رفتن به مطلب

رمان سایه تاریکی| delarram کاربر انجمن نودهشتیا


delaramM
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:سایه تاریکی

 

به قلم:delaram

 

ژانر:عاشقانه،پلیسی،هیجانی،رازآلود

 

خلاصه:دختری که طی اتفاقاتی وارد یه ماجرا میشه،ماجرایی که معلوم نیست تهش به کجا ختم میشه... پایان خوش.

 

کاربر انجمن نودهشتیا

ناظر: @ Naran 🌙

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الق قلم

 

پارت 1

 

مقدمه: 

 

غریبه ای می خواهم! 

 

که بنوشد قفل لبانم را

 

بزیر سایه تاریکی 

 

تا کس نبیند 

 

که خزیده گونه های ترم را

 

زندگی مرابه تاریکی شب سپرده است

 

سهم من از زندگی همین است 

 

سایه تاریکی

 

********

 

با احساس درد چشمام رو باز کردم، توی یه جایی بودم شبیه انبار،یه انبار درب و داغون...

 

کل بدنم کوفته شده بود،گردنمم حسابی درد میکرد با صدای بلند داد زدم:

 

-کسی اینجا نیست منو از این خراب شده بیاره بیرون؟

 

به خودم زحمت ندادم برم سمت در چون میدونستم صددرصد قفله!

 

عجب غلطی کردم اون شب رفتم اون مهمونی!به اجبار یکی از دوستام اسمش ستارست رفتیم یه پارتی بالماسکه،آخر شب وقتی مهمونی تموم شد منم خولستم برم لباسامو از توی یکی از اتاق ها بردارم.

 

از اونجایی که من خیلی کنجکاوم صدای دونفر که باهم حرف میزدن،توجهم رو جلب کرد.

 

دوتا مرد بودن که..

 

مرد :رئیس زنگ زد گفت هرجور شده امروزباید بری و اعضای بدن اون باید تا فردا شب فرستاده بشه،وگرنه زنده نمیمونی حالا خود دانی.

 

با شنیدن حرفاشون ترسیدم میخواستم برم و به پلیس خبر بدم.عقب عقب گرد کردم تا برم که پام خورد به گلدون کنار دیوار،گلدون افتاد و با صدای بدی شکست،تا به خودم اومدم دیدم مرده جلو روم ایستاده،میخواستم فرارکنم که اون مرد کنارش گفت:

 

مرد: بگیرش نذار در بره!

 

واون یکی اومد سمتم تا اومدم فرار کنم بازوم وگرفت،میخواستم جیغ بزنم که یه دستمال سفید گرفت جلوی دهنم و دیگه هیچی نفهمیدم تا الان که اینجام.

 

در انبار به شدت باز شد ویه مرد غول پیکر اومد داخل.

 

-چرا منو اوردین اینجا؟از جون من چی میخاین؟

 

مرده خنده ای کرد، چندشم شد.

 

مرد:برای فضولی زیادخانوم کوچولو.

 

وبعدش بهم نزدیک شد.محکم بازوم رو گرفت،کشون کشون منو میکشید.

 

-اه ولم کن غولی، بیابونی منو کجا میبری؟

 

از انبار منو کشید بیرون و برد به سمت یه خونه ویلایی لوکس،اشتباه میکردم اونجا انبار نبود زیرزمین بوده،منو تا داخل خونه کشید،به داخل خونه پرتم کرد.

 

با مخ افتادم زمین،آخ خدا لعنتت کنه!سرم و آوردم بالا که یه جفت کفش جلوم دیدم،سرم و آوردم بالا تر اتوی شلوارش خربزه قاچ میکرد.

 

اروم از جام بلند شدم.و اون نشست رو صندلی که براش اوردن.

 

یه پسربود با موهای قهوه ای وچشمای قهوه ای پوزخندی زد.

 

پسره:پسندیدی؟

 

با پرویی تمام زل زدم تو چشماش و گفتم:

 

-نه سلیقه من نیستی!آدم باید خیلی کج سلیقه باشه که تورو انتخاب کنه!

 

با چشمای برزخی داشت نگام میکرد.از روی صندلی بلند شد اومد سمتم،موهام و گرفت،محکم کشید.حس میکردم پوست سرم داره کنده میشه ولی هیچی نگفتم و با پوزخند زل زدم به چشماش.

 

پسره:دختره گستاخ.

 

وکشیده محکمی بهم زد گوشه لبم پاره شد وسرم به طرف مخالف چرخید،شوری خون رو توی دهنم حس کردم.

 

با نفرت زل زدم به چشماش و خون توی دهنم و تف کردم توی صورتش،با این کارم عصبی از جاش بلند شد، از پله های مار پیچی بالا رفت وگفت:

 

این واز جلوی چشما دور کنید سریع!

 

دونفر به سمتم اومدن،بازو هامو گرفتن و منو از همون پله ها بالا بردن،یکی از همون مردا که بهشون میخورد بادیگارد باشن گفت:

 

بادیگارد:گور خودت و کندی سرکان خان به این راحتی ها ازت نمیگذره!

 

وبعدشم منو انداختن توی یک اتاق ودرو بستن و قفلش کردن.اه لعنتی!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ببخشید من نویسنده همین رمانم سابقه گوگلم و پاک کرده بود وقتی خواستم وارد سایت بشم  گذرواژه رو یادم نبود الان باید تایپک جدید بزنم باز یا میتونم توی همین تایپک پارت گذاری کنم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 21/12/2022 در 12:27 PM، delar گفته است:

ببخشید من نویسنده همین رمانم سابقه گوگلم و پاک کرده بود وقتی خواستم وارد سایت بشم  گذرواژه رو یادم نبود الان باید تایپک جدید بزنم باز یا میتونم توی همین تایپک پارت گذاری کنم

@ مدیر راهنما

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...