• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان مقدر شده _ Banafsh کاربر نودهشتیا


Banafsh
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان مقدر شده

نویسنده: Banafsh

ژانر : فانتزی، تخیلی، تناسخ،   عاشقانه، اساطیری

خلاصه:

وقتی اولین بار هرمس، پسر زئوس، خدای خبررسانی و تجارت به تارتاروس برای انجام ماموریت رفت با دختری تاریک و سرد رو به رو شد که همه با احترام بانو هکاته صداش می‌کردن، اما واقعا اون دختر کی بود که حتی اسمش از کتب پدرش پاک شده بود؟ 

روایتی بر اساس کتاب‌های اساطیری و عشقی ممنوعه بین خدایان.

مقدمه:

 هیچ قدرتی توانایی فرار کردن از تقدیرش نداره، حتی اگر بزرگ ترین خدای المپ نشین هم باشی و برای تغییر سرنوشت به جهنم بری، باز هم با مقدر شده‌های زندگیت رو به رو می‌شی .

چه این تقدیر عشق باشه یا مرگ دردناک. 

 

ناظر: @ negin yazdani 🌜

ویراستار: @ حامی نارنگی ها

@ همکار راهنما♥️

@ مدیر راهنما

 

ویرایش شده توسط حامی نارنگی ها
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت اول 

_ انتصاب قدرت _

روی بلند ترین کوه آرکادی، قصر سلطنتی بزرگی وجود داشت که حتی از دورترین جزایر هم معلوم بود، جایی که تمامی خدایان المپ نشین زندگی می‌کردن و قدرت‌های اصلی به رسمیت شناخته می‌شدن.

حالا بعد از ده سال جنگ سنگین بالاخره به پیروزی رسیده بودن و خدای زمین به عنوان تشکر و قدردانی، جشن بزرگی داخل قصر برگزار کرده بود.

تمامی سالن سفید رنگ با گل‌های زیبا طلایی و شمع‌های معطر شفاف تزئین شده بود، صندلی‌های چوبی در کنار هم ردیف بودند و بعد از ساعت‌های طولانی آماده برای مهمانی امشب شده بودند.

زن قد بلندی که با موهای سبز و چشم های آبی، عصای چوبی خاص با کمک ندیمه‌ها لباس سلطنتی یشمی رنگ رو به تن کرده بود، جلوی آینه قدی ایستاد و برای بار آخر به خودش نگاه کرد، لبخند پیروزمندانه‌ای زد و بدون نگاه کردن به دختر کنارش، گفت:

- همه چیز حاضر شده؟

دختر قد کوتاهی که لباس‌های ساده‌ی کرمی رنگ به تن داشت، تعظیمی کرد و جواب داد:

-بله، فقط برای شما نامه‌ای رسیده.

زن دستش رو به سمت دختر گرفت و زمانی که نامه‌ی سورمه‌ای رنگ که به صورت خاصی می‌درخشید‌، توی دستش قرار گرفت، با سر اشاره‌ای به در کرد. 

همه‌ی افراد داخل اتاق به سرعت بیرون رفتن.

زن چند قدم عقب رفت و روی صندلی طلایی رنگ میز کارش نشست و نامه رو باز کرد.

با هر خطی که می‌خوند، قلبش می‌لرزید و اضطراب توی وجود پر قدرتش چرخ می‌خورد.

(از خائوس به گایای عزیزم.

زمانی که خبر زندانی شدن اورانوس رو فهمیدم، خوشحال شدم و فهمیدم لیاقت قدرتی که برای تو گذاشتم رو داشتی.

دختر زیبای من، حالا زمانش رسیده تا به فرزندانت قدرتی ببخشی تا ابدیت انرژی زمین برای کمک به خود زمین و آسمان در جریان باشه. با عدالت و منطق تصمیم بگیر. 

من همیشه در کنار تو هستم.)

لبخندی زد و نامه رو با احترام توی کشو گذاشت.

از روی صندلی بلند شد و به سمت سالن اصلی حرکت کرد، تمامی افکارش حول محور دستور پدرش می‌گذشت، باید همین امشب تصمیم می‌گرفت .

زمانی که وارد سالن شد، تمامی افراد بلند شدن و با تعظیم کوتاهی احترام گذاشتن، به جز سه نفری که روی صندلی‌های طلایی بالا نشسته بودن و حتی به سمت در هم برنگشته بودن.

زن که به این رفتارها عادت داشت ، لبخند کوچیکی روی لب‌های قرمزش نشوند و بعد از طی کردن راه‌روی بلند سالن، روی صندلی دوم طلایی نشست و اجازه‌ای برای نشستن بقیه هم صادر شد.

چند دقیقه‌ای که برای سرو نوشیدنی مخصوص قصر طول کشید به زن اجازه داد تا دستور پدر رو به طلایی نشین‌ها منتقل بکنه.

- امروز نامه‌ای به دستم رسید از طرف خائوس، باید تقسیم قدرت انجام بدیم.

دختر بزرگ‌تر که با لباس‌های تمام مشکی و موهای بلند و مواج سیاه و چشم های طلایی، زیبایی نفس‌گیر و ابهتی زیاد داشت، پوزخندی زد و گفت: 

- همه‌ی فرزندان من، قدرتشون کامل شده و جایگاه مخصوصی دارن. پس فقط باید خودت تصمیم بگیری.

مرد سیاه پوشی که کنارش نشسته بود، دستش رو گرفت و جدی گفت:

- نیکس،  این دستور پدره. پس باید انجامش بدیم. حتما احتیاجی نیست که قدرت‌هاشون تغییر بدیم، فقط تثبیت می‌کنیم .

گایا با تشکر نگاهی بهش کرد.

- اربوس درست می‌گه، من امشب برای فرزندان خودم و کسایی که توی این جنگ بهم کمک کردن قدرتی در نظر می‌گیرم و شماها تا چند روز آینده توی دفتر المپ اسامی و قدرت‌هاشون رو وارد کنید، لطفا.

نیکس فقط سرش رو تکون داد، نمی‌خواست مهمانی رو خراب بکنه.

برادر کوچیک‌تر، با شنل مخصوص قرمز و چشم‌های تیره که نشون از قدرتش بود، با صدای آرومی گفت:

- بهترین راه این‌که قرعه کشی انجام بدی یا بر اساس لیاقت بهشون قدرت بدی.

گایا به علامت تایید سرش رو تکون داد و از جاش بلند شد.

با عصاش چند ضربه به زمین زد و در عین جدیت و مهربانی ذاتی، رو به مهمان‌های قدرتمندش شروع به صحبت کرد.

 

- من گایا هستم، سومین فرزند خائوس آفریننده‌ی تمامی خدایان، زمانی که به قدرت کامل رسیدم، یک پسر به وجود آوردم به اسم اورانوس، اون به سرعت رشد کرد و قدرت آسمان رو به همراه داشت. ما برای ایجاد زندگی های جدید باهم ازدواج کردیم و فرزندانی به دنیا آوردم که به گروه تیتان‌ها معروف شدن، در طی چند سال اون به قدرت فرزندانش حسادت می‌کرد و از ترس اون ها رو داخل تارتاروس، عمیق ترین نقطه زمین و محل زندگی ارواح و شیاطین زندانی می‌کرد. وقتی دومین نسل تیتان‌ها به دنیا اومدن، دیگه نتونستم به این وضعیت ادامه بدم، بعد از یک جلسه با کسانی که زنده موندن، تصمیم گرفتیم اورانوس رو از بین ببریم. اما فقط کرونوس پسر کوچیکم قبول کرد. طبق اولین قانون خائوس، کشتن قدرت‌ها مجازات داره، پس ما ده سال با اورانوس جنگیدیم و تونستیم اون رو داخل زندان عمیق تارتاروس زندانی کنیم. حالا برای پیروزی جشن گرفتم و می‌خوام بعد از تشکر به افرادم قدرت مخصوصی اهدا کنم. تمامی فرزندان کرونوس به جایگاه بالا بیان.

 

 

شش فرزند کرونوس که سه دختر و سه پسر بودند، از بین جمعیت بلند شدن و با چند قدم فاصله با مادربزرگ خودشون، گایا، ایستادن.

 

نیکس که فقط مشاهده‌گر بود، آروم از اربوس پرسید: 

- پس خود کرونوس چی شد؟

مرد هم اروم جواب داد:

- کرونوس بعد از پدرش به قدرت رسید و طمع بیشتر کرد، یکی از پسرهاش اون رو به تارتاروس فرستاد.

نگاه نیکس و اربوس به سمت برادر چهارمشون برگشت، اون پسر خدای تارتاروس بود و از همه چی خبر داشت اما چیزی نمی‌گفت.

با اشاره گایا، ندیمه ها شش عصای طلایی که جواهر شفافی به سر آن‌ها بود، جلوی فرزندان کرونوس گرفتن و هر کدوم یکی رو انتخاب کردن.

زن قدمی بهشون نزدیک شد و گفت:

- شما دخترها توی زمان جنگ به بقیه خیلی کمک کردید پس اول قدرت‌های شما رو اعلام می‌کنم. دختر بزرگ هستیا، قدرت مراقبت از آتش قصر المپ و خانه‌ها. دختر دوم هرا، ملکه آسمان‌ها، دختر سوم دمتر، الهه حاصلخیزی.

دختری که قد بلند با موهای مواج قهوه‌ای و چشم های مشکی و صورت سفیدی داشت با شال و لباسی سفید که هستیا نام داشت، عصاش رو به سمت زن گرفت.

گایا دستش روی جواهر شفافش گذاشت و بعد از وردی که زیر لب خوند رنگ جواهر به نارنجی تغییر کرد.

دختر دوم با لباس بلند شیری رنگ و چشم های عسلی زیبایی داشت که حتی گایا بیشتر نگاهش کرد و رنگ جواهر عصا رو به آبی تغییر داد.

دختر آخر با قدی کوتاه‌تر و موهای فر مشکی و چشم های عسلی با خجالت جلو رفت، گایا لبخندی زد و رنگ جواهر به سبز تغییر داد.

زمانی که به سمت پسرها رفت، کمی مکث کرد و گفت:

 - برای شما، قرعه کشی انجام می‌دم.

@ همکار ویراستار♥️

@ حامی نارنگی ها

@ negin yazdani

ویرایش شده توسط حامی نارنگی ها
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...