رفتن به مطلب

سایه تاریکی | delaram کاربر انجمن نودهشتیا


delar
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:سایه تاریکی

 

به قلم:delaram

 

ژانر:عاشقانه،پلیسی،هیجانی،رازآلود

 

خلاصه:دختری که طی اتفاقاتی وارد یه ماجرا میشه،ماجرایی که معلوم نیست تهش به کجا ختم میشه... پایان خوش.

 

 

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

3 ساعت قبل، delar گفته است:

نام رمان:سایه تاریکی

 

به قلم:delaram

 

ژانر:عاشقانه،پلیسی،هیجانی،رازآلود

 

خلاصه:دختری که طی اتفاقاتی وارد یه ماجرا میشه،ماجرایی که معلوم نیست تهش به کجا ختم میشه... پایان خوش.

 

ناظر: @ Naran 🌛

@ مدیر اسپم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام خالق قلم

 

پارت 1

 

مقدمه: 

 

غریبه ای می خواهم! 

 

که بنوشد قفل لبانم را

 

بزیر سایه تاریکی 

 

تا کس نبیند 

 

که خزیده گونه های ترم را

 

زندگی مرابه تاریکی شب سپرده است

 

سهم من از زندگی همین است 

 

سایه تاریکی

 

********

 

با احساس درد چشمام رو باز کردم، توی یه جایی بودم شبیه انبار،یه انبار درب و داغون...

 

کل بدنم کوفته شده بود،گردنمم حسابی درد میکرد با صدای بلند داد زدم:

 

-کسی اینجا نیست منو از این خراب شده بیاره بیرون؟

 

به خودم زحمت ندادم برم سمت در چون میدونستم صددرصد قفله!

 

عجب غلطی کردم اون شب رفتم اون مهمونی!به اجبار یکی از دوستام اسمش ستارست رفتیم یه پارتی بالماسکه،آخر شب وقتی مهمونی تموم شد منم خولستم برم لباسامو از توی یکی از اتاق ها بردارم.

 

از اونجایی که من خیلی کنجکاوم صدای دونفر که باهم حرف میزدن،توجهم رو جلب کرد.

 

دوتا مرد بودن که..

 

مرد :رئیس زنگ زد گفت هرجور شده امروزباید بری و اعضای بدن اون باید تا فردا شب فرستاده بشه،وگرنه زنده نمیمونی حالا خود دانی.

 

با شنیدن حرفاشون ترسیدم میخواستم برم و به پلیس خبر بدم.عقب عقب گرد کردم تا برم که پام خورد به گلدون کنار دیوار،گلدون افتاد و با صدای بدی شکست،تا به خودم اومدم دیدم مرده جلو روم ایستاده،میخواستم فرارکنم که اون مرد کنارش گفت:

 

مرد: بگیرش نذار در بره!

 

واون یکی اومد سمتم تا اومدم فرار کنم بازوم وگرفت،میخواستم جیغ بزنم که یه دستمال سفید گرفت جلوی دهنم و دیگه هیچی نفهمیدم تا الان که اینجام.

 

در انبار به شدت باز شد ویه مرد غول پیکر اومد داخل.

 

-چرا منو اوردین اینجا؟از جون من چی میخاین؟

 

مرده خنده ای کرد، چندشم شد.

 

مرد:برای فضولی زیادخانوم کوچولو.

 

وبعدش بهم نزدیک شد.محکم بازوم رو گرفت،کشون کشون منو میکشید.

 

-اه ولم کن غولی، بیابونی منو کجا میبری؟

 

از انبار منو کشید بیرون و برد به سمت یه خونه ویلایی لوکس،اشتباه میکردم اونجا انبار نبود زیرزمین بوده،منو تا داخل خونه کشید،به داخل خونه پرتم کرد.

 

با مخ افتادم زمین،آخ خدا لعنتت کنه!سرم و آوردم بالا که یه جفت کفش جلوم دیدم،سرم و آوردم بالا تر اتوی شلوارش خربزه قاچ میکرد.

 

اروم از جام بلند شدم.و اون نشست رو صندلی که براش اوردن.

 

یه پسربود با موهای قهوه ای وچشمای قهوه ای پوزخندی زد.

 

پسره:پسندیدی؟

 

با پرویی تمام زل زدم تو چشماش و گفتم:

 

-نه سلیقه من نیستی!آدم باید خیلی کج سلیقه باشه که تورو انتخاب کنه!

 

با چشمای برزخی داشت نگام میکرد.از روی صندلی بلند شد اومد سمتم،موهام و گرفت،محکم کشید.حس میکردم پوست سرم داره کنده میشه ولی هیچی نگفتم و با پوزخند زل زدم به چشماش.

 

پسره:دختره گستاخ.

 

وکشیده محکمی بهم زد گوشه لبم پاره شد وسرم به طرف مخالف چرخید،شوری خون رو توی دهنم حس کردم.

 

با نفرت زل زدم به چشماش و خون توی دهنم و تف کردم توی صورتش،با این کارم عصبی از جاش بلند شد، از پله های مار پیچی بالا رفت وگفت:

 

این واز جلوی چشما دور کنید سریع!

 

دونفر به سمتم اومدن،بازو هامو گرفتن و منو از همون پله ها بالا بردن،یکی از همون مردا که بهشون میخورد بادیگارد باشن گفت:

 

بادیگارد:گور خودت و کندی سرکان خان به این راحتی ها ازت نمیگذره!

 

وبعدشم منو انداختن توی یک اتاق ودرو بستن و قفلش کردن.اه لعنتی!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2

به دور واطرافم نگاهی انداختم،پنجرش حفاظ داشت فکر همه جاش رو کردن.یهو در اتاق به شدت باز شد.سرکان اومد تو!

-هوی چته؟!بهت یاد ندادن در بزنی؟

سرکان:اینجا من سوال میپرسم توجواب میدی فهمیدی؟

با خونسردی زل زدم به چشماش.

سرکان:چرا فالگوش ایستاده بودی؟کی تورو فرستاده؟

-ای بابا! همینجوری از روی کنجکاوی بود.منوکسی نفرستاده!

سرکان:دروغ نگو!

زیرلب آروم گفتم:عجب اوسکلیه ها!

یهو دیدم اومد سمتم مثل اینکه شنید،دوباره موهام و گرفت ومحکم کشید.آخ کثافت!

سرکان:درست حرف بزن دختره گستاخ!اسمت چیه؟

پوزخندی زدم که موهام ومحکم تر کشید دیگه داشت اشکم در میومد.

سرکان:گفتم اسمت چیه؟

-دلوین.

سرکان:فامیلت؟

-پناهی.

موهام و ول کرد واز تاق رفت بیرون!پسره وحشی این آخرش من وکچل میکنه!به اطرافم نگاهی انداخام یه اتاق به رنگ سفیدو بنفش درکل اتاق شیکی بود.

رفتم سمت پنجره هیچ جوره نمیشد ازش فرار کرد.دستشویی وحموم توی اتاق بود.رفتم سمت دستشویی دعا دعا میکردم پنجره اونجا حفاظ نداشته باشه.خدارو شکر نداشت.پام وگذاشتم لبه روشویی واز پنجره به بیرون نگاهی انداختم.فاصلش تا پایین خیلی زیاد بود،فوقش پام میشکست ولی فرار میکردم دیگه،یهو فکری به سرم زد! به سرعت رفتم سمت کمد ها در همه رو یکی یکی باز کردم تا اینکه اون چیزی که میخواستم وپیدا کردم،سریع هرچی روتختی سفید بودبرداشتم و رفتم توی دستشویی!

سر روتختی هارو بهم محکم گره زدم،بعدشم یه سرش و به لوله آب گره زدم،یه سرش روهم با دستم محکم گرفتم.

به سختی خودم واز پنجره مستطیل شکل دستشویی خارج کردم وپارچه رو محکم گرفتم و با ترس پریدم.اخیش خدارو شکر طوریم نشد.سریع از جام بلند شدم،به اطراف نگاهی انداختم کسی نبود،جلوی در همون انبار بودم رفتم طرف دیوار جا پام رو محکم کردم تا اومدم از دستم و بگیرم به دیوار از پشت کشیده شدم!

قلبم اومد توی دهنم،یا خدا فهمیدن،مستقیم پرت شدم توی بغل کسی که من و کشیده بود.

چشمام و بسته بودم که صداش و اورد بالا!

یارو:داشتی چه غلطی میکردی؟

چشمام و باز کردم یا خدا! این دیگه کی بود؟

تا الان ندیده بودمش!یه لحظه از زیباییش نفسم بند اومد،چشمای آبی قشنگی داشت.یهو منو گذاشت پایین.

نگاهی بدی بهم انداخت!چشماش خیلی سردو بی روح بود خیلی زیاد اصلا خالی از هر احساسی بود از سرمای چشماش یه جوری شدم.

یارو:با توام داشتی فرار میکردی؟

نتونستم جلوی زبونم و بگیرم.

-چه کشف مهمی کردی!راستش و بگو خودت کشف کردی یا کسی کمکت کرد؟

دیگه داشت از گوشاش دود بلند میشد با عصبانیت میخواست جوابمو بده که صدای سرکان اومد.

سرکان:آرتام اینجا چخبره؟

پس اسمش آرتام بود.سرکان اومد نزدیک ما،آرتام پوزخندی زد.

آرتام:عرضه نگهداری از یه بچه رو هم نداری،بعد آدم گروگان میگیری!

سرکان با تعجب داشت نگامون میکرد.نگاهی به پنجره انداخت.

سرکان باخشم نگاهم میکرد همینطور آرتام،سرکان مچ دستم و گرفت ومحکم دنبال خودش میکشید یه چند باری سکندری خوردم ونزدیکه بود پخش زمین بشم ولی خدارو شکر نیوفتادم.

سرکان:برای پنجره اتاق این دختر حفاظ بزارید!

-دستم و ول کن عوضی!

با خشم برگشت سمتم.

سرکان:دهنتو ببند وگرنه میکشمت! فهمیدی؟

فهمیدی آخرو با صدای بلند گفت که ترسیدم،ولی خودم ونباختم.

-چی از جون من میخوایین ولم کنید برم.

سرکان:عه رودل میکنی،تا نفهمم تو کی هستی عمرا ولت کنم،بفهمم فرقی نداره درهر حال تو باید بمیری!

از حرفش ترسیدم وشوکه شده داشتم نگاش میکردم! چه راحت از مردن حرف میزد.

به یکی از بادیگاردا اشاره زد من وببرن بادیگارده اومد سمتم که با داد گفتم:

-به من دست نزن خودم میام.

بعدشم راه افتادم سمت همون اتاق کذایی،لعنت به این شانس دوباره من و انداختن توی همون اتاق درو هم قفل کردن.

هه! حتی واسه پنجره توی اتاقمم دوباره حفاظ زده بودن. 

رفتم روی تخت دراز کشیدم. دلم گرفته بود حسابی! کی فکرش و میکرد به اینجا برسم.

من دلوین پناهی تک دخترم، خواهرو برادری ندارم،با پدرو مادرم زندگی خوبی داشتیم که موقعی که من هشت سالم بود توی یه تصادف اونارو از دست دادم وبعد از اون با عموم زندگی میکنم،زن عموم قبل پدرو مادرم مرده بود.

عموم بچه ای نداشت،ومن و مثل دخترش دوست داشت همیشه بابا صداش میزدم.حتما الان کلی نگرانم شده؛خیلی دلم واسش تنگ شده با فکرش یه قطره اشک از چشمام سرازیر شد.

با فکر به خاطرات کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد.

****

با احساس گرسنگی از خواب بیدار شدم،وقتی نشستم روی تخت چشمم به سینی صبحانه افتاد،دیگه نتونستم تحمل کنم رفدم سرویس دست و صورتم وشستم،بعدشم حمله کردم به صبحانه دمشون گرم چه گروگان هاشون و تحویل میگیرن!

وقتی سیر شدم دوباره نشستم روی تخت در اتاق باز شد یه دختر اخمو که بهش میخورد بیست پنج سال داشته باشه وارد اتاق شد سینی رو از روی میز برداشت رفت بیرون.

داشتم به آینده شومم فکر میکردم که دوباره در اتاق باز شد.این دفعه بادیگار بود.

بادیگارد:پاشو راه بیوفت سرکان خان کارت داره!

زیر لب گفتم:مرده شور تو و اون سرکان خان و باهم ببره نکبتا!

از اتاق رفتیم بیرون و وارد یه اتاق دیگه شدیم شبیه اتاق کار بود.

سرکان پشت به ما روبه روی پنجره ایستاده بود داشت سیگار میکشید.

بادیگارد:قربان اوردمش.

سرکان با دست اشاره زد بره بیرون،دیدم خیال نداره حرفی بزنه خودم پیش قدم شدم.

-منو اوردی اینجا سیگارکشیدنت و تماشا کنم؟

برگشت سمتم،ته سیگارش وپرت کرد توی جاسیگاری روی میزش،انگار منتظر بود من حرف بزنم که با قدم های بلند وعصبی بهم نزدیک شد وتو صورتم فریاد زد:

سرکان:دختره عوضی تو باعث شدی من جلوی اون مرتیکه کم بیارم.میکشمت اشغال!

بعدشم با مشت و لگد افتاد به جونم هر ضربه ای که میزد جون از تنم رها میشد.ولی هیچی نمیگفتم اون میخواست تا من التماس کنم،ولی عمرا من دلوینم اگه منو بکشه ام هیچی نمیگم.

انگار خسته شد دست از کتک زدن برداشت،من بیجون روی زمین افتاده بودم دوباره از موتام گرفت وسرم و اورد بالا توی صورتم غرید:

سرکان:حیف!برو خدارو شکر کن که رئیس گفته زنده بمونی وگرنه یه گلوله تو مغزت خالی میکردم.(بعدشم بلند شروع کرد به صدا زدن کسی)احمد! احمد بیا ببرش!

با پوزخند گفتم:

-مگه تو خدارو هم میشناسی؟

همون موقع دربازشدو نتونست جوابم و بده همون بادیگارد قبلیه اومد داخل، از روی زمین بلندم کرد.برد به سمت حیاط!

-داری من و کجا میبری؟

احمد:رئیس بزرگ دستور دادن تا از این به بعد پیش آرتام خان باشی.

-یعنی چی؟چرا؟

احمد:ساکت!

دیگه حرفی نزدم،منو سوار یه ون مشکی کردن چشمام رو هم بستن،دستامم همینطور.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...