• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

تو بمون | Hedie_a کاربر انجمن نودهشتیا


Hediye_a
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

خلاصه : داستان از دختری میگه که اندازه تمام سال های زندگیش تنهایی و حس کرده  و در حسرت ذره ای محبت از طرف پدرش سوخته . دختری که محتاج  توجه و محبته …

 داستان درمورد مردیه که  همیشه  محکم بوده همیشه کوه بوده بهش گفتن کوها سختن و نمیشکنن ولی مگه مرد داستان انسان نیست؟ مگه احساس نداره؟

 

تایم پارت گذاری : پنجشنبه ها و جمعه ها 

 

ناظر: @ ملیکا ملازاده 💕

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

                       به نام خداوند رنگین کمان

 

پارت اول:

دستم و روی سرم گذاشتم با احتیاط از پله ها پایین اومدم و به سمت اشپزخونه رفتم . عمه مهین دوباره داشت جدول حل میکرد . کلا زندگیش به جدول و سریال هاش خلاصه میشد . با تن صدای آرومی جوری که نه عمه یهو بترسه و نه این سر بدبختم دردش بیشتر شه عمع رو صدا کردم : عمه یه ژلوفن به من میدی؟

عمه سرشو بلند کرد با دیدن من تو این وضعیت سریع از جاش بلند شد و رفت سمت کابینت کنار یخچال و شکلات تخته ای مورد علاقمو‌ برداشت .

_بیا عمه فدات شه که هر روزت با این درد سر میکنی ، بیا اینو بخور الان دمنوش و میزارم.

مثل همیشه و هر زمان زندگیم با شنیدن حرفای پر از عشق و مهربونی عمه لبخندی عمیق روی لبم ظاهر شد . روی صندلی نشستم و همونجور که سرمو گرفته بودم گفتم : قربونت بشم شما که انقدر به فکرمی به جای این یه ذره شکلات که همش شکره و نیم مسقال کافئین ، یه قهوه بده هم من راحت شم هم خودت . هوم؟

عمه که به شدت با قهوه و نسکافه خوردن من مخالف بود مثل همیشه ابروهای هلالی باریکش رفت تو هم .

 _ دیگه چی؟ میخوایم سرتو خوب کنیم بزنیم چشتم داغون کنیم!

 _چشم نه قلب

_خیله خب حالا ؛ ماشالا زبون داری ۳ متر ولی عقل اندازه ماش . خدایا خودت به جوونامون رحم کن.

ناخواسته خنده ی بلندی سر دادم که سرم تیر خیلی بدی کشید و همین باعث شد دوباره دهنم ببندم و سرمو محکم بچسبم .

_اخ اخ

عمه هم که انگار سرگرم کل کل شده بود با صدای نالم دوباره سریع به خودش اومد و تند دست به کار شد.

سرمو روی شیشه سرد میز آشپزخونه گزاشتم . تا زمان اماده شدن دمنوش معجزه اسای عمه چشمامو بستم .

حدود ۵ دقیقه بعد صدای گذاشتن لیوان روی میز و پشت بندش صدای خود عمه : تاملیا ، بیا عزیزم .

اروم سرمو بلند کردم اروم اروم شروع به نوشیدن این چای معجزه کردم . حدود نیم ساعت بعد سرم بهتر شده بود و روی مبل دراز کشیده بودم و بی هدف کانال و های تلوزیونو بالا و پایین میکردم

عمه هم که کنارم نشسته بود و داشت گلدوزی میکرد هر از گاهی چیزی از شبکه های مختلف میگفت و دوباره مشغول کار خودش میشد .

به ساعت نگاه کردم ساعت ۶ بود تازه ! پوفی کشیدم از جام بلند شدم باید یه زنگ به مریم میزدم بریم بیرون . وگرنه تا شب از میپوسیدم.

با بلند شدنم عمه دوباره سرشو بلند کرد

_کجا؟

_میرم به مریم زنگ بزنم ، اگه کاری نداره بریم بیرون.

یا تموم شدن جملم بلافاصله اخماش رفت تو هم : الان؟ بشین سر جات دختر. ۲ ساعت دیگه بابات میاد.

لبخند مسخره ای روی لبم شکل گرفت. بابام میاد! بیاد ببینه خونه نیستم نگران میشه؟ سوال مسخره ایه. حتی تو دلمم نباید اینو بپرسم وقتی جوابش هر روز بهم ثابت میشه. سعی کردم تو صورتم چیزی از احساسات درونیم مشخص نکنم تا دوباره عمه عزیزم تنها کسی که براش مهمم و ذره ای ناراحت نکنم.

_ الهی فدات شم حالا کو تا بابا بیاد. قول میدم تا جایی که بشه زود ییام ، میرم هم هوام عوض میشه هم شام میخورم.

از چشماش میتونستم بفهمم رضایت دلی نداره ولی تحمل خونه موندن و ندارم.سمتش خم شدم و پیشونیشو که چند تا خط نشون از پختگی روش نمایان بود و بوسیدم . لبخندی زد و همین باعث شد با حال بهتری به سمت پله ها برم .

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم:

به صدای بوق داشتم گوش می دادم و در عین حال مشغول پیدا کردن شال مناسب برای یکی از مانتو هام بودم .

_جونم؟

بلاخره جواب داد! همین و به زبون اوردم : چه عجب جواب دادی!

 _بابا این میر سعیدی ول کن نیست که ، یعنی شعور نداره کارمند تو بردت نیست که . تا همین یه ربع نگهمون داشت.

 توام تقصیر خودته ۱۰۰ بار گفتم برو پیش بابات .حرف تو سرت نمیره . حالا هی بمون اونجا تا همه ازت بیگاری بکشن._

  _ حاضری؟

مثل همیشه وقتی موضوع کار کردن پیش پدرش و پیش میکشیدم بحث و پیچوند . واقعا نمیدونم مریم کی میخواست دست از لجبازی های بچگانش برداره.

_اره دم دری؟

_۵ دقیقه دیگه میرسم بیا پایین.

تلفن و قطع کردم و با زدن عطر ملایم با رایحه شکلات و برداشتن بوت های سفیدم از اتاق بیرون اومدم. همینطور که به طرف در بیرونی میرفتم صدام و بلند کردم .

_عمه من رفتم

عمه با سرعتی که نمیدونم با اون پا درد از کجا میاد خودشو بهم رسوند. نگاهی به سر تا پام کرد.

_تاملیا پالتوت خیلی کوتاه نیست؟

نگاهی به صورت نمایشی به پالتوم انداختم . اره کوتاه بود ولی چیز تازه ای تو پوشش من وجود نداشت . همیشه لباسای من اینجوری بود . این عمه بود که هیچ وقت بهش عادت نمی‌کرد.

_ نه خیلی، پیاده رویم نمیکنیم ، تازه با ماشین میخوایم بریم

اینم مثل بیرون رفتنم به دلش ننشست ولی بازم جوابش نگاهی نگران و برو به سلامت بود .

با بستن زیپ بوت ها محکم گونه عمه رو بوسیدم و از خونه بیرون رفتم . با وارد شدنم به حیاط سوز سردی صورتم و نوازش کرد . چشامو بستم و به اندازه چند ثاتیه این هوای سرد دی ماه و به ریه کشیدم . این دفعه لبخندی واقعی روی لبم نقش بست . چشمامو باز کردم با لبخندی که هنوز روی لبم بود به سمت در بیرون رفتم . با باز کردن در ماشین دویست شیش سفید مریم و جلوی در دیدم.

سریع به سمتش رفتم کنارش نشستم.

_سلام

_سلام بریم؟

_اره دیگه برو که دیر شد

_نگران نباش بین ما ان تایممون خودتی

_بچه ها هنوز نرسیدن؟

مریم لبخند گشادی زد و با نیم نگاهی سمت من جواب داد : امیر و دوستش تو راهن مسیح و رویا میگن تو راهن ولی احتمال نود درصد هنوز حاضرم نشدن مبین و مبینام الان پیام دادن ۵ دقیقه دیگه راه می‌افتن .

بیخیال غر زدن اینکه چرا هیچ وقت نمیتونن به موقع خودشونو جایی برسونن شدم  و سوالی که تو مغزم بود و پرسیدم .

_دوست امیر کیه؟

_نمیدونم والا منم نمیشناسم.

اصلا از ورود ادم غریبه به جمعمون خوشم نمیومد . خودمون کنارهم بهمون خوش می‌گذشت. اخلاقای هم دستمون بود و حریم همدیگر و میشناختیم. نمیدونم امیروقتی میدونه چقدر از اشنایی با غریبه ها و بهم خوردن راحتیم بدم میاد بازم رفیقشو داره با خودش میاره.

_اصلا چرا دوستشو داره میاره؟ اسمش چیه؟

به دلم نشسته بود و همین باعث غر غرم میشد. مریم که میدونست دردمو سعی در اروم کردنم کرد.

_اسمشو چه میدونم! ولی بنده خدا امیرم خودش گیر کرد به نظرم. چون وقتی زنگ زدم گفتم شب جمع شیم گفت پیش یکی از دوستاشه و نمیتونه بیاد ولی شنیدم همین رفیقش گفت دوست داره بیاد با ما اشنا شه . امیرم تو رودربایستی گیر کرد اوکی داد.

_چقدر پروعه یارو! خودش خودشو دعوت کرد؟ خب اگه ما مشکلی نداشتیم اونم باشه به امیر میگفتیم رفیقتم بیار.

_خیله خب حالا جوش نزن . یه نیم ساعت ، چهل دقیقه تحمل کن دکش میکنیم

_دیگه داره میاد ول کن . به بچه هام چیزی نگو

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم:

مریم دیگه چیزی نگفت و صدای اهنگ و بلند تر کرد. با رسیدن به کافه مورد نظرمون پیاده شدیم به سمت در ورودی حرکت کردیم.

با وارد شدنمون پسربور چشم عسلی که مسئول نظارت به کارا بود سمتون اومد و با روی گشاده سلام و احوال پرسی کرد با پرسیدن اینکه بقیه ام میان؟ ما رو تا سمت میز همیشگی هدایت کرد. عاشق این کافه بودم. فضای تاریک و اهنگای خوبی که میزاشت باعث میشد همیشه اینجا ارامش دیگه ای داشته باشم. میز ما ته سالن بود . یه پله می‌رفتی بالا و یه مبل مشکی راحتی ۴ نفره با ۳ تا مبل یه نفره ومیز بزرگ کم ارتفاع مشکی وسطش بود. یادمه بعضی شبا که خیلی داغون بودم با بچه ها میومدیم اینجا اونا حرف میزدن و منم سرمو به مبل تکیه می دادم و به موزیکای فوق العادشون گوش میدادم.

_با اینکه دیر کردیم ولی اولین نفریم‌.

_بشین اونام کم کم میرسن.

مریمم نشست و با فاصله ۱۰ دقیقه بچه هام دوتا دوتا اومدن. همه دور هم نشسته بودیم به مسیح و رویا نگاه منتظر نگاه میکردیم. مریم که کلا به فضول جمع معروف بود طاقت نیاورد و صدای اعتراضش بلند شد.

_ااا خب بگید دیگه . چیشده مردیم از نگرانی.

مبین با لحن شوخ همیشگیش اروم ولی جوری که مریم بشنوه گفت: مردی از فضولی نه نگرانی.

مریم سریع گارد گرفت : هه هه .چیزی نگی نمیگن لالی.

لبخندی روی لبم نشست . کلا مگه میشد یه روز مریم و مبین تو صلح باشن؟ فک کنم اگه بشه اون روز اخرالزمانه.

مبین لبخند حرص دراری به مریم زد : چیه شنیدن حقیقت سوزش داره؟

برای اینکه ادامه ندن سریع پریدم بین حرفشون : سر جدتون شروع نکنین . خب مسیح بگید دیگه؟

مسیح و رویا به هم نگاهی انداختن و دوباره سرشونو سمت ما برگردوندن و مسیح با گرفتن دست رویا گفت : ما نامزد کردیم.

همزمان با شنیدن این حرف مریم و مبینا جیغ بلندی کشیدن جوری که میزای بغل چپ چپ نگامون کردن. هممون شکه شده بودیم از شنیدن این خبر . مسیح بیست و هشت سالش بود وبزرگترین غضو گروهمون بود و رویا هم بیست و یک و کوچکترین عضو. ما همه با اخلاقا و خصوصیات هم اشنا بودیم و میدونستیم رویا با شیطنتای زیادی که داره اهل داشتن رابطه های طولانی نیست. ولی خب از اون ورم مسیح خیلی اروم و به قول امیر مدل پدرانه داشت . این چند وقته متوجه صمیمیت زیادیشون شده بودیم ولی با خودمون گفته بودیم اگرم چیزی بینشون باشه بین خودشون تموم میکن ولی الان در عرض ۱ ماه با همچین خبری اومدن!

بلند شدم سمتشون رفتم و با بغل کردن جفتشون بلاخره تونستم دهنمو باز کنم : وای باورم نمیشه . خیلی براتون خوشحالم . بلاخره تو جمعمون یه کاپل داریم.

جفتشون لبخندی زدن که امیر خندون ودست به سینه گفت : زرنگ ماییم که دم به تله نمیدیم . مسیح خان میبینم حال دو ماه دیگتو.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم:

با تموم شدن حرفش مبین خنده ی بلندی کرد به شونه ی امیر زد وگفت: دمتگرم ، مسیح داداش ادم خوبی بودی.

امیر و مبین جوری داشتن حرف میزدن که نمیشد به حرفاشون واکنشی نشون نداد و داشتم تمام سعیمو میکردم که باهاشون همراهی نکنم و همینطور که از اول با اومدن سپهر دوست امیر جدی برخوردکرده بودم بمونم.

رویا که دید امیر و مبین ول کن ماجرا نیستن با صدای تیزش جوری که معلوم بود داره از حرص میترکه جواب داد: برید بابا ،شما دوتا دراز بخوایدم کسیو پیدا نمیکنید باهاتون باشه مگر اینکه طرف ناتوان ذهنی باشه .

مبین حالت فکر کردنی به خودش گرفت و دستی به زیر چونش کشید و پاشو روی پای دیگش انداخت و رو به رویا پرسید : میگن رویا چند وقت پیش اومدی گفتی یه دوستی داری که به چیزایی درمورد من بهت گفته. چی گفته بود اون روز متوجه نشدم .

رویا سریع گفت : اون عقلش کمه . بعدم روی واقعی تورو ندیده.

_اااا اون موقع به من گفتی که خیلی عاقل و فهیمه. بیا مسیح اینم یه نشونه دیگه . این دختر الزایمرم داره . بیا تا جدی نشده برگرد و خودتو نجات بده.

این دفعه دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بلند زدم زیر خنده .همزمان با قهقهی بلند من رویا جیغی کشیدو با گفتن اینکه میکشمت مبین اومد بره سمتش که مسیح گرفتتش و مجبور به نشستنش کرد.دیگه هممون نیشمون باز شده بودو داشتیم که نگاه های پر حرص رویا و بی‌خیالی مبین نگاه میکردیم.

مسیح خودشم از حرفای امیر و مبین خندش گرفته بود ولی مثل همیشه از هممون زود تر خودشو جمع کرد و همونطور که دستشو دور شونه ی رویا انداخته بود جواب داد : من بهترین انتخاب زندگیم و کردم شماهام به فکر خودتون باشید عذب نمیرید.

بچه ها اوهوی معنی داری گفتن دوباره مسخره بازی و شروع کردن ولی نگاهم به رویا بود که با همین جمله ی کوتاه و مقداری طنز مسیح چطور اروم شده بود و نیشش باز شده بود. لبخندی به این حسی که بینشون بود زدم . الان که داشتم دقت میکردم واقعا به هم میومدن.

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت پنجم:

نزدیک دو ساعتی میشد که نشسته بودیم . با اینکه دوست نداشتم برم خونه ولی پیشنهاد بلند شدن دادم و همه هم باهام موافقت کردن. کیفمو روی شونم تنظیم کردم و در همون حین  گفتم : ما رفتیم دیگه کاری ندارین؟

بچه ها تک تک  سری به نشونه نه و خداحافظی گفتن که صدای سپهر که مخاطب قرارم داد و شنیدم.

_ تاملیا جان ،  امکانش هست چند دقیقه وقتتو بهم بدی؟

با تموم شدن جملش همه ی بچه ها سکوت کردن و چشم انتظار به من نگاهاشونو دوختن.

خب تجربه ثابت کرده شروع این جمله ها، پایانش یعنی خر شو و خودتو بنداز تو دردسر. حقیقتا دلم میخواست بگم نه و رامو کج کنم برم . ولی شعور و ادب حالیم بود و میدونستم باید مخالف ساز دلم حرف بزنم .

سری به معنای موافقت تکون دادم .

_  بشینیم؟

سپهر دستشو به سمت یکی از میزا دراز کرد : اینجا اوکیه؟

دوباره سرمو تکون دادم.  نشستم و سپهر هم صندلی جلومو.  بیرون کشید و نشست. خب من که حرفی ندارم بزنم پس لازم نیست الانم چیزی بگم .  انگار مونده بود چجوری شروع کنه ، چون از من بدتر هی به سقف و زمین نگاه میکرد . خب جفتمون که میدونستم که چی میخواد بگه ، پس چرا انقدر  دل دل میکرد. چند لحظه گذشت و بلاخره به حرف اومد.

_بچه ها یه جوری بهمون زل زدن ادم کلا دهنش بسته میشه.

سرمو به سمت بچه ها برگردوندم.  خندم گرفت .

بنده خدا راست میگفت . یعنی فقط یه پفیلا کمشون بود.

براشون چشم غره ای رفتم که  الحمدلله  یکی از یکی بیخیال تر. فقط مریم دستشو به معنی زود باش چرخوند.  سری تکون دادم  دوباره به سپهر نگاه کردم.

_ ولشون کن . اگه منتظری برن بعد حرف بزنی ، بگم منتظر نباش چون عمرا برن.

خندید و دستی به بالای ابروش کشید :  به نظرم اونقدر تیز میای که میدونی میخوام چی بگم.

ابروم بالا رفت . میدونستم ،ولی قرار نبود پیشنهاد اون از زبون من شنیده بشه.

_ دوست دارم به جای حدسیات ، هر حرفی داری از خودت بشنوم.

_ اوکی ، الان بگم دلم میخواد بیشتر باهات اشنا شم چی میگی؟

راحت و کوتاه گفتم : میگم  نه!

دستشو  روی هم قلاب کرد و به صندلی تکیه داد.

_ دلیلشم میگی؟

_الان تو شرایطی نیستم که با کسی  تو رابطه باشم.

_از چه نظر میگی؟

_از هر نظری که  باهاش میسنجی میتونی وارد رابطه بشی یا نه.

_تو با چه معیاری میسنجی؟

ای بابا! بدم میاد وقتی میگی نه بازم سوالای مزخرف میپرسن.

_ مهمه؟ محترمانه حرفتو گفتی منم جوابمو دادم. اگر حرفت فقط همین بود بریم بچه ها منتظرن.

انگار بهش برخورد که اخماش یکم تو هم رفت . 

_ برام مهمه که چرا جواب رد می‌شنوم. ولی نمیخوام اذیتت کنم بریم .

خب درست حدس زدم ،کاملا بهش برخورد ولی انقدر اهمیت نداشت که نه؟ یه بار همو دیدیم و تموم. با تموم شدن حرفش از جاش بلند شد . منم از جام بلند شدم و همه با هم  از کافه اومدیم بیرون .

 ه داد.

 

انگار  مونده بود چجوری شروع کنه  داشت به 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم:

 با اینکه  دوتامون  برای هم تو قیافه بودیم  ولی بچه ها یه جوری برای هم چشم و ابرو میومدن و  داشتن فضولیشونو مهار میکردن تا چیزی نگن که  واقعا به شدت مسخره و خنده دار شده بودن .مریم از همه بدتر بود  هی چند قدم راه می‌رفت بعد برمیگشت یهو می‌گفت: خوبین؟

مبین و امیرم هر سری با یه چیزی بمب خنده مینداختن وسط.

موقعی که با سپهر پیش بچه ها اومدیم به پیشنهاد رویا پیاده سمت پارک نزدیک کافه راه افتادیم . دوست نداشتم خیلی دیر کنم . درسته که بابا متوجه هم نمیشد ولی میدونم عمه تا نیام خونه امکان نداره بخوابه.از طرفیم چون بچه ها سوژه جدید دستشون اومده بود باهاشون همراه نمیشدم ول کنم نبودن.

یه ربعی بود که همینجوری قدم میزدیم . داشتم  به اسمون الوده ولی دوستداشتنی نگاه میکردم که. دیدم  مریم راهشو ایندفعه سمت سپهر کج کرد یهو پرسید : خوبی سپهر؟

بعدم سریع دستشو به شونه ی سپهر کویید : از چیزی ناراحتی؟ بگو خالی میشی.

یه جوری جدی داشت حرف میزد و سر تکون میداد هر کی نشناسه ، فکر میکنه مریم و سپهر صد ساله همو میشناسن و امکان نداره همین ۲ ساعت پیش همو دیده باشن. از قیافه مریم بدتر قیافه متعجب سپهر بود که مشخص بود  هنگ کرده از این همه صمیمیت مریم ولی میخواد خیلیم تابلو نشه.  موقعیت مزخرف و خنده داری بود . چند لحظه صدایی از کسی درنیومد تا اینکه صدای قهقهه مبین بلند شد . پشت بند مبین بقیه شروع کردن خندیدن .

مبین که از خنده داشت دست به چشمش میکشید گفت: مریم به قران تو یه تختت کمه. نگا اخه قیافه اینو..

بعدم با دست به سپهر اشاره کرد دوباره  به خنده افتاد  . امیرم که دست کمی از مبین نداشت  شروع کرد: بخدا این همه سال قیافه سپهر و من اینجوری ندیده بودم.

راست میگفت و اگر ته این فضولیاشون به من نمیرسید مطمعنا من خودم جلو تر از همه ول کن نبودم و اینقدر مسخره بازی درمیاوردم تا هر بدبختی که مخاطبم باشه بزاره در ره ولی چون موضوع بحث من بودم دوست نداشتم بیشتر از این کش پیدا کنه و  همه چی شوخی شوخی جدی شه.

بعد اینکه همه اروم تر شدن مبینا به من و سپهر نگاه کرد و پرسید : بابا خب ما هیچی ولی این مریم کشت خودشو ،  چیشد الان؟ مذاکرات بی‌نتیجه موند؟

سریع گفتم : اره 

که همزمان با من سپهر هم  جواب داد: هنوز مونده!

بچه ها هم که انگار از جوابهای متضاد مون خوششون اومده با نیش باز دهناشونو بستن.

دیگه داشت کفریم میکرد . کدوم مذاکره؟ یه پیشنهاد ساده اونم در حد اینکه دو ساعته منو شناخته ، شد مذاکره؟ 

نتونستم جواب ندم و همینو به زبون اوردم: یعنی چی ادامه داره؟

دستشو کرد تو جیبش و با لبخندی که شیطنت ازش  میبارید گفت : هنوز به نتیجه نرسیدیم که!

_ نه رسیدیم ولی مثله اینکه یا آلزایمر داری یا مشکل شنوایی ! چون من واضح حرف زدم.

برعکس موقعی که تو کافه بودیم عصبی نشد تازه انگار ایندفعه دلش کل کل میخواست که  لبخندش بزرگتر شد : چیزی که من شنیدم و یادمه اینه که تو شرایط و امادگی نداری . ولی منم مشکلی با صبر کردن ندارم. 

عصبی توپیدم : من مشکل دارم .

_اشکال نداره ، برطرف میشه

دیگه نمی‌تونستم اونجا بمونم . چون تو همین دو ساعت فهمیدم ادم درک  کردن و احترام گذاشتن به بقیه خیلی نبود . با چشایی که از عصبانیت میخواست از جاش بزنه بیرون بهش نگاه کردم : انقدر منتظر بمون تا درخت زیر پات سبز شه.

بعدم پشتمو بهش کردم همونطور که داشتم از بچه ها دور میشدم مریم و بلند صدا کردم.

_ مریم بریم!

 

 

 

 

ویرایش شده توسط Hediye_a
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...