رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان سیارک صبرا🌌~ Bita.gh کاربر انجمن نودهشتیا


ᴄʀᴀᴢʏ
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

photo_2021_02_11_11_01_19_kga4.jpg

به نام خدای عشق و جدایی

نام رمان:سیارک صبرا

نام نویسنده:Bita.gh

ژانر:تراژدی،عاشقانه

خلاصه:

جدالی در بین فراموشی و به یاد آوردن؛ به یاد آوردن صحنه‌هایی از زندگی که فراموشیش به سود دیگران و ضرر او!

جدالی در بین عقل و دل، دلی که کینه‌ای کودکانه را پیشه راه خود قرار دترد و عقلی که عقل خود را از دست داده است و می‌خواهد عاشقی بکند!

فراموشی که سیاهی همچو مرگ به همراه دارد و به یاد آوردن طوفانی ویرانی کننده:)

ویراستار: @Z sadghinjad

مقدمه:

همه ما از یه سیارک اومدیم.
هرکس سیارک خودش رو داره
یکی سیارک غرور!
یکی سیارک ترس!
یکی سیارک غم!
یکی سیارک شیطنت!
و سیارک های دیگه!
مهم اینه که خودت دوست داری سیارک چطوری باشه
و خودت اسمش رو بزاری
مثل من که یه سیارک مرموز به اسم صبرا اومدم!
سیارک خودت رو بساز، زندگی بکن.

@N.a25

 

ویرایش شده توسط زری بانو
  • لایک 30
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 1

آروم خم شدم و گوشیم رو از روی میز برداشتم و وارد مسیج‌هام شدم، یک شماره عجیب که مال ایران نبود بهم پی‌ام داده بود:

- دارم بر می‌گردم صبورکم.

ابرویی بالا انداختم و بی‌توجه به جمله احساسیس شماره رو پاک کردم و  بی‌حال خودم رو روی تخت پرت کردم و خوابیدم.

•••

استادمیعادی امروز یکم دیر می اومد سرکلاس و این فرصت رو به من می داد با بچه ها نقشه رو هماهنگ کنم . با ضربه ای که سینا زد به سرم روم رو برگردوندم باخشم نگاش کردم که بی تفاوت لب زد:
-به چی فک میکنی صبی؟.
جوابش رو ندادم با بیخیالی دست کردم تو کیفم خودکار های رو که سر راه خریده بودم در آوردم با چند تا پرتقال و چاقو شروع کردم به پوست گرفتن، بعدش پوست رو گذاشتم توی ظرف و پرتقال ها رو تقسیم کردم، که یکی از اسکل ترین بچه های کلاس که فکر می کرد خیلی با حاله، مزه پروند:
_خانم راد پناه اومدید مهمونی که کارد و میوه آوردید؟!.
دوستهاشم هر هر پشت سرش خندیدن .
با سر پایین و لحن خیلی سردی لب زدم :
-نه اومدم فضولستان ببینم فضولم کیه .!
بچه ها بهش خندیدن و من سرم رو بلند کردم قیافش روببینم، از شدت خشم ضایع شدن قرمز شد و تو چشمهاش موج میزد که می خواد منو به قتل برسونه، بهش پوزخند زدم رو گرفتم ازش رو به اکیپ کردم:
-ساره تو فیلم بگیر، سینا،امیر،مهسا وگیسو شمام این خودکارها رو بگیرید موقع اومدن بزپیچه(لقب استاد میعادی)بهتون پوست پرتقال رو میدم میدونید که چطوری باهاش کار کنید؟
بچه ها سر تکون دادن و من بی تفاوت سرم رو به سمت در کلاس چرخوندم و ادامه دادم :
-بقیتونم یکم مسخرش کنید.
بچه ها خندیدن منم یه نیشخند زدم صدا بلندشون تو کلاس پیچید:
-(باشه عزیزم)ok babe
نیشخندم با این حرفشون به خنده تبدیل شد .
رضایی یکی از طرفدار های اکیپمون تو کلاس بود باخنده رو به من کردگفت :
-چه نقشه ای داری میکشی اینا شنگولن ؟.
نیشخندی زدم گفتم:
-حالا میفهمی.
بعد از گذشت بیست دقیقه استاد تشریف فرما شد همه دانشجو ها مثل ابتدایی ها برپا دادن اما من ولو رو صندلیم با بی تفاوتی که انگار هیچکی نیومده دست کردم تو کیفم و پوست پرتقال ها رو در آوردم و دادم بچه ها، چون میز های وسط بودیم آقای بزپیچه زیاد نمی دید چیکار می کنم.با خونسردی مغزی خودکار رو در آوردم و شروع کردم فرو کردن بدنه خودکار توی پوست پرتقال و دستم به اونکی سرش بود که گازش نپره، توی این فاصله اونم شروع کرده بود درس دادن انگاری که یه چهار پای شریف دنبالش کرده .
به سعید نگاه کردم چشمک زدم که شروع کنه به دیونه بازی و به ساره اشاره کردم که فیلم بگیره ، وقتی شروع کرد به سعید که بغل دستش بود لگد زد که احساس میکردم جد مادر زن آیندش اومد جلو چشمش مثل خیار چنبر قرمز شد، اوه چی گفتم ببخشید مثل آناناس نه مثل بلوبری نه اینم نیست ای بابا هرچی هست مهم اینه که قرمز شد.
با صدای سعید به خودم اومدم :
-استاد دیشب تو عملیات املت خوردی بیت المقدس شیش بودید امروز دیر اومدید؟!
کلاس انگار بمب منفجر شده باشه ترکید و من خودم به شخصه قرمز شده بودم از خنده که استاد جواب داد:
-فکر نکنم وسط هفته کسی عملیات بره درسته؟!.
کمند با لحنی که خنده توش موج میزد گفت :
-استاد برای شما که فرقی نمیکنه ماشالله هزارتا گوسفند گوساله دورتون هست و شصت درصد سهام دانشگاه مال شماست با یه تلفن کلاس کنسل میشه !
ساسان با خنده اضافه کرد :
-کمندوسعید راست میگن استاد از جوراب های لنگه به لنگتون و لباس زیر قرمزتون معلومه عملیات بیت المقدس دوازده داشتید.
دیگه بچه های کلاس زمین رو گاز می زدن که استاد با اخم گفت:
-خنده بسته،خانم کوثری و آقایون راد پناه ساکت باشید.
وقتی برگشت منم از فرصت استفاده کردم دستم از روی سوراخ لوله برداشتم و به بچه ها اعلام کردم که شروع کنن و همزمان با هم لوله رو به سمت دهنمون بردیم و با فوت پوست های دایره شده پرتقال همه به سمت گردن استاد پرتاب کردیم و همش به دلیل تمرین زیاد نشونه گیری باهم به گردنش خورد صدای آخ استاد بلند شد، همزمان با برگشتن استاد خودکار هارو انداختیم زیر میز جلویی و قل خورد رفت زیر میز اکیپ داروین محبی یکی از دشمن های من و بچه ها، استاد چنان دادی زد فکر کنم همه بجز من شلوارشون رو جی.. مالی کردن:
-خانم صبرا راد پناه؟.
با بی تفاوتی جواب دادم:
-بله استاد!.
-بعد از کلاس با من میای کمیته انظباطی.
-به چه دلیل اون وقت ؟!.
-به دلیل آزار و اذیت و بی احترامی به حضور استاد .
پوزخند زدم و لب زدم :
-من کاری نکردم آقای میعادی دلیل و شواهد دارید کار من بوده ؟
-بله دلیل دارم دلیل آزار و اذیت های قبلیتون و شاهدم دانشجوها.
-استاد برید چشم پزشکی حتما، شواهد که واضح نیست تا جایی که من میبینم خودکار و آثار جرم زیر میز آقای محبی و دوستهاشون نه دست من !
بعد نشستم و محبی و دوستهاش با بهت برگشتن و من رو نگاه کردن و محبی لب زد :
-چرا دروغ میگی من کی کرم ریختم !؟.
-زیر میز رو نگاه کنید می بینید. گناه خودتون رو لطفا تقصیر کسی نندازین.
با بهت به زیر میز نگاه کرد و با دیدن باقی مانده آثار جرم از خشم شبیه گوریل دو سر شد که اتیش از دماغ و گوشش بیرون میزد داد زد :
_استاد می تونید کیف ایشون رو بگردید می بینید کی راست می گه!.
بی اهمیت کیفم رو بلند کردم و رفتم سمت داروین و کوبیدم تو سرش خیالم راحت بود میدونستم رضایی آثار رو از تو کیفم برداشته. صدای آخش بلند شد زیر لب گفت :
-عوضی.
نیشخند زدم و گفتم:
-زن گوزنی.
ادامه داد :
-کلاه قرمزی .
پشت کردم دستم تو هوا تکون دادم :
-بپا نوزی.
بزپیچه با عصبانیت داد زد :
-محبی بگرد دیگه .

  • لایک 30
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت2

محبی ام سری به خودش اومد و شروع کرد به گشتن.
وقتی هیچی پیدا نکرد نا امید نگاهی به دوستهاش انداخت و با عجز گفت:
-به خدا استاد کار ما نبود.
برگشتم و کیفم رو از دستش کشیدم یه پوزخند بهش زدم و رفتم سمت بچه ها و باهم به سمت در کلاس رفتیم که با صداش ایستادم :
-خانم راد پناه کجا میرید؟
این رو طلب کارانه گفت. منم نیم رخم رو سمتش کردم و سرد لب زدم :
-جایی که استادش به دانشجو تهمت بزنه جای من نیست !.
و با بچه ها از کلاس زدیم بیرون بعد از بستن در کلاس همه ترکیدیم از خنده و با دو از سالن زدیم بیرون، رفتیم زیر سایه درخت ولو شدیم که یه چیزی یادم افتاد کش دار به حرف اومدم:
-امیر!
با لحن خسته گفت:
-چیه عزرائیل ؟!
خندیدم تا خواستم دهن باز کنم امیر گفت:
-عمه توام حساب میشه دختر عمومی!
بچه هام خندیدن، بعد چند ثانیه آروم شدن لب زدم :
-دیشب تینا زنگ زد التماس میکرد بهت بگم جوابشو بدی.
امیر بی تفاوت جواب داد :
-بره به درک به خاطره پول اومد سمتم وقتی دید یکی مایش بیشتر رفت اون سمت حقشه هرچی سرش بیاد .
بی خیال موهام رو دور انگشتم پیچیدم و جواب دادم:
-به من چه ! شمام هرچی رل مل دارید شماره منو بهشون دادید چیزی میشه می ندازینشون به جون من والا انگار من وکیلم!.
همه خندیدن سینا با کیفش زد تو صورتم گفت :
-عوضی چرا بزرگش میکنی خوبه امیر یک بار این کاروکرد اصلا کی رل داره که اینطوری میگی؟.
بانیشخند گفتم :
-(اوه اره عزیزم یادم نبود) oh yes babe ,I forgot
سینا دوباره با کیف زد تو سرم که یهو سگ درونم هاریش عود کرد هولش دادم به پشت افتاد و من شروع کردم به زدن و قلقلک دادنش قهقهه اش بلند شد. بچه ها همه می خندیدن بعد یکم از روش رفتم کنار اگه حراست من و سینا رو اینطور می دید حتما اخراجمون می کرد.
جمع چند لحظه تو سکوت فرو رفت که چند تا صدای هیولا مانند اومد همه به هم نگاه کردیم دوباره پهن زمین شدیم خندیدیم سامان گفت:
-صدا هیولا یا شکم؟ لامصب چه صداشم کلفته!
هممون از خنده قرمز شده بودیم،گیسو زودتر خندش رو مهار کرد و لب زد :
-گایز بریم رستوران؟.
با لحنه عاشقانه ای گفتم :
-(اره عزیزم)Yes babeولی صبر کن این بزپیچه بیاد یکم تعقیبش کنیم ببینیم کجا میره!؟.
سعید با لحنی لاتی شروع کرد به حرف زدن:
-بروبچ،لوتی های زمونه، زخم خورده ها، بچه پایینا،با مراما،باناموسا...
کمند با بطری آبش کوبید تو سرش گفت:
-خو بنال دیگه اُسپَشَنگ.
سعید سرشو مالید مثل پیرزن های دوغ ریخته شروع کرد به نفرین کردن :
-ای زیگیل دار شی، ای بچت ش... باشه ، ای شوهرت پاش گنده باشه ، ای عروست چشم کج باشه، ای دامادت کوتوله باشه ، ای دخترت بد بو بشه، ای پسرت زنش کتکش بزنه ، ای شب عروسیت پاشنه کفشت بشکنه ایشالله به حق چهارده معصوم به حق این شب های عزیز تو بیست و هشت سالگی شوهر کنی که سرم رو شکوندی آبله مرغون.
بعد نفس عمق کشید و ادامه داد:
-خب اون بحث بیخیال،به نظرتون این استاده به قول صبرابزپیچه چه ماشینی داره ؟تاحالا که با ماشین ندیدیمش ، بچم مادر مرده پدر صلواتی فکر کنم ماشین نداره .
دیگه زمین رو گاز می زدیم از خنده،سعید خودشم خندش گرفته بود بریده بریده بین خندم گفتم:
-خدایی...نفست نم...نمیگیره ... انقد حرف هات رو...طومار می کنی؟.
سرش رو به طرفین به علامت نه تکون داد.نگاهم افتاد به ورودی سالن و محبی و دوستاش دیدم داشتن به سمت ما می اومدن از قیافشون معلوم بود عصبین اما خو مهم این بود که برا من مهم نبود حتی اگه من رو میکشت.
وقتی رسیدن داروین با صدایی که از خشم دو رگه شده بود گفت:
-چرا کاری که خود عوضیت کردی انداختی تقصیر ما ها دختر مغرور و از خود راضی؟
باخونسردی در حین بلند شدنم لب باز کردم و گفتم:
-اولا من کاری نکردم اگرم کردم به خودم مربوطه دوما زن گوزنی...
به اینجا رسیدم دستم رو مشت کردم کوبیدم به دماغش و بلند گفتم:
-سوما عوضی هفت نسل بعد پشتته مرتیکه الدنگ.
و راهم رو کشیدم  بی توجه به تجمع دور داروین رفتم. بچه هام مثل اردکایی که دنبال مادرشونن دنبالم اومدن.
هرروز هرکدوم یه ماشین می آوردیم امروز نوبت من بود.همه سوار سانتافه ام شدن زیاد خوشم نمیاومد از این ماشینم فقط به خاطره جا دار بودنش که بچه ها راحت بشینن می آوردم. دونفر صندلی شاگرد و هفت نفر عقب نشستن که سینا مثل دخترها جیغ زد:
-مگه ما بیکاریم هرروز یه ماشین میاریم مگه چیه هممون بیاریم؟!.
همه با خنده گفتیم :
-بخاطره آلودگی هوا!.
ماشین روشن کردم که چشمم افتاد به استاد میعادی و با نیشخند نگاش کردم و گفتم:
-بچه ها استاد جانم تشریف فرما شدن بزن بریم . 

  • لایک 29
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت3

چون شیشه ها دودی بود و هر روز ماشین هامون عوض می شد جناب استاد مارو نمی شناخت.آروم آروم می رفتم که رسیدیم به یه BMW i8 سوارش شد همون با هم داد کشیدیم:
-(اوه لعنتی)Oh shit
یهو به خودم اومدم رو به همشون که مثل مرغ سرشون آورده بودن جلو داد زدم :
-حالا خوبه خودمونم از اینا داریم اینطوری می کنیم مگه ماشین ندیده اید مگس پخته ها!.
بچه ها با نیش باز گفتن:
-اخه با ماشین ندیده بودیمش.
پوزخند زدم و گوشیم و هندزفریم رو از جیب مانتوم در آوردم و یکی از هندزفری هارو از جاش در آوردم و گذاشتم تو گوشم به مامانم زنگ زدم آخه یک هفته بود حوصله نداشتم برم خونه خودم اُنجا لنگر انداخته بودم بعد چند بوق صدای جون و سر زنده مامان تو گوشم پیچید پوزخند زدم و لب تر کردم بدون سلام شروع کردم به حرف زدن:
-مامان من نمیام با بچه ها میرم رستوران.
-علیک سلام باشه دخترکم برو فقط مراقب خودت باش.
-باشه
-خداحافظ عزیزم.
بدون خداحافظی قطع کردم گوشی گذاشتم توی جیبم هیچ وقت خداحافظی نمی کردم و کم پیش می اومد سلام کنم. دستم بردم سمت ضبط روشن کردن صدای تتلو ماشین رو پر کرد ، بچه ها با آهنگش همخونی میکردن:

وقتی می گیره دلت عکس منو نگاه دور شو از سرو صدا
اون روسری سبزه رو بزار که واست خریدم خریدم
وقتی تنهایی خوب موزیک منو بزار
برو فکر کن به همون یه بار که من بغ*ل تو خوابیدم
عزیزم…
با دقت به روبه روم دیدم بزپیچه ام داره میره طرف رستورانی که ما می خوایم بریم ،تعجب کردم اما اهمیت ندادم و به راهم ادامه دادم.

وقتی رسیدیم همگی پیاده شدن و شروع کردن به کش دادن خودشون، منم آروم از ماشین پیاده شدم.در حین رفتن سمت بچه ها درها رو قفل کردم و به نمای رستوان نگاه کردم البته رستوران تکی نبود فست فود و کافه ام بود. نمای سنگی طوسی داشت و بالاش روی سردر بزرگش نوشته بود《رستوران》یکم کوچیک تر《کافه》 و در آخرم کوچیک تر از همه نوشته بود《فست فود ...》؛با بچه ها از پلکان بالا رفتیم وسینا در بزرگش رو باز کرد و منتظر شد همه بریم تو تا خودشم بیاد، وقتی وارد شدیم شروین اومد جلو و با لبخند لب زد:
-خوش اومدید قوم مغول!.
با لبخند کج و بی حال نگاهش کردم و جوابش رو دادم:
-سلام شری جون! خوبی؟خوشی؟رزروه؟
سرتکون داد و جواب داد:
-مرسی.آره خلوته کسی نیست
سر تکون دادم و دست توی جیبم کردم بی حس قدم برداشتم که صدای میعادی تو گوشم پیچید:
-خانمی جان من که نمی تونم طلاقش بدم بدون دلیل بزار دلیل پیدا کردم حتما!.
پوزخند زدم و گوشیم رو در آوردم شروع کردم ازش فیلم گرفتن ، خوب آتویی می شد دستم؛از پله های مار پیچی بالا رفتم وقتی نشستم روی صندلی شروع کردم به آنالیز فضا ، یه لابی بزرگ که دیوارهاش شکلاتی تیره و سقف و کفش دودی، رنگ میز و صندلی هاشم ترکیب از این دو رنگ بود بالا هر میز یه چراغ ستاره ای بود؛ در کل ساده و شیک طبقه پایین کاملا برعکس اینجا از رنگ های سفید و فیروزه ای استفاده شده بود،درکل جای قشنگ و آرامش بخش و صد البته پاتوق ما بعد دانشگاه بود.
می دونستم بچه ها حالا حالا نمیان چون کارهاشون تو فکرخونه(دستشویی) یکم طول می کشید؛سرم رو روی میز گذاشتم و با آهنگ شروع به لب خوانی کردم :

حال دلم وصله به حال دلت
جون من جون خودت عوض نشو
واسه دلم خوبه چون آب و گلت
عشقمون چه خوشگله کنار هم
تو رگام خونی واسه من تشنه تو مثل بارونی…
(حال دلم _ آصف آریا)

یهو یاد وحشی بازیم توی دانشگاه افتادم گوشیم رو از رو میز برداشتم و رفتم توی تلگرام چنل حوادث روزمره دانشگاه که چندتا از دانشجو ها درستش کرده بودن تقریبا کل دانشگاه جوین بودن و اینکه در هفته روز هایی که ما کلاس داشتیم بی برو برگشت حتما اسم من یا اکیپمون سر یه گند کاریمون سردر چنل می شد، یکم که گشتم پیداش کردم من پشت به داروین بودم و اون از خشم قرمز شده بود و زیرش نوشته بود:
-[مشاجره خانم صبرا راد پناه و آقای داروین محبی که به دعوای فیزیکی کشیده شد و باعث شکستن بینی آقای محبی شد ،البته مقصر این جریان آقای محبی بود که به ایشون دشنام گفت و باعث عصبی شدن ایشون شدن.
پ.ن:هیچ وقت با خانم راد پناه درگیر نشوید چون ایشون غیر قابل پیش بینی و مرموز هستن و کسی نمی داند با یک حرف شما ایشون ناراحت می شود یا بی تفاوت نسبت به شما رفتار می کند.]
هوم پس دماغش شکسته ؛خب به دندون های کرم خورده فرعون والا انگار کیه !.
از خبر عکس گرفتم و ازچنل اومدم بیرون و رفتم پیوی ساره و کلیپی که مدرک شیطنت امروز بود رو برام فرستاده بود رو سیو کردم و از تلگرام بیرون اومدم و رفتم توی اینشات کلیپ رو درس کردم و اسکرین شات خبر رو ادیت کردم و رفتم توی اینستاگرام استوری کردم و رفتم کسایی که درخواست فالو داده بودن رو قبول کردم یه نگاه به فالورام انداختم نزدیک به یک میلیون چهارصد فالور داشتم برای پیج شخصیم و پیج مشترکمون با بچه ها هم یکم کمتر از این بود، خوب بود حداقل از فکر کردن به گذشته، آینده و حال بهتره یکم کلیپ درست می کردم و از دنیا جدا می شدم.
صدای بچه ها خبر از اومدنشون می داد. وقتی نشستن دوباره سر کردم تو گوشی رفتم تو بازی کندی کراش ساگا (Candy crush saga) و نیشخند زدم گفتم:
-دماغش شکسته!.
همگی برگشتن سمتم سوالی نگاهم کردن، جمله ام رو اصلاح کردم:
-داروین دماغش شکسته!.
بچه ها اول گنگ نگاهم کردم بعد شروع کردن به دست زدن و ساسان گفت:
-خدایی کیف کردم دمت سرد.
نیشخند زدم دوباره لب باز کردم :
-استوری پیج مشترک و من رو نگاه کنید.
همه گوشی به دست رفتن توی اینستاگرام و نیششون تا بنا گوش باز شد.
یه چند دقیقه گذشت و شروین اومد سفارش بگیره :
- خب چی میل دارن غارت گراتون؟.
خندیدیم و شروع کردیم به سفارش دادن :
-همون قبلیا که میایم بیار اینجا جز اونا چیزی نداره که!داره؟
شروین جواب داد:
-خب نه نداره اما خب هرکی میاد اینجا هربار یه غذا سفارش میده مثل شما نیست که هی بریزید توی اون خندق بلا پر نشه !.
همگی خندیدیم ، گفتم:
-لطفا مخلفات و البته اون سیب زمینی مخصوصتون رو بیار اگه نیاری اینجا رو می خوریم !.
شروین خندید و سر تکون داد رفت .

  • لایک 29
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت4

وقتی رفت یاد یه چی افتادم و با لودگی بچه ها رو صدا کردم:
-بچه ها!.
برگشتن سمتم نگاهم کردن منم با پوزخند گفتم:
-استادمون زن داره بعد از زیر با یکی دیگس!.
و گوشیم رو دادم بهشون تا نگاه کنن،همه با دهن باز نگاه می کرد و هم زمان گفتن:
-نه!.
پوزخند زدمو زمزمه کردم:
-آره.ولی خوب نقطه ضعفی میشه می تونیم ازش باج بگیریم مثلا بگیم نمره ترممون کامل بده!.
بچه ها نیششون شل شد همگی مثل بز کوهی سر تکون دادن.
یه چند دقیقه گذشت شروین و همکاراش با سینی بزرگ مخلفات اومدن بالا و همش رو روی میز گذاشتن .
دختری نبودم مثل این دخترهای لوس تو فیلم و رمان و واقعیت دوقاشق غذا بخورم بگم (وای سیر شدم.وای زیاده اصلا نمیتونم بخورم.وای اندامم بهم می ریزه)بر عکس انقد می خورم که شکمم پر شه چون با خودم تعارف ندارم.
با بچه ها مثل قحطی زده ها شروع کردیم به خوردن تا غذا برسه البته بعید میدونم غذا اصلی رو میز جا بشه فکر کنم مثل دفعه های قبل باید میز بچسبونیم بهم.
بعد سرو پیش غذا پس غذا چیه غذا اصلی رو آوردن کم بود انقدرام نبود، یکی ده دوازده نوع غذاسفارش داده بودیم البته بین خودمونم تقسیم می کردیم.
همونجور که پیش بینی کردم یه میز بزرگ چسبوندیم تا جا بشه،بعد رفتن شروین و همکارهاش همه حمله بردیم به سمت غذا و دلی از عذا در آوردیم.
بعد اینکه قشنگ سیر شدیم همگی بلند شدیم؛دست کردم تو کولم یه مقدار پول در آوردم و با بچه ها هم قدم شدم و به پایین رفتم.
وقتی به سمت باجه رسیدم اون چند نفر که غذا آوردن رو دیدم و پول رو بینشون تقسیم کردم،امروزم نوبت به من رسیده بود برم حساب کنم رفتم سمت صندوق صورت حساب رو بهم داد، کارتم رو در آوردم حساب کردم از رستوران اومدم بیرون، نگاهم چرخوندم که روی استاد ایست کرد داشت نگاهم می کرد یه پورخند بهش زدم و رو گرفتم رفتم سمت ماشین و سوار شدم.
تک تک بچه ها رو رسوندم و خودمم با سرعت سمت خونه بابا اینا روندم امشب باید بر می گشتم خونه چون دیگه حوصله شکیبا و پسرش رو نداشتم.
وقتی رسیدم به عمارت ماشین رو بیرون پارک کردم حوصله نداشتم ببرم توی باغ ، در رو با کلیدم باز کردم و رفتم داخل؛هندزفریم رو از تو جلدش در آوردم و گذاشتم تو گوشم اونم اتوماتیک وصل شد، آهنگ یه سرم به ما بزن تتلو رو پلی کردم و توی باغ قدم زدم و اُنجا رو آنالیز کردم؛ یه باغ بزرگ سر سبز با درخت های انجیر، گردو، سیب ، آلبالو و پرتقال و دورتادور باغ گل های رز قرمز،سفید،صورتی و زرد و بابونه و نرگس کاشته شده بود و وسط باغ یه حوض بزرگ با یه فواره به شکل الهه عشق که دستاشو باز کرده بود با بال های بزرگ چشم هاش بسته بود، پشت اون حوض یه عمارت بزرگ سفید با پنجره های سراسری، برای رسیدن به ورودی خونه نزدیک ده پله مرمری می خورد و به یه در بزرگ قهوه ای که بالاش هلالی بود می رسید و وارد لابی می شد .
آروم از پله ها بالا رفتم و در رو باز کردم که صدای شکیبا به گوشم رسید با مامانم صحبت می کرد:
-شکیلا صبرا خیلی گستاخ شده دیشب تو روی داداشم وای می ایستاد!.
-شکیبا خودت خوب می دونی این دختر بعد از اینکه از اون اتفاق دیگه به حرف هیچ کس گوش نمیده خوبه خودتم شاهدی هر روز می بینی !.
پوزخند زدم بلند گفتم:
-آخه داداشت داشت زیادی ...

سرم بلند کردم به صورت بهت زده مامان و شکیبا قرمز شده نگاه کردم. صدای بابا از پشت سرم اومد:
-سلام دختر بابا خوبی؟خسته نباشی!این چه حرفیه به مادرت می زنی؟.
پوزخند زدم و جواب دادم:
-مرسی ! شما خوبی؟،اولا شکیبا مادر من نیست دوما حقیقت تلخه!.
و از پلکان مارپیچی رفتم بالا و یه راست رفتم تو اتاقم و درو بستم،یه نگاه به اتاقم انداختم همه چی مشکی بود دریغ از یک رنگ روشن حتی کیسه بوکسمم سیاه بود.
مانتو و شلوارم رو با یه تیشرت گشاد سیاه که روش یه اسکلت بود با یه شلوار سندبادی سیاه عوض کردم و رفتم جلو آینه به خودم نگاه کردم و مشخصاتم رو توی ذهنم مرور کردم [من صبرا راد پناه بیست و پنج ساله از تهران دارای فوق لیسانس مهندسی عمران و الان دارم لیسانس معماری می گیرم چون جهشی خوندم خیلی راحت الان دوتا رشته خوندم و یه شرکت ساختمان سازی دارم.اسم پدرم بردیا و اسم مادرم شکیلا هه اسم زن بابام شکیبا  ...].به چشم های بادومی درشت طوسی با ترکیب رنگ آبیم نگاه کردم به قول صدرا چشم هام هاپو هار داره اگه پاچه بگیره ول نمی کنه، دماغم خدا دادی عملی و لب های غنچه ای قرمز البته نه اونجوری که می خندم چهل تا دندونام بیرون بیوفته گشاد نبود کوچیک بود.

قدم یک هفتادو سه بود، دخترای فامیل به اندامم حسادت می کردن می گفتن (این صبرا هی می خوره دریغ از اینکه یکم اندام رو فرمش از بین بره اما ما یه قاشق می خوریم تانکر می شیم) و من به این حسادت احمقانشون می خندم.
من یه باور داشتم این بود که من از یه سیارک اُمدم یه سیارک مثل سیارک شازده کوچولو با این تفاوت که سیارک من گلی نداشت که عاشقش باشم تنها بودم یه دختر مرموز عجیب! اسم سیارکم صبرا بود《سیارک صبرا》.معنی اسمم رو دوست داشتم معنیش یعنی《 صبر کننده و صبور》.
از فکر بیرون اُمدم از آینه دل کندم و خودم رو روی تخت انداختم و بشمار سه خوابم برد.

  • لایک 28
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 5

با حس اینکه یکی داره دست می کنه زیر بالشتم از خواب پریدم و توی تاریکی به نادین نگاه کردم که گوشی من دستش بود باهاش ور می رفت، نفهمیده بود من بیدار شدم، داد زدم:
-تو اینجا چه غلطی می خوری پسره عوضی؟!.
نادین با ترس برگشت به من نگاه کرد و گوشیم رو پشتش قایم کرد و با لکنت گفت :
-ب... به خد...به خدا هیچ...هیچ کاری نمی کردم.
با خشم دوباره فریاد زدم:
-گوشیم رو بده گمشو از جلو چشمم توام لنگه اون مادر بی م...
گوشیم رو داد دوباره داد کشیدم:
-گورت رو گم کن از اتاق من بیرون پسره اشغال.
وقتی رفت به گوشیم نگاه کردم هع نتونسته بود رمزش رو باز کنه چون رمزش چهره خودم بود باید جلوش قرار می گرفتم و اون می دونست با گرفتن گوشی جلوم ریسک می کنه رمز الکی زده بود گوشیم تا پنج دقیقه دیگه کار نمی کرد.
به ساعت نگاه کردم، ساعت هشت بود،اوه چقدر زیاد از ساعت دو خوابیدم چطوری نترشیدم؛ما آدما خودمون خرص قطبیم بعد ...
سرم رو با تاسف تکون دادم و رفتم طرف فکرخونه قشنگ فکر کردم و صفا سیتی کردم اومدم بیرون و برق رو روشن کردم جلو آینه وایسادم لباس هام خوب بود، بافت موه هام رو باز کردم و شونه رو برداشتم و به عملیات قدس با موهام رفتم.
بعد اینکه قشنگ شونش کردم تو آینه به موهام نگاه کردم تا زیر زانوم می اُمد از وقتی یادم میاد کوتاه نکردم حتی یک میلی متر خیلی ام پر بود؛ موه هام در اصل فر بود برای یه مدت کراتینه کردم تغییر کنم، موهام رو بزور جمع کردم بالا سرم سفت بستم و باعث شد پوستم کش بیاد و چشم هام کشیده بشه و خوشگل تر کنه چشم هامو ؛ موه هام مثل یال اسب شده بود خندیدم و گوشیم رو برداشتم یکی از هندزفری هام رو از جلدش در آوردم و گذاشتم تو گوشم و رفتم تو اینستاگرام از اتاق بیرون رفتم.
وقتی رسیدم پایین همه رو دیدم که توی لابی نشستن و شکیبا با خشم نگاهم می کنه بی اهمیت  نشستم روی مبل دو نفره توی دورترین نقطه از جمع که صدای مامانم اومد:
-دخترم اون چه برخوردی بود با داداش شکیبا و داداشت داشتی ؟عزیزم زشته!
سرم رو بالا آوردم با سرد ترین لحن ممکن لب زدم:
- خودت بهم گفتی دورو نباشم.از هرکی بدم میاد جلوش بگم پشتش غیبت نکنم؟و اینکه اون پسره شرک بدون اجازه وارد اتاق من میشه و سرک می کشه تو گوشی من، من سگ هار نیستم بی خود کاری کنم.
شکیبا با خشم داد زد :
-دختره دیونه داداش من چیکار تو عقب افتاده داره ها؟البته از دختر بی شعور و بی تربیتی مثل تو انتظار دیگه ام ندارم بعد اون پسر شرک که میگی داداشته  هرکاری ام کنه حقشه!.تو گوشیت سرک کشیده که کشیده حتما یه گ... خوردی که اومده سروقت گوشیت و چکت کرده!.
-وز وزات تموم شد ؟ خدارو شکر حالا بشین سرجات تو کسی نیستی که برا من تایین تکلیف کنی نه مامانمی ن بابامی نه هیچ چیز دیگه فقط یه سر خری پس بشین سرجات!.
نمیدونم حرفم کجاش سوز داشت که مثل گاو زخمی های اسپانیا اُمد طرفم، از جانم بلند شدم چون قدم ازش بلند تر بود سرشو بلند کرد و با خشم گفت:
- چه زری زدی دختره و...؟.
خونسرد نگاهش کردم و سرم آوردم پایین کنار گوشش زمزمه کردم:
-یه سر خر اضافی که هیچ اعتمادی بهش نیست دودقیقه ولش کنی باید از رو تخت جمعش کنن!.
سرم رو بلند کردم و با خونسردی نگاهش کردم که دیدم دستشو آورد بالا بزنه تو گوشم دستش رو گرفتم و داد زدم:
-از کی تاحالا توی جلو افتاده می خوای رو من دست بلند کنی ها؟فکر کردی همون دختر بچه کوچیک نه ده سال پیشم هرچی بگی دم نزنه؟.
این دفعه بلند تر داد زدم:
- چی پیش خودت فکر کردی ها؟،مگه من اون بابا و مامانمم که هرچی تو بگی هیچی نگم؟.
دستشو ول کردم و انگشت اشارم زدم تو پیشونیش:
-ن خانم اینو تو مخ فندوقیت کن من مثل اونا یا هرکس دیگه نیستم بزرگ تری که هستی وقتی توهین میکنی باید جوابشو بگیری!.
بعد نشستم رو مبل که صدا بابام بلند شد:
-صبرا این چـ...
پریدم ما بین حرفاش :
-بابا خواهش می کنم ! من امشب میرم تنهاتون می زارم پس بزار یه شام بخورم بعد می رم.
بعد بی توجه به همه بازم رفتم تو اینستاگرام جواب تمام دایرکت مسیج هارو دادم و ازش اومدم بیرون رفتم تلگرام توی گپ دوستانمون و سلام دادم که با سیل سوال مواجه شدم:
-کجایی صبی؟
- خوبی صبرا؟
-صبرا هنوز خونه عمویی؟
-صبرا فردا میای شرکت؟
خندم گرفت از این همه توجه امیر،کمند،گیسو و سینا شروع کردم به جواب دادنشون توی یه پی ام :
-خونه بابام قهر کردم از دست شوهرم دیشب کتکم زد، سیاه کبودم کرد، منم قهر کردم اومدم اینجا اون بی عمه ام که عین خیالش نیست وقتی رفتم ازش به جرم کودک آزاری شکایت کردم می فهمه دنیا دست کیه!.
سند کردم و دوباره تایپ کردم :
-آری می آیم شوکت.فردا جلسه دارم با جمیعی.
ساره ویس فرستاد باز کردم:
-وای عزیزم! الان خوبی؟ فسقلی خاله چطوره؟مرتیکه بی خاله چطوری جرات کرده تورو بزنه؟
در جوابش تایپ کردم:
-ای ساره! انقدر درد دارم این فسقلیم هی خر بازی میکنه.
بعد چند تا ایموجی خنده فرستادم اونم در جواب خندید و نوشت:
-صبرا شنگولی چی شد؟.
امیرم در جواب اونکی پی امم نوشت:
-وای صبرا درست بنویس! راست میگی اصلا یادم نبود جلسه با جمیعی !.
در جوابش گفتم:
همه رو آب ببره معاون من رو خواب می بره!.
بعد یه ایموجی پوکر گذاشتم و در جواب ساره اتفاقات امروز رو تایپ کردم،بچه هام خندیدن و بهم آفرین گفتن.
وقتی جمیله برای صرف شام صدامون کرد سریع رفت سمت میز که صدای شکیبا رو شنیدم :

-دختره قحطی زده.
منم بلند گفتم:
-عمه چلاقته شکیب خان.
بعدنشستم ظرف بزرگ فسنجون کشیدم سمت خودم با دیس برنج بدون تعارف شروع کردم به خوردن ، بعد تموم شدن فسنجون یکم سالاد کشیدم خوردم و از سر میز بلند شدم و رو به جمیله و دخترش با لبخند گفتم:
-مرسی خاله جمیله، ببخشید ولی یه لحظه بیا تو اتاقم کارت دارم.

  • لایک 26
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت6

اون با لبخند جواب داد:
-نوش جانت دخترم تو این همه می خوری یکمم گوشت نمی گیری، باشه شما برو منم میام.
اخم کردم و رفتم جلو دستش گرفتم و گفتم :
-نچ همین الان بیا من می خوام برگردم دیرمه فردا صبح زود باید برم شرکت.
جمیله دنبالم اُمد وقتی رسیدیم بردمش  تو اتاقم و در رو بستم و رفتم سمت کولم و دست کردم توش یه مقدار پول که از قبل برای جمیله کنار گذاشته بودم رو در آوردم و شمرم که میزون(میزان) باشه و کم و کاست نداشته باشه، دادم دستش و گونش بـ*ـوس کردم و با لحن مهربون و آروم لب زدم:
-بفرمایید خاله جونم اینم مال این ماهت!.
لبخند زد و چشماش پر از اشک شد و بغلم کرد و جواب داد:
-دختر نمی دونم چطوری ازت تشکر کنم هرماه به من پول میدی اونم به مقدار خیلی زیاد!، تو با اونا فرق داری اصلا مثل اونا نیستی مهربون و خوبی اما سعی می کنی خودتو بد نشون بدی نمی دونم چرا؟!اما من خودم از بچگی تا الان بزرگت کردم و زخمت رو بستم اینو خوب می دونم بی دلیل این کار رو نمی کنی.
لبخند بی جونی زدم و اشکش رو پاک کردم.
بعد از رفتنش شلوارم رو با یه اسلش سیاه عوض کردم و یه کت لش طرح لی سیاه پوشیدم و موهام رو باز کردم بافتم انداختم زیر کتم یه کلاه سرم کردم وسایلم رو جمع کردم و از اتاق زدم بیرون و درش رو قفل کردم و از پله ها پایین رفتم و بدون خدا حافظی از خونه زدم بیرون سوار ماشینم شدم و گاز دادم سمت خونم، چون شرکت ساختمان سازی داشتم و از بچگی پس انداز کردم اونقدر پول داشتم که بتونم برای خودم خونه بسازم دوتا خونه داشتم یکیش توی یه آپارتمان توی نیاوران بود اونکی ام یه عمارت توی زعفرانیه بود.
هرچیزی که داشتم از تلاش خودم بود هیچ کدوم از موفقیت هایی که به دست آوردم کسی توش نقش نداشته و من فقط خودم تنها به این موقعیت رسیدم،همونجور که گفتم من توی سیارکم تنهام و کسی رو نداشتم اوناییم که الان هستن یروزی یه جایی یه زمانی تنهام می زارن و میرن.
رفتم سمت نیاوران که به شرکتم نزدیک تر بود اما قبلش یکم دور زدم توی شهر حالم خوب شه.
ضبط رو روشن کردم و یکم آهنگ ها رو بالا پایین کردم و آهنگ مورد نظرم رو پیدا کردم :

حرفایی که زدم همش از روی علاقه بود
هر کی میبینه منو میگه چته بلابه دور
همش از درده مریضم کرده عشق زیادی نمک رو زمخمه
اگه بهت گیر میدادم نبود دست خودم
نمیخواستم اذیتت کنم دسته گلم
تو به دل نگیر عزیز دیوونه شدم
تو بزرگی کن و برگرد من دست پرم
هر چی گفتم و پس میگیریم
میخوام عشقتو دست بگیریم
هر چه گل واست هست بچینم
بریزم رو سرت جشن بگیرم تو بیا
هر چی گفتم پس میگیرم
میخوام عشقتو دست بگیرم
هر چه گل واست هست بچینم
بریزم رو سرت جشن بگیرم تو بیا...
(دسته گل _ مجید رضوی)

حالم بد بود هیچ چیزی خوبش نمی کرد اینو خوب می دونستم و من متنفر بودم از این حالم که خودمم نمی دونم چمه فقط دوست داشتم دنیا یه لحظه استب بشه همین. ...

وقتی رسیدم با ریموت در رو باز کردم و ماشین رو توی پاکینگ پارک کردم کولم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم در رو قفل کردم رفتم سمت آسانسور و دکمه رو زدم منتظر شدم بیاد پایین، وقتی اُمد پایین سوار شدم و طبقه آخر رو زدم. لم دادم به میله و به آهنگ رو مخی گوش کردم؛گوشیم رو در آوردم کولم رو انداختم روی شونم و دستم رو به دستش گرفتم یکم گردنم رو مایل کردم به چپ ژست گرفتم گوشیم جلو صورتم گرفتم و از تو آینه آسانسور عکس گرفتم گوشیم رو برداشتم .
رسیدم به طبقه مورد نظرم پیاده شدم و با کلید کارت در رو باز کردم و رفتم تو، یه نگاه به خونه انداختم یه لابی صدو هشتاد متری با دکوراسیون سیاه و طوسی، یه دست مبل اسپرت طوسی و سیاه توی ضلع شمالی خونه و یه تی وی شصت اینچ روبه روی مبل ها هم روی دیوار نصب شده بودو یه دست مبل ایتالیایی مشکی با کوسن های طوسی ام توی ضلع جنوبی؛وقتی وارد خونه می شدی روبه روت یه چند پله می خورد می رفت پایین و می شد یه آشپز خونه مجهز و تکمیل که سال تا سال از وسایلش استفاده نمی شد، یه چند متر اون ور تر از آشپزخونه ده پله می خورد می رفت بالا و می رسید به چهار اتاق بزرگ که یکیش مال من بود با دکور سیاه و طوسی بقیه ام ترکیبی از رنگ های سیاه و سفید،سیاه و قرمز و سیاه و آبی درست شده بقیه خونه ام از دکوری های شیک تزیین شده بود .
از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم لباسام رو با یه تاپ و شر... مشکی با طرح باب اسفنجی عوض کردم، یه نگاه به ساعت کردم هوم خوبه تازه ده بود گوشیم رو برداشتم و خودمو پرت کردم رو تخت و رفتم پیکس آرت و عکسم رو که تو آسانسور گرفتم ادیت کردم و گذاشتم استوری و روش نوشتم:
- جزء محالاته کسی حداقل یه بار عکس تو آینه های آسانسور نگرفته باشه .
بعد ایموجی خنده گذاشتم سندش کردم.
یکم که چرخ زدم چند تا دایرکت مسیج اومد که لایو بزارم منم که حوصلم پوکیده بود بلند شدم رفتم رو تاپم یه هودی سیاه پوشیدم و کلاش رو سرم کردم رفتم لابی و لایو گذاشتم.
اولاش کسی نبود ولی کم کم همه اُمدن و سوال ها زیاد شد منم سرگرم شدم و با لبخند جواب همه رو دادم :
-صبرا چند سالته؟.
خودم:عوم من بیست و پنج سالمه.
-چرا استادت رو اذیت می کنی ؟.
خودم:خوشم نمیاد ازش خون تلخ و نچسبه.
-من دوست هام احساس می کنیم شما مثل این رمانا آخر سر عاشق هم می شید.
با این حرف قهقهه ام بالا گرفت و گفتم :
-وای نگو ترکیدم من،اون،باهم بشیم ما! وای ن من اون مثل مار پونه ایم!.
-صبرا بچه ها کجان؟.
خودم:من خونه خودمم اونام خونه خودشون.
-رشته ات چیه؟.
خودم:رشته م که ریاضیات و فوق لیسانس مهندسی عمران و یه شرکت ساختمان سازی ام دارم و اینکه من جهشی خوندم الان دارم لیسانس معماری می گیرم.
یه چند تا سوال دیگه پرسیدن و من جواب دادم و لایو رو بستم به ساعت نگاه کردم ساعت یک ربع به دوازده بود و من بازم مثل جغد شب بیداریم شروع شده بود.
از رو میز سیگار و فندک نقرام که طرح برجسته گرگ روش بود رو برداشتم یه نگاه انداختم و یه خاطره اُمد تو ذهنم :
-[-صدرا توروخدا می سوزه توروخدا نکن به خدا قول میدم قول میدم نخندم دیگه صدر...
با پشت دستی که اُمد تو دهنم لال شدم و با ترس زل زدم بهش که لب باز کرد:
-اونسری هم قول دادی اما خندیدی قول دادی اما قهقهه زدی الان مجازاتت بدتر میشه!.
یه سیگاراز جاش در آورد و روشنش کرد و اومد طرفم سریع دست هام رو قایم کردم که باعث خنده ترسناک صدرا شد یهوبین خندش استپ کرد اُمد سمتم محکم دهنم گرفت و سیگار رو گذاشت بین لب هام ،نمی دونستم چیکار کنم با ترس زل زدم بهش که داد زد:
-دهنت رو ببند و از طریق فیـلتر سیگار نفس بکش.
برای این که نزنتم کاری که گفت رو کردم؛ریم سوخت اما عکس العملی نشون ندادم. سیگار رو از روی لب هام برداشت نگاه غمگینش رو بهم انداخت بهم پوزخند زد،نگاه و لب هاش تضاد داشتن .
ریم می سوخت امابازم مثل همیشه هیچی نگفتم...].

  • لایک 25
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت7

سنی نداشتم که معتاد سیگار بشم سر جمع نه سالم بود، بعد اون روز دیگه دود سیگار دادن به خورد ریه هام شروع شد و این شد وضع الان من یه دختر سیگاری که هرکی دستش ببینه نمیگه شاید کسی باعثش شده فقط میگن یه دختر ول... خیا... که رلش ولش کرده داره نقش بازی می کنه مثلا عاشقه و این نشونه مغز مریض این مردم که بی دلیل یه طرفه قضاوت می کنن.
هودی ام رو در آوردم پرت کردم رو دسته مبل و دراز کشیدم سیگارم رو روشن کردم به این فکر کردم بعد جلسه برم سر خاکش؛درست بود بهم بد کرده بود اما خب تنها اون بود که شب ها دیر وقت می اومد بالا سرم و نازم می کرد.
نمی دونم چندتا سیگار کشیدم  اما می دونم اونقدری می شد که دهنم طعم اون زهرماری رو بگیره.آروم بلند شدم و سمت اتاقم رفتم و خودم انداختم رو تخت،همیشه همینطور بودم توی تنهایی جز بی کاری، بی خوابی،سیگار کشیدن و برگشتن به گذشته کاری نمی کردم و از این بی کاری مزخرف متنفر بودم.
از رو تخت بلند شدم کشو پا تختی رو باز کردم دفتر طراحی نوجوانیم رو بیرون آوردم، به طراحی علاقه زیادی داشتم اما خیلی وقت بود طراحی نمی کردم دلیلشم بی حوصلگی بود.دوباره ورق زدم و رسیدم به یه طراحی مجهول؛نیم رخ خودم رو طراحی کرده بودم روبه روش یه پسر با چشم های عسلی خیلی خوشگل تنها عضو رنگی طراحی چشم های خودم و اون بود؛ هرچی بین خاطراتم جست و جو می کردم پیداش نمی کردم و این خیلی بد بود از هرکسی ام می پرسم طفره می رفت و می گفت من نمی شناسم.
یکم بهش نگاه کردم هرموقع که نگاهم بهش می افتاد یجوری می شدم یه حسی مثل دلتنگی و نفرت که باهم ترکیب شدن می اُمد سراغم و باعث سر در گمی بیشتر من می شد، ورق زدم دوباره طراحی همون پسرالبته با این تفاوت که تنها خودش بود و رو صندلی نشسته بود و می خندید،دوباره ورق زدم همون با قیافه عصبی،دوباره ورق زدم این دفعه من سرم رو روی سنیه اش گذاشته بودم و چشم هام خیس از اشک بود و گونه ام انگار که کتک خورده باشم مثل کبودی سایه کاری شده بود و اونم لب به دندون گرفته بود و چشم هاش اشکی بود دستش در حالی که خون ریزی داشت و منو سفت به خودش چسبونده بود صحنه خیلی بدی بود و هرموقع نگاهش می کردم قلبم تیر می کشید و ناراحت می شدم و سعی می کردم یه چیزی به یاد بیارم اما دریغ از یک خاطره گنگ، نه فراموشی گرفته بودم و نه چیزی که بگم حافظه ام رو از دست دادم و اون بخشی از گمشده ام ،من هیچی ازش نداشتم دریغ از یک نامه یا یادگاری کوچیک فقط همین طراحی ها بودن که اونم هیچ دردی از من دوا نمی کرد و این من رو ناراحت می کرد اصلا اگه وجود خارجی داشت می اومد پیشم، توی این طراحی هایی که کردم نشون می داد که خیلی منو دوست داره اما... . یه مدت هست که به خودم قبولوندم که حتما این رو از بی حوصلگی وقتی دوست داشتم یه همدم داشته باشم کشیدم اما بازم یه جای کار می لنگید اینم این بود همه طراحی ها تاریخ داشتن و من تمام صحنه های اون یکی طراحی ها رو یادم بود اما مال اون های دیگه که مربوط به اون پسر بود هیچی یادم نمی اُمد و این آزارم می داد.
دفتر رو بستم گذاشتم سر جاش و به ساعت نگاه کردم اوه چقدر من به این کاغذ باطله ها نگاه کردم ساعت بیست دقیقه به چهار صبح بود و من هنوزم مثل جغد بیدار بودم، خودمو به پشت انداختم رو تخت و چشم هامو بستم؛تا چشم هامو بستم اون طراحی لعنتی اومد جلو چشم هام و یه صدای گنگ که نمی شناختم زمزمه وار توی مغزم بخش شد:

-صبرا منی تو!دوم میاری قول می دم برگردم!.
چشم هام رو باز کردم یه حس بی اعتمادی نسبت به صدا تو وجودم ریشه کرد، سر در گم بودم این کی بود؟چرا و چطور هیچی ازش به یاد ندارم ؟هر وقت یادش می افتم یه حس دلتنگی،تنفر و بی اعتمادی نسبت بهش تو وجودم ریشه می کرد و این صدا گنگ تو مغزم می پیچه ، دیگه داشتم دیونه می شدم چرا اینطوری شدم.
بلند شدم گوشیم رو گذاشتم سر ساعت هفت که بیدار بشم و دوباره ولو شدم رو تخت سعی کردم بخوابم که فردا سر جلسه خوابم نبره و موفق هم شدم.

با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم، دنبال گوشیم می گشتم اما پیداش نکردم یکم دیگه گشتم اما پیداش نکردم بیخیال شدم،با چشم های بسته نشستم رو تخت و مغزم شروع به پردازش کرد بلند شدم رفتم فکرخونه کارامو انجام دادم و اومدم بیرون رفتم طرف میز توالت مشکیم شونه ام رو برداشتم و بافت موهام رو باز کردم شروع کردم به شونه کردن،جلوش رو از فرق باز کردم و دوباره بافتم یه کش ساده مشکی بستم به پایینش و رفتم سمت کمدم بازش کردم یه پانچو پاییزه مشکی و با یه جین مشکی و یه بوت مشکی خز دار در آوردم پوشیدم و موهام رو انداختم زیر پانچو؛بعد یه مقنعه کراواتی ساده مشکی بیرون آوردم پوشیدم.
گوشیم زنگ می خورد یکم دقت کردم ببینم کجاست که فهمیدم بله منه بد خواب موقع بیدار شدن پرتش کردم زیر تخت،خم شدم یه نگاه کردم پیداش کردم و بیرون کشیدمش .
نگاه کردم ببینم کی زنگ زد که دوباره زنگ خورد،امیر بود جواب دادم:
_جانم امیر؟.
_سلام صبرا کجایی؟.
_خونم چرا؟.
_هیچ همنطور فقط یکم زود بیا شرکت.
_باشه تازه ساعت هشت عجله چی داری تو! انگار می خواد بره خواستگاری !.
بلند خندید :
_فقط خواستم یاد آوری کنم خب!.
_گمشو مگه من مثل توام!.
_من چمه؟پسر به این آقایی،خوشتیپی،جیگری،جنتلمنی...
_استپ کن باوا رودل می کنی!کاری نداری من باید برم زعفرانیه اونکی ماشینم بیارم دیشب یادم رفت برم عوضش کنم ؛از این سانتافه متنفرم حتما می فروشمش پولش میدم به بهزیستی.
_هوم خوب می کنی،کاری باری؟.
_ن داداش.
_بای.
گوشی قطع کردم و وسایلم رو برداشتم ریختم تو کولم و از اتاق زدم بیرون، می دونستم اینجا هیچی ندارم برای خوردن چون زیاد اینجا نمی اُمدم؛همین که پام رو از  خونه بیرون گداشتم در واحد روبه رویم باز شد یه پسر قد بلند هیکلی چشم عسلی جذاب همراه با یه دختر که شباهت به خودش داشت معلوم بود خواهرشه اُمد بیرون؛توجه ای نکردم در رو بستم و رفتم سمت آسانسور و دکمه رو زدم لم دادم به دیوار کنارش و از تو کولم گوشی و یکی از هندزفری هام رو در آوردم و گذاشتم تو گوشم و آهنگ نوازش یک تتلو رو گذاشتم،صداشون به گوشم رسید، دختره گفت:
_آروین این دختره چه عجیب و مغروره یه سلام کوچیک بدون آب و نون هم نکرد انگار که اصلا مارو ندیده!.
_خو نکرده که نکرده مگه مهمه،مگه کیه که انقدر حرص و جوش می خوری عزیزم،شیرت خشک می شه بچت گشنه می مونه!.
پوزخند زدم رو بهشون با صدای آروم و لحنی سرد گفتم:
_من کسی نیستم اما اینو خوب میدونم که صاحب این مجتمع هستم!.
هر دو با دهنی باز بهم نگاه می کردن، پوزخندی  رو لبم نقش بست لب زدم:
_وکیلم می گفت مستاجر اومده اما فکر نمی کردم جون باشید!.
آسانسور رسید بی توجه به اونا سوار شدم در رو بستم و دکمه پارکینگ رو زدم.وقتی رسیدم سریع سوار شدم با ریموت در رو باز کردم وقتی داشتم می زدم بیرون از تو آینه دیدمشون که پسره با خشم اژدها نگاهم می کردم نیش خند زدم و گاز دادم طرف عمارتم؛در حین رانندگی گوشیم رو آوردم بالا و آهنگم رو عوض کردم و شروع کردم به زمزمه کردن:

دلِ من می سوزه واست
کوچولویِ نازنینم
دلِ من می گیره وقتی
تو رو اینجوری میبینم
دلِ من می لرزه واسه
بغضِ سنگینِ نگاهت
دلِ من می شکنه وقتی
غمگینه صورتِ ماهت
دلم از دنیا بریده
که تو رو اینجوری بد کرد
چطور اون حسِ قشنگ شد
اینطوری تبدیلِ سردرد
دلم از مردُم چه خونه
که تو رو از من گرفتن
چطور این قصه ی تلخو
واسه ما دوتا نوشتن
(دل من هواتو کرده یک _ امیر تتلو)

  • لایک 25
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 8

وقتی رسیدم یه بوق زدم که مش رحمان در رو باز کنه؛بعد از چند دقیقه که در رو باز کرد رفتم تو و کنار مش رحمان وایستادم و شیشه رو کشیدم پایین :
_ مشتی جون خوبی؟ببخشید به زحمت انداخمتت.
با لحن مهربون و پدرانه جوابم رو داد:
_سلام دخترم به لطف شما شکر خدا خوبم تو خوبی ؟این چه حرفیه بابا جان اینجا که پول الکی نمی گیرم که هیچ کاری نکنم.
لبخند کم جونی زدم و لب زدم:
_خوبم بابا جان، شما اُمدید اینجا زندگی کنید و نگهبانی بدید ن در باز کنید امروز ریموتم خونه بود من شرمنده شماام!.
_دخترم این چه حرفیه زود باش برو تا ناراحتم نکردی.
_باشه باشه باوا من که چیزی نگفتم فقط در نبند می خوام برم شرکت.
و وارد باغ شدم.مش رحمان و خدیجه خانم پنج ساله که اینجا هستن و پیش من زندگی می کنند، اول به عنوان نگهبان اما کم کم خدیجه خانم اُمد تو خونه غذا درست کرد و مش رحمان هم باغ رو هرس می کرد ، هردوشون رو عضوی از خانوادم می دونستم خیلی مهربون و نازنین بودن خیلی حیفه که بچه ای از این دوتا دوست داشتی نباشه،خدیجه خانم نازا بود خودش گفت تو جونی خیلی مش رحمان رو اصرار کرده که طلاقش بده و بره یه زن دیگه بگیره اما مش رحمان هر دفعه مخالفت کرده و می گفته:( من تورو برا خودت می خوام ن بچه ن خوشگلی اینا) اما یه دختر خونده که شوهر کرده بود توی مشهد زندگی می کرد داشتن،هرموقع که این دوتا رو می بینم تو دلم یه حسرت ریشه می کرد.
رفتم سمت پارکینگ این نره غول پارک کردم و از جا کلیدی ریموت فراری زردم رو برداشتم و سوارش شدم گاز دادم از عمارت زدم بیرون و یاد اون روزایی که انقد مغرور بودم پولای بابام رو نمی گرفتم خودم می رفتم کار می کردم افتادم:
_[_دایی منوچ توروخدا من دوست ندارم زیر منت بابام برم لطفا توروخدا جون من مرگ مـ... _چند دفعه بهت گفتم مرگ و جون خودتو قسم نده بچه جان؟بچه حرف تو گوشت بره آخه سیرکم شد جا که تو کار کنی اصلا چه ایرادی داره از پول بابات استفاده کنی؟!چرا انقدر قد و مغروری؟!.
_دایی من دوست ندارم خب بعدم شما کارتون سنگین نیست وقتایی که من اجرا دارم و در حال تمرینم فقط می گی صبرا خونه ما یا می گی باهم رفتیم بیرون خیلی سخت نیست !.
_دختر جان آخه یه دختر ده،یازده سالـ...
_دایی توروخدا قول دایی منوچی میدم وقتی اون مقداری که می خوام رو جمع کردم از سیرک بیام بیرون!.
و صورتم مثل گربه شرک مظلوم کردم.
_باشه باشه قیافتو مثل خر شرک نکن بچه جان خر شدم!.
با ذوق پریدم بغلش و گفتم:
_عاشقتم دایی میمیرم برات به قول این لاتا خرتم دربست .
خندید و جواب داد:
_وروجک منی تو. ...]
از فکر اُمدم بیرون،ماشین پارک کردم پیاده شدم وبه سمت مجتمع مرمری مدرن طلایی رنگ رفتم و وارد شدم،رفتم سمت آسانسور می خواستم دکمه رو بزن که همون دقیقه اُمد پایین و درش باز شد یه مرد با تیپ سرتاپا مشکی لش یه کلاه آفتابی و یه ماسک مشکی ازش اُمد بیرون یه نگاه بهم انداخت رفت،چشمای مشکیش معلوم بود لنزه اما حالت چشمش برام خیلی آشنا بود نمی دونم کجا دیده بودم.
اهمیت ندادم و وارد آسانسور شدم طبقه بیست رو زدم،وقتی رسیدم پیاده شدم و رفتم سمت در شرکت که کنارش نوشته بود《شرکت ساختمان سازی سانیار》نمی دونم چرا اما یه حسی بهم می گفت این اسم رو برای شرکت انتخاب کنم.
وارد شدم و یه سر برای کارمندا تکون دادم و به سمت اتاقم رفتم.
یکم وضعیت شرکت و ساختمون هارو چک کردم تا زمان اُمدن جمیعی؛وقتی که کارم تموم شد امیر اُمد اتاقم و شروع کرد به حرف زدن:
_صبرا واقعا خاک تو سرت دیشب دوساعت رو اون پی اِمت گیر کردم تا فهمیدم چی گفتی!.
_کدوم پی ام ؟.
_همون که تو گپ تلگرام گفتی (آری می آیم شورتک) آخه این چه وضعشه؟!آخه آدم به شرکت میگه شورتک؟.
_خودت داری میگی آدم!خو من آدم نمیستم فرشته فرا زمینی ام!.
_(اوه،رودل نکنی دختر جان) Oh, don't ruddy, John's daughter
_(ن پدر بزرگ نگران نباش )No, Grandpa, don't worry
ساره بی در زدن اومد تو گفت:
_جمیعی اُمد.
با اخم ساختگی گفتم:
_آدمی؟.
با نیش باز جواب داد:
_ن.
امیرم با نیش باز گفت:
_خو معلومه گوریلی.
ساره زبون در آورد گفت:
 _من گوریل باشم همه شمام گوریل هستید می دونید که همه دختر عمو پسر دایی اینایم!.
من و امیر هم زمان باهم گفتیم:
_لعنت به رفاقت فامیلی جماعت!.
بعد زدیم زیر خنده باهم از اتاقم زدیم بیرون؛وقتی بهشون رسیدم خیلی جدی و سرد به جمیعی و کارمندهاش خوش آمد گویی کردم و به اتاق کنفرانس راهنماییشون کردم.
صدای کارمندهاش رو شنیدم:
_فکر نمی کردم انقدر جَون باشه!.
_آره خیلی جدی و سرده همونجور که می گفتن عجیب غریبه !.
_آره نگاه کن همه جای شرکتش سیاه و طوسی خودشم که انگار عذا داره.
پوزخند زدم و برگشتم سمتشون گفتم:
_آقایون تا جایی که من می دونم غیبت رو وقتی می کنن که اون شخص وجود خارجی نداشته باشه ن وقتی توی ملک اون فرد باشید ! مگه نه آقای راد پناه؟.
امیر جدی جواب داد:
_بله ایشون راست می گن.
رنگ هر سه نفرشون پرید و جمیعی بهشون نگاه بدی کرد و لب زد:
_ببخشید خانم راد پناه کارمندهای من خیلی کنجکاو هستن درباره شما بدونن، خودتون که خوب می دونید حرفایی پشت سر شما هست کـ...
_بله می دونم میگن که من یه دختر مغرورو خودخواه هستم و به کسی جز خودم اهمیت نمی دم و اختلال اعصاب دارم!درسته؟.
با خجالت سرش رو انداخت پایین و آروم گفت :
_بله!.
امیر به جای من جواب داد:
_خب باید عرض کنم که ما همه این هارو تکذیب می کنیم چون ایشون اصلا اینطور نیستن فقط اگر کسی رو نشناسن و بدشون بیاد سرد باهاشون برخورد می کنن ولی اگه شخص مقابل رو بشناسن باهاش خوش برخورد میشن !.می تونید از پرسنل بپرسید.
جمیعی خجالت لب زد :
_ببخشید واقعا نمی خواستم اینطور بشه !.
بی تفاوت راهمو کشیدم رفتم و گفتم:
_اگه می خواید به جلسه برسید بیاید لطفا!.
عادت کرده بودم به این حرف هایی که پشتم می زدن،همیشه همین بوده بدون شناخت قضاوت می کردن و دیگرانم باور می کردن، براشون مهم نبود که دروغ یا راسته فقط باور می کنن.

***
بعد جلسه جمیعی کلی ازم عذر خواهی کرد منم به زور جوابشو دادم تا دیگه ادامه نده؛از آدمایی مثل جمیعی که اصلاغرور نداشتن زیاد خوشم نمی اومد چون به خاطره هر فردی که ارزش نداره خودشون رو کوچیک می کنن.
همه کارمندها رو به اتاق کنفرانس بردم و شروع کردم به شرح دادن محتویات پروژه :
_خب این پروژه مثل چند پروژه دوسال گذشته گروهی یادتون که؟،آقا حمید جمیعی یک ماه پیش یه نفر به اسم سعید شمس میره پیشش و قرار داد می بندن که برای اون فرد چهار تا هتل پنج ستاره توی شیش ماه بسازه اونم می بینه که نمی تونه به این سرعت بسازه با شمس مشورت میکنه و دنبال شرکت می گرده و مارو پیدا می کنه،دلیل این جلسه این بود حالا مونده موافقت شما و انتخاب شهر ها؛ما که خودمون موافقت کردیم و شهر های اصفهان و شیراز انتخاب کردیم. ...

  • لایک 21
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت9

بشیری یکی از کارمندا به صدا در اومد:
_خب خانم مهندس ما شرکت معتبری هستیم.به اندازه کافی ام پرسنل داریم که بتونیم این پروژه رو قبول کنیم،فقط میشه شهر ها رو بگید؟.
لبخندی کم جونی بهش زدم و لب باز کردم:
_خوشحالم که شما توی شرکتم کار می کنید؛همتون سخت کوش هستید و امیدوارم تا آخرش هم همینطور بمونید.خب شهر هاش 《بندر عباس،آبادان،اصفهان و شیراز》و من به خاطره راحتی شما این دوتا شهر نزدیک رو انتخاب کردم چون می دونم خیلیاتون نمی تونید مدت زیادی از خانوادتون دور باشید. خب نظرشماها چیه؟. همشون به هم نگاه کردن و همشون با نظریه من موافقت کردن. رو کردم سمت کمند و گفتم:
_کمند یه ایمیل به جمیعی بده بگو به رئیسش بگه ما موافقت کردیم و شهر های اصفهان و شیراز رو انتخاب کردیم.
کمند سرش رو تکون داد و لپ تاپش رو باز کرد و شروع کرد به ایمیل دادن. سهیل یکی از نقشه کش های شرکت شروع کرد به حرف زدن:
_خانم مهندس جمیعی رئیس شرکت صبرا نیست؟.
سرم رو به طرفین تکون دادم و لب زدم:
_نه! ایشون معاون اونجاس همیشه به جای رئیس به جلسات میره،کم پیش میاد که جلالی یا همون صاحب شرکت به جلسات بره!.
_چه جالب اسم شما روی شرکتشون!.
این حرف رو سمیعی یکی از ناظر های مشکلات فنی شرکت گفت و من رو آگاه کرد نسبت به این موضوع:
_آره راست میگی من تاحالا دقت نکرده بودم!.
از جام بلند شدم و ادامه دادم:
_خب این پروژه خیلی سخته به همتون از الان یک هفته مرخصی میدم  به شرطی که بعد از اون بکوب روی این پروژه کار کنید! جلسه تمام شد.
همشون چشم بلندی گفتن و رفتن که وسایلشون رو جمع کنن و برن، از اتاق کنفرانس بیرون اُمدم و به سمت اتاق خودم رفتم.
وسایلم رو جمع کردم و چند پرونده ای که لازم داشتم رو برداشتم و داخل کیفم گذاشتم و به سمت در رفتم که سرم تیر کشید و حرکت نرم چیزی رو توی دماغم حس کردم، سریع وسایل رو روی زمین گذاشتم و با سرعت به سمت دستشویی رفتم و سرم رو بالای روشویی نگه داشتم و شیر آب سرد رو باز کردم و دستم رو پر آب کردم و به سمت دماغم بردم که سرمای آب خون دماغم رو نگه داره؛چند بار این کار رو کردم تا خونش بند اومد.
بعد تمیز کرد دست و صورتم به آینه نگاه کردم، نوک دماغم قرمز شده بود.اهمیت ندادم و از دستشویی اُمدم بیرون،وسایلم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون نگاهی به اطراف کردم همه رفته بودن شونه ای به بالا انداختم و به سمت در رفتم بازش کردم،نگاهم رو از زمین گرفتم و بالا آوردم که بانگاه یه فرد سیاه پوش تلاقی کرد.
چهره اش معلوم نبود اما چشم هاش که لنز مشکی رنگ اصلیش رو قایم کرده بود برام آشنا بود یکم که فکر کردم فهمیدم همون مردس که صبح وقتی از آسانسور پیاده شد دیدم هستش.
بی تفاوت نگاهم رو ازش گرفتم و در و حفاظ رو بستم و به سمت آسانسور رفتم که صدای خش دار و زمزمه وارش به گوشم رسید:
_تو همون صبرا کوچولویی هستی که قرار بود...
با تحلیل رفتن صداش بقیه جملش رو نشنیدم مهم هم نبود که چی گفته حتما بازم نادین دوستاش رو فرستاده که من رو اذیت کنن.
وارد آسانسور شدم دکمه طبقه همکف رو زدم و سرم رو به دیوار سرد اتاقک آهنی تکیه دادم؛سرم به شدت درد می کرد و دلیلش رو هم نمی دونستم. با صدای آزار دهنده زن سخنگو آسانسور که خبر از رسیدنم می داد چشم هامو باز کردم و پیاده شدم و از ساختمون بیرون زدم و به سمت ماشینم رفتم سوار شدم و به سمت خونه سینا گاز دادم.
بعد اینکه رسیدم ماشین رو پارک کردم وپیاده شدم،می دوستم امروز بچه ها بعد از تایم کار خونه سینا ولو میشن چون امروز نوبت پول خرج کردن اون بود. با بچه ها برنامه چیده بودم هروز یکیمون پول خرج کنه که هم زمان پول همه باهم تموم بشه.
با حال نزار به سمت خونه قدم برداشتم و زنگ رو زدم،دلیل این همه بی جون بودنم رو نمی دونستم،بعد از باز کردن در آروم به سمت خونه قدم برداشتم و شروع کردم به آنالیز:یه حیاط بزرگ بود که راه سنگ فرشی داشت و هر دو طرف درخت های گردو، بادام و به صورت مارپیچی گل های گلاره و محمدی کاشته  شده بود، انتهای جاده سنگ فرشی یه ویلا کرمی رنگ قشنگ بود، کنار ویلا یه تاب سفید دونفره بود و رو به روی اون یه استخر به شکل دایره بود؛در کل خونه قشنگی بود معمار و طراح داخلی خونه اش خودم بودم.
وارد خونه شدم دیگه جون آنالیز داخل رو نداشتم، با بی حالی رو پله ها نشستم و سرم رو بین دست هام نگه داشتم چشم هام رو از درد روی هم فشردم صدای گنگ بچه ها به گوشم می رسید اما نای جواب دادنشون رو نداشتم.بی حال خودم رو به پشت دراز کردم و آروم لب زدم:
_میشه دو دقیقه خفه بشید؟ صداتون گنگه نمی دونم چی می گید!؟.
صداها کم کم آروم گرفتن،دستی رو روی شونه ام حس کردم نگاه بی حالم رو روی صورتش انداختم؛گیسو بود سعی داشت یه مایع رو بهم بده.لب هام رو از هم باز کردم طعم چرت آب قند رو مزه مزه کردم،به کمک گیسو بی حال سرجام نشستم. کم کم صدا ها واضح شد،صدا ساسان به گوشم خورد:
_دختره دیونه بازم صبحانه نخوردی؟.
بی حال لب زدم:
_مجتمع بودم.خودت می دونی که زیاد اونجا نمیرم،خوراکی ام نداشت که بخورم موقعی که داشتم از شرکت می اُمدم خون دماغ شدم،دیشبم اصلا نخوابیدم به خاطره اونه لطفا گیر ندید!.
همشون با تاسف سر تکون دادن همون لحظه صدای اف اف بلند شد،امیر رفت سمت در و از خونه خارج شد.
آروم بلند شدم خودمو به زور رسوندم طرف کاناپه و خودم رو روش ولو کردم، گره مقنعه ام رو شل کردم و از سرم در آوردم و گذاشتم رو تکیه گاه کاناپه،به شدت خوابم می اُمد دلم می خواست مثل خرس گریزلی بخوابم.چشم هام رو روی هم گذاشتم که صدای جیغ فرابنفش کمند مثل آژیر مرگ از جا پروندم،با خشم نگاهشون کردم کمند بازم مثل همیشه سینا رو اذیت کرده بود و سیناام مثل بچه ها دنبالش می کرد و براش خط و نشان می کشید.
با لبخند نگاهشون کردم درست بود که منو ترسوندن نزاشتن بخوابم اما خب این خنده ها و خوشحالی هاشون برای من اندازه صد هزار ساعت خواب ارزشمند تر بود چون رفیق هام برام بیشتر از هر چیزی ارزش داشتن و من برای بهتر بودن حالشون حتی خودم رو قربانی می کردم. با خنده بلند گفتم:
_فکر کنم یه میمون اینجا کپیده ها!.
همه برگشتن نگاهم کردن و هم زمان با هم زدن زیر خنده.یهو در باز شد و صدای داد امیر بلند شد:
_هوی عوضی ها بیاید کمک دستم قطع شد!.
سامان و ساسان سریع رفتن طرفش و بخشی از غذا رو ازش گرفتن وبردن رو میز گذاشتن.رو به مهسا کردم لب زدم:
_لباس اضافه داری بهم بدی بختم تو این لباس ها!.
سرش رو تکون داد و دستم رو گرفت به سمت طبقه بالا برد،مهسا چون یه مدت با سینا زندگی می کرد اینجا لباس داشت.بعد دادن لباس ها به پایین رفت.
بعد از تعویض لباسم با یه شلوار دامنی طوسی جیب دار و تیشرت تام و جری مشکی و انداختن گوشیم داخل جیبم از اتاق خارج شدم و از پله ها پایین رفتم و یک راست به سمت میز غذا خوری رفتم و با صدای بلند خوندم:
_آخ که من به فدای این شکم بشم که داره می میره از گرسنگی سینا جون پنجول و پوزت درد نکنه.
همه خندیدن سینا جعبه دستمال کاغذی رو برام پرت کرد،تو هوا گرفتمش و گفتم:
_نچ نچ برم پوزه بندو قلادت رو بیارم هاریت عود کرده!.
بازم همه خندیدن اما این دفعه سینا سگ بازی در نیاورد. وسط های غذا خوردن بودم که گوشیم زنگ خورد،از جیبم در آوردم با دیدن اسمش اخم هام بهم گره خورد و تماس رو وصل کردم:
_چیه مهلا؟.
_علیک سلام.
_کارت رو بگو سر سفره ام.
_هیچ فقط زنگ زدم بگم مادر جون دعوتی داده خودش دستش بند بود نتونست زنگ بزنه اگه بچه ها ام پیشت هستن بگو بهشون امشب بیان.
_باشه.
_کاری نداری؟.

  • لایک 24
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت10

بدون هیچ جوابی گوشی قطع کردم و برای گوشیم شکلک در آوردم. سرم رو بالا آوردم بچه ها عجیب و غریب نگاهم می کردن با نیش باز نگاهشون کردمو لب زدم:
_مهلا بود گفت شب دعوت خونه آقا جون هستیم.
بازم با همون نگاه گنگ بهم نگاه می کردن که داد زدم:
_چتونه مثل مرغ نگاهم می کنید کرم خاکی ها؟!.
سامان لب باز کرد:
_دوز قرص هات رو ببرن بالا بچه جان! برای گوشیت شکلک در میاری مثلا اون می بینه ؟.
نیشخند زدم و گفتم:
_خدارو چه دیدی شاید دید !.
بازم برام با تاسف سر تکون دادن و مشغول غذا شدن.

مهلا زن صدرا بود و من به شدت ازش بدم می اومد. یه زن پر از افاده،عشوه و پلیدی اگه به خاطره هانا دختر صدرا نبود تا الان از فامیل پرتش کرده بودم بیرون اما حیف و صد حیف که نمیشه این کار رو بکنم.
بعد از غذا رو به ساره کردم گفتم:
_ساری بیا موهام رو دو گیس فرانسوی بباف باید برم جایی.
 ساره با چهره بامزه گفت:
_وای نه!کی حال دریا موهای تو رو داره آخه!؟ شونه اش کردی حالا؟.
سر تکون دادم لب باز کردم:
_آره صبح وقتی داشتم می اومدم شرکت شونه اش کردم نترس گره نداره.
باشه ای گفت و دست کرد تو کیفش که رو میز عسلی بود شونه و دوتا کش طوسی و شروع کرد به بافت :
_صبرا چرا رئیس خود شرکت نیومده بود؟!.
شونه کی بالا انداختم جواب دادم:
_نمی دونم والا اونسری که ازش پرسیدم فقط یه جواب داد《آقای جلالی نمی تونن بیان چون سرشون به شدت شلوغ》البته ام زیاد مشتاق دیدارش نیستم.
سینادر حالی که سرش تو گوشی بود جواب داد:
_شما ام اون پسر سیاه پوشِ رو دید که چشم هاش مشکی بود؟!.
با یه مکث کوتاه جوابش رو دادم:
_آره همونی که چشم هاش لنز مشکی داشت وقتی ام من اومدم شرکت از آسانسور پیاده شد یه نگاه عمیق به من انداخت و رفت وقتی ام داشتم از شرکت می اُمدم بیرون روبه روی در بود رفتم سمت آسانسور بهم گفت《تو همون صبرا کوچولویی هستی که قرار بود...》بقیش به خاطره صدای پایینش نشنیدم حالت چشم هاش برام آشناست  اول فکر کردم از طرف نادین اُمده اذیتم کنه اما الان که شما می گید...
به وضوح دیدم که رنگ همشون پرید، امیر با تته تپه گفت:
_آر...آره ...آره آره راس...راست میگی ش...شاید کار همون نادین رفیق هاش باشه!.
یکم شک کردم بهشون اما هیچی نگفتم منتظر موندم که ساره کارش تموم بشه.بعد از بیست دقیقه سکوت ساره آروم به صدا در اومد:
_تموم شد.
رو کردم سمتش بهش لبخند زدم و جواب داد:
_ممنون.
بلند شدم مقنعه ام رو برداشتم برم طبقه بالا که سامان صدام زد:
_صبرا.
برگشتم نگاهش کردم که ادامه داد:
_کجا میری ؟.
نفس عمیق کشیدم و جواب داد:
_میرم سر خاک صدرا !.
با صدای آروم جواب داد:
_باشه،اگه همون پسره مزاحمت شد به حرفاش توجه نکن.
شونه بالا انداختم لب زدم:
_مزاحم بشه که از بچه دار شدن منعش می کنم !.
اول یکم حرفم رو تجزیه کردن بعد یهو همشون قهقهه زدن،نیشخندی زدم و به سمت بالا رفتم لباس هام رو پوشیدم و بازم رفتم پایین رو به بچه ها گفتم :
_کاری ندارید؟.
همشون به علامت ن سر تکون دادن،بدون خداحافظی از خونه خارج شدم و به سمت ماشینم رفتم و به سمت بهشت زهرا روندم. سر راه یه شیشه گلاب و چند شاخه گل گلاره و رز آبی یه بسته خرما خریدم، یاد اون روزی افتادم که فهمیدم عاشق گلاره شده:
_[ساعت یک بیست دقیقه بود خوابم نمی برد منتظر صدرا بودم بیاد تو اتاق و باهام حرف بزنه،البته اون نمی دونست من بیدارم و دارم به حرف هاش گوش میدم.با صدا تق در سریع خودم رو به خواب زدم. طبق عادت همیشگیش اومد رو تخت دراز کشید و موهای فرم رو بین دست هاش گرفت و شروع کرد به حرف زدن:
_سلام خواهری بازم مزاحم همیشگی اومد امشب اومدم بگم که ...
یکم مکث کرد و عطر موهام رو بو کشید و ادامه داد:
_بگم که داداشت عاشق شده!.داداش هیولات صدرا ظالم که صبح تا شب اذیتت می کنه برای اینکه مامان ، بابا و اون شکیبا عوضی قصد جونت رو نکنن.
یه نفس گرفت و بازم ادامه داد:
_خب بزار بگم عاشق کی شدم، عاشق گلاره شدم،اما گلاره من رو دوست نداره همش هم تقصیر بابا که بزور من رو با مهلا عقد کرد؛صبرا داداشی بریده و  به اندازه تموم اشک هایی که تو ریختی خسته اس.
بغض توی صداش عذاب می داد ولی حیف نمی تونستم بغلش کنم و بگم گریه کنه تا خالی بشه.صداش به گوشم رسید:
_مهلا یه زن خیلی بده من ازش یه بچه سه ساله دارم اما من هیچ حسی به اون زن ندارم ولی عاشق هاناام البته حسودی نکی تورو بیشتر از اون دوست دارم خواهری...]
از فکر بیرون اومدم و سر خاکش نشستم و در گلاب رو باز کردم و زمزمه وار شروع کردم به حرف زدن:
_سلام داداشی جونم،خوبی عشق خواهری؟،دلم برات خیلی تنگ شده نامرد چرا یه سر نمیای به خوابم؟!،نامرد می دونی چند ساله منتظرم دوباره شب ها بی صدای بیای تو اتاقم و از پشت بغلم کنی و باهام حرف بزنی؟.
یه نفس عمیق کشیدم و ادامه دادم: 
_راستی بهت گفتم گلاره بازم حاملس یه پسر خوشگل گوگولی مگولی داره به دنیا میاره گفت می خواد اسمش رو بزاره صدرا به عشق تو،وانمود می کنه که خوشبختِ اما همه می دونن که اون هنوز دلش با تو .
بغضم کرده بودم اما بازم ادامه دادم:
_هانا ام خیلی دلش می خواد با عمه اش دوست بشه اما اون مادره عفریتش نمی زاره.داداشی جات خیلی خالیه، تازه داشتم به محبتات عادت می کردم خودتو ازم منع کردی!.
بغض توی گلوم هر ثانیه بزرگ تر می شد،گل هارو پرپر کردم و در جبعه خرما رو باز کردم،بعد بوس کردن عکس صدرا و خداحافظی باهاش بلند شدم و از بهشت زهرا زدم بیرون در حین سوار ماشین شدن به سعید پی اِم دادم :
_نرید تو تا منم بیام باهم بریم.
بعد از سند کردن گوشی رو پرت کردم سمت صندلی شاگرد و گاز دادم سمت خونه.
وقتی رسیدم ماشین رو جلو در گذاشتم و با کلید در رو باز کردم و به سمت عمارتم رفتم وقت آنالیز کردن نداشتم و با دو خودم رو رسوندم به در بازش کردم و باسرعت از پله ها بالا رفتم و به سمت اتاقم رفتم درش رو باز کردم رفتم داخل؛در کمدم رو باز کردم یه هودی مشکی گشاد و بلند که طرح یه دست اسکلتی که گل دستش گرفته بود با یه شلوار لش دمپا کش بیرون آوردم و تنم کردم رفتم جلوی آینه یکم دست به ابرو و موهام کشیدم بازم به سمت کمدم رفتم یه کلاه گنگ زمستونی مشکی که طرح آدم فضایی روش بود با یک جفت آلستار فرمولی بیرون آوردم کفش رو پام کردم دوباره به سمت آینه رفتم و کلاه رو سرم کردم،گوشی و هندرفریم رو برداشتم از اتاق زدم بیرون و از پله ها پایین رفتم.وقت نمی کردم به خدیجه خانم و مش رحمان خبر بده به همین دلیل با عجله از خونه خارج شدم و سوار ماشینم شدم و با سرعت به سمت خونه بابا روندم...
هم زمان با رسیدن من بچه هام رسیدن با نیشخند بهشون نگاه کردمپیاده شدم و بلند گفتم:
_هم زمان باهم رسیدیم دمتون ولرم که دیر رسیدید.
بچه ها با نیش باز بهم نگاه کردن و پشت سرم راه افتادن از در وارد حیاط شدم چون مهمونی داشتن مثل همیشه در رو باز گذاشتن که کم اف اف به صدا در بیاد.اخم هام رو توی هم کشیدم و یه دستم رو توی جیب شلوارم کردم،همیشه با بچه ها وقتی وارد یه جمع خانوادگی می شدیم به شدت جدی و اخمو می شدیم اما توی تنهایی یا جمع های باحال شیطون و بازی گوش می شدیم.
وارد لابی شدیم همه نگاها برگشت سمتم ، همه فامیل های دور و نزدیک بودن یه پوزخند زدم و با بچه ها به دور ترین نقطه جمع رفتیم که صدای کنایه آمیز شکیبا رو شنیدم:
_سلام درخت جون!.

  • لایک 24
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت11

صدای خنده جمع بلند شد منم پوزخند زدم رو به مامان جون (مادر پدرم) گفتم:
_مامان خدمه دیشب یادش رفته آشغال ها رو بیرون بزاره آخه خیلی صدای ویز ویز مگس میاد!.
حالا نوبت به اون رسیده بود بهش بخند، یاسمین خواهر زاده شکیبا با صدای تو دماغیش لب باز کرد:
_هر هر نمکدون دیشب تو دبه خیارشور خوابیدی؟.
پوزخند زدم و جوابش رو دادم:
_تا جایی که من می بینم و بو می کشم بو ترشیدگی و کپک تو همه جا رو برداشته عزیز خل!.
دیگه لال شد هیچی نگفت، رو به بچه ها کردم :
_بیاید بریم زیر زمین!.
همشون سر تکون دادن جلو تر از همشون راه افتادم که صدای پچ زدن یکی رو شنیدم:
_پا بنداز جلو پاش!.
خودم رو حواس پرت نشون(نشان) دادم که یه پا اُمد جلوم پوزخندی زدم و با قدرت با پا کوبیدم تو ساق پاش که دادش بلند شد،یقه اش رو گرفتم و یه پوزخند زدن لب باز کردم:
_برای زمین زدن من نقشه نکش که خودت فلج داستان می شی پسره عقده ای.
چون پاش ضربه دیده بود رو پاهاش خوب نمی تونست با ایستِ تا یقش رو ول کردم با نشیمن گاه خورد زمین، پوزخندم رو تمدید کردم و از جمع زدم بیرون به سمت زیر زمین رفتم؛درش رو باز کردم که بوی لواشک،آلوچه،میوه خشک و ترشی به مشامم خورد،با لذت بو کشیدم و لب باز کردم:
_بوی زندگی میده اینجا!.
بچه هام پشت سرم محکم تایید کردن:
_(آره واقعا)Yes really

لامپ رو روشن کردم بعد مثل قحطی زده ها هجوم بردیم به تمام خورکی ها، یه ورق لواشک انار برداشتم و جلدش رو جدا کردم بعد در رب انار رو باز کردم لواشک رو توی رب کردم در آوردم حتی فکر کردن بهش آب می ندازه توی دهنت چه برسه جلوت باشه، با ولع شروع کردم به خوردن که صدای جیغ دخترونه مانند سعید رو شنیدم و بعد صدای امیر که نازک کرده بود اومد:
-وای بچه ها گوجه سبز!.
با شنیدن این حرف همه حمله بردیم سمت سعید و امیر و مثل آمازونی های گشنه شروع کردیم به خوردنش.گوشیم زنگ خورد از تو جیبم در آوردم، آقا جون بود با انگشت کوچیکم تماس رو برقرار کردم گذاشتم روی اسپیکر:
-جانم آقا جون؟.
-وروجک ها کجا رفتید؟
با نیش باز که انگار اون می بینتم جواب دادم:
-زیر زمین!.
صدا جیغ مامان جون اُمد:
- ورپریده ها لواشک، ترشی و رب ها رو تموم نکنید!.
همه با هم بلند خندیدیم ساکت که شدیم جواب دادم:
-کجای کاری ننه جان ما گوجه سبز فریز هاتو پیدا کردیم همشو خوردیم!.
صدای خنده آقا جون اُمد بعد صدای مامان جون:
_مگه دستم بهت نرسه وروجک!،حالا ام بیاید بالا الان مهمون اصلی ها می رسن.
با بهت لب زدم:
-مگه تموم نشدن باوا مردم برای یه لقمه نون شب محتاجن بعد شما ...
آقا جون حرفم رو قطع کرد:
-تو نگران اونا نباش عزیزم آخر هفته با بچه ها بیاید دنبالم باهم بریم بهزیستی.
چشم آرومی گفتم گوشی رو قطع کردم و رو به بچه ها کردم:
-پاشید بریم،دور دهنم کثیف نیست؟.
سامان《نه》ای آرومی گفت همه پاشدیم که بریم که صدای کمند که با غیظ حرف می زد به گوشم رسید:
-اَه آقا جون گوشی گذاشته بود رو اسپیکر همه صدای خندمون رو شنیدن!.
خندیدم و خواستم جواب بدم که انگشت گیسو رفت توی چال گونه ام،رو کردم بهش و مثل کمند با غیض گفتم:
-نکن بی شعور گونه ام رو سوراخ کردی!.
گیسو خندید و جوابم رو داد:
-آخه خیلی خوشگله نمی تونم دست بهش نزنم!.
یکی زدم پس کلش و رو کردم سمت کمند جوابش رو داد:
-اشکال نداره باوا مگه چی شده ؟! خب ما هم آدمیم می خندیم، مگه نه بچه ها؟.
همشون یه آره بلند گفتن،به تیپ همشون نگاه کردم؛سعید مثل من یه شلوار لش با این تفاوت که رنگ مال اون سیاه و زرد بود با یه تیشرت طرح خطر پوشیده بود،سینا ام یه شلوار جین شیش جیب سورمه ای با تیشرت لش که طرح آدم فضایی بلک لایت(Black Light)،سامان و ساسان هم چون داداش بودن(البته هیچ شباهتی بهم ندارن) تیپ هاشون مثل بود یا شلوار اسلش سورمه ای با تیشرت ست شلوارِ که طرح باطری تموم شده بود پوشیده بودن؛امیر یه هودی مشکی که طرح ایموجی پوکر روش بود با یه شلوار اسلش مشکی؛گیسو و مهسا ام به خاطره علاقه زیادشون به ست کردن باهم مثل هم یه هودی بلند قرمز مال کمند یه نصفه قلب سیاه و مال گیسو ام نصف دیگه قلب سیاه بود شلوارشونم مثل هم لش و دمپا مچی بود؛ساره هم یه هودی ساده مشکی با یه شلوار لش وارنینگ؛کمند هم هودی و شلوار گشاد و مشکی طرح اسکلت پوشیده بود .
صدای امیر به گوشم رسید:
-مهندس آنالیز تموم شد؟!.
با گیجی جواب دادم:
-لامصب تا حالا بهش فکر نکرده بودم،خیلی زیادیم لامصب!.
همه خندیدن و راه افتادیم سمت خونه،وقتی وارد خونه شدم اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد صدای آشنا یک نفر بود:
-ممنون از دعوتتون آقای راد پناه.
با بهت بلند گفتم:
-بزپیچه!.
همه نگاه هابرگشت سمت من و میعادی ام با بهت نگاهم می کرد، به خودم اومدم فهمیدم چه گندی زدم اما من پرو تر از این حرف ها بودم!.
بچه ها پشت سرم هر هر می خندیدن، اهمیت ندادم رو به میعادی کردم و لب زدم:
-به به استاد جان ! شما کجا اینجا کجا؟.
از بهت بیرون اومد و جوابم رو داد:
-سلام خانم راد پناه! من از طرف جمیل آقا اینجا دعوت شدم!.
به طرفش قدم برداشتم و حرف زدم:
-آها!.
به سمت آقا جون چرخیدم و با نیش باز گفتم:
-ایشون همون کسی هستن که من سر کلاس اذیتشون می کنم!.
آقا جون با تاسف سر تکون داد و لب باز کرد:

-دختر جان دستت هم به این بدبخت رسید!.

  • لایک 23
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت12

سرم رو به طرفین تکون دادم و جواب دادم:
-نه من دستم به ایشون نرسیده چون نامحرم هستن و زن دارن!آخه این خیانت به حساب میاد.
بهش نگاه کردم که ترس رو تو چشم هاش دیدم پوزخندی بهش زدم و رو به دختر چادری که کنار دستش بود کردم :
-شما باید همسر آقای میعادی باشید؟.
لبخندی زد و دستش رو به سمتم دراز کرد و حرف زد:
-درست حدس زدی!جانان و شمام؟
پوزخند زدم و پشت کردم جوابش رو دادم:
-بهم میگن ونزدی آدامز!تو می تونی صبرا صدام کنی.
صدای میلاد بلند شد:
-واقعا شبیه خودش هستی،همونقدر خوشگل و همونقدر عجیب و مرموز!.
با لحنی سرد لب زدم:
-کسی مجبورت نکرده باهام هم کلام بشی شاید دیدی دیگه نبودی!.
صدای مامانم به گوشم رسید :
-صبرا جان پیش استادت باش تا احساس غریبی نکنه!.
سر تکون دادم و به سمت اپن رفتم و خودم رو بالا کشیدم نشستم.بچه ها به سمتم امدن بخش و پلا نشستن،امیر با کنایه رو به استاد گفت :
-بهتون نمی خوره خانمتون چادری باشه استاد جان!.
منم تایید کردم:
-آره اصلا به تیپ و قیافشون نمی خوره که انقدر غیرتی و تعصبی باشن!.
جانان با ناز به جای میعادی جواب داد:
-مگه ارشیا چطوریه که شما اینطوری می گید؟!.
ساره با نیشخند جواب داد:
-هیچی عزیزم همینطوری می گیم.
انگار سمج تر این حرف ها بود بازم ادامه داد:
-پس منظور حرف های شما و مکالمه صبرا جان و آقا جمیل چی بود؟.
پوزخندی زدم دستی به گردنم کشیدم :
-خب ایشون استاده بنده است و منم دختره شر و شور کالج هستم،همیشه ایشون رو اذیت می کنم یکی از شاهکار هام زدن چسب به صندلی بوده!.
آهانی گفت و خفه خون گرفت،گوشیم رو در آوردم رفتم تو پلی لیستم و سرچ کردم 《خر هار》زدم رو علامت مسیج و یه پی ام با محتوای :
-آقای به ظاهر استاد اگه می خوای زنت فیلمت رو نبینه این ترم نمره من و دوست هام رو کامل بده وگرنه...
دکمه سند رو زدم و گوشیم رو داخل جیب هودیم فرو کردم همون لحظه صدای گوشی ارشیا بلند شد، اسمش رو تو گوشیم 《خر هار 》سیو کرده بودم خودمم دلیل انتخاب این اسم رو نمی دونستم.
یه نگاه بهش انداختم داشت تند تند تایپ می کرد بعد از چند ثانیه دست هاش از حرکت ایستاد و گوشی من لرزید؛از توی جیبم در آوردم و پی ام رو باز کردم:
-تو به چه حقی از من فیلم گرفتی دختره دیونه؟زود باش پاکش کن من به هیچ کس باج نمیدم هر غلطی دلت می خواد انجام بده.
یه باشه خودت خواستی براش سند کردم و رو به زنش کردم:
-جانان خانم دیگه؟
سرش رو تکون داد منم ادامه دادم:
-می دونستید آقا ارشیا اون روز با یکی توی رستو...
ارشیا نذاشت حرفم رو ادامه بدم :
-راستی صبرا خانم خودتون و کل دوست هاتون این ترم نمره کامل گرفتید!.
نیشخندی زدم و لب زدم:
-(آه ممنون که گفتید)Oh thank you for saying that 
به دنبال حرف من بلند شد و رو به من گفت :
-فقط یه لحظه بیاید بیرون کارتون دارم البته با اجازه پدر و مادر و همچنین نامزدتون!.
با کلمه نامزد خندم گرفت که با حرف سیاوش برادر زاده شکیبا کپ کردم:
-نه این چه حرفیه من به خانمم اعتماد کامل رو دارم!.
یهو عصبی شدم داد زدم:
-اینجا چه خبره؟این چه گ... این داره میخوره؟من کی نامزد داشتم؟.
برای اولین بار صدای داد آقا جون رو شنیدم:
-دیگه بسته خیره سری صبرا من امشب این مهمونی رو به مناسبت اعلام نامزدی تو و سیاوش گرفتم و توام حق مخالفت نداری!.
بغض ریشه کرد توی گلوم این آقا جون مهربون و دوست داشتنی من که الان داشت برای من تایین و تکلیف می کرد؟،خودم رو نباختم :
-که چی الان من با اون ازدواج کنم چی بهتون می ماسه ؟ یه بار زندگیمو به گند کشیدید این دفعه نمی زارم هر کاری دلتون می خواد انجام بدید!.
دست یک نفر رو روی شونه ام حس کردم برگشتم، سیاوش بود که بهم نیشخند می زد آروم لب زد:
-آخر به دستت آوردم دختره چموش!.
با این حرفش خون به مغزم نرسید،دستم رو مشت کردم و محکم کوبیدم توی دماغش چون حرکتم ناگهانی بود خورد زمین؛نشستم روی قفسه سینش و شروع کردم به مشت زدن.هرچقدر میزدم دلم آروم نمی گرفت تا اینکه بچه ها من رو ازش جدا کردن رو به جمع داد زدم :
-می دونید این خیا... چه کارس؟.
بلند تر رو به خودش داد زدم:
-بدبخت مفنگی فکر کردی من زن توی یه لا قبا می شم،هرکی نشناستت من که خوب میشناسمت! به همه بگم چه گ... هایی خوردی؟.
رو به آقا جون کردم :
-این آقا زن داره و یه بچه بهد می خوای من رو دو دستی تقدیمش کنی؟ که چی بشه ؟ که عذابم بدید ؟ که اذیتم کنید؟ باشه اگه اضافی ام میرم چرا اینطوری می کنید؟!.
رفتم طرف سیاوش و تف انداختم توی صورتش:
-دلم برای اون نازنین و ندا بدبخت می سوزه!.
با عجله قدم برداشتم که صدای شکیبا میخ کوبم کرد:
-فکر کردی خودت خیلی پاکی؟.
بغض بیشتر گلوم رو فشرد اما نذاشتم بشکنه برگشتم سمتش و پوزخند زدم:
-هرچی باشه از تو و اون دختره عفریته پاک ترم!خودت می دونی پس دهن من رو باز نکن!.

بعداین حرفم با سرعت از خونه زدم بیرون و سوار ماشینم شدم و با سرعت به سمت بام روندم.
وقتی رسیدم از ماشین پیاده شدم و روی یکی از صندلی ها نشستم،به شهر بزرگ و درندشتم نگاه کردم؛این شهر بزرگ خیلی بدی ها و پلیدی ها توی خودش پنهان کرده بود.
روی صندلی چمباتمه زدم و آروم شروع کردم به خوندن:
من از پریشب ، فهمیدم که تنهاتر از همیشه ام
پریشب ، آره دوریت باعث میشه که بدتر عصبی شم
بزن سنگو بزن سنگ ، که دلم شده باز تنگ
دلم تنگ شده واست تو بزن زنگو بزن زنگ
عوضی که دیگه مُردم از این
تنهایی منو ول نکن خب بعد از این
بزن رنگ و بزن رنگ ، سیاهیا رو لَک کن
همه آسمونو پُر بادکنک و بادبادک کن
بزن زیرِ سکوتت منو از معجزه پُر کن
من و خار و خسِ قلبمو باز پُر گل کن
(پریشب_امیر تتلو)

  • لایک 25
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت13

با صدای گوشیم دست از خوندن برداشتم؛از تو جیبم درش آوردم و وارد مسیج هام شدم پی ام رو باز کردم:
-دوباره بهت زور گفتن اما تقاصش رو پس میدن دوردونه من!.
به شماره نگاه کردم ناشناس بود،دکمه تماس رو لمس کردم که صدای نحس زن تو گوشم پیچید:
-مشترک مورد نظر خاموش می با...
قطع کردم و بهش پی ام دادم:
- تو کی هستی ؟

گوشیم رو گذاشتم توی جیبم بیشتر توی خودم جمع شدم،وقتی بچه بودم از تنهایی می ترسیدم اما وقتی بزرگ تر شدم بهش عادت کردم جوری که توی هیچ مهمونی، عروسی،ختم و حتی بازار نمی رفتم کم کم بزرگ بزرگ تر شدم فهمیدم فقط خودمم که همیشه با خودم می مونم،مغرور شدم،خشن شدم، گستاخ شدم و بی احساس شدم چنان که شکستن دل هیچ کس برام مهم نبود.
روز به روز بزرگ تر و تنها تر می شدم،دور و برم آدم زیاد بود اما بازم احساس تنهایی می کردم وقتی با بچه ها بودم یکم بهتر بودم کمتر احساس تنهایی می کردم.دختر خودخواهی بودم وقتی چیزی رو می خواستم باید برای من می شد اما اگه اون چیزی که من رو نخواد ولش می کنم و طرفش نمیرم.
از سه سالگی بابا من رو فرستاد کلاس های مختلف مثل《پارکور،تکواندو،بوکس،زبان و موسیقی 》دوست داشت بچه هاش نسبت به همه برتری داشته باشن اما در کنارش عذابم می دادن، تا وقتی شد ده سالم خودش شهریه کلاس هام رو می داد اما بعد اون دیگه مخفیانه خودم کار کردم و روی پای خودم وایساد از اون سال دیگه کسی اون صبرای مهربون،ساده،خندون و آروم رو ندید شده بودم یه ربات،یه دختر مغرور، گستاخ،لجباز،خودخواه و بی احساس که فقط به خودش و دوست هاش اهمیت می داد.
چون علاقه خاصی به درس داشتم از همون کلاس اول جهشی خوندم تو سن پانزده سالگی به کالج رفتم تو سن بیست نوزده سالگی شرکتم رو تاسیس کردم اوایلش یکم مشکل داشتم اما به مرور زمان همه مشکلات حل شد و پیشرفت کردم.
آروم از روی صندلی بلند شدم خواستم به سمت ماشین قدم بردارم که گوشیم لرزید، از توی جیبم در آوردم و مسیج رو باز کردم :
-یه خاطره گم شده!.
همون لحظه دکمه تماس رو لمس کردم بوق اول جواب داد:
-تو کی هستی؟!.
اما صدایی ازش نیومد فقط صدای نفس کشیدن یک نفر بود:
-با توام!.
-...
-چرا مزاحمم میشی؟.
-...
تماس رو قطع کردم حتما بازم دوست های نادین دارن کرم می ریزن به ساعت گوشیم نگاه کردم ساعت ده بود،سوار ماشین شدم و به سمت یک رستوران رفتم.
گوشیم بازم زنگ خورد،برش داشتم یه نگاه کردم گیسو بود جواب دادم:
-جانم گیسو؟!.
با نگرانی شروع به حرف زدن کرد:
-کجایی صبرا ؟!.
-دارم میرم رستوران چیزی بخورم ،چرا؟.
-لوکیشن بفرست ما هم بیایم!.
باشه ای گفتم و قطع کردم،لوکیشن رو فرستادم و به راهم ادامه دادم.وقتی رسیدم ماشین رو پارک کردم موهام رو داخل هودیم فرستادم و در داشبورد رو باز کردم یک کلاه ماسیمو که از قبل تو ماشین داشتم در آوردم و با کلاهی که سرم بود عوض کردم،از ماشین پیاده شدم و به سمت در رستوران مشکی رنگ رفتم و وارد شدم؛به سمت دنج ترین ضلع رستوران رفتم، نشستم شروع به آنالیز کردم ؛یه لابی خیلی بزرگ با ترکیب رنگ های قهوه ای و کرم دیزاین شده بود، میز ها دو نفر،چهار نفره و شیش نفر یکی در میان چیده شده بودن، یکی از دیوار هاش پر از قاب عکس های کوچیک بود معلوم بود دیواره خاطره ها هست،یه سیستم صوتی هم گوشه دیوار بود وآهنگ غمگین ترکی پخش می کرد در کل رستوران شیک و آرامش بخشی بود.
باصدای گارسون به خودم اومدم:
-خوش اومدید چی میل دارید؟!.
با ناخون هام ور رفتم و هم زمان با لحن سرد جوابش رو دادم:
-منتظر دوست هام هستم اونا بیان سفارش میدم.
بعد یه مکث گذاشت رفت، سرم با شدت درد می کرد سرم رو روی میز گذاشتم و به آهنگ گوش کردم:
Derdim olsun
Kadehler dolsun
Ben kaybederken Azrail seyre dursun
Dinliyorsun, görmüyorsun
Kurban ederler kimlerle geziyorsun
Kaç cehennem söndü içimde bilmiyorum
Deli sanıyorlar Beni arıyorlar
Görenler var mı
Düşen bu yaprağım gençliğimin rüyasıymış
Kağıda yaza yaza Hasretim beyaza
Kararı vermişim ben ellerimse kanlıymış
Tanrı vurdu saza Ölmeden mezara
(reynmen _derdim olsun)
(ترجمه :دردم باشه
ج... ها پر باشن
بذار عزرائیل نگاه کنه باخت دادنم رو
می شنوی ولی نگاه نمی کنی
قربانی شدم رفت، با کی دیگه می خوای وقت بگذرونی
نمی دونم چطوری این جهنمِ تو جونم آروم گرفت
فکر می کنن دیوونه ام
دارن دنبالم می گردن
من رو دیدن؟
این برگی که افتاده رو زمین رویای جوونی من بود
بنویس رو کاغذ
دلتنگ یه صفحه ی سفیدم
تصمیمم رو گرفتم و دیدم دستام خونی شدن
خدا شروع کرد به ساز زدن
افتادم تو قبر)
با قرار گرفتن دستی روی شونه ام سرم رو از روی میز بلند کردم،بچه ها با نگرانی بهم چشم دوخته بودن سامان زود تر از همه به حرف اومد:
-صبرا خوبی؟چشم هات چرا قرمزه؟.
آروم زمزمه کردم:
-شماها خبر داشتید؟!.
کمند زود جواب داد:
-به خدا ماهم خبر نداشتید!.
سر تکن دادم و رو سعید گفتم:
-برو اجازه بگیر که میز به هم بچسبونیم.
سری تکون داد و رفت،سرم رو به دست گرفتم خیلی درد می کرد یهو تیری کشید و حرکت نرم چیزی رو توی دماغم حس کردم دست زدم زیر دماغم و گرفتم جلو چشمم دیدم داره خون میاد؛دستم رو گرفتم زیر دماغم و به سرعت به سمت سرویس بهداشتی گرفتم حوصله جلو گیری از خون ریزی رو نداشتم همینطور سرم رو پایین گرفتم گذاشتم هر چقدر که بدنم دلش می خواد خون بیاد،نمی دونم چقدر گذشت صدای در بلند شد و پشت سرش صدای ساره:
-صبرا حالت خوبه؟.
با صدای خش دار لب زدم:
-آره تو برو منم الان میام!.

  • لایک 25
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت14

باشه آرومی گفت و صدای قدم هاش به گوشم رسید.شیر آب رو باز کردم دماغم و باقیِ صورتم رو شستم و از سرویس بیرون زدم، نگاهم رو چرخوندم و روی همون مردی که صبح دیدمش میخ کوب شد از پشت شیشه دستی برام تکون داد و با سرعت سوار موتورش شد و از رستوران دور شد؛گیج به جای خالیش نگاه کردم اون کی بود که امروز سه بار دیدمش و اون شماره ناشناس مال کی بود.
از جای خالیش چشم گرفتم و به بچه ها که میز ها رو چسبونده بودن رفتم؛نشستم همون لحظه گارسون اومد تا سفارش هارو بگیره:
-خب دوست هاتون اومدن چی میل دارید!.
زیاد میلم به غذا نمی رفت اما سفارش دادم:
-یه پرس جوجه ساطوری.
سعید و سامان مثل من سفارش دادن،کمند کباب ،سینا زرشک پلو با مرغ،امیر فسنجون،گیسو ماهی سوخاری،ساره و ساسان باقالی پلو با ماهیچه،مهسا ام ته چین مرغ سفارش دادن.

بعد از گارسون گوشیم رو از توی جیبم در آوردم و رفتم توی مسیج هام به شماره ناشناس که از خارج پی ام داده بود زل زدم،حتما الان کلی پول به خاطره تماسم با شماره خارج از کشور اومده.خواستم به بچه ها بگم اما یه حسی از گفتنش من رو منصرف کرد.
صدای سعید من رو به خودم آورد:
-بعد از رفتنت آقا جون به شکیبا توپید که چرا دروغ گفته شما با هم رابطه نام... داشتید اون هم زد زیرش و گفت که سیاوش این هارو گفته و چند تا عکس نشون داد به آقا جون اما اون باور نکرد و جوابش رو داد که نوه من از نور مقدساتم پاک تره به تیپش نگاه نکنید اصل دل آدمه که اون دلش سفید و بدون لکه ای پلیدی دقت کنی دختره موهاش قهوه ای موهای صبرا من مشکی و بلند تر از اینِ پس نمی خوام چیزی از این موضوع بشنوم.
سعید ساکت شد و امیر به جاش شروع کرد:
-مامان جون هم شروع کرد به گریه کردن که چطوری دوباره دل تو رو به دست بیارن،این وسط ارشیا با ذوق نگاه می کرد که آتویی از تو گیر بیاره آقا جون هم دوباره شروع کرده و گفت یک بار این دختر رو با همین حرف هاتون شکوندین درست زمانی که دوره بچگیش بود گناه یک نفر دیگه رو انداختید گردن اون بدبخت...
با صدای زنگ گوشیم امیر دست از حرف زدن کشید گوشیم رو از روی میز برداشتم و به اسم آقا جون نگاه کردم،آدمی نبودم که قهر کنم یا جواب تماس و پی ام رو ندم فقط باهاش سرد برخورد می کردم پس با سرد ترین لحن ممکن جواب دادم:
 -بله؟
با صدایی نگران شدوع کرد به حرف زدن:
-دخترم!صبرای من!.
-من دختر و صبرای شما نیستم! من مال خودمم حالا کارتون رو بگید پدر جان.
-دخترم ببخ...
میون کلامش پریدم:
-گفتم که دختر شما نیستم و اینکه استغفرالله من خدا نیستم همه رو ببخشم بیرید رو سجادتون بشینید و دعا کنید اون ببخشتتون!.
-صبرا یک لحظه صبر کن!.
-بله؟.
-خودت بودی باور نمی کردی؟!.
پوزخند عصبی زدم و جوابش رو دادم:
-نه اصلا چون من خودم رو می شناسم می دونم هیچ وقت تن به این خفت نمیدم.
-دختر انسان جایزالخطا است ! تو ببخش!.
با صدای لرزون جوابش رو دادم:
-وقتی من گناهی کردم یا نکردم کسی من رو بخشید که من شما رو ببخشم؟.
به صبرا جان گفتنش توجه ای نکردم و گوشیم رو قطع کردم و رو به بچه ها کردم:
-دیگه نمی خوام هیچی بشنوم حتی یک کلمه!.
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:
-ممنون که مثل همیشه وقتی عصبی ام گیر سه پیچ بهم ندادید.
همشون لبخند غمگینی بهم زدن،بعد از چند دقیقه غذا ها آوردن و شروع کردیم به خوردن البته من بیشتر با غذام بازی می کردم.
•••
با صدای آلارام گوشیم از خواب پریدم گیج رو تخت نشستم و مخم شروع کرد به پردازش اتفاقات دیشب؛بعد از خوردن شام از بچه ها جدا شدم و اومدم خونه چون خیلی خسته بودم بدون فکر به چیزی گرفتم خوابیدم.
به ساعت اتاقم نگاه کردم،ساعت هشت صبح رو نشون می داد.آروم از تختم پایین اومدم و به سمت سرویس رفتم و کار هام رو انجام دادم وقتی کارم تموم شد بیرون اومدم و با مکث کوتاهی شروع کردم به آنالیز اتاقم؛کل دکوراسیون اتاق بیست وچهار متریم مشکی بود،یه تخت دو نفره دایره ای شکل که از چوب های مشکی درست شده بود و رو تختی مشکی و سفید با طرح اسکلت وسط اتاق بود، سمت راست تخت یه پا تختی مشکی بود که روز یه آباژور مشکی با چراغ قرمز بود، سمت چپ تخت یکمی با فاصله میز توالت مشکی و آینه ای دایره ای شکل که دورش مشکی بود و رو به روش یه صندلی دایره ای مشکی سفید جا خوش کرده بود،یه پنجره بزرگ که رو به باغ باز می شد با پرده مشکی رو به روی در اتاق بود، جلوی میز توالت کمد دیواری بزرگی بود که داخلش یه اتاقک بود برای تعویض لباس،روبه روی تختم رو دیواره خاطره ها کرده بودم و عکس های کوچیک و بزرگ خودم و بچه ها رو نصب کرده بودم و بینشون لامپ های مینیاتوری قرمز وصل کرده بودم، وسط اتاق هم یک کیسه بوکس مشکی که روش عکس اسکلت بود آویزون بود.

نصفه کاره دست از آنالیز کردن برداشتم و به سمت کمدم رفتم، یه شلوار جین مشکی با یه مانتو جلو باز مشکی با یا زیره مانتویی و مقنعه دانشجویی و یک جفت کفش سیاه در آوردم و پوشیدم.رفتم جلو آینه مقنعه ام رو درست کردم و موهام رو به سختی پنهون کردم، دوباره به سمت کمد رفتم یک کیف مشکی که روش نوشته های عجیب و غریب روش بود در آوردم و کتاب های مورد نیازم،گوشیم،عینک آفتابیم و هندزرفریم با جاش رو انداختم توش و دستش رو روی دوشم انداختم و از اتاق زدم بیرون.

به آشپز خونه رفتم تا صبحانه بخورم و به کالج برم، وقتی رسیدم خویجه خانم میز رو آناده کرده بود و پای ظرف شویی بود نمی دونستم داره چیکاره می کنه، آروم لب زدم:

-صبح بخیر خدیجه خانم!.

با دیدنم لبخندی زد و با محبت جواب رو داد:

-صبح توام قشنگ دختر نازم!.

مرسی آرومی گفتم و نشستم پشت میز و شروع کردم به صبحانه خوردن که صدای خدیجه خانم بلند شد:

-دخترم دیشب دیدم با عجله برکشتی رفتی اتاقت و آماده شدی رفتی می دوستم جایی دعوتی و نتونستی به ما چیزی بگی اما شب که برگشتی حالت زیاد خوب نبود خستگی از سر و روت می بارید نگرانت شدم اما می دکنستم خوابت میاد نیومد،دیشب اتفاقی افتاده بود؟.

لبخند کم جونی به این محبت مادرانه اش زدم، من همیشه از این نگرانی ها و محبت ها محروم بودم؛ جوابش رو دادم:

-نه خدیجه خانم چیزی نشده بود فقط یکمی خسته بودم همین بی خودی نگران بودید.

  • لایک 25
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت15

بعد از خوردن صبحانه رو به خدیجه خانم کردم:
-خدیجه خانم وقتی برگشتم حقوق این ماه رو براتون واریز می کنم.
-اِ دخترم این چه حرفیه ما که اینجا هم می خوریم،همه چی ام هس پول می خوایم چیکار آخه؟!.
لبخند کم رنگی زدم و جوابش رو دادم:
-نه شما که گروگان و برده من نیستید که به لباس و خیلی چیز های دیگه نیاز دارید، دیگه نشنوم از این حرف ها!.
بعد از حرفم دستی تکون دادم و از خونه خارج شدم،به حیاط نگاه کردم بهتر بود به جای حیاط می گفتم باغ؛انواع درخت سیب،پرتقال،انجیر،گردو،بادام،گیلاس و گلابی پراکنده کاشته شده بود، بین همه درخت ها زمین سنگ کاری شده بود،دور تا دور حیاط گل های گلاره،رز قرمز،زرد،آبی و صورتی کاشته شده بود،بعضی از جاهای حیاط مجسمه های تزیینی حیوانات کار گذاشته شده بود، بین درخت ها تاب دونفره آهنی بود که زیاد ازش استفاده نمی کردم چون آخر باغ یه درخت تنومند بود که بهش یه تاب وصل کرده بودم،وسط باغ یه حوض بزرگ بود که از چند جهت آب واردش میشد چون پشت خونه رود خونه مصنوعی با آسیاب آبی درست کرده بودم.
سرم رو تکون دادم دوباره نصفه کاره دست از آنالیز برداشتم و با عجله به سمت پارکینگ رفتم و سوار فراری زردم شدم گوشیم رو از کوله ام در آوردم به گیسو پی ام دادم :
-من با ماشین خودم میام نیاید دنبالم!.
بعد از اینکه گوشیم انداختم رو صندلی شاگرد از عمارت خارج شدم و به سمت کالج روندم.
وقتی رسیدم ماشینم رو توی پارکینگ کالج پارک کردم و از پارکینگ خارج شدم و رفتم جای همیشگی که با بچه ها می شستیم،همون که نشستم خانم گامبو یا همون خانم ایمانی که یکی از بد عنق ترین فرد حراست بود مثل جن جلوم ظاهر شد و با لحن طلب کارانه ای حرف زد:
-خانم صبرا راد پناه همراه من به دفتر مدیر بیاید!.
با خونسردی لم دادم به درخت پشت سرم و لب زدم:
-من کاری نکردم که با شما بیام اتاق مدیر کالج! حجابم که خوبه!.
صداش رو یکم بلند کرد:
-سر گند کاری اون روزتون که  بینی آقا داروین محبی رو شکستید!.
اروم از رو زمین بلند شدم و روبه روش ایستادم، چون ازش خیل بلند تر بودم سرم رو خم کردم و لب زدم:
-شما اگه انضباط سرتون می شد پرس و جو می کردید که ایشون چی گفته خانم غیر محترم!.
و جلو تر از اون راه افتادم به سمت اتاق حراست،وقتی رسیدم در زدم و وارد شدم و روبه آقای احسنی که مدیر دانشکده بود لب زدم:
-شما باید اول پرس و جو می کردید که کی این بازی رو شروع کرده،ایشون سر کلاس به بنده تهمت زدن که آقای میعادی رو اذیت کردم در صورتی که من اون روز ناخوش احوال بودم و تمام شواهد هم نشون می داد که من این کار رو نکردم، از کلاس به خاطره حرف اون آقا خارج شدم و همراه دوستانم به حیاط کالج رفتیم اما بعد از تمام شدن کلاس این آقا اومدن به من دشنام میگن بعد شما توقع دارید من هیچی نگم و هیچ کاری انجام ندم؟!.
نفس عمیقی کشیدم و به آقای احسنی که با دهن باز به من نگاه می کرد چشم دوختم که صدای داروین بلند شد:
-دروغ میگه آقای احسنی کل کلاس خبر دارن که ایشون هر جلسه آقای میعادی رو اذیت می کنن...
 وسط حرفش پریدم:
-می تونید زنگ بزنید استاد بیاد اینجا و از خودشون بپرسید!.
خانم گامبو که تا اون لحظه ساکت بود به حرف اومد:
-بله درست میگی الان صداشون می کنم.
بعد رفتن گامبو خانم گوشیم رو در آوردم و سری به ارشیا پی ام دادم:
-ایمانی اومد دنبالت بیای دفتر مدیر وای به حالت اگه از من دفاع نکنی فیلم رو می فرستم برای جانان بدبخت.
دکمه سند رو زدم،پنج دقیقه بعد ارشیا همراه ایمانی وارد اتاق شد و بعد از سلام و احوال پرسی گفت:
-آقای مدیر چه مشکلی پیش اومده ؟.
من به جای آقای احسنی جواب دادم:
-استاد آقای محبی اون روز که من همراه دوستانم از کلاس شما خارج شدم به دلیل تهمتی که به بنده زدن، بعد از تمام شدن کلاس اومده به من دشنام میدن بعد من از خودم دفاع می کنم میاد حراست یه مشت چرت و پرت تحویل آقای مدیر میده که من شمارو اذیت می کنم و نظم کلاس رو بهم میزنم شما بهشون بگید که من اصلا این کار هارو نمی کنم و اون روز من اصلا حال خوبی نداشتم!.
سری تکون داد و رو به ایمانی و احسنی کرد و شروع کرد به حرف زدن:
-بله ایشون راست میگن، اون روز خانم راد پناه ناخوش احوال بودن و آقای محبی گناه کرده خود رو به گردن این خانم می ندازه و اینکه ایشون یکی از زرنگ ترین شاگردان بنده هستن درسته بعضی وقت ها مزه ای می پرونن اما در کل دانشجوی خوبی هستن و من از دست ایشون راضی هستم اما جای داره بگم که آقای محبی و دوستانش خیلی این خانم رو اذیت می کنند.
بعد از تموم شدن حرفش به داروین یه نیشخند زدم که صدای داروین در اومد:
-استاد واقعا شما طرف این دختره ورپریده رو می گیرید؟ این همونه که تو نسکافتون گچ ریخت!.
با حرف ارشیا می خواستم زمین رو گاز بزنم:
-اما تا جایی که من می دونم اون تو بودی پسر جان و این تو بودی که چست زدی به میز بنده و اِلا آخر.
محبی دید نمی تونه کاری بکنه خفه خون گرفت و با چشم های به خون نشسته برای من خط و نشون می کشید ؛ اهمیت ندادم و روبه مدیر گفتم:
-اجازه هست من برم؟.
سری تکون داد و لب زد:
-برو دختر جا...
ایمانی وسط حرفش پرید:
-یعنی چی بره آقای احسنی ؟ایشون زده بینی پسر مردم رو شکونده!.
آقای احسنی جوابش رو داد:
-خانم ایمانی بسته! این دختر فقط از خودش دفاع کرده دربرابر یه پسر بی غیرت !.
و نگاه بدی به داروین انداختن منم بدون حرف اضافی از اتاق خارج شدم و با ذوق به سمت حیاط رفتم،نگاهی به بچه ها انداختم و با سرعت به سمتشون پرواز کردم.
وقتی رسیدم خودم رو پرت کردم بغل سعید که هر دو باهم پرت شدیم زمین بلند خندیدم و از روش بلند شدم که صدا گیسو اومد:
-سلام شنگولی صبرا!خبری هست؟.
با نیش باز براشون جریان رو تعریف کردم و در ادامه ش گفتم:
-چه خوب شد اون روز دنبالش کردیم!.
همشون مثل بز سر تکون داد و مهسا حرف زد:
-بچه ها بریم سر کلاس سه دقیقه دیگه کلاس شروع میشه!.
از جامون بلند شدیم، خودم رو تکوندم و به همراه بچه ها به سمت سالن و از پله ها بالا رفتیم و وارد کلاس شدیم.
طبق معمول رفتیم ردیف آخر نشستیم،هنوز رو صندلیم جا خوش نکرده بودم که داروین اومد سر کلاس و به سمت من اومد دستش رو بلند کرد که بخوابونه زیر گوشم که محکم دستش رو گرفتم و رگش رو فشار دادم که صدای آخش بلند شد با نفرت لب زدم:
-به چه حقی می خواستی دست رو من بلند کنی پسره غربتی؟دماغ شکسته کمته؟!.
کل کلاس سکوت کرده بودن و با تعجب به ما نگاه می کردن، با صدایی که از خشم دو رنگه شده بود جوابم رو داد:
-چند بار ...
یهو سعید پرید وسط حرفش و اومد دستشو از دستم بیرون کشید و شروع کرد به زدنش :
-خفه شو پسره عوضی فکر کردی کی این حرف ها رو به صبرا بگی ؟! بزار جوهر تعهدت خشک بشه بعد بیا اینجا موعظه بکن!.
هنوز تو شک بودم یعنی اگه سعید می زاشت ادامه حرفش ...
سینا،امیر،ساسان و سامان جلوی دوست های داروین رو گرفته بودن که مزاحم زدن سعید نشن.
سعید رو آروم صدا کردم ولی جوابی نشنیدم صدام رو یکم بردم بالا:
-سعید بسته!.

  • لایک 25
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت16

صدای من دست از زدنش کشید از روش بلند شد یه نگاهی به داروین کردم و با لحن سرد لب زدم:
-من مثل تو و رفیق هات نیستم، برای خودم ارزش قاعلم آقای داروین محبی! خدات رو شکر کن سر این حرفت باز نرفتم پیش آقای احسنی ؛هه خودت که خوب می دونی با کسایی مثل تو که تو کتابخونه با ...
ادامه حرفم رو خوردم و سر جام نشستم و رو به سعید ادامه دادم:
-اون لیاقت زدن هم نداره داداش چون یه حیون صفت که فکر می کنه همه مثل خودش یه حیون هستن.
به بچه های کلاس که با بهت نگاهمون می کرد گفتم:
-چیه تاحالا دعوا ندیدید که اینطوری مثل بز نگاه می کنید هرکی ام فیلم گرفته پاک کنه تا گوشیش رو نشکستم.
کلاس توی جو بدی فرو رفته بود دوست های داروین با نفرت به من نگاه کردن و به سمت دارین رفتن و بردنش که تمیزش کنن؛یه ده دقیقه از کلاس گذشته بود اما استاد شیر امیری نیومده بود.
سرم رو گذاشتم رو میز و تو گذشته غرق شدم.

-[-بابا توروخدا باور کن، بابا به خدا راست میگم،بابا تو رو جون عزیز باور کن، بابا به قرآن دروغ میگ...
با فرود اومدن سگک کمربند روی کمرم لال شدم، دیگه التماس نکردم،زجه نزدم، اشک نریختم و مثل مار به خودم نپیچیدم باید تحمل می کردم که نازک نارنجی نباشم باید به این توهین ها عادت می کردم.
نمی دونم چند ساعت گذشت یک ساعت،دو ساعت و شاید هم سه ساعت که خسته شد از زدن و با صدای بلند بالا سرم حرف زد:
-تا یک هفته همینجا جون میدی دختره ول... چه با سر بلندی ام برمیگرده خونه...
لگد محکمی به شکمم زد که از دهنم خود اومد بیرون اما اهمیت نداد و به حرفش ادامه داد:
-نکنه بچه ایم ازش پس انداختی؟ تا یک هفته بدون آب و غذا اینجا می توپی تا حساب کار دستت بیاد!.
بعد از رفتنش به زور خودم رو به کنار دیوار رسوندم، بابا حتی فکر نکرد شاید اون ها دروغ گفته باشن من فقط چهارده سالم بود؛کم کم دیدم تار شد و هیچ چیزی از اون روز کذایی به یادم نموند.]
با تکون های یک نفر از فکر بیرون اومدم، سرم رو از روی میز بلند کردم به مهسا چشم دوختم با نگرانی یه بطری آب بهم داد و آروم شروع کرد به حرف زدن:
-خوبی صبرا؟.
آروم سرم رو تکون دادم و اون ادامه داد:
-شیر امیری امروز نمیاد!.
پوزخندی زدم و جواب دادم:
-خداروشکر این هم از چهار روز که کلاس داره پنج روزش رو نمیاد!.
برای اینکه از این حال در بیام رو به بچه ها کردم و با صدایی نچندان آروم گفتم:
-کی جرات و حقیقت بازی می کنه؟.
به جز سه نفر همه کلاس دست بالا بردن،  رامین یکی از بچه های باحال کلاس با صدایی زنونه شده شروع کرد به حرف زدن:
-اِوا خو منتظر چی هستین خب میز هارو بچینید زن هم زن های قدیم به خدا !.
همراه حرف زدنش مثل ساناز یکی از لوس ترین دختر های کلاس تکون می داد،به ساناز نگاه کردم داشت می ترکید از عصبانیت؛ خندم گرفته بود برای اینکه به خودش بیاد بطری آب رو پرت کردم سمتش چون پشتش به من بود محکم خورد به سرش و صدای آخش بلند شد و شروع کرد به غر زدن:
-الهی زیگیل بشی بچه، به خدا این جمجمه س توش مغز نگه داری میشه!.
خندیدم و جوابش رو دادم:
-مغز نگو فندق بگو،فندق نگو معیوب بگو!.
همه خندیدن که رامین با صدای بچگونه و بغض ساختگی به حرف اومد:
-چلا آخه؟پسمل به این نانازی، به این خوشملی...
وسط حرفش پریدم:
-باش کم حرف بزن پسر داداشت.
همه دوباره خندیدن، لادن و نجمه که از دخترای خوب کلاس بودن بلند شدن که میز هارو بچینن من هم بلند شدم کمک کردم.
بعد از چیدن میز ها پسر ها میز استاد رو آوردن و وسط دایره گذاشتن، منم بطریم رو از روی زمین بلند کردم و روی میز گذاشتم و چرخندم به سرعت سر جام که کنار لادن بود نشستم با از حرکت ایستادن بطری اخم ها توی هم رفت، اشکان یکی از منفور ترین و سمج ترین پسر های دانشکده بود راسته که میگن مار از پونه بدش میاد در خونش سبز میشه، با صدا نکره اش به خودم اومدم:
-جرات یا حقیقت؟.
با قاطعیت جواب دادم:
-حقیقت.
-نقطه ضعفت چیه؟.
بدکن مکث جواب دادم:
-دوست هام!.
با نگاه های خبیث بهم نگاه کرد و لب زد:
-یعنی اگه الان بگم دوست هات رو می کشم برای زنده موندنشون بهم بله میدی؟!.
پوزخندی زدم و سرم رو پایین انداختم جوابش رو دادم:
-با اینکه میشه دوتا سوال اما خب  جواب میدم، معلومه که نه چون اگه حتی یه مژه ام از دوست هام کم بشه دودمانت رو به دیار باقی می فرستم!.
بچه ها واو بلند گفتن ؛نگاهم کشیده شد سمت ساره که داشت فیلم می گرفت کشیده شد مارمولک از هر فرصتی برای فیلم گرفتن استفاده می کرد.
باز بلند شدم و بطری رو چرخوندم و سر جام نشستم، بطری به طرف امین و مهسا استپ کرد و چهره من توهم رفت چون می دونستم اگه امین بگه جرات مهسا بدترین بلایی که ممکنه سرش میاره به خاطره نفرت زیادی که سر منشاش هم این بود که امین باعث شده بود مهسا یکی از نمراتش بد بشه؛مهسا با صدایی که نفرت توش موج میزد سوال کرد:
-جرات یا حقیقت؟.
امین با نیش باز جواب داد:
-جرات!.
مهسا با خباثت بهش نگاه کرد و به حرف اومد:
-شلوارت رو...

با حرفی که زد قهقهه بچه ها بالا گرفت اما با ادامه حرفش دیگه میز رو گاز می زدن:

-مجازات انجام ندادنش اینه که یک هفته با صورت آرایش شده ، مانتو و شلوار بیای کالج و با یکی از پسر های سال بالایی رل بزنی، حالا خودت می دونی کدوم؟
امین با صورت قرمز شده از خشم به مهسا چشم دوخته بوده جوابش رو داد:
-این انصاف نیست تو با...
مهسا بی خیال میان کلامش پرید:
-قوانین بازی اینِ می خواستی بازی نکنی عنتر آقا!.
همه از خنده قرمز شده بودن اما جرات خندیدن نداشتن اما اولین نفر من زدم زیر خنده و همه پشت سر من شروع کرد که صدای امین بلند شد:
-زهر مار!.
 رو به مهسا گفت:
-مجازات رو انتخاب می کنم !.
بعد از جمله اش بلند شد و بطری رو چرخوند. بعد از چند نوبت افتاد رو به من و رامین، سوال کرد:
-جرات یا حقیقت؟.
با دستم خودم رو باد زدم و جواب دادم:
-جرات!.
با نیشخند به حرف اومد:
-آهنگ گلی سعید شایسته رو با گیتار بخون! اگر هم ...
حرفش رو قطع کردم:
-من مجازات نمی خوام، اسکل از کجا گیتار بیارم؟.
لبخندی زد و جوابم رو داد:
-آفرین، خب من گیتارم تو ماشین اگه صبر کنی میارم!.
سری تکون دادم و اونم با سرعت از کلاس خارج شد، هوای کلاس خیلی گرم بود رفتم سمت در کلاس و به قالب در لم دادم و نگاهم رو دور تا دور سالن چرخوندم و روی یک نفر ثابت ایستاد، همون مرد سیاه پوش که از دیروز تاحالا سه بار و حالا شده بود چهار بار دیده بودمش زیاد ازم دور نبود و می دیدم که داره به من نگاه می کنه تیپ هاش هیچ تغییری نکرده بود.

  • لایک 15
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت17

نمی دونم چند دقیقه بهش چشم دوخته بودم که با صدای رامین به خودم اومدم:
-به چی زل زدی؟ دختر ده بار صدات کردم!.
نگاهم رو از جای خالش گرفتم و آروم لب زدم:
-هیچی تو فکر بودم.
سر تکون داد و گیتار رو بهم داد و در کلاس رو بست، نشستم سر جام  گیتار رو کوک کردم و شروع کردم به خوندن:

تو که فاتح شهر قلبمی، قلبمی، قلبمی
تو که مرهم زخم و دردمی دردمی دردمی
نرو از بر من تا دور دور ،دور دور ،دور دور
تو که سرخی رنگ زردمی
واسه ما بزار اخمات وا بشه
بزار مهربونیت دریا بشه
منو تو خونه ی دل راه بده
بزار در رو به قلبم وا بشه
خواستم ادامه اش رو بخونم که سرم تیر کشید و مثل دیروز حرکت نرم و گرم خون رو توی دماغم حس کردم، گیتار رو روی میز گذاشتم و به سمت سرویس بهداشتی دویدم وقتی رسیدم سرم رو روی روشویی نگه داشتم و گذاشتم خون قطره قطره بریزه؛فکر کنم یه پنج دقیقه گذشت که صدای خش دار و گرفته یک نفر به گوشم خورد:
-از دیروز سه بار خون دماغ شدی و این نگران کنندس!.
سرم رو برگردوندم با بهت به همون مرد سیاه پوش نگاه کردم و لب باز کردم:
-تو کی هستی؟!.
دستی به پشت سرش کشید و سرش رو بالا آورد بهم زل زد:
-یه آشنا فراموش شده!.
و به سرعت ازم دور شد و من رو با صورت خونی و بهت تنها گذاشت.

صورت و دستم رو شستم و از سرویس بیرون زدم،با نگاهم دنبالش گشتم اما پیداش نکردم.
با بی حالی به کلاس برگشتم،نگاه ها برگشت رو من و سینا با نگرانی پرسید:
-یهو چی شد؟!.
بی حال رو صندلی نشستم و گفتم:
-هیچی نشده فقط یکم خون دماغ شدم که فکر کنم اونم برای گرمای زیاده! خب به بازی ادامه بدیم.
سینا سر تکون داد و سرجاش نشست،بازی دوباره شروع شد و تا پایان وقت کلاس ادامه داشت اما من هیچی از بازی نفهمیدم و به اون مرد و حرفش فکر می کردم؛صداش تو مخم اکو می شد《یه آشنا فراموش شده !.》بدتر از اون صدای یک مرد دیگه ام که آهنگ گلی سعید شایسته رو می خوند مثل خوره افتاده بود به جونم و فکر من رو درگیر خودش کرده بود.
با تکون های یک نفر به خودم اومدم،به سعید نگاه کردم که به حرف اومد:
-چته صبرا؟از دیروز تاحالا اخلاقت خیلی عوض شده!.
سری تکون دادم و با لحن آرومی جوابش رو دادم:
-هیچی فقط یکم ذهنم درگیره!.
سری تکون داد و گفت:
-بیا بریم بیرون تا کلاس بعد نیم ساعت مونده!.
-باشه شما برید منم میام.
بچه ها باشه ای گفتن و رفتن منم وسایلم رو انداختم توی کیفم سر به زیر به سمت در کلاس رفتم که با کسی برخورد کردم، با امید اینکه اون مرده باشه سر رو بلند کردم که با دیدن ارشیا امیدم پر پر شد، ببخشید آرومی گفتم خواستم رد بشم که با صداش ایستادم:
-صبرا!.
با لحن سردی جوابش رو دادم:
-چیه؟.
یکم مکث کرد بعد جواب داد:
-هیچی به بچه ها بگو یه مشکلی برای من پیش اومد کلاس امروز کنسله!.
پوزخندی زدم و باشه ارومی گفتم و به سمت صحرا رفتم بهش موضوع کنسلی کلاس رو گفتم و از سالن بیرون زدم به سمت بچه ها رفتم و بلند گفتم:
-بیاید بریم کلاس کنسله!.
انگار که اون هام از خداشون بود سریع به همراه من به سمت پارکینگ اومدن،صدای ساسان به گوشم خورد:
-صبرا دیگه با ما حال نمی کنی با ماشین جدا گونه میای!.
خندیدم و جوابش رو دادم:
-کار دارم نمی خوام شما رو علاف خودم کنم!.
ساسان آهانی گفت و این دفعه سامان به حرف اومد:
-والا منم دوست دارم همه با ماشین خودمون بیایم که چی همه توی یه ماشین بشینیم که ظرفیت پنج نفر رو داره؟.
سعید جمله اش رو ادامه داد:
-انگار با رعایت ما آلودگی هوا کمتر میشه!.
از غر عر هاشون خندم گرفت و جوابشون رو دادم:
-باشه پیر مرد ها از این یه بعد همه با ماشین خودمون میایم!.
همه باشه ای گفتن که کمند با کنجکاوی پرسید:
-کجا می خوای بری ؟!.
نیشخندی زدم و جوابش رو داد:
-میرم خونه عشقم!.
یهو گیسو با کیفش کوبید تو سرم:
-عوضی کِی رل زدی ؟.
از این ور مهسا با ذوق گفت:
-وای خدا!حالا خوشگل هست؟.
به قیافه کنجکاوشون نگاه کردم و زدم زیر خنده که دختر ها رو سرم آوار شدن.بعد از اینکه از زدن سیر شدن به من اجازه حرف زدن دادن:
-چتونه وحشی ها خب شوخی کردم! من کی رل زدم که بار بار دومم باشه؟ می خوام برم گالری حمید سانتافه رو بفروشم.
دخترا چشم غره ای بهم رفتن،سعید لب زد:
-نمی خوای ما باهات بیایم؟.
جوابش رو دادم:
-نه، خب کاری ندارید؟.
سری تکون دادنو به سمت ماشین خودشون رفتن و سوار شدن،منم سوار شدم با سرعت از کالج خارج شدم و به مش رحمان زنگ زدم بعد از چند بوق جواب داد:
-جانم خانم؟.
-جونت بی بلا پدر جان، اگه یک نفر اومد در خونه گفت که از طرف راد پناه اومدم ماشین رو ببرم راهش بده تو از طرف من اومده.
-باشه دخترم!.
-کاری ندارید؟.
-نه مراقب خودتون باشید.
باشه آرومی گفتم و گوشی رو قطع کردم و بیشتر گاز دادم.وقتی رسیدم جلوی گالری پارک کردم گوشیم رو داخل کیفم انداختم کیفم رو هم روی شونم گذاشتمو از ماشین پیاده شدم و گالری رو برسی کردم؛یه مغازه بزرگ سر تا سر شیشه که روی سر درش زده بود《اتو گالری ...》به ماشین های آخرین سیستم و گرون قیمت نگاه کردم و وارد شدم، همون که وارد شدم یکی از پرسنل ها اومد جلو و شروع کرد به حرف زدن:
-سلام خوش اومدید،چه کمکی از من بر میاد!.
معلوم بود پرسنل جدید چون من رو نمی شناخت با لحن سردی جواب دادم:
-با آقای فرهمند کار دارم!.
با همون لحن قبلی جواب داد:
-توی اتاقشون هستن!.
بدون توجه بهش رفتم سمت اتاق تمام شیشه ای رفتم و تقه ای زدم وارد شدم،حمید سرش رو بلند کرد با دیدن من گلش از نو شگفت به حرف اومد:
-به به صبرا خانم پارسال دوست امسال آشنا!.
لبخند کم جونی زدم  و جوابش رو دادم:
-حمید تیکه ننداز خودت می دونی سرم شلوغ!.
حمید یکی از بچه های اون سیرکی بود که توش کار می کردم با گذشت زمان اون هم پول هاشو جمع کرد اولویه گالری کوچیک زد اما به مرور وضعیت مالیش بهتر شد و تونست خودش رو به این مقام برسونه، با صداش به خودم اومدم:
-آره می دونم خانم مهندس! حالا بگو برای چی اومدی؟.
نشستم روی کاناپه و جوابش رو دادم:
-اومدم سانتافه ای که از پیش خودت خریدم رو بفروشم.
سری تکون داد و جوابم رو داد:
-خب به جاش چی می خری؟!.
-چیزی نمی خرم می خوام پولش رو بدم به بهزیستی همون فراری و موتور بستمه!.
نفسی گرفتم و ادامه دادم:
-خب بگو ببینم چقدر می خریش؟ از وقتی که خریدم فقط در ماه سه بار باهاش رفتم کالج دیگه اصلا سوارش نشدم!.
یکم مکث کرد بعد لب بازکرد:
-خب الان همراهت هست؟.

  • لایک 17
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت18

سری به علامت نه تکون دادم و لب زدم:
-به جواد بگو بره بیارتش!.
سری تکون داد و بلند شد از اتاق زد بیرون،بعد از چند دقیقه با جواد برگشت و رو به من گفت :
-خب آدرس خونه ات رو بده جواد که بره بیاره.
 سری تکون دادم و از میز یه کاغذ و خودکار برداشتم و آدرس رو نوشتم دست کردم تو کیفم و کیف پولم رو در آوردم و یه مقدار پول در آوردم با کاغذ بهش دادم و لبخند کم جونی زدم:
-بیا اینم کارمزدت وقتی رسیدی بگو《اومدم ماشین خانم راد پناه رو ببرم》و از مش رحمان بپرس که ماشین و سوییچ کجاست راهنماییت می کنه!.
پسره با خجالت پول رو سمتم گرفت:
-خانم از شما به ما زیاد رسیده ممنون این پول هم برای خودتون لازمتون میشه!.
لب خندی زدم و جوابش رو دادم :
-اولا من چیزی رو به کسی بدم پس نمی گیرم،دوما من به اندازه کافی پول دارم بزار تو جیبت پسر جان.
ممنون آرومی گفت و رفت، صدای حمید به گوشم رسید:
-تو که می تونی انقدر خوب باشه چرا خودت رو دیو دو سر نشون میدی؟.
سرم رو روی پشتی کاناپه گداشتم و چشم هام رو بستم در همون حالت جوابش رو دادم:
-چون دوست ندارم آدم ها به طرفم بیان.
با لحن ناراحتی حرف زد:
-اما همه آدم ها شبیه هم نیستن و با هم متفاوت هستن!.
پوزخندی زدم:
-به وقتش همشون مثل هم میشن !.
دید نمی تونه من رو متقاعد کنه دست از حرف زدن کشید.با لرزش کیفم و بلند شدن صدای مسیج گوشیم چشم هام رو باز کردم.
گوشیم رو در آوردم و رفتم توی مسیج هام ، دوباره همون شماره ناشناسه پی ام داده بود بازش کردم و با دیدن محتوای پی ام تعجب کردم:
-تو مال منی صبرا.
دوباره پی ام اومد:
-من مالک توام.
پشت سر هم پی ام می اومد:
-کسی حق نداره به مال من نگاه چپ بندازه.
-تو فقط و فقط مال منی دیگه تحدید های کسی هم برام مهم نیست!.
-تو باید مال من بشی حتی شده به قیمت از دست دادن جونم!.
-اینو به همه بگو که تو مال منی!.
با بهت به پی ام ها نگاه می کردم این دیگه کی بود؟! تند براش تایپ کردم:
-تو کی هستی؟!.
سریع جواب داد:
-یه آشنا فراموش شده!.
تعجبم دوبرابر شد دوباره براش تایپ کردم:
-تو همون مرد سیاه پوشی که از کل اجزای تشکیل دهنده بدنت فقط چشم های فیکت مشخص بود هستی؟!.
بعد از چند ثانیه جواب داد:
-خودمم!.
-چی از جونم می خوای ؟.
-هیچی فقط یه آرامش گم شده.
-میشه بگی کی هستی؟!.
-نه نمیشه بعد ها خودت می فهمی!.
-حداقل اسمت رو بگو ! تو حتی چشم هات هم مشخص نبود!.
دیگه جوابم رو نداد، حاظرم با جات قسم بخورم حتی رنگ پوستش هم با گریم پنهون کرده برای اینکه من نشناسمش.
زیر لب یه لعنتی گفتم و با حرص گوشیم رو انداختم رو میز و دستم رو به صورتم کشیدم؛خدایا یعنی این کیه که دوروز وارد زندگیم شده و خودش رو مالک من می دونه؟!.

صدای حمید بلند شد:
-چته دختر؟ چرا همچین می کنی؟!.
سری به معنای هیچی تکون دادم، گوشیم رو از روی میز برداشتم و منتظر نشستم جواد برگرده.
بالاخر جواد بعد از یک ساعت نیم با سانتافه مشکی برگشت،با حمید هر دو از اتاقک بیرون زدیم و به سمت ماشین رفتیم.بعد از اینکه برسیش کرد رو به من گفت:
-دختر تو حتی روکش هاشو در نیاوردی من میتونم به عنوان یه ماشین نو بفروشمش!.
نیشخندی زدم و جوابش رو دادم:
-خب من گفتم که زیاد باهاش کار نکردم ! حالا بگو چقدر می خریش؟ اگه می خوای توی این ثواب شریک با قیمتی خوبی بخرش.
سری تکون داد و راه افتاد سمت اتاقکش و در حین ورود گفت:
-خب خودت چقدر قیمت میدی؟.
دستی به مقنعه ام کشیدم و جواب دادم:
-من هیچ قیمتی مَد نظرم نیست!.
لبش رو به دندون گرفت و بعد یه مکث کوتا گفت:
-یک میلیاردو صدوبیست میلیون قیمیت روش می زارم خودت راضی هستی؟!.
با نیش باز خواستم جواب بدم که در باز شد همون پسره که وقتی اومدم دیدم وارد شد و روبه حمید گفت:
-آقا یه نفر از این سانتافه مشکی ix45 که جواد آورده خوشش اومده و میگه باید همین الان قول نامه اش کنید من هرچقدرم پولش باشه همین الان واریز می کنم!.
با دوق به جای حمید جواب دادم:
-خب این عالیِ! حمید زود باش من عجله دارم.
پسره با بهت نگاهم می کرد و لب زد:
-اون ماشین برای شما هستش؟!.
سری به معنای《آره》تکون دادم که با همون بهت قبلی گفت:
-چقدر قشنگ ازش نگه داری کردید!.
پوزخند زدم و جوابش رو دادم:
-چیه فکر کردی زن ها نمی تونن از ماشین خوب نگه داری بکنن؟.
سر رو از خجالت پایین انداخت و با گفتن با اجازه ای از اتاقک بیرون زد، حمید با لبخند گفت :
-خب خانم جنگ جو بریم ببینیم این مشتری به موقع کی هست!.
دوباره باهم از اتاقک بیرون زدیم و به سمت ماشین رفتیم که یه مرد و زن خوش تیپ کنارش ایستاده بودن همون لحظه هردو برگشتم و شروع کردم به آنالیز کردن؛مرد میانسال و خوش تیپی بود یه کت و شلوار مشکی خوش دوخت و پیراهن سفید تنش بود همراه با کفش های ورنی ،کنار شقیقه هاش یکم سفید شده بود، چشم های آبی رنگ و دماغی عقابی و لب های تقریبا باریک،در کل مرد جذابی بود، زن هم با شوهرش ست کرده بود مانتو و شلوار سیاه و کفش کیف شال سفید پوشیده بود،چشم های زنِ مشکی بود، دماغ عملی داشت همرا با لب های قلوه ای، در کل زوج جذابی بودن.
وقتی رسیدیم مرده با صدای بم و گیرا شروع به حرف زدن کرد:
-آقای محترم من این ماشین رو می خوام حتی اگه این خانم کنارتون ماشین رو قول نامه کرده باشن!.
به جای حمید جواب دادم:
-آقای محترم ببخشید فامیلتون رو میشه بگید!.
-بله آقای صفایی.
ادامه دادم:
-خب آقای صفایی من صاحب اصلی این ماشین هستم...
وسط حرفم پرید:
-خب منم گفتم مهم نیست.

  • لایک 16
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت19

لبخندی زدم و ادامه دادم:
-خب بزارید من حرفم رو بزنم، داشتم می گفتم من صاحب اصلی این ماشین هستم یعنی لینکه این ماشین کارکرده است.
زن با تعجب جواب داد:
-راست می گید؟ این ماشین کارکرده است؟!.
سرم رو تکون دادم و لب زدم:
-بله من یک سال هست که این ماشین رو خریدم اما چون ازش خوشم نمی اومد می خوام بفروشمش و پولش رو بدم بهزیستی، قیمتی ام که آقای فرهمند روش گذاشته یک میلیاردوصدوبیست میلیونِ اگر در توانتون هست می تونیم همین امروز به توافق برسیم!.
آقای صفایی لبخندی زد و جواب داد:
-چه دختر با شخصیت و خوبی معلومه تو خانواده خوب و با شخصیت بزرگ شدی، چرا که نه اگر شما حتی میگفتید بیست میلیارد من نه نمی گفتم چون این رو می خوام برای دخترم به عنوان هدیه تولد بیست سالگیش بخرم!.
لبخندی زدم و جواب دادم:
-ممنون نظر لطفتونه، این دیگه مبالغه هست که بیست میلیارد بگم چون اون فراری زردی که جلوی گالری انقدر پولشه،امید وارم که دخترتون خوشحال بشه.
حمید با خنده گفت:
-خب خانم راد پناه شما به جای من این معامله رو انجام دادید اگه اجازه می دید به من برم قول نامه رو آماده کنم.
مشتی به بازوش زدم و گفتم:
-حمید کم نمک بازی در بیار!برو آماده بکن.
با خنده سری تکون و رفت.صدای خانم صفایی به گوشم رسید:
-نامزدت دخترم؟.
برگشتم سمتش و جواب دادم:
-نه خانم ایشون دوست بچگی بنده است و اینکه آقای فرهمند خودش نامزد داره!.
سر تکون داد و در ادامه گفت:
-می تونم اسمت رو بپرسم؟.
با صدای نچندان آروم جواب دادم:
-صبرا.
با لبخند بهم نگاه کرد :
-چهره ات برام آشنا، اسمت هم مثل خودت قشنگه،اسم من هم سمیرا و اسم شوهرمم سامیار.
با صدای جواد که می گفت گوشیم داره زنگ می خوره با یه ببخشید ازشون دور شدم و به سمت جواد رفتم که گوشیم دستش بود، با یه ممنون ازش گرفتم و به صفحه اش نگاه کردم نوشته بود《آقا جون》،پوزخندی زدم و با لحن سردی جواب دادم:
-بله؟.
با صدای شاد و سرزنده ای شروع کرد به حرف زدن:
-سلام دخترم خوبی؟.
-کارتون بگید لطفا، حال من زیاد مهم نیست.
با صدای غمگین گفت:
-دخترم من تقصیری ندارم به خدا احد و واحد...
میون کلامش پریدم:
-باشه مهم نیست!.
با شادی گفت:
-یعنی بخشیدی؟.
با لحن سردی جواب دادم:
-اسغفرالله من خدا نیستم که همه رو ببخشم! الانم کار دارم باید برم.
و بدون فرصت دادن قطع کردم وبه سمت اتاق حمید رفتم. وارد شدم  به صفایی و زنش نگاه کردم هم چهرشون و هم اسم و فامیلشون برام آشنا بود اما یادم نمی اومد،بیخیال شدم و رو بهشون گفتم:
-ببخشید بی ادبی کردم و رفتم؛خوش وقتم از آشناییتون.
سمیرا لبخندی زد :
-اشکال نداره عزیزم، حالا بیا این ماشین قول نامه کنیم که ما خیلی کار داریم.
سر تکون دادم و رفتم سمت حمید،گفتم:
-کجا رو باید امضا بکنم؟.
بعد از اینکه ماشین رو تحویل دادم و پول رو گرفتم با عجله سوار ماشین شدم و با سرعت به سمت یه پاساژ حرکت کردم.وقتی رسیدم سریع ماشین پارک کردم و کیفم رو کولم انداختم از ماشین پیاده شدم و وارد پاساژ شدم.
هر مغازه لباس بچگونه و اسباب بازی می دیدم می رفتم تو و انواع لباس و عروسک می خریدم و می زاشتم تا اونکی خرید هارو بکنم.وقتی تمام خرید هام تموم شد زنگ زدم وانت بار بیاد.
نیم ساعت یعد یه وانت سفید رسید با کمک راننده و بعضی از فروشنده ها وسایل رو داخل وانت گذاشتیم،هرکس از کنارمون رد می شد با تعجب نگاه می کرد وقتی همشو داخل وانت جا کردیم یه فیلم گرفتم .
رو به اون هایی که کمک کرده بودند کردم و گفتم:
-ممنون از لطف و کمکتون.
یکی ازفرشنده ها گفت:
-شما خانم صبرا راد پناه هستید؟همونی که اینستاگرام کلیپ قشنگ می زاره؟!.
سری تکون دادم و لب زدم:
-بله خودم هستم !.
یکشون بهت گفت:
-واقعا ! اصلا به قیافتون نمی خوره آدم مهربون و خوبی باشید!.
سرم رو انداختم پایین و جواب دادم:
-مشکل همه مردم همینِ که از روی چهره طرف رو شناسایی می کنن، شما هم سعی کنید دیگه از چهره و دارایی مردم کسی رو قضاوت نکنید.
رو به راننده کردم و گفتم :
-پشت سر من بیاید.
سوار ماشین شدم و به سمت لوازم تحریری رفتم که یکم دیگه خرید کنم، وقتی رسیدم ماشین پارک کردم و وارد معازه ای که با طرح های برجسته کتاب،پرگار،قلم و لوازم تحریری دیگه تزیین شده بود شدم.
 طرف فروشنده پیر رفتم و گفتم:
- خسته نباشید پدر جان من یکم سفارش دارم برای الان لازم دارم می خوام به بهزیستی ببرم!.
پیر مرده لبخندی زد و جواب دادم:
-درمونده نباشی دخترم، خوب کاری می کنی با این کار سعادتت پیش خدا بیشتر میشه،حالا بگو چی میخوای؟.
لبخندی زدم و سفارشاتم رو گفتم؛ تا آماده شدنش یکم فیلم گرفتم.
بعد آماده شدن سفارشات به کمک راننده همش رو توی وانت گذاشتیم و دوباره حرکت کردیم.
وقتی رسیدم ماشین پارک کردم و دوباره گوشی رو در آوردم و از وانت و سر در بهزیستی فیلم گرفتم ،فیلم رو قطع کردم و روبه راننده گفتم:
-عمو جان اینجا صبر کنید تا من برگردم.
سر تکون داد،به سمت در سبز رنگ بزرگ رفتم و زنگ رو زدم بعد از چند دقیقه صدای یکی اومد:
-کیه؟.
-خانم پناهنده صبرا هستم در رو باز کن.
دوباره گوشیم در آوردم و فیلم گرفتم و وارد شدم همه بچه ها داشتن هجوم می آوردم فیلم رو استپ کردم و تک تک بچه ها رو بغلم کردم وقتی از بغل کردنشون سیر شدم دوباره باهاشون فیلم گرفتم.
گوشیم رو برداشتم وبا لحن مهربونی رو به بچه ها گفتم:
-خب خوشگلای من ؛یه سوپرایز خوب براتون دارم!.
همشون با دوق یه هورا کشیدن، با لبخند بهشون نگاه کردم و روبه نگهبان گفتم:
-در رو کامل باز کنید و به صاحب وانت بگید وارد بشه.
چشمی گفت و رفت، دوباره شروع کردم به فیلم گرفتن از ورود وانت و ذوق بچه ها،چقدر احساس آرامش می کردم.

  • لایک 18
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت20

بعد از تقسیم کردن لباس ها،عروسک ها و لوازم تحریر بین بچه ها به پیش خانم عبدی مدیر بهزیستی رفتم و بعد از احوال پرسی گفتم:

-خانم عبدی لطفا شماره کارتتون رو بهم بدید ما بقیه پول رو به حسابتون واریز کنم هر چیز دیگه لازم خودتون بخرید.

با حجالت جواب داد:

-صبرا جانم هرچی لازم بود رو تو گرفتی عزیزم راضی به این همه زحمت نیستم برای خودت نگه دار لازمت میشه...

میون کلامش پریدم:

-این چه حرفیه خانم عبدی من ماشینم رو فقط به نیت این بهزیستی و بچه هاش فروختم این پول به من روا نیست به این بچه ها و خونه شون روا من به اندازه ای که بخوام پول دارم، دیگه از این حرف ها نشنوما!.

با بغض جواب داد:

-خدا حیرت بده دخترم تو هر وقت میای اینجا دست پر میای و دل همه رو شاد می کنی خدا اجرت بده یه عمر با عزت و سر بلندی بهت بده که انقدر ماهی عزیزم.

بعد بغلم کرد، یه لبخند کم رنگ زدم که صدای تینا یکی از بچه های خوشگل به گوشم خورد:

-خاله صبلا جونم میای مثل اونسلی فیلم بدیریم تولوخدا.(خاله صبرا جونم میای مقل اون سری فیلم بگیریم توروخدا).

از خانم عبدی جدا شدم و برای اینکه هم قد تینا بشم رو پاهام نشستم و جوابش رو دادم:

-چرا که نه!بیا بریم آهنگشم خودت انتخاب کن عزیزم.

بادوق گونه ام رو بوسید و لب زد:

-خاله تو بهتلین،خوشجل تلین و مهلبون تلین خاله دنیایی خوج به حال بچه هات!(خاله تو بهترین ،خوشگل ترین و مهربون ترین خاله دنیایی خوش به حال بچه هات)

گونش بوسیدم و گفتم:

-توام خوشگل ترین و مودب ترین دختر دنیایی و اینکه من بچه ندارم هنوز شوهر نکردم !.

دماغش رو کشیدم و ادامه دادم:

-خب بگو آهنگ چی باشه ؟.

یکم فکر کرد بعد به حرف اومد:

-آهنگ دونه دونه !.

لبخندی زدم:

-خب تا من گوشیم آماده کنم تو برو دوستات رو جمع کن لباس ناز تنتون کنید.

سری تکون داد و رفت، چه آهنگیم انتخاب کرده بود نمی شد مراعات منو بکنی دختر جان من از این آهنگ متنفرم ؛گوشیم رو در اوردم آهنگ رو دانلود کردم بعد رفتم تو برنامه لایکی همه چیزش رو درست کردم سه پایه فیلم برداری نگین یکی از پرسنل های اونجا رو گرفتم گوشیم رو روش گذاشتم بلندیش رو درست کردم و منتظر موندم دسته گلای زندگی من بیان.

وقتی اومدن همه دورم جمع شدن،شماره معکوس رو زدم و بعد گوشی شروع کرد به فیلم گرفتن:

دونه دونه دونه دونه 

یک ستاره تو آسمونه 

یک جوری میزون میکنه که مارو که به هم برسونه 

دل گرفتاره ، عاشق یاره 

من نه مستم نه هوشیار 

یه حال جدیدی بینمونه 

اینجای آهنگ تینا رو بغل کردم و لب زدم:

یه چیزایی توی چشماته که دلمُ می‌لرزونه

آدم از تک و تنهایی بدجوری میترسونه 

این زندگی زندگی نمیشه 

نباشی یه زندونه 

چی داری که نفساتم آخه یه جورایی درمونه

بعد از درست کردن دابسمش چند تا عکس گرفتیم، نگین و مریم اومدن بچه هارو بردن که لباس هاشون عوض کنن برای وقتی که ناهار می خورن کثیف نشه من هم از فرصت استفاده کردم همه فیلم هارو ادیت کردم و گذاشتم تو استوری اینستاگرامم و روش نوشتم:

-با کمک کردن به مردم چیزی از ما کم نمیشه تازه خدا از گناه هامون کم می کنه، شاد کردن دل یه بچه کوچولو حتی با یه آب نبات امکان پذیر، به فکر هم نوع های خودتون باشید بی پول بودن دلیل نمیشه که اون هارو عضوی از خودمون ندونیم بدونید زمین گرده مثل چرخ و فلک می چرخه یروز تو بالایی یروز اونی که عضوی از خودت نتونستی!.

دکمه سند رو زدم و بلند شدم به سمت سالن غذا خوری رفتم و تا عصر با بچه ها وقت گذروندم و از زندگی تلخم دور شدم.

بعد از خداحافظی با بچه ها سوار ماشینم شدم که گوشیم زنگ خورد،یه نگاه بهش انداختم گیسو بود جواب دادم:

-جانم گیسو؟.

با جیغی که کشید هندزفری رو از گوشم در آوردم ، وقتی فهمیدم اوضاع امن و امان گذاشتم تو گوشم و حرف زدم :

-چاه روانی گوشم پوکید!.

-دختره بی شعور چرا به ما نگفتی میری بهزیستی ماهم بیایم؟!.

نیخندی زدم:

-پس بگو به خاطره این مثل خر عر عر می کردی خب عزیزم این که عرعر نداره یه روز دیگه باهم میام!.

دوباره جیغ کشید و بینش حرف زد:

-خر خودتی بی شعور،عوضی،گاو، بوزینه،شارژی،بزقاله،معلول ذهنی...

وسط حرفش پریدم:

-به عرضت برسونم هرچی من باشم توام هستی انرژی مصرف نکن!.

با حرص جیغ کشید منم خندیدم گفتم:

-کاری نداری؟

با صدایی که از جیغ زیاد دورگه شده بود جواب داد:

-نمیای خونه امیر؟!.

-نه نمیام خیلی خسته ام میخوام برم خونه فقط بخوابم این وروجک ها تمام انرژی من رو گرفتن.

-باشه خداحافظ.

  • لایک 18
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت21

گوشی قطع کردم گذاشتم رو صندلی شاگرد، ماشین روشن کردم و دکمه روشن ضبط رو زدم و راه افتادم به آهنگ گوش کردم:

انقدر فرق کردی که چی شه

همه حرف هاتو یادت رفت 

میومدم سریع پیشت

هر وقت میشد حالت بد

مثل قبلا یعنی میشه 

بشه چشمات مال من

شد خورد من دلم از ریشه

همش سوخت شد خاکستر

هی چقدر زود می گذره

همه خاطرها از ذهنت زود می پره

توی دعواها هیچ وقت هیچ حرفی نزدم

آخه دلت زود می شکنه

اگه بد بودی گفتم خوب باشم باهات...

(خاکستر_رایکو)

نمی دونستم کجا میرم فقط می روندم و به حرف مغزم گوش می کردم.وقتی رسیدم به جایی که اومده بودم نگاه کردم روبه روم یه عمارت بزرگ بود به نظرم خیلی آشنا میومد اما اهمیتی ندادم و دوباره به راه افتادم و به سمت خونه خودم روندم. ...

•••

~یک هفته بعد~

توی این هفته اتفاق خاصی نیوفتاده بود مرخصی پرسنل تموم شده بود و برگشته بودن سر کار همون روز اول چند نفر رو انتخاب کردم برن زمین رو برسی کنن،نقشه کش هام با سخت کوشی داشتن نقشه کشی می کردن، من هم با همکار هایی که لوازم ازشون می گرفتیم هماهنگ می کردم.

 

 

به ساعت نگاه کردم هشت شب بود اما همه هنوز تو شرکت بودیم و بکوب کار می کردیم.
با خستگی از اتاق بیرون زدم و بلند گفتم:
-بچه ها ممنون از اینکه تا الان بودید مرخصید براتون حقوق  اضافه کاری در نظر می گیرم.
نفسی گرفتم و ادامه دادم:
-نقشه کش هام همه نقشه هارو آماده کنید من می برم خونه هم برسی می کنم هم ادامه اش میدم.
همه سری تکون دادن با گفتن خسته نباشید همه رفتن که وسایلشون رو آماده کنن برگردن خونه،وارد اتاقم شدم با خستگی میزم رو مرتب کردم.
از اتاقم زدم بیرون و به سمت نقشه هایی که روی میز منشی بود رفتم همشون برداشتم و رو به خانم کریمی منشی شرکت گفتم:
-سارا دوربین هارو چک کردی؟.
سری تکون داد ،ادامه دادم:
-دزگیر ها چی اون هام فعال کردی؟.
بازم سر تکون داد خسته نباشی گفتم و از شرکت بیرون رفتم و سوار ماشین شدم به سمت خونه گاز دادم؛سر راه از رستوران یه پرس غذا گرفتم چون مش رحمان و خدیجه خانم به مدت یک ماه مرخصی گرفته بودن که برن مشهد به دخترشون که پا به ماه کمک کنن اول مش رحمان مخالفت کرد و گفت 《من نمیرم خانم جان می مونم خدیجه بانو بره بسته.》اما اسرار های من که می گفتم از وقتی برای من کار می کنید مرخصی نرفتید قبول کرد که بره .
وقتی رسیدم با ریموت در باغ رو باز کردم و وارد شدم ماشین رو پارک کردم بعد از برداشتن وسایل و غذا به سمت خونه رفتم وسایل رو روی میز دوازده نفره گذاشتم و روی صندلی نشستمو خونه رو آنالیز کردم؛یه سالن بزرگ بود که یک طرفش پله می خورد و به پایین می رفت و به صورت سلطنتی و وسایل زینتی قدیمی دیزاین شده بود و یک سمت دیگه پله می خورد می اومد بالا و به صورت اسپرت  دیزاین شده بود از وسط سالن پلکانی به صورت مار پیچی به بالا راه پیدا می کرد و از طبقه بالا پلکان از هم جدا می شد و دو طرف چپ و راست پله می خورد و اون وسط به عنوان اتاق نشیمن به حساب می اومد دست از فکر خیال اضافی برداشتم و بدون شستن دست هام شروع کردم به غذا خوردن،بعد از خوردن آشغال هاشو انداختم توی سطل زباله و نقشه هارو برداشتم و به اتاقم بردم.
بعد از اینکه لباس هام رو با یه شلواک مشکی و یه تیشرت گشاد که عکس جوکر روش بود عوض کردم، موهای بافته شدم رو با گیره بالای سرم بستم و عینکم که پایینش نیم دایره و بالاش یکم هلال داش رو به چشمم زدم .
چراغ مطالعه رو روشن کردم خط کش ها ، مداد و خودکار های طراحی رو از کشوی میز کارم بیرون کشیدم و شروع کردم به برسی و کشیدن نقشه ها؛نمی دونم چند ساعت بود که روی نقشه ها کار می کردم پلک هام از خستگی زیاد می سوخت با صدای زنگ گوشیم سر از روی برگه ها بلند کردم و به شماره ناشناس نگاه کردم ، توی این یک هفته چند بار پی ام داد اما جواب ندادم الان هم می خواستم جواب ندم اما یه حسی تو وجودم ول می اورد که جواب بدم راستش خودم هم از این بازی که راه انداخته بود خوشم اومده بود،دکمه سبر رو برای بر قرای تماس لمس کردم :
-تو که حرف نمی زنی چرا زنگ می زنی؟
صدایی که معلوم بود صدای خودش نیست و با دستگاه یا برنامه ای عوضش کرده شروع کرد :
-نه این سری می خوام حرف بزنم!.
پوزخندی خندی زدم و جوابش رو دادم:
-خب حرف نزنی بهتره چون صدات رو تغییر دادی و اونی که فکر می کنی خودتی !.
صدای خنده اش اومد و بعد صدای خودش:
-مهم اینه که دارم حرف می زنم!.
-تو کی هستی؟
با لحنی اروم گفت :
-یه آشنای فراموش شده!.
-من اصلا کسی رو که مثل تو باشه یادم نیست و اینکه تو گذشته من هیچ پسری نبوده که تو بخوای باشی!.
بحث رو خیلی ناشیانه عوض کرد:
-هنوزم داری رو نقشه هات کار می کنی ؟.
با بهت پرسیدم:
-تو از کجا می دونی؟.
بدون توجه به سوال من گفت:
-ساعت سه و چهل دقیقه ست و تو از وقتی که رفتی خونه داری روی اون ها کار می کنی!برای چشم های خوشگل ضرر داره.
-تو نگران منی؟.
با لحن آرومی گفت:
-چرا نباشم؟.
با لحن غمگینی جواب دادم:
-چون توی این چند سال عمرم خانواده ام نگرانم نشدن ولی تو یه غریبه ای که فقط یک هفته س می شناسمت نگران من شدی و این تعجب داره !.
-نه اشتباه نکن من غریبه یک هفته ای نیستم!.
-چرا گنگ حرف میزنی؟
-گنگ حرف نمیزنم بعد ها خودت می فهمی.
با عجز گفتم:
-خب حداقل اسمت رو بگو بهم من هی تو ذهنم مجهول صدات میزنم!.
خندید و گفت:
-تو می تونی سانی صدام کنی دوردونه بانو، خب من قطع می کنم .
باشه ای گفتم و قطع کردم به حرف هاش فکر کردم،《دوردونه بانو》،《سانی》 صداش تو مخم اکو می شد حرف هاش برام آشنا بود هی حس می کردم یه جا یه زمانی بکی این حرف هارو بهم زده ولی هرچی کاوش می کردم نمی تونستم پیداش کنم.
پیخیال شدم و وسایلم رو جمع کرد، به نقشه ها نگاه کردم همشون به جز یکی که اونم کار یک ساعت بود فردا می تونستم توی شرکت تمومش کنم.
خودم رو پرت کردم رو تخت ساعت گوشیم رو تنظیم کردم  و بشمار سه خوابم برد.

  • لایک 17
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت22

با صدای زنگی  از خواب بیدار شدم گیج روی تخت نشستم و هزیون گفتم:

-سانی ولم کن خوابم میاد کم کرم بریز.

دوباره خودم رو پرت کردم روی تخت که دوباره صدای زنگ اومد این دفعه یکم هوشیار شدم و به حرف خودم فکر کردم《سانی ولم کن خوابم میاد کم کرم بریز.》اوه اوه صبرا از دست رفتی بچه جان پاشو پاشو برو مسطراح یکم خالی شی عقلت به کار بی افته، با خنده بلند شدم به سمت فکر خونه رفتم و کار های لازم رو انجام دادم و اومدم بیرون حوصله نداشتم موهام رو شونه کنم پس به موهام دست نزدم، به سمت کمد لباس هام رفتم و یکه مانتو جلو باز ابروبادی مشکی که جیب های طرح شل داشت و تا زیر زانوم بود با یک زیره مشکی رنگ به همراه با یک جین مشکی پوشیدم و یه مقنعه اداری هم در آرودم سرم کردم و یه کفش ونس طرح گل مشکی به پا کردم و با برداشتن نقشه، انداختن گوشی داخل  کیفم و گذاشتن هندزفریم توی گوشم از اتاق بیرون زدم و از پله ها پایین رفتم و وارد آشپز خونه شدم یه کیک و شیر برداشتم که توی ماشین بخوردم.

از خونه بیرون زدم و با ریموت در رو باز کردم خواستم سوار ماشین که توی حیاط بود دیشبم حوصله نداشتم ببرم پارکیگ بشم که یه موتور که یک فرد سیاه پوش روش نشسته بود دیدم، یه سر تکون داد و بعد دست هاش رو بهم کوبید که بالای سرم پر شد از گل های پر پر شده رز سیاه و سفید؛با بهت به های شاتی که بالا سرم بود نگاه می کردم که صدای غرش موتور به خودم اومدم مطمئنم بود که خودش بود، به جای خالی سانی نگاه کردم از بهت بیرون اومدم و ذوق سوار ماشین شدم و به سمت شرکت گاز دادم.

جلو شرکت نگه داشتم و ماشین کردم پیاده شدم ،وقتی وارد ساختمان شدم صدای گوشیم به گوشم رسید سوار آسانسور شدم و گوشیم رو در آوردم و وارد واتس اپ شدم پی وی همون شماره عجیی و غریب سانی رو باز کردم دیدم یه کلیپ زدم باز بشه، تا زمانی که باز بشه رفتم توی پلی لیستم و شماره سانی رو با عنوان《Unknown》سیو کردم معنیش مجهول می شد،برگشتم واتس اپ و فیلم رو باز کردم مال بچگیم بود وقتی تازه پا گرفته بودم و تاتی تاتی راه می رفتم و با اون تو دوتا دندون خر گوشیم می خندیدم دو نفر بودن که تشویقم می  کردن اما پدر و مادر خودم نبودن اینش مهم نبود مهم این بود که اون این فیلم رو از کجا آورده بود.

سریع براش تایپ کردم:

-این فیلم رو از کجا آوردی ؟!.

سریع سین کرد وجواب داد:

-دیگه دیگه از یه جایی آوردم !.

تایپ کردم:

-بگو دیگه.

جواب داد:

-سریش نشو دیگه فضول خانم الان که آسانسور طبقه مورد نظرت برسه.

با تعجب به آسانسور که همون لحظه ایست کرد نگاه کردم، تند تایپ کردم:

-علم غیب داری یا برام به پا گداشتی؟!.

به جای اینکه چیزی بنویسه چند تا ایموجی خنده گذاشت و آفلاین شد.

از آسانسور پیاده شدم و وارد شرکت شد و یک صبح بخیر بلند گفتم و به سمت نقشه کش ها رفتم و همه نقشه ها رو به جز اون ناقصه دادم بهشون و رو به جواد که مدیر گروه نقشه کش ها بود کردم:

-جواد همه رو برسی کردم و کاملشون کردم البته یکیش مونده که الان خودم تو اتاقم درستش می کنم میدم بهت.

سری تکون داد و ممنونی گفت ازشون فاصله گرفتم، با همه کار کن ها صمیمی بودم و خودم رو دسته بالا نمی گرفتم هم سن و سال های خودم رو به اسم و اون هایی یکم سن بالا بودن رو به فامیل؛درست بود بعضی هاشون ازم می ترسن اما من تاحالا با هیچ کدوم بد اخلاقی نکرده بودم.

وارد اتاقم شدم و نقشه رو روی میز نقشه کشیم گذاشتم، گوشیم رو در آوردم  آهنگ گذاشتم و شروع کردم به کار کردن:

شبى سرد تر از سرماى روسى

غمگین تر از اشکایى شور

بدن بى بال و در بندِ روحى

که عازمه به پروازى شوم

هر چه دارد زِ دنیا به دوشش

سنگین ترین سوال اما تووى سر

که گناهش از اول چه بوده است

چرا ، اوضاع این گونه است؟

نمی داند خانه اش کجاست

نمی داند خانه اش کجاست

نمی داند خانه اش کجاست

نمی داند خانه اش کجاست

او که کارى به کارى ندارد

نمی داند دنیا مالِ کیست...

(شور_تهم)

با گردن درد سرم رو بلند کردم و آهنگ رو قطع کردم؛بلند شد و نقشه رو برداشتم و از اتاق خارج شدم.

نقشه رو تحویل جواد دادم و به تک تک پرسنل ها سر کشی کردم برگشتم توی اتاقم و تا آخر پایان ساعت ادرای به کار هام رسیدگی کردم.

وقتی که از شرکت زدم بیرون گوشیم زنگ خورداز توی جیب مانتوم در آوردم و به اسم مامان نگاه کردم بعد یه مکث کوتاه با لحن سردی جواب دادم:

-بله شکیلا جون؟.

-سلام دختر خوبی؟

پوزخندی زدم و در حین حرف زدن سوار ماشینم شدم:

-گیرم که خوبم، شما خوبید؟ کاری داشتی؟.

-نه دختر مگه دلیل می خواد احوال پرسی مادر از بچه اش؟!.

کنایه آمیز جواب دادم:

-آخه شما سال تا سال یادتون نمی افته کا دختری دارید یا ندارید هر موقع کاری دارید یادتون می افته که منی هم هستم!.

-دخترم دیگه این حرف رو نزن ناراحت میشم حالا کاری نداری؟.

پوزخندم رو تمدید کردم و جواب دادم:

-نه.

و قطع کردم،ماشین رو روشن کردم به سمت خونه گاز دادم.

  • لایک 18
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت23

وقتی رسیدم با ریموت در رو باز کردم و وارد باغ شدم که دیدم ماشین بچه هام پشت سرم ردیف شد، لبخندی زدم و از ماشین پیاده شدمو رو بهشون گفتم:

-تعارف نکنید! اجازه ام نمی خواد اینجا خونه خالتونه!.

همشون خندیدن و به سمتم اومدن در رو با ریموت بستم و همراهشون به وارد خونه شدم مستقیم به بالا رفتم و لباس هام رو با یه لباس گشاد آستین سه ربعی مشکی که روش نوشته بود《dead soul》معنیش روح مرده می شد با یه شلوار گشاد دمپا مچی مشکی که روش بانی خرگوشه پوشیدم، موهام رو باز کردم یه شونه سر سری کردم و با کش پایین بستم و چند تا کش به ترتیب بستم.

توی آینه نگاه کردم اما خودم رو ندیدم یه بچه کوچولو ترسیده که پشتش یه خانواده بی رحم بودن دیدم،سر رو تکون دادم و از آینه چشم گرفتم بعد از برداشتن گوشیم و هندزفریم از اتاق بیرون زدم و از پله ها پایین رفتم.

به بچه ها که داشتن می کوبیدن تو سرو کله هم نگاه کردم و خندیدم که گوشیم تو دستم لرزید نگاهی کردم؛مجهول یا همون سانی بود جواب دادم:

-بله جناب مرموز ؟.

با همون صدای فیک دیشب شروع کرد به حرف زدن:

-برو جلوی در!.

با تعجب گفتم:

-چرا جلوی در بیام؟!.

-دوباره فضول و سریش شدی بیا جلوی در می فهمی.

با چندش گفتم:

-خیلی کثافتی!.

با خنده گفت :

-می دونم دوردونه بانو!.

باشه کش داری گفتم و قطع کردم و گذاشتم توی جیبم ،از توی چوب لباسی کنار در یه چادر برداشتم و پیچیدم دور خودم و بدون توجه به صدا های بچه ها رفتم جلوی در، همون لحظه که در رو باز کردم که همون لحظه یه پیک موتوری غذا جلوی در ایست کرد و پیاده شد و گفت:

-خانم راد پناه ؟.

سری تکون دادم و گفتم:

-بله خودمم!.

از توی جعبه بار بریش و از دسته های موتورش سه تا کیسه پر از غذا آورد و گذاش جلوی پاهام و یک برگه داد و گفت :

-بفرمایید امضا کنید.

با تعجب گفتم:

-چه کسی این غذا رو سفارش داده؟ اصلا ما ده دقیقه است رسیدیم خونه و با رستوران تماس نگرفتیم!.

شونه ای بالا انداخت و در جوابم گفت:

-بنده اطلاع ندارم یک ساعت پیش یک آقا زنگ زد و سفارش این غذا ها رو داد و آدرس این عمارت رو به بنده داد و پول هم به حساب واریز کرد!.

با بهت بهش نگاه کردم و گفتم:

-مبلغ؟.

اول گیج نگاه کرد اما بعد جواب داد:

-چهارصد هزار.

سری تکون دادم و گفتم:

-همینجا صبر کنید تا بنده برگردم.

سری تکون داد من هم کیسه ها رو به دستم گرفتم و به سمت خونه رفتم وقتی رسیدم داخل خونه غذا هارو روی میز گذاشتم و رو به بچه ها گفتم:

-کدومتون پونصد هزار تومان نقدی داره بهم بده من بعدا بهش پس میدم؟!.

امیر دست کرد تو جیبش و پول رو بهم داد ازش تشکر کردم و با سرعت از خونه زدم بیرون و به سمت در رفتم،وقتی رسیدم دیدم پسره پشت به من تلفن به دست داره حرف می زنه:

-موش موشی من!آخ من فدای اون چشم های مشکیت بشم که انقدر به فکرمی.

با صدایی که رگه های خنده گفتم:

-آقا ببخشید یه لحظه به موشتون بگید صبر کنه تا من کارم رو بگم!.

پسره برگشت و با صورتی قرمز شده از خجالت بهم خیره شد :

-ببخشید خانم دیدم دیر کردید به نامزدم زنگ زدم!.

سری تکون دادم:

-اشکال نداره خوش بخت بشید،بفرمایید این هم مبلغی که اون آقا پرداخت کردند بی چون و چرا قبول می کنید چون اصلا از این کار ها خوشم نمیاد گفته باشم !.

با بهت نگاهم کردو گفت:

-آخه...

نداشتم ادامه داد بده گفتم:

-گفتم که مخالفت نداریم،می خوای هر کاری بکنی باهاش بکن اصلا می خوای به صاحب کارت نده برای خودت و نامزت خرج کن دیگه اینش به من ربطی نداره!خسته نباشی.

و رفتم داخل و اون رو با بهت تنها گذاشتم، گوشیم رو از تو جیبم در آوردم و شماره سانی رو گرفتم وقتی جواب داد سریع گفتم:

-تو غذا سفارش داده بودی؟!.

با خنده گفت:

-بزار جواب بدم بعد حرف بزن! آره من سفارش دادم واسه چی می پرسی؟.

-دستت درد نکنه اما چرا پولش رو دادی؟ من که خودم به اندازه ای که بتونم پول غذای خودم و مهمون هام رو بدم دارم!.

با صدای آرومی جواب داد:

-می دونم پول داری اما خودم دوست داشتم حساب کنم!.

با صدای کنجکاو گفتم:

-آخه تو کی هستی؟چه آشنایی هستی که توی هیچ کدوم از خاطراتم نیستی؟! واقعا تو کی سانی؟!چرا انقدر خوبی؟!.

احساس کردم صداش غمگین شد:

-توی فردا های نزدیک می فهمی من کیم صبورک من!.

و صدای بوق ممتد توی گوشم پیچید، صداش تو مخم اکو میشد《صبورک من》این کلمه برام خیلی آشنا بود اما توی زندگیم تا به حال کسی بهم نگفته بود《صبورک من 》و《دوردونه بانو》؛از فکر بیرون اومدم و وارد خونه شدم.

ویرایش شده توسط -Byta-
  • لایک 25
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...