• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

داستان اسیدپاش‌های زمان| Latifehکاربر انجمن نودهشتیا


لیموترش
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

Pic_16724853260067206.jpg.d6afc13f61795d8df0520d5e8815024a.jpg

•بنام خداوند رنگین‌کمان•

 

نام داستان: اسیدپاش‌های زمان

نام نویسنده: لطیفه کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: اجتماعی، طنز

هدف: آوردن حتی یه لبخند کوچولو روی لبای شما

خلاصه: ما متعلق به سیاره‌های دیگه ای هستیم سیاره‌هایی به نام‌های سمتون(نپتون)، اسیدنوس(اورانوس) و نیلریخ (مریخ)، سه سیاره با نام و جاهای مختلف، با موجوداتی از خاندان سَم که نژادشان بر می‌گردد به سم‌های.. عه اهم اهم دارم به بیراهه میرم

_لطیفه دهنمون رو سرویس کردی‌، مثلا می‌خواستی یه خلاصه بگی‌ها

صدام رو صاف کردم و گفتم:

_عه باشه، باشه خب اعوذبالله من الشیطان رجیم

ما سه نفریم، سه دختر در جاهای مختلف، با قیافه‌های مختلف،  و البته زندگی‌های مختلف. سه تا پشت کنکوری که هر کدوم زندگی هم رو دارند و با دغدغه‌های خودشون سر و کله می‌زنند. روزگار میچرخه و میچرخه تا اینکه سرگیجه میگیره و دقیقا همون زمانی که از حرکت می‌ایسته ما رو هم کنار هم می‌گذاره...

مقدمه: بیا با هم  دیگه از عشق که نه ولی از خنده بگیم. بیا به خندیدم به خندها‌ی هم و غصه رو راه ندیم به دل‌هایی که از غصه بیزارند.

 

@ پرتوِماه ، @ Nilay07 , @ tara0 , @ Masi.fardi

ویرایش شده توسط لیموترش

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

 

تو خیلی قشنگی؛ مثل خنده‌ات...

 

•°•دلنوشته‌ی C17H19NO3•°•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•••پارت اول•••

 

یک، دو، سه...

صدام میاد؟ تکرار می‌نومایم، صدایم را می‌شنوید؟

باز صدام رو نازک می‌کنم و مثلا از طرف مخاطب نامرئی که می‌خواد جوابم رو بده میگم:

_عو یعس!

شونه‌ی بنفش رنگم رو توی دستم جابه‌جا می‌کنم و فاز خواننده‌ای که کنسرت اجاره می‌کنه رو به خودم می‌گیرم و میگم:

_حالا، سیاه دخت قاجرو خودمو تو شن می‌پلکونوم، محض علیه....«سیاه دخت هاجرو خودم رو تو گل میپلکونوم، محض رضای»

با صدای جیغ مامانم شونه از دستم قل خورد و افتاد روی زمین

_لطیفه‌ی ورپریده اون بشقاب چینی سفید که گل قرمز داشت کجاست؟

خم شدم و شونه رو از روی زمین برداشته و روی میز آرایشی گذاشتم. من نمی‌دونم چرا شدم شاه‌دزد این خونه، بشقاب گم میشه کجاست؟ پیش لطیفه. ملاقه گم میشه، کجاست؟ پیش لطیفه. پیژامه‌ی بابا گم میشه، کجاست؟ پیش لطیفه. ترامپ یه مدت ناپدید شده، کجاست؟ پیش لطیفه. چیه خب یه لحظه یاد اون پیام جون «پیام بازرگانی» میوفتم که میگه«کتاب چی بخونم؟ مدرسان ضعیف، آموزشگاه کجا برم؟ مدرسان ضعیف» تف‌، البته ضعیف نبود شریف بود، ولی از اونجایی که فامیل مدیر چیزمون شریف بود...

و دوباره صدای داد مادر عزیزتر از دایه نقش می‌آفریند در سکوت خانه:

_لطیفه خیره‌سر، مگه من با توعه زبون نفهم نیستم، این در و همسایه فهمیدن دارم صدات می‌زدم، ولی توعه ویروس اجتماع نمی‌فهمی، ای خدا من و مرگ بده از دست این دختر، ای الهی یکی بیاد تو رو ببره من راحت شم از دستت

بببیند تو رو خدا من هی می‌خوام باهاتون گفتمان و گفت‌وگو داشته باشم این مامان خانمم نمی‌گذاره! فوتی از سر حرص می‌کنم که طره‌ی کوچیکی از موهای مشکی کوتاه شده‌ی جلوی صورتم میرن بالا و باز بر می‌گردند سرجاشون. کشموی قرمز رنگم رو دور دستم می‌پیچم، درِ کرمی رنگ رو یکم هل میدم و  از اتاقم بیرون میرم. با دیدن مامانم که عین بوقلمون، عه نه چیز اشتباه شد، عین کاراگاه گجت؛ اما بدون ذره‌بین داشت دنبال گمشدش می‌گشت، پقی زدم زیر خنده، با شنیدن صدام برگشت سمتم، آنچنان اخم کرده بود که اگه کسی نمی‌فهمید چی به چیه فکر می‌کرد مامانم جومونگه، من تسوعه‌ام، هموسو رو کشتم، بعدش یوها رو زندانی کردم، بچشم فرستادم یه شهر دیگه، آب دهانم رو قورت دادم و من-من‌کنان گفتم:

_به جان هموسو کار من نیست!

@ پرتوِماه ، @ Nilay07

 

 

ویرایش شده توسط لیموترش

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

 

تو خیلی قشنگی؛ مثل خنده‌ات...

 

•°•دلنوشته‌ی C17H19NO3•°•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•••پارت دوم•••

 

داشت با نگاهش قورتم می‌داد، قلبم اینقدر تند می‌زد که هر آن ممکن بود از جاش کنده بشه. تند-تند آب دهنم رو قورت می‌دادم. چند قدم اومد سمتم که باعث شد چند قدم برم عقب، اومد جلوم ایستاد، جلوی منی که الان به دیوار خورده بودم و بیشتر از این نمی‌تونستم برم عقب مگر اینکه جن یا روح بشم و برم. هنوزم اخم داشت. صورتش رو آورد جلوی صورتم و بعد...«خیلی بده آدم منتظر صحنه‌های دارای محدویت باشه‌ها، واه واه واه»، مامانم صورتش رو آورد جلوی صورتم، انگشت اشاره‌ش رو به نشانه‌ی تهدید آورد بالا و در حالی که تکونش می‌داد، گفت:

 

_هموسو بدبخت چیکار تو داره، ها؟ یه بار دیگه جونش رو قسم بخور من می‌دونم و تو

بعد از گفتن این حرف کم- کم اخماش باز شد و بعد جاش رو داد به یه لبخند که عمیقا داشتم به اسکل بودنم از تمام جهات پی می‌بردم. یه قدم رفت عقب و از پشت سرش بشقاب رو بیرون کشیده و جلوم نگه داشت و گفت:

_بچم پیدا شد!

هعی توی این دنیا فقط یه مامانمون اسکلمون نکرده بود که اونم کرد. یعنی مامانم جون هموسو رو بیشتر از جون من می‌خواد! خدا! عه عه همچین میگه بچه انگاری من گم شدم. والا من گمم بشم مامانم دو تا بال در میاره میره تو آسمون‌ها، تا عمرم داره نماز شکر می‌خونه. با دهن باز و چشمایی که بین بشقاب و چشمای مامانم در حال چرخش بود، داشتم حرکات مامانم و خودم رو، جون هموسو رو، بشقاب و این‌ها رو تجزیه و تحلیل می‌کردم که مامانم گفت:

_چیه؟! اونجوری نگاهم نکن. فکر کردم تو برداشتی آخه تقصیر خودته دیگه سابقت درخشانه، از بس درخشانِ دیگه داره کورمون می‌کنه

سعی کردم تمام غمم رو توی چشمام بریزم «البته بیشتر شبیه کرم بود تا غم!» نگاهم رو به چشمای مشکیش دوختم و گفتم:

_مامان یه سوال بپرسم راستش رو بهم میگی؟

در حالی که بشقاب جونش رو جلوی صورتش نگه داشته بود و بررسیش می‌کرد، گفت:

_بنال!

آهی کشیدم و گفتم:

_تو من رو از سر راه آوردی؟

با شنیدن این حرفم بشقاب رو آورد پایین، یکم چپ-چپ نگاهم کرد و بعد با تاسف سر تا پام رو از نظر گذروند و گفت:

_نه ولی کاشکی سر راه می‌گذاشتمت.

با گفتن این حرفش دلم می‌خواست برم محو شم توی دیوار، آخه الان نباید این رو می‌گفت که، باید می‌گفت« نبینم از این حرف‌ها بزنی‌ها، تو دختر خوشگل خودمی »

هعی، مامان منه دیگه بیشتر از این‌ها ازش انتظار نمیره. با فکری که به سرم زد بی‌خیال حرفش شدم، صورتم رو برگردوندم به سمت چپم و با ناز گفتم:

_خب اشکال نداره؛ ولی قضیه بشقاب رو خب می‌تونی از دلم در بیاری، می‌تونی بری برام شیرکاکائو و لواشک با پسته و از اون کرانچی فلفلی‌ها بود، از اون‌ها بخری!

نمی‌دونم چرا فکر کرد، دارم فحشش میدم که بیشتر از قبل اخم کرد و با یه جیغ بلند که باعث شد من دستام رو روی گوشم بگذرام گفت:

_ای کارد بخوره به اون شکمت، ای الهی رودل کنی، ای خدا من و از دست این دختر شکم پرست نجاتم بده

از بس جیغش بلند بود صدای منی که عین بز جلوش ایستاده بود و مثلا داشتم حرف می‌زدم رو نمی‌شنید؛ ولی من همچنان عین بز‌ی که اسکل شده و یهو برگاش ریخته ور-ور می‌کردم:

_مامان نخواستم، مامان باشه نخواستیم، وای بس کن مامان کر شدم بخدا ، مامان من غلط کنم ازت چیزی بخوام...

حرف زدن بیشتر از این هیج فایده‌ای نداشت. خیلی آروم برگشتم توی اتاق حقیر خودن و درش رو بسته و کلیدم چرخوندم و قفلش کردم. دستام رو بردم بالا و دعا کنان گفتم:

_خدایا این مامان من رو هم شفا بده،

شرط می‌بندم اگه الان مامانم جلوم بود و می‌شنید که چی گفتم یه جیغ بلندتر می‌کشید و می‌گفت:

«خدا تو رو شفا بده با اون عمت، میگم به کی رفتی‌ها به اون عمه‌ی زبون نفهمت اونم مثل تو بود»

شانس نداریم الان یهو خدا عزرائیل رو می‌فرسته، بخاطر اینکه غیبت مامانم رو کرد، قبض برقمون می‌کنه میبرتمون جهنم، برق ده فاز وصل ‌میکنه بهم و مجازاتم میکنه!

 

ویرایش شده توسط لیموترش

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

 

تو خیلی قشنگی؛ مثل خنده‌ات...

 

•°•دلنوشته‌ی C17H19NO3•°•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•••پارت سوم•••

 

برگشتم پشت میز آرایشم، موهای مشکی موج دارم رو که نه زیاد بلندند نه زیاد کوتاه رو بالای سرم بستم. نگاهی به میز آرایشیم که شلوغ، پلوغِ انداختم. جمعشون کنم یا نه؟ خب حالا رأی می‌گیریم. چشمام رو بسته و دوتا انگشت اشاره‌م رو بالا آورده و با فاصله از هم نگهشون داشتم و گفتم:

_الان، بعدا، الان، بعدا...

با گفتن این کلمه‌ها انگشت‌های اشاره رو هم نزدیک هم می‌‌کردم  تا اینکه بهم رسیدند و گفتم «الان!». هوفی می‌کنم و در حالی که می‌خوام مثلا خودم رو تبرئه کنم میگم:

_خب شد الان برعکسش میشه بعدا، من منظورم برعکسش بود. لبخندی از رضایت می‌زنم و میرم سمت تخت یه نفره‌‌ی سفید رنگم و خودم رو روش ولو می‌کنم. گوشیم رو از زیر بالشتم آبی رنگم در میارم و خطاب بهش میگم:

_آخ فدات شم خوب خوابیدی عشقم؟

اول از همه قفلش رو باز کرده و سراغ پیام‌هام میرم. هعی یکی رو هم نداریم که بهمون پیام بده که، اصلا این اسکل‌ها تا من بهشون پیام ندم پیام نمیدن که، برم لااقل یکم استوری ببینم «قبل از قطع شدن نت و این بند و بساط‌ها». با دیدن  استوری‌  یکی از بچه‌های کلاسمون چشماش چهارتا که نه شیش تا شد. عکس یه زن و شوهر و دست یه بچه کوچولو که زیرش نوشته بود، سه تایی شدنمون مبارک! 

خدا این کی ازدواج کرد که حامله بشه؟! وای خدا دهنم رو یه چسب بزن، یا هم بدوزش خدا لال بشم وقتی بخوام این رو به مامانم بگم. وای اگه  بهش بگم دیگه بیست و چهار ساعت بهم میگه یاد بگیر ازش، شوعر داره، بچه داره، خونه داره، زندگی داره، اون وقت تو هنوز همون دلقک توی سیرکی.  حالا مثلا من دلقکم، خونمون سیرکه، برادر هاتف هم همون اسب آبی هستش توی انیمیشن ماداگاسکار،  داداشم اونه، بابامم... ای خدا باز دارم چرت و پرت میگم.

زود، تند، سریع از استوریش اسکرین‌شات گرفتم و فرستادم برای اسکل‌های گروه واتساپمون، زیرشم نوشتم«فقط بگید کی عروسی کرد، ادامش رو خودم میرم محو میشم:/»

خب دیگه واتساپ رو بستم، اینا دیگه الان جواب نمیدن که مثلا دارند درس می‌خونند؛ ولی به جان عمم این‌ها  کتاب شاید جلوشون باشه‌ها ولی سرشون توی گوشیه، یا دارند توی اینستا میچرخند، یا دابسمش میرن، یا با دوست پسرهای چندششون که من اصلا حس خوبی نسبت بهشون ندارم، چت می‌کنند.   به قول خودشون بیکارشون منم! البته من بیکار نیستم، از نظر من بیکاری خودش کاره، همینکه بیکار باشی یعنی کار داری، این حرفم رو فقط بیکار‌ها می‌فهمن!

مگه نه؟

@ پرتوِماه @ Nilay07

ویرایش شده توسط لیموترش

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

 

تو خیلی قشنگی؛ مثل خنده‌ات...

 

•°•دلنوشته‌ی C17H19NO3•°•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•••پارت چهارم•••

 

گوشیم رو باز قفل کرده و گذاشتم زیر بالشتم. هعی حالا چیکار کنم؟ سرم رو گذاشتم روی بالشت  و  به سقف خیره شده  و  یه قایق سواری روی دریای افکارم رفتم. اگه پارسال درس می‌خوندم و یه دانشگاه خوب قبول می‌شدم وضعیتم این نبود. به پهلو چرخیدم و دست راستم رو  گذاشتم زیر سرم، خب بهتره چشمام رو ببندم و فکر کنم. یادش بخیر با اون اکیپ خرتر از خر چه کارها که نمی‌کردیم؛ توی حال و هوای آخرین سال دبیرستانم بودم که یهو یادم اومد که پارسال  دقیقا موقع امتحانات نوبت اول با یکی از اون پاچه‌خوارهای کلاسمون بحثم شد. با یادآوری اون اتفاق توی ذهنم با خودم کشتی می‌گرفتم وای چرا وقتی گفت «تو برو به درست برس که وضعیت نمره‌هات اینه» من فقط گفتم:

_خفه شو نفهم الاغ، تو برو  اول  یه مسواک به دندونات بزن بعد حرف بزن

کاش بهش می‌گفتم «اون طویله‌ی محترمت رو ببند بوش خفمون کرد»

وای لطیفه صد بار بهت گفتم خوب فکر کن بعد یه جواب دهن چفت کن بده که دهن طرف بسته بشه.

همونجوری که داشتم توی ذهنم به خودم بد و بیراه می‌گفتم، پتوی سبز رنگم رو روی خودم می‌کشیدم اینقدر بحث کردم که آخرش خوابم برد. نمیدونم بگم متاسفانه یا بگم خوشبختانه ولی من جدیدا اصلا خواب نمی‌بینم حتی روح یه پشه هم از خواب‌هام رد نمیشه... «چیه من تو خواب حرف می‌زنم»

همونجوری که توی رخت‌خواب عزیز و گرم و نرمم به خواب عمیقی فرو رفته بودم با صدای پایکوبی یک اسب یا هم چندین اسب از خواب بیدار شدم. البته بعد از اون صدای پای اسب‌ها صدای آشنای مادر عزیزت از دایه‌ام بلند شد:

_وای مادر در باز نمیشه قفلش کرده. نکنه خودکشی کرده باشه. وای اصلا صداش نمیاد 

بعد از اون صدای نکره‌ی داداش خان بلند شد که مثلا می‌خواست مامان رو آروم کنه، هی هم با پاش می‌کوبید به در. عه این که صدای پای  اسب نیست، این وحشی به در اتاقم لگد می‌زنه. خب پس نگرانم شدند خب بگذار یکم دیگه نگرانم بشن؛ ولی اینجوری حوصلم سر میره که، هوفی کردم و  پتوی قشنگم رو از روی خودم کنار زده و وی تخت مرتبش کردم. خیلی ریلکس  به سمت در رفته و کلید رو چرخونده و در رو باز کردم. با باز کردن در با قامت رعنای مادرم و برادر زرافه‌ی خویش روبه‌رو میشم. مامانم که اصلا قیافش جار می‌زد نگرانم شده، خودش رو جمع و جور کرد که مثلا اصلا دلیل نگرانیش من نیستم.  خمیازه‌ای کشیدم هنوز دهنم رو نبسته بودم که هاتف یکی زد پس کلم، صورتم رو برگردوندم سمتش، اخمام رو در هم کشیدم و گفتم:

_دست زنت بشکنه الهی

مامانم یه قدم اومد و جلو صورتم رو گرفت  توی دستش، هی می‌چرخوند به سمت راست هی می‌چرخوند به سمت چپ هی مچ دستام رو نگاه می‌‌کرد. هاج و واج نگاهش می‌کردم که صدای هاتف بلند شد:

_مادر من خر خودکشی کنه، سگ خودکشی کنه 

اشاره‌ای به من کرد و ادامه داد:

_این خودکشی نمی‌کنه.

دستم رو از دستم مامانم بیرون کشیدم و رو به هاتف گفتم:

_خر خودتی، سگ زنت، بیشعور، ایش

بدون توجه به جفتشون از بینشون رد شدم و راه آشپزخونه رو در پیش گرفتم که یه چیزی شبیه برگه خورد فرق سرم و بعد سُر خورد و افتاد روی فرش آبی رنگ کف خونه، پشت بندشم صدای هاتف  پنگوئن:

_اینم کارت ورودت، ولی بعید بدونم تو کاره‌ای بشی‌ها، ته تهش مستخدم بیمارستانی چیزی

خم شدم و برگه رو از روی فرش برداشتم و شروع کردم به خوندنش، آخرش رفت کارتم رو گرفت.  جیغ بلندی کشیدم و می‌خواستم یه داد بلند بکشم که مامانم خفم کرد:

_لطیفه بخدا بیام همین ملاقه رو می‌‌کنم توی دهنت

 عه مامان کی رفت توی آشپزخونه؟! خب فعلا مامان و بیخی  برم یکم مخ هاتف رو بزنم. برگه رو توی دستم جابه‌جا کرده و  به سمت هاتفی رفتم که روی مبل ولو شده بود.

 @ Nilay07 . @ cave dweller

ویرایش شده توسط لیموترش

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

 

تو خیلی قشنگی؛ مثل خنده‌ات...

 

•°•دلنوشته‌ی C17H19NO3•°•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•••پارت پنجم•••

 

طبق عادتم رفتم کنار هاتف روی مبل چهار زانو نشسته و برگه رو هم کنارم گذاشتم. نیشم رو باز کردم و با لحنی که هاتف خر بشه گفتم:

_داداش جونم

بی حساب کتاب جواب داد:

—نه لطیفه من خر نمیشم، اصلا تلاش نکن بتونی من و از خونه بندازی بیرون تا برم برات خوراکی بخرم

آه بلندی کشیدم سرم تا حد آخر آوردم پایین، انگشتم رو کردم توی دهنم  و یه پارچ آب دهن سرش خالی کرده و بعد آوردمش بیرون و زیر چشمام کشیدم که مثلا اشکم اومده. سرم رو گرفتم بالا و به نیم رخش خیره شدم. یکم فین- فین کردم که نگاهم کرد. چشمام رو مظلوم کردم و گفتم:

_باشه نرو، ولی 

آب دهنم رو با مظلومیت و بغض فیکی قورت داده و ادامه دادم:

_ولی من قبلش به مامان گفتم. اون نرفت وگرنه منت تو رو نمی‌کشیدم نخواستیم اصلا، همیشه  همینجوری می‌کنی نه من و میگذاری که تنها برم نه خودت میری، حالا اگه اون دوست دخترای اورانگوتان و کانگوروت بودن دوپا که هیچی شیش پا قرض می‌کردی،‌ می‌رفتی

هاتف کامل چرخید سمتم، زبونش رو روی لباش کشید و گفت:

_فدات بشم الهی، گریه نکن دیگه

یکم نیشم باز شد و توی دلم به خر شدنش می‌خندیدم و هی خودم   رو لوس می‌کردم و با چشمام ادا اصول در می‌اوردم که باز گفت:

_خب خوشگلم تموم شد حرفات؟

سرم رو بالا پایین کردم به نشونه‌ی «اره» که گفت:

_مرسی خیلی تاثیر گذار بود، پاشو ببینم اومده من و خر کنه، انگاری من ندیدم با آب دهنت اشک ریختی برای خودت چندش پاشو پاشو

نیش نصف و نیمم کج شد. با دستام هجوم بردم سمت موهاش و کشیدمشون که دادش بلند شد:

_وای لطیفه ول کن، وای وحشی چرا رم کردی تو، وای لطیفه ول کنی میبرمت بیرون برات خوراکی می‌گیرم

با این حرفاش دستام شل شد و از موهاش جدا شدم. نیشم رو دوباره باز کردم و گفتم:

_جون من؟

درحالی که با دستش موهاش رو مرتب می‌کرد و سرش رو می‌مالید جواب داد:

_آره پاشو آماده شو، ببین من تا بیست می‌شمرم اینجا بودی که هیچی اگه بیست شد   و نیومدی نمیرم‌ها!

یه لبخند دندون‌نمایی زدم و گفتم قبوله تا گفت یک با سرعت میک میک رفتم توی اتاقم، فقط یه مانتو برداشتم و یه شال شوتی اومد بیرون که گفت دوزاده با داد گفتم:

_اومدم!

یه نگاه به سرتا پام انداخت و بعد از آنالیز کردنم گفت:

_لطیفه چند سالته؟

همونطور که مانتوم رو  روی یه پیرهن آبی که روشم عکس تام و جری بود می‌پوشیدم، جواب دادم:

_هیجده

سری به نشانه‌ی تاسف تکون داد و گفت:

_مطمئنی؟ لطیفه تو زیادی پیش فعال نیستی؟

دستم که روی شالم بود یهو خشک شد، نگاهم رو دوختم به هاتف، دهنم رو کج گردم و گفتم:

_پیش فعال هفت جد و آبادته‌‌ها، من زیادی انرژی دارم. نه می‌خوای مثل تو باشم که شبیه مجسمه‌ی آمون می‌مونی

پوزخندی زد و گفت:

_که من مجسمه‌ی آمونم؟

تازه یادم اومد کارم «بردن من به بیرون و خوش گذرونی و تیغ زدنش» پیشش لنگه برای همین گفتم:

_نه تو که نه بلانسبت تو قربون قد و بالای نرده‌بونیت، نه چیز رعنات بره زنت، مجسمه عمه‌ست بابا، عه بریم؟

چشمکی حوالم کرد و گفت:

_توی خر کردن لنگه نداری

 می‌خواستم بهش بگم که «خوبه که می‌دونی خری» ولی اگه می‌گفتم عمرا اگه می‌بردتتم  بیرون برای همین باز نیش باز شدم  رو بیشتر باز کردم. دیگه بیشتر کش ندادم بحث و تصمیم گرفتم بدون حرف دیگه‌ای از خونه بیرون بریم.

@ worning,f , @ cave dweller , @ Nilay07 , @ Fatemeh.M🌻

 

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

 

تو خیلی قشنگی؛ مثل خنده‌ات...

 

•°•دلنوشته‌ی C17H19NO3•°•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•••پارت ششم•••

 

نیم ساعت بعد از بیرون شدن از خونه به فروشگاه بزرگی که دو خیابون اون طرف‌تر از خونمون بود رسیدیم. همین که می‌خواستم پام رو بگذارم داخل فروشگاه هاتف دستم رو گرفت و من و برگردوند سمت خودش، یه نگاه به سمت راست و بعد به چپ انداخته و رو به من گفت:

_لطیفه میریم داخل خب؛ ولی جان جدت  ندید پدید‌ بازی در نیاری‌ها، وحشی نشی کل فروشگاه رو جمع کنی

دستم رو از توی دستش بیرون کشیده و جواب دادم:

_باشه بابا

بدون نگاه کردن بهش با ذوق رفتم توی فروشگاه، اول از همه رفتم سراغ قفسه‌ی لواشک‌‌ها که دقیقا روبه‌روم بود، از هر نوعش دو سه تا بر می‌داشتم، بعد لواشک نوبت کاکائو بود از هرنوعش بازم دو سه تا بر می‌داشتم و در حالی که نمی‌تونستم توی دستام نگهشون دارم به سمت سبدهای توری-فلزی رفتم و همه‌ی لواشک‌ها و کاکائوها رو توشون خالی کردم، یه نگاه به دور و برم انداختم که دیدم هاتف داره با صاحب فروشگاه صحبت می‌کنه. نیشم و باز کردم، خداروشکر حواسش به من نیست. به سمت یخچال بزرگ فروشگاه رفتم، یه سری آب پرتقال با شیر کاکائو، شیرموز،   آب انار و آلبالو برداشتم و گذاشتم توی سبد. فروشگاه تقریبا بزرگ بود دور تا دورش هم پر بود از قفسه‌های جورواجوری حبوبات و رب و سس و این چرت و پرت‌ها، وسطش هم فقط خوراکی های متنوعی که با دیدنش تنها کاری که می‌تونستم کنم این بود که آب دهنم رو قورت بدم. به سمت یخچال لبنیات‌ها رفته و دوتا ماست موسیر برداشتم، به سمت چپم راهم رو کج کردم و چندتا چیپس سرکه‌ای و کرانچی فلفلی برداشتم. داشتم نگاهم رو بین قفسه‌ و خوراکی‌هاش می‌چرخوندم که کسی سبد رو از دستم گرفت. سرم بالا گرفتم و با چشمای هاتف روبه‌رو شدم. سبد رو توی دستش جابه‌جا کرده  و یه نگاه به تمام خوراکی‌هاش انداخت و بعد به من نگاه کرد:

_لطیفه صد رحمت به قحطی‌زده‌ها، این همه خوراکی رو می‌خوای چیکار؟

سبد رو از دستش قاپیدم که باعث شد یه کرانچی و چیپس  از توی سبد بیوفتن روی سرامیک‌های فروشگاه، خم شدم و کرانچی و چیپس سرکه‌ای رو برداشتم و گذاتمشون توی سبد، نگاهم رو به هاتف دوختم و گفتم:

_به من چه‌ها همش رو می‌خوام بی‌زحمت بریم که حساب کنیم

هاتف که دهنش رو کج و معوج می‌کرد مثلا می‌خواست دهن کجی کنه گفت:

_بی زحمت بریم که حساب کنیم، بیشعور تو نمی‌دونی وقتی اسم پول میاد تیری از آسمان به قلبم می‌خوره؟

 چند قدم ازش فاصله گرفتم و گفتم:

_خسیس بدبخت، بریم بریم حساب کن. یه تیر نه ده تیرم از آسمون بیاد باید حسابشون کنی. فکر کرده من حساب می‌کنم

پشت بهش به سمت حسابداری فروشگاه حرکت کردم.

سبد رو گذاشتم روی ویترین بزرگ فروشگاه تا حسابشون کنه، هاتف اومد کنارم وایستاد سرم رو برگردوندم و دیدم داره کارتش رو از جیبش در میاره. خب دیگه وقتی اسم حساب کردن میاد من ناپدید میشم در گوش هاتف گفتم:

_من میرم بیرون یکم هوا به کلم بخوره، بخدا ببینم چیزی از خوراکی‌ها کم بشه‌ها من می‌دونم و تو

بدون اینکه بگذرام جوابم رو بده شیک و باکلاس از فروشگاه بیرون رفتم؛ اما چه بیرون رفتنی، یعنی همیشه‌ی خدا وقتی بخوام باکلاس باشم‌ها خدا می‌زنه پس کلم، تا پام رو گذاشتم بیرون بخاطر سراشیبی کوچیک دم فروشگاه لیز خوردم و افتادم روی زمین، تا خواستم بلند بشم دیدم یه پسر بچه که دست تو دست مامانش بود از کنارم رد شدند؛ البته چون مامانش داشت با تلفن حرف می‌زد متوجه من نشد؛ ولی پسر‌ه‌ی چندش بهم اشاره کرد و خندید، منم کم نیاوردم و زبونمم و براش در آوردم و با صدای بلند گرفتم:

_هرهرهر چوب شور

از روی زمین بلند شدم و مانتوم رو تکوندم خداروشکر چون مانتوم خاکستری رنگ بود زیاد معلوم نمیشد. شالم رو مرتب کردم و منتظر هاتف یکم اونورتر از فروشگاه روی سکو سیمانی نشستم!

@ worning,f , @ cave dweller , @ Nilay07 , @ Fatemeh.M🌻

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

 

تو خیلی قشنگی؛ مثل خنده‌ات...

 

•°•دلنوشته‌ی C17H19NO3•°•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•••پارت هفتم•••

 

الان دقیقا پنج روز از اون موقعی که خوراکی‌ها رو گرفتم می‌گذره. بنده هم اکنون در حال گشتن واسه یه دونه مدادم که بسلامتی و میمنت برم برای دومین بار کنکور بدم. توی اتاق خودم که مداد پیدا نمی‌شد بهتره برم اتاق هاتف رو بگردم. از اتاقم بیرون رفته و به سمت  اتاق هاتف که یه چند متر از اتاقم فاصله داره میرم، در اتاق رو باز می‌کنم. از اونجایی که هاتف خیلی بد سلیقه‌ست ولی از دکوراسیون اتاقش خوشم میاد، یه اتاق با ست خاکستری محشره، البته جلوی خودشم نمیگم‌ها پررو میشه؛ ولی در کل اتاق خوبی داره سقف کاذب و نمی‌دونم چی چی، دور تا دور تختشم از اون لامپ ال ای دی‌ها که دقیقا و واقعا نمی‌دونم بهشون چی‌میگن وصل کرده، وقتی اتاق تاریک باشه ال ای دی‌ها رو روشن کنه خیلی کیوت میشه. اابته اگه برق‌ها اتصالی کنن و اونم به فنا بره تازه کیوت‌ترم میشه. ریا نشه یه دو سه تا گیتارم داره که حتی برای بوس کردنم یکیشون رو بهم نمیده. طبق گفته‌ی خودش یه گیتار که همون گیتار مشکی باشه، اون رو برای خونواده نگه داشته، اون گیتار زرده رو برای وقتی که با رفیقای بز تر از خودش باشه، گیتار قرمز رو هم برای وقتی که زن گرفت. ولی آخرش اون گیتار زردش رو من بر می‌دار ببینید کی گفتم!

 نگاهی به هاتفی که یه لنگش به یه طرفه یه لنگشم به یه طرف و دهنشم نصفه باز و یکمم آب دهن از کنار لبش جاریه میندازم و بعد به سمت کمد خاکستری رنگش که کامپیوتر خان روش قرار داره میرم، با باز کردن اولین کشو با هندزفری و هدفون و کلی سیم میم مواجه میشم. در کشو رو میندم و کشوی بعدی رو باز می‌کنم عه مداد، یه مداد رو برمی‌دارم ولی تا می‌خواستم کشو رو ببندم چشمم به یه برگه‌ای که فقط یه نَمه ازش معلومه میوفته، برگه لای یه دفتر چرمی مشکی رنگ بود. دوباره به هاتف نگاه می‌کنم، خب خب هوز خوابه، برگه رو از توی دفتر می‌کشم بیرون و می‌خونمش.  با دیدن چیزی که روی برگه نوشته بود یه لحظه مغزم آمپرش سوخت. آروم برگه رو گذاشتم سر جاش، یه نگاه به مداد کردم و زیر لب خیلی آروم گفتم:

_ارزشش رو نداری!

مداد رو هم گذاشتم سرجاش و خیلی آروم از اتاق هاتف اومدم بیرون. شروع کردم به خوندن آیة‌الکرسی و دعا و ذکر و تهش فوت کردن خودم. با پایان دعاهام هی به خودم می‌گفتم:

_وای یعنی هاتف قاتله؟ هین یعنی چند نفر رو کشته؟ همشونم که دختر بودن. وای نکنه من و بکشه. از این به بعد نباید زیادی بهش گیر بدم...

درحالی که با خود کلنجار می‌رفتم  دوباره برگشتم توی اتاقم و دوباره شروع کردن دنبال مداد گشتن که آخرش یه مداد نسبتا کوچیک از وسایل دوران مدرسم پیدا کردم، خب همینم غنیمته! جلو آیینه ایستادنم و خودم رو برانداز کردم. یه مانتو سورمه‌ای  با  شلوار جین، با شال همرنگ مانتوم، ساعتی مربع شکل و بنفش رنگ، با مداد و پاکن و تراش و کارت ورود به جلسه. در حال برانداز کردن خودم بودم که در اتاقم باز شد و شوعر مامانم «بابام» توی چارچوب در قرار گرفت. نگاهی به سرتاپام انداخت و بعد گفت:

_به به خانوم دکتر بابا چطوره؟

مداد و پاکن و تراشم رو توی جیب شلوارم کرده و بعد با نگاه کردن به ساعتم که هفت و نیم رو نشون می‌داد رو به بابام گفتم:

_وای بابا خوبم، خوبم، بابا بریم که دیر شد. بخدا جا می‌مونم.

پدر خانواده  همونطور که از در اتاق فاصله می‌گرفت، با صدای بلندی گفت:

_خانوم تا میرم لطیفه رو برسونم و بیام چایی بریز برام

مامانم از آشپزخونه با یه نایلون آجیل و بادوم و شکلات اومد بیرون و اومد سمت منی که پشت بابام ایستاده بودم. اصلا هم توجهی به  حرف بابام که گفت چایی بریز و اینا نکرد. اومد روبروم ایستاد و  نایلون رو گرفت سمتم و گفت:

_بیا این‌ها رو بگیر بخور ضعف نکنی، اصلا به هیچی فکر نکن، پارسال که  چیزی قبول نشدی لااقل امسال قبول شی

نایلون رو ازش گرفتم و رو بهش گفتم:

_اگه من امسال جلوی چشمای شما نرفتم دانشگاه

مامانم که با دستاش هلم می‌داد تا زودتر از جلوی چشماش  محو بشم گفت:

_قبول شی مادر ما که بخیل نیستیم!

با پوشیدن کفش‌های کتون مشکیم دستی به شالم کشیدم و با چشمکی که پشت بندش صدای مامانم بلند شد که می‌گفت:

_یا خدا این‌ چه کاری بود که کردی چشمک می‌زنی بهم واویلا، دخترم دخترای...

 از در خونه خارج شده و به سمت  ماشین بابام حرکت کردم. الحمدالله صدای مامانم رو هم نمیشنیدم! در ماشین رو باز کرده  و رو صندلی شاگرد نشستم...

@ worning,f , @ cave dweller , @ Nilay07 , @ Fatemeh.M🌻

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

 

تو خیلی قشنگی؛ مثل خنده‌ات...

 

•°•دلنوشته‌ی C17H19NO3•°•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•••پارت هشتم•••

 

 

 

تا رسیدن به مقصد یه چرت کوچولو زدم. با پارک کردن ماشین توسط بابام و صدای بوق بلندی که پیچید توی گوشم بیدار شدم. گنگ به اطرافم نگاه کردم، تازه متوجه شدم کجام، نگاهی به بابام  که اصلا حواسش بهم نبود، کردم و گفتم:

 

_وای بابا دعا کن امسال و قبول بشم

 

بابا که مشغول نگاه کردن به بیرون بود سری تکون داد و گفت:

 

_ایشالله که قبول میشی

 

ایشالله‌ی زیر لب گفته و  با  خداحافظی از ماشین پیاده شده و به سمت سالن امتحانات به راه افتادم. از در نرده‌ای زرد رنگ که دو لنگه‌ش از هم باز بود عبور کردم و به داخل محوطه رفتم. با چشمام دنبال آشنایی چیزی می‌گشتم؛ ولی حیف که یکیشون هم حتی پیدا نمی‌کردم. به سمت درب سالن که  یه چند تا زن مشغول بازدید و چک کردن کارت‌های ورود بودند، حرکت کردم و کنار یکیشون ایستادم. زن که مقنعه‌ی مشکی رنگش رو برده بود عقب و موهای طلایی رنگش رو بیرون انداخته بود نگاهی بهم کرد و گفت:

 

_خانومم کارت شما چک شده؟

لبام رو از هم فاصله دادم و رو بهش گفتم:

_نه!

زن  مقنعه‌اش رو مرتب کرد و بعد از نگاه کردن به ساعتی که همرنگ موهاش بود، گفت:

_ شناسنامه‌ت رو بده؟

 

 با گفتن این حرفش تازه یادم اومد  شناسنامه‌م رو یادم رفته، زبونم رو روی لب‌هام کشیدم و گفتم:

 

_من شناسنامم رو یادم رفته

 

زن که درحال بررسی کارت ورود یکی از دخترها بود، صورتش رو برگردوند سمتم و گفت:

 

_پس کارت ورود به جلسه‌ت رو بده

 

دستم رو کردم توی جیب شلوارم و کارت ورودم رو در آورده و دادم بهش، نگاهی به کارت و عکسش و بعد به من انداخت. کارت رو دوباره بهم داد و گفت:

 

_برو اونجا توی صف وایستا

 

بعدش اشاره‌ای به صفی کوتاهی که اونورتر بود، کرد. رفتم و توی صف ایستادم، بعد از اینکه حسابی بازدید کردن و گشتنم  تموم شد با کمک یکی از مراقب‌ها صندلیم رو پیدا کرده و روش نشستم. سمت راستم یه دختر سبزه‌ی تپل که خیلی هم تپل بود نشسته بود. دختر که سرش همش در حال چرخش بود نگاهی بهم انداخت و یه لبخند کش دار زد. لبخندش همچین بود که بهت می‌فهموند می‌خواد بیاد بخورتت. لبخند کجی بهش زدم و سرم رو برگردوندم به سمت چپم، یه دختر که سرش رو گذاشته بود روی دسته‌ی صندلی و به احتمال زیاد یاخوابش می‌اومد یا حوصله‌ی کسی رو نداشت.  چند ثانیه بعد دختر سرش رو از دسته صندلیش برداشت، یکم نیم‌رخش توی دیدم بود، بنظر که خوشگل می‌اومد، دختر یه نگاه به سمت چپش و بعد به سمت راستش انداخت. وقتی به سمت من نگاه کرد تازه متوجه شدم این دختره از اون دختر تپله وحشتناک‌تره، یه دختر لاغر با پوست خیلی خیلی سفید،  و لب‌های و چشمای خیلی بزرگ که زیرشون کبود بود و داخلشون هم رگه‌های قرمزی داشت. یه لباس سفید و شال کرمی هم سرش بود.به جان خودم این دختره با روح مو نمی‌زد. آب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم به افق خیره بشم. زیر لب گفتم:

_خدایا خودت امروز من رو بخیر کنه، حس می‌کنم این‌ها نشونن، اون از هاتف که یه لیست داشت و پر بود از اسم دخترهایی که کشته بود، اون از این دختره تپله که هر لحظه ممکنه بیاد منو بخوره،  اینم  این دختر لاغره، وای خدا نکنه اینا نشونن که من میمیرم...

همینجوری که داشتم با خودم چرت و پرت زمزمه می‌کردم، یه دفترچه روی دسته صندلیم گذاشته شد. سرم رو بالا گرفتم و با یه زن چهارشونه‌ی قدبلند که پلک‌هاش رو بزور از هم فاصله می‌داد  و با لبخندی که دوتا دندون نیشش رو به نمایش گذاشته بود روبه‌رو شدم، از بس امروز بهم فشار وارد شده بود که بدون اینکه فکر کنم،  با صدای نسبتا بلندی  گفتم:

-وای خوناشام!

 یه لحظه همه بهم خیره شدند. مراقب که متوجه حرفم نشده بود، سری به نشونه‌ی «چی؟»  تکون داد که برای اینکه قضیه رو جارو کنم گفتم:

_میگم که آزمون کی شروع میشه؟

میدونم که این جمله اصلا ربطی به جمله‌ی قبلی نداشت ولی خداروشکر  همه نگاهاشون رو ازم گرفتند. زن بدون اینکه لبخندش از بین بره گفت:

_یه چند دقیقه دیگه!

شیطونه میگه منم نیشم رو تا بناگوشم باز کنم و بهش بگم:

_ببین منم دندون دارم!

 نفسم رو با فشار از ریه‌هام خارج کردم. سعی کردم دیگه توجه نکنم به چیزی و سرم رو پایین بندازم. یه ربع ساعت، بیست دقیقه بعد آزمون شروع شد. منی که با خوندن هر سوال سیم‌های مغزم اتصالی می‌کرد، تمام تلاشم و کردم که به چیزی و کسی فکر نکنم و فقط سوال‌هایی که مطمئنم درستند رو جواب بدم...

@ worning,f , @ cave dweller , @ Nilay07 , @ Fatemeh.M🌻

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

 

تو خیلی قشنگی؛ مثل خنده‌ات...

 

•°•دلنوشته‌ی C17H19NO3•°•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•••پارت نهم•••

 

حوصله‌م بدجور سررفته بود. تا همینجاش که بعضی سوالات رو جواب دادم، حس می‌کنم بازم امسال قول نمیشم. از دفترچه و پاسخنامه دست کشیده و دم و دیقه به ساعت نگاه می‌کردم تا اینکه صدای خانمی که مثلا مجری بود و همش توی میکروفن ور-ور می‌کرد بلند شد:

_دختر‌های عزیز وقت تمومه، لطفا پاسخنامه‌هاتون رو روی سمت چپتون روی زمین بگذراید تا مراقب‌های مربوطه جمعشون کنن. ازتون خواهشمندیم که سکوت رو رعایت کرده و تا پایان جمع‌آوری پاسخنامه‌ها روی صندلی‌هاتون بنشینید.

نگاهم رو از مجری بی‌ریخت که یه چسب که نه انگاری ده تا چسب زده بود به دماغش انگاری دماغش می‌خواست فرار کنه، گرفتم. یه نیم نگاه به سمت چپم که دختر لاغره نشسته بود انداختم که دیدم مشغول خوردن کیکی که همراه را آبمیوه بهمون داده بودنه. وای باز نگاهم نکنه خوبه خیلی زود نگاهم رو ازش دزدیدم و به روبه‌روم خیره شدم. بعد از گذشت دقایقی پاسخنامه  و دفترچه‌ها رو جمع کرده و اعلام کردند که می‌تونیم ردیف به ردیف از سالن خارج بشیم.  از سر جام بلند شده و به سمت در خروجی   سالن رفتم که با شنیدن اسمم توسط کسی سرجام ایستادم. یه نگاه به دورم انداختم و با دیدن جکوزی «اسمش سونیاست، ولی  دلیل اینکه نه از خودش خوشم میاد نه از اسمش برای همین همیشه جکوزی صداش می‌زدم» یکی از همکلاسی‌های دوران دبیرستان، به یه گوشه رفتم تا ببینم چی میگه. البته من چندان ازش خوشم نمیاد از اون دختراست که تا یه چیز جدید بخره اینقدر جلوت خودش رو پیچ و تاب میده که تهش دلت میخواد بگی «اوکی فهمیدیم جدیده»؛ ولی خب خیلی قابل تحمل‌تر از اون رفیق میمونش که فقط عشوه میاده. سونیا به سمتم اومده و جلوم ایستاد و گفت:

_سلام چطوری تو؟

حینی که تجهیزاتم رو توی جیب شلوارم جا می‌دادم، گفتم:

_عه سلام جکوزی، خوبم تو چطوری؟

   بدون اینکه بگذارم  شروع به پرسیدن سوال‌های مسخره‌ش کنه ادامه دادم:

_ خدا وکلی جان عمت نپرس آزمون چطور بود، بنظرت قبول میشی و این بزبز قندی بازی‌ها.  علم غیب که ندارم. باید بشینیم ببینیم چه آوردیم دیگه

جکوزی که مطمئنا می‌خواست همین سوالات رو ازم بپرسه  با شنیدن این حرف‌هایی که گفتم لبخند کجکی  زده و موهای چتریش روی مرتب کرده و دستی به مانتوی زرشکی رنگش که کلی زنگوله منگوله بهش وصل بود  کشید که مثلا چی من  موهام رو چتری زدم و مانتومم جدیده! جفتمون توی یکی دو دیقه سکوت کرده بودیم و اون هی مانتوش رو به رخم می‌کشید، آخر سر حرصی گفتم:

_وای جکی جون مگه بزی که این همه زنگوله به خودت وصل کردی آخه. در ضمن من دیگه باید برم

سونیا نیشخندی زده و جامدادی قرمز رنگش رو توی دستش جابه‌جا کرده و در جوابم گفت:

_ بز نیستم مد روزه! می‌دونی که من هرچی که مد بشه رو همون لحظه برای خودم می‌خرم مثل تو نیستم که فقط یه مانتو تنم کنم.

 حالا این مثلا می‌خواست دهن من و چِفت کنه؟!! یه لحظه یه لامپ مهتابی گنده که کلی علامت سوال توشون بودن بالای سرم می‌چرخید. این دقیقا چند بار من و دیده بود که دقیق هم، این مانتو تنم بوده! خداوکیلی این مانتو رو شاید دومین بار باشه تنم کرده باشم. نه باید یه جواب بهش بدم که عمیقا زیپ دهنش رو بکشه. توی ذهنم هی به خودم می‌گفتم:

_فکر کن لطیفه یه جواب دهن چفت کن، یه جواب دهن چفت کن لطیفه...

با فکری که به ذهنم رسید لامپ مهتابی بالای سرم هم روشن شد. یه قدم به سمتش رفتم و گفتم:

_اولا این مانتو رو من تازه پوشیدم. دوما که من مثل بعضی‌ها

اشاره‌ای به سر تا پاش کرده و ادامه دادم:

_ضعف معف ندارم که مثل شتر و بز و گوسفند به خودم زنگوله ببندم. تو که اینقدر زنگوله بستی به خودت، قیافتم که چیزی از بز کم نداره که یه بع بع کن ببینم

پوزخندی به روش زدم و بدون گفتن حرف دیگه‌ای از سالن خارج شده و به سمت در خروجی رفتم. با دیدن هاتفی که روبه‌روی در وایسته بود، به سمتش رفتم. هاتف با دیدن من لبخندی زد و اشاره کرد که برم دنبالش، منم مثل اردک به دنبالش رفتم. بخاطر شلوغی زیاد ماشین رو یکم دورتر پارک کرده بود. تازه یادم اومد، وای  هاتف، برگه، قاتل یا قران!

آب دهنم رو قورت داده و پشت سرش آروم- آروم قدم برمی‌داشتم. هاتف با ریموت  قفل ماشین رو باز کرده و بعد نگاهی به منی که پشت سرش بودم انداخته و بعد سوار ماشین شد. از صبحی که برگه رو دیده بودم مثل چی از هاتف می‌ترسیدم. تصمیم گرفتم بدون یکی به دو  کردن برم و پشت... نه پشت شک میکنه بهم، پس باید برم کنارش روی صندلی شاگرد بشینم.

@ worning,f , @ cave dweller , @ Nilay07 , @ Fatemeh.M🌻 , @ زری گل

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

 

تو خیلی قشنگی؛ مثل خنده‌ات...

 

•°•دلنوشته‌ی C17H19NO3•°•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 •••پارت دهم•••

 

دستگیره‌ی  مشکی رنگ در ماشین رو توی دستم گرفته و بعد از باز کردنش روی صندلی شاگرد نشستم. بدون نگاه کردن به هاتفی که زل زده بود بهم، در رو بستم و به جلو خیره شدم. هاتف ماشین رو روشن کرد و با چشمایی که هنوز نگاهم می‌کرد گفت:

_خب؟

یکم صورتم رو چرخوندم سمتش و با صدایی که سعی در تابلو نشدن و چشم‌هایی که ترس ازشون می‌بارید، جواب دادم:

_خوب بود!

هاتف با چشمای گشاد نگاهم کرد وگیج از رفتارهام گفت:

_یعنی نمی‌خوای بهم بگی خربزه‌ی پخمه به تو ربطی نداره؟!

سری به نشونه‌ی «نه» تکون دادم که باز سوالی پرسید:

_لطیفه حالت خوبه؟

 نگاه تورو خدا اینقدر مسخره بازی در میارم که تا دو دیقه می‌خوام یه جا آروم بشینم می‌پرسن حالت خوبه؟ خودم رو جمع کردم گوشی صندلی و خیلی آروم گفتم:

_اوهوم!

هاتف نگاهش رو به جلو دوخته و با روشن کردن ماشین، اون روبه حرکت در آورد. سرم رو به شیشه‌ی ماشین تکیه داده و از ترس اینکه هاتف من رو مثل بقیه‌ی دخترهایی که کشته، نکشه هیچی نمی‌گفتم. یه نیم ساعتی میشد که هاتف هی از این خیابون به اون خیابون می‌شد و من حتی جیک نمی‌زدم. تا به خودم اومدم دیدم بیرون از شهریم. گیج نگاهی به دورم و بعد به هاتف انداخته و گفتم:

_هاتف داری کجا میری؟

هاتف نگاهش رو از جلو گرفته و  لبخند خباثت‌باری به روم زد و در جوابم گفت:

_یه جای خوب!

من آدم ترسویی نیستم؛ ولی نمیدونم چرا اون لحظه از ترس صدام می‌لرزید. با چشم‌هایی که التماس ازشون فوران می‌کرد رو به هاتف ملتمسانه گفتم:

_وای هاتف توروخدا برگردیم خونه، هاتف به جوونیم رحم کن. اصلا خب اصلا من دیگه چشم به اون گیتار زردت ندارم، چیه زشت بی‌ریخت مال خودت

با شنیدن این حرف‌های من هاتف یهو ترمز زد که یکم به جلو مایل شدم؛ ولی باز خودم رو به عقب کشیدم. چشم‌های گشادش رو که شده بود اندازه توپ بسکتبال بهم دوخت و گفت:

_واه لطیفه چی داری میگی واسه خودت؟!  کشتن چه صیغه‌ایه؟ بابا من شوخی کردم باهات. الان اگه به دورت نگاه کنی، می‌بینی جای عجیب غریبی نیستیم، نزدیک روستای خاله‌ایناییم!

بدون نگاه کردن به دور و اطرافم و حرف‌های هاتف، تمام عزمم رو جزم کردم تا همه چیز رو برگه و این‌ها رو بهش بگم و موفق هم شدم، آب دهانم رو قورت داده و با نگاه کردن به چشم‌های مشکیش گفتم:

_هاتف یه چیزی بهت بگم قول میدی من رو نکُشی؟

هاتف که هنوز گیج می‌زد، لب زد:

_ها؟ چی؟ بکُشم؟

سری تکون داده و در جوابش گفتم:

_آره! 

من-من‌کنان ادامه دادم:

_من خب بخدا نمی‌خواستم بدون اجازه‌ی تو بهش دست بزنم، فقط از سر کنجکاوی اون برگه‌ای که اسم اون‌ دختر‌های بیچاره‌ا‌ی که کشته بودی رو نوشتی رو دیدم

هاتف دست راستش رو به سمت سرش برد و بعد از خاروندش گفت:

_کدوم برگه، لطیفه واضح حرف بزن ببینم!

یکم ولوم صدام رو بردم بالاتر و گفتم:

_ هاتف همه اولش همین رو میگن؛ ولی اگه بری اعتراف کنی از جرمت کم میشه

هاتف به فکر فرو رفت؛ اما چیزی نگذشت که خیلی سریع برگشت سمتم و گفت:

_لطیفه برگه کجا بود؟

سرجام جابه‌جاشدم و جواب دادم:

_لای دفتر چرم مشکیت!

یه لحظه استُپ زد و بعد پقی زد زیر خنده. با چشم‌‌هام هاج و واج نگاهش می‌کردم. هی بریده-بریده می‌گفت:

_لطـ...لطیفه وای، لطیـ..لطیفه خیلی اسکلی

گیج نگاهش می‌کردم و اون بیشتر می‌خندید. اون‌قدر خندید که از چشماش اشک می‌اومد. اشک‌هاش رو پاک کرد و گفت:

_حالا توی برگه چی نوشته بود؟

-نوشته بود کُشتن لاله، کُشتن مینا، کُشتن نرگس، کُشتن مریم 

با هر حرفی که می‌زدم، بیشتر از قبل می‌خندید، دیگه کلافه شده بودم یه جیغ بلندکشیدم و با داد گفتم:

_خب به منم بگو به چی می‌خندی

هاتف که خنده‌ش قطع شده بود دستش رو از روی شکمش برداشت و با چشمایی که به خاطر خنده‌ی زیاد اشکی شده بودند نفس عمیقی کشید و با خنده گفت:

_لطیفه‌ی اسکل خنگ، من که ننوشته بودم کُشتن  مینا و مریم و نرگس و این‌ها  چرا چرت و پرت‌هایی که تو میگی

باز شروع کرد به خندیدن و ادامه داد:

_من نوشته بودم کِشتن گل مینا، کِشتن گل نرگس، کِشتن لطیفه نه کُشتن، اخه تو با چه آی‌کیویی رفتی کنکور دادی آخه؟!

مثل جغد بهش نگاه کردم و گفتم:

_خب همون کِشتن یعنی چی دقیقا؟

هاتف که سرش رو گذاشته بود روی فرمون  از لرزش شونه‌هاش معلکم بود داره می‌خنده  سرش رو برداشت و  گفت:

_مامان گفت برم توی باغ این گل‌ها رو بکِشم آخه عقلت و از کجا آوردی تو فندق، کِشتن، گل، بذر، باغ

و باز خنده‌ای که روی مغزم چهارچنگولی راه می‌رفت.

من که تازه متوجه‌ی سوتی‌م شده بودم. لبم رو به دندون گرفتم. و توی ذهنم شروع به حرف زدن با خودم کردم:

_یا خدا عجب سوتی دادم جلوش، دیگه تا عمر داه  میخنده بهم و احتمالا به همه هم بگه. وای لطیفه‌ی خنگ صد بار بهت گفتم کم فیلم و رمان جنایی ببین و بخون، وای خاک بر سرم شد. خب خب بسه بسه زودباش  مغزت رو به کار بنداز و جمع کن قضیه رو

مغزم رو به کار انداختم تا سوتی که داده بودم رو به هر نحوی که شده جمع کنم. با فکری که به سرم زد، لبخند شیطانی اومد روی لبام....

@ worning,f , @ cave dweller , @ Nilay07 , @ Fatemeh.M🌻  

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

 

تو خیلی قشنگی؛ مثل خنده‌ات...

 

•°•دلنوشته‌ی C17H19NO3•°•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•••پارت یازدهم•••

 

 

بیخیال نسبت به خنده‌های هاتف، روم رو برگردوندم سمت چپم و به علف‌زارهای سبز و درخت‌های سرو و کاج نگاه می‌کردم. بعد از دقایقی دیگه صدای خندش نمی‌اومد، تک سرفه‌ای کرد و گفت:

_عه لطیفه حالا چرا قهر میکنی آخه، سوتی دادی خندم گرفت.
در حالی که توی دلم به نقشم فکر می‌کردم، اخمی رو مهمون ابروهای  کم پشتم کرده و صورتم رو به سمش برگردوندم و گفتم:
_خب حالا که چی؟ 
هاتف تک خنده‌ای کرد و گفت:
_که اینکه نکُشمت
قبل اینکه بگذارم خندش اوج بگیره گفتم:
_هرهرهر، عوض این  خنده‌ی بی مزه، گوشیت رو بده حوصلم سررفته
هاتف خنده‌ش‌ قطع شد و جواب داد:
_عوعو چه پررو!  مگه صد بار  بهت نگفتم که گوشی مثل شور...نه چیز مثل مسواک یه وسیله شخصیه
اخمی کرده و روم رو برگردوندم و گفتم:
_حالا نخوردم گوشیت رو
هاتف بدون توجه به اخم من، ماشین رو دوباره به حرکت در آورد. اون هی حرف می‌زد و من بیخیال بهش انگار نه انگار که اون اصلا حضور داره به بیرون خیره شدم. با گذاشتن چیزی روی پام نگاهم رو از علف‌زارها گرفتم و به گوشی هاتفی که روی پام قرار داشت دوختم. هاتف نگاهی بهم انداخت و گفت:
_حالا شبیع بوزینه‌ها نشو،
اشاره‌ای به گوشیش کرد و ادامه داد:
_بردار. رمزشم که الحمدلله بلدی چشم وزغی من
بدون تعارف لبخندی زده وگوشی رو برداشتم.
دهنم رو کج کرده و گفتم:
_زنت به فدات اردکِ تک تک من!
انگشتم رو روی صفحه‌ی گذاشته و رمزش رو زده گوشی رو باز کردم. توی دلم به هاتفی که  از نقشه‌ای که کشیده بودم خبر نداشت، می‌خندیدم.  رفتم توی دوربین گوشیش و بردمش روی حالت فیلم‌برداری برای اینکه تابلو نشه گوشی رو کج گرفتم توی دستم که دقیق هاتف توی دیدش باشه. یکم که گذشت خودم رو طوری که دستم نلرزه و گوشی تکون نخوره،  کشیدم سمت هاتف و   لبام رو روی هم گذاشته و  فشار دادم که صدایی ازش تولید کردم. باز برگشتم سرجام و با تعجب رو به هاتف  گفتم:
_هین!هاتف خجالت بکش، این چه صدایی بود؟!
هاتف برگشت سمتم و گفت:
_لطیفه بخدا میزنمت!
با چهره‌ای که  لبخند خبیثی روش خودنمایی می‌کرد، گفتم:
_وای هاتف باید برای این باد شکمت بری دکترا
پشت بند حرفم شروع کردم به خندیدن، هی غش غش می‌خندیدم که محکم زد توی کلم که آخم بلند شد و گفتم:
_وای  هاتف دستت بشکنه، افلیج شی الهی
هاتف که از کارش راضی بنظر می‌رسید، جواب داد:
_خوب کاری کردم، بیشعور، لطیفه خیلی بی‌تربیت شدی‌ها
دایره‌ی سفید رنگ روی صفحه رو لمس کردم که فیلم رو تمومش کنم.  برای جمع کردن موضوع و تکمیل نقشه‌م به بهترین نحو، جواب دادم:
_باشه بابا شوخی کردم حالا!
سرم رو بردم توی گوشی و به سمت واتساپ هجوم بردم؛ اما با قفل اثرانگشتش مواجه شدم.زیر لب «لعنت»ی گفته و با چشم‌هایی که مظلوم شده بود تا لوم نده چشم‌هام  رو به هاتف گفتم:
_هاتف جونم
هاتف حرصی جواب داد:
_باز چیشده!
سرم رو کج کرده و گوشی رو برگردوندم سمتش و  گفتم:
_رمزش رو باز کن! جون عمه می‌خوام اون کلیپ قشنگه‌ای که بهت می‌گفتم برام بفرستی؛ ولی نفرستادی رو برای خودم بفرستم 
گوشی رو جلوش تکون داده و ادامه دادم:
_لطفا نه نیار!

هاتف که گول خورده بود انگشتش رو روی محل اثر انگشت گذاشته و واتساپ رو باز کرد. نیشم رو باز کردم و با سرعت نور رفتم توی پیوی خودم و فیلم رو برای خودم فرستادم. چون داشتیم به روستا نزدیک می‌شدیم خداروشکر آنتن  بود  برای همین فیلم نیمی از فرایند ارسالش رو طی کرده بود. دایره در حال پرشدن و لبخند منم در حال عریض‌تر شدن بود که هاتف با داد گفت:

_لطیفه اون چیه؟

دایره تکمیل شد و فیلم برام ارسال شد. خیلی سریع  فیلم رو برای هاتف پاک کردم. لبخند دندون‌نمایی که همه‌ی دندون‌های جلوییم رو به نمایش می‌گذاشت زدم. گوشی رو روی داشبورد گذاشتم و با لبخندی که حرص هاتف رو در می‌آورد گفتم:

_سوتیم رو به کسی نمیگی تا منم این کلیپ باد شکمت رو به کسی نشون ندم!

@ worning,f , @ پرتوِماه ، @ Nilay07 , @ Fatemeh.M🌻

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

 

تو خیلی قشنگی؛ مثل خنده‌ات...

 

•°•دلنوشته‌ی C17H19NO3•°•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•••پارت دوازدهم•••

 

"سه ماه بعد «البته درستش میشه دو روز مانده تا یک مهر»"

 

سر جام جابه‌جا شده و نگاهی به مامانم که کنارم نشسته بود انداختم. همچین چادرش رو دور خودش پیچونده بود که یکی نمی‌فهمید فکر می‌کرد همه اینجا نامحرمن! یکم بهش نزدیک شده و خیلی آروم گفتم:

_مامان اینجا خوابگاه دخترونست‌ها، چرا خودت رو مثل ساندویچ پیچوندی لای چادر، سردته؟

همچین برگشت نگاهم کرد که از صد تا فحش بدتر بود. چادرش مشکی رنگش رو مرتب کرده و صورتش رو برگردوند سمت  مخالفم. در انتظار اومدن مسئول خوابگاه روی صندلی‌های چرمی نشسته بودیم. نگاهم رو  دور تا دور اتاق چرخوندم. اتاق نسبتا بزرگی که با کاغذ دیوار‌ی سفید رنگی که  گل‌های کوچیک نارنجی رنگی داشت، پوشیده شده بود. دور تا دورش پر بود از قفسه‌ی کتاب‌های جورواجور، یه میز مستطیل شکل قهوه‌ای رنگ هم که پشتش یه صندلی بزرگ چرمی قرار داشت. یه لیوان بزرگ هم روی میزش بود که کلی خودکار و مداد داخلش جا خوش کرده بودند. یه دو سه تا دفتر بزرگ با یه کامپیوتر خیلی شیک هم روی میز قرار داشت. نگاهم رو از میز گرفته و به جا شکلاتی دایره‌ای شکل گنده که پر از شکلات‌های کاکائویی بود و روی میز شیشه‌ای قرار داشت، دوختم. خم شدم و یکی دو تا از شکلات‌ها رو برداشتم، تا برگشتم که سرجام صاف بشینم با نگاه مامانم خشک شدم. دوباره خم شدم و یکی از شکلات‌ها رو گذاشتم سرجاش لبم رو به دندون گرفتم و خیلی آروم گفتم:

_ مامان چرا اخم کردی آخه، یکیش رو گذاشتم. بعدش تو خوشحال نیستی بلاخره قبل شدم؟

مامانم اخم‌هاش رو بیشتر توی هم کشید و گفت:

_خوشحال باشم آوردمت یه شهر دیگه، من که میدونم آخرش می‌دزدنت میبرنت دبی پیش اون...لا‌اله‌الا‌الله

هوفی کردم و رو بهش گفتم:

_وای مامان چه حرف‌ها میزنی‌ها، دبی و از کجا در آوردی آخه

مامان که از چشماش آتیش می‌بارید رو بهم گفت:

_خیره‌سر، تو چرا نگذاشتی ببرمت یه خوابگاه دیگه، هان؟ اون خوابگاه که دختر سمیه خانوم پیشنهاد داده بود؟

کلافه از حرف‌های مامانم شکلات و چپوندم توی دهنم و گفتم:

_اولا من از اون عتیقه هیچ خوشم نمیاد دختره چَپَر چلاغ مارمولک! بعدشم مامان خب نمی‌خوام با یه مشت خرخونی که نمیشه باهاشون دو کلوم حرف بزنم هم اتاقی بشم، میخوام هم اتاقیام رشتشون مثل من نباشه، از دانشگاه‌های دیگه‌ای باشن، بعد  تازه...

با باز شدن در و اومدن مسئول خوابگاه حرفم نصفه نیمه موند...

با ورود مسئول خوابگاه و  نزدیک شدنش به میز،  مامانم به احترامش می‌خواست از سرجاش بلند بشه که خانومه گفت:

_بفرمایید بفرمایید

خانومه که به پشت میز قهوه‌ای رنگش رفته و روی صندلی چرمش نشست و بعد  یه دفتر سبز رنگ بزرگ رو از بین بقیه‌ی دفترها بیرون کشیده  جلوش باز کرد و گفت:

_معذرت می‌خوام یه مشکل پیش اومده بود، حلش کردم و اومدم. خب کجا بودیم؟

مکثی کرد و ادامه داد:

_آهان آهان، داشتم می‌گفتم که خوابگاه دختران ما یکی از بهترین خوابگاه‌های شهره! 

برگه‌ای رو از توی دفتر بیرون کشیده به سمتمون گرفت:

_قوانین خوابگاه اینجا نوشته

 تا من خواستم برگه رو بردارم مامانم زودتر قاپیدش، بعد زن ادامه داد:

__برای ثبت نام این فرم رو پر کنید!

برگه‌ی دیگری رو به سمتون گرفت که اینبار الحمدالله تونستم زودتر از مامان برش دارم.

 قبل اینکه نظر مامان عوض بشه خودکاری رو از توی کوله‌ی مشکی‌ رنگم بیرون کشیده و شروع کردم به پر کردن فرم، مامانم که خیلی دقیق داشت برگه‌ی قوانین رو می‌خوند رو از نظر گذروندم بعد دوباره به پر کردن فرم پرداختم...

 

پ.ن: حس می‌کنم این پارت زیادی طنز نداشت و حسمم درسته!  ولی سعی می‌کنم پارت بعدی بترکونم:)

@ worning,f , @ پرتوِماه ، @ Nilay07 , @ Fatemeh.M🌻

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

 

تو خیلی قشنگی؛ مثل خنده‌ات...

 

•°•دلنوشته‌ی C17H19NO3•°•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•••پارت سیزدهم•••

 

بعد از پر کردن فرم و کلی سفارش کردن مامانم به مسئول خوابگاه که الان فهمیده بودم اسمش رویا آسایشه از اتاق خارج شدیم. مامانم برگه‌ی قوانین رو هی می‌خوند و بهت تأکید می‌کرد که:

_لطیفه ببین چشمات رو باز کن نوشته، قبل از ساعت هشت باید توی خوابگاه بشی، لطیفه ببینم این آسایش ماسایش بهم زنگ زده و گفته دخترت نیومده، از خود کرمان پا میشم میام شیراز کلت رو می‌کَنم

سریع برگشتم سمتش و گفتم:

_وای مامان دهنمون رو سرویس کردی، باشه باشه باشه!

مامانم در حالی که حتی یه ثانیه هم چشم‌غرش برداشته نمی‌شد، چادرش رو مرتب کرده و رو بهم گفت:

_واسه من زبون درازی نکن‌ها، بیا بریم اتاقت و ببینم، این زنه چی گفت، اتاق چند بودی؟

یه قدم ازش جلوتر رفتم و گفتم:

_مامان زنه چیه، خانم ماسایش، وای نه آسایش، گفتش اتاق بیست و سه

نگاهم رو چرخوندم و ادامه دادم:

_گمونم طبقه‌ی بالا باشه

بدون گفتن حرف دیگه‌ای به سمت پله‌ها قدم برداشته و از پله‌های سنگی سفید رنگ بالا رفته و به طبقه‌ی دوم رسیدیم. کوله‌م رو روی دوشم جابه‌جا کردم و روبه مامانم که دم پله‌ها وایستاده بود، گفتم:

_مامان تو وایستا همین‌ جا من ببینم توی همین سالنه یا نه!

مامانم با همون چشم‌های غضبناکش نگاهی بهم انداخت، همچین نگاهم می‌کرد انگاری داره به یه سوسک چندش‌آور نگاه می‌کنه. هوفی کردم و یه دور توی سالن و نگاهی به شماره‌ی اتاق‌ها انداختم؛ ولی توی این سالن نبود. برگشتم سمت مامان و گفتم:

_توی این سالنم نیست، فکر کنم طبقه‌ی بالاتر باشه

 مامان که از چشماش آتیش فوران می‌کرد، گفت:

_ای الهی تو حناق بگیری، هی بالاتر بالاتر، با این زنیکه چلغوز ملغوز دست به یکی کردی بفرستت طبقه‌ی بالا، چشم سفید

از حرص هوف بلند بالایی کرده و به سمت پله‌ها راه افتادم و برای حرص دادن   مامانم گفتم:

_سوسن خانم، ابرو کمون، چشم عسلی

با نیش باز نگاهی به مامانم کرده و با اشاره به مامانم ادامه دادم:

_می‌خوام بیام خواستگاری، نگو نه نمیشه...

پشت بند آهنگ خوندن زدم زیر خنده، تا خواستم پام رو روی آخرین پله بگذارم ،با خوردن چیزی به ملاجم، افتادم  روی پله‌ی آخری و دستام رو بالای پله نگه‌داشتم که صدای مامانم بلند شد:

_تا تو باشی دیگه من و اسمم رو مسخره نکنی

دستام رو تکیه‌گاه قرار داده و بلند شده و با لبخند گفتم:

_سوسن عشقی به مولا

سرم رو ماساژ داده و بالای پله‌ها رسیدم که مامانم چنگی به صورتش زد و گفت:

_وای دختر بس کن، وای تو چرا آدم نمیشی آخه. همین کار‌ها رو می‌کنی که کسی نمیاد بگیرتت

خنده‌ای کردم و به سمت اتاقی که کمی ازم فاصله داشت و روی در قهوه‌ای اتاق عدد ۲۳ رو نشون می‌داد رفتم.  دستگیره‌ی فلزی در رو توی دستم گرفتم و بعد از پایین آوردنش تا می‌خواستم به داخل اتاق برم که مامانم من و به عقب هل و کنار زده و خودش به داخل اتاق رفت؛ اما چه  رفتنی...

گرومب!

@ worning,f , @ Nilay07 , @ پرتوِماه ، @ Fatemeh.M🌻

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

 

تو خیلی قشنگی؛ مثل خنده‌ات...

 

•°•دلنوشته‌ی C17H19NO3•°•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•••پارت چهاردهم•••

 

صدای برخورد چیزی به در بلند شد. هینی گفتم و به سمت مامانم رفتم، صدای دخترونه‌ای از پشت در اومد که گفت:

_آخ دماغم!

مامانم چنگی به صورتش زد و گفت:

_وای خدا مرگم بده 

آروم در رو کمی هل داده و سرم ازش بردم داخل، دختری با تیشرت زرد رنگی ستار‌ه‌های قرمز رنگی روش وجود داشت، دستش رو کامل روی صورتش گذاشته بود. در رو بیشتر باز کرده و به داخل رفتم. مامانمم از پشت سر اومد دنبالم، چند قدم به سمت دختر رفتم و جلوش ایستاده و گفتم:

_خوبی؟ 

برگشتم سمت مامانم که لبش رو می‌گزید و بعد به سمت دختره رفته و گفت:

_مامان جان خوبی؟ 

صورتش رو برگردوند سمت من و ادامه داد:

_همش تقصیر توعه ورپریده‌ست

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_واه مامان به من چه تو خودت در رو محکم باز کردی فکر کردی اینجام مثل اتاق منه، یه مشت مرغ و خروس دارن زندگی می‌کنن 

صورتم و برگردوندم سمت دختره که دیدم دستش هنوز روی دماغشه و شونه‌هاش هم در حال لرزیدن‌اند، مامانم یاخدایی گفته و به سمتش رفته و شونه‌هاش رو گرفت و گفت:

_وای مادر گریه نکن 

دختره  از مامانم فاصله گرفت و دستش رو از روی صورتش برداشت که تازه متوجه شدیم داره می‌خنده!  دختره غش-غش می‌خندید و من و مامان عین بز، نه یعنی مامانم مثل آدم، من مثل بز بهش نگاه می‌کردیم که بریده-بریده گفت:

_وای..چــ..چه‌قدر ..شما شبیه من و مامانم‌اید، یه مشــ..مشت مرغ و خروس

مامانم لبخند کجی زده و زیر لب گفت:

_یه دیوونه کم بود، این یکیم بهش اضافه شد

بعد نگاه میرغضب خان مغولیش رو بهم دوخت و گفت:

_ذلیل شی الهی که عمدا اومدی توی این دیوونه خونه که دیوونه‌تر بشی بیای من رو دقم بدی

دستی به شال ارغوانی رنگم کشیده و با غیض گفتم:

_مامان!

صورتش رو ازم گرفته و گفت:

_یامان!

دختره که خنده‌اش قطع شده بود رو به جفتمون گفت:

_ بحث نکنید بابا من خوبم، فقط

اشاره‌ای به دماغش کرد و رو به مامانم ادامه داد:

_اون موقع‌ زیادی دیدنی نداشت، با کرنلی که شما زدید بیشتر رفت توی آفاسید

پشت بند حرفش شروع کرد به خندیدن، مامانم لبخندی از روی اون نیمه‌ی مهربونیاش که من اصلا ندیدم زد و گونه‌ی دختره رو بوسید و گفت:

_ببخشید دخترم، این دختر من  نکه زیادی پیش فعال و سربه هواست، حواس منم پرت کرد. 

نگاهی به مامانم  که اصلا معلوم نبود فاز چی برداشته بود انداخته و  بعد به دختره  خیره شدم  و جواب دادم:

_البته پیش فعال بودن رو از پسرش به ارث بردم و سر به هوا بودنم رو از خودشون

مامانم که حسابی حرصی شده بود چادرش رو مرتب کرده و نگاهی به اتاق انداخت که باعث شد منم اتاق رو دید بزنم. اتاق نسبتا بزرگی بود، دو تا تخت دو طبقه که روبه‌رو‌ی هم قرار داشت با چهارتا میز مربع شکل چوبی که دوتاش سمت راست اتاق بود دوتای دیگش سمت چپ اتاق، اتاق با کاغذ دیواری کرمی رنگی پوشیده شده بود و یه فرش سبز رنگ با گل‌های صورتی روش تزیین شده بود. البته بگم که فرشش زیادی به دل آدم نمی‌نشست. یه چمدون گنده با دو تا کوله‌‌ی مشکی رنگ و آبی رنگی که مطمئنا مال همین دختره بود. با هینی که مامانم گفت از دید زدن اتاق دست کشیدم:

_وای مادر ببخشید با کفش اومدیم‌ها

دختر نگاهی به من و بعد به مامانم انداخت و در حالی که دماغش رو ماساژ می‌داد گفت:

_نه بابا این چه حرفیه من خودم وقتی اومدم با کفش وارد شدم

مامانم نگاهی بهم انداخت و گفت:

_ یاد بگیر ببین چه با ادبه! خب دیگه من باید برم بابات بیرون وایستاده  

هوفی کردم، مامانم تا دو دقیقه پیش بهش می‌گفت دیوونه الان میگه باادب! برای اینکه زودتر مامانم رو راهی کنم در جوابش گفتم:

_وای مامان آره، آره زودتر برو که دیر میشه، اون  زرافه‌ت وقت علف خوردنش برسه سگ میشه! «منظور خویش هاتف است»

مامانم چشم غره‌ای حواله‌ی من کرده و رو به دختره گفت:

_مواظب این خل و چل ‌مون باشی، می‌بینی که آدم نیست خود کرمه!

تا خواستم جواب دیگه‌ای بدم بهش از اتاق رفت بیرون.  دختره‌ نگاهی غم انگیزی بهم انداخت و گفت:

_چه مامان باحالی داری، مثل مامان منه!

قدمی به سمتش رفتم و گفتم:

_عه مامانت فوت کرده؟!

دختره  که عمیقا به خنگ بودنم پی برده بود، جواب داد:

_نه بابا دور از جونش

لبم رو گزیدم و گفتم:

_عه واه ببخشید، آخه  نگاهت خیلی غم‌انگیزی بود!

دختره خنده‌ای کرد و گفت:

_غم‌انگیز بود چون؛ تا دقایقی دیگه میاد و حرف‌های مامان تو رو می‌زنه، منتهی به من نه، به تو!

خنده‌ای کردم و برای عوض کردن بحث گفتم:

_همه‌ی مامان‌ها همین‌اند، راستی تو اتاقت این‌جاست؟

به سمت کوله‌ی آبی رنگ رفته و حینی که زیپش رو  باز می‌کرد جواب داد:

_آره تازه نیم ساعتی میشه اومدم، می‌دونم کنجکاوی برای همین الان میگم بهت که اسمم رهاست!

خنده‌ای کردم و گفتم:

_عه خوشبختم، منم لطیفه‌ست، به گمونم هم اتاقی شدیم

سری به نشانه‌ی «آره» تکون داده و گفت:

_عجب هم‌اتاقی‌هایی!

لبخندی زدم و رو بهش  گفتم:

_خداکنه دوتا هم اتاقی‌ دیگه‌مون مجسمه‌ی آمون نباشند

رها هاج و واج نگاهم کرد و گفت:

_یعنی چی؟

_یعنی  پایه باشند، نه اینکه مثل چوب خشک نگاهمون کنند

رها از سرجاش بلند شد و درحالی که توی اتاقی دور می‌زد گفت:

_خدا از دهنت بشنوه!

کمی به فکر فرو رفتم با یادآوری اینکه وسایلام رو از توی ماشین نیاوردم جیغ بلندی کشیدم که باعث شد رها با چشم‌های گشاد نگاهم کنه....

@ worning,f , @ Nilay07 , @ پرتوِماه ، @ Fatemeh.M🌻

 

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

 

تو خیلی قشنگی؛ مثل خنده‌ات...

 

•°•دلنوشته‌ی C17H19NO3•°•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 •••پارت پانزدهم•••

 

رها با چشمای گشادش بهم خیره شد و بعد از مکث کوتاهی بهم گفت:

_وای دختر چته تو؟!

از سر جام بلند شدم و گفتم:

_وسایلام رو یادم رفته، وای هاتف خر همشون رو می‌خوره

بدون مکث و حرف دیگه‌ای بدو از اتاق بیرون رفتم. پله‌ها رو دوتا یکی پایین رفته و با قامت هاتفی که داشت با تلفن حرف می‌زد روبه‌روم شدم. خیلی سریع رفتم سمتش، بابام مشغول چک کردن آب و روغن پژوی  مشکی‌رنگش بود. مامانم که پشت به من داشت با یه خانمی که تقریبا قد بلندی داشت و یه مانتوی سورمه‌ای رنگ با شلوار همرنگش تنش بود با شال لاجوردی که کمی از موهای رنگ شده‌ی قهوه‌ای رنگش از شالش زده بود بیرون، صحبت می‌کرد. قدم‌های بزرگی برداشتم و خودم رو به هاتف رسوندم. بدون توجه به اینکه داره با گوشی حرف می‌زنه، با داد گفتم:

_هاتف کیف و چمدونم و البته خوراکی‌هام رو بده

هاتف که تازه متوجه‌ی من شده بود. گوشی رو کمی از گوشش فاصله داد و بعد دوباره به گوشش چسبوند و گفت:

_من بعدا بهت زنگ میزنم، باشه خداحافظ

تماسش رو قطع کرده و رو هم گفت:

_تازه می‌خواستم نماز شکر بخونم که دیگه قیافه‌ی خل‌طوریت رو نبینم، تو که هنوز اینجایی!

نگاه پر چندشم رو بهش دوختم و گفتم:

_خب الان منتظری بهت شکلات بدم؟ خل‌طوری! هاتف دهن من و باز نکن‌ها

با صدای من و هاتف بابام از ماشین دست کشیده و اومد سمتمون، البته هاتف بابام رو نمی‌دید، چون پشت به بابام وایستاده بود. طبق عادت با دیدن بابام چشمام رو مظلوم کردم و گفتم:

_هاتف، داداش قشنگم وسایلام رو بیار دیگه

هاتف هوفی کرد و گفت:

_برو بابا، جوجه اردک زشت

لبخند شیطنت باری زدم که بابام یه پس‌گردنی به پشت گردن هاتف زد که باعث شد هاتف برگرده سمت بابام. بابا نگاهی به سر تا پای هاتف انداخت و گفت:

_خجالت نمی‌کشی با این هیکل به دختر دست گل من میگی جوجه اردک زشت؟ خودت و توی آیینه دیدی؟

با تاسف نگاهی به هاتف انداختم و برای اینکه پیاز داغش رو زیاد کنم گفتم:

_نچ نچ نچ نچ، خرس گنده!

روم رو برگردوندم سمت بابام و با لحن باادبانه‌ای که ازم بعید بود گفتم:

_بابا لطفا وسایلام رو بدید تا برم مخصوصا کیسه‌ی خوراکی‌هام رو

بابام عقب گرد گرفته و گفت:

_بیا دخترم، بیا خودم وسایلات رو بدم

ابروهام رو برای هاتف بالا پایین کردم و زیر لب طوری که فقط هاتف بشنوه گفتم:

_تا تو باشی حرف آبجی کوچیکت رو گوش بدی!

به سمت بابام رفتم و وسایلام رو برداشتم با بابام خداحافظی کردم و از کنار هاتف که سرش توی گوشی بود رده شده و پس گردنی  رو نوش گردنش کرده و با دو دویدم سمت در، خداروشکر دنبالم نیومد و خداروشکرتر از اون اینکه مامانم ندیدتم و هنوز داشت با اون خانمه حرف می‌زد.

@ worning,f , @ Nilay07 , @ پرتوِماه ، @ Fatemeh.M🌻

 

 

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

 

تو خیلی قشنگی؛ مثل خنده‌ات...

 

•°•دلنوشته‌ی C17H19NO3•°•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•••پارت شانزدهم•••

 

کشون-کشون خودم و چمدون و کوله‌م رو از پله‌ها بالا کشیده و به اتاق رسوندم. در اتاق رو با پام باز کرده و وسایل‌ها رو پرت کردم داخل اتاق، رها با شنیدن باز شدن در اومد سمتم و گفت:

_لطیفه نبودی هم اتاقی جدید اومد!

کوله‌ی خاکستری رنگم رو پرت کردم پایین و با هیجان گفتم:

_راست میگی؟!

رها سری تکان داد و گفت:

_بخدا؛ ولی فکر کنم از این بچه درس‌خون‌ها باشه

لب پایینم رو به جلو هدایت کردم و گفتم:

_نگو! بعد چجوری به این نتیجه رسیدی؟

رها موهای بورش رو به پشت گوشش هدایت کرد و با خاروندن سرش گفت:

_چون که، آهان چون یه عینک از اون ته استکانی‌ها زده بود به چشماش، بعدم کلی کتاب متاب دستش بود

اشاره‌ای به کتاب‌های جورواجور روی میز سمت راست کرد و ادامه داد:

_کتاب‌هاش رو اونجا گذاشت و رفت بقیه‌ی وسایلاش رو بیاره

نگاه  موزیانه‌ای به رها انداخته و بعد از کمی دو دوتا چهارتا کردن رو بهش گفتم:

_رها تو از خرخونی خوشت میاد؟

رها دهنش رو برام کج کرد و گفت:

_معلومه که نه!!

لبام رو غنچه کردم و رو بهش گفتم:

_یه فکری دارم بکر!

رفتم سمت رها و آروم از نقشه‌م بهش گفتم، با هرکلمه‌ای که می‌گفتم، لبخند شیطنت بار رها عریض‌تر میشد... 

***

موهای پریشونم که دورم رو احاطه کرده بودند رو کنار زدم و گفتم:

_رها نیومد؟

رها برگشت سمتم و گفت:

_نه نیومد،

مگث کوتاهی کرد و بعد گفت:

_وای آره، اومد، اومد

پشت بند حرفش اومدی توی اتاق و خودش رو سرگرم جمع کردن وسایل‌هاش کرد.

چند ثانیه بعد در اتاق باز شد و دختری با قد نسبتا بلند اومد داخل بدون توجه به بقیه جزئیات نگاهم رو دقیق به چشماش دوختم، چشمای قهوه‌ایش رو بهم دوخت، بعد از چند بار پلک زدن، نگاهش رو ازم گرفته و اومد داخل اتاق و روبه رها گفت:

_ببخشید!

رها سرش رو بلند کرد و با نگاه کردن به دختره گفت:

_بله؟!

دختره نگاهی بهم انداخت و با اشاره‌ بهم رو به رها گفت:

_این دختره چرا این ریختیه؟!

رها نگاه الکی بهم انداخت و رو به دختره که الان نیم رخش مقابلم بود و می‌تونستم ببینم که مانتوی زرشکی رنگی با شلوار جین پوشیده و شال قرمز رنگی رو آزادانه روی موهای لختش انداخته بود گفت:

_دختر؟! اینجا که جز من و تو کسی نیست!

دختره دوباره نگاهش رو بهم دوخت، تمام تلاشم رو کردم که چشمام  بی حس جلوه کنند، با پودری که رها به سر و صورتم زده بود شده بودم عین اون دختر استخونیه که توی کنکور بغل دستم نشسته بود. دختره دوباره بهم خیره شد، بعد از دقایقی با صدای بلندی گفت:

_یعنی تو این دختره رو نمی‌بینی؟!

رها شونه‌ای بالا انداخت و گفت:

_معلومه که نه، من که گفتم جز من و تو کسی توی اتاق نیست!

جلل‌الخالق رها اینقدر رفته بود توی حس بازیگری که یه لحظه حس کردم واقعا روحی، جنی چیزیم. آب دهنم و قورت دادم و دستم رو گذاشتم روی تخت تا ببینم آیا ازش رد میشه یا نه!

صدای دختره باعث شد دوباره بهش خیره بشم:

_ولی خانم آسایش گفت من دو تا هم اتاقی دارم!

رها هوفی کرد و گفت:

_ببین دختر خانم، خانم آسایش حتما حواسش پرت شده، حالا اگه زیادی می‌ترسی برو یه اتاق دیگه!

دختره نگاهش رو مسخ چشمام کرد و گفت:

_نه من عاشق جنم، 

قدمی اومد سمتم و ادامه داد:

_ولی بیشتر از اون عاشق جن گیریم

با تموم شدن جملش به سمتم هجوم آورد که باعث شد از سرجام جست بزنم و داد و بیداد کنم:

_وای رها بیا بگیرش، وای دختره نیا جلو

رها که الان از سر جاش بلند شده بود با صدای بلندی رو به دختره گفت:

_ عه برو اونور

دختره ملافه‌ی سفید رنگ دورم رو توی دستش گرفته بود و می‌کشید. منم هی با داد می‌گفتم:

_وای دختره‌ی زبون نفهم ولم کن

دختره که بیخیال شده بود ملافه رو ول کرد و رو به من و رهایی که جلوم ایستاده بود و   شده بود سمر بلام گفت:

_به من میگن مهشید جن گی، من خودم یه عمره شیطون رو درس میدم اونوقت شماها من و می‌ترسونید؟!

@ worning,f , @ Nilay07 , @ پرتوِماه ، @ Fatemeh.M🌻

 

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

 

تو خیلی قشنگی؛ مثل خنده‌ات...

 

•°•دلنوشته‌ی C17H19NO3•°•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

•••پارت هیفدهم•••

 

قیافه‌ی حق به جانبی به خودم گرفته و قدمی به جلو برداشتم و کنار رها ایستادم. خیره به چشم‌های مشکی دختر روبه‌روم که با روش‌ فوق‌العاده غیرمنتظره‌ای فهمیدیم اسمش مهشیده، گفتم:

_جن عمته‌ها!

دختره‌ مهشید پوزخندی زد و بدون ذره‌ای توجه به من و رها و حرفی که زدم، پشت به ما حرکت کرده و به سمت تخت روبه‌رویی رفته و خودش رو روی تخت رها کرد. سرم رو چرخوندم تا به رها نگاه کنم که همزمان سر اونم چرخید و جفتمون گنگ از حرکت دختره مهشید به هم خیره شدیم. رها بعد از مکثی نسبتا کوتاه لبخندی رو لبای صورتیش کاشت و با اشاره به قیافم گفت:

_جن عزیز برو قیافت رو درست کن، شبیه ارواح شدی

نیشم رو باز کردم و با ناز و ادا اصول رو بهش گفتم:

_خوشگل شدم نه؟!

پشت بند حرفم خودم جواب دادم:

_وای می‌دونستم شبیه سفیدبرفی‌ام!

رها که لبخندش محو شده بود و از چشماش کلمه‌ی اسکل می‌بارید، لب زد:

_لطیفه چرا به سفید‌برفی فحش میدی آخه، سفید برفی روح بود یا جن؟

متفکر نگاهش کرده و جواب دادم:

_خب سفیدبرفی سفید بود، روحم سفیده، جنم همیشه لباس سفید می‌پوشه، منم الان همینجوریم دیگه!

رها دست راستش رو روی پیشونیش گذاشت و با حالت تاسف‌باری گفت:

_دو ساعتم نمیشه باهات آشنا شدما، توی همین یه ساعت و خورده‌ای به هوش بالات پی بردم خواعر

انگشت اشاره‌ی دست چپم روی روی لبام گذاشتم و بعد از ثانیه‌ای فکر کردن خیره به نگاه پر تاسف رها پرسیدم:

_رها یعنی اینقدر باهوشم؟! وای بخدا من می‌دونستم باهوشم‌ها ولی نمی‌دونستم تا این حد نابغم

رها این‌بار جفت دست‌هاش رو روی پیشونیش آروم کوبید و بعد هل آرومی بهم داد و گفت:

_بیا برو دست و صورتت رو بشور تا این بار...

اشاره‌ای به دختره مهشید کرده و ادامه داد:

_یه جن‌گیر دیگه نیومده!

خنده‌ای کردم و گفتم:

_آره اونم چه جن‌گیری!

رها برگشت سمت عقب و من هم به سمت در روانه شدم، کشموی قرمز رنگم روی از دور مچ دست راستم در آوردم که یهو از دستم روی زمین افتاد. خم شدم تا کشمو رو از روی زمین بردارم که صدای باز شدن در اومد، بدون نگاه کردن به اینکه کیه و چیه موهای مشکیم رو که  بخاطر باز بودنشون اومده بودند روی شونه‌هام رو به عقب روانه کرده و کشمو رو برداشته و بلند شدم، با بلند شدنم و نگاه کردن به روبه‌روم با چهره‌ی زنی روبه‌رو شوم که عجیب آشنا می‌اومد. با دیدن زن و فعال شدن اون حسم که باید خنده بیارم روی لبام، نیشم رو تا آخرین حد باز کردم جوری که بیشتر دندون‌هام رو به نمایش گذاشتم. نمی‌دونم چرا ولی یهو زن با دیدنم جیغ بلندی کشید و قدمی به عقب رفت و ثانیه‌ای بعد رها با سرعت نور خودش رو به ما رسوند...

@ worning,f , @ Nilay07 , @ پرتوِماه ، @ Fatemeh.M🌻

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

 

تو خیلی قشنگی؛ مثل خنده‌ات...

 

•°•دلنوشته‌ی C17H19NO3•°•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•••پارت هیجدهم•••

 

قدمی به عقب رفتم که زن من-من‌کنان گفت:

_یا بسم‌الله، جن! اعوذبالله من الشیطان‌الرجیم

پشت بند ذکر و دعاش فوت بلندی رو از ریه‌هاش آزاد و به سمتم فرستاد، رها خیلی زود اومد جلوی من و روبه‌روی زن ایستاد و با صدای بلندی گفت:

_وای خدا، مامان!

قیافم شبیه ایموجی تعجب شد، این الان چی گفت؟ گفت مامان؟

زن رها رو کمی به سمت چپ هل داد  و باز ذکر می‌گفت و همش فوت می‌کرد سمت من

رها دستم رو کشید سمت خودش و روبه مامانش گفت:

_جن نیست مامان ببین آدمه!

هوفی کرد و ادامه داد:

_مامان هم اتاقیمه چرا همچین می‌کنی؟!

مامانِ رها یه لحظه ساکت شد، یه نگاه به من و بعد به رها انداخت و گفت:

_وای مادر پس چرا خودش رو شبیه جن کرده؟

رها چشماش رو بهم دوخت و با لکنت گفت:

_چیز چون...

لبخند ملیحی زده حرفش رو بریدم و گفت:

_خب چون که آهان چون من دیشب عروسی خواهرم بود بعد دیر وقت شد، صبحی عجله‌ای اومدم ، نه اینکه آرایشگرش از استرالیا اومده بود این مدل میکاپ زد برام، گفتش مُده

مامان رها، رها رو کنار زد و رو بهم گفت:

_ماشالله هزار ماشالله چه تیتاپ «میکاپ» قشنگی‌، یه پا عروس شدی دخترم

رو کرد سمت رها و گفت:

_ایشالله عروسی رها بگم از مدل تیتاپا بزنن براش

لبخندی زده و رو به رها که شده بود شبیه گوجه فرنگی گفتم:

_آره ایشالله، 

رو کردم سمت مامان رها و گفتم:

_ولی میکاپ بود‌ها و اینکه ببخشید تو رو خدا شما رو هم ترسوندم

مامان رها لبخند خوشگلی تحویلم داده و جواب داد:

_ وای اصلا روی زبونم نمی‌چرخه این تیتاپه، میتابه،‌ مهتابه چیه بعدشم که نه دخترم این حرف‌ها چیه، من که نترسیدم فقط داشتم شما رو از بلاهای طبیعی و مصنوعی مصون می‌داشتم

رها که با شنیدن این حرف مامانش از قرمز به زرد تغییر رنگ داد، خنده‌ای کرد و گفت:

_آره مامان از جیغت معلوم بود داشتی عمیقا ما رو مصون می‌داشتی

مامان رها با این حرفش، چنان چشم‌غره‌ای  حواله‌ی رها کرد که من به جای رها شلوارم رو خیس کردم. فضا هولناک بود، نگاهی به پشت سرم کردم، اون دختره مهشید که هندزفری چپونده بود توی گوشش و گوشیش هم مثل قرآن جلوش بود که اصلا انگاری  توی باغ نیست، انگار نه انگار کسی توی این اتاق هست یا نه! چینی به دماغم داده و باز به مامان رها خیره شدم که داشت زیر لب برای رها خط و نشون می‌کشید. برای عوض کردن حال و هوا صدام رو صاف کردم که باعث شد جفتشون بهم خیره بشن، لبخندی زدم و گفتم:

_خب با اجازتون من برم صورتم رو بشورم

مامان رها لبخندی از روی مهربونیش زد و گفت:

_برو لطیفه جان

با گفتن این حرفش چشماش شد اندازه‌ی نعلبکی، هاج و واج نگاش کردم که خودش جواب تعجبم رو داد:

_تعجب نداره که دخترم، مامانت رو دم در ملاقات کردم عزیزم، یکم گفت و گو کردیم فهمیدم با رها هم اتاقی شدی، از رفتارات  هم حدس زدم که لطیفه باشی

زیر لب زمزمه کردم:

_معلوم نیست مامانم چه تعریف‌هایی ازم کرده! لبخندی فیک آوردم روی لبام و گفتم:

_آره گفتم آشنا میومدین‌ها، شما رو دم در با مادر گرامی دیدم ولی فکر نمی‌کردم مامان این اعجوبه نه چیز رها باشید، به سمتش رفتم و در آغوشش گرفته و گفتم:

_خوشبختم خاله جون

مادرش دستش رو پشتم قراره داد و گفت:

_منم همینطور دخترم، ایشالله که  ام اتاقی شدن با رهای ما هم باعث شه این دختر سر به راهش بشه

رها حرصی من و از بغل مامانش جدا کرده و کشون-کشون از اتاق بیرون برد و گفت:

_ بیا برو بیرون ببینم،  چاپلوس بدبخت، فقط مونده بود انگ کج ذهنی بهمون بزنن که اونم زدن، برو نبینمت

@ worning,f , @ Nilay07 , @ پرتوِماه ، @ Fatemeh.M🌻

 

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

 

تو خیلی قشنگی؛ مثل خنده‌ات...

 

•°•دلنوشته‌ی C17H19NO3•°•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...