رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

سه‌مجنون|حدیث‌محمدی کاربر انجمن نودهشتیا


hadis Hs
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

#پارت.2

#سه.دلبر

 

امیر - وا الان امین پس سه ساعت چی داشت بلغور می کرد؟!

- وا تو چته دعوا داری اگه داری بگو خودم شتک پتکت کنم.

امین - ناراحت نشو اخلاق امیر همین طوریه.

من -اره تابلوئه! یه چیزی شما کیه هم می‌شید و چند سالتونه؟!

امین - ما سه تا دوستیم من نوزده سالمه با ارسلان، امیر هجده سالشه.

- آهان، خوب منم حدیث‌ام شانزده سالمه خوشم، راستی شما همش اینجا ها سرگردونید، جایی نمی‌خوابید؟!

امین - نچ ما هرجایی تو بری هستیم.

من - چه بیکارید!

بعد کمی مکث گفتم:

- جیغ حتی تو دستشوئی؟!

امیر - اره.

- واقعا؟!

امین - نه بابا شوخی می‌کنه.

- آهان، خوب دیگه من می‌خوام بخوابم

لطفاً همگی بیرون صبح هرجا خواستید همراه‌م باشید.

امین- ارسلان نوبت توئه.

امیر- آره راست می‌گه امین ما هر دومون یه دفعه‌مون رو موندیم ولی تو نه!

- ها؟!

ارسلان- خیلی خوب گمشید بیرون، توام بگیر بخواب برق‌هم خاموش کن.

امیر روبه من گفت:

-خوش بگذره.

همین جور گیج واج مونده بودم اینا چی می‌گن؟!

ارسلان- امیر گمشو بیرون.

 امین- ببین قراره هر سری که تو می‌خوابی یکی تو اتاقت بمونه که این سری نوبت ارسلانِ.

من- وا! مگه بچم نمی‌خوام کسی تو اتاقم بمونه اونطوری راحت نیستم، نمی‌خوام.

 - بچه جون می‌خوابی یا بخوابونمت؟! بگیر بخواب دیگه‌، این لوس بازی ها چیه؟!

- ایش پرو بچه‌م خودتی دیگه به من نگو بچه

بدم چجوری من و می‌خوای به خوابونی بی‌ادب؟!

- وای می‌خوابی یا نه؟!

 - تا تو هستی نه!

از جاش پاشد که قلبم وایساد و روی تخت افتادم که گفت:

- نترس مگه نمی خواستی من برم؟!

- چرا؟!

و بعد بیرون رفت بعد چند دقیقه امین برگشت که گفت:

- چرا نمی‌خوای ارسلان پیشت بمونه.

- اول از اینکه من کلا خوشم نمیاد وقتی خوابم یکی تو اتاقم بیدار باشه، بعدم از این ارسلان خوشم نمیاد یه جوریه!

- خوب راستش ارسلان کلا اخلاقش اینطوریه زیاد حرف نمی‌زنه مغرور ماننده.

- اهان.

- حالا بزار بیاد، مگه قرار نشد به حرفامون گوش بدی؟!

- خیلی‌خوب.

#پارت.3

#سه.دلبر

 

- خیلی‌خوب.

و بعد رفت و ارسلان اومد، بی‌توجه بهش روی تخت دراز کشیدم و پتو رو روی خودم کشیدم و چشم‌هام‌رو بستم.

•♡•

 

صبح از خواب بلند شدم که دیدم هیچکی نیست.

وا!

نه به اون که می‌گن نباید تنها بخوابی نه به الان اصلا معلوم نیست چشون هست؟!

ایش!

ولشون کن.

ازجام بلند شدم و دستشوئی رفتم و اومدم بیرون موهام و بالای سرم بستم و از اتاقم اومدم بیرون که دیدم، امیر و امین روی مبل خوابیدن.

پس اون ارسلان کو؟! جلو تر رفتم و که دیدم این ارسلان داخل اشپزخونه است،

واو چه صبحونه‌ای!

 اخ که چقدر گشنمه!

بدون توجه بهش روی صندلی میز ناهار خوری نشستم و شروع کردم، به خوردن که برگشت و اومد جلوم نشست.

اول یه نگاه بهم کرد بعد نشست خودش خورد 

گفتم:

- اون دوتا نمی خورن؟!

جوابی نداد، ایش فکر کرده کی هست؟!

خودم پا شدم و یه قاشق گرفتم پیش‌شون رفتم و با قاشق زدم رو دستشون گفتم:

- بلند شید.

دیدم فایده‌ای نداره برای همین محکم‌تر زدم که فایده‌ای نداره برای همین فکر شیطانی به ذهنم رسید.

به طرف اشپزخونه رفتم و یه پارچ رو پر از اب کردم به طرف شون رفتم و یهو اب رو روی سر هردوشون ریختم که مثل چی از جا شون بلند شدن و من نگاه می‌کردند.

از خنده روده بر شده بودم که امیر با عصبانیت گفت:

-‌ من تو رو نگیرم ادم نیستم.

با خنده گفتم:

-‌ مگه الانم آدمی؟!

همین و که گفتم از جاش بلند شد و دنبالم اومد، منم از اون ور بدو-بدو می کردم که امین گفت:

- به غیر از اب چیزی دیگه‌ای نبود؟!

- با قاشق زدم‌تون دیگه بیدار نشدید.

- خیله خوب بسه دیگن الان مامانت می‌آد می‌گه دخترم دیوونه شده.

امیر- دیونه که بود.

امین- بس کنید حدیث تو‌ام برو صبحونه‌ات رو بخور.

#پارت.4

#سه.دلبر

 

همین موقع بود که دیدم امین از آشپزخونه اومد بیرون تخمه رو به من داد گفت:

- نمی‌شه یه دیقه سکوت کنید عه چقدر دعوا می‌کنید؟! مثل من اقا باشید، اقا.

امیر- اره تو که خیلی ماشاالله آقایی.

- پس چی؟!

من- مطمئنم اگه هرچیم نباشه از تو یکی بهتر.

با این حرفم فقط ادا در اورد و رفت روی مبل جلوییم نشست.

ارسلان‌هم از توی اشپز خونه اومد بیرون .

همگی نشستیم فیلم دیدیم که مامانم‌هم اومد.

- سلام مامان.

- سلام عزیزم.

- کجا بودی؟ 

- هیچی رفته بودم خرت پرت بخرم بعد مامان مهراد دیدم من برد خونه‌شون.

- مهراد؟! همون که اندازه منه؟!

- اره.

- اوم، می‌گم مامان یک هفته دیگه امتحان‌هام شروع می‌شه، خیلی استرس دارم.

- اگه یه ذره درس بخونی استرس نداری.

- عه مامان جلو اینا اینطوری نگو من که همیشه درس می‌خونم.

- جلو کیا؟!

- ها؟! چی، چیزه منظورم اینکه جلو کس دیگه ای نگی ها، من درسم همیشه می‌خونم.

- اها ، راستی می گم درس مهراد خیلی خوبه تو همچی می‌خوای بری پیشش باهم دیگه درس کار کنید، تازه النازهم که دختر خالشه می‌شناسیش و هم من خوبه؟!

- نه خودم می‌خونم.

- خودت اگه می‌خواستی بخونی تا الان خونده بودی.

- عه مامان؟!

- یامان، برم به مامانش زنگ بزنم بهش بگم.

- چی‌رو؟!

- ای بابا دِقم دادی، درس می‌گم دیگه.

- اهان خوب باشه برو.

وقتی مامان رفت انگار دنیا سرم خراب شده، من نمی‌خوام پیش اون پسره برم درس بخونم 

اَه، یکی نیست بگه اخه مگه مرض داری که به مامانت می‌گی؟!

دلم می خواست جیغ بزنم.

ادم از هرچی بعدش میاد سرش میاد، هق پسره چندش!

امین- چیشده حدیث چرا ناراحتی؟! مهراد کیه؟!

من- ایش مگه نفهمیدی باید برم پیش اون پسره از خود راضی درس بخونم، ادمه مغرور و خودخواه، یعنی امین، انقدر مغروره که نگو میخوام موهاش از کلش بکنم.

پسره‌ی بوق بوق بوق،حالا من چی کار کنم؟!

- انقدر حرس نخور، یه کاریش می کنیم.

- هق

@rooman_and_12_6 مارا در روبیکا دنبال کنید💓

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

@N.a25 نسترن جان تاپیک اضافیه  لطفا حذف کنین چند تا تاپیک دیگه هم برای رمانشون ایجاد کردن 

  • لایک 1

فرض کن-.-تو یه اتاق قرمز، بدون هیچ رد و نشونی؛- زندانی شدی-!- می‌تونی راه فرار و پیدا کنی-؟!

-یک-حاله‌ی-مبهم-در-لاجوردی!-

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جانم! @Melika.Y

تاپیک اصلی، تاپیک زیر هست. پس از کپی مطالب بالا، واکنش بده که این تاپیک پاک بشه.

ضمن اینکه به نویسنده حتما  اطلاع بده که در این تاپیک پارت گذاری رو ادامه بده.

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

6 دقیقه قبل، ..Raha.. گفته است:

جانم! @Melika.Y

تاپیک اصلی، تاپیک زیر هست. پس از کپی مطالب بالا، واکنش بده که این تاپیک پاک بشه.

ضمن اینکه به نویسنده حتما  اطلاع بده که در این تاپیک پارت گذاری رو ادامه بده.

 

گلم من همه اطلاعات رو به نویسنده دادم و پارت رو هم براشون ارسال کردم

الان میتونین تایپک رو حذف کنید :)

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...