و مشکی بود روی تخت دراز کشیدم هر چقدر جون دادم نتونستم بخوابم از روی تخت بلند شدم و رفتم پایین که دیدم فرهاد نیستش آرتام هم لم داده روی مبل و داره تلویزیون نگاه می‌کنه
- پس آقا فرهاد کجاست
آرتام: تو جیبم
- برو بابا مسخره من گشنمه
آرتام: به من چه
- مگه قرار نبود تو این مدتی که من اینجا هستم تو ازم مراقبت کنی هان
از روی مبل بلند شد و اومد وایستاد رو به روم
آرتام: من گفتم تو این مدت حواسم بهت هست نگفتم که نو کری تو می‌کنم
- خوب الان چی کار کنم گشنمه
آرتام: غذا که بلدی اگه اونم یادت نرفته غذا درست کن بخور
از این حرفش خیلی ناراحت شدم اون داشت مسخرم می‌کرد با بغض گفتم : کارت به جایی رسیده که داری منو مسخره می‌کنی اصلا هیچی نمی‌خوام
بعد از گفتن این حرف رفتم به اتاقی که تو این چند ماه قرار بود باشم دلم خیلی گرفته چرا به چه دلیلی داشتم با این سرعت رانندگی می‌کردم اصلا خانواده ام کیا هستن چرا باید با آدمی مثل این تصادف میکردم بغضم ترکید شروع کردم به نم نم اشک ریختن دلم برای خودم می‌سوخت چقدرم تنهام انقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد با بالا پایین شدن تخت از خواب بیدار شدم دیدم این آرتام مزاحم کنار تختم نشسته واسه اینکه غرورمو شکسته بود نمی‌خواستم محلش بزارم بذار یکم عذاب وجدان بگیره
آرتام: پاشو دیگه دختره‌ی لوس
وای خدا یا این بشر چقدر پرؤ واسه اینکه دست از سرم برداره جوابشو ندادم
آرتام: پاشو دیگه سرین خانوم برات غذا درست کردم پاشو خودتو لوس نکن
دوباره جوابشو ندادم که این بار همچین داد زد که 2 متر که هیچ 4 متر پریدم هوا
آرتام:   د میگم بلند شو یعنی بلند شو دیگه دختره‌ی زبون نفهم
- وحشی این چه طرز بیدار کردنه ترسیدم
آرتام: همینه که هست می‌خوای بخوا نمی‌خوای بازم باید بخوای

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از گفتن این حرف از اتاق رفت بیرون منم بعداز چند دقیقه رفتم پایین که دیدم آقا دوباره جلوی تلویزیون لم داده بود و داشت شبکه‌هارو بالا پایین می‌کرد این بشر جز تلویزیون دیدن کار دیگه ای بلد نیست لابد بلد نیست به من چه رفتم آشپز خونه که دیدم غذای منو آماده گذاشته آخه برام ماکارونی هم درست کرده بود خدا به دادم برسه که مسموم نشم
- تو نمی‌خوری
آرتام: میترسی بمیری
وا این از کجا فهمید می‌خوام اول اون بخوره اگه زنده موند بعد من بخورم انگار از نقشه‌ام با خبر شد
- نه بابا این چه حرفیه!
صداش از پشت سرم اومد
آرتام: پس بخور زیاد حرف نزن
اومد نشست روبه روم داشت نگام می‌کرد ببینه می‌خورم یانه
آرتام: بخور دیگه منتظر چی هستی؟
وای خدا جونم این قطعأ توی غذا یه چیزی ریخته چون خیلی اسرار می‌کنه خدایا خودمو به تو میسپارم
با ترس و لرز چنگال رو برداشتم بعداز گذاشتن ماکارونی توی دهنم به آرتام نگاه کردم که با یه لبخند مسخره داشت نگام می‌کرد به آرومی و با ترس غذا رو می جویدم بالاخره با کلی زحمت قورت دادم آرتام شروع کرد با صدای بلند خندیدن از شدت خنده رنگ لبو شده بود الهی رو آب بخندی
- دقیقا داری به چی میخندی دلقک؟
آرتام: وای وای خدا مردم از خنده تو چقدر باحالی دختر واقعأ فکر کردی تو غذات چیزی ریختم خیلی احمقی. دوباره به خندیدنش ادامه داد وای بترکی جفنگ چقدر می‌خندی خداروشکر بالاخره خندیدنش تموم شد صاف نشست رو صندلی چنگالمو از دستم گرفت ظرف ماکارونی رو کشید سمت خودش و شروع کرد به خوردن
- هی چی کار می‌کنی خوردی همشو بده من غذای من بود اصلا چنگال دهنی من بود بسته نخور تموم کردی غذامو بده
آرتام: اه اه چقدر حرف میزنی می‌خوام بهت ثابت کنم که توی غذا که هیچی توی غذا نریختم که تو بخوری بمیری
- آقا اصلا باور کردم نخور دیگه
آخرش دیگه کوفت نکرد همشو گذاشتم جلوی خودم با دست سالمم به خوردن غذام ادامه دادم که دیدم آرتام مثل بز  داره نگام می‌کنه
- هان چیه خوشگل ندیدی؟
آرتام: نه میمون ندیدم!
- چرا هر روز جلوی آینه میبینی که
آرتام: می‌دونستی خیلی پرویی
جوابشو ندادم که از آشپز خونه رفت بیرون منم غذام تموم شد یکم میزو مرتب کردم از آشپز خونه اومدم بیرون به خاطر دست شکسته‌ام ظرف هارو نشستم رفتم نشستم روی یکی از مبل‌ها و مشغول تماشای تلویزیون شدم ولی اصلا حواسم به فیلمی که می‌داد نبود فکرم خیلی درگیر بود یهو جرقه‌ای توی ذهنم روشن شد
- آها اگه گوشیم رو بتونیم پیدا کنیم قطعأ می‌شه خانواده‌ام رو هم پیدا کرد
آرتام با یه صدای خیلی مسخره گفت: وای نمی‌دونستم تو بهم گفتی
- واییی صدا تو اینجوری نکن کر شدم
آرتام: ببینم تو اصلا گوشی داشتی؟
- نمی دونم چیزی یادم نیست حالا هیچی توی ماشینم نبود؟
آرتام: پلیس‌ها فقد تونستن به کیف پیدا کنن جز کیف هیچی پیدا نکردن
- خوب پس کیف کجاست؟
آرتام: تو جیبم
- بی ادب مسخره درست حرف بزن کجاست الان؟
آرتام: پیش پلیسه فردا باید باهم بریم بگیریم ببینیم جنابعالی چیزی یادتون هست یانه حالا واسه چی لباس هاتو عوض نکردی؟
- مسخره می‌کنی من لباس دارم که بخوام عوض کنم؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرتام: وای اصلا یادم نبود قرار بود برات لباس بخرم
آخی بچم می‌خواست برام لباس بخره چقدر تو نازی مادرت به قربونت
آرتام : پاشو پاشو بریم!
ایول پس پیش به سوی خرید کردن باهم سوار ماشین شدیم توی راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد آرتان جلوی یه پاساژ نگه داشت باهم وارد پاساژ شدیم وای چه مغازه‌های قشنگی و رنگارنگی همشو می‌خوام

(آرتام )
با ذوق به تمام لباس‌ها نگاه می‌کرد ازقیافش خندم گرفت وارد یه مغازه شد که منم پست سرش رفتم
سرین: خانوم اون روسری طرح‌دار توی ویترین هستش می‌تونم ببینمش؟
فروشنده: بله چرا که نه یه لحظه صبر کنید الان براتون میارم
روسری رو به سمت سرین گرفت
سرین: می‌تونم امتحانش کنم؟
فروشنده: آره عزیزم
سرین به من نگاه کرد که منظورش و فهمیدم رفتم جلو کمکش کردم که روسری رو سر کنه چقدر بهش میاد چشم های مشکی و درشتشو نمایان می‌کرد قیافش خیلی بامزه بود معلومه که از اون دخترهای شر و شیطونه چشم‌های درشت و مشکی داره دماغ کشیده با لب‌های غنچه‌ای، گونه‌هاش از خجالت قرمز شده بود
( سرین )
وای مردم این چرا همچین می‌کنه از این همه نزدیکی تب کردم خودم رو توی آینه نگاه کردم روسری چقدر بهم میاد
آرتام: خانوم ما این روسری رو می‌خریم
آخه چقدر این مهربونه خدا حفظش کنه برای مادرش بعد از اینکه کیف و کفش و مانتو چند دست لباس خونگی خریدیم داشتیم بر می‌گشتیم که چشمم خورد به یه مغازه‌ای که پر از لوازم آرایشی بود وای چقدرم نازن‌ ای کاش می‌شد بخرم به آرتام بگم نگم چی کارکنم نه ولش کن زشته بعد میگه دختره چقدر پروعه آبروم می‌ره
آرتام: تو برو داخل ماشین بشین منم میام
بعد از اینکه وسایل‌هارو گذاشت تو ماشین رفت منم بیخیال نشستم و منتظر آرتام موندم معلوم نیست کجا رفته پسره بعد از چند دقیقه سرو‌کلش پیدا شد تو دستش یه پلاستیک مشکی بود سوار ماشین شد پلاستیکی که توی دستش بود رو گذاشت روی پام
-این چیه؟
آرتام : خودت ببین!
پلاستیک رو باز کردم با دیدن وسایل‌های که داخلش  دهنم باز موند وای خدا این چقدر با معرفته  چند تا لاک برام خریده بود لاک پاکن، ریمل، رژ، کرم پودر، رژ گونه، خط چشم، بایه عطر خوشبو این از کجا فهمیده بود که من از اینا خوشم اومده
-تو از کجا فهمیدی؟
آرتام: از نگاهت، حالا خوشت اومد؟
- آره عالین دستت‌درد نکنه فقد قیمت همه‌ی اینا رو بنویس داخل یه کاغذ بده بهم هر وقت پول دستم بود بهت پس بدم
آرتام: لازم نکرده
- چرا؟
آرتام: همین که گفتم تو چند ماه مهمون من هستی
- این جوری که نمیشه!
آرتام: چرا می‌شه
-خوب پس منم هر کاری از دستم بر بیاد برات انجام میدم قبوله؟
آرتام: باشه قبوله
وقتی که رسیدیم خونه آرتام وسایل‌ها رو برام تا اتاق آورد 
آرتام: کاری داشتی صدام کنی من تو اتاق بغلی هستم
- باشه راستی ممنون بابت اینا
آرتام: خواهش می‌کنم
باکلی ذوق و شوق لباس‌هارو داخل کمد چیدم لوازم آرایش‌ها هم با پلاستیک داخل کمد گذاشتم لباس‌هامو عوض کردم روی تخت دراز کشیدم حالا بخواب کی نخواب *****

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرتام: کجایی چلاق؟
- دارم میام دیگه بعدشم چلاغ عمته
آرتام: میام میزنم خون بالا میاری‌ها دختره‌ی پرؤ
وای خدا جونم این پسره چقدر غر میزنه اه اه رفتم پایین و باهم از خونه بیرون رفتیم سوار ماشین شدیم و آرتام به سمت پاسگاه ماشین و حرکت داد تا بریم کیف منو بگیریم شاید این حافظه یاری کردو باعث شد‌خانواده‌ام رو پیدا کنم وقتی رسیدیم خواستم پیاده بشم که آرتام گفت: تو بشین من خودم میرم
و رفت و بعد از 15 دقیقه دیگه اومد یه کیف مشکی دستی و شیکی دستش بود وقتی کیف رو باز کردم یه دفتر نمره با اسم دختر بچه‌ها بود
آرتام: فکر کنم معلم بودی!
بیشتر که گشتم یه عطر و یه رژ لب پیدا کردم همینا بودن دیگه چیزی پیدا نشد حالم بدجوری گرفته شد سرمو به پنجره تکیه دادم و شروع کردم به آروم آروم گریه کردن
آرتام: ناراحت نباش پیداشون می‌کنیم
وقتی که دیدجواب نمیدم چیزی نگفت و راه افتاد. دستم و به سمت ضبط بردم و  آهنگی و پلی کردم

همه توی خواب ناز و منم به فکر چشای ناز اونو
به یاد روزایی که من می‌رقصیدم و با ساز اونو
نفس گیر ترین دوای نتونست بمونه عاشق
بازم معرفت داشت بهونه نیاورد و رو راست گفت
من اونو میخوام ازم معذرت خواست
گفت تو خیلی مردی شرمنده‌اتم من اونو می‌خوام
به پهنای صورت براش گریه کردم
غم و هدیه کردم به قلبم براش قرض کردم براش نظر کردم
بمونه تا تسکین شه دردم اگه زیر چشام گود افتاد
توی شهر چو افتاد که فلانی بی‌کسی شد
اگه دیدی غرورم له شد زندگی مشکل شد
چون زمونه برعکس شد)

تا خود خونه گریه کردم.  تا رسیدیم دویدم سمت اتاقم درو قفل کردم خودمو انداختم رو تخت و زار زدم انقدر بلند بلند گریه کردم که آرتام اومد در زد و گفت: دیونه چرا گریه می‌کنی؟ تنها تو نیستی که خیلیا هستن که حافظشونو از دست دادن حالا چرا درو قفل کردی باز کن درو ببینم!

-می‌خوام تنها باشم می‌خوام یکم فکر کنم ببینم چه خاکی باید تو سرم بریزم

دوباره کیف رو توی دستم گرفتم دفتر رو از داخلش بیرون آوردم و بازش کردم این بار با دقت نگاه کردم اسم یه مدرسه بود بدو بدو رفتم از اتاق بیرون
- آرتام، آرتام کجایی هییییی
آرتام: چیه خونه رو گذاشتی رو سرت
- یه اسم پیدا کردم اسم یه مدرسه‌است فکر کنم مدرسه‌ای که من توش تدریس می‌کردم هستش!
آرتام: اینکه عالیه دختر
-آره خیلی
دستشو گرفتم و کشون کشون به سمت در بردم
آرتام: وایستا دختر بذار لباس بپوشم
- نه این طوری قشنگی بیا دیگه ازیت نکن
آرتام: سرین جان یه نگاه به من بنداز با این وضع بیام با گرمکن و این تیشرت بیام
- آره والله خیلی بهت میاد اصلا کی تورو نگاه می‌کنه
درو باز کردم که دیدم این سگه پشت در نشسته همچین درو بستم که فکر کنم از جا کنده شد پریدم بغل آرتام
- وای تو اینو کی باز کردی میترسم وای خدا جون آرتان حالا که میبینم خیلی زشت شدی برو لباس هاتو عوض کن، اصلا چه زود رفتی اتاقت و لباس راحتی‌هاتو پوشیدی تو که همین چند دقیقه پیش پشت در اتاق بود؟

آرتام:  دیگه،دیگه!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(آرتام )
سرین وقتی که سگ و پشت در دید همچین پرید بغلم که خودمم جا خوردم خودشو تو بغلم قایم کرد که از این کارش خندم گرفت اول گفت لباس‌هام خیلی بهم میاد وقتی که سگ و دید نظرش عوض شد اخلاقش خیلی جالبه ناراحتیش برای یه لحظه است ولی شیطنتش همیشگی خواستم برم سمت اتاقم لباس هامو عوض کنم که محکم‌تر منو بغل کرد
سرین: جون مادرت نرو این سگه درو باز می‌کنه میاد تو!
- مگه آدمه؟
سرین: نه بابا سگه من که نگفتم آدمه
از حرفش خندم گرفت این چقدر خنگه چطوری معلم شده خدا می‌دونه
- نترس من پیشتم اصلا تو هم بیا طبقه‌ی بالا توی اتاقت در و هم قفل کن منم برم توی اتاق خودم لباس هامو عوض کنم درو که زدم میای بیرون باهم میریم، اوکی
سرین: آره اوکی!
هنوزم توی بغلم بود تو همون حالت رفتیم طبقه‌ی بالا
- سرین ولم کن دیگه مثل کنه چسبیدی بهم بیا برو توی اتاقت بمون هر وقت گفتم درو باز کن
به زور سرین رو از خودم جدا کردم و رفتم سمت اتاقم تا لباس هامو عوض کنم کارم که تموم شد رفتم در اتاقش رو زدم چنان جیغی کشید که نزدیک بود سکته کنم
- سرین، سرین خوبی دختر چی شدی
در اتاق رو باز کرد از دیدنش ترسیدم رنگ به رخ نداشت
- سرین خوبی؟ چرا همچین کردی دیونه!
سرین: وای بمیری آرتام سکته کردم فکر کردم سگه
- واقعان که دختره‌ی گنده از سگ می‌ترسه باید کم کم عادت کنی حالا قراره چند ماه دیگه اینجا باشی من که نمی‌تونم هر لحظه پیشت باشم که من هروقت میرم بیرون سگ و باز می‌کنم
سرین: برو گمشو تو غلط می‌کنی اون سگ و باز می‌کنی پسره‌ی میمون
- غلط و که تو می‌کنی میمونم که قطعأ تویی حالا هم بیا بریم اون کیفتم بیار
باهم رفتیم سمت در که سرین خودشو پشتم قایم کرد همین که درو باز کردم صدای سرین با صدای پارس کردن سگ قاطی شد حالا سگ به جهنم با صدای سرین پرده‌ی گوشم  پاره شد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زود اومدم داخل درو هم بستم
- چته وحشی واسه چی جیغ می‌کشی‌کر شدم
سرین : تو رو خدا برو اون سگ و ببند

- من بیرون رفتنی سگ و باز می‌کنم تو می‌گی ببند
سرین: بذار من برم بیرون دوباره بازش کن آفرین آدم باش دیگه!
- خیلی خوب بابا کچلم کردی
رفتم سگ و بستم و اومدم سرین رو صدا کردم که رفت بیرون سوار ماشین شد که منم دوباره سگ و باز کردم داخل ماشین نشستم و خواستم ماشین و روشن کنم که گفت:
با دست بستی؟
- نه با پا بستم با دست بستم دیگه
سرین: اونوقت دستت بهش خورد؟
- بله با اجازه‌تون
سرین: وایی بدو برو دستاتو بشور
اینو همچین با داد گفت که اعصابم خورد شد این چقدر جیغ جیغ می‌کنه سرم درد گرفت
- سرین جوری می‌زنم خون بالا بیاری ها خستم کردی جمع کن خودتو دختر گنده
بیچاره از ترس  به صندلی چسبید 

(سرین )
با دادی که زد ناخداگاه به صندلی چسبیدم این یابو چرا همچین کرد خدا هیچ بنی بشری رو محتاج این نکن همه باهم بگین آمین!
امیدوارم بتونم هر چه زودتر خانواده‌ام رو پیدا کنم تمام راه فقد سکوت بود بالاخره با کلی پرس و جو مدرسه رو پیدا کردیم
محیط مدرسه برام ناآشنا بود وارد دفتر معلمان شدیم یه خانوم محترم از پشت میز بلند شد معلوم بود که مدیر مدرسه است
مدیر: خانوم سلطانی شمایید؟
- با من هستید؟
مدیر: آره سرین سلطانی وای دختر ما فکر کردیم تو مردی دوستت چند بار سراغت رو از ما گرفت
- چی دوستم؟
مدیر: سرین تو حالت خوبه ؟
آرتام : ببخشید خانوم ایشون دچار مشکل فراموشی شدن
مدیر: یا خدا خودت رحم کن چطوری؟چه شکلی چرا؟
آرتان همه‌ی ماجرا رو براش تعریف کرد
مدیر: خیلی متأسفم انشاالله که زودتر خوب بشی
- ممنونم می‌شه اگه آدرسی یا شماره‌ای چیزی از دوستم یا خانواده‌ام دارین بهم بدین
مدیر: نه فقد تو قبلا می‌گفتی که خانواده‌ات توی شمال زندگی می‌کنن و اینم گفتی که با یکی از دوستات خونه اجاره کردید تو بخاطر کارت اومدی اینجا و با دوستت باهم زندگی می‌کنی هر از گاهی هم به خانواده‌ات سر میزنی چیز زیادی نمی‌گفتی
- یعنی هیچ اسم و نشونی از خانواده‌ام بهتون نگفتم؟
مدیر: نه آها اینم گفتی که تو با خواهرت دوقلو هستین و 24 ساله‌ای
- دستتون درد نکنه ببخشید مزاحم شدیم!
مدیر: کی می‌تونی برگردی سر کارت؟
آرتام: خانوم محترم ایشون تازه تصادف کردن دستشون هنوز توی گچ هستش حالتون خوبه شما؟
مدیر: ببخشید منظور بدی نداشتم اگه هر کمکی ازم بر بیاد کوتاهی نمی‌کنم
- ممنونم خداحافظ

آرتام: لازم نکرده خودم هستم روزخوش

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از مدرسه بیرون اومدیم، روبه آرتام گفتم: چته تو بدبخت چیزی نگفت که!

آرتام: یعنی چی اصلا من نمی‌دونم بعضی از آدم‌ها خودشون نمی‌فهمن یا خودشون رو زدن به نفهمی د آخه عزیز من تو رو تو این شرایط دیده برگشته می‌گه کی میای سرکار؟ آخه اینم شد حرف!

- خوب منظوری نداشت

آرتام: باشه تو راست می‌گی

- جوش نزن

آرتام: نمی‌زنم

- می‌زنی

آرتام: نمی‌زنم

- می‌گم میزنی؟

آرتام: حرف نباشه

- بی‌تربیت، میمون، حرف نزنا همشون خودتی!

حالم خیلی بده اما دلم نمی‌خواستم جلوی آرتام  این حالمو بروز بدم اما انگار موفق نمی‌شدم.

این‌جوری که پیش می‌ره بیشتر از یه چند ماهی مهمون این آرتام هستم دارم دیونه می‌شم وقتی که رسیدیم حواسم اصلا به سگ توی حیاط نبود اصلا دیگه مهم نبود بذار منو بخوره بمیرم، آخه احمق سگ مونده فقد بیاد تو رو بخوره. چه جالب فراموشی داشتم دیونه هم شدم مستقیم رفتم توی اتاقم درو هم بستم و نشستم روی تخت و به یه نقطه‌ی نا معلوم زل زدم هر چقدر فکر می‌کنم چیزی از گذشتم یادم نمی‌اومد
(آرتام)
سلطانی، سلطانی همش حس می‌کنم یه جایی شنیدم بیخیال هر چقدر فکر می‌کنم چیزی یادم نمیاد شاید اشتباه می‌کنم ****
دوهفته است که سرین از اتاقش بیرون نیومده غذاشم براش توی اتاق می‌برم سعی  بعداز اینکه از اونجا اومدیم چیز خاصی دست گیرمون نشد جز اینکه خانواده‌اش توی شمال زندگی می‌کردند وقتی که ماجرا رو برای فرهاد تعریف کردم قرار شد که یه سفر به شمال ترتیب بده هم اونجا پی‌گیر خانواده‌ی سرین باشیم هم اینکه حال و هوای خود سرین هم عوض می‌شه امروز قراره گچ دستش رو باز کنه فردا هم به لطف کمک های فرهاد سفر به شمال جور شد برای سرین آب پرتقال درست کردم در اتاقش رو باز کردم و رفتم کنارش روی تخت نشستم
- هی خانوم خانوما میدونی چند روزه باهم دعوا نکردیم میدونی چند روزه از این اتاق بیرون نیومدی دختر دلم برای خنده‌هات تنگ شده اصلا به جهنم که هیچی یادت نیست فوقش چند ماه بیشتر باید تحملت کنم هی خانومه با توام می‌دونستی امروز قراره گچ دستت رو باز کنی نمی‌خوای حرف بزنی دیگه نه؟

 

@ negin yazdani

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داشت اعصابمو خورد می‌کرد راستش این افسرده بودنش منو هم پیر کرده با اعصبانیت گفتم: اصلا به جهنم که حرف نمی‌زنی سرین خستم کردی نه حرف می‌زنی نه گریه می‌کنی نه درست و حسابی چیزی کوفت می‌کنی د لعنتی پیرم کردی یه کلام بنال ببینم چه دردته آخه
نم اشک و توی چشماش حس کردم همچین خودشو انداخت تو بغلم هق هق کرد که دلم کباب شد از گفته‌ی خودم پشیمون شدم
- ببخشید اعصبانیم کردی اصلا اگه دختر خوبی باشی یه خبر برات دارم قراره بریم شمال برای پیدا کردن خانواده‌ات و یکم حال و هوای تو هم عوض بشه موافقی خانوم کوچولو
سرین: چی؟ با کی؟
- با فرهاد و خواهرش فاطمه و پسر خالم با دختر خالم آدم‌های خوبی هستن موافقی
سرین: نمی‌دونم
- اخم‌هاتو باز کن دختره‌ی زشت بلندشو بلندشو آب پرتقالت رو بخور که با کلی زحمت درست کردم بعد بریم گچ دستت و باز کنیم اوکی

تا ته آب  پرتقالش و خورد به سمت کمدش رفتم و مانتوش و برداشتم کمکش کردم تا بپوشه شالشم مرتب روی سرش انداختم  باهم از خونه خارج شدیم  به سمت ماشین رفتم و روشنش کردم دیدم که سرین وایستاده نگام می‌کنه شیشه‌ی ماشین و پایین دادم و گفتم: چیه دختر چرا این‌طوری زل زدی به من بیا دیگه!

سرین: حوصله ندارم

- نمی‌خوام بکشمت که یه لحظه می‌ریم گچ دستت و باز می‌کنیم برمی‌گردیم ازیت نکن دیگه بیا سوار شو منم خستم به خدا باور کن منم خسته‌ام

سرین: آره بایدم خسته‌ باشی می‌دونم ازیتت می‌کنم ای کاش هیچ‌وقت  اون اتفاق نحس نمی‌افتاد تا توام خسته بشی مطمئن باش یه روی تمام این زحمت‌هاتو برات جبران می‌کنم

- اول اینکه من از تو خسته نیستم دوم اینکه از این بابت که اینجا هستی واسه من هیچ فرقی نمی‌کنه پس الکی ذهنت و درگیر نکن من از یه چیز دیگه خستم  سوم این‌که میای یا من بیام؟

سرین: خودم میام

در سمت عقب ماشین و باز کرد و نشست با تعجب نگاهش می‌کردم که گفت: راحتم

- من ناراحتم 

سرین: ازیت نکن دیگه گفتم که راحتم

- سرین خدا شاهده میام می‌زنم خون بالا بیاری‌ها من شوفر تو نیستم بیا جلو بشین ببینم  اون روی سگ منم بالا نیار

سرین: بخدا راحتم چرا این‌طوری می‌کنی آخه

- اگر تو حالت خوب نیست حال منم خوب نیست اگر تو دلتنگی منم دلتنگم اگر تو خسته‌ای منم خسته‌ام  انقدرم اعصابم و خورد نکن بیا جلو بشین

سرین: من برده‌ی تو نیستم آقا آرتام اینو بفهم من چند روز فقط مهمون توام همین، من حالم خوب نیست خودت وضعیت منو میدونی پس چرا انقدر بهم می‌گی این کارو کن اون کارو کن جام خوبه اینجا راحتم

- به درک

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دستمو به سمت ظبط ماشین بردم و آهنگی و پلی کردم 

 

توو خیابونا شبگرد پره غصه و سردرد نبودنت چه بد کرد حالمو

توی مرز جنونم کارد خورد به استخونم

بدون تو شده واسم هوا کمو شدی کابوس هر لحظم نمیبینم عکساتو از ترسم

تموم نمیشه این حسرت که چجوری رفتی تو از دستم

عادتمه هی سر بزنم بی هوا به گوشیم چند باری

میزنه به سرم زنگ بزنم به امید اینکه تو بردار بی وفا بگو منو کم داری

عادتمه هی سر بزنم بی هوا به گوشیم چند باری

میزنه به سرم زنگ بزنم به امید اینکه تو بردار نمیگذره میکنم هر کاری

صبرمو سر میاره قلبمو درد میاره اشکمو در میاره نبودت

دلم آروم نداره دیگه طاقت نداره نفسمو بند میاره نبودت

یه چیزی هنو توو قلبم هست که میکنه نفسمو هر دم حبس

بیا رفتم من از دست ریختم توو خودم من از بس

عادتمه هی سر بزنم بی هوا به گوشیم چند باری

میزنه به سرم زنگ بزنم به امید اینکه تو بردار بی وفا بگو منو کم داری

عادتمه هی سر بزنم بی هوا به گوشیم چند باری

میزنه به سرم زنگ بزنم به امید اینکه تو بردار نمیگذره میکنم هر کاری ...

 

 

 

ویرایش شده توسط غزال
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی که رسیدیم توی سالن منتطر بودیم که کار دکتر تموم بشه تا نوبت ما برسه، 

وقتی که نوبتمون شد به داخل اتاق دکتر رفتیم دکتر با دیدن سرین گفت: به به سرین ‌خانوم حال شما چطوره؟

سرین: خوبم

دکتر در این مدت از حال سرین خبردار بود چون باهم در ارتباط بودیم 

بعداز اینکه دکتر گچ دستشو باز کرد سرین به گفته‌ی دکتر چندبار مرتب پست سر هم دستش و  تکون میداد

دکتر: عالیه، انگار حالت بهتراز قبل شده سعی کن همین‌طور پیش بره حتما جواب میده بیشتر مراقب خودت باشی سرین‌خانوم

سرین: باشه

دکتر: چیزی شده چرا انقدر بی‌حوصله‌ای 

سرین روبه من کرد و گفت: آرتام می‌شه بریم حوصله ندارم سرم درد می‌کنه

به دکتر نگاهی کردم که با اشاره سری تکون داد سرین و تا سالن همراهی کردم و گفتم: یه لحظه همین‌جا باش میام الان

سرین: باشه

به اتاق دکتر برگشتم و روبهش گفتم: چیزی شده دکتر؟

دکتر: آرتام ‌جان حال روحی سرین اصلا خوب نیست 

- آره خودمم متوجه‌ام 

دکتر: تو خودت هم یه دکتری و یه روانشناس خوب هستی سعی کن باهاش مثل یک رفیق باشی سعی کن مواظبش باشی 

- اومدنی یه خورده بحثمون شد بهم ریختم!

دکتر: سر چی بود؟

- یه چیز بی‌خود

دکتر: مراقبش باش آرتام جان

- چشم آقای دکتر، اگه کاری ندارید من برم سرین توی سالن تنهاست 

دکتر: برو در پناه حق باشید 

از اتاق دکتر که بیرون اومدم سرین توی سالن نبود به سمت پذیرش رفتم و گفتم: یه خانوم الان اینجا نشسته بودن کجا رفتن؟

پرستار: سرین خانوم و می‌گین؟

- بله 

پرستار: همین الان پیش پای شما بیرون رفتن

- اوکی، تشکر

سریع از بیمارستان بیرون زدم هر چقدر محوطه‌ی بیمارستان ‌ گشتم نبود نگرانش شدم یعنی کجا می‌تونه رفته باشه، به سمت ماشینم رفتم و دیدم که اون کنار وایستاده 

- دختر  جون به لبم کردی که 

سرین: ببخشید فضای بیمارستان برام سنگین بود گفتم بیام این بیرون وایستم تا تو بیای 

- اشکالی نداره سوارشو بریم 

مثل چند ساعت پیش لج بازی نکرد و اومد جلو نشست 

- آفرین دختر خوب حالا شدی خانوم، بگو ببینم چی‌دوست داری برات بخرم؟

سرین: مسخرم می‌کنی؟

- ما غلط بکنیم چون فردا به احتمال زیاد بریم شمال گفتم شاید چیزی لازم داشته باشی

سرین: نه چیزی لازم ندارم همین طوریش هم بهت زحمت  دادم 

- دیگه حرف نزن

 

@ negin yazdani

ویرایش شده توسط غزال
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(سرین )
وقتی گچ دستمو باز کردم احساس سبکی می‌کردم راحت شدم بیچاره آرتام رو هم توی این چند روز خیلی ازیت کردم وقتی که برگشتیم مستقیم رفتم سمت اتاقم لباسم و با یه تیشرت و شلوار دامنی که با آرتام خریده بودم رو با یه حوله برداشتم و به سمت حموم رفتم 1 ساعت توی حموم داشتم آب بازی می‌کردم عین اون بچه های 4 ساله خودمم از کار خودم خندم گرفته بود وقتی از حموم بیرون اومدم یه بوی خیلی خوبی می‌اومد لباسم رو توی اتاق پوشیدم کارم که تموم شد رفتم توی آشپز خونه چون این بوی خوشمزه از سمت آشپز خونه می‌‌اومد
- داری چی کار می‌کنی؟ چه بویی هم راه انداختی!
آرتام: به سلام خانوم خوشگله که تواین چند روز پدرمو در آوردی
- ببخشید خیلی ازیتت کردم
آرتام : فدای سرت تو فقد خوب باش
این امروز چقدر مهربونه شده بود
- نگفتی چی درست می‌کنی؟
آرتام : لازانیا
- مگه بلدی؟
آرتام: چی فکر کردی من 3 ساله تنها زندگی می‌کنم
- چرا اومدی ایران چرا پیش خانواده‌ات نموندی؟
آرتام: گویا به دلایلی که تو فضول نباش
- خیلی بیشوری!
آرتام : نظر لطفته
نشستم روی میز و به کارهای آرتام نگاه می‌کردم قد بلندی داشت باهیکل ورزیده صورت کشیده با ته ریش چشم‌های عسلی روشن دماغ متوسط و *ل*ب*گوشتی موهاش هم چون صاف بود یه جا بند نبود روی پیشونیش ریخته شده بود کلا قیافه‌ی جذاب و مردونه‌ای داشت اصلا به من چه چرا من دارم می‌گم مبارک زنش باشه سرم رو گذاشتم روی میز که همون جا خوابم برد...

با نوازش دستی روی گونه‌هام چشم هامو باز کردم آرتام تا دید چشم هام بازه سریع دستشو عقب کشید
آرتام: بیدار شدی پاشو شام بخوریم که مردم از گشنگی
از پشت میز بلند شد و رفت که غذا رو آماده کنه توی چشم‌هاش یه غمی بود انگار از چیزی ناراحت بود.

بعد از خوردن غذا نذاشتم آرتام ظرف‌ها رو بشوره خودم دست به کار شدم کارم که تموم شد از آشپز خونه بیرون اومدم دیدم که آرتام نیست از پله‌ها بالا رفتم در اتاقش کمی باز بود حتما توی اتاقشه یواشکی سرمو انداختم تو ببینم داره چی‌کار می‌کنه به عکس دختر که توی لب تابش بود خیره شده بود

 

@negin yazbani

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...