رفتن به مطلب

خواهرم رو ندیدی؟ | خانم مهربان کاربر انجمن نودهشتیا


خانم مهربان
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

بسم الله

داستان: خواهرم رو ندیدی؟

نویسنده:خانم مهربان

ژانر:غمگین

خلاصه:

قلبم، همراه قلبته 
حتی اگه نگاه‌هامون، از هم دور باشه.

مقدمه:

پائولو کوئیلو :

همیشه می‌ترسیدم کسانی را که دوست دارم یک روزی از دست بدهم
اما باید از خودم بپرسم آیا کسی هم هست بترسد از اینکه من را یک روز از دست بدهد؟

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یک 

اسم  من   عمار

جز مسلمون‌های کشور کامرون هستم

می‌دونم الان ابروهاتون بالا پریده و با خودتون فکر می‌کنید کامرون دیگه کجاست؟

من توی یک جمهوری در باختر آفریقا زندگی می‌کنم. نژاد من  فولانی که این هم توضیحی برای خودش داره.

مردمان فولانی یا مردمان فولا    در مجموع با جمعیتی در حدود بیست تا بیست و پنج میلیون تن   یکی از بزرگترین گروه‌های قومی مذهبی مسلمان    در ساحل    و  آفریقا  غربی اند. 

 به صورت سنتی گفته می‌شود ریشهٔ مردمان فولانی به شمال آفریقا و  خاورمیانه     بازمی‌گردد. نقطهٔ مشترک این مردمان،  زبان فولانی، فرهنگ، تاریخ، مذهب شان   و تلاششان در گسترش اسلام در ساحل و آفریقای غربی است. 

نزدیک به یک سوم مردمان فولانی، مانند عشایر    زندگی می‌کنند به این ترتیب آن‌ها یک گروه قومیتی با بالاترین درصد عشایرند.

برای اینکه داستان زندگی من رو بدونید باید توضیحات بیشتری درباره کشور و آداب و رسوم بدم اما می‌دونم  زیاد افراد باحوصله‌ای نیستید پس سر داستان می‌رم و  در همون جا توضیح می‌دم.

چند سال قبل از به دنیا اومدن من پدرم که یکی از سرشناس‌های ایل ما بود به خواستگاری مادر  هشت سالم می‌ره. خانوادش بدون خبر دادن به دختری که اون موقع مشغول بازی کردن با خواهرزاده‌های خواستگار بوده  رسم و رسومات خواستگاری رو به جا میارن‌.   بعد از رفتن مهمون‌ها عروس کوچولو پیش مادرش میره‌ و با ناراحتی می‌گه:

- دوست‌هام رفتن.

مادرش نگران از آینده دختر کوچولوش بغلش می‌کنه. اما پدرش می‌گه:

- دوست داری همیشه باهاشون بازی کنی؟

- خیلی دوست دارم، داداشی‌های من خیلی بزرگ هستن.

پدر چشمکی به مادر می‌زنه یعنی دخترت برای این ازدواج به مشکل برنمی‌خوره.  روز بعدش مادر عروس با چند نفر از بزرگ‌های فامیل به شهر می‌رن و خریدهایی انجام می‌دن که مهم‌ترینش پارچه ساتن  سفید رنگی هست.  مادر پارچه رو به دختر نشون می‌ده.

- این رو می‌خوام برای تو لباس بدوزم.

دختر خیلی خوشحال میشه چون معمولا اون‌ها لباس ساتن و سفید نمی‌پوشیدن.

- کثیف نشه!

با وجود نگرانی‌ش از بازی با لباس سفیدی که اگه خاکی بشه رنگش نمی‌ره روزها برای  آماده شدن  لباسش چشم انتظاری می‌کشه و در شب  مجلس خوشحال به اینور و اونور می‌دوه و لباسش رو به مهمون‌ها نشون می‌ده.

این خاطرات زندگی مادرم بود که برای من تعریف کرده بود.  بعدها که به کشور چاد سفر کردم و  دایی بزرگم رو دیدم بیشتر راجع‌به مادرم شنیدم:

- مادرت  قبل از خواهرت چهار بار بچه آورد اما هیچ کدوم براش نموندن. خواهرت به دنیا که اومد از ترس مرگش تا چهار ماهگی اسم روش نذاشت و خودش رو امید به موندنش نداد اما اون دختر سرحالی بود.  خودم اسمش رو گذاشتم. آمنه.   بعد از آمنه هم مادرت سه تا بچه آورد که نموند. برای دنیا اومدن تو تردید داشت. یعنی نمی‌خواست دوباره بچه دار بشه اما اذیت‌های مادر شوهرش رو هم تحمل نداشت.  تو رو که دنیا آورد افتاده شد. بدنش طاقت این همه زایمان رو نداشت اما بنظر من اون روحش بود که نمی‌تونست انقدر درد رو تحمل کنه.  اسم تو رو پدرت گذاشت. عمار. خیلی به اسمت افتخار می‌کرد.

فکر کنم اون اولین و آخرین باری بود که پدرم به من افتخار می‌کرد.  وقتی هنوز کوچیک بودم پدرم برای کار به پایتخت رفت.  وقتی برگشت  پنهان از چشم دیگران به مادرم گفت:

- اگه بخوایم زندگی خوشی داشته باشیم باید من به پایتخت برم و کار کنم اما اگه افراد ایل بفهمند جلوی من رو می‌گیرن.

و شبانه چادر رو ترک کرد.  وقتی افراد ایل فهمیدن قشقرق برپا کردن و مادرم هم خودش رو به اون راه زد که انگار خبر نداره. بعد از دو ماه که پدر برگشت عصبانیت اون‌ها هم کمتر شده بود. با خودش پول خوبی آورده بود‌.  افراد ایل که فهمیدن دوباره می‌خواد بره چندین بار به خونه ما اومدن تا راضی‌ش کنند  سر زندگی‌ش و توی  ایل آبا اجدادیش  بمونه اما اون قبول نکرد و رفت.  تا سه سال هر چند ماه یکبار با کلی پول  می‌اومد. بالاخره پدربزرگ مادری‌م بهش گفت:

- تو که میری خانوادت هم ببر همون‌جا با خودت زندگی کنند.

پدرم من-منی می‌کنه و معلوم میشه اونجا زن گرفته.

ویرایش شده توسط خانم مهربان
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

خلاصه مامان من هم مثل خیلی از زن‌های دیگه که بعد از شنیدن همچین خبری   شکسته میشن زندگی از دستش در میره و مدت‌ها توی خونه گریه و زاری می‌کنه. همه توقع دارن  کم- کم فکری برای بهتر شدن وضعیتش بکنه یا حداقل  با این شرایط کنار بیاد اما اینطور نمیشه.  بالاخره  به این نتیجه می‌رسن که نمی‌تونه زندگی‌ش رو حفظ کنه. 

- اگه با شوهرت صحبت کنیم طلاقت بده راضی میشی؟

- من بدون اون میمیرم.

بهش پیشنهاد می‌دن پس  کنار بیا که همسرت یک زن دیگه داشته باشه.

- خودتون می‌تونید  با این مسئله کنار بیان؟

- خوب با شوهرت صحبت کن و بگو که  اون زن رو طلاق بده.

پدرم که میاد همه ریش سفیدها توی چادر ما جمع میشن و نصحیتش می‌کنند:

- این زن فداکار توی، مادر بچه‌هاته، اون زن‌های شهری موندگار نیستن‌.

اما پدرم کوتاه نمیاد.

- شما که اون رو ندیدید.

مادرش می‌گه:

- حداقل بیارش تا ما ببینیمش.

پدر همون شب راه می‌افته به سمت پایتخت و یک هفته بعد، هفته‌ای که برای مادرم صد سال گذشت میاد.

- قبول نکرد با من بیاد، حق هم داره. قرار بود کسی از ازدواج ما با خبر نشه. حتی خانواده خودش نمی‌دونند بعد من به خانوادم گفتم.

- اونی که اینطور گفت  حتما نمی‌خواد با تو بمونه.  زندگی خودت رو نابود نکن.

پدر قبول نمی‌کنه اما هربار که بر می‌گرده این حرف‌ها رو می‌شنوه و در کنار آب شدن مادرم هم می‌بینه. گاهی جلوی در چادر می‌ایستاد و دویدن ما رو تماشا می‌کرد. شاید با خودش فکر می‌کرد چرا باید بچه‌هاش رو به اون زن بفروشه. بالاخره بعد از  سه ماه میاد و از  مامان معذرت می‌خواد.

- نمی‌خوام دیگه حرف اون دختر بیاد. حق با توی. من از دستت نمی‌دم.

مادرم راحت می‌بخشش و پدر  زودتر به دیرن ما میاد. حتی قبول می‌کنه که سال آینده ما رو هم با خودش به شهر ببره اما اتفاقی می‌افته که  این فرصت رو بهش نمی‌ده. مدتی بود حال مامان خیلی بد می‌شد.  بعضی‌ها می‌گفتن:

- جن‌زده شده.

با سوادهای ایل می‌گفتن:

-  تشنج می‌کنه.

گیسو سفیدها دورش جمع شدن  اما راحتی براش پیدا نکردن. حتی رمال بالای سرش آوردن.

ویرایش شده توسط خانم مهربان
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...