• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

سرنوشت ماه | CallMeMoon کاربر انجمن نودهشتیا


CallMeMoon
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 

 نام رمان : سرنوشت ماه

نام نویسنده : CallMeMoon

ژانر:عاشقانه_اجتماعی

مقدمه:

روزها یکی بعد از دیگری می‌گذرن و من...؟

نمی‌دونم...

این روزها برای منه...

این روزها برای توِئه..

بالأخره نیمه دوم بازی شروع می‌شه و من ورق رو برمی‌گردونم...،  روزهای خاکستری بالأخره رنگی می‌شن...!

باید رنگی بشن!

نوبت تو هم می‌رسه...

آماده باش!

 

خلاصه :

غرق می‌شم...

تو تاریکی و تنهایی...

به قلبم پی‌در‌‌پی مشت می‌کوبم...، حس می‌کنم اینطوری نفسم بالا میاد...

قفسه سینم درد گرفته...، گریه‌ام گرفته..،

"من دلم  روزهای رنگی و پر از خنده و شادی می‌خواد...، از اون روز‌ها که نگرانی و استرس معنی نداره...، یعنی می‌شه؟ می‌تونم به اون روز برسم؟"

 

ویراستار: @ BLUEGIRL

ناظر: @ ملیکا ملازاده 🌛

ویرایش شده توسط CallMeMoon
ویراستاری BLUEGIRL
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت اول

علیرضا ماگ چای رو جلوم گذاشت با لبخند ازش تشکر کردم و دستم رو دور ماگ حلقه کردم. راستش با این کار همیشه دنبال اون حس آرامش و گرمای خاصی بودم که تو فیلم و سریال‌ها یا تو کتاب‌ها  می‌گفتن. ولی خب همیشه نتیجش برای من سوختن دستم و دقایقی که صرف فوت کردنش می‌کردم بوده تا بلکه از سوختگیش کم بشه، بگذریم.

تا خنک شدنش سیگاری روشن کردم و خودم رو تو دنیای مجاز غرق کردم تا بچه ها بیان.

- هی چطوری؟!

با صدای نگار سرم رو برگردوندم و با خنده اومد سمتم و بغلم کرد.

- مثل همیشه بوی حموم می‌دی! آدم دلش می‌خواد تو این بو و بغل گرمت محو بشه.

خندم گرفت. از هم جدا شدیم و پشت سرش بهار و پریناز و سروش و سارا و سینا هم رسیدن.

با هم دست دادیم و نشستیم سر میز، هرکدوم شروع کردن به صحبت کردن و غرق مکالمه‌ای که در نهایت بهار راه انداخته بود شدن. بحث راجب مهمونی بود که بهار قبل از رفتنش می‌خواست راه بندازه و حالا نظرسنجی راه انداخته بود که این هفته باشه بهتره یا هفته‌ی آینده.

- مِهشاد نظر تو چیه؟

داشتم یک قلپ از چای می‌خوردم. پرسیدن این سوال اونم از من واقعاً خنده دار بود.  نگاهش کردم با غم با تعجب نمی‌دونم! شاید هم بغض داشتم اون وسط‌ها.

- نمی‌دونم خوشگل! من که شرایط اومدن ندارم.

تا اومدن جوابی در برابر حرفم بده پریناز سریع پرید وسط مکالمه‌ی ما.

- اوف بهار، این همین که تا اینجا اومده هم خداییه! تایمرش زنگ بخوره باید بدو- بدو برگرده مبادا بهش حمله بشه تو خیابون یا ما بخوریمش.

حالا بگو ببینم، کچل خوشتیپ هم هم دعوت می‌کنی دیگه؟!

بچه‌ها به حرفش خندیدن و وارد بحث جدیدی که پری راه انداخته بود شدن بغض و ناراحتیم رو پشت لبخندم پنهون کردم و سیگار بعدی رو روشن کردم، خب حرفشون دروغ هم نبود. شرایط زندگی من همیشه همینطور بوده و من هیچوقت کاری از دستم برای تغییرش برنمی‌اومد.

بچه‌ها بدون توجه به من همچنان درگیر مهمونی و وسایل و تدارکات و بچه‌هایی بودن که می‌خواستن دعوتشون کنند. حسادت می‌کردم بهشون. به آزادیشون و اینکه چقدر راحت هرکاری که دوست داشتن رو انجام می‌دادن و از زندگیشون اونطور که می‌خواستن لذت می‌بردن. به گوشیم نگاه انداختم ساعت هفت بود و این یعنی من باید کم- کم برمی‌گشتم خونه، دلم نمی‌خواست به این زودی برگردم ولی خب، همچین انتخابی هم نداشتم. سیگار رو توی جای سیگاری خاموش کردم و ماگ چای که حالا سرد شده بود و دو قلپ ازش مونده بود رو خوردم و با جمع کردن وسایل شروع به حرف زدن کردم.

- خب امیدوارم حسابی بهتون خوش بگذره بچه‌ها من باید برم.

هرکدومشون یک ریکشن داشتن از پوزخند پری تا بی تفاوتی پسرها و بهاری که لباش تویزون بود و تاکید کرد اگر جور شد شرایطم برم حتماً و نگاری که با لبخند ازم خداحافظی کرد.

رفتم بیرون از کافه، هندزفریم رو تو گوشم  گذاشتم و تصمیم گرفتم پیاده تا خونه برم.

 

 

 

ویراستار: @ BLUEGIRL

ناظر: @ ملیکا ملازاده

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط BLUEGIRL
ویراستاری BLUEGIRL
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

به خونه نگاه انداختم..دوست نداشتم وارد خونه بشم اما مگه چاره ای هم داشتم؟نفس عمیقی میکشم و به خودم زمزمه وار میگم

_درست میشه.. بالاخره همه چی درست میشه!

وارد خونه میشم و موج کلمات مامان بهم حمله میکنه

_چه عجب بالاخره اومدی خونه

به ساعت نگاهی انداختم جمعا شاید سه ساعت هم بیرون نبودم اونم بعد مدت ها !!

سلام زیرلبی کردم و تو اتاقم پناه گرفتم.. این روزا خیلی خسته کننده و کسل کننده میگذرن..

نزدیک به دو هفته بود که کلاس های دانشگاه رو میپیچوندم و واقعا حوصله و علاقه ای به شرکت توی کلاس ها نداشتم.. همه جوره دلم میخواست بمونم تو خونه و تو اتاقم و یه گوشه پناه بگیرم و تا میتونم از مکان نسبتا امن خودم بیرون نیام

تو دانشگاه دوست خاصی نداشتم با اکثرشون فقط بخاطر کارهای درسی برمیخوردم..

نمیدونم.. شایدم من زیادی افکار مادربزرگ وارانه دارم اما خب متاسفانه نگرانی و استرس های من از رنگ لاک و ست کردن لباس و مهمونی این هفته چی بپوشم و کیو با خودم ببرم یا ایا میتونم بالاخره با فلانی دوست شم.. خیلی دوره!!

هرچند که همیشه اون ته تهای دلم دوست داشتم نهایت نگرانی و استرسم دور همچین مسائلی بگرده.

با شروع هفته ی جدید مجبور به شرکت تو کلاسا میشم  هرچند که دل و دماغ انچنانی ندارم اما خب چاره ای نیست.

میرم ته کلاس میشینم و پشن چندنفر که ردیف جلو بودن خودمو جا میدم که دور از دید و دسترس استاد باشم. کل کلاس خودم رو یا با اهنگ گوش دادن یا با سریال سرگرم کردم که تایم کمتربرام کسل کننده بگذره.

بعد از اتمام کلاس دیدم که احسان با شایان به سمتم میان اما شایان عقب تر ایستاد و احسان جلو اومد

_ تایم ازاد داری؟

با تعجب نگاهش کردم این ادم و این سوال از من؟

_چطور؟

_میخوام از کمکت استفاده کنم.یسری برنامه داریم برای دانشجوها که میخوایم کارش به صورت صوتی انجام بشه و توی چنل دانشگاه قرار بگیره. میخوام ببینم میتونم روت حساب باز کنم یا نه؟

خب...خیلی ها بهم گفته بودن صدات قشنگه و حتی یه وقتایی خیلی ناز داره

ولی بازم فکرش رو نمیکردم که همچین پیشنهادی یک روز بهم بشه.اونم از طرف این ادم که ازش زیاد خوشم نمیاد و همش رو اعصاب منه !

این ادم جزو نمایندگان دانشجوهاس و تا بحال که چندبار ازش کمک خواسته بودم هیچ کاری برای من انجام نداد و فقط منو مچل خودش کرد و تهشم من خودم دست به کار شدم.

دست به سینه شدم و یه تای ابرومو بالا انداختم و نگاهش کردم

_خب این وسط چی به من میرسه؟

تک خنده ای کرد

_چی میخوای؟

_مسلما وقتم رو اونم برای همچین دانشگاهی که یک ماه از ترم گذشته و کلاساش هنوز درست درمون مشخص نیست و هربار هر 4طبقه 3تا دانشکده مارو میگردونن رایگان نمیذارم. مایل به کمک؟شاید ولی هزینه میگیرم بابت انجام هرکار.

متفکربهم نگاه کرد. دستش رو تو جیبش فرو کرد

_خب بهت خبر میدم

سرم رو به معنی باشه تکون دادم و برگشتم که راه خودم رو برم..

راستش زیادی از لونه مار نیش خورده بودم.. و یاد گرفته بودم باید برای خودم ارزش قائل باشم و هیچ چیزی رو رایگان از خودم به حراج نذارم.. از کاری مثل محبت کردن گرفته تا یه رفتار درست و شایسته تا کمک کردن به یه ادم که به شدت رو مخه!!

اینطوری هیچکس انتظار بیجایی از من نداره و کمتر روح و روانم اسیب میبینه.

 

ویراستار: @ BLUEGIRL

ناظر: @ ملیکا ملازاده 🌛

ویرایش شده توسط CallMeMoon
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...