رفتن به مطلب

دلنوشته‌‌ (فکرنوشته) خرده‌چوبی در مغز | neith کاربر انجمن نودهشتیا


Neith
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

"به نام اونی که می‌دونه کی واقعا صداش می‌زنه"

 

 

دلنوشته‌ی ‌خرده‌چوبی در مغز قرار نیست مخاطبی داشته باشه و این یه موضوع عادیه؛ فقط دارم می‌نویسمش که  افکار اکسیژنیم رو یه جایی جز گوشه‌ی ذهن آهنیم بذارم.

اگه کسی دلش خواست می‌تونه بخونه ولی لطفا بدونه که اینا افکار حقیقی منه؛ و هرگز نمی‌خواستم و نمی‌خوام بابتشون کسی قضاوت، نصیحت یا پیش‌داوریم رو بکنه. این منم و من، هرچقدر هم که موجود  انزجار‌آوری باشه، فقط کسی که واقعا من باشه حق قضاوت داره و این راجع به همه‌ی آدما صدق می‌کنه.

دلیل وجود عذاب وجدان هم همینه.

ویرایش شده توسط Neith

در تلالو ثانیه ها، سایه هارا در آغوش گرفته‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

بر بلندای قله‌ی عمر و ارج بنشسته و ناظر بودم. به ناگه پرسشی در ذهنم پدیدار آمد که:
- لذت این کوه را درنوردن بر چه است و چگونه منظور دارد؟
و بدان جا قعر، این فرومایه فرو بکشید و پیش از گرد و جای پای دیگران بینداخت و در گوشش فریاد برآورد:
- خواهان دانستن امری هستی که تو را در آن استادی باید؟! ز آغاز این مسیر را بپیما، که هرچه را تا بدین جا پیموده‌ای  نه هیچ آموخته‌ و تنها سر به بازی و قضا، جان سالم ز میدان پیکار رهانده‌ای!
زان پس، مرا هیچ صرافتی برای پیمایش این صراط یافت نیست، چرا که بسیار بنشستن چشیده و معنای مسیر از یاد برده‌ام.

 

 

 

ویرایش شده توسط Neith

در تلالو ثانیه ها، سایه هارا در آغوش گرفته‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

می‌گفتند:
- از آرزو هایت بالی برای پریدن بساز!
چنین کردم.
چنین کردم اما...
آن بال ها را به تنم دوخته بودند.

 

 

ویرایش شده توسط Neith

در تلالو ثانیه ها، سایه هارا در آغوش گرفته‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

خواستم بغض کنم، گفتند:

- گریه نکن؛ پدرت عصبانی است.

خواستم اشک بریزم، گفتند:

- گریه نکن؛ مادرت  خسته است.

خواستم  شیون سر دهم، گفتند:

- گریه نکن؛ برادرت از خانه فرار کرده‌ است.

 

 

ویرایش شده توسط Neith

در تلالو ثانیه ها، سایه هارا در آغوش گرفته‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

هرگز مرگ را بد نمی‌دانستم و این موضوع، به چشم بسیاری از افراد مرا دیوانه یا احمق جلوه می‌دهد. تا به حال زیاد مرگ را به سراغ خود خوانده ام و چه خوشبختانه و چه شوربختانه، تمامیشان بی‌ پاسخ مانده اند؛ اما حقیقت این است که گاهی از زندگی بسیار ناامید و گاهی حتی من نیز بسیار به آن امیدوار شده ام. حتی با اینکه هر لحظه امکان دارد لخته‌ای خون مرا از پا دربیاورد، یا تیغی گلویم را تنگ و نفس کشیدنم را محال کند، زیرا زندگی چندان اهمیتی به بازیچه‌اش نمی‌دهد؛ تقصیری هم بر گردن او نیست، اما   روزی خواهد رسید که از این بازیچه‌   نیز خسته شده و گوشه‌ای رهایش می‌کند.   آنجا خواهد بود که مرگ فرا خواهد رسید، همان دوست و همدمی که همیشه با تو خواهند ماند و هیچوقت، هیچوقت تو را رها نخواهد کرد.
اگر قرار است مرگ، خواسته یا ناخواسته، دوست عزیز و  ارزشمند من باشد، هیچگاه او را پس نخواهم زد و برعکس، با عطوفت در آغوش  خواهم کشید.

 

 

ویرایش شده توسط Neith

در تلالو ثانیه ها، سایه هارا در آغوش گرفته‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

  داشتن آزادی عمل برای بر زبان اوردن افکار پلید و زهرآگین درون ذهن آهنینت، ترسناک است. این واقعیت که قرار است روی ناخوش خود را در معرض دیدگان افراد بگذاری،‌ آن هم وقتی تمام عمرت را صرف پذیرفته شدن و دوست داشته شدن کرده باشی طوری جلوه می‌کند که انگار بر تمامی خواسته‌ها و تلاش‌هایت  پا گذاشته و تنها احساسی بی‌ارزش، باعث شده ‌است همه‌ چیز وجود و زندگی‌ات را باری دیگر به باد فنا بسپاری؛ اما موضوع این نیست.
  هرگز چنین نبوده‌ است که تلاش هایم در تمام طول عمر بی نتیجه مانده باشند. اما حس‌ می‌کنم... حسی دارم که می‌گوید چیزهایی که بدست می‌آورم، با منطق جور در می‌آیند، نه با احساسات من.
  این حس است که مرا به این‌سو می‌کشاند؛ به این سو که برای رسیدن به احساساتی که تمام عمر می‌خواسته‌ام، باید از همان احساسات مایه بگذارم؛ نه عقلی که خود، او را پس زده‌ است.

 

 

 

ویرایش شده توسط Neith

در تلالو ثانیه ها، سایه هارا در آغوش گرفته‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

خرده‌چوب؟
آن خرده‌چوب حتی نامی هم دارد.
آن خرده‌چوب هویت دیگر من است، شاید باید گفت یکی از القابم.
آن خرده‌چوب قاتلیست که گاهی آرزو می‌کنم باشم. مثل خودم است، او هم در جای خوبی قرار دارد. جایی که از نظر دیگران جای درستی برای اوست اما...
کسی است که خودم ساختمش. خودم او را انسان کردم، انسانی کامل، با اخلاقیات و رفتارات خودش، با تصمیمات خودش و با عقاید خودش؛ وگرنه آن خرده چوب، تنها چوب بستنی‌ای بود که برای تفریح تیز می‌کردم.
آن خرده‌چوب، ذره ذره منظره‌ی عقاید مرا جذب کرد و باری دیگر، با قلمی دیگر و در تابلویی دیگر، به من نشانشان داد. بعضی‌هایشان رنگ باخته ، و بعضی پررنگ تر و ژرف تر شده بودند. تعدادی هم سیاهی خالص را نمایان می‌ساختند. شاید سیبی خوش‌رنگ و لعاب بودند، اما درون مهرابی از خون و این همان خون بود که ظاهرشان را شاداب نگه می‌داشت. در مقابل بعضی جسدی سرد و با حفره ‌ای درون سینه به جای قلب بودند که آن قلب، هنوز که هنوز‌ بود، می‌زد و ریزش اشک را از چشمان کودکی ممکن می‌ساخت.
اینجا جاییست که آن خرده‌چوب سخن می‌گوید.
اینجا اووب است که سکان سخنوری را بر عهده گرفته است و من نیثم، هیچکس.
من نیثم، همان ماهی که هرگز قرار نبوده است بدرخشد.

 


در تلالو ثانیه ها، سایه هارا در آغوش گرفته‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

از دور ‌و بری هایم شرمنده‌ام. زیاد پیش آمده که باشم اما... اما تازگی‌ها میل به نبود و عدمی که باعث شده است موضوعات را بی‌معنا تر از قبل احساس کنم، پیش‌آور چیزی شده ‌است و آن هم، خفا خواهی و گوشه‌گیری من بوده است؛ نه به این منظور که هم‌نشینی با افراد برایم لذتی ندارد _که هرچند گاهی واقعا هم ندارد_ بلکه، به این دلیل است که ترس مرا بی‌مهابا و درنگ برمی‌دارد و زیر پایم را خالی می‌کند. خالی از این حس که شاید هم‌صحبتی من با آنان برایشان سودی دارد، یا از آن لذت می‌برند.
زیاد پیش می‌آید هنگام صحبت به این بیاندیشم که شاید اگر فرد مقابل سر فلان کار می‌رفت، یا از فلان موضوع سخن می‌گفت و یا حتی یا فلان شخص صحبت می‌کرد، از جای بهتری نسبت به چیزی که در لحظه برایش فراهم کرده بودم بهره‌مند می‌بود.
همین است که مرا از دیگران دور می‌سازد، احساس بی‌مصرفی و اجبار بر جدا افتادگی به سبب آن.

 

 

 

ویرایش شده توسط Neith

در تلالو ثانیه ها، سایه هارا در آغوش گرفته‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

می‌گویند هدف دارد. بله، دارد. من نیز داشتم. خیلی وقت پیش من نیز هدفی داشتم و همچنان در اعماق وجودم تیر می‌کشد و تیشه بر ریشه می‌کوبد. چیزی که هرگز نمی‌توانم باشم. افرادی که هرگز نمیتوانم بشوم. زجر هایی که بدون اینکه درونشان تقصیری داشته باشم، بر سرم فروریخته اند و باید با آنها دست و پنجه خرد کنم. درد هایی که درمان ندارند، چون جهانمان پر از باگ است. باگ هایی که ان پی سی ها نمی‌توانند درمان کنند و سازنده اهمیت نمی‌دهد، چون برای خریدار ها، باگ هایی که سر شهروند های بی اهمیت بازی اتفاق می‌ افتد پشیزی اهمیت ندارد و آنها نگران گرافیک‌اند؛ نگران گیم‌پلی‌اند و نگران استوری‌لاین. ان‌پی‌سی ای که تمام مدت به دیوار می‌خورد؟ البته که مایه‌ی خنده است!
در جهانی که مایه‌ی خنده‌ام، نمی‌توانم هدف جدی‌ای داشته باشم؛ چون هرچه که باشد، حتی همان هم خنده دار خواهد بود.

 

 

در تلالو ثانیه ها، سایه هارا در آغوش گرفته‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

احتمالا همه، روزهای زیادی از عمر خود را صرف اندیشه به این موضوع کرده اند که چه چیزی درست ترین کاریست که می‌شود انجام داد؛ اما برای من، تفاوت هایی وجود دارد که شاید تنها برای من نباشد.
شخصا، همان زمانی که برای تفکر راجع به بهترین کار ممکن خرج می‌کنم، باری چند برابر برای اندیشه به مفتضح ترین و تیره‌ترین کاری که می‌توان انجام داد اختصاص می‌دهم؛ و آنجاست که متوجه می‌شوم هنوز... هنوز چقدر تا آن روز زمان باقی مانده است.
چقدر زمان باقی مانده است تا خوی درنده و حیوانی‌ام نعره کشد و ریسمان پاره کند.

 

 

 

در تلالو ثانیه ها، سایه هارا در آغوش گرفته‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

ذهنم برای چندین ساعت مشغول اندیشه به سوالی بود:
اگر تنها بتوانید خود را در یک کلمه توصیف کنید، چه کلمه ای را انتخاب خواهید کرد؟

"متوهم" از اولین کلماتی بود که به ذهنم خطور کرد، اما نه. نیازمند صفات دیگری هم بودم. متوهمی واقع‌بین، متوهمی گذشته‌نشین.  متوهمی شاد.

یا "ناقص"  و " معیوب" . بلافاصله این فکر به سرم زد که معیوب خود کلمه ای‌ بسیار کلیست. این جنس معیوب از کارخانه چنین بوده است؟ آیا آن نقص ناکارآمدی کامل را به همراه داشته؟
تقصیرش به گردن کیست؟ سازنده، مصرف کننده، یا خود دستگاه؟

ممکن بود یک کلمه‌ی ساده تر می‌توانست درست مرا شرح دهد؛ یک صفت کم‌کاربرد تر که معانی عمیقی نداشته باشد؛ یا شاید هم واژه‌ای با معانی مختلف، که بالاخره شاید چندتایی‌شان مرا پوشش دهد. نمی‌دانم نگون‌بختی گلوگیرم بود یا نبود که باز هم نتوانستم چیزی در این دیدگاه بیابم.
پس دوباره به متوهم گذشته‌نشین بودنم باز گشتم و دوران دیرینه را جستجو کردم. آنجا بود که بالاخره کلمه را یافتم.

آن کلمه، "جایگزین" بود.
زندگی من همین‌ معنا را می‌دهد، اما درد اینجاست که هیچکس در ابتدا متوجه نمی‌شود. کسی متوجه نمی‌شود که من آن کسی نیستم که جایگزینی برایش آمده باشد، بلکه من، خود شخص من همان جایگزین است.

فرقی نمی‌کند کجا، با که و چه هنگام باشد؛ همیشه جایگزین دیگری بوده ام. جایگزین دوستان قبلی، خاطرات قبلی، و حتی... حتی...

تمام عمر خود را با همین عذاب وجدان ها سپری کرده ام، با نفرت از خود، و با نفرت  و عشق به کسی که بدون اینکه حتی قدرت خواستنش را داشته باشم، آن کار را برای من انجام داد.
و شاید هم...
شاید هم تنها برای خودش آن کار را انجام داده است.

 

 


در تلالو ثانیه ها، سایه هارا در آغوش گرفته‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

همیشه دیدگاهم را طوری شرح داده‌ام که انگار از همه چیز‌ متنفرم، ولی حالا میخواهم از صمیم وجود، حقیقت قلبم را برملا کنم:

 

واقعیت این است که،
جهان زیباست، اما این جهان نه.
زندگی زیباست، اما این‌گونه زیستن نه.
لبخند زیباست، اما این چنین خندیدن نه.
مرگ زیباست، اما این‌طور مردن نه.

 

 

در تلالو ثانیه ها، سایه هارا در آغوش گرفته‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

هیچ‌وقت تفسیر درستی از تلاش کردن نداشته ام. سردرگم می‌شوم که آیا برای داشتن راحتی و آسایش باید تلاش کرد، یا برای ادامه دادن به مسیر کوشش، استراحت. انرژی خود را برای چه بازیابی کنم؟ باید به کدامین هدف تقلا را از سر گیرم؟
این چرخه‌ است که زندگی را شکل می‌دهد و احتمالا کل هدف زندگی‌ام باید توازن و تقارن ابدی این چرخه باشد، اما این دیگر چه هدفیست؟ چیزیست که آن را پیش از این بدست آورده ام و حالا باید برای نگه‌داشتنش تلاش کنم؟
اما من... من هیچوقت در نگه‌‌داری و حفاظت از چیزی استعداد نداشته‌ام و همه را از دست داده ام. هیچکس، حتی خود زمین و تمامی کیهان هم نمی‌تواند چیزی را تا ابد پایدار نگه‌دارد.
و این یعنی، عمر را باید صرف موضوعی کرد که قرار نیست هیچ‌وقت باقی باشد و تاثیری بگذارد و این، بیشتر همه ‌چیز را بی معنا می‌کند.

 

 

در تلالو ثانیه ها، سایه هارا در آغوش گرفته‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

نمی‌توانم بنویسم. گاهی اصلا نمی‌توانم بنویسم و تنها ضجه هایم را روانه‌ی کاغذ می‌کنم. با خود می‌گویم: "کاچی بهتر از هیچی، نه؟"
اما حتی این دلداری هم مسخره است؛ آخر من که اصلا کاچی دوست ندارم که خودم را با آن وعده و وعید می‌دهم!
زیاد پیش می‌آید که کلمات در مغزم هموار و پیوسته بروند و جملات موزون و زیبا سرهم کنند، اما تا به رشته‌ی‌ تحریرشان را پارچه می‌کنم، ترکیبی نازیبا از طرح های بهم ریخته و ناهماهنگ به دیدگانم می‌آیند که اصلا با تصویر درون ذهن من همخوانی ندارد و هرچه تلاش می‌کنم طرح اولیه را به خاطر آورم، تا ابد دست رد به  سینه‌ام می‌خورد.
حتی گاهی در ذهنم می‌توانم شعر بگویم. شعر گفتن اصلا کاری نیست که بتوانم درست و حسابی انجامش دهم و بدون خجالت باید بگویم واقعا استعدادی درون این کار ندارم، اما بسیاری از اوقات واقعا اشعاری در سر پرورانده ام که هرچه تلاش کرده‌ام نتوانسته ام تقریبا هیچ‌ یک را به نوشتار برسانم، چون باب کاغذ برایشان زیادی تنگ بوده است. حتی همین الان.
این متن حتی دل‌نوشته ای هم نیست و تنها می‌نویسمش که کاچی ام باشد، اما همان ابتدا بیانش کرده ام: "فکر نوشته"
درون قلب و دل، یا پاکی پیدا می‌شود و یا تیرگی و تاریکی، که هردو تاثیرگذارترین انوار ذات درخشان یک انسانند. اما این مغز است که می‌تواند همزمان هم نبوغ را پرورش دهد و هم چرندیات و خزعبلاتی که حتی همان مغز هم برایشان نمی‌تواند معنایی سرهم کند، اما باز هم به آنها دچار می‌شود.

 

 

ویرایش شده توسط Neith

در تلالو ثانیه ها، سایه هارا در آغوش گرفته‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

آن روز چشم دوستم به کتابی افتاد که به یاد ندارم دقیقا چه عنوانی داشت، اما محوریت کلی آن به ارواح و قتل و داستان های ترسناک برمی‌گشت. این موضوع باعث شد دوستم سوالی بپرسد که در ذهن هردویمان مثل باروت سوخت و گلوله های جواب را به انتظار شلیک گذاشت.

تو از چه چیزی بیشتر از همه می‌ترسی؟

هر دو بسیار جدی به جواب آن اندیشیدیم و برای مدت طولانی‌ای سکوت کرده بودیم. آن سکوت باعث می‌شد احساس پوچی‌ فراوانی به من دست بدهد، و این تفکر را در من به وجود می‌آورد که:
چرا دیگر ترسیدن برایم معنای حقیقی ندارد؟
دوستم گفت: "نمی‌دونم، شاید سوسک؟ سوسک هیچ‌وقت انزجار آوری خودش رو از دست نمی‌ده."
اما من حتی همان ترس از سوسک را هم از دست داده بودم، چون بخش بزرگی از کودکیم را مشرف حضور گرمشان بوده‌ام و با آنان هم‌زیستی داشته ام. بعد از گفتن این حرف، او نظر قطعی اش را اعلام کرد: "مردن در تنهایی و اطلاع نیافتن هیچکس."
حق داشت. این موضوع بار ها و بار ها توانسته بود مرا به گریه بیندازد اما وقتی این بار، چندین مرگ احتمالی برای خودم تصور کردم، متوجه شدم که دیگر نمی‌توانم مثل قبل نسبت به این موضوع حساس باشم.
پس تنها ترسی که گذشته ام را پر کرده بود بیان کردم، "از دست دادن هویت". هرچند موضوعیست که دیگر فقط دردناک است.
آنجا بود که فهمیدم بدون آن‌که خودم متوجه شوم، مدت ها بود که بخش از یک آهنگ در ذهنم پخش می‌شده است:

هرچه بیشتر سرگردان می‌چرخم، کمتر می‌ترسم؛
و هرچه بیشتر بدست می‌آورم، بیشتر ناپدید می‌شوم.
تاریکی درست رو در روی من قرار گرفته؛
صدایم می‌زند، اما من حتی رو برنمی‌گردانم.

 

 

 

در تلالو ثانیه ها، سایه هارا در آغوش گرفته‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

حیرت و سرگردانی را از من انسان جدایی نباشد؛ اما مگر هزارتوی تن و ذهن را خود نساخته و سرش را به افلاک ها آشنا نکرده‌ ایم؟
پاسخ این است که این من، نه آن من است و منیت دارد، و نه گویا دیگری‌ است و دگرگونه‌ای گدارنشین.
تنها برایم دیگر هویتی نباشد، گم‌گشته ای در حضور سایه های ابرها.

 

 

در تلالو ثانیه ها، سایه هارا در آغوش گرفته‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

احساس آرامش از پذیرش نشات می‌گیرد، بدون تفاوتی بین پذیرفته شدن توسط خود یا توسط دیگران؛ و همین است که مشخص می‌کند تنهایی برای هرکس چه معنایی دارد.

 

 

در تلالو ثانیه ها، سایه هارا در آغوش گرفته‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

می‌خواهم احساس کنم.
تنها چیزی که می‌خواهم همین است؛ همین است که همیشه بتوانم دقیقا مثل الآن لذت زیستن را احساس کنم و به دندان بکشم. از شدت آرامش لبخند بزنم و وقتی به یاد می‌‌آورم که چقدر این احساس دلنشین را فراموش کرده‌ بودم، اشک هایم جاری شوند و قلبم ‌گرم‌تر و روشن‌تر از پیش شود. در حالی که در جایم دراز کشیده ام، هیچ نخواهم و هیچ نگویم و ذهنم مشغول هیچ‌چیز نباشد؛ ذهنم آزاد باشد، رها باشد و به زیبایی ها بیاندیشد.
می‌خواهم‌ همچون الآن از تمام جهان لذت ببرم و تمام شمع های روشن و خاموش و شمعدانی های نقره ای و حلبی، لیاقت دوست داشته شدن را داشته باشند.

این جهان، هرچقدر هم که درون ذهنم باشد، و هرچقدر هم که کوتاه و بی‌معنی‌ باشد، اما زیبا تر از آن را ندیده‌ام.

 

 

در تلالو ثانیه ها، سایه هارا در آغوش گرفته‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

تاز‌گی ها زیاد پیش می‌آید که تصوراتی عجیب داشته باشم؛ اینکه کسی را بغل کرده ام و بویش مرا آرامش ‌می‌بخشد، اینکه دستی سرم را نوازش می‌کند و لالایی هراسم می‌شود، اینکه شعله‌ای عطرآگین، با انوار سبز و زرد و آبی، تمام روز در گوشه‌ای از اتاقم قرار بگیرد و قلب مرا گرم از مهر و آسودگی خاطر کند.
اما حال، حال خود در قلب خود شمعی روشن کرده ام، شمعی با طیف های آبی، زرد، بنفش و نارنجی که نه تنها روحم را گرما بخشیده، بلکه با طنینی خوش آوا می‌سوزد و بوی خوش عود و شکلات از خود متصاعد می‌کند. شعله‌ای در اعماق وجودم، شعله ای که گرمایی گیرا تر از هرچه تصور می‌کردم و خواهم کرد دارد.
همان گرمای حقیقی‌ و معنایی که به دنبالش می‌گردم.

 

 

ویرایش شده توسط Neith

در تلالو ثانیه ها، سایه هارا در آغوش گرفته‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

"هنوز رگه های کوچکی از تمدن، در این سلاخ‌خانه‌‌ای که می‌بینی، به نام انسانیت وجود دارد."

 

ویرایش شده توسط Neith

در تلالو ثانیه ها، سایه هارا در آغوش گرفته‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

می‌دانید، نزدیک خانه‌‌ام یک ایستگاه آتش‌نشانی‌ست، شاید چند کوچه بالاتر؛ این یعنی هر بار که به ماموریت اعزام می‌شوند کاملا متوجه می‌شوم و صدای آژیرهایشان همه‌جا می‌پیچد.
و همین دیروز، از بالا صدای پایکوبی و رقص تولد یک کودک می‌آمد، و از بیرون بلندترین آژیری که تا به عمرم شنیده بودم. خنده‌ام گرفته بود. هیچ‌وقت ماهیت زندگی‌ اینقدر واضح در ثانیه برایم به نمایش گذاشته نشده بود.

 

 

ویرایش شده توسط Neith

در تلالو ثانیه ها، سایه هارا در آغوش گرفته‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

سناریویی را بسیار زیاد تصور کرده‌ام که البته چیز‌ چندان خاصی نیست.
یک صندلی چوبی و عسلی رنگ است که یکی از پایه های جلویی‌اش شکسته. نور از بالا به آن می‌تابد و سایه های عمیق و تیره‌ای ایجاد می‌کند، اما منبع نور ناپیداست. ذرات گرد و خاک در این سو و آن سوی تصویر در هوا برق می‌زنند و جریان دارند. هیچ صدا، یا پنجره و هیچ چیز دیگری در کار نیست.
در صحنه‌ی بعد، فضای تاریک و تیره‌ با آن منبع نامشخص نور از بین رفته، و شبیه به هالی کوچک است. پایه‌ی شکسته‌ی صندلی در دست فردی‌ قرار گرفته و آغشته به خون است. سکوت با صدای فریاد فرد از بین می‌رود و بعد از چند ثانیه، تصویر سیاه می‌شود.
این بار،‌ صدای فرو رفتن پایه‌ی صندلی در یک بدن گوشتی‌ است که سکوت را می‌شکند.
صحنه‌ی بعدی  درون دست‌شویی رخ می‌دهد‌. شیر آب باز است. قاتل پایه‌ی خون آلود صندلی را به گوشه‌ای پرتاب می‌کند و به روشویی می‌نگرد. بدون اینکه چهره‌اش از جایی قابل دیدن باشد، شروع به شستن دستانش می‌کند و برای چند ثانیه، به کف دست هایش که دیگر خون‌آلود نیستند زل می‌زند.
صحنه‌ی آخر، پشت در ورودی آپارتمان و در خارج از خانه رخ می‌دهد. دختر جوان یک پالتوی برزنتی آبی رنگ بر تن دارد. سه رخ ناقصی از قاتل قابل دیدن است. موهای قهوه‌ای روشن و مصری دارد و باز هم جزییات صورت و حالت چهره‌اش قابل تشخیص نیست. در نیمه باز است و پایه‌ی صندلی تنها چیزی است که از روزنه‌ی کوچک دد دیده می‌شود. دختر جوان در را می بندد و کلاه پشمی کاپشنش را بر سر می‌کند و به آرامی شروع به قدم زدن در هوای سرد می‌کند.

پایان نمایش اول.

در تلالو ثانیه ها، سایه هارا در آغوش گرفته‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

آیا روزی می‌رسد که وقتی حس می‌کنم چیزی درونم اشتباه است و سرگشته شده ام، به دنبال آهنگ های غمگین، خاطرات وحشت‌زده و متن های دلهره‌آور و توخالی کننده نروم و تلاش نکنم که خودم را به گریه بیندازم؟
شاید باید امیدوار باشم که آن روز برسد، و شاید هم نباید.
ابتدا فکر‌ می‌کردم آن روز همان موقعی است که دیگر ریشه های احساس ناکام بودن، نفرت و غم درون وجودم خشکیده و شاید جوانه‌ی کوچکی از امید، به تازگی دو برگ کوچک در وجودم دوانده است. اما اگر آن روز، همان روزی باشد که تنها محرک وجودی‌ام، یعنی احساساتم را از دست می‌دهم، آن وقت چه در انتظارم خواهد بود؟

 

 

در تلالو ثانیه ها، سایه هارا در آغوش گرفته‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

تا  پیش از دبستان، انسانی خودباور و منحصر به فرد بودم.
تا پیش از رسیدن به بلوغ، انسانی شاد و امیدوار بودم.
تا پیش از راهنمایی، انسانی موفق و مفید بودم.
تا پارسال، انسانی شیرین‌سخن و خوش‌بیان بودم.
تا چند ماه پیش، انسانی خواستار و خواهان بودم.
تا چند‌ هفته پیش، انسانی مثل دیگر انسان ها بودم.
تا چند روز پیش،‌ بخشی از جامعت انسان ها بودم.

 

حالا؟

 

ویرایش شده توسط Neith

در تلالو ثانیه ها، سایه هارا در آغوش گرفته‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...