رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

عاشقانه رمان در راه برمو | fardis کاربر انجمن نودهشتیا


پیام توسط N.a25 افزوده شد

سطح قلم: ♡ حرفه ای ♡

پست های پیشنهاد شده

****
_ خدافظ سراب جون!
کوتاه، دختر مو خرگوشی رو به رویم را در آغوش می‌کشم؛ از او که آخرین شاگرد امروزم است، خداحافظی می‌کنم. برایش دست تکان داده، بعد از بدرقه‌ی او با نگاهم که از حیاط نیمه تاریک کارگاه می گذرد، داخل کارگاه می‌شوم؛ آخرین کلاسم، با مایسای هفت ساله‌ی مو خرگوشی بود که تمام شد و حالا تا تمام شدن آخرین کلاس عمومی‌ِ نور، دقایقی بیشتر نمانده است.
دستی به صورت خسته‌ام کشیده، بی‌توجه به صدای خنده‌های بچه‌ها و نور، داخل اتاق کارم می‌روم؛ دستی به هودی‌ام می‌کشم و نگاهی انداخته، مطمئن از تمیز بودنش، گوشی‌ام را از روی میز چوبی قهوه‌ای تیره وسط اتاق تقریبا مربع، برمی‌دارم که متوجه تماس‌های بی‌پاسخ مینو، پگاه و پی‌ام شهاب می‌شوم.
دستم روی اسم مینو لغزیده، همانطور که پرده‌های سفید ساده‌ی اتاق را کمی کنار می‌زنم تا حیاط کارگاه را ببینم، منتظر جواب او می‌مانم.
_ جانم عزیزم؟
روی صندلی همجنس میزی که کنارش ایستاده‌ام نشسته، صدای پر از آرامش او درون گوشم که می‌پیچد لبخندی به تصویر ساخته شده از او درون ذهنم زده، بعد از احوال پرسی، می‌گوید:
_ ببین سراب یک خواهش دارم ازت.
همانطور که به سیاهی حیاط نیمه روشن خیره شده‌ام جوابش را می‌دهم:
_جانم، تو جون بخواه!
_ ببین مطب دوست داداشم، جای کتاب‌فروشی‌‌ای که همیشه باهم می‌رفتیم، میشه چند تا کتاب برام بری بخری؟
_ اتفاقا مامانمم کتاب می‌خواست، گفت برم بگیرم. اسم‌هاشون چیه؟
مامان خبر ندارد قلبم دیشب اذیت کرده است و قرار است به دکتر بروم؛ البته، اگر شهاب دهانش را این ‌بار چفت و بست محکمی زده باشد.
یکی‌یکی گفته، اسم‌هایشان را درون نوت گوشی‌ام یادداشت می‌کنم که با خوشحالی که درون صدای لطیفش موج می‌زند، می‌گوید:
_‌ به داداشم میگم بیاد بگیره، مرسی فدات‌شم.
ابروهایم کمی بالا پریده، کوتاه مکث می‌کنم تا استرس ناشی از نگاه‌های فراز روی لرزش صدایم تاثیر نگذارد.
استرس‌های من چیز تازه‌ای نیست؛ استرس من، بر‌می‌گردد به دلایل رفت و برگشت فراز، برمی‌گردد به عشق یک طرفه‌ی فراز و همچنین پگاه! نفسم را پر فشار رها می‌کنم و تاکیدوار لب تر می‌کنم:
_ میارم برات!
صدای خداحافظی بچه‌ها با نور بلند می‌شود؛ صدایشان رفته‌رفته دور شده، صدای بسته شدن در کارگاه می‌آید و حالا آنها را می‌بینم که از پشت شیشه برایم دست تکان داده، راه خروجی از حیاط را در پیش می‌گیرند.
صدای متعجب و کشدار مینو بعد از مکث کوتاهش، درون گوشم می‌پیچد:
_ وا سراب! آدرس خونه‌ی من ‌و حسین رو که بلد نیستی، ماشین هم نداری بیای.
_ راستی آقا حسین نیومد؟ بعدم میگم شهاب بیارتم.
_ هی، نه! شاید فردا اومد.
موج دلتنگی به ساحل صدایش که می‌خورد به آسمان خیره می‌شوم؛ دود و غبار خوفناک شهر، مانع دیدِ شدن رقص نور ستاره‌ها شده است.
_ خیله خب باز اگر نیاوردت، بگو به فراز بگم. بعدم یک چیزی، بیا اینجا امشب، خیلی وقته باهم تنهایی نبودیم. خودم زنگ به پگاه می‌زنم که بیاد.
با لبخند نصفه‌نیمه‌ای قبول کرده، به مکالمه پایان می‌دهم.
****

ویرایش شده توسط yas.h
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نگاهم به گل فروشی رو به رویم است که با دیدن میخک‌های مینیاتوری درون گلدان ‌استوانه‌ای، در دلم زمزمه می‌کنم که بعد دکتر می‌آیم و چند شاخه‌ای به یاد محبوبم می‌گیرم. رو گرفته، از جلوی مغازه می‌گذرم. 
_ به شهاب زنگ زدم. جواب نداد. میشه لطفاً شما بهش بگی یک سری خرت و پرت ورداره برام بیاره که برم خونه مینو؟
_ خوابید که!
صدای اعتراضم میان سر و صدای جمع پسرانی که از کنارم می‌گذشتند، گم‌گشته، به گوش بابا نمی‌رسد؛ هندزفری را باحرص، درون گوشم مرتب می‌کنم.
اگر بیدار نشود، یا باید مینو را متقاعد کنم که نمی‌آیم یا اینکه با فراز...
دمی عمیق گرفته، صدای بم و مردانه‌ی بابا پیش از اعتراض دوباره‌ام به گوشم می‌رسد:
_ من و مامان امشب دیر میایم دخترم، نمی‌تونم خودم ببرمت. نگفتم یک ماشین بگیر، یک جایی لازمت میشه؟!
قدم از قدم برداشته، به دنبال ساختمان راضی، چشم می‌گردانم؛ نیم نگاهی به گوشی‌ام کرده، مطمئن از آدرس از چهارراه می‌گذرم.
_ باباجان سه تا ماشین برای یک خانواده؟ دلم راضی نمیشه برای این کار!
دستم را بند روسری‌ام کرده، که صدای بوق ماشین‌ها بلند می‌شود و حرف بابا را نمی‌فهمم.
_ بابا نفهمیدم، یک بار دیگه بگو لطفا!
_ میگم درست میگی محیط زیست رو آلوده می‌کنه؛ اما، الان هم ببین موقعیت جوری شد که کارت سخت بشه دخترم. چی کار می‌کنی بالاخره؟
وارد کوچه‌ی یک طرفه‌ی پر از درخت‌های تنومند بزرگسال شده، با دیدن تابلوی ساختمان سنگی، پا تند می‌کنم.
_ ساختمون رو پیدا کردم، بعد دکتر باز یک فکری می‌کنم.
دست به کیفِ کوله‌ایم می‌برم که با صدای بابا، به مِن مِن افتاده، دستم از حرکت ایستاده، خشکم می‌زند؛ تا می‌خواهم قضیه را رفع و رجوع کنم، صدای بابا به سرعت درون گوشم را پر می‌کند:
_ چی؟ دوباره قلبت درد گرفتِ، آره؟ چرا نگفتی آخه سراب؟
با کف دستم روی پیشانی‌ام ضربی می‌زنم.
_ نمی‌خواستم نگرانتون کنم، جالبه این سری شهاب حرف نزده‌ها!
صدایش با تحکم خاصی که مخصوص خودش است، درون گوشم پچ می‌خورد:
_ به مینا میگم حسابش رو برسه. الانم بیدارش می‌‌کنم یک جوری، ببخشید که نیستم امشب خودم ببرمت ولی بازم خداروشکر تو از سر لج اومدی پایین!
لبم کمی کش آمده، با صدای کشداری لب می‌زنم:
_ اوه بابا بیست و شیش سالمه‌ها! مرسی باباجونم! 
بعد از شنیدن نصیحت‌هایش، خداحافظی می‌کنم. با لب کش آمده‌، از پله‌های ساختمان بالا می‌روم و بعد از نگاه کوتاهی به بُرد اطلاعات، به طبقه‌ی دوم می‌روم.
همانطور که برای پگاه پی‌ام می‌فرستم در مطب دکتر را فشار داده، به طرف منشی قدم‌ از قدم برمی‌دارم.
هندزفری را برادشته، جلوی میز منشی ایستاده، به او که مردی مسن است، می‌گویم که سپهری هستم و وقت قبلی داشته‌ام و بعد از آن روی صندلی انتظار می‌نشینم.

@مدیر ویراستار

ویرایش شده توسط yas.h
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 3 weeks later...

****

از ساختمانی که برای تست نوار قلب و... رفته‌ام، بیرون آمده، قدم از قدم برمی‌دارم و بی‌توجه به شلوغیه دور و برم، در شلوغی افکارم غرق می‌شوم.
بعد مرگ امید، نه تنها اخلاق و رفتارم، بلکه سلامتیم را هم از دست دادم.
دکتر طی ویزیت امیدواری داد و گفت تشخیص درجه‌ی بیماری‌ام و درمان، بعد تست‌ها و آزمایش‌ها خواهد بود.
بی‌هدف یا شاید هم با هدف، راه رفته را برگشته، کف خیابان ها را وجب می‌کنم؛‌ در فکر قلب ناراحتم هستم که تا چه هنگام، توان تپیدن دارد که صدای ملایم گوشی‌ و لرزشش درون دستم، توجه‌م را جلب می‌کند.
بی‌میل، ارتباط را با شماره‌ی ناشناس برقرار کرده، "بله‌"ای می‌گویم که صدای بم آشنایی، درون گوشم طنین می‌شود:
_ سلام سراب جان، منم فراز!
از قدم ایستاده، متعجب تنها به عبور و مرور مردم خیره می‌مانم. سال‌ها بود که شماره‌اش روی گوشی‌ام جای خوش نمی‌کرد و حالا بعد چند سال...
لفظ سراب‌جان متعجب‌ترم می‌کند. در این سال‌هایی که او را می‌شناسم، هنگام صحبت کردن با یکدیگر، تنها سراب صدایم می‌زد و بس!
نفسی گرفته، بی‌توجه به تعجب نابه هنگامم، لب از لب باز می‌کنم:
_ سلام، بله شناختم.
سکوت مختصرم، نتیجه‌ی نبودن حرفی میانمان، می‌شود.
صدای جدی‌اش که میان سر و صدای بوق ماشین‌ها گم گشته است را به سختی می‌شنوم.
_ شهاب نتونست بیاد دنبالت. به من گفت ببرمت.
نفسی پُرفشار از حرص بیرون فرستاده، ابرو درهم می‌کشم؛ همانطور که از عرض خیابان، روی خط عابر پیاده می‌گذرم، در این فکر فرو می‌روم که شاید نخریدن ماشین، یکی از اشتباه‌های این چند ساله‌ی من بوده است.
_ خبر از خواب بودنش دارم.
بی‌توجه به حرفم با صدایی که آرامش خاصی درون آن موج می‌زند، می‌گوید:
_ کجایی؟ بگو بیام همون جا.
صدایی که از پشت گوشی به گوشم می‌رسد نشان می‌دهد که بیرون و چه بسا در این نزدیکی است. مستأصل رسیده، به کتاب فروشی روبه رویم خیره می‌شوم؛ کتاب فروشیه آفتاب که سال‌ها پاتوق همیشگی من، مینو و پگاه بود.
با یاد آوری نداشتن لباس و وسایل شخصی، بهانه‌ی خوبی دستم می‌آید تا با او به خانه‌ی مینو نروم. یک روز دیگر رفتن، بهتر از هم مسیر شدن با او برایم بود.
_ نمیتونم بیام. ممنون. کاری نداری؟
می‌خواستم هر چه سریع‌تر تماس را قطع کنم تا اضطراب نشسته به جانم فروکش کند اما صدای آرام و برخلاف همیشه عاری از غرورش دوباره درون گوشم طنین می‌شود.
_ اگر مشکل لباساته، شهاب داده بیارم.
_ مگه خواب نبود؟
متعجب و پرحرص وارد مغازه شده، با روبه رو شدن با فضای مطبوع پاتوق همیشگی‌مان، لحظه‌ای با یادآوری خاطرات، لبخندی کنج لبم می‌نشیند.
_ خواب بود. الان نشسته سر پروژه‌هاش. کجایی الان؟
دوست نداشتم بداند که از تکرار اتفاق‌های گذشته استرس به جانم افتاده است. پس چاره‌ای جز قبول کردن نداشتم. آدرس را به او گفته، تماس را قطع می‌کنم.
از جلوی صندوق رد شده، به سمت قفسه‌های بلند چوبی فضای بزرگ و مطبوع کتاب فروشی آفتاب می‌روم. دستم را پیش برده، لمس کتاب‌های چیده شده درون قفسه، براساس نشر آن‌ها، حسی ناب سرتاسر وجودم را فرا می‌گیرد.
بعد از آن اتفاق ناگهانی، دیگر هرگز پایم را به پاتوق‌های دوست‌داشتنی‌ام، مکان‌هایی که حال دلم را کوک می‌کند، نگذاشته‌ام که آفتاب هم یکی از آن مکان‌ها بود. البته تا همین چند ماه پیش حتی کتاب هم نخوانده بودم. کتابی که روزی برای خواندن تک تک اوراقش، وقت و بی‌وقت سراغش می‌رفتم.
خواندن دوباره‌اش را مدیون تلاش پگاه و شهاب هستم؛ بعد از آن، تلفنی یا اینترنتی از آنلاین شاپ های کتاب فروشی‌ها، مخصوصا آفتاب، خریداری می‌کنم.
و حالا برای اولین‌بار بعد از مدت‌ها به پاتوق قدیمی و خاطره‌انگیز دوران زندگی‌ام برگشته، به دنبال اولین کتاب، دنبال رمانی که مینو می‌خواهد، می‌گردم. اسم کتاب‌ها را با دقت زیر و رو کرده، پیدایش می‌کنم. درون دستم، به اسم نویسنده‌ی محبوب مینو خیره می‌شوم.
_ خانم سپهری؟
با صدای آشنایی سر برگردانده، که چهره‌ی سبزگونه‌ی فرد رو به رویم، توجه‌ام را جلب می‌کند. وجود فرد مهربان و صد البته متواضع رو به رویم را در اینجا، پاک از یاد برده بودم. دستش را به موهای ژل زده‌اش کشیده، صدای متواضع مثل شخصیتش را دوباره می‌شنوم.
_ چه عجب! خوش اومدید. واقعا وقتی دیدمتون خیلی تعجب کردم.

ویرایش شده توسط yas.h
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لبخندی به مردی که پیراهن چهارخونه‌ی قهوه‌ای رنگی، همراه با شلوار لی‌ای پوشیده، زده، سری به نشانه ادب تکان می‌دهم.
_ سلام. واقعاً ببخشید حواسم به کلی پرت آفتاب شد. امیدوارم حالتون خوب باشه.
بعد از احوال پرسی و جویای احوالم، همان‌طور که با دستش به طرف کافی شاپ انتهای آفتاب اشاره کرده، می‌گوید:
_ بفرمایید. مهمان ما باشید.
با حفظ لبخند نصف‌نیمه‌ی کنج لبم، سری به نشانه‌ی مخالفت تکان می‌دهم.
_ ممنونم اما فکر کنم بعد مدت‌ها، راه رفتن بین قفسه‌های کتاب، بیشتر و بهتر حالم رو خوب کنه.
متقابل سری تکان می دهد.
_ البته. امیدوارم از این به بعد آفتاب بیشتر دوستای قدیمیش رو ببینه! بهتره تنهاتون بزارم. اگر کمکی خواستید درخدمتم.
سرش را به نشانه ی ادب خم کرده، از من دور می‌شود؛ لاغر بودنش، قد متوسطش را بلند‌تر نشان می‌دهد. در سکوت، نگاهم تنها بدرقه‌ی رفتن او به سمت دختربچه‌‌ی مو کوتاهی می‌شود.
نگاهی به نوت گوشی انداخته، به سمت بخش‌های دیگر آفتاب می‌روم تا کتاب‌های لیست شده را پیدا کنم؛ طولی نمی‌کشد که کتاب‌ها را پیدا کرده، مطمئن از نداشتن تماسی از فراز، به سمت قفسه‌های رمان برمی‌گردم.
سنگینی کتاب‌های قطور دستم را خسته کرده، گوشه‌ی خالی از کتاب روی یکی از میز‌های چیده شده میان بریدگی های قفسه‌های بلند چوبی همراه صندلی‌های به همان جنس، می‌گذارم.
به دنبال کتابی سر‌ برگردانده، باحوصله میان قفسه ها قدم از قدم برمی‌دارم. شب است و به نسبت روز و روزهای قدیمی، آفتاب شلوغ‌تر است.
از کنار میز و صندلی دایره شکل میان بریدگی  قفسه ها رد شده، کتابی که روی یکی از میز‌ها قرار دارد، نظرم را جلب می‌کند. نزدیک شده، او را خوب وارسی می‌کنم. کتابی که مدت‌ها قصد خریدنش را داشته، به خرید‌هایم اضافه می‌کنم. به سمت انتهای همین قفسه، برای پیدا کردن کتابی از نشر مورد علاقه‌ام قدم از قدم برمی‌دارم که صدای گوشی‌ام، بلند می‌شود. همان‌طور که به سمت خریدهایم برمی‌گردم، دستم روی پاسخ می‌لغزد. 
_ سلام سراب جان دم در منتظرتم.
_ سلام می‌تونی لطفاً چند لحظه صبر کنی؟

_ مشکلی ندارم‌. می‌بینمت.
"باشه"ای زمزمه کرده، به آن فکر می‌کنم که هرچقدر هم بخواهم نمی‌تواند شخصیت غالب بر غرورش را تغییر بدهد.
چهار کتاب درون دستم را جا به جا کرده، حالا انتهای قفسه‌ها، به دنبال چیزی که می‌خواهم چشم می‌گردانم. نگاهم بالا رفته، میخکوب رنگ بنفش و اسمش، روی طبقه یکی مونده به آخر می‌شود.
کوتاه نبودن قدم، مزید بر علت می‌شود که دستم به راحتی به آن برسد. برداشته، بعد از مطمئن شدن از سالم بودن آن به سمت صندوق قدم بر‌می‌دارم.
کتاب‌ها را روی میز صندوقدار گذاشته، دختری که پشت میز نشسته است با لبخند "خوش اومدین"ی گفته، کتاب‌هایم را می‌گیرد ومشغول بررسی و آماده کردن فاکتور می‌شود.
آقای ارجمند را با لبخند متواضعی دیده، بعد از دادن کتابی به دختر‌ مو کوتاهِ صورتی پوش، به سمتم می‌آید. همان‌طور که دست‌هایش را به هم قلاب کرده است، نگاهم کرده، لب تر می‌کند.
_ امیدوار باشیم که بازم شما رو توی آفتاب ببینیم؟
لحظه‌ای، به گوشه و کنار آفتاب که تغییرات کوچک اما چشم‌گیری کرده است، خیره شده، گرمای قدیمی وجودم را فرا می‌گیرد و لبخند نصفه نیمه‌ام کش می‌آید.
_ فکر کنم.
با خوشرویی می‌گوید:
_ آفتاب با وجود افرادی مثل شما پابرجاست!
لبخندم را حفظ کرده، سری تکان می‌دهم و تنها سکوتم جواب محبت‌هایش می‌شود؛ خیلی وقت است که با سکوت اجین شده، سکوت را به خیلی حرف‌ها و بحث‌ها ترجیح می‌دهم.
_ بفرمایید.

ریسمان نگاهم به گوشه و کنار آفتاب بریده، دو پاکت کاغذی گرفته شده جلو رویم را می‌گیرم؛ تشکری می‌کنم و مبلغ گفته شده را پرداخت می‌کنم.

با شنیدن صدای آقای ارجمند، چشم از تُنگ استوانه‌ای شکل که درونش گیاه‌های ریز و درشت کوچکی است، می‌گیرم.

_ به شهاب هم سلام برسونید و لطفاً بگید " مرد اون گوشی لعنتی رو جواب بده"

با یادآوری آنچه که قرار است با آن به واسطه ی شهاب روبه رو شوم، حرص در وجودم دمیده می‌شود.
_ والا من خودم زخم خوردم از اون ولی حتما بهش میگم.
خداحافظی کرده، از فضای مطبوع و بی‌نهایت لذت‌بخش آفتاب که مثل اسمش روشن‌بخش روزگاری از روزگارم بود، بیرون می‌زنم. باد خنکی میان موهای بیرون ریخته شده‌ام می‌وزد. دست برده، مانع از پریشان شدنشان می‌شوم.
صدای بوقی که می‌آید، نگاهم را به ماشین سفیدی که دوبله پارک کرده است کشانده، که فراز را می‌بینم.

@مدیر ویراستار

ویرایش شده توسط yas.h
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...
ارسال شده در (ویرایش شده)

نزدیک رفته، نیم نگاهی به عقب ماشین نیم شاستی‌اش انداخته، با دیدن شلوغی عقب ماشین، در جلو را باز کرده، روی صندلی می‌نشینم که صدای آرام فراز فضای تاریک ماشین را پر می‌کند:
_ خوبی؟ خسته نباشی.
نگاهی به چشمان نافذش انداخته، دمی می‌گیرم؛ روی صندلی جا به جا می‌شوم و صدای در آمده، دستانم را در هم قلاب کشیده، لب از لب باز می‌کنم:
_ ممنونم.
و نگاهم را از نگاه خیره‌اش گرفته، تن به انجماد کشیده‌ام را به صندلی می فشارم. بی‌توجه به صدای روشن شدن ماشین و حرکتش، کتاب‌های خودم را از پاکت بیرون کشیده، میان دستم لمسشان می‌کنم که صدای طعنه‌ آمیزش باز هم فضای گوشم را پر می‌کند‌‌:
_ منم خوبم!
 به او که پیرهن تیره‌ی لی پوشیده است فکر کرده، به بیرون خیره می‌شوم که تک تک اتفاق‌های افتاده‌ی این چند سال از خاطرم می‌گذرد.
کتاب‌ها را به پاکت کاهی رنگ برمی‌گردانم. شانه‌ای بالا انداخته، نیم نگاه اضطراب زده‌ام به نیم نگاه آرامَش خیره می‌شود.
_ خوبه!
میانی که به چشمان آرام اما نافذش نیم نگاهی می‌اندازم‌، موهای حالت داده‌اش از نظرم می‌گذرد. با دستش که به دورش ساعت بلند چرم مشکی بسته است، به عقب اشاره کرده، نگاهم به عقب کشیده می‌شود که کوله‌ی سرمه‌ای رنگم را می‌بینم.
_ وسایلت همه توی همونه. مسواک و وسایل شخصیت هم جیب کوچیکه کولته.
دمی گرفته، بوی عطر دیشب‌اش فضای بینی‌ام را پر می‌کند؛ دستم را عقب برده، کوله‌ام را از فضای شلوغ صندلی عقب بیرون می‌کشم و روی پایم گذاشته، تمام وسایلم را چک می‌کنم. مطمئن از بودن همه‌ی وسایلم سری تکان داده، "تشکر"ی می‌کنم.
لحظه‌ای میخکوبم شده، تمام تنم به انجماد کشیده می‌شود و نگاه معذب و استرس‌دارم را از او می‌کَنم؛ صدایش لحظه‌ای رنگ گرفته، می‌گوید:
_ چقدر کم حرف شدی!
رنگ صدایش را ندانسته، تلاشی برای دانستنش نمی‌کنم؛ جوابش همان سکوت آمیخته به شخصیت جدیدم می‌شود. حوصله نداشتن و داشتن استرس دست به دست هم می‌دهند تا من سکوتم را نشکسته، چشمانم را ببندم.
سنگینی نگاه نافذش از دوشم برداشته، یاد نگاه‌های پرغرور اما پر حرف چندین سال پیشش افتاده، یاد زمانی که وقتی جوابم را به امید می‌شنود، با درد دست به صورت کشیده‌اش کشیده می‌رود، می‌افتم؛ نگاه‌های پر خواستنش را می‌دیدم اما کاری از دستم نمی‌آمد.
من خودم دلبسته بودم. دلبسته‌ی نگاه‌ طوسی رنگ محبوبم که رفته رفته بذر عشق را میان قلبم کاشته بود؛ تنها کاری که برای فراز آن زمان توانستم انجام دهم، دوری از دیدار دوباره‌مان بود که اکثر مواقع شکست می‌خوردم. البته فراز هیچ‌گاه دم از عشق نزده بود و نگاه‌های خیره‌اش که به غرور آمیخته بود، او را لو می‌داد و شهاب بود که گفته بود فراز با زبان بی‌زبانی به او گفته است که مرا دوست دارد.
همانطور که خاطراتم را از پرده‌ی نگاهم می‌گذرانم، رفته رفته چشمانم سنگینی می‌کند و در سکوت فضای ماشین به خواب می‌روم.
_ سراب، سراب! بیدار شو رسیدیم.
با صدای آهسته‌ی بم فراز، چشمانم را نیمه، باز کرده، صورت کشیده‌ی سبزه‌اش از نظرم گذرانده، دستی به چشمان خسته‌ام می‌کشم؛ سرم را به طرف در بسته‌ی ماشین برگردانده باز هم چشمانم را می‌بندم.
خستگی یک روز کاری دیگر، در وجودم لانه کرده، تنها می‌خواهم باز هم چشم روی هم گذاشته، به خواب روم.
_ راستی چی شد رفتی پیش هادی؟
با صدای کنجکاوش همانطور که به سمتش برمی‌گردم، چشمان نیمه بازم را کامل باز می کنم. کمی سمتم مایل است که متوجه‌ی رد عمیق روی گردنش می‌شوم. همانطور که خیره به آن رد عمیق که نشان از زخمی عمیق و کهنه می‌دهد اما تا به حال روی گردنش ندیده بودم، لب تر می‌کنم.
افکارم را نادیده گرفته، از پاسخ دادن به او طفره می‌روم.
_ بعد از آزمایش‌ها معلوم میشه.
متوجه نگاهم که می‌شود دستش را بند یقه‌ی پیراهن لی‌اش کرده، "آها"یی می‌گوید؛ ابروهایم بالا پریده، به چشمانش که حالا رنگ گرفته‌ است، خیره می‌شوم.
رنگ نگاه و رنگ صدای قبلش یک رنگ است اما درک درستی از آن‌ ندارم.
لحظه‌ای دهانم باز شده، می‌خواهم از آن بپرسم اما صدایی از آن خارج نمی‌شود؛ لب فشرده، پشیمان از پرسش سوالم در ماشین را باز می‌کنم و نگاهی از شیشه به خانه‌ی خوش‌نمای مینو انداخته، بند کوله‌ی نیمه پر شده‌ام را به دست می‌گیرم.
_ سنگین هم که نیست، پس میتونی خودت ببری.
لحظه‌ای از حرفش بدم آمده‌، گوشه‌ی لبم کج می‌شود.
_ حتی اگر سنگین هم بود، خودم می‌بردم.
لحظه‌ای مکث کرده، می‌خواهم بی‌آنکه خداحافظی کنم بروم که از نظرم می‌گذرد کاری به دور از ادب است.
_ ممنون، خدافظ.
منتظر جوابش نمی‌شوم و در را بهم کوبیده، دو تا کوله و پاکت را به دستم گرفته، سمت خانه‌ی مینو که کنارش درختی تنومند توت است، می‌روم. کمی تعلل کرده، دستم به سمت زنگ می‌رود که صدایم زده، برمی‌گردم. با دیدن لبخند نصف نیمه‌اش متعجب شده، خیره خیره نگاهش می‌کنم که با همان لبخند نادر به ساختمان اشاره می‌کند.
_ زنگ پنج، طبقه‌ی سوم. شبت بخیر.

ویرایش شده توسط yas.h
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

لب گزیده، به گیج بودن بعد از خوابم، تاسف خورده، در دل خداروشکر می‌کنم که ساختمان را اشتباهی نیامده‌ام وگرنه خجالت زده‌‌تر از حالا می‌شدم.
دستی به موهایم کشیده، آیفون را زده، کمی بعد از صدای آیفون در باز می‌شود. آخرین نگاه را به او انداخته،‌ به دستی که برای خداحافظی بالا آورد، خیره می‌شوم و بعد از مکث کوتاهم وارد حیاط نه چندان بزرگ ساختمان شده، در را بهم می‌زنم که صدای حرکت ماشین به گوشم می‌رسد.
****
در آسانسور را فشرده، وارد فضای روشن شده‌ی طبقه‌ی سوم می‌شوم؛ مینو را می‌بینم که پیرهن ساده‌ی سفیدی تن کرده. کفش‌های اسپرت به رنگ هودی‌ام را بیرون کشیده، او را در آغوش می‌کشم. و بعد از سلام و احوال پرسی کوتاه، وارد خانه می‌شویم که نگاهم دور تا دور خانه‌ی نیمه چیده‌ شده‌ی مینو می‌چرخد. تا می‌خواهم از کاغذ دیواری‌های رنگ روشنش حرف بزنم، جسم رها شده‌ی پگاه را با لباس راحتی طلایی رنگی روی کاناپه را می‌بینم. به عسلی نگاهش که میان حلقه‌ی سفید اما قرمز شده‌ی چشمش غرق شده‌ است، خیره شده، بی‌سلام می‌گویم:
_ خب پاشو برو بخواب الان می‌میری از خستگی که!
صدای خسته‌تر از چهره‌اش که غرغر کنان می‌آید. بی‌توجه به کارتن‌های باز شده‌ی وسط هال کوچک خانه‌ی مینو، به طرفش می‌روم.
_ احمق‌ها انقدر این چند وقت کار دادن بهم که وقتی میام خونه، جسمم نی که، جنازمه!
ضربه‌ای به کتفش زده که خودش را کمی جا به جا می‌کند اما باز هم نمی‌توانم روی کاناپه بنشینم.
موهای خوش‌رنگش که روی صورتش ریخته است را کنار زده، چشمانش را با دست کشیده‌اش می‌پوشاند که خیره نگاهش می‌کنم.
_ خودت این همه ‌کار برداشتی! سلام.
_ هوم، سلام.
_ بیا اینجا سراب، لااقل یکم بخوابه اون.
با صدای بلند مینو که صدایم زده است، از کنار پگاه که روی کاناپه کرم رنگ ال مانندی دراز کشیده است، رفته، وارد آشپزخانه‌ی کوچیک و نقلی مینو می‌شوم. به کانتر که ماکروفر کوچیکی روی آن قرار دارد تکیه زده، به موهای فر خوش‌حالت مینو نگاه می‌کنم.
_ قلبت چطوره؟
با سوالش، خیرگی قهوه‌ای‌های روشنم را به نگاهش بند می‌کنم؛ لب برچیده، شانه‌ای بالا می‌اندازم و افکارم را به زبان می‌آورم:
_ وخیم تر از قبل.
دستش که به کافی میکر کوچکی بند بود، خشک می‌شود و نگران نگاهم می‌کند:
_ یعنی چی؟

ویرایش شده توسط yas.h
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

روسری نارنجی رنگم را از سرم می‌کَنَم. نگاه به نگاه مات برده‌اش کرده‌، دستانم را در هم می‌کشم.

_ یعنی همین دیگه.

دست‌بند شده به کافی میکر را با گذاشتن‌ آن روی جزیره، رها می‌کند و نزدیکم می‌آید. چشمانش که لبالب پر می‌شود، پشیمان از رها کردن افکارم و به زبان آوردنشان لب گزیده، دستی به گردن پلاک انداخته‌ام می‌کشم.
صدای لرزانش را وقتی روبه رویم می‌ایستد، می‌شنوم:
_ سراب!
پشیمان از حرفم، می‌خواهم قضیه را رفع و رجوع کنم؛ اما...
حرف گفته نشده را می‌شود گفت اما حرف گفته شده را نمی‌توان پس گرفت. اما باز هم تلاشم را می‌کنم تا نم نشسته به چشمانش خشک شود.
_ ببین مینو هنوز که آزمایش ها نیومده. دکتر چیزی نگفت که، من اینجور فکر کردم!

دستش را دورم حلقه زده، سرش را روی شانه‌ام می‌گذارد؛ رنگ نگاه به اشک نشسته‌اش تنها تصویری‌ است که می‌بینم. دستم را دور اندام لاغرش حلقه زده، لب می‌زنم:
_ گریه نکن باشه؟ باور کن من فکر کردم، وگرنه دکتر گفت همه‌ چی رو به راهه و بعد آزمایش همه چی درست میشه!
با گفتن دروغ تازه‌ای چشمانم را روی هم می‌فشارم؛  حساب دروغ‌های چند وقت اخیرم پاک از دستم در رفته است.
واکنشی نشان نمی‌دهد که کمی از خودم دورش می‌کنم تا چهره‌ی سرخ شده‌اش را ببینم؛ پوست سفیدش گل انداخته، که با دستش اشک جاری شده‌ی روی گونه‌اش را پاک می‌کند.
با لبخند مصنوعی‌ بدتر از لبخند‌های غم‌زده‌ام، به کتفش زده می‌خواهم با شوخی مانع از باور حقیقت تلخ شوم.
_ به کسی چیزی نگی ها، باز اونا هم همین فکر رو می‌کنن که دارم می‌میرم.
چشم‌هایش را می‌چرخاند و به قهر رو برمی‌گرداند و قهوه‌های سرد شده را درون سینک خالی می‌کند؛ خیره نگاهش می‌کنم که توجهی نکرده، پودر قهوه‌ی تازه‌‌ای درون کافی میکر می‌ریزد و روی گاز می‌گذارد. شکلات‌های بایکیت را از کابینتش بیرون کشیده، درون سینی می‌گذارد.
حتی لحظه‌ای برنمی‌گردد من را ببیند که از قهر بودنش مطمئن می‌شوم. پشت از کانتر کنده، نزدیکش می‌روم و بازوی عریانش را می‌گیرم و به طرف خودم بر می‌گردانم؛ مانع نمی‌شود اما تنها مات نگاهم کرده، که لب از لب می‌شکافم:
_ چرا قهری الان؟
دستی به موی فرش کشیده، با نگاه و صدای پر تردید لب‌های ماتیک خورده‌اش را از هم باز می‌کند:
_ امیدوارم راست گفته باشی!
_گفتم.
مردمک‌های لرزانم را روی مردمک‌هایش می‌نشانم تا شاید باورش شود، البته اگر لرزش بی وقفه‌ی مردمک‌هایم دروغم را آشکار نکند.
تنها سری تکان داده، لبخند امیدواری، چاشنی صورت گل انداخته‌اش می‌کند که با یادآوری چیزی ضربه‌ای به پیشانی‌ام می‌زنم...
_ کتابات رو یادم رفت بدم.
از کنارش، پا تند کرده، برای دوری از عذاب وجدان دروغ‌های بهم ریسمان شده‌ام از آشپزخانه تنه بیرون می‌کشم و به سمت کوله‌های رها شده‌ی گوشه‌ی کاناپه می‌روم.
نگاهی به نگار بیهوش شده‌ی روی کاناپه انداخته، روسری‌ تا شده‌ام را روی کاناپه‌ی تک نفره‌ی کنار کاناپه ال شکل می‌گذارم.
کش را از میان موهای خرمایی رنگم بیرون کشیده، دستی میانشان می‌برم تا درد میان تار‌های خرمایی رنگم از بین برود.

ویرایش شده توسط yas.h
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کتاب‌‌های مینو را به دست گرفته، از کنار تنگ بزرگ استوانه‌ای شکل کنج تلویزیون، روی سرامیک عاری از فرش پذیرایی، قدم از قدم بر‌می‌دارم و کنار مینو بر‌می‌گردم؛ مینو سینی رزین طلایی رنگش را به دست گرفته، لب‌های ماتیک خورده‌ی صورتی رنگش را از هم باز می‌کند:

_ دستت دردنکنه، من جاهایی رفتم که با یکی رو داشتن با هیچ‌کدوم! اینا رو بپوش بیا.

با پای پاپوش پوشیده‌اش به دمپایی های روفرشی گل‌بهی رنگی اشاره کرده، همان‌طور که بیرون می‌رود، دمپایی‌های ابری را پا کرده، به دنبالش می‌روم.

خیره به تنگ پر از گیاه و ماهی‌های مینیاتوریِ کنج تلویزیون، کنارش نشسته، لب‌های خشک شده‌ام را از هم باز می‌کنم:

_ آخرم دست از این نکشیدی، در عجبم چجوری آوردیشون؟

بی‌تعلل با لبخند همیشگی‌اش پی‌حرفم را می‌گیرد:

_ اصلا نپرس ازش که یادش میوفتم خندم می‌گیره! این هم که خوابش برد، چقدر خسته کرد خودش رو این چند وقت!

صدایش رنگ دلسوزی به خود گرفته، رد نگاهش را می‌گیرم؛دبه پگاه که روی کاناپه مچاله شده است خیره شده، با لرزش پلک پگاه، لبخند کجی روی لبم نقش بسته، پاکت را روی میز چوبی شکلاتی رنگی می‌گذارم؛ از ذهنم می‌گذرد، که بردنش به آشپزخانه کار بیهوده‌ای بوده است.

_ بهتر بابا، دو دقیقه اومدیم خودت رو ببینیم...

حرفم را زده یا نزده، پگاه ادامه‌ی ریسمان حرفم را قیچی زده، به سرعت می‌نشیند؛ موهای درهم گره افتاده‌اش را پشت گوش زده، خمیازه کشان، صدای دو رگه شده از خوابش در فضای گوشم می‌پیچد:

_ اگر...فکر کردین که می‌ذارم امشب...تنهایی عشق و حال کنید، سخت در اشتباهید!

ابروی معناداری برای مینو بالا انداخته، لبخند نیم‌بندی جایش را به لبخند کَجِ کجه لبم می‌دهد.

مینو کتاب‌هایش را از درون پاکت بیرون کشیده، با چشم‌های برق زده‌ای نگاهشان می‌کند:

_ بله بله از ادای خوابیدن‌هات خبر داریم.

_ والا مگه شما می‌ذارین آدم بخوابه!

غرغر کنان و پا کِشان، به سمت سرویس بهداشتی رفته، در را بهم می‌زند.

با دیدن لبخند معنادار مینو، یاد شب‌های دوران دبیرستان می‌افتم؛ شب‌هایی که کنار یک دیگر به بهانه‌ی خواب، اما صحبت کردن و آتش سوزاندن شب را صبح می‌کردیم.

منظور مینو به شب‌هایی بود که پگاه از فرط خستگی خوابش می‌برد. من و او از فرصت استفاده کرده، بند صحبت‌های خصوصی را می‌گرفتیم؛ تا به نقطه‌ی عطف رسیده، پگاه چشم‌هایش را باز می‌کرد و ما متوجه‌ی بند آب دادن قضیه می‌شدیم.

صدای غرغر پگاه که می‌آید چشم‌های بسته شده‌ام، را باز کرده، خیره به صورت خیس از آبش می‌شوم که صدای بلند مینو در گوشم زنگ می‌زند:

_ خدا نکشتت! الان می‌زنی همه چی رو خیس می‌کنی، واستا همون‌جا برم‌ حوله بیارم دیوونه!

پرحرص از کنارم به سرعت بلند شده، به راه‌روی اتاق‌های نزدیک ورودی می‌رود.

آب از چند تیکه تار موی پگاه چکه کرده، نگاه گنگش را از مینو به قهوه‌ای های روشنم سوق می‌دهد.

_ این انقدر بد دل نبودا، جنی شد رفت!

@yas.h

ویرایش شده توسط yas.h
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 3 weeks later...

با صدای تق‌تقی که می‌آید چشم‌هایم را نیمه باز کرده، دور تا دور خانه‌ی نقلی مینو را از نظر می‌گردانم؛ بوی شیرین عود در حال سوختن، فضای مشامم را پر کرده، کش و قوسی به تنم می‌دهم.
همانطور که تشک ‌را جمع کرده، با یادآوری دیشب بعد از مدت‌ها کنار هم بودنمان لبخندی روی لبم می‌نشیند؛ پگاه در خواب و بیداری مزه پرانده، صدای خنده‌های ملیح مینو و تک خنده‌‌های نادرم فضای خانه را پر کرده بود.
صدای پچ‌پچ‌های مینو و پگاه آمده، به طرف آشپزخانه قدم از قدم برمی‌دارم؛ پگاه را می‌بینم که برایش ادا در آورده، صدای جیغ مینو همانطور که به پیراهنش دست  می‌کشد، می‌آید:
_ خدا لعنتت نکنه!
_ بذار لعنت بکنه، یک جماعت از دستش راحت ‌شن!
پگاه مابقی شربتش را سرکشیده، ابرویی از شیطنت برای من و مینو بالا می‌اندازد؛ مینو همانطور که پیراهنش را نگهداشته است، تا خیسیَش مماس با پوست تنش نشود، از کنارش گذشته، پگاه لب از لب باز می‌کند:
_ بده خواستم خنک شی؟
پرحرص قدم بر داشته، لب تر می‌کند:
_ خیلی لوسی! ( نگاهش را از او گرفته، به قهوه‌ای‌های روشنم سوق می‌دهد‌.) صبحت بخیر. تا من برم گند کاری‌های این رو درست کنم، برو یک چیز بخور.
 لبخندی زده، صبح بخیر زیر لبی می‌کنم؛ پی اشاره‌ی دستش را گرفته به سمت میز سه نفره گوشه آشپزخانه می‌روم. صدای عصبی مینو که می‌آید پگاه با صدایی که از خنده می‌لرزد، لب می‌زند:
_ شربت می‌خوری؟ 
بدون آنکه منتظر جوابم باشد، مایع شربت را درون لیوان ریخته، که سری تکان می‌دهم.
_ چی‌کار کردی باز تو؟
خنده‌ی کوتاهی کرده، شانه‌های ظریفش را بالا می‌اندازد:
_ گفت چقدر هوا گرمه، منم شربت رو روش خالی کردم!
لبخندی زده، سری به نشانه تاسف تکان می‌دهم؛ در ظرف صورتی رنگ پنیر را باز کرده، لقمه‌ی پنیر و سبزی برای خودم می‌گیرم.
من و پگاه قبل‌تر ها شباهت‌های زیادی به یک دیگر داشتیم، پایه‌ی خراب‌کاری های هم، پایه‌ی دست انداختن یک‌دیگر بودیم ؛ اما بعد از مرگ امید، تمام رفتارهای من قلب مخالف پگاه شده، حوصله نداشتن مزید بر علت شده است که حتی از مینو هم آرام‌تر شوم.
لقمه را قورت داده، دستی به موهای بهم ریخته‌ام زده، پشت گوشم می‌برم تا مانع دیدم نشوند.
_ یعنی اگر فرش کرده بود خونه رو، زنده نمی‌موندی! 
_ حالا که نبود!

@مدیر ویراستار

@yas.h

ویرایش شده توسط yas.h
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

 

_ خدا لعنتت کنه! چجوری رنگ این‌ها رو پاک کنم؟!
صدای غرغرهای مینو از انزجار، در فضای نیمه‌ چیده‌ شده‌ی خانه اکو شده، با یادآوری گذشته لبخندی روی لبم می‌نشیند؛ تکرار مکرر گذشته خراشی بر روح و جانم است اما گاها بعضی خاطرات شیرین، مرحمی بر تلخی خاطرات دردناکم شده، لبخند نیمه جانی بر روی لبم می‌نشاند.
صدای خنده‌ی پگاه بلند شده، با لبخند نگاهش می‌کنم.
_ توهم به همون فکر می‌کنی؟
با صورت سرخ شده، سری تکان می‌‌دهد. دستش را تکیه‌گاه تنش روی کابینت کرده، یک نفس شربت را سر می‌کشد‌. چشم‌های درهم شده‌ام را روی لباس خیس از قطره‌های شربت سوق داده، آخرین لقمه‌ام را به سختی در گلو فرو می‌برم، با انزجار لب از لب باز می‌کنم:
_  مثلا برای من بودا! بعدم مگه لبات سوراخه که ازش می‌چکه؟ 
_ ای بابا هزاربار گفتم واقعیت‌های تلخ رو به سر من نکوبین. عجبا!
لیوان خالی از شربت را روی میز رو به رویم رها کرده، همان‌طور که صدای گریه‌ی الکی در می‌آورد، از کنارم می‌گذرد. سر تأسفی تکان داده، وسایل را درون ظرف‌شویی گذاشته، مابقی وسایل را درون یخچال بر می‌گردانم.
لیوان استوانه‌ای شکلی برداشته، مایع نارنجی رنگ شربت را درونش می‌ریزم تا برای خودم شربتی آماده کنم. لیوان را به سمت دهانم گرفته، جرعه‌ای سر کشیده، با دیدن ساعت، درون گلویم می‌پرد. تک سرفه‌هایی زده، قدم از قدم برداشته، لیوان را روی کابینت رها می‌کنم.
صدایم بلند شده، به سمت وسایلم می‌روم:
_ دیرم شده. وای چجوری به موقع برسم؟! وای خدایا!
همان‌طور که هودی‌ام را از روی مبل به سرعت برداشته، روسری‌ام را برمی‌دارم. سمت اتاق بی‌وسیله‌ی مینو قدم از قدم برداشته، همانطور که صدای مینو را می‌شنوم در را بهم می‌زنم.
_ خودم می‌برمت!
 به دنبال حرف مینو، صدای ملتمس گونه‌ی پگاه را گنگ می‌شنوم:
_ منم ببر!
صدای جر و بحثشان و غرغرهای مینو دوباره بلند شده، آماده شده، تنها برسی به موهای درهم گره خورده‌ام می‌کشم. عصبی از اتاق خالی و بی روح بیرون زده، هر روز که می‌گذرد مطمئن‌تر از قبل می‌شوم که بزرگ‌ترین اشتباه زندگی‌ام نخریدن ماشین بوده است، اما 
هیچوقت از خرید کارگاه کوچک بلوطم پشیمان نشده‌ام. لااقل دیگر درگیر دغدغه‌‌های اجاره‌های کارگاه نشده، حرص و جوش بیهوده نمی‌زنم.

@مدیر ویراستار

ویرایش شده توسط yas.h
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 4 weeks later...

_ خب بریم!
پا تند کرده به سمت کوله‌هایم رفته، از روی زمین می‌کنمشان‌‌. بی هوا همانطور که روسری ام را روی سرم کشیده، به سمت ورودی می‌روم و با صدای پگاه "پوف"ی سر می‌دهم.
_ قراره لخت من رو ببرین؟
تنها با تای ابرویی که بالا رفته، نگاهش می‌کنم. بی‌آنکه کمی تعلل کند به سمت اتاق رفته، مینو وسایلش را درون بغلش جا‌به‌جا کرده، سمت در می‌آید؛ دستی به موهای فرش کشیده، به سمت در می‌رود که پشت سرش به بیرون کشیده شده، منتظر پگاه می‌مانیم.
_ دیوونه این‌هارو می‌ذ‌اشتی بعد می‌اومدی می‌بردی دیگه!
آوای کشدار گنگی از دهانم خارج شده، با ضرب کف دستم سرم را آرام تکان می‌دهم.
_ نه، باز مشکل اومدن پیش‌میاد برام، جدی‌جدی باید یک فکری کنم!
_ بهترین کار رو می‌کنی.
بی‌حرف کتونی‌های سفیدم را پا کرده، با یادآوری چیزی، سرم را کمی بالا برده که روسری از روی سرم لیز می‌خورد. بی‌آنکه دستی برای درست کردنش بلند کنم، بلند می‌شوم.
_ میگم که بلوط رو بلدی ولی محل کار این رو که بلد نیستی!
_ اول تو رو می‌رسونم.
سرش را کمی می‌خاراند. با آمدن پگاه، آن هم چه آمدنی! همان‌طور که وسایلش را درون پلاستیک می‌فشارد، موهای ژولیده اش را زیر مقنعه‌اش فرو می‌کند، تای ابرویی بالا می‌اندازم. مینو همان‌طور که در را می‌بندد، ماتِ ژولیدگی پگاه می‌شود.
_ باور نمی‌کنم اینجوری بخوای بری سر کارت!
حرصی نگاهمان کرده، درون آسانسور جای می‌گیریم.
_ نه توقع داری دو تا خواستگاری هم که دارم بپرونم؟ دودقیقه واینستادید، برم توی ماشین درست می‌کنم!
مینو سری تکان داده، دستی به مانتوی یاسی قد کوتاهش، همانی که دوماه پیش طرح اولیه دوخته شد و محبوبترین کالکشن کوچک مزون مینو شد، می‌کشد. بعد از ایستادن آسانسور، به سمت دویست و شش سفید رنگ مینو قدم از قدم بر می‌داریم.
مینو دستش را درون کیفش لغزانده، خیره نگاه عسلی پگاه می‌شود.
_ بهتره مرخصی ساعتی بگیری برای اول.
_ نگیرم چی‌کار کنم؟ مرخصی‌هارو نگه‌داشتم برای این روزها دیگه.
تک خنده‌ای به لبخند دندان‌نمایش که صورت کشیده‌اش را کشدارتر کرده است، می‌زنم.
***

ویرایش شده توسط yas.h
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

_ خدافظ.
هم‌ را در آغوش کشیده، از ماشین به سرعت پیاده می‌شوم؛ در را به هم کوبیده، صدای خداحافظی‌‌اشان را پشت در می‌گذارم و منتظر دور شدن ماشین نمی‌مانم. هوای ابر و آسمان و بوی نم باران عجیب هوا را دلگیر کرده است. روزی روزگاری هوای ابری را عاشقانه می‌خواندم ولی حالا تنها به آن فکر می‌کنم که آسمان با دل گرفته‌است می‌خواهد گریه کند.
پاره ابری آمد
پاره ابری رفت

این پاره پاره‌ها
دلهای ما هستند
بر باد

ابرهای پیوسته
می‌مانند
می‌بارند
سایه می‌اندازند... 
(سینابهمنش)
_ سلام سراب جون!
با صدای دختر پر انرژی، چشم از آسمان گرفته، چشم به شاگرد کوچکم که پیراهن مشکی رنگی تنش کرده است، می‌دوزم.
لبخندی به صورتش پاشیده، جواب سلامش را می‌دهم که انگشتان کوچکش دور دستم می‌پیچد؛ داخل بلوط شده نور را که پشت پنجره ایستاده بود، می‌بینم.
_ چه دوست‌های خوشگلی داشتی سراب جون.
نیم نگاهی به چهره‌اش انداخته، با یادآوری چهره‌ی اول صبح پگاه لبخند نیم بندی روی زبانم می‌شیند.
_ حتم دارم تو بهترش رو داری!
"بله"‌ی کشداری گفته دستم را رها کرده، خودش را درون آغوش نور می‌اندازد؛ رابطه‌ی میان نور و بچه‌ها عجیب دلنشین است، نور آنقدر مهربان است که حس مادرانه‌اش را حتی به شاگردانش هدیه می‌هد و هر که او را می‌شناسد به مهربانی‌هایش غبطه می‌خورد.
_ سلام. 
و دست کوتاهی دستش که ناخن‌هایش را لاک آبی رنگی به رنگ موهایش زده، می‌فشارم و چشمانم را به نگاه پر از شوق  سارا سوق می‌دهم.
_ تا تو بری وسایلت رو حاضر کنی، منم اومدم!
صدای پر انرژی "باشه‌"اش فضای غرق در سکوت بلوط را در هم می‌شکند.
نور جواب سلامم را داده، با لب‌های ماتیک خورده‌ی کوچکش لب می‌زند:
_ دیر کردی‌ها!
تمام لباس‌هایم را از تنم کنده، وسایلم را در اتاق می‌برم. بوی عود نارگیلی را به مشامم فرستاده، لب‌تر می‌کنم:
_  به لطف جمع دوستانه خواب موندم.
نور که سرهمی لی‌ای به تن دارد، همانطور که وارد اتاق می‌شود لبخندی زده، دستش را بند لباسش می‌کند.
_ مینو خانم چه لبخندی هم روی لبت گذاشته!
با یادآوری چهره‌‌ی آرومش لبخندم جان دوباره‌ای گرفته، سرم را تکان می‌دهم.

@yas.h

ویرایش شده توسط yas.h
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 3 months later...
ارسال شده در (ویرایش شده)

با تمام شدن کار و کلاس امروز، لحظه‌ای روی صندلی نشسته و نفسی برای شروع دوباره‌ی کار می‌گیرم. نور طبق‌معمول، کلاسش تا دقایقی دیگر طول می‌کشد و من، می‌توانم لحظاتی در تنهایی و سکوتِ نیمه‌تاریک فضای کارگاه، لحظات را سپری کنم. درست مثل این چندوقت که برخلاف سال‌های دور، فضای آرام تنهایی را به فضای شلوغ ترجیح می‌دهم.

دستم را به گوشی بردم تا پیام‌هایم را چک کنم. آن‌قدر در ژرفای جریان پیام‌هایم، فرو می‌روم که متوجه حضور نور نمی‌شوم.

- خسته نباشی عزیزم.

با صدایش، صفحه‌ی پیام‌های امید را بسته و مردمک‌های تر شده‌ی لرزانم را به چشمانش سوق می‌دهم. لبخندی به لبخند گرم و ملموسش زده و بلند می‌شوم تا برایش چیزی بیاورم.

- مرسی، خودت هم. چی می‌خوری؟

کش و قوسی به اندام لاغر و خسته‌اش داد که صدای تیک‌تیک شکستن قلنج‌هایش به گوشم می‌رسد. همراهم عقب گرد کرده و روی کاناپه‌ی ورودی می‌نشیند.

- هر چی خودت می‌خوری عزیزم، فقط زودتر بریم سرکار.

سری تکان داده، قدم از قدم برمی‌دارم و وارد آشپزخانه می‌شوم.

- راستی، مینو با خانواده‌اش این‌ها اومده؟

درون دو فنجون با طرح گل‌سرخ‌، چای ریخته و جوابش را می‌دهم:

- آره، چطور مگه؟

- پس پگاه بالاخره با فراز روبه‌رو میشه.

رایحه‌ی مطبوع چای‌های خوش‌رنگ، فضای قدیمی‌شکلِ کارگاه را پر می‌کند. سینی رُزینی که دست‌ساز مینو است را روی میز گذاشته و نفسی می‌کشم.

- شده.

دستش که به فنجان چای رفته است را پس کشیده و مردمک‌هایش، میخکوب و لرزان می‌شود.

- عکس‌العمل پگاه چی بود؟ حالش که بد نشد؟

نور کسی بود که در پشت‌صحنه‌های ساختن دوباره‌ی پگاه، نقش داشت؛ او بود که با حرف‌ها و دلگرمی‌هایش، در بهبود حال پگاه، به من و شهاب یاری رساند. دستی به موهایم می‌کشم تا بتوانم راحت‌تر ببینمش‌.

- حالش بد شد، تقصیر این شهاب... بهش گفتم نبریمش. گفت "نه، باید روبه‌رو بشه. هر چی زودتر، بهتر".

جرعه‌ای از چایش را نوشیده که لب‌هایش به لبخند باز می‌شود. صدای دلگرمی‌های دوباره‌اش را می‌شنوم:

- اتفاقاً خوب کردین؛ بالاخره باید کنار بیاد. سخته، درد داره، ولی باید کنار بیاد.

دستم را درهم قلاب کرده، روی زانویم تکیه می‌دهم. سکانسی از پازل هزارتیکه‌ی سکانس‌های فیلم زندگی‌ام، از پرده‌ی چشمانم می‌گذرد و بی‌اختیار، آوایی از تارهای صوتی‌ام رها می‌شوم:

- هوم.

ویرایش شده توسط Hany Pary
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)


روی روپوشم دستی می‌کشم، اما چروک‌های ریزش، قصد باز شدن ندارند که با صدای پچ‌پچ‌وار نور که درون گوشم پژواک می‌شود، رهایشان می‌کنم.

- چندتا دیگه کار مونده؟

- دوتا، البته کار این چند روز هم کمی مونده؛ این رو تکمیل کنم، دیگه میشه دوتا.

کش و قوسی به اندام لاغرم داده و لبی از آسودگی، تر می‌کنم.

- مال من هم آخریش هست. بالاخره بعد چندماه، داره تموم میشه. آخیش! 

و لبخندی از سر رضایت، روی لبان نور نقش می‌بندد. کنار کارش می‌رود. کارش بوم نسبتاً بزرگ از منطقه‌ای کوهستانی‌ بود که از میان کوه‌های استوارش، ریل قطاری به بیرون نقش بسته است. نور کم‌جانی از درون قطار به بیرون سرک کشیده و به سایه‌ی روشن‌ تاریکی شب، سوق داده شده است.

نگاه از بوم نیمه آماده‌ی نور می‌گیرم. قلمو را درون شیشه‌ی تینر غلتانده، کمی طرحِ روی برگه‌ام را جابه‌جا می‌کنم و بعدِ مطمئن شدن از خوب بودنِ طرح کشیده شده‌، با مخلوط مشکی و آبی، قلمم را روی بوم سُر می‌دهم و در فضای افکارم، غرق می‌شوم.

می‌بینی امید؟ آرزوی من و تو را می‌خواهم به تصویر بکشم. آرزویی که هیچ‌وقت فرصت به‌وقوع پیوستن برایش پیش نیامد. آروزیی که حالا باید زیر خروار‌ها خاک، همراه تو، خاک بخورد و به حقیقت تبدیل نشود. می‌بینی؟ فقط تو نرفتی؛ تو، من و آرزوی‌هایم را هم با خود برده‌ای و دفن کرده‌ای.

اینجا پُر است
از هوای نبودنت
و من 
با هر نفس
بارها و بارها می‌میرم.

(باران قیصری)

****

ویرایش شده توسط Hany Pary
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...
ارسال شده در (ویرایش شده)

بعد از خداحافظی با یک‌دیگر و چفت و بست کردن در کارگاه بلوط، قدم از قدم به سمت خیابان اصلی قدم بر می‌دارم. باران زده است. چشمانم را لحظه‌ای می‌بندم و بوی خوش نم باران را به‌جان می‌خرم.

از کوچه‌ای که در مسیر پیاده‌اش سرشار از خاطرات من و او بود، به آهستگی قدم برداشتم که لحظه‌ای، وجود کسی را کنارم احساس می‌کنم. سرم را کمی چرخاندم که قامت بلندش را کنار خود می‌بینم. قلبم از شادی به تپش افتاده، با لبخندی عمق گرفته و پُربغض، خیره‌خیره نگاهش می‌کنم.

انشگتانش را لای موهای پریشانم برده و پشت گوشم می‌زند که دست گرم و مردانه‌اش را می‌گیرم. چشمانم از شادی‌، لحظه به لحظه پُرتر می‌شود و صدای بَمی که دلم برایش تنگ شده بود، در گوشم پژواک می‌شود:

- می‌بینم قراره امشب مریض‌داری کنیم.

می‌دانم منظورش به منی است که لباس نپوشیده‌ام. لرزیده، اما بی‌توجه به سرمای حاکم پاییزِ تازه از راه رسیده، سرم را به بازویش می‌چسبانم که حس آرامش به وجودم تزریق می‌شود.

- خیلی بی‌وفایی! کجا بودی؟ هوم؟

اخمی ناامیدکننده روی چهره‌اش نشانده و لب از لب باز می‌کند:

- چقدر می‌خوای به این وضعیت ادامه بدی؟ تموم کن سراب! فراموش نکن، اما زندگی کن. تو زندگی می‌کنی، یا داری ذره‌ذره وجودت رو می‌سوزونی؟ قوی باش دختر!

حال، لبخند از روی لبانم محو شده است. به چشم‌های روشن شده‌ی طوسی‌رنگش خیره می‌شوم:

- هر وقت برگردی، می‌تونم زندگی کنم، می‌فهمی؟

صدای بغض‌دارم، اوج ناتوانی‌ام را می‌رساند؛ اما... اما لحظه به لحظه دور شدنش، باعث می‌شود لرز تنم بدتر شده و به قدم‌های از حرکت ایستاده‌ام، سرعت ببخشم. دور شده و سعی می‌کنم خودم را به او برسانم. 

- سراب زندگی کن. خودت تنهایی می‌تونی از پس خودت بر بیای، تو می‌تونی مثل قبل زندگی کنی. سراب خیلی دوستت دارم، اما تموم کن این وضعیت رو‌! من سراب قوی رو خیلی بیشتر دوست داشتم؛ پس بذار آروم باشم.

پاهایم سست شده، پیچ می‌خورد و تلوتلو خوران، روی زمین می‌افتم. ناامیدانه نگاهش می‌کنم که او لحظه به لحظه دور و دورتر می‌شود. بغض می‌کنم. دستم را روی قفسه‌ی سینه‌ام فشرده و اسمش را با عجز صدا می‌زنم.

- می‌تونی سرابم، می‌تونی. پاشو و این‌قدر به ضعیف بودن پر و بال نده. پاشو و نذار دردها از پا در بیارنت. یک‌بار شکست می‌خوری، دوبار زمین می‌خوری، ولی بالاخره می‌تونی. سراب تو باید بتونی!

و کامل از نگاهم محو می‌شود. تنها لبخندی که برای آخرین‌بار به رویم زد، در خاطرم هک شد. چشمانم را روی هم فشرده‌ام تا مسیر محو شدن او را لحظه‌ای نبینم؛ اما چشم که باز کردم، تنها تاریکی شب و تعدادی عابر که حالا به من رسیده بودند را می‌بینم. نگاه متعجبشان روی منی که روی زمین به زانو در آمده بودم، است‌. 

قطرات باران همراه اشک‌هایم، نم‌نم صورتم را شسته و با خود می‌برد.

رفت که رفت
پشتش هم نگاه نکرد
رفت، رفت که رفت
اون برنگشت
حالا من
یک سنگ شدم
منی که بد نبودم
حتی با خودم

- چیزی شده؟ کمک می‌خواین خانم؟

چشمانم را به مردمک‌های دختری که کنارم ایستاده بود سوق می‌دهم. نگرانی و تحرم چشمانش، بند دلم را بد می‌سوزاند. کی اینقدر ترحم برانگیز شده بودم؟ منی که همیشه از ناتوانی و ترحم بیزار بودم و حتی یک‌بار هم امیدم، عجز مرا ندیده است.

دستم را به زمین تکیه کرده و بلند می‌شوم.

- چیزی نیست، فقط خوردم زمین.

- اگه آسیب دیدین، یک درمانگاه این نزدیکی‌ها هست. کمک‌تون کنم برین؟

قطره‌ی اشکی که با درد از چشمم چکیده را پاک می‌کنم. با لبخندی از او تشکر کرده و می‌گویم "خوبم". پشت به او کرده، راهم را پیش می‌گیرم. پایم می‌سوزد، ولی درد چندانی ندارد. این‌بار برخلاف همیشه که اتوبوس را به ماشین ترجیح می‌دادم، گوشه‌ی خیابان با لرز ایستاده، منتظر تاکسی می‌مانم و دربست می‌گیرم.

***

@زری بانو ویرایش 3 پارت آخر انجام شد

ویرایش شده توسط Hany Pary
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 1 month later...

خودم را روی تخت کشانده، چشمان تب‌دارم را روی هم می‌فشارم و در اعماق حرف‌های امید غرق می‌شوم.

راست می‌گفت، هیچ‌وقت این‌گونه ضعیف نبوده‌ام و همیشه راهی برای بلند شدن پیدا می‌کردم؛ اما حالا قدرت بلند شدن نداشته و از وضعیت نفرت انگیزم، تنها نفرت دارم. ضعف، ناتوانی و عجز نفرت‌انگیزترین چیزهایی است که در کل عمرم به سختی جلویشان ایستاده بودم ولی حالا‌...

می‌دانستم که باید تصمیم جدیدی بگیرم و به آخرین خواسته‌اش عمل کنم، اما....

اماهای زیادی افکارم را پر کرده و سرم از شدت افکار پریشان، به درد آمده است. نمی‌دانم می‌توانم باز هم سرپا شوم یا نه. سخت است، خیلی سخت؛ سخت است بودن در هوایی که هوای نفس‌هایش در هرم نفس‌هایت نباشد، می‌دانی که چه می‌گویم؟

یادم است با تمام سختی‌های زندگی‌ام، یک‌تنه جنگیده‌، یک‌تنه دردهایم را به‌دوش کشیده‌بودم و تا به این سن، جز معدود کسانی که با آنها زندگی کرده‌ بودم، کسی از دردهایم خبر نداشته است، اما حالا آتش عشق، تمام توانم را سوزانده است.

جسم سردی روی پیشانی‌ام قرار گرفته که از شدت اختلاف دمای بدنم با آن جسم، چشمانم را نم‌نمک باز می‌کنم که قطره‌ی اشکِ محاصره شده میان مژه‌هایم می‌چکد. آنقدر غرق افکار به‌هم تنیده‌ام هستم که متوجه آمدنش نشده‌ بودم.

لبانش از هم باز شده، اما هیچ صدایی درون گوشم به‌جز پژواک سکوت، پژواک نمی‌شود. گنگ نگاهش کردم که متوجه شد. تنها کمکم می‌کند لباس‌های خیس از عرقم را از تنم بیرون بکشم. چشمانش تر شده‌، شرمنده نگاهش می‌کنم. 

لحظه به لحظه‌ی این سال‌ها شرمنده‌ی او هستم. در تمام لحظاتی که او از غمم، غمگین و ناراحت شد و پا به پای من، ذره ذره آب شد؛ اما تنها می‌توانم بگویم:

- ببخش‍...

حرفم با سرفه‌ی خشکی که زدم، نیمه تمام می‌ماند. نگرانی مامان از نگاه سیاهِ نم‌دار و تار دیده‌اش، کاملاً مشهود است، اما توانایی خاتمه دادن به اشک‌هایش را هم دیگر ندارم. 

با آنکه اصرار زیادی به بیمارستان رفتن می‌کند، اما مخالفت می‌کنم. می‌خواهم تا صبح به زندگی جدید و تصمیم‌های جدید زندگیم فکر کنم، تا بتوانم آخرین خواسته‌ی امید را هم انجام دهم.

****

ویرایش شده توسط Hany Pary
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 months later...

به سقف خیره شده‌ام و در فکر شروع تازه که نه، در فکر اجرای آن هستم. نمی‌توانم به سرعت تغییر کنم اما می‌توانم کم کَمَک کرختی‌ای که در تنم دمیده شده را بیرون بکشم.

مامان صبح، بعد از اینکه تبم قطع شد، از کنارم رفت. توانستم کمی با تنهایی‌های خودم مثل همیشه خلوت کنم. بلند شده و رو به روی آینه ایستادهم. اولین کاری که انجام می‌دهم، کشوی لوازم شخصی‌ام را باز می‌کنم؛ لوازمی که همان روز های اولِ مرگ امید، دیگر به آن‌ها دست نزدم و حالا می‌خواهم از کوچک‌ترین‌ها شروع کنم. قول داده‌ام... به امید قول داده‌ام و باید به آن پایبند باشم.

تعدادی از وسایلم که از تاریخ انقضایشان گذشته، عمق بی‌تفاوتیم نسبت به خودم را نشان می‌دهد. روتین پوستی‌ام را از سر گرفته، کمی به دستانم نیز می‌رسم. این یک‌سال و خرده‌ای، رنگ خیلی چیزها را به خود ندیده‌ام. نه اینکه اعتصاب کرده باشم، نه؛ تنها برای اینکه مرگ‌ ناگهانی‌اش، انگیزه‌های زیادی را از من گرفته بود و البته گرفته است.

از اتاق بیرون آمده، صدایم را کمی بالا می‌برم تا رخوت بین کلامم کم‌رنگ شود:

- مامان من صبحانه درست می‌کنم. شما آماده‌ شو عزیزم.

رنگ نگاهش تعجب را به خود گرفته است. تنها لبخندی می‌زند و پشت بندش، همان‌طور که سر تکان می‌دهد، صدایش درون گوشم پژواک می‌شود:

- میرم پس حاضر میشم. حواست باشه یک تخم‌مرغ رو نسوزونی‌ ها!

خاطرات آشپزی گذشته‌هایم که چه عرض کنم، سوزاندن تک‌تک غذاهایی که سرآشپزش من بوده‌ام، مثل فیلم چند ثانیه‌ای از جلوی پرده‌ی سینمایی چشمانم گذشته و لبخند بر لبم می‌آورد. 

- فکر کنم آشپزیم بدتر هم شده باشه.

هیچ‌وقت آشپزی کردن بلد نبودم و البته دوست هم نداشتم.

حواسم را این بار کاملاً به آشپزی دادم تا غذایم را نسوزانم و در همین‌میان، به کارهایی که باید انجام دهم فکر کرده و در ذهنم، یادداشت‌برداری می‌کنم که ابتدا به کدام اولویت ببخشم. پیش از اینکه نیمرو بسوزد، شعله را خاموش کرده، و صبحانه را درون ظرف دیگری جابه‌جا می‌کنم و کنارش، کمی گوجه‌ی گیلاسی و مقداری زیتون سیاه هول می‌دهم.

و مامان حالا با لبخند غریبی که مدت‌ زیادی است ندیده، روی صندلی کنارم نشسته و صبحانه را باهم می‌خوریم.

- میای بریم خرید؟ باید برم کفش بخرم.

صدای مهربانانه و تردیدآمیز مامان که گوشم را نوازش می‌دهد قبول کرده، فرصت خوبی برای بیرون آمدن از فضای خلوت شده‌ی زندگیم، می‌بینم.

ویرایش شده توسط Hany Pary
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- شب میای ؟ 

"اوهوم" کش‌داری گفته و پشت بندش، سری برایش تکان می‌دهم که لبخندش جون‌دارتر می‌شود.

- خودتی؟

لحظه‌ای یاد گذشته می‌افتم؛ گذشته‌ای که جزئی از کل من است و نه می‌توانم منکرش شوم و نه می‌توانم باورش کنم که این من، همان من است؛ البته که شاید باید گذشته را هم به فراموشی بسپارم، گذشته‌ای که جزئی از کل من است، می‌دانی؟

- شاید.

چشم‌های براق مامان، براق‌تر شده. لبخندی به رویم می‌زند و با یک خداحافظی، من را تنها می‌گذارد و نمی‌گذارد حالا که به‌دنبالش بلند شده‌‌ام، در را پشت سرش می‌بندد‌. من همان‌جا مسخ شده می‌مانم. به جای نبودنش، به یاد چشمان اشک‌دارش، به تار موی سفیدی که میان موهایش دیدم، مسخ مانده و پی به عمق فاجعه‌ای که باعثش مرگ او و کارهای من بود، می‌برم.

همان‌طور که غرق افکارم شده‌‌، ظرف‌‌ها را درون ماشین می‌گذارم. تمام که شد، دست به گوشی می‌برم که عکس خودم و خودش را روی اسکرین گوشی می‌بینم.

دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشق تو رو باور کرده
دل من خسته از این دست به دعا بردن 
همه آرزوهام با رفتن تو مردن
حالا من یک آرزو دارم تو سینه 
که دوباره چشم من تو رو ببینه

دیشب دیدمت بعد این همه مدت، اما... نفس عمیق کشیدم که به ثانیه نکشیده، بک‌گراند گوشی‌ام را عوض می‌کنم. اگر قول داده‌ام، باید از کوچک‌ترین چیزها فاصله گرفته و به زندگی‌ِ نداشته‌ام برگردم‌.

تماس را با نگار برقرار کردم و به ثانیه نمی‌کشد که برمی‌دارد.

- چیه؟

صدای کلافه‌اش، نشان از عصبی بودنش می‌دهد، اما من قول دادم. 

- زهرمار چیه! سلام(زبانم لحظه‌ای نچرخید اما ادامه می‌دهم) خوشگله!

لحظه‌ای روزه‌ی سکوت گرفته، صدایش تعلل‌وار پژواک می‌شود:

- به به سراب جون! چی شده لفظ زیبا استفاده می‌کنی شما؟

نفس عمیقی کشیدهم که اکسیژن کم می‌آورم. نمی‌خواهم ضعیف باشم، اما سخت است، می‌فهمی چه می‌گویم؟ سخت است بعد از این‌همه مدت، بخواهی یک‌شبه تغییر کرده و زندگی‌ات را زیر و رو کنی.

- می‌خوای استفاده نکنم، هوم؟

- برو بابا! کله‌صبح عجیب بودنش گرفته برام. خب بنال ببینم، من بدبخت فلک‌زده رو واسه‌ی چی می‌خوای احضار کنی؟

نمی‌دانم بخندم، گریه کنم یا اینکه پوکر شوم؛ برایش عجیب بود؟ برایش سراب قدیم هم کمرنگ که نه، از یادش رفته است، درست نمی‌گویم؟ سعی می‌کنم انرژی کمی به صدایم داده و نگذارم فشاری که وارد است، منصرفم کند. لب تر می‌کنم:

- فردا میای بریم شهربازی؟

صدای نسبتاً بلندش، پرده‌ی گوشم را می‌لرزاند:

- هن؟! 

- وای! کر شدی به حمدالله؟ میگم میای بریم شهربازی؟

- آره، وای عالیه! بذار به مینو بگم. وای باورم نمیشه بعد چند سال، خودت داری پیشنهاد شهربازی میدی. ایول!

لبخندی زده و ادامه می‌دهم:

- بذار خودم دوست دارم بگم. نگی‌ ها! بگی، دیگه نه من، نه تو.

- تو برگرد؛ قبوله، هر چی تو بگی.

ترس از تغییر به جانم سینه‌خیز کرده، اما من باز هم تمام سعیم را می‌کنم و درنهایت، خداحافظی کرده و به مینو هم اطلاع می‌دهم. مینو هم عکس‌العملی مشابه پگاه دارد، با این تفاوت که حرفی درباره‌ی عجیب بودنم نمی‌زند.

ویرایش شده توسط Hany Pary
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

- خب مامان چی می‌خوای بخری؟ نکنه همون همیشگی؟

و جلوجلو راه رفته و به ویترین‌ رنگین مغازه‌ها خیره می‌شوم. یکی‌یکی از نگاهم می‌گذرانم و بدون آنکه نسبت به تعجب صدایش واکنش نشان دهم، به حرف‌هایش گوش می‌دهم:

- یک کفش پاشنه‌بلند، طبق معمول.

مغازه‌ها را متر کرده و کل بعد از ظهر را به‌دنبال پیدا کردن کفش، قدم می‌زنیم. بعد سال‌ها طعم سخت‌پسندی مامان دوباره کامم را تل‍... نه نه، شیرین می‌کند. ساعت‌ها راه رفته تا بالاخره مامان کفشش را انتخاب کرده و آن را خریداری می‌کند.

 نفسی رها کرد م و از اینکه دیگر نیاز نیست راه برویم، خوشحال می‌شوم؛ چرا که مطمئنم به خانه که برسیم، پاهایم تاول می‌زنند. در نهایت برای رفع خستگی، مامان پیشنهاد می‌کند به نزدیک‌ترین کافی‌شاپ برویم، به کافه مون یا همان کافه ماه.

در را هول داده و مامان وارد می‌شود، من هم پشت سرش. محو دکوراتیو فضای دودی رنگ شده و بوی عود نیم‌سوخته که بوی وانیل می‌دهد، فضای مشامم را قلقلک می‌دهد. مامان میز دونفره‌ی وسط سالن را انتخاب کرده و روی صندلی‌های مشکی رنگش می‌نشینیم.

 سایه‌ی گارسونی که موهایش توی صورتش ریخته بود، به ما کم‌کم نزدیک شده و صدای رسا و گیرایش، فضای خلوت کافی‌شاپ را بر هم می‌زند.

- خیلی خوش اومدین. خُب چی میل دارین؟

نگاهم را از منو گرفته و به مامان خیره می‌شوم تا سفارشش را بگوید.

- خب برای من یک قهوه لاته با کیک شکلاتی بیارین لطفاً. تو چی می‌خوری؟

نگاهش میخکوب من شده، با لبخند و کمی انرژی، لب از لب باز می‌کنم:

- یک شیک نوتلا لطفاً.

گارسون که پسری جوان بود، سفارش‌ها را در تبلتش ثبت کرده و می‌گوید:

- چیز دیگه‌ای میل ندارین؟ 

پیش از آنکه مامان چیزی بگوید، اضافه می‌کنم " نه ممنون ". کمی که گارسون دور شد، مامان نگاهش را روی نگاهم سوق می‌دهد؛ با دقت و بی‌حرکت خیره در نگاهم شده، من هم با همان لبخندی که موقع سفارش دادن به روی صورتش زدم، همراهی‌اش می‌کنم.

قد بلند و تن ظریفش را با مانتوی سورمه‌ای رنگی پوشانده، انگشتان باریکش را میان لختی موهایش فرو می‌برد، مرتبشان کرده و صدایش را از لبان قفل شده‌اش رها می‌کند:

- چی‌ شد؟ 

- چی چی شد؟

می‌دانستم منظورش با چیست، ولی مدت‌ها بود که مستقیم به سوال‌های اطرافیانم جواب نمی‌دهم.

- دیشب چی شد که تب کردی و حالا امروز رفتارت عجیب غریب شده؟

دستانم را حلقه کرده و روی میز ولو می‌کنم؛ یعنی یک‌ذره تغییر من، آنقدر به چشم همه می‌آبد؟ باز هم نمی‌دانم باید در این‌جور مواقع، گریه کرد یا خندید. تو می‌دانی؟

- تغییرم انقدر زیاد بوده؟

تک‌خنده‌ای کرده و چشم‌هایش را روی هم فشار می‌دهد. حس آنکه می‌خواهد اشک‌هایش نبارند، وجودم را آتش می‌زند. قبل از آنکه حرفی بزند، چشمم را می‌بندم و پشت سرهم، کلمات را ردیف کرده و جمله‌ها از کامم بیرون می‌ریزند:

- امید رو دیدم، بهم گفت تمومش کنم. می‌خوام همین کار رو بکنم. راست میگه، من غرق اون شدم، چون اون تمام من بود. بهم ریختگی من، نابودی من، شما رو هم نابود کرد؛ اما حق بدین بهم، از امید خواستم همین یک خواسته رو نکنه ولی کرد و حالا من، مجبورم به‌خاطر عشقی که نسبت بهش دارم، به تنها خواسته‌اش عمل کنم. نمی‌دونم می‌تونم یا نه ولی دیدی که امروز روز اولم بود. چقدر تغییراتم راحت براتون قابل تشخیصه.

مامان تا می‌خواهد لب از لب باز کند، گارسون_ همان پسر جوان با قد متوسط و موهای قهوه‌ای رنگ_ آمده، سفارشاتمان را تحویل می‌دهد و می‌رود. کمی بعد، صدای مامان دوباره پژواک می‌شود:

- می‌دونی سراب، راستش نمی‌دونم به عنوان مادر یا حتی یک دوست، چی باید بهت بگم ولی این رو می‌دونم که تو خیلی قوی هستی. از گذشته‌هایی که فراموشش کردی اگر یادآوری کنی به خودت، می‌فهمی چی‌ میگم. آره، تغییراتت درسته کمه، ولی خیلی به چشم میاد. تو خیلی وقته وقتی صحبت می‌کنی، حتی یک ذره انرژی و انگیزه برای ادامه‌ی بحث بین حرف‌هات دیده نمیشه. کم حرف می‌زنی، جوری که اگر منِ مادر ساعت‌ها کنارت بشینم، صحبت نمی‌کنی؛ غرقی توی خودت. همه‌ی ما می‌دونیم تو و امید عشقتون خیلی زیاد بود و توقع همچین بازتابی از اتفاقی که برای امید افتاد، انتظار می‌رفت؛ ولی داری دیگه خودت رو نابود می‌کنی و فکر کنم واقعاٌ وقتشه که تغییر کنی. همه‌جوره هوات رو دارم.

لبخندی روی لبان قرمز رنگ ماتیک خورده‌ام نشانده و لبخندم رنگ غم به خودش می‌گیرد.

- خیلی دوست دارم.

- من بیشتر.

و در نهایت در سکوت کافه، به خوردن ادامه می‌دهیم.

***

ویرایش شده توسط Hany Pary
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گزینه ثبت سفارش را زده و لبخندی از رضایت، روی لبانم می‌نشانم. صبح زود بیدار شدم و از روز تعطیل، برای شروع دوباره‌ام استفاده می‌کنم. تعدادی کتاب سفارش داده، گوشی را می‌بندم.

روی تختم رها شده، به سقف اتاقم که در سادگی تمام است، خیره می‌شوم و در افکارم غرق شده و به دنبال تغییر کوچک میان ریسمان بهم پیچ‌خورده‌ی خواسته‌ها و نخواسته‌هایم می‌گردم. صدای در را می‌شنوم و منتظر آمدنش داخل اتاق می‌شوم.

- صبحت بخیر.

- صبحت بخیر بِرار، خوبی؟

تای ابرویش بالا رفته، موهایم را پشت گوشم می‌زنم و لبخندم را حفظ کرده، سعی می‌کنم کمی انرژی میان چهره‌ام غرق کنم. او همانطور که داخل اتاقم شده، در را می‌بندد تا صدایمان روز جمعه، مامان و بابا را بیدار نکند. آخه مامان و بابا تنها جمعه‌ها، آن هم گاهی نصفه و نیمه، استراحت می‌کنند.

- من خوبم ولی تو خوب‌تری انگار،‌ چی‌شده؟ دوباره ایشالله خرکاری‌هات نتیجه داده؟

- اون که ایشالله به زودی... نه، چیز خاصی نشده.

مشتی به بازویم زده و لب تر می‌کند:

- پس من هم میام شهربازی.

چشمانم گرد شده و به وجود پگاه، لعنت می‌فرستم. نمی‌گذارد کم‌کم چیزی را خودم به کسی بگویم. اینکه پگاه به شهاب گفته باشد، اصلاً چیز عجیبی نیست. رابطه‌ی هردوی‌شان با هم، مثل رابطه‌ی من و شهاب می‌ماند؛ نه تنها برادرانه، بلکه دوستانه. مخصوصاً که پگاه تک فرزند است و این حس بین من و خودش، و خودش و شهاب موج می‌زند.

- نه، بهتره نیای. اینجوری فراز هم به‌خاطر تو و مینو میاد، پگاه حالش بد میشه.

ابرویش که کمی به هم ریخته شده است را می‌خاراد و شانه بالا انداخته، ادامه می‌دهد:

- خود پگاه اصلاً گفت فراز رو بیار.

چشمانم گردتر شده و متعجب می‌شوم! اینکه پگاه بخواهد فراز را ببیند، آن هم وقتی می‌داند او نه تنها به پگاه حسی ندارد، بلکه حس حقارت را در پگاه به وجود می‌آورد، تعجب برانگیز است.

گوشی را از روی تخت بر‌داشته و تا می‌خواهم تماس را برقرار کنم، شهاب به تندی از دستم می‌گیرد.

- نکن! گفت می‌خواد تمرین کنه تا براش مهم نباشه. گفت می‌خواد براش وجود فراز عادی بشه. بذار حالا که می‌خواد کنارش بذاره، هر جور می‌دونه خوبه، بذاره.

- اگر راست میگی، چرا به من نگفت؟ برو بابا! شوخیت گرفته، مگه نه؟!

- چون می‌دونست ‌مخالفت می‌کنی.

انگشت به دهان مانده، خندم می‌گیرد و موهای رها شده روی شانه‌ام که حالا توی صورتم ریخته است را دوباره کنار زده، در چشمانش خیره می‌شوم.

- هم عقیده‌ای باهاش؟

کنارم، روی تخت خودش را رها کرده و هومی می‌گوید:

- صد در صد. من که از اول بهش گفته بودم‌.

دستانم را از پشت، تکیه‌گاه تنم کرده و خودم را به عقب رها می‌کنم. فکر به اینکه تنها شهاب و مینو به درد من و پگاه، یا بگذار رو راست باشم، حتی فراز هم دچار نشدند؛ هم حس شادی دارد و هم حسرت. حسرت آنکه آن‌ها به درد شکننده کننده‌ی ما دچار نیستند و خوشحال برای آنکه حالشون خوب است. شهاب که عاشق نیست، مینو هم عاشق است، اما عشق دو طرفه و عشقی که به ثمر نشسته است.

ویرایش شده توسط Hany Pary
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 5 weeks later...

صدای بوق ممتد ماشین، فضای گوشم را پر کرده و به سمت صدا که از آن طرف خیابان به گوشم می‌رسد، برمی‌گردم. با دیدن شهاب و پگاه و بچه‌ها، لبخندی عمیق زده و دستی تکان می‌دهم. از خیابان همانطور که گوشی‌ام را درون جیب شلوارم سر می‌دهم، به صدای وحشتناک و سرسام‌آور ماشین‌ها گوش داده و حالا به ماشین شهاب رسیده‌ام.

- بپر بالا دختر خانم‌، در خدمت باشیم.

خنده‌ای به تیکه‌ی شهابِ اسپرت‌پوشِ زنجیر انداخته می‌کنم. تا در را باز می‌کنم، صدای پرانرژی و هم‌‌همه‌ی بچه‌ها، البته به جز فرازِ جین‌پوش، در گوشم منعکس می‌شود که صدای پرسرعتِ کَنده شدن ماشین را نمی شنوم.

یکی یکی سلام و احوالپرسی کرده، خودم را کنار مینو رها می‌کنم و نفسی از سر راحتی می‌کشم. بوی خوشِ عطرش، به کشش بیشتر لب‌هایم کمک می‌کند‌.

 با یاد آوری وجود فراز و پگاه کنار هم، نگران، به مردمک‌های عسلی رنگ پگاه که بین مژه‌های ریمل خورده‌اش اسیر شده‌اند، خیره می‌شوم که لبانش به لبخند باز می‌شود؛ اما... اما چشمانش رنگ تیره‌ی غم دارد.

- بهم میاد؟ 

- خیلی!

از تیشرت جدید‍ِ مشکی رنگش پرسید که می‌فهمم می‌خواهد غم نشسته به جانش را پنهان کند. شهاب دستش را به صدای ضبط برده، صدایش را تا جای ممکن بالا می‌برد. غرق همخوانی و خنده بودیم و متوجه گذشت قدم به قدم که نه، چرخ به چرخ خیابان‌ها نبوده، به ملت پارک کهن‌سال می‌رسیم. 

صدای آهنگ رپی که گوش را به لرزه می‌اندازد، قطع می‌شود. همگی پیاده می‌شویم و به طرف میانه‌ی پر درخت و زیبای پارک، محل شهربازی می‌رویم.

کنار مینو و پگاه قدم از قدم برمی‌دارم. از او که مانتوی اسپرتِ آبی رنگی تنش کرده است، چشم گرفته و موهای رها شده‌ی جلوی صورتم را کنار می‌زنم و آب را سر‌می‌کشم.

- خب چه‌جوری حساب کنیم؟

پگاه لبان ماتیک خورده‌اش را به‌هم مالیده، کارتش را از شلوار جین مشکی رنگش بیرون می‌کشد و به سمت شهاب می‌گیرد.

- بگیر این رو، سهم من رو جدا بکش.

و همگی برای آنکه جدا جدا حساب کنیم، سر تکان می‌دهند که شهاب با چشمان گرد شده، لب تر می‌کند:

- آقا توقع دارین پنج‌تا کارت ببرم دم دکه، دونه دونه هی بکشم؟ یارو نمیگه مغزم معیوبه؟ من و فراز جدا حساب می‌کنیم؛ من مال خودم، پگاه و سراب، فراز هم مال خودش رو با مینو. اینجوری بعد هر کس خواست، حساب می‌کنه دیگه. نیاز به پنج تا کارت هم نیست.

- عالیه!

صدای ملیح مینو آمد. همه لبخندی زده و شهاب و فراز به سمت دکه‌ی نورانی شهربازی که مردم صفی طویل برای گرفتن بلیط بسته‌اند می‌روند. نگاهم به سمت صدای جیغ جمعیتی که سوار ترن هوایی شده‌اند، کشیده می‌شود. از هیجانشان، مشتاق‌تر می‌شوم. 

- وای مینو، پگاه، بیاین اول بریم ترن هوایی؛ خیلی جذابه!

صدای کش‌دار و هیجان‌زده‌ام، لب مینو و پگاه را به لبخند باز کرده که ناگهان، مینو تغییر چهره می‌دهد.

- سراب؟

صدای متفکرش میان لبخندش، خبر خوبی را را نشان نمی‌دهد.

- چی شده؟

- تو که نمی‌تونی سوار بشی، هیچی اصلاً که.

متعجب نگاهش کرده، می‌خواهم بگویم "وا! برای چی؟" اما ناگهان یاد قلب مریضم می‌افتم. آه از نهانم بلند شده و با حسرت، به ترن هوایی نورانی شده‌ای که میان هوا و ریل در حال حرکت است، خیره می‌شوم.

- وای راست میگه که، قلبت چی پس؟ ما به‌خاطر پیشنهاد تو اومدیم، نمیشه که.

با صدای هاپ‌هاپ سگی، نگاهِ حسرت‌بارم ‌را از ترن هوایی گرفته، از کنار سگ مجلسی سفیدرنگی که با پاهای کوتاهش از کنارم رد می‌شد، رد ‌می‌شوم.

- خب شماها برین، من پایین ازتون فیلم می‌گیرم.

- باشه حتماً، پیشنهاد دیگه ای نداری احیاناً؟

- پگاه چرا جوش‌ میاری؟ چیزی نشده که.

- نمی‌ریم شهربازی، می‌ریم یک‌جا دیگه.

با صدای مینو نگاهم بین‌ مردمک‌های قهوه‌ای و عسلی‌شان می‌چرخد که شهاب و فراز بلیط به دست، نزدیکمان می‌شوند.

- دیگه پول دادیم، ولش کن میریم دیگه. نهایتش من نقش فیلم‌بردار خاطراتون رو اجرا می‌کنم. 

- چی شده؟ قضیه چیه؟

صدای بشاش شهاب می‌آید. بلیط‌ها را به دستمان ‌می‌دهد که مینو همانطور که خم می‌شود تا بند کفش مشکی رنگش را محکم کند، لب از لب باز می‌کند:

- سراب نمی‌تونه بازی کنه.

- وا! چرا؟ 

- ما باید به تو یادآوری کنیم که سراب مشکل قلبی داره یعنی؟

فراز که دوهزاری‌اش زودتر از شهاب افتاده، جواب سوال شهاب را می‌دهد و به ساعتش خیره می‌شود.

- خب تو بشین، ما بریم‌.

صدای شیطنت‌بار شهاب که میان صدای هیاهوی مردم در گوشم پژواک می‌شود، محکم به پس‌سرش زده، لب از لب باز می‌کنم:

- یعنی هم خاک بر سرت!

شهاب دستش را به پشت سرش برده، چشمانش از درد بسته می‌شوند. محکم زده بودم، کاملاً می‌دانم.

- بابا جنبه‌ی شوخی داشته باش. دستت چقدر سنگینه لامصب!

@Otayehs ویرایش 6 پارت آخر انجام شد

ویرایش شده توسط Hany Pary
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

فراز همان‌طور که ساعت هوشمند بندمشکی رنگش را به دور دستش محکم کرده، با شهاب از میان هیاهوی جمع و شلوغی به سمت منبع صدای جیغ و خنده‌ی پارک قدم از قدم برمی‌دارند که صدای بم و بلند فراز از میان صداهای اطراف واضح به گوشم می‌رسد:

 _شهاب برای من بلیط نگیر.

قبل از آنکه به ادامه‌ی حرفش بی‌اعتنایی کنم نمیدانم خودش صدایش را پایین می‌آورد یا اینکه هیاهوی جمع بالا می‌رود که من صدایش را دیگر نمی‌شنوم.

از ورودی شهربازی رد شده، آرنج پگاه درون پهلویم فرو می‌شود.

_ وای این رو ببین، سراب ببینش. دیدی؟ وای چقدر خوشگله! خدایا یکی رو اینجوری زیبا آفریدی یکی رو هم مثل من زشت، عدالتت کجاست برادر؟

همانطور که به پسر مو بوری که پگاه با سر به آن اشاره کرده بود، برگشته، صدای خنده‌ی مینو و من حرف پگاه را قطع می‌کنند.

_ به خدا میگی برادر؟

_ خود خدا می‌دونه من و اون سر شوخی داریم باهم مینو.

راست می‌گفت خیلی زیبا بود اما، پگاه زیباتر بود و خودش همیشه انکارش می‌کرد.

پگاه را کنار زده، رو به مینو که موهایش به طرز قشنگی پشت گوشش فرستاده، که برای تک‌تک تار موهای فرش، شوهرش_ حسین را می‌گویم_ یک بیت شعر عاشقانه خوانده است، لب از لب باز می‌کنم:

_ جور دیگه ای نمیتونست سوتی‌ش رو جمع کنه‌ها.

_ کم نمیاره دیگه.

_ ای وای کاش بیاد بهم شماره بده، نه اگر اومد و شوهرم شد ولی آخرم انقدر بقیه دخترا بهش نگاه کردن چی؟ نه نمیشه که، به غیرتم بر می‌میخوره.

صدای قهقهه‌ی چند نفری که پشتمان بودن حاکی از رفتن آبروی‌مان است؛ شهاب و فراز برگشته، ما را خیره خیره نگاه می‌کنند و می‌دانم از آن فاصله‌ای که داشتند، صدایمان را نشنیدند.

از فکری که به ذهنم می‌آید، لبخندی به لبم نشسته، می‌خواهم کمی سر به سر پگاه بگذارم. 

_ چشم میخوای برم شمارش رو برات بگیرم، ها؟ خوبه؟‌ این ها رو بگیر.

و قبل از آنکه مخالفتی بکند، کیف آبی رنگم را درون دستش چپانده، به سمت پسر مو بوری که  پیراهن مخمل کبریتی‌ای به رنگ قرمز تن‌ش کرده است  و حالا از ما خیلی فاصله داشت، قدم برمی‌دارم.

ناگهان دستم کشیده شده، صدای ناسزا گفتن پگاه بالا می‌رود؛ لبخند شیطانی زده، خیره خیره نگاهش می‌کنم.

همین که باد خنکی که می‌وزید، موهای کوتاهش را به هم زده، لب‌تر می‌کند:

_ مریض میدونی دارم شوخی میکنم، چرا همچین می‌کنی؟

_ دیگه دیگه.

و ناسزایی دوباره نسارم کرده، کیفم را به سمتم پرت می‌کند.

لبخند به لب، بدنم لحظه‌ای از سرما می‌لرزد؛ درخت‌های زیادِ پارک ملت که به محوطه‌ی شهربازی هم کشیده شده بود، هوا را مطبوع و سردتر کرده بود. با دیدن اسکیت بردِ غول پیکرِ سبز رنگ هیجان زده، دستم را به سمتش می‌گیرم؛ قبل از آنکه صدای جیغ مردمی که سوار اسکای فلایر بودند طنین گوشم شود، صدای هیجان زده‌ام بالا می‌رود:

_ برین اسکیت برد، خیلی حال میده!

ویرایش شده توسط Fardis
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...