رفتن به مطلب

رمان دست به یکی | Sahel56 کاربر انجمن نودهشتیا


sahel56
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:  دست به یکی
نام نویسنده: sahel56 ( ساحل56)
ژانر: طنز - اجتماعی- عاشقانه
هدف: قوی تر شدن قلم
ساعات پارت گذاری: نا مشخص
خلاصه:
- اصل این قضیه وقتیه که نگاه‌ها می چرخه روی زندگیِ چهار تا دختر و چهار تا پسر که همیشه به دنبال قضیه ای برای سرگرمی می گردند اما این وسط اتفاق هایی که نباید بی افته، می افته!

مقدمه:
یکی عصبی
یکی بی تفاوت
یکی پر از احساس
یکی منتقی 
یکی پرخاشگر
یکی بی خیال
یکی لجباز
یکی خونسرد
کلی آدم توی دنیا هست؛ حالا باید برای تنوع هم که شده، رفت روی زندگی هشت نفر که برای رسیدن به اهداف خودشون دست به یکی می کنند!

 

 

ویراستار: @amitis98ia

ناظر: @melika_sh

ویرایش شده توسط sahel56
  • لایک 6
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«به نام خدا»

"حال"

* دانای کل*

با حرص پاهایش را کوبید به زمین و گفت:

- آخه چرا مامان؟ دوست دارم برم پیش مادر بزرگ! اون قصه‌هاش بهتر از قصه‌های به استلاح تاریخیِ این کتاب‌هاست.

پدرام خودش را روی مبل ولو کرد و گفت:

- سرمون رو خورد این نیم‌وجبی! بذار بره پیش نن جون تا حداقل دو دقیقه استراحت کنیم.

سمانه کفگیر را از داخل ماهیتابه برداشت و گفت:

- هیچی دیگه بذارم بره  اونجا درس‌هاش  رو نخونه که مردود شه بره اونوقت من باید رو بزنم که دوباره امسال رو بخونه؛ اگه اینطوریه عمراً!

نرگس  محکم و جدی گفت:

- قول میدم درس بخونم!

سمانه با بی‌خیالی گفت:

- تو گفتی و منم باور کردم.

نرگس با کمی تردید در فکرش جمله‌اش را به زبان آورد:

- به جون ننجون!

سمانه برای لحظه‌ای در جایش متوقف شد.

نرگس فقط برای مسائل جدی، مهم و خاص پای جانِ حدیث را وسط می کشید.

با کمی شک گفت:

- به جون ننجون چیکار می‌کنی که ببرمت؟

نرگس نفسش را با عصبانیت و کمی کلافگی بیرون داد و گفت:

- به جون ننجون درس می‌خونم؛ اگه رفتم اونجا حداقل نن جون با خوشگذرونی بهم درس‌ها رو یاد میده!

کمی تردید در افکار سمانه ایجاد شد.

او مادر شوهر مهربانش را به خوبی میشناخت!

با دو دلی و از طرفی  تحکم گفت:

- باشه!

***

 از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید که توانست مادرش را راضی به دو هفته ماندن در خانه‌ی حدیث بکند.

ماشین پدرام کنار در خونه‌ی قدیمی و دل نشین  حدیث ایست کرد.

نرگس  با خوشحالی به حرف‌های  نصیحت کننده‌ی مادرش گوش سپرد:

-  ننجون رو اذیت نمی‌کنی؛ خسته‌ش نمی‌کنی! روزی سه ساعت  مزاحمش میشی، درس‌هات رو خوب و با دقت می‌خونی! غذا محکم می‌خوری ضعف نکنی فهمیدی؟

نرگس 'باشه‌‌'ی کلافه‌ای به مادرش گفت.

وقتی با کوله‌اش از ماشین بیرون آمد و صدای جیغ لاستیک‌های ماشین پدرام و جیغ مادرش که می‌گفت 'بذار ببینم بچه می‌ره داخل یا نه؟!' در گوشش اکو شد زیر لب گفت:

-  خب وقت یکم استراحته!

لبخند شیطانی روی لبش نقش بست و به سمت آیفون حرکت کرد.

زنگ را فشرد که صدای محیا، پرستارِ حدیث در آیفون پیچید:

- کیه؟!

آن رگ شیطنت نرگس بالا زد و صدایش را کلفت کرد و گفت:

- نون خشکیه، نون خشک!

صدای محیا در آیفون پیچید و گفت:

- نون خشکی‌ها هم پیشرفت کردن از این به بعد زنگ می‌زنن؟

با حرص ادامه داد: خدایا!

@melika_sh

ویرایش شده توسط sahel56
  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صدای گذاشتن دسته‌ی آیفون، نرگس را به خوش آورد.

ریز خندید و  دوباره زنگ زد!

محیا کلافه دسته‌ی آیفون را برداشت و گفت:

- بله؟

نرگس بازهم صدایش را کلفت کرد و گفت:

- خانم یخچالِ خراب، فریزرِ خراب، آهن‌آلات خریداریم.

محیا با جیغ گفت:

- مرتیکه گمشو دیگه زنگ خونه‌ی مارو نزن!

نرگس با همان صدای کلفت ادامه داد:

- ای‌بابا مردم اعصاب ندارن روی ما بیچاره‌ها خالی می‌کنند.

محیا با صدایی که سعی می‌کرد شمرده-شمرده و آرام باشد گفت:

- آقا تا اونجایی که ما یاد داریم کسی زنگ خونه‌ی مردم رو نمی‌زنه و بگه نون خشکیه! برید مزاحم نشید.

نرگس بزور جلوی قهقه‌اش را گرفته بود. یعنی محیا، پرستار حدیث آنقدر شوت بود که صدای کلفت شده‌ی بچه‌ی سیزده ساله‌ای را با صدای یک مرد یا پیرمرد تشخیص نمی‌داد؟!

صدای گذاشتن دسته‌ی آیفون  در سیستم صوتی آیفون پیچید.

نرگس اینبار به قصد گفتن  نامش با صدای عادی خود زنگ خانه‌ی حدیث را زد.

برای باز سوم هم محیا برداشت و بدون اجازه دادن برای حرف زدن نرگس، گفت:

- بذارید الان که به پلیس زنگ زدم حالتون جا میاد که مزاحم مردم نشید!

نرگس خواست چیزی بگوید که صدای حدیث از پشت آیفون آمد که می‌گفت:

- چی شده محیا اون گوشیِ آیفون رو بده به من ببینم!

محیا تا خواست مخالفتی کند  حدیث دسته‌ی آیفون را از دست پرستارش کشید و گفت:

- بله!

نرگس برای امتحان مادربزرگش با صدایی کلفت گفت:

- نون خشکیه خانم!

حدیث با خنده در حالی که دسته‌ی آیفون هنوز در دستانش و پیش دهانش بود رو به محیا گفت:

- یعنی تو، صدای نوه‌م نرگس رو با صدای یه مرد بالغ اشتباه گرفتی و باور کردی؟

قیافه‌ی محیا به درستی شکل یک علامت تعجب شد.

موبایل را از گوشش دور کرد و با انگشتش، دکمه‌ی قطع تماسِ با پلیس  را زد!

نرگس خوشحال قهقه‌اش را به هوا فرستاد.

حدیث با خنده دستش را روی دکمه‌ی باز کردن در حیاط زد و در دسته‌ی آیفون گفت:

- بیا تو نرگس جان!

@amitis98ia@melika_sh @Ghazal

ویرایش شده توسط sahel56
  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

 در حالی که دست نرگس را بالا گرفته بود  و تکان می‌داد گفت:

- یعنی تو نفهمیدی این بچه پشت دره؟

نرگس دماغش را از اشک تمساحش بالا کشید و پیاز داغ را با سخنش زیاد کرد:

- پاهام درد می‌کنه از بس پشت در موندم!

محیا در حالی که سرش را پایین انداخته بود گفت:

- بابا خوب آیفون تصویری نبود نوه‌ی شما هم صداش رو مردونه کرده بود منم که مثل شما نمی‌شناسمش!

حدیث با اخم گفت:

- اصلا با تو نمیشه حرف زد؛ ببین بچه رو گریه انداختی این بچه شیش سالش بیشتر نیست!

نرگس با گریه حرف حدیث را تأیید کرد اما در یک‌لحظه  به یادش آمد که چه واکنشی را انجام داده است و چقدر روی کم و زیاد سن خود حساس است.

با بهت در حالی که اشک تمساحش خشک شده بود گفت:

- ننجون؟! من سیزده سالمه، دو ماه و پنج روز و هفت ساعت و... .

نگاهی به ساعت انداخت و ادامه داد:

- ۲۵ ثانیه‌ی دیگه میرم تو چهارده سال حالا شیش ساله شدم؟!

حدیث در حالی که دست نرگس درا ول می‌کرد گفت:

خب حالا... توهم!

در حالی که ویلچرش رو به سمت اتاقش می‌برد خطاب به نرگس گفت:

- برو توی اتاق همیشگیت، دست به لباسات و وسایلت هم نزدم مادر! پدرام و سمانه نیومدن؟

نرگس پیش‌دستی کرد و به سمت ویلچر حدیث دوید.

دسته‌اش را به سمت  اتاق حدیث هل داد و  در همان وضعیتی که برای راه بردن ویلچر حدیث زور میزد گفت:

- نه نیومده! وای مادرجون نمی‌دونی که روش‌هایی پیاده کردم تا دوهفته اینجا بمونم.

محیا از حالتش در آمد و دوید سمت نرگس! دستش را روی شانه‌اش گذاشت. نرگس با حرکت محیا دسته‌ی ویلچر را  ول کرد و خود را کنار کشید.

محیا دسته‌ی ویلچر حدیث را گرفت و با زور بیشتری حدیث را  به اتاقش روانه کرد.

حدیث در حالی که قربونش صدقه‌ی نوه‌اش می‌رفت دستش را روی گونه‌ی محیا گذاشت و گفت:

- دخترم حلالم کن؛ گریه‌ی این بچه اعصابم رو مختل کرد!

محیا با مهربانی دستش را روی دست چروک حدیث گذاشت و گفت:

- اختیار دارید حدیث  خانم! من شرمنده‌ام.

حدیث در حالی که سعی می‌کرد با کمک محیا روی تخت بنشیند گفت:

- دشمنت شرمنده‌ت دخترم!

@amitis98ia 

ویرایش شده توسط sahel56
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حدیث، با کمک محیا  روی تختش نشست و رو به نرگس گفت:
- خب مادر چه خبر از پدرام و سمانه؟! همه چیز روبراهه؟
محیا از اتاق بیرون رفت و نرگس سری با خوشحالی تکان داد و گفت:
- آره! راستی ننجون خواستم بگم که مامان سفارش کرده بی زحمت یکم باهام درس کار کنی!
- والا مادر من که حافظه‌ش رو ندارم؛ ولی محیا اگر سرش خلوت بود باهات کار می‌کنه!
نرگس سرش با خوشحالی بالا برد، چشمانِ خرمایی‌اش را بست و دستان نسبتاً کوچکش را مشت کرد و بالا برد، 'مرسی' سر داد و به سمت اتاقش که تقریباً دور از اتاق حدیث بود، دوید.
حدیث با لبخند شیرینی به نوه‌ی بامزه‌اش که از تند دویدن به سمت اتاقش قصدِ افتادن کرده بود، نگاه کرد.
نرگس با ذوق در اتاقش را باز کرد و بوی خاک گرفته‌اش را استشمام کرد که باعث سرفه‌اش شد!
بعد از اینکه محیا برای نرگس کوله‌اش را آورد، نرگس تشکری کرد و در اتاقش را بست.
لباسش را با شلوار ساده و گشادی و همچنین تاپ سفید رنگی عوض کرد و روسری زیبای سیاه رنگش را از سرش در آورد.
موهای بلندش را از دستان کشِ‌موی قهوه‌ای رنگش آزاد کرد و گوشه‌ای انداخت.
خودش را در آینه‌ی قدی نسبتاً کوچکی برانداز کرد و بعد از درآوردن جوراب هایش به اتاق حدیث رفت.
روی تخت پیش حدیثی که حالا به بالشتش تکیه داده بود نشست و گفت:
- مادر جون خستَته؟!
او، حدیث را گاهی: 'مادرجون'، گاهی: 'ننجون'، گاهی:'مادر'، گاهی 'مامان' و در کل هرچه عشقش می‌کشید صدا می‌کرد.
حدیث گفت:
- نه مادر مگه میشه وقتی تو اومده باشی خسته‌م باشه!
نرگس با هیجان ادامه داد:
- مادر جون این چند روز مغزم پوکید از بس این خزعبلات کتاب‌ها رو خوندم؛ میشه برام از اون قصه‌های هیجانی و باحالِت بگی؟!
حدیث هم مثل جوانی‌هایش پیاز داغ را زیاد کرد و به قول خودش با احساس همدردی گفت:
- یعنی تو دنیا هیچی سخت‌تر از این درس‌های مسخره‌ی کتاب‌ها نیست که وقت آدم رو بگیره و یکی از دغدغه‌های مهم باشه!
ناگهان جرقه‌ای در ذهن حدیث خطور کرد و بعدش در دلش گفت:
- او برای داستان‌ها به اندازه‌ی کافی بزرگ شده یا نه؟!
نرگس که انگار متوجه تغییر حالت افسوس مانند حدیث شد، گفت:
- ننجون؟
حدیث کمی فکر کرد و وقتی جواب 'البته' را از طرف قلبش دریافت کرد با خوش‌رویی برگشت سمت نرگس و گفت:
- جانم مادر؟ اگر بدونی که چه داستان هیجان انگیز و عاشقانه‌ای برات انتخاب کردم؟
نرگس هم که مثل حدیث خیلی احساساتی بود و صد البته شیفته‌ی داستان‌های عاشقانه با ذوق گفت:
- واقعاً؟ میشه زودتر بگید؟!
حدیث با خوش‌رویی گفت:
- چرا نشه؟!
و با همان جمله‌ی همیشگیِ مادر بزرگ‌ها ادامه داد:
- روزی روزگاری...
و محیا همچون پارازیتی برای حرف حدیث، ضد‌حالی برای احساسات نرگس و انجام وظیفه‌ی خودش جهید وسط، و گفت:
- شام حاضره!

@amitis98ia @melika_sh

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نرگس با قیافه‌ی زاری به محیا نگریست و گفت:
- محیا خانوم نمیشه چند دقیقه‌ی دیگه شام بخوریم؟
محیا ناچار با لبخند ساختگی گفت:
- نه عزیزم حدیث خانم باید غذا و قرص‌هاشون رو بخوره وگرنه خدایی نکرده کم‌خونیش کار دستش میده!
نرگس که بیش از اندازه به حدیث وابسته بود، اوضاع را خطری دید و زود 'ببخشید'ی گفت و از اتاق با هدف شستن دست‌ها و صورتش بیرون زد.
هنگامی که برگشت حدیث و محیا را منتظر بر روی میز دید.
حدیث زیاد مایل نبود بر روی میز غذا بخورد، او سفره را مثل جوانی‌هایش بیشتر دوست داشت و هزاران البته ترجیح می‌داد.
هنگام خوردن غذا نرگس و حدیث کم-کم متوجه پَکریِ محیا شدند.
نرگس حدس میزد او از دستش ناراحت باشد! او دختر بسیار ظریفی بود؛ هیچ‌وقت جلوی دیگران ناراحتی و پَکریش را بروز نمی‌داد و همیشه دختر شاد و سرزنده‌ای بود! این خصلت او انرژی مثبت را به همه‌ی اطرافیانش حتی پیرمردی که خانه‌اش درست روبروی خانه‌ی حدیث بود و همیشه روی صندلیی آنجا زیر سایبان می‌نشست و رهگذران را می‌نگریست، انتقال می‌داد.
نرگس که این حالت را از محیا دید از کرده‌ی خودش پشیمان شد.
بعد از جمع کردن غذا‌ها و بردن حدیث توسط محیا نرگس با پشیمانی نزد محیا در اتاقش رفت و گفت:
- محیا خانم؟!
محیا به سمت نرگس برگشت و گفت:
- چی شده عزیزم؟
نرگس سرش با از شرمگینی پایین‌تر برد، در افکارش با خود می‌گفت:
- من کاری کرد که ننجون دعواش کنه بعد اون هنوز هم با من مهربونه!
در حالی که درد محیا چیزی دیگری بود!

@amitis98ia @melika_sh 

ویرایش شده توسط sahel56
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

او با شرمندگی که حتی محیا را هم متعجب می‌کرد گفت:

- معذرت می‌خوام! می‌دونم بخاطر اینکه من تظاهر کردم که پشت در موندم و بعد مادرجون شما رو دعوا کرد ناراحت...

محیا با لبخند غم‌انگیزی حرف نرگس را قطع کرد و اون را در آغوش کشید.

نرگس با تعجب دستش را پشت کمر محیا گذاشت.

در ذهن خود سوالی ایجاد کرده بود به این صورت: چی شد؟!

و آنکه از ماجرای این در آغوش کشیدن یک‌دفعه‌ای و بی‌خبر، خبر داشت کسی نبود جز محیا!

محیا لبخندش با فکر کردن به افکار پاک و نوجوانانه‌ی نرگس پررنگ‌تر شد و  او را بیشتر در آغوش کشید.

بعد از چند ثانیه‌ای پر تعجب برای نرگس، محیا او را از آغوشش بیرون کشید و گفت:

- نه عزیزم!

نرگس با همان تعجبی که این چند ثانیه مهمان ذهنش شده بود گفت:

- چی نه؟! 

محیا دوباره با یاد افکار نرگس لبخندی زد و گفت:

- ازت ناراحت نیستم؛ من...

و باز با یادآوری آن موضوع قبلش  توسط دستان  پر قدرت و نا‌مخشصی فشرده شد.

محیا با  ابروی بالا رفته گفت:

- شما؟!

 محیا لبخندِ... اون نه! این اسمش لبخند نبود! محیا برای جمع کرد موضوع  لبش را برای زدن لبخند، یک‌وری کرد و گفت:

- هیچی!

و حال نرگس بود که جواب کامل و منتفی نگرفته بود.

با صدای حدیث که نام نرگس را  می‌گفت نرگس دستش را که از موقع بیرون آمدن از آغوش محیا روی شانه‌اش بود برداشت و به سمت اتاق  حدیث رفت.

@melika_sh

ویرایش شده توسط sahel56
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۷

بعد از طی کردن راهِ پذیرایی وارد اتاق حدیث شد و گفت:

- بله ننجون؟!

حدیث با شیطنت گفت:

- نمی‌خواستی قصه رو بشنوی؟!

نرگس که با شنیدن حرف حدیث بِل‌کُل قضیه‌ی محیا را فراموش کرده بود با ذوق دوید و بر روی تخت، روبروی  حدیث نشست.

مشتاق   گوش‌هایش را برای شنیدن صدای مادربزرگش تیز کرد:

- روزی روزگاری...

"گذشته"

* حدیث*

چشمانم را به روی هم فشرد و با خستگی مشهودی گفتم:

- نی‌نوش بس می‌کنی یا قمم رو دربیارم؟!

نیوشا صدای خود را نازک کرد و گفت:

- وای هلیا نکن شر میشه!

همانطور که از سر و صدای نیوشا که نمی‌گذاشت به خواب بروم و اخمی بر روی پیشانی جا خوش کرده بود، لبخندی زدم و گفتم:

- پاشو برو می‌خوام بخوابم!

و این بار نیوشا به صدای جدی و کفری داد زد:

- لوس‌نشو! اصلا به من چه نیا، نتایج هم نگاه نکن مگه من بیکارم که مأمورم کردن که بیام تورو بیدار کنم!

همچون انسان‌هایی که هندزفری در گوششان است و که صدای موسیقی را  تا ته زیاد کرده‌اند برای شنیدن یک صدای کم و یک‌دفعه پلی شدن آهنگ راک در تلفن و ترکیدن زهره‌شان سر جایم نشستم!

نیوشا دیگر به من اهمیت نداد و  لنگ ‌خمیده‌ی خود را از روی تخت برداشت و به سمت پذیرایی حرکت کرد.

بدون شستن دست، صورت و دهانم فقط به قصد نگاه کردنِ رتبه‌ی کنکور خود و دوستانم پشت بند نیوشا به سمت پذیرایی حرکت کردم. 

همه کله‌هایشان در لب‌تاپ بیچاره‌ای هانیه بود و او خود چند متر اونور تر خان‌سرد کیمیا و نیوشا می‌نگریست.

ناگهان  کیمیا جیغ فرا بنفشی کشید و شروع کرد به بندری رفتن!

@melika_sh

ویرایش شده توسط sahel56
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...