رفتن به مطلب

داستان کوتاه سِیر خطر| Asma,N کاربر انجمن نودهشتیا


Asma,N
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

•به نام خدا•

نام داستان: سِیر‌ِخط
نویسنده: اسماءنادری
ژانر:ترسناک، اجتماعی
هدف: به چالش کشیدن واقعیت هایی از ترس
ساعات پارت‌گذاری: نامعلوم


خلاصه: به محدوده‌مان نزدیک نشو، حتی اگر روزی گذرت به اطرافمان افتاد،سرت را پایین بینداز و بی سروصدا از کنارمان بگذر، در کارهایمان کنجکاوی نکن که کنجکاوی در قانونمان مساویست با نابودی، از ما دوری کن تا بلایی دامن‌گیرت نشود و عاقبتت دچار گرفتاری نشود، به ما و امثالمان نزدیک نشو، ما از جنس شما نیستیم، ما...


سخن نویسنده: این داستان کاملا حقیقی بوده و حدوداً ۴۰ تا ۵۰ سالِ پیش در یک روستا اتفاق افتاده است، تنها اسمِ شخصیت ها تغییر کرده است، وقایع پیش آمده تماماً صحیح می‌باشد و هر بخش شاملِ داستانِ کوتاهی می‌باشد.
 

ویرایش شده توسط Asma,N

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•سِیر خطر•
•بخش اول: حرکتِ عجیب•

"حنانه"
 حدودا ۹ یا ۱۰ سالم بود، عصر بود و خورشید در حالِ غروب بود، همراهِ مادرم به خانه ی یکی از همسایه ها رفته بودیم، مادرم مشغول صحبت با زنِ همسایه بود و من هم اطرافم را می‌کاویدم، چند دقیقه بعد با صدای مادرم به خود آمدم.
- حنانه دخترم ، الان گوسفند ها و بز‌ها از چرا میان، برو اونها رو داخل آغل کن.
می‌دانستم آن قسمتی که آغل را بنا کرده بوند بسیار وحشتناک است، هیچ‌وقت تنها به آن قسمت نمی‌رفتم، کمی این دست و آن دست کردم، با ترس آب دهانم را فرو فرستادم و گفتم: 
- مامان، من تنهایی می ترسم.
مادر اطرافش را نگاه کرد،  پسر همسایه را دید، او هم حدودا هم سن و سال من بود. 
- احمد جان، تو و حنانه برید گوسفند ها رو تو آغل ببرید.
احمد سری تکان داد و بلند شد، من هم به دنبالش به راه افتادم، دمپایی های سبز رنگم را پوشیدم و به همراه احمد از منزلشان خارج شدم، با هم به سمت آغل حرکت کردیم، آغل زیاد از خانه دور نبود، طولی نکشید که جلویِ در آغل بودیم، قفلِ آغل را باز کردم و در را به سمت داخل فشار دادم، در باصدای گوش خراشی باز شد که باعث شد چشمانم ناخوداگاه برای لحظه‌ای بسته شود، اول احمد و بعد من وارد آغل شدیم و گوسفندها و بزها را داخل کردیم، از آغل بیرون آمدم، احمد هنوز درونِ آغل بود، از حیاطِ نسبتاً بزرگش گذشتم و در کوچه ایستادم، دقایقی بعد احمد به سرعت به سمتم آمد و همان‌طور که نفس- نفس میزد به گوشه ای اشاره کرد و با لکنت گفت:
- حنانه... اون...اونجا رو ببین.
با تعجب به سمتی که اشاره‌ می‌کرد خیره شدم، لحظه‌ای بهت زده به آن صحنه خیره شدم، مردمکِ چشم هایم از حدِ معمول بزرگ تر شد، لرزشِ دستانم به وضوح دیده می‌شد، درختِ گوشه‌ی آغل بدون اینکه کسی تکانش بدهد با شدتی غیرِمعمول و دیوانه‌وار تکان می‌خورد و تمامِ برگ‌هایش روی زمین می‌ریخت و دور‌تا‌دورِ درخت از شرت ریزشِ برگ های درخت به رنگِ سبز در آمده بود، حق با مادرم بود، آن آغل....
با پاهای لرزان به سمتِ در چوبی آغل رفتم و از آنجا خارج شدم، احمد هم بعد از من به سرعت از آغل بیرون پرید، درِ آغل را قفل کردیم و به سرعت از آغل دور شدیم، دیگر نمی‌توانستم بدوم خم شدم و دستانم را روی زانوهایم گذاشتم، دمی عمیق گرفتم و به احمد که از ترس با سرعَت باد می‌دوید نگریستم، فریاد زدم:
- احمد، وایستا ببینم.
احمد ایستاد و به سمتم آمد، رنگش به شدت پریده بود و فکّش از شدت ترس می‌لرزید.
- حن... حنانه ...فکر...می..کنی چی...بود؟
با وحشت به سمتِ آغل نگاهی انداختم و نالیدم:
- نمی‌دونم.
لب‌هایش را با زبان تر کرد و با ترس گفت:
- ولی من فکر کنم بدونم چی بود.
می‌دانستم درچه مورد فکر می‌کند، سری تکان دادم و چیزی نگفتم، نفسی تازه کردم و دوباره با احمد به سمتِ خانه‌شان دویدیم، به منزلشان که رسیدیم مستقیم به سمت مادرم و مادرِ احمد که مشغولِ گفتگو بودند دویدیم و کلِ ماجرا را تعریف کردیم، مادرم با وحشت به ما نگریست و با ترس نالید:
- خدا رحم کرده، شما سالم هستید؟
سری تکان دادیم.
- بله، نگران نباشید، ما طوریمون نشده.
دقایقی بعد اوضاع به حالتِ قبل برگشت و آنها مشغولِ بحثِ قبلی‌شان شدند، احمد هم گوشه‌ای نشسته بود و در غرق در افکارش بود، ماجرای آن روز برای همیشه در ذهنم حک شد و از آن پس دیگر به تنهایی از کنارِ آغل نیز رد نمی‌شدم...

 

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•سِیرخطر•
•بخش دوم: انگشتر!!•
شب بود! همه جا در تاریکی بی پایان شب فرو رفته بود، با خستگی به سمت اتاقم رفتم، وارد اتاق شدم، طلاهایی که به گردن و گوش ها و انگشتانم آویخته بودم را از آنها خارج کردم و روی تاقچه ی اتاق گذاشتم، طلاهایم شامل، گردنبند،گوشواره و چهار انگشتر بود، یکی از انگشتر هایم نگین سبز داشت که برادرم به من هدیه داده بود، یکی از آنها شکل گل بود که از زنی خرید بودم. و دوتای دیگر، پتویم را تا گردنم بالاکشیدم و به خواب عمیقی فرو رفتم. صبح زود از جا بلند شدم و به سمت تاقچه رفتم تا طلاهایم را بیاویزم که با جای خالی طلاهایم روبه رو شدم، کسی به غیر از من در این اتاق نخوابیده بود، پس طلاهایم را که برداشته بود؟ به طرف در اتاق رفتم، به حیاط نگاهی انداختم، چیزی وسط حیاط برق می زد، به سمتش رفتم و نگاهی به آن انداختم، انگشتر نگین سبزم بود، همان که برادرم به من هدیه داده بود. هر چه بیشتر گشتم کمتر به نتیجه رسیدم، انگار طلاهایم آب شده و در زمین رفته بودند. ناامید از پیدا شدن طلاهایم به اتاق رفتم، از هرکه پرسیدم از طلاهایم خبر نداشت، ناگهان چیزی در ذهنم جرقه خورد. بله، حتما کار خودشان بود! دیگر آن کورسوی کوچک امید هم در دلم خاموش شد.
مدتی گذشت و پدرم برای بزهایمان علوفه خریده بود، گونی ها بسته بود، پسرم به سمت پدرم رفت و نگاهی به علوفه ها انداخت، پدرم علوفه ها را از گونی خارج کرد، چیزی بین علوفه برق می‌زد، آن را برداشت و به دست پسرم داد و گفت:
- این برای تو.
پسرم به سمتم آمد.
- مامان، مامان ببین بابابزرگ چه چیز قشنگی بهم داد، از گونیِ علف ها پیداش کرد.
کنارش چهارزانو نشستم و گفتم:
- کدوم بده ببینم چیه پسرم.
با ذوق آن را کف دستم گذاشت و با صدای پر انرژی اش گفت:
- ببین چه خوشگله.
نگاهی به کف دستم انداختم، آن انگشتری بود که به شکل گل بود و من گمش کرده بودم !  دستی به آن کشیدم، مطمئن شدم خوش است، باورم نمی‌شد انگشترم در گونیِ علوفه باشد،حتما باز هم اجنه قصد اذیت کردنمان داشتند.
- مامان.
با صدای پسرم به خودم آمدم.
- هان، چیه؟
- انگشترمو بده دیگه.
بدون توجه به پسرم به سمت پدرم رفتم.
- بابا جان، این انگشتر طلاست، مال منه!
پدرم با بیخیالی دستی تکان داد.
- ای دختر، انگشتر طلا تو گونی علوفه چیکار میکنه؟ یه حرفی بزن که آدم باورش بشه.
-  این اون انگشتریه که گم شده بود.
صاف ایستاد، آب دهانش را با ترس فرو فرستاد و گفت:
- در گونی بسته بوده، پس، پس یعنی...
حرفش را قطع کردم و گفتم:
- بله، همین که شما فکر می‌کنید بابا جان، حتما خواستند اذیتم کنند.
پسرم باز هم بهانه‌ی انگشتر را می‌گرفت، بدون توجه به او وارد اتاقم شدم....


 

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...