رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان در راه برمو | fardis کاربر انجمن نودهشتیا


پیام توسط N.a25 افزوده شد

سطح قلم: ♡ حرفه ای ♡

پست های پیشنهاد شده

شانه‌ای بالا انداخته، با لبی خندان لب می‌زند:
_ خواب موند.
متعجب خیره به او که مشغول جویدن آدامسش است. لب تر می‌کنم:
_ مگه باهم نیومدین که اون خواب مونده؟
_ نه من خونه ی عموم، پیش مامان و بابا بودم. خیلی کار داشت. بعد وقتی رسید، دیر وقت شد. دیگه روش نشد بیاد. رفت هتل. انقدر هم خسته بود. با اینکه هواپیما یک ساعت تاخیر داشت یک ساعت دیر به فرودگاه رسید.
روی چمن های مصنوعی نشسته، پگاه بسته‌‌ی آدامس سبز رنگی به طرفم می‌گیرد.
می‌دانست اکالیپتوس نمی‌جوم؛ آدامس نعنایی برداشته، به حرف های پگاه گوش می‌دهم.
_ پس چرا با پرواز بعدی نیومد؟
مینو دستش را درون کیفش‌سر می‌دهد. گوشی سفید رنگش را بیرون کشیده، رمزش را وارد می‌کند.
_ یادش اومد چند تا‌ کار نکرده. اگر کارش تموم شه، امشب یا فردا میاد.
_ ای خدا شکرت یک بار من با چشم خودم دیدم این شوهرش رو ول کرد.
پگاه تمام تلاشش را می‌کرد غمگینی صدایش را پنهان کند اما برای هر کی تظاهر کند، برای من و مینو دستش رو شده است!
مینو چشم غره‌ای به پگاه رفته، پگاه چینی به ابروهایش داده "شوهر زلیل"ی نثارش می‌کند.
صدای خنده‌های پگاه و مینو طنین گوشم شده، من تنها به لبخند‌های گاه و بی‌گاهی بسنده می‌کنم و پگاه را زیر نگاه‌های کنکاش کننده‌ام می‌برم.
کسی هست که نفهمد؟ نفهمد که خنده های پگاه، خنده های من... تازه آن هم اگر من لبانم به خنده باز شود، تلخ است؟

نگاه از چشم‌هایشان گرفته به گل یخ های پیچ خورده در هم، روی پایه‌ی گل سفید رنگ خیره می‌شوم.
قفسه سینه‌ام سنگینی کرده، نفس های عمیق پی در پی ای که میکشم که بی فایده است؛ نه تنها قلبم آرام نمی‌گیرد بلکه تمام غبار و آلودگی را به ریه هایم می‌فرستم.
لحظه ای حس می‌کنم قفسه سینه ام از شدت ضربه می‌سوزد!
_ تو کادر نیستی سراب. یکم بیا...
با دیدن حال پریشانم، گوشی آماده‌ی سلفی را پایین آورده، حرف در دهانش می‌ماسد.
پگاه خودش را رویم خم کرده، عصبی و پریشان لب می‌زند:
_ چی شده؟ چرا رنگت پریده؟
حس داغی صورتم، گونه هایم را به سوزش می‌اندازد.
دست حلقه شده‌ی دور تنم را پس زده، بلند می‌شوم تا از آنجا خارج شوم.

ویرایش شده توسط yas.h
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مینو و پگاه، سراسیمه پشت سرم می‌آیند؛ قرص قرمز رنگی از کیفم بیرون کشیده، بدون آب بالا می اندازم تا فقط راه نفسم باز شود.
_ چی شده؟ حالش خوب نیست؟
 نمی دانستم فراز با آن نگاهِ ترحم بار تنفر انگیزش، کی بالا سرم آمده است اما همین جمله‌اش شهاب را که از پله ها بالا می‌آمد، نگران می‌کند.
کنار دیوار، تن رنجورم را رها می‌کنم که شهاب را می‌بینم. شهاب خودش را با گام های بلند به سرعت کنارم می‌رساند.
مینو پریشان و مضطرب، کنارم می‌نشیند.
_ نمیدونم داداش، نمیدونم! سراب؟ 
تنها به مردمک های برق زده‌ از اشکش خیره می‌مانم.
_ قلبت درد گرفت؟ آره؟ ( به پگاه خیره می‌شود.) زود برو خبر بده ببریمش بیمارستان!
شهاب با گذاشتن دستش زیر بازویم، می‌خواهد بلندم کند که مخالفت می‌کنم.
 پگاه را می‌بینم به سمت پله ها پا تند کرده است؛ به سختی با نفس زدن های مکرر لب باز می‌کنم:
_‌ نه، خوبم نرو!
طبقه ی دومِ خانه چندان بزرگ نبود که صدای کم جانم را نشنود. سمتم برمی‌گردد. چشمان سرخش را به نگاهم می‌دوزد:
_ خیلی خوبی! آره می‌بینم. صد بار گفتم امید راضی نیست اینجوری...
نفسم را پر فشار بیرون می‌دهم:
_ بس‌ کن!
کنار پله‌ی مارپیچ، چند قدم دور تر از ما، روی زمین سر خورده، تنها نگاهم می‌کند.
_ باید بری دکتر!
دکتر؟ ترجیح می‌دادم بمیرم و حالا که موقعیت مرگ برایم فراهم است، بروم دکتر؟
بی توجه به حرف فراز بطری آبی را که از کیف سامسونگش بیرون کشیده، سمتم گرفته است می‌گیرم و جرعه جرعه، تکیه زده به دیوار آجری سر می‌کشم.
خنکای بادی که می‌وزد، چند تار از موهای پریشانم را با ضرب به صورتم می‌زند.
صدای آرام شهاب که روی دو زانو رو به رویم با اضطراب نشسته است، سکوت جمع را در هم می‌شکند.
_ میای بریم؟
_ بگم نه ولم می‌کنی؟
_ نه! چرا انقدر لج می‌کنی؟ بچه ای مگه که انقدر برای یک دکتر رفتن نه میاری؟
"پوف"ی از سر بی حوصلگی کشیده، مینو بق کرده‌ نگاهم می‌کند که لبخند نصف نیمه‌ای تحویلش می‌دهم‌؛ به او نگفته بودم که گاهی درد قلبم، قفسه سینه ام توان نفس کشیدن را از من می‌گیرد. هیچ توضیحی برای  نگاه های گله‌مند مینو نداشتم.
_ باشه اما الان نه. مامان و بابا نگران میشن!
اگر رفتنم باعث ‌شود نگاه های سنگین ترحم بارشان از روی شانه ام کم شود، چرا که نه؟

ویرایش شده توسط yas.h
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

****
کلید و کارت‌هایم را با حرص درون کیفم سُر داده، دستم را به جیبِ هودی اُوِر سایز مشکی‌ام می‌کشم تا از وجود موبایلم مطمئن شوم.
_ ساعت هشت و نیم شب وقت داری.
ساندویچ‌های صبحانه‌ای که شهاب درست کرده است را برداشته، به او که آخرین لقمه‌ای کره‌ و مربا‌یش را می‌جود، نگاه می‌کنم.
_ بعد چجوری ساعت دوازدهٔ نصف شب وقت گرفتی؟
_ فراز از دوستش وقت گرفت. دیگه آخر وقت گفت بری.
اسم فراز که می‌آید، با تعلل چشم از او گرفته، همانطور ‌که تا کمر درون کانتر خم شده‌ام تا ماگِ سفیدم را بردارم، "باشه"ای تحویلش می‌دهم.
نمی‌خواهم به نگاه‌های نافذ و کنکاش کننده‌ و البته به آنچه که در پس این نگاه‌ها می‌گذرد، فکر کنم؛ سرم را به چپ و راست تکان داده، سعی می‌کنم به افکار پریشانم، خاتمه دهم.
_ می خوای ببرمت؟
با حرصی که از صبح در وجودم دمیده شده است، به سمت او که حالا بلند شده است و لپ تابش را درون کیفش می‌گذارد، برگشته، خیره  به او که لباس خاکستری رنگی، رنگ محبوبش را تن کرده است، می‌شوم.
_ بچم مگه؟ آدرسش رو بفرست بعد!
تای ابرویی بالا داده، بلند می‌شود و ظرف‌هایش را رها می‌کند. خیره به ابروهای درهم گره خورده‌ام شده، تای ابرویی بالا می‌اندازد.
_ خیله خب بابا! نیاز به این همه حرص و بی اعصابی نیست. بی اعصاب!
پوفی می‌کشم و از کنارش گذشته، از درون کابینت بیسکوییتی بیرون می‌آورم.
 یاد آوری صحنه های دیشب، آن وضعیت نابه سامان، اعصابم را  مکرراً خراش می‌دهد و من در کنترل آن ناتوان بودم!
روسری نارنجیِ تک رنگم روی سرم را کمی مرتب کرده، اشاره‌ای به ظرف‌های روی میز می‌کنم.
_ چیزهایی هم که خوردی رو جمع کن شهاب خان. باز نندازی گردن من که تا شب نیستم.
سری تکان می‌دهد که بر‌می‌گردم؛ با نگاه کردن به ساعت هال، وسایلم را، هر چه بود و نبود برداشته، از آشپزخانه بیرون می‌زنم.
_ سراب؟سراب مامان گفت...
صدای بلند شده‌ی  شهاب را همانطور که پشت سرم می‌آمد، می‌شنوم؛ اما، قبل از آنکه حرف نصفه نیمه‌اش کامل شود، کفش هایم را پا کرده، با باز کردن آسانسور وارد فضای خوش بوی اتاقک فلزی می‌شوم. 
دیشب، شب خوبی برایم نبود و همین باعث می‌شود، حوصله‌ی درست و درمانی برای گوش دادن به حرف‌های شهاب نداشته باشم.
گوشی را از جیبم بیرون کشیده، با ایستادن آسانسور در طبقه همکف به مامان زنگ می‌زنم.
 اولین و به طبع دومین بوق هم به صدا در می‌آید که از حیاط بیرون می‌زنم. 
_ جانم سراب؟
صدای آرامش بخش  مامان درون گوشم که می‌‌پیچد. لبخندی به هوای ابری بی‌سابقه‌ی آخر تابستان زده، دمی عمیق می‌گیرم.
_ سلام مامان جان، کارم داشتی؟
همانطور که به صحبت‌های مامان گوش می‌دهم به سمت ایستگاه اتوبوس، از کوچه‌‌ی خلوتِ سر صبح عبور می‌کنم.

ویرایش شده توسط yas.h
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 ****
بعد از چهل دقیقه حالا به ورودی کارگاه رسیده، درِ چوبیِ فندوقی رنگ کارگاه که به لطف نور باز بود را هل می‌دهم.
نفس عمیقی می‌کشم تا اعصاب نابه سامانم را کمی سامان داده، خودم را برای شروع کلاس ها آماده کنم. بوی مطبوع حیاط دلیلی برای 
چشم چرخاندنم شده، متوجه خشک بودن پای درخت‌ها و گل‌های کاشته‌ی دور تا دور حیاط نقلی کارگاه می‌شوم؛ چشم از گل یخ که گل ارغوانی رنگی داده‌ است، می‌گیرم و رو به روی در ورودی ایستاده، بلند صدایش می‌زنم:
_ نور؟ نور کجایی؟
صدایم که به گوش نور می‌رسد، صدای باز شدن در چوبی ورودی به همراه صدای او به گوشم می‌رسد:
_ جانم؟ سلام.
نگاهی به منبع آرامش کارگاه، که مانتوی گل‌بهی رنگی تن کرده است، کرده، موهای کوتاه آبی رنگش را از نظر می‌گذرانم.
لبخند نصفه نیمه‌ای زده، کشدار و ناراحت بعد از احوال پرسی به گل‌ها اشاره کرده، لب می‌زنم:
_ ببین تو که زودتر از من میای لااقل به این بیچاره ها یکم آب بده. گناه دارن به خدا!
لبخند ملیحی روی  لب های ماتیک خورده‌اش، می‌نشاند و به طرفم آمده، همدیگر را در آغوش می‌کشیم. بوی عطر شکلات جدیدش فضای مشامم را که پر می‌کند؛ از یک دیگر جدا شده، صدایش را می‌شنوم.
_ می‌خواستم اتفاقا امروز آب بدم بهشون اما گفتم هواشناسی گفته بارون قراره بیاد، دیگه پژمرده نشن.
با یادآوری هوای ابری دستی به پیشانی‌ام کشیده، نیم نگاهی به آسمان کرده، سری تکان می‌دهم. 
_ راست میگی. حواسم نیست اصلا.
دستش را تخت پشتم برده، کمی به جلو هلم می‌دهد که قدمی برمی‌دارم. صدای آرام بخشش را شنیده، وارد کارگاه نیمه روشن می‌شوم؛ بوی چایی تازه دم نور فضای چوبی کارگاه را پر کرده است.
_ صبحونه خوردی؟
سری به چپ و راست  تکان می‌دهم و روسری‌ام را در آورده، روی رگال می‌گذارم؛ به او که به طرف آشپزخانه می‌رود، خیره شده، با صدای بلند جوابش را می‌دهم:
_ نه شهاب ساندویچ درست کرده برام.
_ خدا شانس بده والا، بشین چایی درست کردم بخوریم، بریم سرکار.
صدای خندانش همراه تق و تق لیوان ها به گوشم رسیده، پرده های آبی رنگ را کنار می‌زنم تا نور صبحگاهی فضای کارگاه را در بر بگیرد و  روی گل‌های پتوس پیچ‌خورده‌ی زیر پنجره، کمی رقصان شوند. 
چای می‌آورد که آبپاش کوچک صورتی رنگ کنار گلدان پتوس‌ها را بر‌داشته، کمی پای گل‌های محوبِ محبوبم و من آب می‌ریزم.
روی مبل خودش را رها می‌کند که صدای حرصی و کشدارش را همانطور که پشتم به او است می‌شنوم:
_ اوف گرمت نمیشه انقدر موهاتو می‌ریزی دورت؟
مگر می‌شود نشود؟ امید دوست داشت و من هم به عشق او موهایم را کوتاه نمی‌کنم؛ فقط حیف خودش نیست تا تار و پود موهایم انگشتان مردانه‌ی امید را لمس کند. لمس انگشتان مردانه‌اش میان تار‌های خرمایی رنگم، حس‌وصف نشدنی دارد که نزدیک به دوسال است، از آن محروم شده‌ام.
تار موهای جلوی صورتم را کنار زده، لبخند نصف نیمه‌ای روی لبم می‌نشیند؛ آبپاش را سر جایش گذاشته، موهایم را پشت گوشم می‌زنم و کنارش رفته، روی مبل طوسی رنگ راحتی کارگاه خودم را رها می‌کنم.
_ گرمم که میشه، اما انقدر هم بلند نیست!
کمی سر می‌چرخانده، قبل از آنکه از لب‌های باز شده‌اش صدایی بیرون آید، جویای سکوت کارگاه می‌شوم:
_ چرا نفس رو نیاوردی؟
پوفی می‌کشد و دستی به موهای آبی خوش‌رنگش کشیده، چایی‌اش را با شکلات تلخی، می‌نوشد.
_ گذاشتم خونه‌ی مامانم، خیلی جدیدا شیطون شده. نمیتونم حواسم بهش نباشه بالاخره بچه‌اس، بعدم کارای نمایشگاه عقب افتاده این چند روز.
سری تکان می‌دهم و جرعه‌ی بعدی چایی‌ام را همراه بیست کویتی می‌نوشم که او بلند شده، میز کوچک جلوی مبل را دور می‌زند؛ به سمت اتاقش رفته، صدایش را می‌شنوم.
_ خوردی بیا اتاق که شروع کنیم قبل اومدن بچه‌ها!
باشه‌‌ای گفته، خیره به تابلوی زغال از چهره‌ی پگاه می‌شوم و مابقی چای را یک نفس سر می‌کشم.

@مدیر ویراستار

ویرایش شده توسط yas.h
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...