رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان من که نمی دانستم |Atlas_saکاربر نودوهشتیا


پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

نظر سنجی رمان من که نمی دانستم  

9 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. کدام زوج رمان برای شما جذاب تر است؟

    • الکس و هیلدا
    • مارگارت و آلی یوش

این نظرسنجی برای ارسال رای های جدید بسته شده است


ارسال های توصیه شده

پارت چهل و نهم

 

 نگاه ترسناکی به پسر لاغر  مردنی که او را به سمت طبقه پایین هدایت می‌کرد انداخت و خود را  تکان داد.

- بهتره بیشتر احترام بزاری بچه.   

سرباز جوان ترسید؛ فشار دستش را کم کرد، چیزی در چشمان تیره الکس بود که او را مجبور به احترام گذاشتن می‌کرد. سیاه‌چاله جادویی نگاهش همه را رام گشته  خود می‌ساخت.

***

به لگن آب گرمی که وسط جهنمش قرار داشت نگاه کرد؛ حکم  حوضچه  بهشتی را برایش داشت. سوزان حوله و لباس تمیز هم برایش آماده کرده بود؛ با شوق لباس‌های کثیفش را در آورد.

اول نوک انگشتان پایش را در آب فرو کرد تا داغی‌اش را بسنجد، ولی بعد تماماً درون تشت نشست؛ مشغول  شستن خود شد، این بهترین چیزی بود که می‌توانست آرامش کند. کارش که تمام شد؛  لباس‌های جدیدش را پوشید، پیرهنی با پارچه ارزان  و زبر بود؛ یادش نمی‌آمد تا حالا چنین لباسی پوشیده باشد اما در این شرایط،  همین پیرهن سبز رنگ  هم غنیمت بود.

خم شد، یونیفرم الکس را برداشت؛ ناخواسته در آغوشش کشید، هنوز بوی عطر مردانه آن کت نظامی یاد آور خاطراتش بود. 

همراه دیگر لباس‌هایش مشغول شستنش شد، لباس‌ها را چلاند؛ آبشان را گرفت. در باز شد؛ سوزان با لبخندی به سمتش آمد،  نگاهی به رخت‌ها و تشت و دبه‌های آب انداخت. 

- کار دیگه بسه! مهمون داری.    

فضای تاریک اتاق با تک چراغ نفتی روشن شده بود؛ چشمان سبز هیلدا برق خاصی داشت، متعجب همه‌چیز را رها کرد.

- مهمون؟     

 سوزان نشت و درحالی‌که سعی می‌کرد   تشت سنگین آب را از زمین بردارد؛ گفت:

- الان می‌بینیش.

 چهره‌اش به دلیل دشواری بلند کردن آن جسم بزرگ  در هم رفت؛ ادامه داد:

- میشه کمک کنی؟  

 هیلدا به سمتش رفت  و گوشه فلزی لگن را گرفت.

- حتماً، اصلاً تو چه‌طور این رو  تنهایی این‌جا آورده بودی؟

- می‌خواستم ازت کمک بخوام اما تو خواب بودی اون‌موقع.  

 این صدای زیبا و مهربان سوزان بود؛ هیلدا دلش برای محبت‌ها و ملاحظه آن زن قنج  رفت.

از چند پله اتاق زیرزمینی بالا رفتند؛ به در که رسیدند، بارِ غیر قابل تحملشان  را زمین گذاشتند، سوزان درحالی‌که نفس- نفس می‌زد و عرق خستگی روی پیشانی‌اش نشسته بود؛ با کلیدش قفل در را باز کرد. 

- تو دیگه برو! بقیه راه رو خودم می‌برم.        

هیلدا دوباره به خاطر آورد که یک زندانی است و حق ندارد از این بیشتر پیش رود،  با حسرت به بیرون رفتن سوزان نگریست. صدای قفل شدن در، دوباره زنگ تنهایی را در سرش به نواخت.

  نفسی عمیق کشید، با سری پایین  دوباره به مکان نیمه روشن و حالا مرطوبِ قبلی‌اش برگشت؛ چند دبه و جامه‌های شسته شده کف زمین بود.

به دیوار تکیه داد و نشست؛ به حرف‌های  سوزان اندیشید، یعنی مهمان که بود؟ ناگهان در باز شد؛ سایه بلند کسی روی دیوارهای خاکستری تابید، به سمت در برگشت؛ با دیدن فردی که با غرور و کمی نگرانی  خیره‌اش بود،  چشمانش از همیشه درشت تر شد.

@همکار ویراستار

 

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 59
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

پارت پنجاهم

 

تپش قلبش به هزاره  افتاده بود؛ نمی‌دانست  گریه کند یا بخندد؟ شِکوه کند یا شُکر گوید؟ اصلاً زبانش تاب و توانی برای سخن گفتن نداشت.

مرد لبخندی زد، با طی کردن مسیر، روبه‌روی هیلدا ایستاد؛ موهای خیس و طلایی دخترش را کنار می‌زند.

- ببخشید که اذیت شدی! مجبور بودم این کارها رو انجام بدم، نباید کسی می‌فهمید!

 قطرات اشک آیینه چشمان دختر ِ بی‌نوا را تر کرد؛ یعنی تمام این مسخره بازی‌ها کار پدرش بود؟ البته چندباری به ذهنش خطور کرده بود که ممکن است قضیه دزدیده شدنش کار او باشد اما مطمئن نبود.  مرد به اطراف نگاهی انداخت؛ اخم کرد. 

- بهشون گفته بودم جای خوبی برات پیدا کنن ولی انگار این‌جا اصلاً خوب نیست؛ پنجره هم که نداره.

با ترحم هیلدا را در آغوش کشید.

- با بودنت تو این‌جا خیلی عذاب کشیدی دخترم!       

 هیلدا وقتی صورتش به لباس نظامی ژنرال چسبیده شد؛ گویی که از غرق شدن نجاتش داده باشند، تازه حیاتی دوباره یافت. گریه‌هایش به هق- هق‌های بلندی تبدیل شد، به این می‌اندیشد از وقتی که بزرگ شده بود؛ دیگر بغل پدرش را تجربه نکرده است، ژنرال او را از خود دور کرد. 

- قوی باش هیلدا!  تو خودت انتخاب کردی که بری به اون جبهه لعنتی.        

سرزنش‌های پدر آغاز شده بود؛ آری او با پای خود به آن قتلگاه رفته بود، ولی اصلاً نمی‌خواست که این‌چنین  شود. سعی کرد بر خود مسلط شود و  حدأقل جمله‌ای به زبان آورد. 

- پدر من رو نجات بده!      

 ژنرال خندید.

- من همین الان هم تو رو از تیر بارون  نجات دادم؛ نگران نباش! هیچکسی  از جای تو خبر نداره.        

هیلدا بی‌تاب گفت:

- اون‌ها  بالاخره من رو پیدا می‌کنن؛ باید بی‌گناهیم رو  ثابت کنم.                    

ژنرال لبخند محوی زد؛ او می‌فهمید که بیرون آمدن از دل این ماجرا کار آسانی نیست، اما فهماندن آن برای دخترش عمل  غیر ممکنی بود، از طرفی هم نمی‌خواست او را ناامید کند.    

سوزان از گوشه در آن دو را می‌نگریست و اشک می‌ریخت؛ دلش برای آن دختر بیچاره می‌سوخت، البته او یک پدر قدرتمند و کله‌شق مثل ژنرال اِلی یوف داشت اما آیا چنین چیزهایی می.توانست او را از این مهلکه خارج کند؟ اِلی یوف دست هیلدا را کشید.

- بیا بریم بالا! حالا که خودم این‌جام حواسم به همه چیز جمعِ؛ می‌تونی تو خونه استراحت کنی.     

 دختر که احساس می‌کرد از باتلاقِ ظلمات  و بدون دریچه   بالاخره خارج می‌شود؛ چهره‌اش باز شد.

ژنرال از خنده زیبای هیلدا چشم گرفت و رو به سوزان که از پشت در سرک می‌کشید و موهایش مثل  رشته‌های  ماکارونی  آویزان شده بود گفت:

- البته اگه سوزان اجازه بده.       

زن با شوق لبخند زد؛ دستپاچه اشک‌هایش را پاک کرد، مثل همیشه که عجله داشت، پیش‌بند سفیدش را در دستش مچاله کرد و  از پشت در بیرون آمد.

- باعث افتخارِ ژنرال.      

  اِلی یوف سری از خرسندی تکان داد؛ لبخندی که به ندرت در چهره‌اش پدیدار می‌شد، به لبانش هدیه بخشید. امشب شب زیبایی بود؛ او دخترش را سالم از دست ارتش سرخ پس گرفته بود، به خیال  هم نمی‌دید که روزی علیه کشور خودش نقشه‌ای بچیند.

سوالی  ذهنش را درگیر کرده بود؛ خانواده مهم‌تر است یا میهن؟  اما الی‌یوف جواب آن را با انتخاب کردن دخترش پاسخ داده بود، پشیمان هم نبود؛ هیلدا خطری برای امنیت ملی نداشت، آن‌ها همه درگیر یک سوءتفاهم بزرگ شده بودند.    

دستی بر  شانه دخترش زد  و او را با خود به سمت آزادی هدایت کرد؛  البته رهایی که موقت و شاید هم ترسناک بود. با برخورد استخوان‌های دخترش  با دستش، اخم‌های همیشگی‌اش را برمی‌گرداند؛ این جنگ لعنتی هیلدای ناز پروده را هم نحیف و لاغر ساخته است. احساس شرمندگی دوباره افسارش را بر گردن سال‌خورده الی‌یوف می‌اندازد. درست است که هیلدا خودش  به آن خراب شده‌ی نحس رفته بود اما او  خود را مسئول می‌دانست؛ باید اصرار بیشتری برای نرفتنش می‌کرد.                

خانه متعلق به سوزان یکی از مأمورین وفادار و سابق سازمان بود؛ او بی‌هیچ پرسشی به سربازان ژنرال اجازه داده بود تا هیلدا را در ساختمان کوچکش پنهان سازند، او اعتماد زیادی به کارهای مافوق پیرش داشت.

از محیط  خاکستری خارج شدند؛ هیلدا بالاخره بیرون از آن‌جا را هم دید، پنجره درست دو قدم دورتر از  سمت چپش قرارداشت  و دوباره  راه پله‌ی قدیمی و تنگی  که به بالا راه  می‌یافت؛ درست روبه‌رویش بود.  

پذیرایی کوچک و محقری که با کاناپه قهوه‌ای رنگ و میز ناهار خوری چوبی ساده‌ای پر شده بود، هیلدا را به شوق آورد؛  چقدر دلش خانه‌ی خودشان را خواست، اما مگر ممکن بود با این وضع بتواند به عمارت پدری‌اش باز گردد؟ مأموران شوروی حتماً برای گرفتن هیلدا به آنجا سر می‌زدند.    

برگشت و به پدرش که با غم به او خیره بود چشم دوخت؛ سوال‌های بسیاری در مورد نقشه فراری دادنش از دست الکس برای پرسیدن از او داشت. 

ویراستار: @m.azimi

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و یکم 

زمان حال 

چهارم ژوئیه، سال هزار و نهصد و چهل و یک  

مسکو، ساعت پنج صبح 

 

لبخند پیروزمندانه‌ای روی لبان قلب مانندش نشست، گوی‌های تیره چشمانش مثل ستاره‌ای درخشید، سوار آلی‌یوشین¹ قدرتمندش شد؛ گویی هورمون‌های قدرت وارد دی‌اِن‌اِی زنانه‌اش می‌شد وقتی داخل آن هواپیمای غول پیکر می‌نشست.

خدمه پروازی که در پایین پایش مشغول چک کردن تجهیزات و سلامتی پرنده فلزی‌اش بود؛ داد کشید:

- همه‌چیز آماده‌است.

 با شنیدن این مسئله، کش عینک خلبانی اش را از روی کلاه چرمی‌اش، روی سرش گذاشت؛ دستکش‌های قهوه‌ایش را دستش کرد، دیگر خلبانان نیز درحال آماده شدن بودند،  بازهم یک عملیات سنگین و  پر خطر در انتظارشان بود.

خورشید کم- کم درحال طلوع بود، صدای روشن شدن موتورها به گوش می‌رسید؛ یک به یک شروع به حرکت روی آسفالت فرودگاه کردند و بعد به سمت آسمان اوج گرفتند.

مارگارت هم به پرواز درآمد، امروز روز خوبی بود؛ همه‌جا را سفید و زیبا می‌دید، در همان حال  که اوج می‌گرفت؛ شروع به خندیدن کرد، خنده‌اش به گوش هیچ خوبه نمی‌رسید؛   از این بالا فقط خدا می توانست قهقهه‌های شادمانش را گوش دهد.

همیشه عاشق پرواز بود؛ چون تنهایی عمیقی را هدیه‌اش می‌کرد، او شیفته همینش بود؛ این‌که از آن بالا آدم‌های لعنتی و سنگدل زیرپایش زیادی کوچک و حقیر دیده می‌شدند، همان آدم‌هایی که حسادت می‌کردند و از هر فرصتی برای زمین زدنش دریغ نمی‌کردند چون او یک زن بود به خود اجازه می‌دادند که دست کم‌اش بگیرند و او را از موقعیتش پایین بکشند اما آن‌ها مثل همیشه در اشتباه بودند؛ مارگارت مثل تن پرنده‌اش آهنی و سخت بود، اما نمی‌توانست بفهمد چرا این قلب سنگی‌اش برای آلی‌یوش لرزیده بود؟  با به یاد آوردن آن مرد چشم آبی، غم خاکستری بر دلش فرو نشست، خنده‌اش محو شد. از طریق تلگراف‌های پنهانی که زده بود؛ متوجه شده بود عشقش برای درمان دست مجروحش در راه مسکو است، اصلاً مهم نبود آلی‌یوش کجا بود، همین که زنده بود برای مارگارت کافی بود.

به اطراف سرک کشید، به زمین سبز و جنگل انبوه پایین پایش نگریست؛ شاید در میان آن‌ها به دنبال گم شده دوست داشتنی‌اش می‌گشت.

آهی کشید، میان شادی و غمش به اندازه همین نفس پر دردش فاصله بود؛ یعنی او هم بالاخره طعم شادی بی‌پایان را می‌چشید؟ اصلاً چیزی به نام خوشحالی ابدی وجود داشت؟ فقط در یک چیز شک نداشت که آلی‌یوش دلیل زنده ماندنش بود. 

 باد شدید بود؛ گرچه تابستان بود ولی در چنین فاصله‌ای زمین هوا خیلی سرد بود. هواپیمای فرمانده خودش را به او رساند، برگشت و و فرمانده را دید که با دست اشاره می‌کرد؛ اخم کرد، دلیل رفتار آن مرد را نمی‌فهمید.

صدای مهیب انفجار او را از درون تخیلات گس عاشقانه بیرون پرتاب کرد، ناگهان به جلو خیره شد؛ خیل عظیم هواپیماهای شکاری آلمان به سمتش در حال پرواز بودند، آن‌ها برای  بمباران شهر مسکو آمده بودند اما به پست ارتش سرخ خورده بودند.

مردمک‌هایش گشاد شد؛ آب گلویش را قورت داد، انگشتش را روی دکمه شلیک تیربار گذاشت، ارتفاعش را کم کرد؛ سعی کرد از تیر رأس غول‌های آهنی سیاه که علامت صلیب شکسته نازیسم در خود داشتند خارج شود.

دودی که از زمین سبز جنگل برمی‌خواست حاکی از سقوط یکی از یارانش بود؛ پس صدای ترسناک به خاطر همین اتفاق بود. سری از تأسف تکان داد؛ اخم کرد، همه مشغول جنگ بودند.

فرمانده با هواپیمایش مشغول نبرد بود، نگاهش به مارگارت افتاد که در کمال تعجب فقط به سمت جلو پرواز می کرد و کسی با او کاری نداشت؛ برایش سوال بود که چرا آلمانی‌ها به سراغ او نمی‌روند؟

تمام تن فرمانده عرق کرده بود، دندان هایش را روی هم قفل کرد؛ همراه با نفرت دیرینه‌اش نسبت  به نازی‌های پست فطرت، دکمه تیربار را برای بار هزارم فشرد. نیشخند خلبان بور دشمن بیشتر عذابش می‌داد. با مهارت همیشگی‌اش، تند او را دور زد؛ شلیک‌های پی‌درپی‌اش به موتور و بال‌های هواپیمای دشمن، او را به کام مرگ کشاند. هواپیما همراه با چرخش‌های مرگ‌بار به قلب پرطراوت منطقه افتاد؛  فرمانده با خوشحالی خندید. 

صداهای برخورد فشنگ‌ها به پشت آلی‌یوشین زیبایش اصلاً خبرهای خوبی برای مارگارت نداشت؛ بالاخره به او هم حمله شده بود، پوزخندی زد. 

- مثل این‌که هوس مردن کردی احمق.

به خاطر زنده بودن آلی‌یوش حال خوبی داشت. صبح دل‌انگیزی برای یک آتش‌بازی جانانه برایش به نظر می‌رسید. به صورت عمودی به سمت پایین راند؛ خلبان نازی با دیدن چنین حرکت مارگارت تعجب زده شد، آن زن واقعاً یک دیوانه بود! اصلاً چیزی به نام ترس در او وجود داشت؟

خلبان که مجبور به دنبال کردن او بود؛ به دنبالش به سمت پایین رفت، مارگارت هم‌چنان ارتفاع کم می‌کرد، دیگر نزدیک بود به نوک کاج‌های بلند روسی برخورد کند؛ با نیشخندی سرش را برگرداند و هواپیمای دشمن را مشاهده کرد، زمزمه کرد:

- هنوز داری میای بی‌عقل.    

مارگات ناگهان با استفاده از دستان خبره‌اش، آلی یوشینش را دوباره  به سمت آسمان آبی شتاب داد اما خلبان نازی که از این تغییر مسیر ناگهانی مارگارت متعجب و ترسیده بود؛ نتوانست هواپیمایش را کنترل کند و مستقیم به سمت زمین رفت، منهدم شد.

- بوم!   

تک خال² زیبا،  مارگارت خندید و ادامه داد:
- بگو ببینم سقوط چه مزه‌ای داره؟ بیچاره، چون من هیچ وقت قرار نیست تجربه‌اش کنم.              

دوباره پیروزی، هم‌چنان فقط موفقیت رفیق و همراهش بود؛ ولی او فقط در آسمان پر از گلوله و خشم جنگ نتیجه می‌گرفت. روی زمین و زندگی میان انسان ها زیاد به مذاق‌اش خوش نمی‌آمد؛ البته اگر آلی‌یوش را برای همیشه به دست می‌آورد شاید نور امیدی وجود داشت.

¹: آلی‌یوشین نوعی هواپیمای جنگی شوروی است.

²: به خلبانانی که بیش از پنج برد به دست آورند؛ تک خال گفته می‌شود. 

 

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه‌ و دوم 

بیست و نهم اوت سال هزار و نهصد و سی و نه

دو سال قبل

مسکو 

 

به زن میانسال و لاغر روبه‌رویش نزدیک شد؛ لحن‌اش حق‌به جانب بود.

-‌ تو در مورد این قضایا چیزی بهش  گفته بودی؟  

چشم‌های تیره زن گشاد شد. 

- من چه‌طور می‌تونم علیه خودم حرف بزنم؟ دیوونه‌م که بهش بگم من یک قاتلم؟    

 مرد گویی از سخنان زن قانع شده بود، روی مبل نشست؛ باد پرده‌های اطلسی خانه‌ را به آسمان پرواز می‌داد. از پنجره گشوده، ماه دیده می‌شد؛ گویی که این خانه‌ پرستشگاه ماه باشد، تمام زوایایش را می‌گرفتی، در آخر به آن می‌رسیدی؛ شاید چون صاحب این‌جا، رزالین یکی هزاران  عاشقان ماه بود.  ژنرال سرش را کلافه در دستانش گرفت؛ دوباره ترسیده پرسید:

- تو که راجع به آزالیا بهش نگفتی؟

رزالین دامن بلند  لباس‌خواب‌اش را کنار زد، کنار ژانرال زانو زد؛ خوشحالی‌اش به‌خاطر حضور این مرد قدرتمند از هیچکس پنهان نبود، اما چهره‌ای نگران به خود گرفت.

- شما بابت چی انقدر نگرانید؟ اون فقط فکر کرده من قاتل دیمیتری‌ام.    

سرش را کج کرد؛ موهای تیره‌اش به یک طرف شانه‌اش مثل آبشاری جاری گشت. ‌

- شما هم که گفتید اصلاً دیمیتری زنده‌است، اون اصلاً شک نمی‌کنه‌        

ژنرال سعی کرد خود را از رزالین شرور دور کند، از جایش بلندشد؛ احساس می‌کرد با این زن همدست شده‌‌است، گرچه چیزی غیر از این هم نبود. به سمت او  که لباس‌خواب ساتنی بلندی پوشیده بود برگشت؛ احساس می‌کرد هر ثانیه از این لحظات را که کنارش می‌گذراند؛ خیانتی به آزالیا است، آزالیا مرده بود اما هنوز برای این پیرمرد بلند قامت تمام نشده بود. آخرین حرفش را به زبان آورد: 

- نمی‌خوام حرفی از آزالیا به میان باز بشه!  

برگشت و از پذیرایی کوچک و ساده خارج شد و رفت؛ رزالین با خشم لب‌هایش را جوید، مثل همیشه آزالیا از او مقدم تر بود؛  حتی مرگش هم نتوانسته بود او را از ذهن ژنرال دور کند. مشت گره کرده‌اش را روی  مبل نقره‌ای رنگی که آن پیرمرد خشک  در آن نشته بود فرود آورد، کلافه  موهایش را چنگ زد، با خباثت تمام  زمزمه کرد: 

- حالا که این‌طوری شد؛ من هم کاری رو انجام میدم که  تو خیلی ازش می‌ترسی! 

 تند از جای برخاست. دیسک گرد و  مشکی رنگ را در گرامافون زیبایش گذاشت؛  صدای دلنواز موسیقی دریاچه قو در فضای مسکوت طنین انداز شد، پوزخندی بر لبان سرخ رنگش نشست. 

- آزالیا!  حالا می‌بینی کی این بازی رو می‌بره، دوست دارم از اون جهنمی که توش هستی من رو نگاه کنی.      

آهنگ به اوج خود رسید، به سمت اتاقش رفت؛ عکس پاره شده خود و آزالیا را در دستش گرفت.
- بالاخره دخترت می‌فهمه که تو فرشته نبودی.

 قهقهه‌ای شیطانی سر داد؛ نوت‌های استرس‌آور موسیقی، چهره او را ترسناک‌تر جلوه می‌داد، دوباره  به چشمان روشن درون عکس نگریست.

- به نظرت بعد فهمیدن ماجرا باز هم دوستت داره؟     

‌دوباره خندید، ابرهای سیاه آسمان  دیگر این همه شرارت را تاب نیاوردند؛ خشمگین شده و به هم ضربه وارد کردند، صاعقه تن سیاه شب را برای لحظه‌ای روشن کرد. ديگر ماه هم دیده نمی‌شد و پشت آن‌ها پنهان گشته بود؛ اما هیچ‌کدام از این اتفاق‌ها هم نمی‌توانست رزالین را بترساند و آتش انتقامش را خاموش سازد. عکس تکه- تکه شده را در دستش مچاله کرد. 
***
روز بعد 

مقابل مرد ایستاد، پاکت را به سمتش گرفت؛  مردجوان  تا خواست آن را از دستش بگیرد، پاکت کاغذی را عقب کشید و تند گفت:

- نباید اسمی از من برده بشه!    ‌

مرد ترسیده آب گلویش را قورت داد. 

- نه خانوم حواسم جمعِ.   

رزالین دوباره تأکید کرد: 

- حتماً آدرس خودت رو به عنوان فرستنده پشت نامه می‌نویسی!       

نامه را به سمتش گرفت.

- بگیرش!          

مرد نگاهی مشکوک به اطراف کرد و تند آن را گرفت و در جیب لباس کهنه‌اش قرار داد. رزالین که لباس‌های ساده‌ای برای این‌که جلب توجه نکند بر تن کرده بود؛ نقاب کلاهش را پایین‌تر داد و صورتش را پنهان کرد.

محله شلوغ بود؛ همه مشغول فروختن سبزیجات و خوراکی بودند، صدای همهمه فروشندگان و خریداران به گوش می‌رسید. آسمان صبح، بعد از باران تند دیشب صاف و تمیز بود. چند نفر از پنجره‌های متعدد ساختمان.های خاکستری  رنگ مشغول تماشای  بازارچه بودند. رزالین با دست اشاره کرد تا که  مرد برود؛  بعد از رفتن او، رزالین با نگاه تیزبینانه‌ای  اطرف سرک کشید، نیشخندی زد.

خوشحال از نقشه‌ای که برای اهالی آن عمارت اشراف، کشیده، قدم زنان به راه افتاد؛  زمزمه‌وار گفت:

- بیچاره آزالیا!      

لذتی بی‌پایان از حالا در رگ‌هایش جریان یافته بود، بوی سبزی  و ماهی زیر دماغش بود؛  به سمت نان‌های گرم باگت که عطرشان باعث می‌شد صبحانه‌ای دلپذیر هوس کند رفت. به پاس شادی این پیروزی  که در انتظارش بود  خواست خود را برای یک وعده خوشمزه مهمان کند، لبخند زد. 

 

ویرایش شده توسط Atlas _sa
☆ویراستاری| m.azimi☆

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

پارت پنجاه و سوم 

 

کتاب را در دستش جابه‌جا کرد. کلافه به سارا که مشغول کلنجار رفتن با گره‌های موهای فرش بود؛ نگاه کرد. 

- من دیگه خسته شدم!    

 سارا به خطر دردی که در سرش به‌خاطر کشیده شدن گیسوانش توسط شانه،  پیچیده بود؛ چهره‌اش در هم رفت. از آیینه، صورت غمگین هیلدا را دید. 

- چی‌شده؟       

 هیلدا تا خواست دهن باز کند و جوابی بدهد؛ صدای برخورد شانه به میز آرایش چوبی، از جا پراندش. 

- از اين پشم‌های فر حالم به هم می‌خوره.

روی چهارپایه کوچک میز، به سمت هیلدا چرخید.

- بگو ببینم چی‌شده؟! دوباره به خاطر اون پسره‌س؟        

سارا با یادآوری همان مرد جوان، قلبش درد گرفت؛ اعصابش بیشتر خوردشد. هیلدا که به رفتارهای پرخاشگر سارا عادت داشت؛ ناخن‌هایش را به دندان گرفت.


-‌  من باید رزالین رو نابود کنم! بعد هم با آلی‌یوش ازدواج کنم.      

 

سارا خسته از حرف‌های تکراری خواهرش، چشم‌های زیبایش را ریز کرد.

‌‌- خب این‌ها رو که همیشه میگی، اصلاً مگه ‌آدم، عاشقِ همچین آدمی میشه؟   ‌

دروغ‌هایش خودش را هم مثل هیلدا شگفت زده کرد، صدای متعجب هیلدا بلند شد:

- مگه تو خودت جلوتر از من شیفته اون سرباز خوشتیپ نشده بودی؟          

سارا بدون مکث گفت:

- اگه می‌دونستی من دوستش دارم، پس چرا سمتش رفتی؟          

 

هيلدا شرمنده، کتاب را روی تخت رها کرد. 

 

- خب... خب من...     

پوزخند سارای نوجوان نشان از بزرگ شدنش بود یا کوچکی‌اش؟ نمی‌شد فهمید؛ تنها چیز مشخص، قلب شکسته‌اش بود. 

- تو به من خیانت کردی! تو مثل همیشه چیز‌های بهتر رو برا خودت برداشتی؛ بچگی‌هامون هم کادو‌های تو بهتر بود، همه‌ی وسایل اتاق به میل تو بود، حتی اتاق من هم با سلیقه تو چیده شد، نظر من نه برای تو، برای مامان و بابا هم مهم نبود.    

اشک‌های پاکش از چشم‌هایش جاری شد، تیله‌های براق دیدگانش تار گشت؛ گویی سارا خسته‌تر از خواهر بزرگترش بود.

آفتاب کم رمق صبح، اتاق را روشن کرده بود. درختان پالونیای باغ بیرون، از پنجره سرک می‌کشیدند. هیلدا حیران و خجالت زده از تاج تخت تکیه‌اش را گرفت و نیم خیز شد. 

- سارا! تو اشتباه می کنی.      

سارا نفس عمیقی کشید. 

- تو‌ هم یه روز من رو درک می‌کنی! اگه کسی رو دوست داشته باشی و اون تو رو نخواد.                

 چشمان سبز هیلدا گرد شد، به سمت سارا رفت؛ خواست او را در آغوش بکشد ولی دست‌های سفید خواهرش پسش زد.

- برو اون‌ور!            

 نگاهی گذرا به اتاق سارا انداخت و رفت؛ شاید جرأت نگاه کردن به صورت شاکی او را نداشت. از پله‌ها پایین رفت، از پذیرایی بزرگشان گذر کرد و از خانه بیرون رفت.  

 باغ مثل همیشه آبیاری و آب‌پاشی شده بود، صدای حوض و آب‌نمای روبه‌روی عمارتشان به گوش می‌رسید. نسیم ملایمی پوست نرمش را نوازش داد‌. چه می‌شد اگر این باد مطبوع، غم‌ها را هم با خود می‌زدود و می‌برد؟

به خاطر احساسات و قلب شکسته سارا عذاب وجدان داشت؛ اصلاً به خاطر انتخاب آلی‌یوش پشیمان بود، او یک میوه‌ ممنوعه و شاید هم احمقانه بود. حالا که می اندیشید؛ آیا آن سرباز ساده، لیاقت این همه استرس و سختی را داشت؟ اصلاً مگر کل زندگی عشق و ازدواج به قیافه آدم‌ها بستگی داشت؟ چون او خوش‌قیافه بود پس مناسبش بود؟ آهی کشید. سوال‌های زیادی داشت؛ آیا تمام خواسته‌اش فقط رسیدن به آن مردِ قد بلند بود؟ عجله نکرده بود؟  بابت پرسش‌های منفی و بی‌پایان ذهنش، از خودش بدش آمد. برای لحظه‌ای این جمله در ذهنش خطور کرد:

- تو عاشق آلی یوش نیستی؛ فقط چون اون عالی به نظر میرسه می‌خوای داشته باشیش.  

همان‌طور که به سمت مقصدی نامشخص در میان درختان سبز محوطه حرکت می‌کرد؛ سرش را با خشم تکان داد.

- نه... نه!                

 پا تند کرد؛ دمپایی‌های سفیدش را که با ربان‌های صورتی تزئين شده بود از پا درآورد، پابرهنه شروع به دویدن کرد. حقیقتی او را دنبال می‌کرد و او قصد فرار کردن از آن را داشت؛ آری آن واقعیت تلخ این بود، آلی یوش هوسی بیش نبود و کم- کم داشت آتش درون قلب هیلدا خاموش می‌شد.

 اشک‌هایش را درک نمی‌کرد. چمن‌های خیس و لطیف، کف پایش را بوسه می‌زدند. نوک برگ‌های‌ بلوط زیر نور خورشید، براق جلوه می‌کردند؛ همه‌چیز دلپذیر بود اما حالِ هیلدا، اصلاً خوش نبود.

در همان حال، صدای کسی او را به خود آورد و باعث شد متوقف شود. 

- خانوم!  

به سمت خودش برگشت؛ یکی از خدمتکار‌هایشان را دید. با دستش صورت خیسش را پاک کرد. دختر خود را نفس-نفس‌ زنان به هیلدا رساند؛ نفس عمیقی گرفت، بوی گل‌های رز مشامش را پر کرد. موهايش را کنار زد، بالاخره به حرف آمد. 

- ببخشید!         

از جیب پیشبند چین‌دار مخصوص کارش، چیزی در آورد و به سمت هیلدا گرفت. 

- لطفاً بگیرین! نامه دارید.  ‌

چشمان سرخ هیلدا به پاکت سفید خیره ماند. 

- این چیه! 

@همکار ویراستار ویرایش پارت ۵۳ تا ۵۵

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و چهارم

 

دختر جوان که مژه‌های تاب خورده‌ای داشت و گونه‌هایش از دویدن سرخ شده بود؛ گفت: 

- نمی‌دونم؛ الان یک مرد جوان این رو آورد، گفت به دست شما برسونم. ‌

- نگفت از طرف کیه؟

خدمتکار لب گزید و خجالت زده شد.

- شاید (Мистер) ( mister) ‌آلی‌یوش فرستادن. 

لبخند بی‌جانی تحویل دخترک داد و او را رد کرد.

- باشه؛ ممنون، حالا دیگه برو!                  

بعد از رفتن دختر، هیلدا نامه را بالا پایین کرد تا آدرسی یابد اما هيچ نوشته‌ای روی آن نبود. با امید این‌که پیامی از طرف آلی‌یوش باشد، آن را گشود؛ کاغذ را باز‌ کرد اما با دیدن جملات، دستان زیبایش به لرزه افتاد. ناگهان پاهایش توان وزن کمش را نیاورد و روی چمن‌ها نشست؛ در نامه چنین نوشته شده بود:

- مأمور دیمیتری به دست آزالیا پتروف همسر ژنرال اِلی‌یوف پتروف¹ کشته شده‌است؛   آزالیا در یک مأموریت با شلیک گلوله‌ای او را به قتل رسانیده‌است، زیرا به رزالین قصد تجاوز داشته‌است. ژنرال به دلیل رفع اتهام از همسر خویش، مدارک را جعل کرده و به دروغ به سران سازمان گفته است که  دیمیتری در زندان به سر می‌برد.

 کاغذ را مچاله شده به اطراف پرت کرد؛ احساس می‌‌کرد صدای پرندگان اصلاً دلنشین نیست و برعکس، مغزش را آزار می‌دهد. تمام اصوات در سرش  تکرار می‌گشت، سخنان پدرش را به یاد آورد.‌‌

- دیمیتری زنده‌‌س؛  اون زندانِ.          

همه‌چیز مثل چکشی در ذهنش فرود می‌آمد  یکی از حرف‌های مادرش مصداق احوالش بود که می‌گفت:

- بعضی وقت‌ها ندونستن یک نعمتِ.    

آخ مادرش، فرشته‌اش، بُت  مُنَزه‌اش. چه اتفاقی افتاده بود؟ گویی این چند خط ابراهیمی گشته بود² و تندیس مادرش را شکسته‌ بود. نه این‌ها حقیقت نداشت؛ اصلاً ممکن نبود!

آسمان آبی، گرد سرش درحال چرخش بود. كمی جابه‌جا شاخه‌های تیز درخچه‌ زینتی  قصد کشتن را داشت؛ کمرش را خراشید و تکه‌ای از پیرهن ابریشمی‌ گل‌بهی رنگش را پاره کرد، اما مگر هیلدای حیران و سرگشته اهمیت می‌داد؟ او فقط چهره معصوم آزالیا را در ذهنش تجسم می‌کرد؛ یعنی آن ‌دست‌های ظریف مادرش که هرشب در هم گره می‌خورد و با سری‌ متواضع به درگاه خدایش مناجات ‌می‌کرد هم می‌توانست انسانی‌ را بکشد؟ آن هم یک هم‌وطن روسی تبار چون مأمور دیمیتری را. 

لبش را جوید؛ عرق سردی از پیشانی‌اش جاری شد. دیگر‌ گریه هم‌ کفاف این همه درد را نمی‌داد. زیرلب گفت:

- پدر تو دروغ می‌گفتی؟             

دوباره چشمانش را بست و آن شب کذاییِ نحس برابرش پدیدار شد؛ او خود با گوش هایش شنیده بود که رزالین به قتل اعتراف می‌کند، اصلاً چه کسی راست می‌گفت؟ رزالین که آن شب به قتل اعتراف کرده بود؟ پدرش که دیمیتری را زنده می‌دانست؟ یا این نامه که تمام تقصیر‌ها را به گردن یک مرده، عزیزترین فرد هیلدا انداخته بود؟        

خواست دوباره بایستد؛ دستش را به تن کوتاه تویا‌ روسی³ گرفت و روی زانوهای خوش تراشش بلند شد ولی ناگهان دیده‌اش تار گشت و افتاد. قلب خسته هیلدا این همه حرف ناروا درباره‌ی مادرش را تاب نیاورد و به بدنش دستور غش کردن صادر نمود؛ گویی در این لحظات به جای مغز از دل‌‌ طوفانی‌اش فرمان می‌برد.  
 

سنجابی از شاخه جهید، بلوطی از بالای درخت روی جسم بی‌هوش هیلدا افتاد. خورشید‌ بیشتر‌ آفتاب بخشید؛ باد تندتر لای‌ به لای گیسوان پریشانش رقصید.  پروانه‌ای نوک بینی‌اش نشست و پر زد ولی تقلای بی‌مهابای طبیعت هم او را از خواب خوش و شیرینش نتوانست بیدار کند. وقتش بود ابرها دست به کار‌‌ شوند؛ باران همیشه‌ آخرین نسخه خدا برای گرم کردن دلِ  رنجیدگان  بود. نه باران سرد نیست! باران داغ ‌است؛ اگر کسی زیر باران رفته باشد می‌فهمد. انسان ناخواسته از شوق رهایی، سرما‌ می‌خورد و تب می‌کند.            

¹ : پتروف نام خانوادگی ژنرال است؛ در فرهنگ غرب، نام خانوادگی زن بعد از ازدواج به فامیلیِ شوهرش، تغییر می‌یابد. 

² : نابود شدن مادر در ذهن هیلدا، به بت شکنی حضرت ابراهیم تشبیه شده است.       ( در فرهنگ مسیحیت نیز حضرت ابراهیم شناخته شده است.)

³ : تویا‌ روسی نوعی درختچه زینتی است.

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و پنجم 

باغبان پیرشان در حال رد شدن از آن‌جا بود که با دیدن هیلدا از حرکت ایستاد؛ قیچی کارش را به گوشه‌ای انداخت و به سمتش دوید. با ابری شدن هوا، به پاهای بی‌جانش بیشتر نیرو داد، رعد و برق شدیدی زده شد؛ قطرات اشک آسمان، تن سبز باغ را شست. قرار نبود صبح به این زیبایی چنان ترسناک شود، امان از  تقدیر پیچیده اهالی این خانه بزرگ که مسبب این اوضاع بود.

 

 صدای جیغی به گوش رسید؛ او هیلدا بود که هراسان دوباره به هوش آمده بود، صاعقه او را از عمق رویاهایش بیرون کشیده بود و دوباره در دل حقیقت‌های زننده دنیای واقعی انداخته بود. پیرمرد بالاخره کنارش رسید و نشست. 

 

- خوبید؟           

 

 هیلدا متعجب فقط اطراف را نگریست. خورشید زیر ابر بود، هوا طوفانی بود، باد شدید تنه درختان را به اطراف خم می‌کرد. چین‌های توری آویزان از یقه لباسش به آسمان پرواز می‌کردند.

 

- من کجام؟!    

 

کاغذ خیس شده که جوهرش پخش شده بود؛ سوار بر موج‌های خروشان باد به آسمان برخاسته بود، هیلدا با دیدنش دوباره ضعف کرد و همه‌چیز  مثل فیلمی به خاطرش آمد. بدون توجه به تازیانه‌های خیس باران، بلند شد و تلو- تلو خوران به دنبالش رفت؛ زمین تاب برداشته بود یا او سرگیجه داشت؟ دانستنش مشکل بود. دستش را بلند کرد و با انگشتش آن را نشان داد.

 

- لطفاً اون رو برام بیارید!    

 

پلک‌هایش سنگین شد؛ گویی کسی او را بلند کرده باشد و یک‌دفعه به زمین زده باشد، دوباره پهنِ  چمن‌های مرطوب و چاله‌ی آب شد.  

 

پیرمرد که از ترس زبانش بند آمده بود؛ نگاه گذرایی به تکه کاغذ که به دوردست‌ها رفته بود انداخت، برای اربابش قطعاً که نجات دخترش مهم‌تر بود.  تند زیر بغل‌های دختر را گرفت و او را به خانه برد.

 

***

 

با سرمایی که در پیشانی‌اش احساس کرد؛ گوی‌های براق سبزش را از پشت پرده پلک‌هایش، نمایان ساخت. سقف سفید اتاق  و لوستر برنزی خوش نقش و نگار، اولین چیزی بود که دید.

 

گردن خشک‌اش را حرکت داد؛ متوجه پدرش که نگران  بالای سرش ایستاده بود شد. پارچه خیس را را از روی صورتش پس زد؛ احساس می‌کرد تکه سنگی از قلبش آویزان شده‌است. کلافه بدن ضعف کرده‌اش را از تخت گرمش کند؛ نیم خیز شد، اشک‌هایش برای هزارمین بار جاری شد.

 

- پدر!

 

  اِلی‌یوف با دیدن حال پریشان دخترش، شانه‌هایش را گرفت؛ کمکش کرد تا دوباره بخوابد اما تن هیلدا که اصلاً میلی برای دراز کشیدن نداشت، مقاومت کرد. هوای اتاق زیادی برای فصل تابستان یخ زده به نظر می‌رسید؛ شب شده بود اما باران هنوز به تن شیشه‌های پنجره‌های اتاق هیلدا می‌خورد.   

 

- باید استراحت کنی!       

این صدای مهربان پدرش بود که ربدشامبری تنش بود و چهره‌اش خسته به نظر می‌رسید، هیلدا اما شاکی و غمگین‌تر از این حرف‌ها بود که به سکوت و آرامش رضایت دهد. 

- پدر! به من دروغ گفتی.      

 ژنرال اخم کرد، از هیلدا فاصله گرفت و مشغول قدم زدن روی فرش‌های دست‌بافت ایرانی شد؛ دکوراسیون اتاق باب میلش بود، دخترش هم مثل خودش از وسایل کلاسیک خوشش می‌آمد.  همه جا پر از شمعدان‌های‌ برنزی مورد علاقه هیلدا بود. 

- بهم بگو چه اتفاقی افتاده که وسط باغ از حال رفتی؟!  

 ناگهان ایستاد؛ با دست به بیرون  اشاره کرد. 

- به خاطر اون سرباز بی‌لیاقت لازم نیست...    

 منظور ژنرال از افراد بیرون از این خانه‌، غریبه‌ای به نام آلی‌یوش بود که به دخترش ابراز عشق می‌کرد ‌اما نتوانست جمله‌اش را تمام کند، گوش‌هایش حرفی را شنید که تمام آجرهای خاکی عمارت را بر سرش فرو ریخت.

- مادر دیمیتری رو کشته، درسته؟

دهان ژنرال بسته شد؛ پس تمام حال زار دخترش به خاطر همین موضوع بود، اما چه کسی این چیزها را به او گفته بود؟

دستگیره پنجره که چند روزی بود که  خراب شده بود، با فشار‌ شدید هوا گشوده شد؛ برخورد شدید لنگه‌های پنجره با دیوار، آن‌ها را به خود آورد. هیلدا سریع پتویی مخملی و پشمش را دور خودش پیچید، دندان‌هایش از لرز به هم می‌خورد؛ درحالی که بدنش در تبی شدید آتش می‌گرفت.

اِلی‌‌یوف با دیدن وضع اسفناک دخترش، تند به سمت پنجره بلند که رو به تراس مرمری طبقه دوم باز می‌شد حرکت کرد؛ آن را بست. این شامگاهِ ناآرام را اصلاً نمی‌پسندید. بوی خاک باران خورده  در محیط  غم‌زده داخل، پرشده بود.

ژنرال به سمت دخترش رفت؛ كنارش نشست و به تاج تخت تكيه داد، دست گرمش را روی خرمن موهای طلایی و نرم دخترش کشید، هنوز او را دخترک کوچکی می‌دید.‌

- نباید خودت رو اذیت کنی!                ‌

گونه‌های سفید هیلدا سرخ شده بود؛ ملتمس به پدر که از آن لبخند‌های نادرش بر لب داشت نگاه کرد، چرا او انکار نمی‌کرد؟ چرا نمی‌گفت تمام این‌ها دروغ است؟ یعنی پدرش هم به قاتل بودن همسرش باور داشت؟ 

- یعنی حقیقت داره؟               ‌

پدرش  کمک کرد تا هیلدا جسم  خسته‌اش را به تن روتختی ساتن‌اش بسپارد. این‌بار دخترش مانع نشد؛ اصلاً می‌خواست پلک‌هایش سنگین شود و برای همیشه به خواب رود. دیگر خسته بود؛ او خیلی وقت پیش، زمان مرگ مادرش از این  جهان ملال‌آور دست کشیده بود.  همان‌طور که سرش روی بالشت طلایی رنگش بود؛ چشمش به عکس خندان مادرش افتاد، صدای هق- هق‌اش بلند شد.

او به خاطر گناه مادرش نمی‌گریست؛ فقط به خاطر این‌که به تنها الگوی زندگی‌اش  چنین چیزهایی نسبت داده شده بود عذاب می‌کشید. ‌

انگشتان چروک پدرش هنوز لابه لای گیسوان موج‌دار هیلدا بود‌؛ ‌‌اصلاً مگر ژنرال هم از این کارها بلد بود؟ 

- بهترِ بهش فکر نکنی!    

 اِلی‌‌یوف دوباره دستور داده‌ بود اما آیا این دلداریِ زوگویانه، برای این شرایط کافی بود؟ 

 

ویرایش شده توسط Atlas _sa
☆ویراستاری| m.azimi☆

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه‌ و ششم

 

چهارم ژوئيه،سال هزار  و نهصد و چهل و یک

مسكو

زمان حال

 

دستش را زير چانه‌اش قرار داد. با لبانی آویزان به پدرش نگریست. بوی غذا كه از آشپزخانه  کوچک سوزان می‌آمد؛  گشنه اش می‌کرد. دلش خانه خودشان را می خواست. سوالی را پرسید که خود جوابش را می دانست؛ اما خواست کمی خود را برای ژنرال لوس کند.

- نمیشه بریم خونه؟      

  ژنرال به پشتی کاناپه نه‌چندان راحت  تکیه داد.  جِلر و وِلز روغن داغ ، به گوش می رسید؛ کمی گوشت با خود آورده بود اما سوزان قبول نکرده بود؛ گفته بود:

-شماها مهمان  ما هستید.

نفسش را بیرون داد و نخ سیگاری درآورد. با کبریتی روشن‌اش کرد. پاسخ واضح هیلدا را به زبان آورد.

- وقتی خودت می‌دونی جوابم، نه است؛ چرا می‌پرسی!                  

 دختر مأیوس سرش را کج کرد. ‌

- خونه ما خیلی بزرگه، من می‌تونم یک جاییش قایم شم...          

 ژنرال قبل از تمام شدن حرف های دخترش، بلند شده بود و به سمت سرویس بهداشتی رفته بود. اولین بار بود که پدرش را در حال فرار از جواب دادن،  یافته بود. دهانش را بست. به پنجره روبه رویش خیره شد. سوزان پرده ها را کنار کشیده بود. پذیرایی با خیابان همکف بود. هیلدا با شوق عابران را که شب هنگام مشغول قدم زدنی بودند، نگاه می کرد. با تمام جانش آرزو کرد که  ای کاش مثل آن ها آزاد بود تا بتواند به هرکجا که خواست، برود.

آه عمیقي کشید. سرش را پایین انداخت. اما جیرینگ، آویز صدا دار درب خانه، او را به خود آورد. سرش را بلند کرد. مردی سرزنده، با لبخندی سرخوش را در چارچوپ قدیمی در مشاهده کرد. ‌

- سلام!          

این را  همان مرد کت و شلوار پوش میانسال، که موهایش کاملا مشکی بود و فقط کمی صورتش چین و چروک داشت گفته بود. همان خط و خطوط اندکي هم كه داشت؛ آثار لبخند همیشگی چهره اش به نظر می‌رسید.  

 هیلدا ترسیده از جای برخاست. چند بار خواست لب باز کند و چیزی بگوید؛ اما نتوانست کلمه ای بیابد. صدای قدم های تند کسی را شنید. برگشت و سوزان را دید که با چشم هایی که از شوق ستاره باران شده بود، از آشپزخانه خارج شده بود. درحالی که دست های خیس‌اش را با پیشبندش خشک می کرد به استقبال مرد رفت. 

- اوه، سوباکین بالاخره اومدی!    

   مرد کلاهش را از سرش برداشت و به سوزان داد.  کتش را نیز از تنش درآورد و خود به جا رختی بلند کنار در آویز کرد. با خنده گفت: 

- بالاخره اون رو آوردی، بالا!        

 هیلدا سرگردان فقط ایستاده بود. چرا پدرش نمی‌آمد؟  غریبگی بسیاری با در و دیوار این خانه احساس می‌کرد. آيا منظورشان از او، هیلدا بود؟

سوزان دستپاچه به مرد خوش روی بغل دستش، اشاره ای کرد؛ رو به هیلدا کرد. 

- یادم رفت شما دوتا رو با هم آشنا کنم. ایشون همسرم؛ آرتور سوباکین هستن. 

ابروان بور، هیلدا بالا‌پرید. آرتور! اسم پادشاهانی را داشت که مادرش، هرشب در کودکی تعریف می‌نمود. اما زندگی آن‌ها اصلا رنگ و بویی از سلطنت نداشت. سوباکین با دیدن عکس العمل هیلدا تک خنده ای کرد. با سر احترام گذاشت. 

-  از دیدنتون خوشوقتم دوشيزه!                  

هیلدا موهای فرش را که حالا زیادی از حد بلند‌شده بود از روی شانه اش به پشتش هدایت کرد؛ سعی کرد  حداقل لبخندی بی جان داشته باشد.

- ممنونم.  

  شک داشت خودش را معرفی کند یا نکند؛ اما سوزان لب به سخن کشود. 

- ایشون هم هیلدا همون دختر عزیز ژنرال هستند که سرباز‌ها به اینجا آوردنش!      

مردمک های به رنگ جنگل هیلدا از استرس لرزید. آن زن چرا چنین اطلاعاتی را می داد. اصلا این آقای سوباکین قابل اعتماد بود؟ مرد همراه سوزان به سمت مبل تک نفره رفت و نشست.

- خب یکم استراحت  کنی؛ شام هم آماده میشه.      

سوزان این را گفت و دوباره به آشپزخانه برگشت. 

- شما هم از اسمم متعجب شدید؟

 پرسش و لحن مهربان مرد، هیلدا را دوباره خجالت زده کرد. دختر روی کاناپه نشست. دامن کوتاه پیرهنش را دردسش چلاند. تا مانع حرکت انگشتانش به سمت دندان‌هایش شود. قطعا این مکان، موقعیت خوبی برای ناخن جویدن نبود.

-بله؛ مثل اسم پادشاهاست! آرتور شاه!            

مرد صورتش را خاراند. تکیه اش را به مبل بیشتر کرد. 

- فامیلیم هم سوباکینِ یعنی سگ!    

  قهقه ای زد و ادامه داد:

- میشه پادشاه سگ ها!        

 صدای سرزنش گر سوزان از آشپزخانه به گوش آمد. 

- آرتور!      

 مرد شانه ای بالا انداخت. دوباره به هیلدا نگریست. یکدفعه انگار چیزی نظرش را جلب کرده باشد؛ گفت:

- گردنبندتون خیلی زیباست!        

هیلدا با گونه‌های گلگونش، مدال قلب شکل دورگردنش را که یادآور الکس بود به دستش گرفت.‌

- ممنون.        

 ژنرال به جمعشان ملحق شد. آقای سوباکین از جای برخاست. از دیدن چنین مرد با قدرتي در خانه‌اش، احساس غرور می‌کرد. تند روبه روی اِلی‌یوف ایستاد. 

- من همسر سوزان هستم؛ به اینجا خیلی خوش‌آمدید قربان!    

 ژنرال اما اصلا توجهی به او نکرد؛ چون حواسش به گردنبد جدید دخترش بود. آرام پرسید:

- اون رو از کجا آوردی؟  

 هیلدا با لکنت جواب داد. باید دروغ می‌گفت. نباید خیانتش آشکار می‌گشت. البته خودش هم می‌دانست بابد دیر و زود این قضایا را برای همه بازگو کند؛ اما الان وقت‌اش نبود. 

- این.. این رو تو جبهه پیدا کردم.  پدرش اخمی کرد و به سمت سوباکین برگشت. بیشتر از این سوالی نپرسد.

- ممون؛ ما برای شما دردسر ایجاد کردیم.        

سوباکین دندان های سفید و ردیفش را به نمایش گذاشت.

- باعث افتخاره!    

 اِلی یوف سری تکان داد و نشست.  ژنرال با کنجکاوی پرسید: 

- چرا اسم شما اینطور عجیب به نظر می‌رسد؟        

هیلدا از سخنان پدرش شگفت‌زده شد. سوباکین که هنوز اسم خود را به پدرش نگفته بود. پس از کجا فهمیده بود؟ ولی بعد خودش جواب خویش را داد. حتما پدر، راجب سوزان و خانواده‌اش تحقیق کرده بود که به آن ها اعتماد کرده بود.سوباکین با روي ملل قرار گرفت.

- من معلم هستم؛ پدرم دامپزشک بود. اون هميشه با سگ‌های مریض سرو کار داشت. من وقتی به دنیا اومدم، اسمم رو اَلِک گذاشت. تا هفت سالگی هم نامم همون بود؛ اما؛ من چون با سگ ها خیلی صمیمی بودم و اون‌ها هم  من رو خیلی دوست داشتند؛ پدر اسمم  رو به آرتور تغيير داد. چون اون سگ‌ها هر دستوری که بهشون می‌دادم؛  برام انجام می دادند. فامیلی ماهم سوباکین به معنای سگ بود. همین شد که من شدم پادشاه سگ‌ها.  

پدر با دقت گوش می‌داد. چهره‌ی سرد و خشنش تغییری نکرد فقط گفت: 

- پس که اینطور. الان سگی ندارین؟      

سوباکین با ابروانش به آشپزخانه، اشاره کرد. 

- سوزان برعکس من از سگ ها متنفره!      

هیلدا به چهره‌ی شوهر سوزان خندید. بالاخره بعد از کلی مصیبت می توانست آرام بنیشد و بخندد. خوشحال بود اما آیا این شادی دوام داشت؟  

 *******

ویرایش شده توسط Atlas _sa

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و هفتم

پنجم ژوئيه، سال هزار و نهصد و چهل و یک 

مسکو 

 

با خنده از اتاق فرمانده خارج شد. از خوشحالی می‌خواست مثل دخترکان شاد به آسمان بپرد. به وسیله تماسی که با بیمارستان های نظامی گرفته بود؛ آلی یوش را در یکی‌از آن ها یافته بود. از مافوقش هم مرخصی گرفته بود تا به دیدار عشقش برود.   ‌

امروز اگر حتی اگر شوروی هم سقوط می‌کرد؛ مهم نبود.  فقط چشمان آبی آن مرد را هوس کرده بود؛ تا ببیند. به سمت خوابگاه رفت. بعد از گذشتن از طبقات  و راه‌پله ها بالاخره به اتاقش رسید. آیینه ای‌ از  ساک نظامی اش در آورد و مشغول آراستن خود شد.

******

دوباره در پنجره شیشه‌ای بیمارستان، خود را بررسی کرد. پیراهن صورتی رنگی که  امروز از یکی از فروشگاه‌های  مسکو خریده بود؛ به تن داشت. چه می شد اگر آلی‌یوش او را یکبار هم در لباسی غیر از یونیفرم ارتشی می‌دید. با فکر کردن به آن لحظه مسرت و شادمانی به تمام سلول هایش، تزریق شد.

زنی با عجله از کنارش گذشت. همه جای بیمارستان، شلوغ و پر سر و صدا بود. بوی آشنای خون می‌آمد. مجروحانی که غرق در خون،  از درد به خود می‌پیچیدند؛ عذاب آور بود. مارگارت در راهروروی سفید راه افتاد. شماره اتاق ها را زیر لب زمزمه می کرد.

- دیویست و چهار، دیویست و پنج..      

 از بلندگوی نصب شده در سقف، صدای مرد مجری می آمد.

- با ادامه پایداری گرمای ماه ژوئیه، دمای هوای مسکو بالا‌تر خواهد رفت.   با ادامه خبرها که در مورد فرانسه اشغالی است با ما همراه باشید.              

مارگارت پوزخندی زد. آیا واقعا برای این مردم جنگ‌زده شوروی، اخبار هواشناسی یا کشور اشغالی فرانسه مهم بود؟

سعی کرد؛ حواسش را دوباره به شماره تابلوی اتاق ها دهد. بالاخره به شماره دویست و شش، که مورد نظرش بود، رسید.

 ایستاد نفس عمیقی کشید. دستمال گردنی سرخ و حریرش را مرتب کرد. یقه گِرد لباسش را بالاتر داد. دامن پف‌دار پیرهنش را صاف تر کرد. بر کلاه کوچک صورتی اش که گل های ریز سرخی داشت، دستی کشید. در اتاق را گشود.

کفش های پاشنه بلند قزمز‌اش روی کاشی های سفید محیط داخل؛ قرارگرفت. مجروحانی که به ردیف روی تخت ها دراز کشیده بودند؛ اولین چیزِ  قابل مشاهده بود.

آفتابی که  از پنجرهای بزرگ می‌تابید؛ چشمش را زد. بوی الکل دماغ حساس مارگارت را اذیت کرد. باعث شد؛ سرفه‌‌ای کند و مردان دراز کشیده روی تخت های آهنی به سمتش برگردند. مارگارت اخم کرد.    

پرستاری را نمی‌دید.  این یعنی باید خودش آلی یوش‌اش را از بین ده - بیست نفر اینجا، می یافت.  گردن بلندش را حرکت داد و بین آن‌ها سرک کشید. بالاخره مردی  را یافت که در خواب بود و برعکس سربازان دیگر، مشغول چشم چرانی‌اش نبود.

نگاه ترسناکی به مردان فضول انداخت که باعث شد آن‌ها از او چشم بگیرند. در انتهایی ترین نقطه اتاق مرد خوشتیپ‌اش آرمیده بود. آه که برای هزارمین بار از این جنگ لعنتی متنفر گشته بود؛ چرا الکس مراقبش نبود و او را با این حال ریگا فرستاده بود!؟ اصلا برادرش الکس کجا بود؟ زنده بود؟ جوابِ هیچ کدام از سوال هایش را نمی دانست. شاید هم اصلا نمی‌خواست که بداند. اگر برایش مهم بود با تلفن های مکرری که  برای یافتن عشق‌اش  می‌کرد؛ الکس را هم پیگر می‌شد. الکس حتما زنده بود. مارگارت،  برادر سرسخت خود را می‌شناخت؛ پس با خودش گفت:

- جایی برای نگرانی نیست.        

 به سمت آلی‌یوش  پا تند کرد. آهنگ پاشنه های تیز کفش هایش در فضا پیچید. موهای تیره‌اش به هوا برخاست.  صدای تپش قلبش حتی به گوش دیوارهای بیمارستان هم  می‌رسید. کنار سرباز مجروح‌اش ایستاد.

سِرُم  به رگ های دستش وصل بود و مژه‌های بلند بورش دل مارگارت را می برد. موهای روشنش به پیشانی‌اش چسبیده بود. دستی لابه لابه آن ها برد.

اشک‌های مارگارت جاری شد. خیسی اشک، خودش را هم متعجب کرد. این قطرات از خوشحالی بود یا غم؟ آخ که دلبستگی با مارگارت مغرور چه کار کرده بود که این گونه می‌گریست؟

با حرکت انگشتان مارگارت، آلی‌یوش چشم گشود با دیدن دخترکی زیبا که در حال نوازشش است، کمی گیج شد اما بعد از دیدن لبخندی که دختر جوان میان گریه اش به لب آورد؛ او را به یاد آورد. او مارگارت زیبا بود. 

ویرایش شده توسط Atlas _sa

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و هشتم 

لب به سخن گشود. 

- تو اینجا چی کار می کنی!      

 تک خالِ عاشق، كه حالا بیشتر شبیه پرنسس های داستان های کودکانه به نظر می‌رسید؛ دستش را از بین خرمن دوست داشتنی موهای آلی‌یوش جدا کرد.

- خوبی!؟      

این بار آلی یوش لب هایش را انحا داد. 

- آره بهترم؛ دیشب دستم رو عمل کردند.      

مارگارت ترسیده از این كه نکند دستش را قطع کرده باشند؛ تیله های خیس قهوه‌ایش را روی بانداژ خونی دست مرد رویاهایش، حرکت داد.     

- نترس!  چیزی نیست. تونستن دستم را نگه دارن؛ قطعِش نکردن.  

این صدای خندان آلی یوش بود. خواست برای اطمینان بیشتر بازویش را بلند کند و به دختر دل‌فریب و گریان بالا‌سرش نشان دهد؛ که درد تمام وجودش را گرفت. چهره اش در هم رفت. مارگارت نگران و عصبی غرید. 

- چی کار‌می کنی!؟   نباید تکونش بدی!      

 مردان دیگر با حسرت به آن دو نگاه می کردند. سرباز چاقی به بغل دستی اش كه پایش را قطع کرده بودند؛ نگاه کرد و آهسته گفت:

-خوش‌به حالش؛ دختری به این زیبایی به ملاقتش اومده.      

مرد با تاسف به پای نصف شده اش که با بانداژ سفیدی پوشانده شده بود؛ نگریست.  دستی بر گردنش کشید.

- حتما نامزدن.  

 مرد سنگین وزن که تیری به پهلويش خورده بود و درد داشت؛ اخم کرد و در تخت جابه جا شد. 

- اگراین جنگ تموم شه؛ حتما ازدواج می کنم.                      سرباز لاغر اندوهگين، نگاهی به زخم شکم تپل و باندپيچی شده‌ی او انداخت. 

- نیکولای! آخه چه کسی با یک مرد که فقط یک کلیه داره ازدواج می کنه؟!    

 نیکولای لپ های آویزانش را بیشتر به بالشت فشرد. لحنش نااميدانه بود.

- همون آدمی که قرارِ با یک آدمِ یک پايی‌ مثل  تو؛ زندگی کنه. جاشا!  مثل اینکه وضعیت خودت رو یادت رفته!          

 جاشا در تخت غلت خورد. صدای جیر- جیر فنر آن، بلند شد. دستی بر صورتش کشید تا چشمان روشنِ خیس‌اش را از نیکولای پنهان سازد. بغض کرد.

- ای کاش بمیرم!   مردن رو ترجیح میدم.       ‌

نیکولای آه بلندی کشید که پهلویش درد گرفت و ابروهایش را در هم گره خورد. 

- نگران نباش!  با این وضعیت همه‌امون میمریم.        

جاشا دستش را از صورتش برداشت. به پنجره زل زد.  پرندگان روی شاخه درخت نشسته بودند و آواز می‌خواندند. دلش پر کشید تا مثل آن ها بالی برای پرواز داشته باشد؛ چون این رستاخیزِ لعنتی زمانه‌اش، پایش را گرفته بود.    

 ناگهان آژیر خطر، جای خود را به مرد مجریِ درون بلندگوهای بیمارستان داد. همه جیغ کشیدند. به خاطر حرکت ناگهانی مردمی که در طبقه بالا قرار داشتند، سقف شروع به لرزیدن کرد.

روشنایی تمام مریضخانه‌ی چندهزار متری، خاموش گشت. گنجشکان، هراسان از روی شاخه‌های کاج‌های روسی پر زدند. صدای‌ موتورِ هواپیماهایی که هوا را می‌شکافتند، غرش عزرائيل بود.

مارگارت با تعجب به پنجره نگریست و  سمتش دوید. آن لکه های سیاه رنگ که در ارتفاع بالا، دور ساختمانی که آن‌‌ها قرار داشتند؛ مشغول چرخیدن بودند؛ چیزی جز جنگنده‌های نحس دشمن نبودند. زیر لب غرید.

- لعنتی؛ الان نه!  

 بیماران یک به یک ازتخت ها پایین پریدند.   از در باز، راهرو قابل رؤيت بود. خیلِ عظیمی از انسان‌ها، از ترس به خطر افتادن جانشان؛ سمت راست، یعنی پله های‌خروج پا به فرار گذاشته بودند. خب حق داشتند. آنها برای زنده ماندن به اینجا آمده بودند؛ نه کشته شدن! گویی دیگر مسکو که هیچ، بیمارستان هم جای امنی نبود.   

ویرایش شده توسط Atlas _sa

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...