• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان خلعت سرخ | کیانا میرزاپور کاربر انجمن نودهشتیا


Kiana
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 نام رمان: خلعت سرخ
ژانر: عاشقانه، تاریخی
نویسنده: کیانا میرزاپور 
مقدمه: نرگس چشمانت از پشت روبند و وجودت از صد فرسخی عشق را فریاد میزند، زیبای من تقدیر اگر بارها تو را از من جدا کند و مانع شود، باز هم به دنبالت خواهم آمد، هزاران بار من را از خود برانی قوی تر بر خواهم گشت، تنها این را مطمئنم که دلم بد به قلبت گره خورده است!
خلاصه: مارال دختر اصیل زاده‌ی قجری بعد از مرگ پدر و مادرش بنا به آخرین وصیت پدرش باید عروس حاکم شهر بشه، ولی مارال هیج علاقه‌ای به پسر حاکم نداره و  شب عروسی از شهر فرار میکنه،  بر حسب اتفاق  عاشق وزیر جنگی میشه که یک روز به طور ناخواسته جونش رو نجات داده، به همین خاطر تصمیم میگیره تا تمام تلاشش رو برای رفتن به پایتخت و دیدن دوباره وزیر کنه و....

ناظر: @ Banafsh 🌛

ویرایش شده توسط Kiana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نگاهی به قفس بلبل‌ها انداختم و با صدایی که از اعماق چاه میومد گرفته گفتم:
-  ولی من که دختر رحیم اوستا یا محمد علی بزاز نیستم، من مارالم هیج کس تا حالا نتونسته نظر من رو عوض کنه.
به عقب برگشتم، ننه ریحان با پشت دست روی صورتش کوبید، چند قدم بهم نزدیک شد و با غِیض بازوم رو بین دست‌هاش گرفت و غرید:
- میفهمی چی میگی دختر؟ اگه با یاسر ازدواج نکنی فلکت میکنن، آخه بهتر از پسر حاکم شهر  چه کسی رو سراغ داری؟
با اخم دستم رو از حصار دست‌هاش بیرون کشیدم.
- همین که گفتم، هیچکس نمیتونه به من زور بگه، خیر سرم رگ و ریشه قجری دارم و یه حاکم ناچیز بهم دستور میده؟
روبه‌روی آینه قرار گرفتم، نوار طلایی دور چادر مشکیم رو محکم‌تر بستم که ننه ریحان دوباره لب باز کرد.
- دختر الان میخوای بری به حاکم چی بگی؟ میخوای بگی که وصیت پدر مرحومت رو به هیج گرفتی؟
سنجاق سرخ پایین روسری فیروزه‌ای رنگم رو بالا تر کشیدم و جواب دادم:
- برام اهمیتی نداره، ولی اگه سرم رو از تنم جدا کنن بازم نظر من همینه که گفتم، من نمیخوام سرنوشتم مثل تمام دخترهای این شهر باشه.
ننه ساکت بهم خیره شد، دایه‌ی عزیزم نگران بود.
می‌دونستم که دارم با دم شیر بازی میکنم، دختر ارشد عزیز الدوله بودم، باید الگویی برای خواهرام میشدم، ولی این راه و رسم زندگی نبود!
نداشتن هیچ علاقه‌ای به طرف مقابل نوعی خیانت به خودم و اون محسوب میشد.
چادر رو روی سرم انداختم و بی توجه به صدا زدن‌های ننه کلون در چوبی رو باز کردم و از اتاق بیرون اومدم، با قدم‌های محکم به طرف در خروجی حیاط پا تند کردم، هنوز هم ننه ریحان دست از سر دنبال کردن من برنداشته بود، بدون توجه بهش در رو باز کردم که صداش وادارم کرد تا سر جام بایستم.
- گوش کن مارال، به جان عزیزترین کسم که تو و خواهراتین اگه از این در بیرون بری شیرم  رو حلالت نمیکنم.
دستم شل شد و دو طرف بدنم قرار گرفت، چرا انقدر من رو توی تنگنا  قرار میدادن؟ مگه گناه من چی بود که باید کورکورانه تن به آخرین وصیت 
پدر مرحومم میدادم؟
روی پله‌های آجری نزدیک به در حیاط نشستم، دستم رو روی سرم گرفتم و به زمین خیره شدم.
ننه که انگار خیالش از عوض کردن نظر من راحت شده بود گفت:
- دخترم، بلند شو! مراسم عقد امشب برگزار میشه، نباید دیر کنیم.
سر بلند کردم و با عجز به صورت گرد و پیشونی بلند چروکیده‌ش خیره شدم، چادر گل_گلیش رو محکم‌تر روی سرش نگه داشت و بدون توجه به قیافه‌م زیر بازوم رو گرفت و بلندم کرد.
دلم اون لحظه چیزی فراتر از گریه کردن می‌خواست، من دختر لوس و احساساتی نبودم، از همون بچگی تیراندازی پدرم رو مخفیانه نگاه میکردم و اسب سواری رو با پادر میونی مادر مرحومم از استاد اول شهر یاد گرفتم.
تا چشم به هم زدنی نازگل، دختر جوون و پونزده ساله که خدمتکار شخصی من بود با ظرافت مشغول آرایش کردنم  شد، از سرخاب و سفیداب متنفر بودم، چشم‌های کشیده قهوه‌ای رنگم نیازی به سرمه و یا لب‌های سرخ و نازکم نیازی به  رنگ‌های اضافی نداشت.
نازگل که از غم دل من با خبر بود، با حرص کارهاش رو انجام میداد، دست آخر تاب نیاورد و با چشم غره نامحسوس رو به ننه ریحان دم گوشم زمزمه کرد.
- دنبال راه فرار هستی یا اینکه انقدر زود تسلیم شدی؟
متعجب نگاهم رو به چشم‌های سبز و مرموزش دوختم و پرسیدم:
- نقشه‌ت چیه؟
نگاهش همچنان روی ننه و چشم‌های مشکوکش که ما رو دقیق میپایید در نوسان بود، ولی با این حال با صراحت گفت:
- پشت سردابه یه در مخفی وجود داره که به بیرون شهر منتهی میشه، اگه بتونی بین راه خودت رو به اونجا برسونی خیلی خوب میشه.
نفس عمیقی کشیدم، ننه ریحان حتما  از دستم خیلی عصبانی میشد، از طرفی بعد از رفتن از این شهر و رسوایی که به عنوان عروس فراری به بار میاوردم دیگه راه برگشتی برام وجود نداشت، اگر چه یه خاله‌ی پیر توی گیلان داشتم که می‌تونستم به اونجا پناه ببرم، ولی باز هم شک توی دلم افتاده بود و ولم نمی‌کرد.
توی فکر بودم که با بشکن نازگل گیج به صورت منتظرش خیره شدم که با کلافگی پرسید:
- نظرت چیه؟
به آینه زل زدم و با تردید جواب دادم:
- این کار رو انجام میدم، ولی نقشه رو باید کمی تغییر بدیم تا کسی شک نکنه.
نازگل با تعجب و کنجکاوی بهم زل زد که چشمکی بهش تحویل دادم و یه دفعه جیغ بلندی کشیدم، ننه ترسیده از جاش بلند شد که به طرفش برگشتم  با لحن مثلا ترسیده‌ای گفتم:
- ننه چرا انقدر حواس پرتی؟ اگه نمی‌شناختمت فکر میکردم از قصد همچین کاری کردی.
ننه ریحان بینوا دست به کمر و کمی گیج پرسید:
- مگه چی شده دختر؟ چرا داد میزنی؟
لبم رو داخل بردم و به حالت گریه جواب دادم:
- باورم نمیشه یه زن بیوه توی اتاق عروسه، نکنه دوست داری منم بیوه بشم؟ میدونی چقدر بد شگونه که یه زن شوهر مرده پیش عروس وایسته؟ خوب شد یادم افتاد وگرنه  سیاه بخت میشدم.
ننه با شنیدن این حرف چنگی به صورتش زد و با ناراحتی و ترس گفت:
- خدا مرگم بده، الهی ریحان بمیره و اون روز رو نبینه، خاک به گورم کنن، من رو ببخش دخترم.
نازگل برای اینکه تاثیرات خرافاتی که ننه ریحان همیشه به اونها اعتقاد داشت بیشتر کنه جلو اومد، دست ننه رو گرفت و ملتمس گفت:
- لطفا برو بیرون ننه، اگه اینجا بمونی هر لحظه یاسر بینوا رو بیشتر به مرگ نزدیک میکنی ها!
ننه ریحان تند_تند سرش رو تکون داد و با این حال جدی گفت:
- من میرم بیرون، ولی وای یه حالتون اگه کلکی بزنید.
- چشم ننه شما برو بیرون من خودم آماده میشم و زودی میام.
بالاخره بیرون رفت که من و نازگل نفس راحتی کشیدم، خدایی خیلی سمج بازی در میاورد، اما ته دلم حس عذاب وجدان داشتم که همچین بلائی رو سر اون و اصل و نسب خانوادگیم میاوردم.

ویرایش شده توسط Kiana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نازگل با قدم‌های محکم و سراسیمه خودش رو بهم رسوند و گفت:
- حالا چیکار کنیم؟
از جام بلند شدم، دست به سینه به چشم‌های منتظرش خیره شدم و موذیانه جواب دادم:
- لباس‌های من رو بپوش.
متعجب بهم نگاه کرد که بدون اتلاف وقت جلیقه سفیدم رو که روش سکه کاری شده بود به همراه روسری هم رنگش در آوردم و به طرفش گرفتم.
- میخوام یه ندیمه مثل تو بشم.
نازگل به ناچار سری تکون داد و بدون حرف لباس‌هام رو پوشید، یه دست از لباس های نازگل رو پوشیدم  خودش رو هم به عنوان مارال آماده کردم تا اون یاسر چشم چرون از دیدنش خوشحال بشه، پوزخندی زدم و حریر سفید رو روی صورتش انداختم، خودم هم چادر و روبنده رو پوشیدم، نازگل نگران بود و با این حال پرسید:
- اگه ننه ریحان متوجه بشه من  رو زنده نمیزاره، حاکم شهر فلکم میکنه اگه بفهمه دورش زدیم.
چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم، نگرانیش طبیعی بود، ولی من هر لحظه نسبت به تصمیمم مصمم تر میشدم.
- نازگل تو من رو دوست داری؟
مستقیم بهم خیره شد و سری تکون داد.
- معلومه که دوست دارم، اگه تو نبودی من یه خدمتکار بدبخت میشدم ولی با تو  زندگی رو با تموم وجودم حس کردم.
بند پشت روبندم رو گره زدم و توی همون حال گفتم:
- پس بیا  و جبران کن، ننه ریحان تو رو به حاکم تحویل نمیده، اگه هم کسی ازت در این مورد پرسید بهش بگو که من وادارت  کردم فهمیدی؟
سرش رو پایین انداخت که با کلافگی بازوش رو گرفتم و ملتمس ادامه دادم:
- بیا بریم دیگه، الان همه چیز خراب میشه، فقط یادت باشه تا وقتی که از هم جدا بشیم هر سوالی ننه ازت پرسید من جواب میدم.
چشم آرومی زیر لب گفت که قفل بالای در چوبی رو باز کردم و همراه نازگل بیرون اومدیم که همون موقع با ننه ریحان که مثل یه سرباز ایستاده بود روبه‌رو شدیم، نگاهش رو بین ما چرخوند، لبخندی زد و به سرعت خودش رو توی بغل نازگل یا به عبارتی من قلابی انداخت و شروع به گریه کردن کرد.
- قربونت برم دخترم، خوشحالم که بالاخره سر و سامون گرفتی.
مریم خواهر کوچیکترم از انتهای راهرو نمایان شد و با لبخند ملیحی با وقار خودش رو به ما رسوند و رو به نازگل گفت:
- خوشبخت بشی آبجی قشنگم.
نازگل سری تکون داد که جفتش ایستادم و با صدای بلندی که مشخص نباشه که کدوم یکی از ماست گفتم:
- مرسی خواهر عزیزم، حالا به نظرت خوشگل شدم؟
مریم آروم خندید و با تحسین سر تا پام رو با چشم‌های مشکیش از نظر گذروند.
- مگه میشه آبجی من زشت باشه؟
کمی با هم خوش و بش کردیم که یه ندیمه  حالت دو خوردش رو بهمون رسوند و بدون اینکه اجازه صحبت بهش بدیم گفت:
- خانم، کجاوه‌ای که حاکم فرستادن همراه با چند نفر از اقوامشون همین الان رسیدن، باید خاتون رو همین الان ببریم.
ننه با پره‌ی روسریش رد  اشک‌های صورتش رو پاک کرد و خطاب به من گفت:
- زود باش اسفند و آب رو بیار.
متعجب و هول شده از این حرف به نازگل خیره شدم که خیلی نامحسوس سرش رو نزدیک گوشم آورد و گفت:
- مجبوری همین الان فرار کنی، نداشتن اسپند رو بهونه کن و زودتر از اینجا برو.
با تردید بهش خیره شدم که با اطمینان سری تکون داد.
- ننه ریحان راستش اسپند نداریم، الان سریع از همسایه بغلی میگیرم و براتون میارم.
ننه به ناچار سری تکون داد که به سرعت ازش دور شدم، وسط راه بودم که یه دفعه ایستادم، به عقب برگشتم و نگاهی که شاید آخرین نگاه من برای کسی بود که از بچگی باهاش بزرگ شدم انداختم، شاید دیگه هیچ وقت ننه، نازگل و مریم رو نمی‌دیدم و ابن موضوع قلبم رو مچاله میکرد، ولی باید میرفتم، باید می‌رفتم و همه چیز رو به دست سرنوشت می‌سپردم.
با این فکر قدم‌هام محکم‌تر شد انگار نیرویی عجیب من رو وادار می‌کرد که تندتر بدوم، با دیدن کجاوه وسط حیاط همراه یه اسب و شتر و چند نفر از جمله زن حاکم و چند تن از زن های فیس و افاده‌ایه شهر پوزخندی زدم، بمونید تا عروستون سر برسه.
بدون اتلاف وقت در رو باز کردم و بیرون اومدم، حس شخصی‌ رو داشتم که از یه تیکه از وجودش فاصله گرفته باشه و من خلا عجیبی رو حس میکردم که انکار شدنی نبود.
خداروشکر طلا و سکه زیادی همراه خودم داشتم و نازگل چوب معرفی رو که برای ورود به هر شهری بهش نیاز داشتم رو برام جور کرده بود، همیشه دختر زرنگ و سیاستداری به حساب میومد و عقلش کار میکرد.
صدای ساز و دهل خیلی بلند بود و به خاطر دعوت شدن بیشتر مردم برای عروسی پسر حاکم کوچه‌ها خالی و تاریک بودن.
بدون توجه به اضطراب و ترس به مسیرم ادامه دادم که کم_کم چشمم در قدیمی سردابه رو دید، با خوشحالی جلو اومدم و در آهنیش رو باز کردم  که مصادف با صدای مردی بود که بلند داد زد:
- عروس حاکم فرار کرده، عروس حاکم فرار کرده!
ترسیده به عقب برگشتم، چرا انقدر زود لو رفتم؟
می‌دونستم نازگل نمیتونه از زیر جواب دادن‌های ننه ریحان جون سالم به در ببره.
با این وجود سریع وارد سردابه شدم که چشمم زمین خاکی و نموری رو که بالاش مثل یه غار سر بسته بود نشونه گرفت، به خاطر تاریکی درست جلوم رو نمی‌دیدم و به خاطر همین هر لحظه فکر میکردم دو یا چند تا چشم من رو زیر نظر گرفتن.
سعی کردم به افکار منفی فکر نکنم و قبل از پیدا شدنم توسط مامورهای حاکم فرار کنم.
دستم رو به دیواره‌های آجری گرفتم و با قدم های آهسته جلو اومدم، چشم‌هام کم_کم به تاریکی عادت کرده بود  تا اینکه نور سفیدی که نشون از تموم شدن سردابه و خروج من از شهر داشت جلوم ظاهر شد، با قدم های سریع تری خودم رو به اونجا رسوندم و بالاخره از سردابه بیرون اومدم.
دو تا دورم درخت بود و وسطش  یه جاده خاکی خودنمایی میکرد، آب دهنم رو به سختی قورت دادم که همون موقع صدای آواز خوندن شخصی شنیده شد به اطراف نگاهی انداختم که اون طرف ها و کنار یه زمین کشاورزی کوچیک پیرمردی رو دیدم که مشغول بیل زدن بود و  آواز میخوند، ولی بیشتر از هرچیزی اسب مشکی و قشنگی که به درخت بسته بود توجهم رو جلب کرد، مطمئنا بدون هیچ وسیله‌ای گیر میوفتادم پس باید به نحوی اسب رو ازش می‌گرفتم، آهسته به طرفش قدم برداشتم و با صدای رسا و جدی‌ای گفتم:
- اسبت رو میخرم چند می‌فروشی؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پیرمرد نگاه اجمالی بهم انداخت، تحقیر از چشم های گود افتاده و ریزش فریاد میزد، بدون اینکه جوابم رو بده مشغول بیل زدن و در آوردن سیب زمینی‌ها شد که با کلافگی نگاهی به عقب انداختم و این‌بار به ناچار و رفتاری که از مارال همیشه مغرور بعید بود، ملتمس لب زدم:
- عمو، جان جدت اسب رو بهم بفروش.
پیرمرد لا الله الاهی زیر لب گفت و به طرفم برگشت.
- من اسب به یه ضعیفه نمی‌فروشم.
با شنیدن این حرف اخم‌هام توی هم رفت، با حرص کیسه‌ای پر از سکه از خورجین دور کمرم بیرون آوردم و به طرفش گرفتم.
- تو پولت رو بگیر و به ضعیفه بودن من هم کاری نداشته باش‌.
ابروهاش رو بالا انداخت و با پوزخند محوی گوشه لبش چند قدم جلو اومد.
- معلومه حسابی سر کیسه رو شل کردی، بگو ببینم چیکاره‌ای که این موقع شب بیرون شهر پرسه میزنی؟
کیسه رو بین انگشت‌هام فشار دادم و با غیض بهش توپیدم:
- بسه دیگه، فضولی نکن و اسبت رو بهم بده وگرنه...
ساکت شدم، از قیافه مضحکش مشخص بود که به این راحتیا کوتاه نمیاد و اگه دست نجنبونم گیر میوفتم.
با چند قدم کوتاه خودم رو بهش رسوندم، لبش کش اومد و با چشم‌هایی که می‌درخشید بهم خیره شد و زمزمه کرد.
- می‌دونستم  چیکاره‌ای!
انگار آتیشی روی هیزم انداخته باشن با این حرفش که تمام عزت نفسم رو زیر سوال می‌برد، یقه‌ش رو بین انگشت‌هام گرفتم و فشار دادم، پرسشگرانه بهم نگاه می‌کرد که دستم رو بالا آوردم و چنان مشتی بهش زدم که بهت زده روی زمین افتاد، دستم رو توی هوا تکون دادم و باز و بسته کردم تا یه وقت قرمز نشه.
صورت خاکی و خونیش رو به طرفم برگردوند دستی زیر بینیش کشید  و خواست از جاش بلند شه که توی یه حرکت بیلی که کنارم بود رو برداشتم و زیر گردنش گذاشتم.
پوزخندی زدم و با غرور گفتم:
- اگه تکون بخوری گردنت رو می‌شکنم.
چند قدم ازش فاصله گرفتم و به طرف اسب رفتم، می‌دونست اگه دست از پا خطا کنه حسابش رو می‌رسم پس فقط داد میزد و کمک می‌خواست.
بدون ذره‌ای توجه افسار اسب رو بین انگشت‌هام گرفتم و از کنارش رد شدم، از درد به خودش می‌پیچید، امان از وجدان خوب من که همیشه ارش زخم می‌خوردم به ناچار  به طرفش برگشتم و کیسه سکه‌ها رو براش انداختم.
- من حروم خور نیستم،با این پول برو پیش طبیب و خودت رو مداوا کن، در ضمن از این به بعد یادت باشه به کی ضعیفه میگی.
پام رو روی زمین اسب گذاشتم و سوار شدم، قامت راست کردم و  موهای مشکی اسب رو نوازش کردم تا بهم عادت کنه و بعد با یه ضربه پام رو روی شکمش کوبیدم که با شیهه‌ای نسبتا بلند به طرف جاده حرکت کرد.
هر لحظه از شهر دور و دورتر می‌شدیم، دوست نداشتم به عقب برگردم و دوباره خاطرات مثل خوره وجودم رو بخورن پس ترجیح دادم تقدیر من رو مثل پر کاه به هر سمتی که می‌خواد ببره.

[ دانای کل ]

با داد بلندی که کشید همگی ندیمه‌ها سر در یقه فرو بردند و با ترس و اضطرابی فاحش زیر چشمی به او نگاه می‌کردند، دستش را بین موهای پر پشت و بورش کشید، قفسه سینه‌اش همچنان بالا و پایین میشد، آن لحظه فقط دلش می‌خواست مارال را پیدا کند تا پاسخ سوال هایش را به گونه‌ای بدهد و به نحوی دوباره دلش را بدست آورد، یاسر پسر حاکم عصبانی و رنجور روی تخت ابریشمی‌اش نشست، دستش را بالا آورد و این اجازه را به ندیمه‌ها داد تا بیرون بروند.
تمام شیراز یک تنه در غوغا بود، هر گوشه‌ای که می گشتی همهمه‌ی عروس فراری را می‌شنیدی که یاسر را به دلایل نامعلومی پس زده است.
هر کس سخنی می‌گفت، بعضی‌ها می‌گفتند شاید دل مارال پیش کسی جا مانده و بعضی‌های دیگر قضیه را به یک دزد مجهول که ممکن است او را دزدیده نسبت می‌دادند، باقرخان، با هیبتی چهار شانه، ریش‌های سپید که تا زیر گردنش می‌رسید و صورتی رنگ پریده و چشمانی با نفوذ، دست پشت کمرش گذاشته بود و با کلافگی طول و عرض ایوان را طی می‌کرد تا شاید سربازان خبری از عروسش بیاورند، چه رویاهایی که برای یاسر و مارال نداشت چه روزهایی که در مورد آینده شان با عزیز الملک پدر مارال صحبت نکرده بود و حال همگی آن‌ها همچون کابوسی  آبرو و مقامش را تحت شعاع و تخریب قرار می‌داد.
دستی به ریش‌هایش کشید، فرخ لقا همسر حاکم در را با شدت گشود و فریادی بلند کشید.
- دیدی  باقر بالاخره این دختر نحس آبرومون رو به چند شی فروخت؟ دیدی چطوری پسرم رو خوار و ذلیل کرد؟
باقرخان چشم‌هایش را با درد بست، ننه ریحان زیر بازوی فرخ لقا را گرفت و با گریه گفت:
- آروم باشید خانم، من مطمئنم زود پیداش میکنن، به خدا بچگی کرده، مارال من دختری نیست که از شهرش دل بکنه و فرار کنه.
فرخ لقا چشم‌های سبز و درشتش را که حال قرمز شده بود به ریحان دوخت و با غیض دستش را از حصار انگشت‌های او جدا کرد.
پوزخندی زد و با عصبانیت پله‌های لیوان را دو تا یکی طی کرد و وارد اتاقش شد، عمارتشان از همان دسته عمارت‌هایی با شیشه‌های رنگی و در های فراوان بود که هرکدام چند پله سیمانی مارپیچ داشت که  به اتاق‌ها منتهی میشد، از آنجا که نگار دختر باقرخان به گل و گیاه اهمیت می‌داد بیشتر فضای حیاط مملو از گل‌های رنگارنگ بود. 
ریحان دل‌مرده، دستی به گوشه‌ی چادرش کشید، باقر خان لبخند تلخی زد، برای او اهمیت زیادی قائل بود و مانند خواهرش دوستش داشت.
- هم شیره برو خونه و تا رسیدن خبری از جانب سربازهای من صبور باش، حرف‌های فرخ لقا رو گوش نکن به هرحال اونم حق داره که از این شرایط عصبانی باشه.
ریحان سری تکان داد و گرفته گفت:
- خانم راست میگن، به هرحال من مقصرم که توی تربیت مارال کم گذاشتم، خدا بیامرز مادرش همیشه بهش بیش از حد بها می‌داد و من دستم بسته بود، ولی الان بیشتر از هرکسی من مقصرم.
بعد از گفتن این حرف به عقب برگشت،دلش از کار دخترک سرکشش گرفته بود و اگر او را می‌یافت با ترکه فلکش می‌کرد، در همین فکرها بود که ناگهان صدای مغرور مردی او را متوقف کرد.
- آشنا یا اقوامی دارید که ممکنه مارال به اونجا پناه برده باشه؟
ریحان سرش را برگرداند که با یاسر روبه رو شد،  از پنجره اتاقش به خوبی هیکل قوی و قد بلند او را می‌دید، چشم‌های عسلی و صورت روشن و نه چندان باریک که ته ریش کمی، او را جذاب‌تر نشان داده بود را مقابلش دید، یاسر نگاهی به ریحان انداخت و دست‌هایش را پشت کمرش قرار داد.
- مارال رو برام پیدا کن، فهمیدی؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ریحان از لحن محکم و دستوری پسر حاکم کمی جا خورد، اما چاره‌ای جز اطاعت از او نداشت، بنابراین سری تکان داد و با لبخند خجلی گفت:
- مطمئن باشید هرجایی که باشه پیداش می‌کنید.
یاسر پوزخندی مهمان لبانش شد و بدون حرف عقب گرد کرد.
باقرخان از اخلاق تند پسرش و عشق شدید او نسبت به مارال باخبر بود، ولی چه باید می‌کرد؟ اگر او را نمیافت بی شک یاسر دیوانه می‌شد.
[ مارال ]
حدود دوازده ساعت بی وقفه پشت اسب نشسته بودم و بدنم کاملا خشک شده بود، ای خدا ازت نگذره یاسر که من رو مجبور به همچین کاری کردی.
اطرافم فقط درخت و فضای سبز بود، هرزگاهی چندتا درشکه‌چی از کنارم رد می‌شدن و بعضی از زن‌های اشراف همراه با کجاوه گرم و نرمشون حرکت می‌کردن.
می‌دونستم دیگه‌ نمی‌تونم از هویت خودم استفاده کنم، به هرحال پدرم آدم با نفوذ و قدرتمندی بود و اگه اسمم رو به زبون میاوردم عین اسب پیشکشی من رو تحویل باقرخان می‌دادن.
توی همین فکرها بودم که با دیدن کاروانسرای نسبتاً بزرگی که چند تا اسب سرحال بیرونش بسته شده بود و چند نفر داخل و خارج می‌شدن لبخندی کنج لبم نشست، انگار انرژی و نیروی دوباره گرفته بودم، افسار اسب رو محکم گرفتم که بی نوا به سرعت شروع به دویدن کرد و کمتر از یه دقیقه من رو به کاروانسرا رسوند، نگاهی به سر درش انداختم، معلوم بود که صاحبش یه رعیت بی سواده که هیچ اسم و نشونی سر درش نبود.
از اسب پیاده شدم و روبندم رو روی صورتم انداختم که مرد بلند قد و لاغر اندام که حدود سی سال سن داشت و ار طرز لباسش می‌شد فهمید که خدمتکار اینجاست سر رسید، لبخندی زد و با احترام گفت:
- خوش اومدید خاتون، لطفا بفرمائید داخل.
با دو دستش به داخل اشاره کرد و کمی خم شد، جدی ابرویی بالا انداختم و در حالی‌که روی موهای اسب دست می‌کشیدم گفتم:
- مراقب اسبم باش خوب تیمارش کن، نمی‌خوام وسط راه مریض بشه.
مرد سرش رو تند_تند تکون داد، با قدم‌های آهسته جلو اومد و افسار اسب رو گرفت.
- چشم، مطمئن باشید جوری ازش مراقبت می‌کنم که تا خود مشهد شما رو برسونه.
بدون توجه به زبون چربی که داشت وارد کاروانسرا شدم که با حجم زیادی از مردم که بعضی‌ها روی تخت های بزرگ که دو تا پشتی قرمز گوشه‌هاش قرار داشت نشسته بودن و بعضی‌های دیگه با هم صحبت می‌کردن و عده‌ی کمی توی ایوون مشغول صبحانه خوردن بودن رو به رو شدم.
دستی به چادرم کشیدم و بعد از مطمئن شدن از مرتب بودن همه چیز به طرف مرد میانسال قد کوتاه با ریش‌های کوتاه قرمز و چشم‌های قهوه‌ای و بینی عقابی که مشغول چرتکه انداختن و محاسبه بود رفتم، به احتمال زیاد می‌تونست رییس اینجا باشه، به دو قدمیش که رسیدم گفتم:
- یه کاسه شیر به همراه نیمرو می‌خواستم، در ضمن یه اسب هم همراهمه که هزینه‌های اون رو هم در نظر بگیرید.
مرد سر بلند کرد، نگاه اجمالی به من انداخت و تیکه چوب باریکی که لای دندونای زرد رنگش بود رو بین دست‌هاش  گرفت.
- ده سکه میشه.
ابرویی بالا انداختم، فکر کرده بود من از پشت کوه اومدم؟ یا شاید چون سر و شکلم شبیه یه ندیمه بود فکر می‌کرد می‌تونه سر من کلاه بزاره؟
با حرص یه پام رو بالا آوردم و روی لبه تخته‌ای که روش نشسته بود  گذاشتم، آرنجم رو روی پام  قرار دادم و سرم رو بین دستم گرفتم.
- فکر کردی اینجا سر گردنه‌ست؟ یا اینکه من از اون دسته زن‌های ساده و آفتاب مهتاب ندیده‌م؟
مرد با بهت آشکاری بهم زل زد که از کیسه‌ی پر پولم پنج سکه بیرون آوردم و جلوش پرت کردم، پام رو برداشتم و صاف و دست به کمر بهش زل زدم.
- یه جای اینکه چوب زیر دندون بزاری یکم شرافت یاد بگیر.
روی صورتش خم شدم که ترسیده عقب رفت، پوزخندی زدم و با لحن وحشتناکی که ننه ریحان همیشه ازش می.ترسید غریدم:
- به نظرت چی میشه اگه سربازایی که از مردم مالیات می‌گیرن بفهمن در آمدت با پولی  که بهشون میدی زمین تا آسمون فرق داره؟
رنگ از صورتش پرید، ساکت بهم زل زد و بعد از چند لحظه با حرص داد زد:
- عبدالله، یه اسب تند واسه خاتون آماده کن، بهترین غذاهای اینجا رو هم براشون بیار، هیچ هزینه‌ایم ازشون نگیر.
ابرویی بالا انداختم و همراه با لبخند پیروزمندانه‌ای ازش فاصله گرفتم، مزیت‌های پدر تاجر داشتن این بود که هیچ‌کس نمی‌تونست با چشم‌هاش بهت دروغ بگه و حقیقت رو میشد از صد فرسخیشون فهمید.
بعد از خوردن صبحانه مفصل اسب تازه و سفید رنگی رو که به نظر جوون و سریع میومد رو برام آوردن، بی معطلی سوارش  شدم و حرکت کردم، تا رسیدن به گیلان حداقل پنج یا شیش روز راه بود، خداروشکر از کاروانسرا لحاف و تشک با کلی وسایل بهم داده بودن تا به عبارتی دهنم رو بسته نگه دارن.
نزدیکای شب بود که به اصفهان رسیدم شهری پر از حس و حال خوب که از بدو ورودم کوچه و خیابون‌های شاداب و سرزنده‌ش حال آدم رو جا میاورد، نگاهم غرق در لذت و بهت زده این حجم از زیبایی رو می‌پایید، توی افکارم غوطه‌ور بودم که با برخورد چیزی به روبندم  تعادلم رو از دستم دادم و روی زمین افتادم، درد توی تمام تنم پیچید، این دیگه چی بود؟ چشم‌هام رو با درد بستم، کف هر دو دستم زخمی شده بود و زانوم تیر می‌کشید، با هزار زحمت توی جام نیم خیز شدم، نگاهم روبندم رو که کمی اون طرف‌تر بود نشونه گرفت، دست دراز کردم تا ورش دارم که پای شخصی روش نشست، سر بلند کردم که با کمال تعجب با صورت آشنای یکی از سربازهای باقرخان رو به رو شدم، شمشیرش رو به طرفم گرفت  و جدی خطاب به سربازهای دیگه گفت:
- زود خاتون‌ رو به طرف کجاوه‌شون راهنمایی کنید.
داشتم کم_کم غزل خداحافظی رو برای خودم می‌خوندم که یه دفعه سنگی به صورت  سرباز برخورد کرد و پخش زمین شد، ترسیده جیغی کشیدم و دستم رو روی دهنم گذاشتم،به اون طرف نگاه کردم که دیدم بقیه سربازها هم یکی_یکی سنگ به سرشون می‌خورد و در جا بیهوش میشدن، متعجب به عقب برگشتم که با سایه شخصی رو به رو شدم، یا خدا نکنه گیر یه آدم نا اهل افتاده باشم؟ 
- هی دختر زود باش بیا اینجا تا سرحال نشدن.
چشم ریز کردم تا قیافه‌ش رو ببینم و در همون حالت گفتم:
- کی هستی؟ چرا من رو  نجات دادی؟

ویرایش شده توسط Kiana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چند قدم جلو اومد، حالا تاریکی از روی صورتش رفته بود و نور ماه مستقیم بهش می‌تابید، مردی چهار شونه با چشم‌هایی که از این فاصله هم به خوبی متوجه مشکی بودنشون می‌شدم، دماغی استخونی که نه چندان قلمی و نه چندان دراز بود بلکه به صورتش میومد، لب‌های نازک و بر خلاف اکثر مردها ریش و سیبیل بلند نداشت و فقط ته ریش مشکی که به پوست روشنش میومد دیدم.
همه‌ی این بررسی‌ها رو توی یک آن انجام دادم و بعد نگاهم رو به طرف کفش‌های عنابی که پوشیده بودم سوق دادم.
- یه کمک انسان دوستانه بود.
صدای قدم‌هاش که نزدیک تر میومد باعث شد به خودم بیام و سرم رو بلند کنم، عقب رفتم و مشکوک پرسیدم:
- چه فکری توی سرته؟ ها؟
بدون توجه به من جلوی اسب مرده زانو زد و دستی روی یالش کشید‌.
- فکر کنم اسبت مرده، آهوی فراری این‌طوری که دوباره گیر میوفتی!
آب دهنم رو قورت دادم، با اخم نگاهی بهش انداختم و طلبکارانه پرسیدم:
- حالا چیکار کنم؟ وایسم تا من رو ببرن؟
نفس عمیقی کشید، نگاهی به سرتاپام  انداخت و تفنگش رو که با یه بند چرم قهوه‌ای روی شونه‌ش انداخته بود رو جا به جا کرد و جدی گفت:
-  انگار چاره‌ای نیست جز اینکه بهم اعتماد کنی و همراه من بیای.
با شنیدن این حرف تقریبا داد زدم:
- چی میگی؟ یعنی چی؟ همینم مونده با مرد نامحرم روی یه اسب بشینم و سفر کنم.
پوزخندی زد، مغرورانه ابرویی بالا انداخت  و زمزمه کرد:
- از تیپ و قیافه‌ت معلومه رعیتی، نترس من اونقدر معشوقه دارم که چشمم به تو نباشه، در ضمن  با یه کالسکه اومدم پس فکر نکنم  سعادت با من نشستن نصیبت بشه.
چشم‌هام گرد شد، خدایا همین یه فقره رو کم داشتم، نگاهی به سربازهای بیهوش انداختم در هر صورت نباید انقدر زود جا می‌زدم، شاید این مرد بی ادب و مغرور باشه ولی فکر نکنم آدمی که چشمش دنبال ناموس مردمه باشه.
 کنار سرباز خم شدم و روبند کثیف شده‌م رو برداشتم، همون‌طور که می‌تکوندمش نیم نگاهی بهش انداختم، کمی توی فکر فرو رفتم و مشغول دو دو تا چار تا کردن این موضوع شدم تا اینکه دست آخر دو دل لب زدم:
- باشه قبول می‌کنم، ولی باید بهت بگم من مهارت شمشیر زنی بالایی دارم و می‌تونم از خودم دفاع کنم، پس حواست باشه.
چشم‌هاش رو توی حدقه چرخوند و دستش رو به نشونه تسلیم بالا آورد.
- مطمئن باش فقط از روی انسانیت بهت کمک می‌کنم.
روبندم رو بستم که بدون حرف عقب گرد کرد و دوباره به همون جایی که اول اومده بود رفت، فکر کنم می‌خواست کالسکه‌ش رو بیاره، سری به نشونه تاسف تکون دادم، حتی یه روز به ذهنم هم خطور نمی‌کرد مارالی که به هیچ جنس مذکری اعتماد نمی‌کنه حالا این‌طوری با یه مرد غریبه این طرف و اون طرف بره، خدایا خودت کمکم کن تا اتفاقی واسم نیوفته!
- سوار نمی‌شی؟
از فکر بیرون اومدم، به کالسکه نسبتا بزرگی که یه اسب قهوه‌ای بهش بسته شده بود و روی قسمت سایه‌بونش پارچه مخمل مشکی و پایینش زنگوله‌های طلایی به همراه نوار زرد رنگ قرار داشت زل زدم.
اولین بارم نبود که سوار کالسکه می‌شدم، ولی باید اعتراف می‌کردم که این یکی خیلی قشنگ بود.
با تردید چند قدم جلو اومدم، سرش رو کج کرد و با کلافگی لب باز کرد:
- زود باش دیگه، من باید هرچه زودتر به تهران برسم‌‌.
لب گزیدم، بالاخره شک و فکرهای منفی رو از سرم بیرون انداختم و سوار شدم، لبخند محوش رو متوجه شدم که سعی داشت مخفیش کنه بنابراین جدی و بلند پرسیدم:
- چرا می‌خندی؟ نکنه نقشه‌ای توی سرت باشه؟
به طرفم برگشت و با جدیتی همراه با اخم جواب داد:
- چی میگی؟ من چند ساله که نخندیدم، مطمئن باش فقط یه پوزخند بوده.
چینی به بینیم انداختم و بدون حرف به کالسکه تکیه دادم که حرکت کرد، هوا تقریبا داشت روشن میشد، خوابم میومد؛ ولی با این حال نمی‌تونسم خطر کنم و بخوابم.
یک ساعت از حرکتمون می‌گذشت، پشت سر هم خمیازه می‌کشیدم که با کلافگی و بدون اینکه به طرفم برگرده گفت:
- تو رو خدا یا بخواب یا حداقل کمتر خمیازه بکش، حتی منی که دو یا سه روز هم شده که بدون خوابیدن سر کنم هم خوابم گرفت.
چشم غره‌ای بهش رفتم و مصمم گفتم:
- نمی‌تونم به یه مرد غریبه اعتماد کنم.
- حالا مگه قراره چه بلایی سرت بیارم؟ مطمئنم در به در دنبال شوهر می‌گردی، به هرحال دخترهای رعیت زاده‌ی توی مطبخ ما که این‌طورین!
دست به پیشونیم کشیدم و با آشفتگی لب زدم:
- من دنبال شوهر نیستم، فقط میخوام برم گیلان تا به خاله‌ی پیرم سر بزنم.
سری تکون داد و با لحن جدی‌ای که آدم رو یاد بازپرس‌های شاه می‌نداخت پرسید:
- پس چرا این همه آدم دنبالت می‌گشتن؟ نکنه جرم بزرگی مرتکب شدی؟
آدم از دست سوال پرسیدن‌های آدم فضول نمی‌دونه به کجا پناه ببره، خدایا فقط خودت بهم صبر بده.
اخمی بین ابروهام نشست و توی یه حرکت از جام بلند شدم و غریدم:
- همین‌جا وایسا!
به طرفم برگشت و با نیم نگاهی جدی پرسید:
- چی شده؟ یعنی حق ندارم از یه رعیت سوال بپرسم؟ اصلا می‌دونی من کیم؟
با کلافگی خندیدم و یه دستم رو به لبه کالسکه گرفتم تا نیوفتم، نگاهی به زیر پام انداختم مطمئناً اگه از اینجا می‌پریدم کارم به طبیب و دوا خونه می‌کشید، بنابراین گفتم:
- برام مهم نیست کی هستی، اصلا برام مهم نیست، فقط دو یا سه ساعت قراره باهات هم‌سفر باشم و بعدشم نمی‌خوام تا آخر عمرم ببینمت.
صداش کمی بالا تر رفت و تقریبا داد زد:
- بتمرگ سرجات، نمی‌خوام خون رعیت بی ارزشی مثل تو به گردنم بیوفته.
با شنیدن این حرف از عصبانیت دندون قروچه‌ای کردم، حیف که نمی‌تونستم هویت واقعیم رو بهش بگم، کسی تا حالا جرات نکرده بود به من بگه بالای چشمت ابروئه و حالا باید از یه روستا زاده این‌طوری حرف می‌شنیدیم؟ نفس عمیقی کشیدم تا خشمم فرو کش کنه، ناچار سرجام نشستم و توی همون حالت زمزمه کردم:
- مارال نیستم اگه تو یکی رو آدم نکنم.!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[ دانای کل]  

نازگل چشم‌هایش را بست، حتی فکرش را نمی‌کرد سهم او از عشق به یاسر شلاق های پی در پی بر روی تن نحیفش باشد، سربازها پشت سر هم با شلاق چرم او را می‌زدند و او آروم_آروم اشک می‌ریخت، نمی‌توانست منکر این شود که جدا از جبران محبت های مارال، واقعا دلش نمی‌خواست یاسر برای کسی باشد به خوبی می‌دانست این خواسته برای یک خدمتکار بی خانواده غیر ممکن است تا با پسر حاکم ازدواج کند، اما دل که دلدارش را با عقل انتخاب نمی‌کند!.
یاسر روی صندلی زیر سایه بان عبارت نشسته بود و با غیض برای بار صدم از او پرسید:
- چرا مارال رو فراری  دادی؟ الان کجاست؟
نازگل ترسیده سر بلند کرد، لب‌هایش خشک شده بود و دو روز تمام او را بی آب و غذا گذاشته بودند، سرش را به طرفین تکان داد و با عجز به او خیره شد، اما نمی‌دانست یاسر بی رحم تر از این حرف‌هاست.
از آن طرف باقر خان که از خشم پسرش آگاه بود، بالای ایوان نگاهش را با ترحم به دخترک انداخت ولی حق را به یاسر می‌داد که از بانی‌های این اتفاق به راحتی نگذرد، نازگل با هر ضربه شلاق یاد شب عروسی‌ مارال میفتاد، زمانی که به جای مارال به حیاط آمده بود و اشتیاق یاسر که قانون شکنی کرد و همراه با مادرش با خواهش و تمنا برای دیدن عزیز دردانه اش نتوانست تا حجله صبر کند را به خوبی میدید، هیچگاه چشمان عسلی او از جلوی چشمانش کنار نمی‌رفت، آن زمان که تور عروسی را از صورتش کنار زد و پی به جفای مارال برد، دستش را بالا آورد و سیلی‌ای به او زد.
دیگر گذر زمان از دستش در رفته بود، شاید زخم های روح نازگل بی نوا سنگین تر از روحش بود.
ناگهان بازپرس عالی شهر را  که مارال را شب گذشته گیر انداخته بود با عجله جلو آمد، چشم  یاسر به او افتاد و به سرعت از جایش بلند شد، بازپرس به او که رسید شرمنده سرش را پایین انداخت که یاسر منتظر به او خیره شد و بی طاقت لب زد:
- مارالم رو پیدا کردید؟
بازپرس نیم نگاهی هرچند کوتاه به او انداخت و با شرمندگی زمزمه کرد:
- پیداش کردیم، ولی یه بی همه چیز بهمون سنگ پرتاب کرد و بیهوش شدیم و وقتی به خودمون اومدیم همراه با اون مرد فرار کرده بود.
یاسر اخم‌هایش را در هم کشید، ناباور بود و دلش نمی‌خواست حرف‌های او را باور کند، مارال به همراه یک مرد؟ اصلا قابل هضم نبود.
سر کج کرد و ناگهان یقه بازپرس را گرفت و همچون دیوانه‌ها داد کشید:
- این حرفت یعنی چی؟ مارال بت یه مرد فرار کرده؟ اسماعیل من و دیوونه نکن، اگه پیداش نکردی راستش رو بگو این دیگه از کجا در اومد؟
باقرخان چشم ریز کرد و با دیدن درگیری پسرش با بازپرس به سرعت از پله‌ها پایین آمد، خودش را به یاسر رساند و دست مشت شده او را گرفت و با مهربانی گفت:
- آروم باش پسر، دین و ایمونت رو به خاطر یه زن داری از دست میدی، به خودت بیا.
یاسر دست پدرش را پس زد و با جدیت سری تکان داد:
- آره آره من مجنون شدم، من از عشق مارال مجنون شدم، ولی نمی‌زارم لیلای من رو کسی ازم بگیره.
باقرخان شوکه به او خیره شد، یاسر تصمیمش را گرفته بود، بازپرس را رها کرد و به حالت دو خودش را به اسبی که گوشه‌ی حیاط بسته شده بود رساند، افسار اسب را گرفت و از میخ جدا کرد، باقرخان متعجب پرسید:
- کجا به سلامتی؟
یاسر در حالی‌که زین اسب را که روی چهارپایه کوچکی کنار اسب گذاشته بود برداشت با جدیت جواب داد:
- خودم دنبالش می‌گردم.
به اسماعیل خیره شد و ادامه داد:
- کدوم طرف رفتن؟
بازپرس ترسیده سر بلند کرد، برای کسب اجازه به باقرخان خیره شد که او هم سری به نشانه ندانستن تکان داد و دستش را روی زانویش کوبید و با قامتی خم شده راه اتاقش را پیش گرفت و در همان حالت با لحنی که گویا از او قطع امید کرده است گفت:
- جلوت رو نمیگیرم چون خودم بیشتر از همه دوست دارم مارال عروسم بشه، میدونم از الان تا زمانی که پیداش نکنی مثل  اسپند روی آتیش جلز و ولز می‌کنی برو، خدا پشت و پناهت.
یاسر لبخند محوی به پدرش تحویل داد که بازپرس لب گشود.
- راستش از جاده اصفهان به سمت تهران حرکت میکردن، ولی نمی‌دونم دقیقا کجا می‌خوان برن.
یاسر سری تکان داد و بدون معطلی پشت اسب نشست و قصد عزیمت کرد.
[ مارال ]
با احساس سوزش چیزی روی بازوم چشم‌هام رو باز کردم، به خاطر اینکه نور خورشید مستقیم به چشم‌هام برخورد کرد، دستم رو روی صورتم قرار دادم، ولی با اون حال به بازوم خیره شدم که صدای همون مرد غریبه شنیده شد.
- انگار بالاخره تونستی به من اعتماد کنی و بخوابی.
نگاهی بهش و چوبی که انگار روی بازوم فشار داده بود تا بیدار  بشم انداختم، پس کار خودش بوده.
مرتب سرجام نشستم و دستی به خلعتم* کشیدم، سعی کردم بی تفاوت به حرفش باشم پس نگاهی به اطراف که شبیه یه جنگل بود انداختم و پرسیدم:
- اینجا کجاست؟ 
نگاهی به دور دست ها انداخت  و با سردی جواب داد:
- هنوز خیلی راه مونده، ای کاش زودتر به خیمه شاه برسم.
با تعجب ابرویی بالا انداختم و پرسیدم:
- تو با خیمه شاه چیکار داری؟
تیز به طرفم برگشت که یهو دلم ریخت، دستی به کالسکه کشیدم و طلبکارانه ادامه دادم:
- نکنه پادشاهی؟
بدون اینکه  جوابم رو بده، یه پاش رو روی چوب قرار داد و با دو دستش دو طرف اون رو گرفت و با یه ضربه از وسط نصفش کرد، تازه نگاهم به آتیشی که درست کرده بود افتاد که بی میل سوالم رو جواب داد:
- از خواجه‌های شاهم.
با شنیدن این حرف با چشم‌های گرد شده بهش زل زدم، حیف نیست یه مرد با همچین تیپ و هیکلی خواجه باشه؟
نفسم رو سرد بیرون فرستادم و با حالی گرفته از کالسکه پیاده شدم که با دیدن سکوتم نگاهی پر از حرف بهم انداخت  و همون طور که از کیفش دو تا استکان شیشه‌ای در میاورد گفت:
- چی شده؟ چرا انقدر وا رفتی؟

*خلعت: روسری که زنان در زمان قاجار روی سر می‌انداختند.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تند_تند سری تکون دادم، نباید میزاشتم از شرایط سواستفاده کنه به هرحال بخت باهام یار بود و این مرد کاملا بی خطر به نظر می‌رسید.
- چیزی نیست، فقط فکر نمی‌کردم خواجه شاه باشی، البته چندان هم اهمیتی نداره.
پوزخند محوی بهم تحویل داد، دستش رو بدون هیچ پارچه یا چیزی روی دسته‌ی کتری فلزی گذاشت و از روی آتیش برش داشت، روی چمن‌ها به حالت دو زانو نشست و خطاب به من گفت:
- چایی می‌خوری؟
جلوتر اومدم، از اونجایی که دیگه به مرد نبودنش پی برده بودم با خیال راحت روبندم رو بالا زدم و با فاصله نه چندان زیادی روبروش نشستم.
نگاه اجمالی به صورتم انداخت که بی خیال از اینکه مطمئنا منظوری نداره به استکان‌های کمر باریک روی زمین خیره شدم و گفتم:
-  کم رنگ باشه.
با شنیدن این حرف به سرعت نگاه ازم گرفت، ابرویی بالا انداخت و با نیمچه پوزخندی همراه با کنایه گفت:
- اصلا شبیه رعیت‌ها نیستی، نه رفتارت و نه قیافه‌ت.
اخمی کردم، آدم تیز بینی به نظر می‌رسید و من باید خیلی احتیاط می‌کردم، بنابراین دستم رو روی زانوهام قرار دادم و طلبکارانه گفتم:
- رعیت بودن یا نبودن من چه دخلی به حال جنابعالی داره؟ تو فقط در راه خدا به من کمک کردی منم ازت ممنونم، ولی دلیل نمیشه درباره زندگیم سوالی بپرسی.
چند ثانیه بهش خیره شدم، اونم بهم زل زده بود، نگاهم از چشم‌های جذاب مشکیش بقیه اجزای صورتش رو بهم هم زمان از نظر می‌گذروند، یه حس عجیبی از بطن وجودم فریاد می‌زد، حسی که باعث می‌شد کف دست‌هام عرق کنه و ناخودآگاه محوش بشم، از همون جنس حس‌هایی بود که فقط یکدونه‌ش رو می‌تونستم توی بازار پیدا کنم، تک و خاص بود!
- درسته خواجه‌م ولی نامحرمت که هستم.
با شنیدن این حرف هین بلندی کشیدم و خجالت زده دستم رو روی دهنم گذاشتم که بی توجه استکان‌ها رو پر از چایی کرد و یکیش رو به طرفم گرفت، خدا من رو مرگ‌ بده که انقدر بی پروا رفتار کردم، آخه مارال احمق تو ازدواج با پسر حاکم رو ول کردی و حالا در مورد قیافه یه خواجه نظر میدی؟
با خجالت استکان رو ازش گرفتم و دوباره توی افکار خودم غوطه ور شدم، بعد از خوردن چای دوباره به راه افتادیم، خورشید تقریبا داشت غروب می‌کرد و حالا سه روز بود که من حیرون و سرگردون از این شهر به اون شهر می‌رفتم تا خاله‌ای رو پیدا کنم که چندان صمیمیتی باهاش نداشتم ولی به خاطر نسبت خونی می‌تونستم روی کمکش حساب کنم.
- سرخک حواست کجاست؟
سرم رو بالا آوردم و با گیجی به سمتش برگشتم که از کالسکه پیاده شده بود و در حالی‌که اسبش رو نوازش می‌کرد زیر چشمی و مشکوک به زل می‌زد، دستی به سرم کشیدم با تعجب پرسیدم:
- سرخک دیگه چیه؟
 به شال دور کمرش  که نارنجی رنگ بود چنگی زد و با چند قدم محکم و بلند خودش رو به پایین کالسکه یعنی روبروی من رسوند و با بی خیالی شونه‌ای بالا انداخت.
- صورتت توی باغ از شرم و حیا سرخ شده بود، به نظرم این لقب برات مناسب باشه.
اخمی بین ابروهام نشست، حیف اینجا استفاده از اصل و نسب کارساز نبود، بی حوصله نگاهی به اطراف انداختم که با بازاری روبرو شدم که نسبتا شلوغ بود و به نظر شهر کوچیکی میومد.
- اینجا کجاست؟
نگاهی به آهنگر پیر توی یکی از غرفه‌ها که با تمام توان آهن گداخته شده رو با چکش می‌کوبید.
- یکی از شهرهای نزدیک تهرانه.
سری تکون دادم، خیلی سریع و ماهرانه با کالسکه حرکت می‌کردیم و توقع رو داشتم انقدر زود برسیم، جالب بود منی که فقط قصد داشتم چند ساعت تحملش کنم حالا از دوری از این مرد احساس ناراحتی می‌کردم.
- یه مسافرخونه این نزدیکی‌هاست، امشب رو اونجا می‌مونیم، انشالله فردا نزدیک عصر به تهران می‌رسیم.
سری تکون دادم و بدون حرف دنبالش حرکت کردم، بعداز اینکه اسب و کالسکه رو به یه اصطبل دار سپردیم، توی بازار مشغول قدم زدن شدیم تا به مسافرخونه برسیم، پشت سرش حرکت کردم و از اینجا با خیال راحت بهش زل می‌زدم، اگر چه صورتش دیده نمی‌شد، ولی در کل وجودش هم من رو از این دنیا می‌کند و به ناکجا آباد می‌برد، یه حس عجیب دو روزه که با دیدنش تجربه کرده بودم من رو کمی می‌ترسوند، ترس از اینکه نکنه این حس ریشه توی مهر و علاقه من داشته باشه.
- آقا این‌ها چقدرن؟
نگاهی بهش انداختم، توی غرقه بدلیجاتی که انواع گردنبد و دستبد، گوشواره و چیزهای دیگه از جنس سنگ‌های مختلف داشت، ایستاده بود.
دستبند فیروزه‌ای بین انگشت‌هاش بود و با لبخند بهش نگاه می‌کرد، پرسشگرانه پرسیدم:
- یه خواجه دستبند زنونه به چه کارش میاد؟
اخم ظریفی بین ابروهاش  نشست و مسخ شده انگار که حواسش اصلا پیش من نیست جواب داد:
- برای کسیه که خیلی برام با ارزشه، کسی که با اومدنش معنی عشق رو فهمیدم.
متعجب بهش نگاه کردم، مگه میشه یه خواجه هم عاشق کسی بشه؟ اگرچه عشق که این چیزها رو نمی‌فهمید.
سرم رو پایین انداختم، دستم چادرم رو مشتت کرد و با چشم‌هایی که  غمگین شده بود به زمین زل زدم، صدای صحبت کردنش با مغازه دار مثل ناقوس مرگی توی ذهنم تکرار میشد.
- آقا چقدر میشه؟
- پنج سکه جوون.
- بفرمائید.
- ممنونم خدا برکت بهت بده.
قدم‌هاش رو نزدیک خودم احساس می‌کردم، صدای سرد و پر غرورش شنیده شد:
- سرخک راه بیفت که حسابی خستم.
بعد از گفتن این حرف دوباره جلوتر از من حرکت کرد و منم به ناچار پشت سرش به راه افتادم.

ویرایش شده توسط Kiana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

**

پیرمردی تقریبا هفتاد ساله در اتاق رو باز کرد و کمی خودش رو عقب کشید:
- این اتاق مناسب زن و شوهرای جوونه، کاملا مرتب و تمیزه و همه چیز هم داره.
نیم نگاهی به خواجه انداختم و به آرومی زمزمه کردم:
- زن و شوهر جوون؟
بدون اینکه جوابم رو بده از رییس کاروانسرا تشکر کرد و مثل همیشه جلوتر از من داخل اتاق شد، با کلافگی نفسم رو بیرون فرستادم، همینم مونده بود که با یه مرد نامحرم توی یه اتاق باشم.
با تردید جلو اومدم، اتاق کوچیکی بود و دیواره های کاهلی روش توسط ظرف‌های کوچیک حصیری که بهش آویزون شده و گلیم دست بافت کوچیکی کف اتاق پهن و دو تا پتوی مخملی قرمز به همراه بالش‌های هم رنگش کنج اتاق قرار داشت به چشم می‌خورد، پنجره‌ی کوچیک و شیشه‌ای که روی طاقچه‌ش یه گلدون گل شمعدونی قرار داشت باعث شد لبخندی بزنم.
- بایدم خوشحال باشی  به هرحال فکر نکنم تا حالا توی عمرت یه همچین جایی اومده باشی.
با چشم غره و تند به طرفش برگشتم، حرفش بدجوری سنگین بود و باعث شد با غیض بگم:
- من نه رعیت زاده‌م نه یه دختر خلافکار من یه...
بهش که منتظر بهم نگاه می‌کرد زل زدم، دهنم هنوز باز مونده بود، سریع به خودم اومدم و بستمش.
بدون حرف و با حرص به طرف بالش و پتوها رفتم یکی ازشون رو برداشتم و بدون حرف روی زمین کوبیدمشون تا همه‌ی حرصم رو نشون بدم.
- هی خاتون فراری، حتی اگه از تبار قاجار هم باشی حق نداری با من صحبت کنی.
پوزخندی زدم به طرفش برگشتم و در جواب لحن عصبیش  مثل خودش گفتم:
- چرا باید با یه خواجه بی ارزش با احترام صحبت کنم؟ مگه کی هستی ها؟ اگه من رعیتم توام رعیتی.
دست به سینه به صورتش که قرمز شده بود  زل زدم و لبخند پیروزمندانه‌ای تحویلش دادم که مثل داد اول من عین دیوونه‌ها عربده کشید:
- من خواجه نیستم من...
اونم عین من دهنش باز مونده بود و بعد بی خیال توضیح دادن شد و دقیقا به تقلید رفتار من بالش و پتویی برداشت و با گفتن استغفرالله‌ی زیر لب با فاصله نسبتا زیادی از من دراز کشید و پتو رو تا زیر چونه‌ش روی خودش کشید، متعجب و آرومتر از قبل پرسیدم:
- تو خواجه نیستی درسته؟
بدون اینکه جوابم رو بده چشم‌هاش رو روی هم گذاشت که از این حجم از بی‌شعوریش حسابی حرصم گرفت.
اصلا به من چه؟ مگه برام اهمیتی داره؟ نه خودش اهمیت داره نه اون معشوقه‌ش که واسش دستبند خریده.
بعد از اینکه گفته بود خواجه نیست تردیدی توی دلم نشست و به خاطر همین روبندم رو روی صورتم انداختم و با چادر سرم رو روی بالش  گذاشتم، شاید نباید  امشب می‌خوابیدم و تا صبح کشیک می‌دادم.
*

صبح با صدای گنجشک‌هایی که انگار پشت پنجره بودن از خواب بیدار شدم، گیج نگاهی به اطراف انداختم و بعدش داد زدم:
- نازگل، نازگل!
جوابی نشنیدم، کلافه توی جام نشستم و بعد از کمی تحلیل اتفاق‌ها به این نتیجه رسیدم که اینجا دیگه شیراز نیست و منم دیگه مارال خاتون نیستم.
آه سردی کشیدم و مثل همیشه صبحم رو با نفرین و فحش‌های آبدار زیادی برای روح یاسر فرستادم شروع کردم.
  از جام بلند شدم، نگاهی به جای خواجه قلابی انداختم که دیدم نیست، بی خیال شونه‌ای بالا انداختم و به طرف پنجره رفتم، درش رو باز کردم که نور خورشید مستقیم به چشم‌هام تابید و باعث شد قیافه‌م درهم بشه، ولی با این حال نفس عمیقی کشیدم و بوی سبزه و علف حیاط که با هوای تازه مخلوط شده بود رو وارد ریه‌هام کردم.
با دیدن چند تا پسربچه که دنبال یه قورباغه با چوب های کوچیکشون می‌کردن آروم خندیدم، امان از بچه‌های شیطون!
- هی سرخک خاتون.
با شنیدن صداش چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم و به طرفش برگشتم، دستم رو به معنای چیه بالا آوردم که گفت:
- من صبحانه خوردم، بهتره زودتر راه بیوفتیم.
دستی به کمرم زدم و طلبکارانه گفتم:
- پس من چی؟
تیکه نونی که توی دست‌هاش بود رو بالا آورد و به طرفم گرفت.
- بیا اینم صبحانه‌ت.
چشم‌هام گرد شد، این فکر کرده کیه که این‌طوری غرور و شخصیت من رو زیر سوال می‌بره، یعنی الان من مثل یه حیوونم که نون بخورم؟ واقعا تحقیرهاش دیگه قابل تحمل نبود، با فکر به این موضوع دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم، به سرعت جلو اومدم و روبروش قرار گرفتم، اونقدر نزدیک که بتونم دستم رو بالا بیارم و سیلی محکمی به صورتش بزنم، بهت زده سرش به طرف چپ متمایل شد، دستش رو آروم بالا آورد و روی گونه‌ش قرار داد که گفتم:
- دیگه نمی‌خوام تا آخر عمرم آدم پستی مثل تو رو ببینم، آدم‌هایی که از بالا به بقیه نگاه میکنن از حیوون هم پست ترن.
بدون اتلاف وقت از کنارش رد شدم، روبندم رو از روی زمین چنگ زده‌م و از اتاق بیرون اومدم.
بهترین راه این بود که خودم به تنهایی سفرم رو ادامه می‌دادم، چون واقعاً دیگه تحمل این رو نداشتم تا بیشتر از این غرورم شکسته بشه.

ویرایش شده توسط Kiana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

قدم‌هام تند بود، اونقدر تند  که توی حیاط کاروانسرا با چند نفر برخورد کردم، بهم به چشم‌ یه دیوونه خیره شده بودن، ولی نگاه‌های عجیبشون برام اهمیتی نداشت.
 به کیسه‌ی دور کمرم زل زدم، شاید برای خریدن یه اسب کافی باشه.
 تنها خواسته‌ی من این بود که زودتر خودم رو به خونه خاله‌م برسونم، با فکر به این موضوع لبخندی زدم و سعی کردم به رفتار اون مرد بی ادب هم فکر نکنم.
بازار شلوغ بود و همهمه زیادی شنیده میشد، غرفه‌ها هر کدوم دو طرف کناری بازار رو از اول تا آخرش تشکیل می‌دادن، بعد از اینکه از چند نفر آدرس یه اصطبل که اسب می‌فروشه رو گرفتم به طرفش به راه افتادم تا اینکه بالاخره رسیدم.
مردی پشت غرفه که کنارش اصطبل اسب‌ها بود، نشسته و پاهاش رو روی هم انداخته بود، قد بلند و لاغر و سنش حدودا چهل سال می‌‌رسید.
با دیدن من از جاش بلند شد و سر زیر انداخت.
- جانم هم شیره چیزی می‌خواستی؟ 
لبخندی از ادبش زدم و به گرمی گفتم:
- جانت سلامت اوستا، من یه اسب تند و تیز می‌خواستم که چموش نباشه و کارم رو راه بندازه.
ابرویی بالا انداخت و دستی به ریش‌های جو گندمیش کشید:
- راستش اسب زیاده ولی...
با صدای مردی که مشتاق گفت:
- به_به رفیق عزیزم ابراهیم، حالت چطوره؟
ساکت شد و انگار من رو کلا فراموش کرده باشن مشغول خوش و بش با هم شدن که همون مرد وقتی ازش جدا شد با حالتی که انگار خبر مهمی داره روی شونه صاحب اصطبل زد و پرسید:
- راستی خبر عروس فراری پسر حاکم شیراز رو شنیدی؟
متعجب و کنجکاو به اینکه بحث رو به طرف من سوق دادن بهشون خیره شدم که مرد سری به نشونه منفی تکون داد و گفت:
- نه والا، مگه چی شده؟
دوستش دستش رو توی هوا تکون داد و آروم زمزمه کرد:
- کجایی برادر من که پسر حاکم شب عروسی به جای دیدن عروس خدمتکارش رو دیده و تا چه حد عصبانی شده، اصلا همین الان چند نفر از آدم هاش رو دیدم که داشتن به همدیگه می‌گفتن که انگار کبوتر پیک، بهشون خبر رسونده که پسر حاکم شخصا دنبال عروسش می‌گرده.
شوکه و ترسیده چند قدم عقب رفتم، حرف‌هاش سنگین بود و باعث شد دستم رو به سرم بگیرم تا نیوفتم، جلوی چشم‌هام تار شده بود و با یادآوری اینکه قراره دوباره یاسر رو ببینم پاهام سست شد و دستم رو به گاری سیب فروشی گرفتم تا بیشتر از این ضایع بازی در نیارم، ولی اون از کجا می‌دونست که من از اینجا اومدم؟ یعنی افرادش انقدر سریع بهش خبر رسوندن؟

[ نگاهی به گذشته ]

یاسر دست‌هایش را جلو آورد و جعبه را رو به رویش قرار داد، مارال اما از این قرار اجباری متنفر بود، از قراری که پدرش و باقرخان پشت درهای بسته تصمیمش را گرفته بودند و با زدن یک مهر تایید آینده‌اش را نابود کردند، مگر این دختر چه می‌خواست جز یک عشق حقیقی؟
یاسر شیفته چشمانش شده بود، کمی به او نزدیک شد و مستقیم به صورتش زل زد.
- کی میرسه روزی که همه دنیا بفهمن تو مال منی مارالم؟
با اعصابی به هم ریخته دامن پر چین و ابریشمی اش را فشرد و با بی حوصلگی گفت:
- بسه یاسر، ازدواجی که یه طرفش ناراضی باشه به درد نمی‌خوره، این رو من چندین باره که به تو میگم، ولی متاسفانه نمی‌خوای قبول کنی.
لبخند ذوق زده از لب‌های یاسر پر کشید، مگر جز این بود که جلوی همه مردی مغرور، سرد و خشک و حتی بی رحم به نظر می‌رسید، ولی هنگام برخورد با دلبرکش تمامی آنها را فراموش می‌کرد و انسانی دیگر می‌شد؟ انسانی با باطنی از جنس عشق!
گفتن این حرف‌ها از زبان کسی که دوستش داشت سخت بود و به همین خاطر فریاد بلندی کشید و اسمش را به زبان آورد.
مارال بدون حرف به او خیره شده بود، اگرچه یاسر عاشقش بود، ولی از لحاظ رفتارش با دیگر اهالی شهر از او کینه به دل داشت، مردی جاه طلب و طمع‌کار بود و مارال احساس بدی کنار او دستش می‌داد.
از طرفی یاسر، اصلا از دین و اعتقادات سر در نمیاورد، آشکارا چندین بار قصد داشت تا به صورت او دست بکشد یا حتی دستانش را بگیرد که با برخورد جدی مارال رو به رو شده بود، در حضور چنین انسانی که به اسم عشق ممکن است کار دستش بدهد آسان نبود و دلش می‌خواست دیگر او را نبیند.

[ زمان حال ]

- خانم حالتون خوبه؟
نیم نگاهی به پیرزنی با قد متوسط انداختم و تکیه‌م رو از روی گاری برداشتم، گیج بودم و نمی‌دونستم به کی پناه ببرم، بی شک اگه یاسر پیدام می‌کرد مجبور بودم باهاش ازدواج کنم یا حتی شاید بلائی بدتر سرم میاورد.!
بازوم رو از توی دستش بیرون کشیدم و جدی گفتم:
- ممنون.
گیج مشغول قدم زدن شدم، حالم اصلا خوب نبود و از طرفی به ذهنم رسید که شاید به خونه خاله‌م هم سر بزنن یا سربازهایی رو به اونجا فرستاده باشن تا حسابی حواسشون  باشه.
دستی به سرم کشیدم و با کلافگی افکار آشفته‌م رو کنار زدم، دودل بودم و یه حسی بهم می‌گفت فقط اون مرد بی ادب می‌تونه بهم کمک کنه تا از این مخمصه نجات پیدا کنم.
بعد از کمی گشتن و به نتیجه نرسیدن، بی حوصله به طرف کاروانسرا به راه افتادم که اون رو در حالی‌که داشت اسبش رو برای رفتن آماده می‌کرد دیدم، چون پشتش به من بود بهتر می‌تونستم تردید رو کنار بزارم و بهش نزدیک بشم.
توی فاصله چند قدمیش بودم که جدی گفتم:
- کمکم کن!
به عقب برگشت، صورتش خنثی بود، ولی تعجب رو می‌تونستم  توی چشم‌هاش به وضوح ببینم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ابرویی بابا انداخت و با تمسخر گفت:
- چرا از یه آدم پست کمک می‌خوای؟ فکر می‌کردم دیگه نمی‌خوای من رو ببینی.
پوف کلافه‌ای کشیدم و دستی به کمرم زدم، نگاهم رو به نگاهش گره زدم و با تمام مظلومیتی که می‌تونستم از خودم نشون بدم لب زدم:
- برام فرقی نمی‌کنه خواجه‌ای یا شاه، آدم پستی یا مومن، فقط اگه یه ذره مردونگی حالیت میشه به من کمک کن تا گیر آدم‌های ناجور نیوفتم، لطفا من رو با خودت به تهران ببر‌.
با شنیدن این حرف دست از نوازش موهای اسبش کشید، نیم نگاه اجمالی بهم انداخت و جدی گفت:
- تو عروس فراری پسر حاکمی درسته؟!
چشم‌هام گرد شد، باید می‌فهمیدم توی این شهر خبرا خیلی زود می‌پیچه، ولی نباید انقدر سریع وا می‌دادم، با یادآوری نشان خدمتکاری که داشتم لبخندی زدم.
از جیب جلیقه‌ای که داشتم  بیرونش آوردم و به طرفش گرفتم.
- راستش من خدمتکار اون خاتونم، متاسفانه با هم فرار کردیم ولی وسط راه برای رد گم کنی از هم جدا شدیم تا سربازها به جای اون دنبال من بگردن، اگه من رو پیدا کنن شکنجه‌م میکنن یا حتی ممکنه من رو توی دیگ روغن  بندازن.
لب‌هاش رو روی هم فشار داد همچنان مشکوک بود، ولی با این وجود گفت:
- از اونجایی که توی مرام من نامردی و لجبازی با یه ضعیفه نیست، پس با خودم می‌برمت.
لبخند محوی زدم که دستش رو به نشونه تهدید بالا آورد و ادامه داد:

- ولی از این به بعد هرچی من بگم همونه، قبوله؟

به ناچار سری تکون دادم، سوار کالسکه شد و نگاهش رو به جلو دوخت.
- بیا بشین‌.
نفسم رو بیرون فرستادم، جلو اومدم و دستم رو لبه کالسکه گرفتم و بعد سوار شدم، بدون حرف حرکت کرد و من از این بابت خوشحال بودم که آدم پرحرفی نبود و سوال اضافی نپرسید.


[ دانای کل]
دستش را با عصبانیت به صورت مرد کوبید و فریاد زد:
- یعنی چی مرتیکه که نمی‌دونی اسبی که به یه ضعیفه دادی کجاست؟
صاحب کاروانسرا با ترس جلوی یاسر زانو زد و با عجز و من_من کنان گفت:
- قربان غلط کردم، لطفا از جونم بگذر من زن و بچه دارم.
یاسر دو انگشتش را بین دو چشم و بالای بینی‌اش کشید و گفت:
- من عروسم رو از دست دادم می‌فهمی؟ عروسم رو؟ الان رسوای عالم شدم، اگه پیداش نکنم سرتون رو بالای دروازه های شهر آویزون می‌کنم‌.
-  آروم باش پسر حاکم.
با شنیدن صدای محکم زنی به عقب برگشت، از آنجایی که روبند به صورت داشت او را نشناخت، اما از عصای طلا کاری شده‌اش متوجه شد که آدم مهمی است، ولی با این وجود جدی پرسید:
- تو کی هستی؟
زن با چند گام بلند خودش را به ایوان کنار یاسر رساند، روی تخت نشست و گفت:
- من دشمن همون مردیم که عروست همراهشه.
یاسر اخم‌هایش را در هم کشید که زن با لبخند پس از آنکه او حرفی بزند ادامه داد :
- نگران نباش، شهریار از هیچ دختری خوشش نمیاد، راستش من جاسوس‌هایی رو برای زیر نظر گرفتن رفتار وزیر جنگمون فرستادم و فهمیدم که وسط راه برگشت به جنگل‌های شمیرانات یه دختر رو از دست سربازهای شما نجات داده، راستش حدسش رو می‌زدم که یه فراری باشه‌.
یاسر متعجب فریاد زد:

- وزیر جنگ؟

زن لبخندی زد و کفش‌های عنابی‌اش را در آورد.

- یه وزیر که اشراف زاده نیست رو خیلی راحت میشه از راه برداشت، پس گول مقامش رو نخور و عروست رو  از دستش نجات بده.

یاسر کلافه به گوشه‌ای خیره شد.
- مقصدشون کجاست؟
زن قلیان روی ایوان را به دست گرفت، روبندش را بالا زد که یاسر با خاتون میانسالی رو به رو شد که واقعا زیبا بود، چشمانی درشت و سیاه، پوستی سفید و بینی و لبی کوچک و خوش متقارن داشت که چین و چروک‌های صورتش مانعی بر این زیبایی نبودند.
زن لبخندی موذی زد و گفت:
- به نظرت مقصد یه وزیر جنگ کجاست؟
یاسر دست‌هایش را مشت کرد، به غیرت مردانه‌اش بر خورده بود که غزال فراری‌اش را با مردی ببیند، آن هم چه کسی یک وزیر!

واقعا نوبر بود، بنابراین با عصبانیت زمزمه کرد:
- قصر همایونی.
بعد از گفتن این حرف به سرعت به طرف اسبش رفت، بدون اتلاف وقت سوارش شد و همانند طوفانی سهمگین که تا آفتاب نبیند آرام نمی‌گیرد مانند تازیانه از کاروانسرا بیرون آمد.
زن با دیدن شور و  اشتیاق یاسر لبخندی زد، خدمتکارش که پیرمردی کچل و چاق بود به او نزدیک شد و پرسید:
- خانم لازمه تا شیراز بریم؟
زن قلیان را روی فرش قرمز ایوان گذاشت از جایش بلند شد و گفت:
- رعیت زاده وزیرمون بدجور توی دردسر افتاده، از شانس خوب ما قبل از رسیدن به شیراز ارباب زاده رو زیارت کردیم پس دیگه نیازی نیست برای رسوندن خبر پیش باقرخان بریم.
چند قدم جلو آمد، روبندش را روی صورتش انداخت و گفت:
- شهریار این دفعه توی دردسر بزرگی افتاده.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ابرویی بابا انداخت و با تمسخر گفت:
- چرا از یه آدم پست کمک می‌خوای؟ فکر می‌کردم دیگه نمی‌خوای من رو ببینی.
پوف کلافه‌ای کشیدم و دستی به کمرم زدم، نگاهم رو به نگاهش گره زدم و با تمام مظلومیتی که می‌تونستم از خودم نشون بدم لب زدم:
- برام فرقی نمی‌کنه خواجه‌ای یا شاه، آدم پستی یا مومن، فقط اگه یه ذره مردونگی حالیت میشه به من کمک کن تا گیر آدم‌های ناجور نیوفتم، لطفا من رو با خودت به تهران ببر‌.
با شنیدن این حرف دست از نوازش موهای اسبش کشید، نیم نگاه اجمالی بهم انداخت و جدی گفت:
- تو عروس فراری پسر حاکمی درسته؟!
چشم‌هام گرد شد، باید می‌فهمیدم توی این شهر خبرا خیلی زود می‌پیچه، ولی نباید انقدر سریع وا می‌دادم، با یادآوری نشان خدمتکاری که داشتم لبخندی زدم.
از جیب جلیقه‌ای که داشتم  بیرونش آوردم و به طرفش گرفتم.
- راستش من خدمتکار اون خاتونم، متاسفانه با هم فرار کردیم ولی وسط راه برای رد گم کنی از هم جدا شدیم تا سربازها به جای اون دنبال من بگردن، اگه من رو پیدا کنن شکنجه‌م میکنن یا حتی ممکنه من رو توی دیگ روغن  بندازن.
لب‌هاش رو روی هم فشار داد همچنان مشکوک بود، ولی با این وجود گفت:
- از اونجایی که توی مرام من نامردی و لجبازی با یه ضعیفه نیست، پس با خودم می‌برمت.
لبخند محوی زدم که دستش رو به نشونه تهدید بالا آورد و ادامه داد:

- ولی از این به بعد هرچی من بگم همونه، قبوله؟

به ناچار سری تکون دادم، سوار کالسکه شد و نگاهش رو به جلو دوخت.
- بیا بشین‌.
نفسم رو بیرون فرستادم، جلو اومدم و دستم رو لبه کالسکه گرفتم و بعد سوار شدم، بدون حرف حرکت کرد و من از این بابت خوشحال بودم که آدم پرحرفی نبود و سوال اضافی نپرسید.


[ دانای کل]
دستش را با عصبانیت به صورت مرد کوبید و فریاد زد:
- یعنی چی مرتیکه که نمی‌دونی اسبی که به یه ضعیفه دادی کجاست؟
صاحب کاروانسرا با ترس جلوی یاسر زانو زد و با عجز و من_من کنان گفت:
- قربان غلط کردم، لطفا از جونم بگذر من زن و بچه دارم.
یاسر دو انگشتش را بین دو چشم و بالای بینی‌اش کشید و گفت:
- من عروسم رو از دست دادم می‌فهمی؟ عروسم رو؟ الان رسوای عالم شدم، اگه پیداش نکنم سرتون رو بالای دروازه های شهر آویزون می‌کنم‌.
-  آروم باش پسر حاکم.
با شنیدن صدای محکم زنی به عقب برگشت، از آنجایی که روبند به صورت داشت او را نشناخت، اما از عصای طلا کاری شده‌اش متوجه شد که آدم مهمی است، ولی با این وجود جدی پرسید:
- تو کی هستی؟
زن با چند گام بلند خودش را به ایوان کنار یاسر رساند، روی تخت نشست و گفت:
- من دشمن همون مردیم که عروست همراهشه.
یاسر اخم‌هایش را در هم کشید که زن با لبخند پس از آنکه او حرفی بزند ادامه داد :
- نگران نباش، شهریار از هیچ دختری خوشش نمیاد، راستش من جاسوس‌هایی رو برای زیر نظر گرفتن رفتار وزیر جنگمون فرستادم و فهمیدم که وسط راه برگشت به جنگل‌های شمیرانات یه دختر رو از دست سربازهای شما نجات داده، راستش حدسش رو می‌زدم که یه فراری باشه‌.
یاسر متعجب فریاد زد:

- وزیر جنگ؟

زن لبخندی زد و کفش‌های عنابی‌اش را در آورد.

- یه وزیر که اشراف زاده نیست رو خیلی راحت میشه از راه برداشت، پس گول مقامش رو نخور و عروست رو  از دستش نجات بده.

یاسر کلافه به گوشه‌ای خیره شد.
- مقصدشون کجاست؟
زن قلیان روی ایوان را به دست گرفت، روبندش را بالا زد که یاسر با خاتون میانسالی رو به رو شد که واقعا زیبا بود، چشمانی درشت و سیاه، پوستی سفید و بینی و لبی کوچک و خوش متقارن داشت که چین و چروک‌های صورتش مانعی بر این زیبایی نبودند.
زن لبخندی موذی زد و گفت:
- به نظرت مقصد یه وزیر جنگ کجاست؟
یاسر دست‌هایش را مشت کرد، به غیرت مردانه‌اش بر خورده بود که غزال فراری‌اش را با مردی ببیند، آن هم چه کسی یک وزیر!

واقعا نوبر بود، بنابراین با عصبانیت زمزمه کرد:
- قصر همایونی.
بعد از گفتن این حرف به سرعت به طرف اسبش رفت، بدون اتلاف وقت سوارش شد و همانند طوفانی سهمگین که تا آفتاب نبیند آرام نمی‌گیرد مانند تازیانه از کاروانسرا بیرون آمد.
زن با دیدن شور و  اشتیاق یاسر لبخندی زد، خدمتکارش که پیرمردی کچل و چاق بود به او نزدیک شد و پرسید:
- خانم لازمه تا شیراز بریم؟
زن قلیان را روی فرش قرمز ایوان گذاشت از جایش بلند شد و گفت:
- رعیت زاده وزیرمون بدجور توی دردسر افتاده، از شانس خوب ما قبل از رسیدن به شیراز ارباب زاده رو زیارت کردیم پس دیگه نیازی نیست برای رسوندن خبر پیش باقرخان بریم.
چند قدم جلو آمد، روبندش را روی صورتش انداخت و گفت:
- شهریار این دفعه توی دردسر بزرگی افتاده.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۱۲

[ مارال ]
سرم رو جلو آوردم و پرسیدم:
- همیشه همین‌قدر ساکتی و هر وقت هم حرف می‌زنی پر از کنایه‌ست؟
افسار چرم اسب رو بین انگشت‌هاش فشار داد و انگار چیزی نشنیده باشه به جلو خیره شد، کلافه پوفی کشیدم و به کالسکه تکیه دادم که با دیدن دروازه ورودی شهر جدی لب باز کرد:
- خونه‌ی من اینجاست، از اونجایی که تمام عمرت یه خدمتکار بودی، پس می‌تونی توی کارها به رعنا و فخریه کمک کنی.
با شنیدن این حرف پوزخندی زدم، بنده خدا نمی‌دونست دختری که رو به روش ایستاده از نوه‌های محمد شاهه و تا حالا به جز مستراح رفتن بقیه کارهاش رو خدمتکارا انجام دادن، با این وجود لبخندی زدم و با اجبار سری تکون دادم که با ایستادن کالسکه کمی سرم رو متمایل کردم، دو تا سرباز با لباس‌های مخصوص و قهوه‌ای رنگ جلوی راهمون رو گرفتن، مرد بدون حرف از جیبش یه کارت بیرون آورد و بهش نشون داد که سرباز سریع تعظیم کرد و گفت:
- خوش اومدید آقا، بفرمائید.
بقیه سربازها خیلی سریع راه رو برامون باز کردن و من از اون طرف از تعجب نزدیک بود شاخ در بیارم، والا کم مونده که بهم بگن طرف پادشاهی چیزیه!
وارد شهر شدیم و من انگار همه چیز رو فراموش کرده باشم ذوق زده اطراف رو نگاه می‌کردم، اولین بارم بود که وارد تهران می‌شدم، ولی همیشه بابام در موردش برام تعریف کرده بود و من آرزو داشتم تا یه روزی اینجا بیام و حالا به آرزوم رسیده بودم.
- اینم از خونه‌ی من، امیدوارم بتونی آدم پستی مثل من رو به عنوان اربابت قبول کنی!
کلافه چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم و نگاهم رو به طرفی که زل زده بود دوختم، عمارت بزرگی که سر درش با خط خوش یه بیت از حافظ رو نوشته بود و دو طرفش گل و گیاه زیادی کار گذاشته بود، یه درخت بزرگ سیب هم از دیوار بالا رفته و حتی شاخ و برگ‌هاش به بالای در هم رسیده بودن رو دیدم.
خب طبیعتا الان باید تعجب می‌کردم، ولی با توجه به اینکه ورودی دروازه شهر به این نتیجه رسیده بودم که آدم مهمیه پس چندان تعجبی هم نداشت.
- می‌دونم که چشم‌هات تا به حال عمارت رو ندیده، ولی باید از الان به بعد عادت کنی.
بی توجه به حرف‌های پر از کنایه‌ش از کالسکه پایین اومدم و روبندم رو بالا زدم، نیم نگاهی بهش انداختم و با جدیت گفتم:
- بانوی من عمارتی صد برابر بهتر از این داره، پس من ندید بدید نیستم.
ابروهاش رو بالا انداخت که همون موقع پسر جوون، قد بلند و چهارشونه با پوستی نسبتا تیره که پایین چشمش یه زخم بزرگ به چشم می‌خورد و چشم‌های قهوه‌ای شادابش رو پنهان می‌کرد دیدم، لباس‌های فاخری به تن داشت و کلاه نمدی مشکی رنگش خبر از خدمتکار نبودنش میداد، با حالت دویدن خودش رو از ورودی حیاط به ما رسوند، با دیدن مرد خود شیفته محکم بغلش کرد و چند بار به پشت کمرش  کوبید و با دلتنگی زمزمه کرد:
- کجا بودی شهریار که عمه فیروزه چشمش به در خشک شد، مگه قرار نبود با لشکر شکار مخصوص شاه برگردی پس چرا تنهایی اومدی؟
مردی که حالا فهمیده بودم برخلاف اخلاقیاتش اسم قشنگ شهریار رو داره ازش جدا شد.
دو طرف شونه‌ش رو گرفت و گفت:
- دوباره قصد جونم رو کرده بودن که خوشبختانه فرار کردم، از طرفی از چند تا آشنا که شهرهای دیگه مستقر شدن پرسیدم و گفتن که پادشاه به تهران برگشته!
پسر جوون سری تکون داد و انگار تازه نگاهش به من افتاده باشه با تعجب و کمی شیطنت ابروهاش رو بالا انداخت و پرسید:
- و این خاتون زیبا کی باشن؟
شهریار به طرف من برگشت، نگاه اجمالی بهم انداخت و با پوزخند جواب داد:
- خدمتکار جدیده، به جای صفیه آوردمش!
مرد سری تکون داد و انگار بادش خوابیده باشه گفت:
- فکر کردم دیگه قید مهری رو زدی و سر عقل  اومدی!
ناخودآگاه اخمی بین ابروهام نشست، از اینکه من رو به عنوان خدمتکار یا جایگزین کسی می‌دیدن متنفر بودم‌.
لبه‌ی چادرم رو گرفتم و تا بالای چونه جلوی صورتم قرار دادم که شهریار مسخ شده جواب داد:
- مگه میشه از عشق به مهری گذشت؟
لبخند به لب نداشت، ولی با این وجود کلماتش پر احساس بودن که باعث حسادتم شد.
شهریار نیم‌ نگاهی بهم انداخت و جدی گفت:
- پشت سرم راه بیوفت تا با اهل عمارت آشنات کنم!.
آروم سری تکون دادم که همراه رفیقش و بدون توجه به من داخل شدن، دسته‌ی کیف چرمم رو که روی شونه‌م انداخته بودم و چند دست لباس داخلش بود رو گرفتم و با قدم‌های آهسته و استوار حرکت کردم، شاید من به عنوان خدمتکار اینجا باشم ولی اصلم یه چیز دیگه‌ست و رفتارم هم باید همین رو نشون بده، متین و باوقار!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۱۳

حیاط سرسبز بود و آلاچیق چوبی قشنگی هم گوشه‌ش قرار داشت، با دیدن پیرزنی با ابهت که قدی متوسط و چشم‌هایی آبی رنگ و پوستی سفید داشت که چین و چروک‌های صورتش نشون از عمر زیادش میداد تعجب کردم.
دو تا خدمتکار پشت سرش در حالی‌که سرشون رو پایین انداخته بودن توجهم رو به خودشون جلب کردن.
پیرزن دامن پرچین زرشکی رنگش رو بالا زد و با لبخندی پر از دلتنگی و با نهایت توانی که می‌تونست داشته باشه، لنگ_لنگ  زنان خودش رو به ما رسوند، شهریار با ادب دستش رو گرفت کمی خم شد و آروم پشتش بوسه‌ای زد که پیرزن سر شهریار  رو بلند کرد، دستش رو دو طرف صورتش گذاشت و با لبخند گفت:
- خوش اومدی پسرم، بیا داخل!
شهریار به طرف دوستش برگشت و آروم چیزی دم گوشش زمزمه کرد که متوجه نشدم، ولی بعد از گفتنش دست‌های پیرزن رو گرفت و کمکش کرد تا وارد عمارت بشه، خواستم پشت سرش راه بدم که دوست شهریار گفت:
- تو دنبال من بیا تا به اهل مطبخ و بقیه معرفیت کنم!
نیم نگاهی به شهریار و اون پیرزن انداختم و زمزمه کردم:
- من باید اینجا چیکار کنم؟
مرد لبخندی زد و برخلاف شهریار که خیلی خشک بود صمیمی جواب داد:
- اول بهم بگو که چی بلدی؟ 
شونه‌ای بالا انداختم که عقب گرد کرد و درحالی‌که دستش رو پشت کمرش قلاب کرده بود ادامه داد:
- با قسمت‌های مختلف آشنا میشی، هرجایی که دوست داشتی اونجا کار کن.
- من با سوادم، این به دردتون نمی‌خوره؟
با شنیدن لحن جدی من یه لحظه سرجاش برگشت، کمی خوشحال شدم که انگار قرار نیست خدمتکار باشم ولی با جمله بعدش قیافه‌م مچاله شد.
- کاری ندارم که یه خدمتکار چطوری سواد داره، ولی سوادت رو بزار در کوزه آبش  رو بخور دختر خانم!
ایش آرومی زیر لب گفتم و بدون حرف دنبالش حرکت کردم، حیاط پشتی عمارت مطبخ بود و مثل یه زیر زمین پله داشت و به پایین منتهی میشد، پله‌ها سیمانی بودن و دود غذا و آتیش مطبخ بالا میومد، از پله‌ها پایین اومدیم که با یه میز بزرگ چوبی که از این سر تا اون سر مطبخ قرار داشت و روش انواع سبزیجات و گوشت و مرغ بود رو به رو شدم.
با دیدن سه تا زن که مشغول ریز کردن گوشت، پاک کردن برنج و یکی هم بالا سر دیگ غذا با ملاقه محتویاتش رو هم می‌زد لبخند محوی زدم که مرد با صدای بلند صدا زد:
- فخریه، رعنا، ساجده!
سه تا زن متعجب سرشون رو بالا آوردن که مرد سرفه مصلحتی کرد به طرف من برگشت و با لبخند ادامه داد:
- این دختر از امروز به بعد اینجا کار می‌کنه، به جای صفیه اومده و مطمئنم مثل اون نیست!
یکی از زن‌ها که قد بلند و لاغر و تقریبا چهل ساله بود و برنج پاک می‌کرد از روی صندلی بلند شد، لبخندی زد و گفت:
- خوش اومدی عزیزم، من فخریه‌م رئیس مطبخ شهریار خان وزیر!
اخمی بین ابروهام نشست، گیج و منگ با تعجب چنان دادی کشیدم که همه سرها به طرف من برگشت:
- چی گفتین؟ اون خواجه وزیره؟
- به نظرت همچنین مرد خوش هیکلی خواجه‌ست؟
با شنیدن صدای شهریار کلافه چشم‌هام رو بستم، خدایا من سر این زبون آخر سر می‌میرم!
لبخند خجلی زدم و آروم و شرمنده به طرفش برگشتم، سرم رو پایین انداختم که پیروزمندانه پرسید:
- به نظرت نباید بابت رفتار زشتی که با وزیر مملکت داشتی ازش عذر خواهی کنی؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...