رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان چهارشنبه | nightrage کاربر انجمن نودهشتیا


پاک شده
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان  چهارشنبه| nightrage کاربر انجمن  نودهشتیا

ژانر رمان: معمایی، عاشقانه

هدف از نویسندگی: به اشتراک گذاری تخیلات و افکار.

ساعت پارت گذاری: نامعلوم.

خلاصه رمان: سال ها سکوت و گریه شبانه. دور از خانه و خانواده. چهارشنبه چهارسال پیش همه چیز برای همیشه از بین رفت. کی فکرش را میکرد؟ من، لاله ی خوش خنده و شوخ طبع، بشوم یک گل پژمرده! لاله ی این روزها مغرور تر از همیشه، بی رحم تر از هربار و سنگدل تر از دیروز به راهش ادامه می داد. تا اینکه او را دید!ً

 

چند کلام با نویسنده: به نام خدا. سلام به همه کاربرای عزیز. داستان چهارشنبه قبلا در سایت به صورت کامل قرار گرفته بود. با توجه به شرایط و حذف شدن سایت، تصمیم گرفتم که رمان رو بازنویسی کنم. این اولین کار من نیست و به طبع آخریش هم نخواهد بود. ممنون که با نظرات و حمایت هاتون دلگرمی میدید برای ادامه این راه.امیدوارم که لذت ببرید.

 

معرفی و نقد رمان چهارشنبه| nightrage کاربر انجمن نودهشتیا

 

ناظر: @melika_sh

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 12
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 4

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

دیدمش. با کسی که فکرش را هم نمی کردم. عشق چند ساله ام در کسری از ثانیه با قطرات اشکم همراه شد و برای همیشه از چشمانم افتاد  .

زندگیم به ظاهر تیره و تار شد ولی من نباختم. با سر به زمین خوردم ولی بلند شدم. کسی نبود. همه مرا راندند و مقصر خواندند اما هیچکس نفهمید چه بر من گذشته. 

من توانستم بی هیچ کمکی دوباره و دوباره بلند شوم. تا اینکه باز همه چیز از آن کافه لعنتی شروع شد.

پارت اول:

چهارشنبه، ساعت  چهار و ده دقیقه:

بوی عود تمام کافه را پر کرده بود. همان بوی دوست داشتنیم بود، دارچین. بوی عطر تلخ پسر پشت پیشخوان هم با بوی عود قاطی شده بود انگار، دارچین و رایحه لجندری! سری تکان دادم و به ادامه کارم پرداختم. کتابی که برای آخرین تولدم خرید، پیش رویم بود. صدای آهنگ بی کلام دیگری فضا را شاعرانه تر از قبل کرد. به گمانم از سمفونی های بتهون بود. مشغول لذت بردن از جو حاکم و کتاب و طعم  اسپرسویم بودم، که صدایی مرا از دنیای خود   جدا کرد.

-تنها هستید؟

سرم را بالا گرفتم و پیش از هر چیز   با یک جفت چشم مشکی رو به رو شدم. بعد صورتی کشیده و قدِ بلند مرد رو به رویم، مرا وادار کرد که صاف بنشینم و به دو دکمه ای که از بالا نبسته بود، خیره شوم. انگار متوجه سردرگمی من شده بود. سوالش را با بیان دیگری تکرار کرد.

-می تونم کنارتون بشینم؟

بی حرف کتاب را بستم، نگاهم را در کل فضای کافه چرخاندم، صندلی خالی زیاد بود برای همین با تعجب به مرد خیره شدم.

-این همه صندلی خالی.

-من میخوام اینجا بشینم. مشکلی ندارید؟

شاید بخاطر صدای گیرایش بود که سرم به نشانه مثبت تکان خورد. مرد خوشحال و متشخصانه صندلی را عقب کشید، اُوِرکت مشکی اش را در آورد، روی پشتی صندلیش انداخت و نشست. بی توجه به نگاه های مرد و لبخند جذاب روی لبش مشغول کتاب خود شدم. چند دقیقه ای از هم نشینی ام با او می گذشت ولی تغییری در حالت صورت و یا نشستنش ایجاد نشده بود. سرم را بالا آوردم و با خیره شدن به موهای پرپشتش(که در همان نگاه اول به آن حجم از مو روی سرش لعنت فرستادم؛ چرا که معتقد بودم حق مرا خورده) لبی تر کردم و گفتم: نمی خواید چیزی سفارش بدید؟

مرد که انگار منتظر حرف زدن من بود گفت: سلام! وقت نشد که خودم رو معرفی کنـ...

-وقت بود. من نخواستم، البته که محو شدن شما توی حرکات من هم بی تاثیر نبود!

فکر می کردم با شنیدن این جملات دست پاچه می شود؛ ولی خب افکار من در این زمینه ها هرگز درست از آب در نیامده اند. سری تکان داد و با همان تسلط و صدای کلفتش گفت: اگر باعث شدم معذب بشید معذرت می خوام. چنین قصدی نداشتم.

دستش را به سمتم دراز کرد.

-مهرداد هستم، صاحب کافه!

از کتابم نگاه گرفتم و به دستش خیره شدم. نگاهم بین چشمان و دستش در رفت و آمد بود. رگ های دستش بیرون زده بودند و پیراهن سیاهی که آستین هایش را تا آرنج تا زده بود هم جلوه ی رگ های دستش را بیشتر کرده بودند! مکث من را که دید دستش را انداخت. خنده اش اما همچنان پا برجا بود. یاد شخصیت "اضافی" در انیمیشن " کورالین" افتادم.

-حقیقتا؛ دوماهی هست که اینجا می بینمتون. هر روز حوالی ساعت دو تا پنج اینجا هستید. چهارشنبه ها هم فقط برای خوردن قهوه میاید اینجا و همیشه همین کتاب رو همراهتون دارید. امروز دیگه نتونستم جلوی خودم و حس کنجکاویم رو بگیرم.

نمی دانم چرا زبانم قاصر بود. هروقت کسی راجع به عادت هایم می پرسید لال میشدم. سعی کردم خونسردیم را حفظ کنم. خودم را روی میز جلو کشیدم و گفتم:خب؟ درمورد چی کنجکاو بودید؟

-کتابی که می خونید. و حال و هوای چهارشنبه هاتون که با باقی روز هاتون فرق داره. انگار که چهارشنبه ها یه آدم دیگه می شید!

- و شما همه این ها رو از روی رفتار و حرکات و صرفا سفارش قهوه توی این روز ها متوجه شدید؟

سرش را پایین انداخت و خندید.

-کجای حرفم خنده دار بود؟

خونسردی و آرامشم را از دست داده بودم. لرزش غیرمحسوسی در تمام تنم شروع شده بود. احساس حقارت و ترس میکردم. یاد آن روز کذایی برایم زنده شد. همان چهارشنبه چهارسال پیش. همان روزی که تمام این سال ها سعی کردم به نحو احسنت به پایان برسانمش. هرهفته چهارشنبه هایم را زیبا و رویایی پشت سر میگذاشتم تا تلخی آن روز از یادم برود؛ ولی الان، با دیدن خنده مضحک و چشم هایی که عجیب شبیه به چشم محبوبم بود، حس کردم آن روز دوباره در حال تکرار شدن است.

-حالتون خوبه خانم؟

چه سوال مسخره ای بود، از کسی که دوباره بعد از چهارسال در حال یادآوری بود! سرم را پایین انداختم و با لبه ی تا خورده ی کتابم بازی کردم. سعی در کنترل اشک هایم داشتم. نفس عمیقی کشیدم و بدون نگاه به چشمانِ مشتاقِ مردِ پیش رویم گفتم :(اون روز بارون می اومد و کلاسم کنسل شده بود. زودتر می خواستم برگردم خونه. واسه اینکه می تونستم بعد از مدت ها زودتر از اون واسه نهار خونه باشم خوشحال بودم. قبل از اینکه برم خونه رفتم یسری خرید کردم. دوتا شاخه گل خریدم. هووف. رز سفید دوست داشت!)

چیزی راه نفسم را بسته بود انگار. جرعه ای از قهوه ی سرد شده ام خوردم.

-من نمی خواستم ناراحتتون کنم. اگر اذیت می شید با حرف زدن ازش، لزومی نداره ادامه بدید!

خنده ای کردم و با پشت دستم مثل دختر بچه های چهارده ساله اشک هایم را پاک کردم. این عادت حرف زدن با غریبه ها برای قضاوت نشدن هنوز هم رویم مانده بود.   گفتم: نمی دونم چرا ولی  دلم می خواد حرف بزنم! با شمایی که هیچ شناختی نسبت به من ندارید و فقط چندباری موقع سفارش دادن باهاتون هم کلام شدم.  چهارساله که سکوت کردم. هیچکس نفهمید چرا بعد از دو ماه طلاق گرفتم. همه گفتن مشکل از من بوده.

دستمال پارچه ایی را به سمتم گرفت. تشکر کردم و اشک های خیره سرم را پاک کردم.

 

 

@-Madi- @مدیر راهنما@مدیر ویراستار @FAR_AX@Qazal@Roshana@amin141@Crystal.@Nasim.M

ویرایش شده توسط nightrage
ضمیمه مقدمه
  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

چهارشنبه ساعت شش عصر:

دستمال پارچه ایی را به سمتم گرفت. تشکر کردم و اشک های خیره سرم را پاک کردم.

-وقتی رسیدم خونه فکرشم نمیکردم که خونه باشه. کلید انداختم و رفتم تو. آسانسور طبق معمول اون دوماه خراب بود. پله ها رو تا طبقه سوم دوتا یکی کردم. بردن پلاستیکای خرید تا اون بالا نفسمو گرفته بود.

انگار که تازه به خودم آمده باشم سرم را بالا گرفتم و به مرد پیش رویم خیره شدم. چقدر چشم هایش به دلم نشسته بودند! سکوت کردم. برای خودم سوال بود که چرا باید حرف هایم را به مردی که فقط نیم ساعت از آشناییم با او می گذرد، بزنم! انگار که چشم هایش روی عقل و قلب من نفوذ داشتنتد! 

-حالتون خوبه؟

فکر کنم لرزش تنم محسوس شده بود که مرد این سوال را به زبان آورد. دستمال پارچه ایش را در جیب چپم چپاندم. بی توجه به نگاه نگران مرد لوازمم را جمع کردم. کارت ویزیتم را از گوشه کیفم بیرون کشیدم و به سمت مرد گرفتم. انگار که کنترل رفتارم را نداشتم. دستش را دراز کرد که کارت را بگیرد، دستم را کمی عقب کشیدم.

-نمیدونم چرا ولی حرف زدن باهاتون کمی آرومم کرد.

-هرروز همین ساعت کافه ام اگر مایل بودید، خوشحال میشم باقی داستانتون رو بشنوم. 

-چطور؟

-یه ایده جدید برای رمان جدیدم رو بهم دادید.

-پس تا هفته بعد.

کارت را روی میز گذاشتم . از مرد خداحافظی کردم و  بی توجه به بغضی که در حال شکافتن گلویم بود و نگاه های محبوب وارانه مرد، کافه را به سمت خانه ی محزون خود ترک کردم.

امروز هم هوا بارانی بود. پس از مکالمه کوتاه و دردآوری که با آن مرد کافه چی داشتم، نتوانستم به خانه برگردم. هوای بارانی و بام تهران با چند نخ سیگار، مثل همیشه قدرت تصمیم گیری را از من سلب کرده بودند. پُک آخر را به آخرین نخ سیگار ماربلویم زدم و ته مانده ی سیگار را با پاشنه ی کفش پنج سانتیم خاک کردم. دست هایم را زیربغلم گذاشتم و تن رنجور و خسته ام را به آغوش باز خود دعوت کردم. چشم هایم را بستم و بوی خاک باران خورده را نفس کشیدم. باران نرم نرمک خودش را روی صورتم جا می کرد. هوا هوای جنگل های شمالی بود. گرگان و کلاردشت.

هر آخر هفته بی توجه به هفته ی شلوغی که پشت سر گذاشتیم یا پیش رو داشتیم، بار سفر به شمال می بستم. در جاده های پر پیچ و خم گردنه فیروزکوه و جاده هراز، آنقدر می گفتیم و می خندیدیم که خستگی کار و راه خود به خود از تنمان دور می شد. با عشق نگاهم می کرد، شاید هم من اینطور فکر می کردم! هربار که می فهمید خانواده ام در ویلا منتظرمان هستند خوشحال می شد! چقدر خوش خیال بودم. فکر می کردم حضور پدر و مادر و خواهر برادر هایم باعث می شود غم نداشتن خانواده را برای چند روزی فراموش کند؛ فکر می کردم دلیل خوشحالی و ذوق بیش از حدش برای بودن کنار خانواده ی تقریبا پرجمعیتم همین است. چقدر ساده و زود باور بودم آن روزها. یک دختر بیست و پنج ساله ی شاد و شنگول که فکر می کرد با عشق زندگی اش ازدواج کرده. از فکر به روزهای بدی که داشتم گذر کردم. چشم هایم را باز کردم و تلفن همراهم را از جیب بارانی مشکیم بیرون کشیدم. سه تماس از دست رفته از شرکت. بی توجه به اینکه امروز روز تعطیلم است تماس را برقرار کردم.

-الو؟

-الو خانم مهندس!

-جانم مهربان. چی شده؟

-خانم مهندس کجایید؟ هرچی بهتون زنگ زدم جواب ندادید.

-امروز چهارشنبه است. چی شده؟ چرا صدات می لرزه؟

-خانم مهندس توروخدا خودتون رو برسونید. اومدن دارن اینجا رو بهم می ریزن. اولش فکر کردم مثل باقی مشتری هان، ولی یهو شروع کردن به تهدید و ...

قطع شدن صدای مهربان همزمان شد با پیچیدن صدای گوش خراشش.

-کجایی خانمم؟

دندان هایم را با حرص روی هم فشردم. حالم از صدای منزجر کننده اش بهم می خورد.   با صدایی که حاصل از تنفر بود در تلفن گفتم:(من خانم تو نیستم!)

-پس چی بگم عزیزم؟ بگم همسر عزیزم؟ یا نه همسر عزیزِ سابقِ من؟ اینجوری خوبه؟

صدای خنده اش روحم را چروک کرد. دندان قروچه ای کردم و نفس عمیقی کشیدم تا توهینی نکنم.

-چی از جونم میخوای ؟

-هیچی عشقم! فقط باید بیای اینجا و زیر یسری اسناد و مدارک و امضا کنی. همین.

-اسناد و مدارک؟ تو مگه چیزیم از خودت داری که سند داشته باشن؟

-ببین عشقم، سعی نکن به من تیکه بندازی و عصبیم کنی. هرکی ندونه تو یکی که خوب میدونی چه کارایی ازم بر میاد. منتظرتم.

 و بعد صدای بوق ممتد تلفن.

 

 

@مدیر راهنما @مدیر منتقد @amin141 @Aramesh @Ad Manager elif @Saghar@sanaz87 @Damon.S_E @Nasim.M@DrHESS8@Raha_yee

ویرایش شده توسط nightrage
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

چهارشنبه  ساعت  شش  و چهل و پنج دقیقه عصر:

 بدنم باز شروع به لرزیدن کرده بود. برای لحظه ای تمام ماجرا هایی که در این چهارسال فراموش کرده بودم مانند فیلمی روی دور تند، در پیش چشمانم    پخش شد و معده ام از شدت تنفر و انزجار به خودش پیچید. نفس عمیقی کشیدم و باقی مانده محتویات دو وعده آخر غذاییم را از دور دهانم پاک کردم. سوار ماشین شدم و بطری آب را یک نفس سر کشیدم. تا شرکت چند دقیقه فاصله داشتم. قبل از حرکت با وکیلم تماس گرفتم تا شکایت نامه ایی مبنی بر مزاحمت محسن تشکیل بدهد.

نزدیک شرکت بودم که صدای تلفن دوباره بلند شد. به خیال اینکه محسن پشت خط است پس از وصل کردن تماس بی درنگ گفتم: شیش ماهه زاییدنت یا واقعا هنوز شعور لازم رو نداری؟

 -الو.

صدای آنور خط برای محسن نبود.

-ببخشید. شما؟

-سلام. وقت بخیر. خانم کاووسی؟

-بله خودم هستم بفرمایید.

-ببخشید مزاحم شدم خانم. حامی هستم. از کافه تماس می گیریم.

به یاد آوردم. مخاطبم صاحب آن صدای گیرا و چشمان نافذ بود. برخلاف شرایطی که داشتم دلم میخواست کمی بحثم را با او کش بدهم. صدایش در همین چند ثانیه آرامم کرده بود.

- به جا نیاوردم.

-مهردادم صاحب کافه.

شرمسار از لحن زننده ای که اول تماس داشتم گفتم: آها، ببخشید بابت اون حرفا. نمیدونستم شمایید.

-خواهش میکنم.

سکوت کرده بود.

-امرتون جناب.

-بله به کل فراموش کردم. کیف پولتون رو جا گذاشتید توی کافه. می خواستم بگم دنبالش نگردید. تا شنبه براتون نگهش می دارم.

یادم نمی آمد کیف پولم را در آورده باشم. با دست دیگرم عرق روی پیشانیم را پاک کردم و در جوابش چیزی نگفتم.

-البته اگر الان بهش نیاز دارید و شرکت هستید براتون بیارمشون شرکت.

حتی یادم نمی آمد که درباره شرکت چیزی به او گفته باشم. وجود دوباره محسن از یک طرف و جزئیات اطلاعات این مرد هم از طرف دیگر معده ام را میسوزاند.

-الو؟

نمیدانم چرا حرفی نمیزدم و هنوز پشت خط نگهش داشته بودم. یک ربع دیگر به شرکت می رسیدم. فکری به سرم زد.

-شرکت منتظرتونم.

و قطع کردم.

به شرکت که رسیدم سراسیمه ماشین را در پارکینگ به دست نگهبان سپردم و از او خواستم که اگر تا سی دقیقه دیگر بازنگشتم با پلیس تماس بگیرد. به سمت آسانسور رفتم. برای اولین بار رسیدن به واحد مرکزی حالم را بد کرده بود و غرورم را زیر سوال برده بود. حالت تهوع داشتم ولی باید محکم می بودم. مانند تمام   این چهارسالی که نگذاشتم هیچکس جز روانکاوم متوجه موضوع شود. آسانسور ایستاد. به رو به رویم نگاه کردم و سعی کردم در همان پوسته ی محکم همیشگیم بروم. درآسانسور باز شد. تنفر محکم ترم کرده بود انگار. بعد از دادگاه این اولین دیدارمان بود. صدای پاشنه ی کفشم سکوت راهرو را شکاند. در واحد را باز کردم و همه به سمتم برگشتند. مبل و میز ها هرکدام به سمتی پرت شده بودند. مهربان از شدت ترس فشارش افتاده بود. دو نفر دیگر هم دور مهربان بودند و سعی داشتند آرامش کنند. دوستان محسن را شناختم. خودش هم روی مبلی پشت به در نشسته بود. نگاه بقیه را دنبال کرد و به سمت در برگشت.

-به به خانم!

از جایش بلند شد. تنفر و دلتنگی احمقانه ای در تنم جوشید. کتش را صاف کرد و به سمتم آمد. مهربان که با حضور من آرامتر شده بود ایستاد.

-سلام خانم مهندس.

سری تکان دادم. به سمت مرد که به سمتم می آمد دستم را دراز کردم.

-همونجا واستا. باید بیست قدم فاصله اتو توی هر شرایطی باهام حفظ   کنی!

 محسن خندید که دوستانش قهقه زدند.

-وای دختر. تو هنوزم مثل قبل  شوخ طبعی.

براندازم کرد.

-اوم. جذاب تر از قبل شدی عشقم.

-حرفف دهنتو    بفهم    اقای محترم. کارتو بگو و برو. من علاف تو نیستم.

حالم از لحن سخن گفتنش بهم می خورد. هنوز هم با همان لحن و صدایی که بیش از اندازه سعی در تاثیرگذاریش داشت حرف می زد.

-اینجا که نمیشه خوشگلم! بیا بریم تو اتاقت.

ترسی که از او در وجودم پدید آمده بود را طبیعی میدانستم. قمه هایی که در دست آن دو مرد سبیل کلفت همراهش بود، ترسم را تایید میکرد. به سمت اتاق رفتم، بعد از ورودش به اتاق به مهربان با صدایی تقریبا آرام گفتم: اگر حامی نامی اومد بزار بیاد تو اتاق.

-چشم خانم.

چشمان آن دو مرد رویم بود. به اتاق رفتم و در را بستم. به سمت میز رفتم و برای خودم لیوان آبی ریختم. روی نزدیکترین صندلی به میز نشست و دکمه کت سرمه ایش را باز کرد.

- چی کارم داری؟

-خوبی؟

-دکتری مگه؟

خندید. شست راستش را گوشه ی لبش کشید و گفت.

-توی این چهارسال که نبودی رفتم همه ی درمانای دل شکستگی و سلب اعتماد و عشق از دست رفته رو خوندم. الان دیگه دکتری شدم برای خودم، خانم مهندس!

همزمان که حرف میزد روی صندلیم جا خوش کردم.

-اینجا چیکار میکنی؟

-اومدم زنمو ببینم. اشکالی داره؟

-امروز چهارشنبه است و به صورت فنی من نباید توی شرکت باشم.

-بله در جریانم که این مدت پنجمین روز از هفته ات رو چطوری میگذرونی عزیزم.

پازل های ذهنیم داشتند کنار هم چیده میشدند.

-داری خستم می کنی. هیچ چیزی بین من و تو نیست. یا کارت و بگو یا برو چون منم باید برم خونه استراحت کنم.

-پول!

تک خنده ای کردم و سر تا پایش را از نظر گذراندم. مثل همیشه تیپی موجه و صد البته گران قیمت داشت. خندید.

-چرا میخندی عشقم؟

از این حجم از وقاحتش تنم مور مور شد. همانطور که لبخندم را حفظ کرده بودم گفتم: میشه دیگه این کلمه ی مقدس رو به دهن کثیفت نیاری؟

خنده از لبانش محو شد. انتظارش را نداشت. من عوض شده بودم برای او. جدی شد و به چشمانم نگاه کرد. چرا هنوز هم می توانست با آن چشم هایش به تنم نفوذ کند؟

 

@melika_sh    @Ad Manager elif @im._byta @-Madi- @-Nightmare 

@مدیر راهنما @مدیر منتقد @amin141 @Aramesh @Ad Manager elif @Saghar@sanaz87 @Damon.S_E @Nasim.M@DrHESS8@Raha_yee

 

ویرایش شده توسط nightrage
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

 

-ببین عزیزم. من فقط پول می خوام. چیز زیادیم نمی خوام. فقط حق و سهمم از این شرکتی که داری و می خوام. همین!

-حق؟ سهم؟ از کدوم حق و سهم حرف میزنی محسن؟ هرچی که بود و نبود و همون چهارسال پیش زدم به حسابت که بری باهاش زندگی جدیدتو با عشق جدیدت شروع کنی! الان اومدی دنبال چی؟

- من این حرفا حالیم نمی شه! ببین لاله من الان پول نیازم. چه میدونم فکر کن داری قرض میدی یا اصلا وام بده! از همونایی که به کارمندای دم زایمانت میدادی!

-من شبیه بانکم؟ یا شایدم عابر بانکم و خبر ندارم!

کنترلم را از دست داده بودم و پشت هم با صدای بلند گفتم.

- شایدم اینجا شبیه مرکز خیریه است! حتی ممکنه تو یکی از اون خانمای حامله باشی و من بیخبر باشم! آخه خودت خوب می دونی که تو هرچیزی ازت بر میاد. محسن جمع کن برو. نامزدم داره میاد اینجا. نمی خوام بینتون درگیری بشه. بعلاوه پلیسم تو راهه. همینجوریشم میتونم به جرم ایجاد رعب و وحشت و اخاذی  ازت شکایت کنم. نزار همه چیز باز خراب بشه. من دیگه حوصله اینکه تو اون دادگاه ها با تو چشم تو  چشم بشم و ندارم!

یک نفس گفتم. مجال حرف زدن را از مردی که روزی دوستت دارم گفتن هایش ته دلم قند آب می کرد گرفتم. حتی نفهمیدم چه به زبان آوردم. انگار فقط نمی خواستم مثل آن روز در برابرش سکوت کنم. محسن هم سکوت کرده بود. حق هم داشت، دیگر مثل قبل فقط یک دختر بیست و پنج ساله ی عاشق نبودم.

فکر میکردم آب پاکی را روی دستانش دیده و میرود. اما خیال میکردم. داشت حرف هایم را برای خودش تجزیه و تحلیل میکرد.

-نامزد کردی؟

-زندگی من خیلی وقته به تو مربوط نمیشه.

-پس نامزد کردی. عجیبه که من بیخبر بودم. چند وقته؟

به چشمانش خیره شدم. چرا نمی رفت؟ صدای در چشمم را از محسن سمت خودش معطوف کرد.

-بفرمایید.

در باز شد و کافه چی در چهارچوب در ظاهر شد.

-سلام خانـ....

قبل از اینکه حرفی بزند تغییر موضع دادم و خنده ی دلبرانه ای که تمام این سال ها مهر و موم شده بود را به رویش پاشیدم و به سمتش رفتم.

-سلام عشقم.

پسرک ماتش برد. محسن از جایش بلند شد و متعجب نگاهمان کرد. دست به سینه شد. جلو رفتم و به اجبار بوسه ای بر گونه مرد کافه چی کاشتم و همزمان در گوشش زمزمه کردم: لطفا همکاری کن باهام. سر خم شده اش را بالا گرفت و مرا برای ثانیه ای به آغوش کشید. چرا حس کردم گرمای تنش به دلم نشست؟ صدای تک سرفه ی محسن باعث شد به سمتش برگردیم.

-ببخشید که مزاحم لاو ترکوندن شما زوج عاشق میشم! ولی میتونم بدونم ایشون کی هستن؟

-محسن اینجا چیزی دستت و نمی گیره. من پول زور به کسی نمیدم.

عصبی جلو آمد. منتظر بودم که یک سیلی زیر گوشم بخواباند. برخلاف چیزی که نشان میدادم از او و حضورش میترسیدم. دستش را در دست گرفت و فشار دادم.

-گفتم این شازده کیه؟

قبل از من دهن باز کرد: من نامزدشم. شمام باید همون گذشته ی کثیف لاله باشید درسته؟

توقع نداشتم اینقدر سریع وارد و بلد بازی بشود ولی شده بود. دستش را از دستم درآورد و دور کمرم حلقه کرد و مرا بیشتر به خودش چسباند. به زحمت کفش های پاشنه بلندم قدم تا شانه اش بود. این حجم از نزدیکی و حس گرمای تن آدمی به جز مهربان تمرکزم را بهم ریخته بود. از طرفی دیالوگی که گفته بود آزارم میداد. چطور فهمیده بود به محسن چه گفتم؟

-گذشته ی کثیف؟ من؟ اوه نه اشتباه نکن پسر جون.

نزدیکتر آمد. تک دکمه کتش را بست و دستی در موهای رنگ شده ی جو گندمیش کشید.

-البته من بخشی از گذشته ی کثیفشم. فکر نکنم همه ی گذشته اش رو بهت گفته باشه بچه جون! گفته؟

-هرچیزی که باید بدونه رو بهش گفتم. برو محسن!

فشار دستش دور کمرم ساکتم کرد. چه بلایی به سرم آمده بود؟

-من همه چیز رو می دونم. اگر چیزی هست از سمت تو که جا افتاده، باید بگم برام مهم نیست!

صدای پوزخند اعصاب خوردکنش بند دلم را پاره کرد، نکند حرفی را بزند که نباید؟ یقه اورکت پسر را گرفت و مرتب کرد. با زبانش لبش را تر کرد. خدایا نگوید.

-چه جالب. این قیافه حق به جانب میگه که لاله بالاخره زبون باز کرده و به یکی به جز روانکاو دیوونش حرف زده! خوبه، خوبه.

از کجا میدانست؟ چرا باید این جزئیات را از زبان کابوس هرشبم می شنیدم؟

-محسن.

حامی نگاهی به من انداخت و بعد با تحقیر محسن را برانداز کرد. گفت: ((لاله جان عزیزم از چی میترسی. مگه به پلیس زنگ نزدی؟ شاید این آقای به ظاهر محترم دلش نمی خواد همه چیز با زبون خوش تموم بشه!))

محسن خندید و با پشت دستش به سینه مهرداد زد. چرا ترس وجودم را گرفته بود؟ ممکن بود که دهانش چفت و بست نداشته باشد و بگوید؟

-ببین بچه جون فکر کنم حداقل سه چهار سالی ازم کوچیکتری. اینکه چطوری محبت و عشق لاله رو برای خودت کردی نمیدونم، اما به زودی میفهمم. راستی میدونی لاله کی بوده و کی شده؟ میدونی همه اینا از صدقه سری منه؟ اگر این مال و منال لاله چشمتو گرفته باید بگم، به زودی این شرکت، ویلای کیش، ماشین خوشگلش و حتی گوشی دستشم ازش میگیرم. پس به این چیزاش دل خوش نکن.

خنده ام گرفته بود.

-الان چی گفتی؟ صدقه سر تو؟ باید هعی بهت یادآوری کنم که یه پسر بی پول بودی که دقیقا بخاطر ماشین زیر پام و پولدار بودن بابام اومدی سمتم؟ بعد میخوای چیزی که حتی یک درصدشم دیگه برای تو نیست و از من بگیری؟ فکر کردی اینجا شهر هرته یا تو خیلی گنده ای؟

محسن به سمت در رفت. به سمتمان برگشت و رو به حامی گفت: میدونی چرا از من جدا شده دیگه؟ یا میدونی که کلا خانوادشو گذاشته کنار؟

حامی متعجب نگاهم کرد.

-اوه. ظاهرا این یه قلم که دست بر قضا مهم ترینشه رو نمیدونی نه؟

دستی به موهایش کشید و نگاهش را بین من و محسن تاب داد. نگوید. نگوید.

-خب خیلی خوبه. پس هنوزم یه چیزی دارم که باهاش لاله رو اذیت کنم. مگه نه بیبی؟

و دستش را به سمت مانتویم آورد که مهرداد محکم دستش را گرفت.

-حد خودتو بدون!

محسن پوزخند زد و در اتاق را باز کرد.

-یه بار جستی ملخک. سری بعد نمیزارم از دستم قصر در بری.

نگاهش را دور اتاق چرخاند.

-راستی. همین الان تو فاصله ی کمتر از یک قدمت بودم. بیشتر مراقب خودت باش کوچولو!

مهرداد به سمتش قدم برداشت دستش را گرفتم. محسن او را نادیده گرفت و از اتاق خارج شد.

*************************************************************

فلش بک:

-لاله!
صدایم کرد. به چشمان قرمز شده و بهت زده اش خیره شدم.

-لاله!

اینبار انگار کر شده بودم. توان فکر کردن و حرف زدن نداشتم حتی نمی توانستم پلک بزنم. تمام تنم گر گرفته بود. چه می دیدم پیش رویم؟ تن من از شدت شوک وارده یخ کرده بود یا واقعا باران خانه ی نقلی ام را یخبندان کرده بود؟ چرا دلم می خواست همه چیز فقط یک کابوس زود گذر باشد؟ نمی توانستم چشم هایم را ببندم و وقتی چشم باز میکنم خود را در آغوش مرد پیش رویم ببینم. نمی توانستم تکان بخورم.

دلم میخواست تند تند پلک بزنم و به جای صحنه ی پیش رو، همسرم را در چند میلی متری صورتم ببینم که دارد بوسه صبحگاهیم را روی پیشانی ام میکارد. توانش را نداشتم. قدم اولی که به سمتم برداشت باعث شد از شدت تنفر و انزجار، تکان بخورم و برای لمس نشدنم توسط مردی که نامش در شناسنامه ام به عنوان همسر ذکر شده بود، به عقب بروم. دیدم تار شد. مغزم کل خانه و صحنه ی پیش رویم را آنالیز و حفظ کرد. چیزی برای توضیح نمانده بود دیگر! دونفر از عزیزترین آدم ها پیش رویم در بدترین شرایط ممکن بودند. لباس های پاره سیما و تن عریان محسن، مبل چپه شده تک نفره پذیرایی و سرخ بودن صورت بهترین دوستم. رفتم و برنگشتم. بی توجه به زجه ها و گریه های سیما خانه ای که تا چند دقیقه پیش خانه آرزوهایم بود را ترک کردم و دوان دوان از آن واحد، ساختمان و کوچه حال بهم زن دور شدم.

 

 

 

@melika_sh    @Ad Manager elif @im._byta @-Madi- @-Nightmare 

@مدیر راهنما @مدیر منتقد @amin141 @Aramesh @Ad Manager elif @Saghar@sanaz87 @Damon.S_E @Nasim.M@DrHESS8@Raha_yee

  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت پنجم

 

زمان حال:

سرم را بین دست هایم گرفتم. مغزم از شدت یادآوری و خودخوری در حال منفجر شدن بود. صدای نفس های کوتاه مهرداد هم قوز بالای قوز بود و نبض شقیقه هایم را تندتر کرده بود. قرصی از کشوی میز پیدا کردم و با لیوان آبی که مهربان برایم آورده بود یک نفس خوردم.

-بابت امروز. شرمنده ام،  امیدوارم همه چیز اونجور که میخواستی پیش رفته باشه.

هوف کلافه ای کشیدم و به حالت همیشگیم برگشتم. پسر کافه چی جای محسن نشسته بود و نگاهم میکرد. لحن خودمانیش را نادیده گرفتم، نگاهم را به چشمانش دوختم و گفتم: نه. شما ببخشید. توی شرایط بدی قرارتون دادم. نباید اصلا ازتون همچین درخواستی میکردم. شما لطف کردید که به کسی مثل من که نمیشناختینش کمک کردید.

- نه نه. اصلا نزن این حرفو.  فقط من الان نمیدونم چیکار باید بکنیم. چطوری باید همراهیت کنم.

- آقای حامی. مایی وجود نداره. تا همینجاشم من زیادی بهتون زحمت دادم. محسن همسر سابق منه و یه آدم بی فکر و کله خرابه. ممکنه هرکاری بکنه اصلا دلم نمیخواد یکی دیگه رو قاطی مشکلاتم بکنم.

بلند شد و بارانی مشکی اش را از پشت مبل برداشت و روی دستش انداخت. لحنم زیادی تند بود و این را از تغییر ناگهانی چهره اش فهمیدم.

- ببین لاله. من سی و یک سالمه. مثل این اقا محسن هم زیاد توی زندگیم دیدم و ادب کردم. اصلا دلم نمیخواد به دختری که ازش خوشم اومده آسیبی برسه. اینکه میگی نمیخوای کمکت کنم رو میزارم پای این که منو خوب نمیشناسی. اما بدون هروقت و هرجا که نیاز به کمک داشتی میتونی روم حساب کنی. شمارمو که داری؟ کار داشتی کافیه بهم زنگ بزنی. من همیشه در دسترسم.

این حرف ها را گفت و بی معطلی با گفتن خداحافظ آرامی اتاق را ترک کرد.

از پنجره به بیرون نگاه کردم. نیمی از شهر در خواب بودند و نیم دیگر درپی خوش گذرانی انگار. ساعت از یک شب گذشته بود و هنوز صدای تلفن حرف زدن مهربان برای هماهنگی های جشن هفته ی دیگر، از بیرون می آمد. صدایش قطع شد. در اتاق را زد و وارد شد. 

- خانم مهندس.

به سمتش برگشتم.

- بله.

- از شرکت پایا هم تماس گرفتن و گفتن که پنج نفر از هیئت مدیرشون رو برای روز جشن می فرستن.

-  خوبه. لیست مهمونا که تکمیل شد برای رزرو میز و صندلی تماس بگیر به همونجایی که مومنی بهت داده شمارشو. برای غذام به مش رجب بگو با خانمش هماهنگ کنه. دیزاینم بسپر به شرکت سیما.

تمام حرف هایم را نوشت و سرش را بالا گرفت.

- فقط خانم مهندس. خانم مستوفی با شرکت حامیان صحبت کرده. ظاهرا قراره خوده موسس شرکت برای مراسم بیاد.

متعجب نگاهش کردم.

- یعنی خود رئیس کل؟

- بله.

- جالبه. خب پس اون غذای سفارشی و حتما اوکیش کن.

- چشم خانم مهندس. فقط اگر با من امری ندارید برم. 

- نه برو عزیزم. خسته نباشی. خونه می بینمت.

در را بست و اتاق باز هم در تاریکی فرو رفت. به حرف هایی که مهرداد زده بود فکر کردم. مثلا می خواستم پس از راهی کردنش به خانه بروم و استراحت کنم، اما وقتی میان حرف هایش گفت از من خوشش آمده، نتوانستم به خانه بروم. معمولا عادت ندارم به جز آرامش جسمی ام برای چیز دیگری به خانه بروم.

سرم را به پشتی صندلیم تکیه دادم. در تمام این چهارسال نتوانستم به هیچ مرد دیگری اعتماد کنم. تمام اطرافیانم دخترانی بودند که میدانستم به نحوی از خانواده طرد شده و یا محتاج کار بدون سابقه کاری هستند. حضور مهرداد در چند قدمیم، حمایت و دلگرمی زبانیش باعث شده بود بعد از مدت ها چیزی در دلم روشن شده و قلب یخ زده ام را گرم کند. نمیدانم چه کار باید بکنم. چی درست است و چی غلط. فقط میدانم اینبار نمیخواهم دست رد به سینه احساساتم بزنم.

.

مهرداد:

- یعنی این تهشه؟

- آره مشکلی با تهش داری؟

- یه چیزی اشتباهه! تو گفتی دوستم داری، ولی الان این چیه گذاشتی رو سرم؟

- ما بهش میگیم اسلحه!

- مَهی. بیارش پایین. داری می ترسونیم.

- هه. تازه داری میترسم عشقم؟ بنظرت یکم دیر نیست برای ترسیدن؟

- من، من دوست دارم. به خدا هیچ چیز اونجوری که تو فکر می کنی نیست. اصلا، اصلا این و از کجا آوردیش؟ بزارش پایین. خطرناکه.

- مهدیه، منِ احمق دوست داشتم. با پدرت حرف زده بودم ما قرار بود آخر این هفته عقد کنیم. نه اینکه من بیام اینجا و ببینم با یه پسر دیگه داری تیک میزنی!

- مهرداد جانم...

چشم هایش را کوتاه بست. چرا دلم نلرزید از نزدیکی و شنیدن اسمم از زبانش؟ به سمت کامران برگشت.

- آقا من باز یادم رفت.

کامران بی حوصله کاتی گفت و از جایش بلند شد. خسته شده بودم. این سکانس را چهاربار رفته بودیم و هربار بازیگر نقش مقابلم یا دیالوگ هایش را فراموش می کرد یا هرچه که دلش می خواست می گفت. خسته نباشید گفتن ها شروع شد و این یعنی کامران از من خسته تر شده بود که بچه ها را فرستاده بود برای شام. اسلحه پلاستیکی را روی میز انداختم و دکمه های یقه ام را باز کردم و به میز تکیه زدم. تمام اتفاقات امروز از جلوی چشمم رد شدند. کامران به سمتم آمد، دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: خسته نباشی مرد. حسابی خسته شدی امروز.

موهایم را چنگ زدم. به صندلی های خالی از حضار نگاه کردم و در جوابش گفتم: تو خسته تری ظاهرا. برنامه هات خوب پیش میرن؟

کنارم جا خوش کرد. بطری آبم را به دستم داد و خودش هم قلوپی از لیوان قهوه اش نوشید.

-نه خوب پیش نمیره. با وامم مخالفت شده. بازیگر نقش دوم زنمون امروز تصادف کرده و پاش شکسته. ندا باز بهونه گیریاش شروع شده که پس کی میای. مامان بابامم که مثل همیشه.

- منم وضع خوبی ندارم داداش. زندگیم از هم پاشیده باز.

بطری را سر کشیدم. جگرم خنک شد اما ته دلم چیزی جوشید.

- اسما میگفت واسه کافه تعمیرات داشتی. میدونم چی میگی از همش خبر دارم.

خسته بودم. تنم درد میکرد و انگار کسی عضله های شکمم را چنگ میزد. سوزشی در عمق وجودم در حال شروع شدن بود. دستم را روی شکمم فشار دادم.

- دکتر نرفتی؟

- نه وقت نکردم هنوز.

- بیشتر به فکر خودت باش مهرداد. این سهل انگاریات کار دستت میده آخر.

 

 

 

@melika_sh    @Ad Manager elif @im._byta @-Madi- @-Nightmare 

@مدیر راهنما @مدیر منتقد @amin141 @Aramesh @Ad Manager elif @Saghar@sanaz87 @Damon.S_E @Nasim.M@DrHESS8@Raha_yee

ویرایش شده توسط nightrage
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت ششم

خانه تاریک تر از همیشه بود. روی مبل نشستم و سرم را به عقب بردم. چراغ ماشین ها هرازگاهی سقف را روشن میکردند. در روشنایی گذرای هرکدام چهره ی لاله را می دیدم. روحیه کاریزماتیک و جنگ جویی داشت. فکرش را نمی کردم آشناییمان اینطوری پیش برود. با فکر به اینکه گفته بود دیگر به من نیاز پیدا نخواهد کرد سرم را بلند کردم و گوشیم را از روی میز برداشتم. سه اس ام اس واریزی داشتم. مانده حسابم چشمانم را باز کرد. به مبلغ آخرین واریزی نگاه کردم. معدم دوباره شروع به جوشیدن کرد. گرسنه بودم ولی حوصله ی غذا پختن و خوردن و جمع کردنش را نداشتم. چشمانم را از درد بهم فشار دادم، صدایش در سرم اکو شد. در دومین دیدار که آن هم برنامه ریزی شده بود، مرا "عشقم" خطاب کرد بود. عذاب وجدان داشتم و معده ام دیوانه ام کرده بود. تلفنم را روی مبل رها کردم و همزمان که به سمت اتاق برای خوابیدن می رفتم دکمه های لباسم را هم باز کردم. خودم را روی تخت انداختم. به ستاره های شب رنگی که هما به سقف چسبانده بود خیره شدم. لحظه ای دلتنگ شدم برای شیرین زبانی و مهربانی خواهرزاده ام. غلت زدم و به عکس روی پاتختی خیره شدم. نفهمیدم کی چشم هایم سنگین شد و به خواب رفتم.

معده ام هنوز می سوخت و همین باعث شد آفتاب نزده چشم هایم از درد باز شوند. سرم سنگین بود و شقیقه ام تیر می کشید. به زحمت لبه ی تخت نشستم. درد معده، سرم را هم به درآورده بود. دستم را دراز کردم و از کشوی میز قرص مسکنی را درآوردم. قرص را با آبِ دهانِ خشک شده ام قورت دادم. دیگر نمیتوانستم دربرابر دردی که داشتم سکوت کنم و آخ دردناکم بلند شد. از بعد از فوت مادر و خواهرم دردهای مختلفی به سمتم روانه شده بودند و دیگر امید و دلیلی برای پیگیری و خوب شدن نداشتم. تنها دلیلم، هما بود که او هم دوسال پیش با پدرش مهاجرت کرده بود. تنهایی خفقان آوری که گریبان گیرم شده بود نیز در این بیخیالی ام سهیم بود. به زحمت از روی تخت بلند شدم، بعد از برداشتن تلفنم از روی مبل به سمت یخچال رفتم تا چیزی برای خوردن پیدا کنم. چیزی جز پیتزای باقی مانده نهار پری روزم پیدا نکردم. همان را در ماکرو گذاشتم و منتظر شدم تا گرم شود. گوشی در دستم لرزید. پیامی بود از طرف لاله. متعجب از دیدن ساعت که چهار و نیم را نشان می  داد، پیام را باز کردم. با دیدن مضمون نوشته بی معطلی ماکرو را خاموش کردم و به سمت لباس هایم هجوم بردم. سوئیچم را برداشتم و از خانه بیرون زدم.

***********************************************************

لاله:

دوساعت قبل

شهر تاریک شده بود. ساعت سه بود، آهنگ بیکلامی از سیستم اتاق پخش میشد و قهوه ی دمی ام خواب را از چشمانم برده بود. فکر به امروز و اتفاقاتش باعث شد که قید خانه رفتن را بزنم و در جواب تماس های پی در پی مهربان به ارسال یک پیام برای نرفتنم به خانه بسنده کنم. تنهایی و تاریکی این اتاق را دوست داشتم. روز اولی که طبقات فوقانی این برج را برای گسترش شرکت خریدم را مرور کردم. آن روز آنقدر خوشحال بودم که متوجه کلافگی محسن نشوم. به خیالم مرد مورد علاقه ام مثل من از گسترش کارمان در پوست خود نمی گنجید و این سردرگمی اش صرفا برای بزرگ بودن واحد های این شرکت و انتخاب راهی برای خوبه درست همه آنها بود. آدمهایی که از سختی من و محسن برای تهیه پول خرید این واحد ها خبر داشتند همگی با دست گل های بزرگی برای تبریک آمده بودند، چرخی در واحدها و طبقات زده و بعد از ابراز خوشحالی و دادن مبلغ ناچیزی به عنوان کمک خرج رفته بودند. آن روز مبلغی حدود بیست میلیون تومان جمع شده بود ولی هرگز نفهمیدم که چه بلایی سر آن پول بی زبان آمد. جرعه ی آخر قهوه ام را خوردم و به سمت میز رفتم. بعد از طلاقمان در کمال ناباوری همه چیز را به من واگذار کرد و با گفتن اینکه جز پولی معادل ارزش سهامش چیزی نمی خواهد مرا در تنهاییِ شوک زده ام رها کرد و رفت که به زن و زندگی جدیدش برسد. حالا بعد از این همه سال برگشته بود و بدون هیچگونه ابراز پشیمانی یا ناراحتی طلب پول هنگفتی را می کرد و هیچ جوره بیخیال نمی شد. چند روزی بود که از طرف او پیام هایی مبنی بر درخواست پول سر و کله میزدم، اما انتظارش را نداشتم روزی دوباره از نزدیک او را ببینم، آن هم به این شکل! محسنی که هرگز پشتم نکرده بود و در جواب رویا پردازی هایم به یک لبخند بسنده می کرد، برای پول برگشته بود. چیزی که مطمئنم بیشتر از همه چیز از آن بی نیاز است. ناگهان قیافه پسرک در برابر چشم هایم واضح شد و تنها یک کلمه برای توصیفش به ذهنم خطور کرد.حامی! اسم و فامیلش کاملا برازنده اش بود. بعد از فوت مادرم تا به امروز هیچوقت حس اینکه شخص دیگری به جز خودم هوایم را دارد نداشتم. حتی زمانی که محسن همسرم بود، خودم باید از حق و حقوقم دفاع میکردم و او فقط گاهی نقش مترسک سر جالیز را داشت. امروز با حمایتگری مهرداد بدون اینکه وظیفه ای در قبالم داشته باشد قلبم به تپش افتاده بود. چیزی در دلم باعث شد که با فکر به او و آن عطر مخصوصش تنم گر بگیرد و سوزشی در گونه هایم حس کنم. در فکر به امروز و اتفاقات پیش آمده غرق بودم که صدای شکستن شیشه آن هم ساعت چهار و نیم صبح مرا از جا پراند.

موزیک را قطع و صدا را دنبال کردم. تک تک اتاق ها را گشتم، تا اینکه در اتاق سوم شیشه خرده ها را دیدم. پنجره باز بخاطر باد و برخورد با چهارچوبش شکسته بود. نفسم را با خیال راحت رها کردم. از گوشه اتاق جارو و خاک انداز را برداشتم و مشغول جمع آوری شیشه ها شدم. اولین باری که بی محسن شب را میگذراندم یادم آمد. سالگرد مادرم بود و حال خوبی نداشتم. از شانس بدم آن شب محسن اضافه کاری خورده بود و در شرکت مشغول انتقال دیتا بیس ها بود. البته که این فقط بهانه ای برای تنها گذاشتن من و شب خانه نیامدنش بود. با فکر اینکه آن شب هم شیشه پنجره اتاقمان شکست هوف کلافه ای کشیدم. خرده شیشه ها را درسطل ریختم. تماما اتاق ها را چک کردم که دیگر پنجره ای باز نباشد. روی میز مهربان یک یادداشت گذاشتم که برای شیشه ی جدید پیگیری کند.

به مانتو و تلفن همراهم چنگ زدم و به سمت اتاقک استراحتم رفتم که سایه ایی از زیر در اتاق توجهم را به خودش جلب کرد.ترس وجودم را فرا گرفت. نکند دزد باشد؟ اما چطور وارد شرکت شده بود؟ من همین چند لحظه پیش تمام اتاق ها را گشته بودم و چیز مشکوکی ندیدم. توقعش را نداشتم برای همین هم تنم به لرزه افتاده بود. در اتاق را به آرامی قفل کردم. بی معطلی مانتو را دور کمرم بستم و به سراغ مخاطبینم رفتم. باید به یک نفر خبر میدادم و درخواست کمک می کردم. ترسیده بودم و مغزم درست عمل نکرد، به جای پلیس بی معطلی به مهرداد پیام دادم. صدای شکستن و جا به جایی چیزی مثل میز و مبل های اتاق انتظار بلند شد. صدای قدم به اتاقم نزدیک شد. مطمئن شدم که شخص برای دزدی آمده. لبه ی مانتو را بین دندان هایم گذاشتم و محکم فشار دادم که صدای نفس و سکسکه  بدموقعم بیرون نرود. خدا خدا میکردم مهرداد بیدار باشد و پیامم را ببیند. آرام به سمت اتاق استراحتم قدم برداشتم. صدای بالا پایین شدن دستگیره مرا از جا پراند. همزمان صدای پچ پچ هم از بیرون بلند شد. وارد اتاق شدم و در را قفل کردم. خوبی این اتاق به قفل شدنش با دستگاه رمزی بود. اگر هم کسی سعی بر شکاندن در داشت، صدای زنگ هشداری در کل ساختمان بلند میشد. گوشی را روشن کردم تا به پلیس زنگ بزنم اما گوشی زودتر در دستم لرزید، از طرف مهرداد پیامی آمده بود. برایش نوشتم که حالم خوب است و در جایی قایم شدم و منتظرم تا او خودش را برساند. تنم عرق سرد کرده بود. اول فکر میکردم فقط یک نفر برای دزدی آمده اما وقتی صدای پچ پچ آمد، ته دلم خالی شد. مهرداد به تنهایی از پس این چند نفر بر نمی آمد. به در تکیه زدم و همانجا نشستم. 110 را گرفتم. بوق اول نخورده بود که صدای ضربه های ممتد به در بیرونی بلند شد. در تلاش برای شکاندن در بودند. دست و دلم لرزید. هل شده بودم. گوشی بوق میخورد اما بی جواب. در با صدای بدی شکسته شد. از پشت در بلند شدم و به سمت گاوصندوق کوچک پشت آینه رفتم. مانتویم را تنم کردم تا از سرمای بازوهای لختم بکاهم. مطمئن بودم دزد ها آشنا هستند و حدس می زدم محسن بیرون باشد چرا که بدون فعال شدن آژیر وارد شده بود. انگشتم را به حسگر چسباندم و دعا دعا کردم که صدای باز شدنش بیرون نرود. عرق از لا به لای موهایم روی پیشانیم روانه شده بود. همه جا سکوت شد و لحظه ای بعد باز شدن در گاو صندوق مساوی شد با کوبیدن به در اتاق.

 

@melika_sh    @Ad Manager elif @im._byta @-Madi- @-Nightmare 

  @amin141 @Aramesh @Ad Manager elif @Saghar@sanaz87 @Damon.S_E @Nasim.M@DrHESS8@Raha_yee

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت هفتم

 

زنگوله ای در سرم صدا می داد. چشم هایم را به زور باز کردم. مهربان گریه کنان پرستار را صدا زد. پرستار آمد. مهربان گریه می کرد. نمی فهمیدم چه به روزم آمده. تمام تنم درد می کرد. دکتر معاینه ام کرد و اصرار داشت که حالم خوب نیست. نمی توانستم دهانم را تکان دهم. حضور جسم سفتی در گلویم مانع از قورت دادن درست آب دهانم می شد. مهرداد را دیدم. چشم هایش قرمز و زیر چشمانش گود رفته بود. هیچکس لباس خودش را به تن نداشت. زخمی که قبلا نبود را روی ابروی مهرداد دیدم. پاهایم کرخت و تمام تنم درد میکرد. انگار استخوان هایم خورد شده بودند. قطره اشکی از چشمانم سر خورد. میخواستم حرف بزنم، اما نمی توانستم. دکتر دوباره آمد. مهرداد هراسان حال مرا پرسید.

- متاسفم ولی توی مرحله نباتی به سر می بره.

- یعن...نی چی آقای دکتر؟

مهربان به زور حرف میزد. دماغش را بالا کشید و با دستمالی که برایش گلدوزی کرده بودم، اشکش را پاک کرد.

- یعنی مریضتون می بینه و می شنوه. اما هیچ واکنشی نمیتونه نشون بده و یا حرف بزنه.

اما من خوب بودم. مهربان را صدا کردم. نام مهرداد را فریاد زدم. اما هیچکس واکنشی نداد. . یعنی این صدا ها فقط در سرم اکو می شدند؟ پس چرا گلویم از فریاد هایی که می کشیدم می سوخت؟ نام مهربان را دوباره با تمام وجود فریاد زدم، انگار که فایده نداشت. سرم سنگین شد. چشم هایم رفته رفته بسته شدند و بعد سکوت.

****************************************************************

مهرداد:

چهار روز قبل

اسمش را لمس کردم. بوق نخورده تماس را قطع می کرد. دچار حالت های هیستریک شده بودم. دوباره شماره اش را گرفتم. دوباره رد تماس زد. گوشی را با عصبانیت روی داشبورد پرت کردم و محکم روی فرمان زدم. گاز را بیشتر فشار دادم و دنده را عوض کردم. دوربرگردان را که دور زدم، خم شدم و گوشی را از زیر صندلی برداشتم. سوزش چشم هایم از بی خوابی، به سوزش و درد معده بیچاره ام اضافه شده بود. پیامی برای لاله فرستادم. به ثانیه نکشید که جواب داد. این یعنی جایی قایم شده و در شرایط بدی است. نمی توانستم ریسک کنم و زنگ بزنم. پیامش را خواندم. شرایط از کنترل من خارج بود. با پلیس تماس گرفتم و تندتر راندم. ترافیک بدی شده بود. لعنتی بر شانس خود فرستادم و مجدد شماره اش را گرفتم. اینبار بوق آزاد خورد اما تماس برقرار نشد.

سرم را به فرمون کوبیدم. بالاخره راه باز شد.رسیدم. جمعیت زیادی جلوی ساختمان شرکت ایستاده بودند. رنگ آژیر اورژانس و پلیس، یعنی خبرهای خوبی در راه نبودند. از ماشین پیاده شدم. طعنه میزدم و سعی داشتم از بین آن همه تماشاگر به ردیف اول برسم. قلبم تند میزد و معده ام از شدت سوزش دیگر هیچی احساس نمی کرد. نگهبان ساختمان بر سر زنان دنبال برانکارد به سمت اورژانس می رفت. جلوتر رفتم و در جواب ماموری که گفت اجازه ورود نداری گفتم که نامزد مصدوم هستم.

باور نمی کردم. صورت معصومش میان مخلوط موهای بلوند و خونش گم شده بود.

- لاله.

فریادی که زدم دست خودم نبود. خودم را به برانکارد رساندم. نفهمیدم کی صورتم تر شد. سوارش کردند. همان جوابی که به مامور آگاهی داده بودم را به نگهبان و پرستار دادم . همراه لاله بیهوش سوار ماشین شدم.

چهار ساعت از شروع عملش گذشته بود. دختر جوانی که منشی اش بود گوشه ای چمباتمه زده بود. در ساعات اولیه حضورش آنقدر جیغ زده بود که مجبور شدند برای آرام کردنش به سرم و آرام بخش روی بیاورند. حالا هم ریز ریز اشک می ریخت و لب به هیچ چیز نمی زد.

- میگم که.

سرش را از زانوانش بلند کرد و با چشمانی خیس از اشک و صورتی قرمز از فشار و استرس نگاهم کرد. ته چهره ای از لاله داشت.

- مادر پدرتون نمیان؟

دماغش را بالا کشید.

- من خواهرش نیستم. دختر خالشم.

- خب نمی خواید به مادر پدرش خبر بدید؟ یا خواهر برادرش؟

- مامان باباش فوت کردن. خواهر و برادراشم خیلی وقته طردش کردن. از هیچ کدومشون خبر ندارم.

- آهان.

به موهایم چنگ زدم. چطور همچین چیز مهمی را فراموش کرده بودم؟ لعنت به من. معده ام بعد از چند ساعت سکوت باز سر و صدا به پا کرده بود. فشارش دادم و به سمت بوفه بیمارستان رفتم. ساندویچی برای خودم گرفتم و یک آبمیوه و کیک هم برای دختر جوان. ایستادم و با گاز های بزرگ ساندویچم را خوردم. بلکم معده ی بی مسئولیتم سکوت کند. مشغول خوردن بودم که تلفن همراهم در جیبم لرزید. پس از چک کردن گیرنده تماس، با حرص تماس را وصل کردم.

- کار تو بود؟

 

 

@melika_sh    @Ad Manager elif @im._byta @-Madi- @-Nightmare 

  @amin141 @Aramesh @Ad Manager elif @Saghar@sanaz87 @Damon.S_E @Nasim.M@DrHESS8@Raha_yee  

ممنون میشم نظراتتون رو بهم بگید🙂

ویرایش شده توسط nightrage
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

- آروم باش بابا چته. آره من بودم. که چی؟

- دِ لعنتی. قراره ما آدم کشی نبود.

- قرارمون عوض شده. مگه ندیدی سهم تو زدم به حسابت؟ قبل از اینکه اوضاع خیط بشه خودتو بکش کنار.

- بکشم کنار؟ الان که تا فرق سرم تو باتلاقت غرق شدم؟

- ها؟ چته تو بچه؟ شیر شدی زر زر میکنی! مواظب باش با کی حرف میزنی بچه جون. یادتم نره که اگر من نبودم توی اون سگدونی هزار باره تموم کرده بودی.

چشم هایم را محکم روی هم فشردم. عادت داشت که با تحقیر و توهین یا استفاده از نقاط ضعف شان آدم ها را دور خودش نگه دارد.

- شنیدی چی گفتم دیگه؟

- آره.

- آفرین بچه جون. حالام از بیمارستان بزن بیرون. پلیسا دارن میان برای تحقیق. اونجا نباشی بهتره.

نگاهی به اطرافم کردم.

- نگرد. پیدام نمی کنی. فکر کنم منو زیادی دست کم گرفتی. من یک سال تمام با مادر نامزدم تو رابطه بودم و هیچکس نفهمید. تا تهشم میتونستم همه چیو مخفی نگه دارم اگر سیما، رفیق خودشیرین لاله، از ناکجا آباد پیداش نمی شد.

-چی؟ تو با مامان لاله ریخته بودید رو هم؟ تو که گفتی مامانش وقتی دو سالش بوده مرده!

انگار که کسی با یک پتک قرون وسطایی بر فرق سرم می کوبید. باور نمی کردم که خام حرف هایش شده بودم!

-آره مرده. منم با نا مادریش بودم. الان این چیزا مهم نیست. بزن بیرون از بیمارستان. حوصله ندارم بیام  باز جمعت کنم مهرداد.

-محسن. امرروز همه تو شرکت دیدنت. کلی شاهد هست که میگه تو تهدیدش کردی. اگر از روی اون تخت بلند نشه پای هممون گیره. تو به من گفته بودی لاله بهت خیانت کرده نه که تو. وای محسن چیکار کردی تو؟

نفس نفس میزدم. درد معده ام باز شروع شده بود. ساندویچ کوفتم شده بود. لعنتی بر بی فکریم فرستادم. معده ام امانم را برید.

-هیس. آروم باش. تو مثلا پسر عمه ی خارج رفته ی منیا! چرا اینقدر ترسویی تو؟ بعدشم مهم نیست بین من و اون زن چی گذشته. تو باید طرف من باشی میفهمی؟ از بابت آدمای شرکتم خیالت تخت. هیچکی چیزی ندیده. دوربینام چیزی و ضبط نکردن اون روز. این وسط اگر خبری به جایی درز کنه کار توعه.

-پس این دختره مهربان چی. مگه دختر خاله لاله نیست؟ اون که همه چیو میدونه. میره میگه. محسن خواهش...

-مهربان؟ مهربان خیلی وقته داره برای من بازی میکنه مرد! خیالت جمع شد؟ داداش محسنت جایی نمی خوابه که زیرش اّب بره! آخرین باره که میگم. برو بیرون از بیمارستان. لاله ام قرار نیست دیگه از جاش بلند شه.

و بعد تلفن را قطع کرد. فریادی زدم و ساندویچم را به زمین کوبیدم. چند نفری نگاهم کردند. برایم مهم نبود. موهایم را چنگ زدم. باید می دانستم. محسن از همان اول هم عادت به خراب کردن دیگران داشت. لعنت به بخت و اقبال، گذشته، حال و آینده ام که به محسن گره خورده بود.

 

 

@melika_sh    @Ad Manager elif @im._byta @-Madi- @-Nightmare 

  @amin141 @Aramesh @Ad Manager elif @Saghar@sanaz87 @Damon.S_E @Nasim.M@DrHESS8@Raha_yee  

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...