• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان کِرِنسیا | روژینا مرادی کاربر انجمن نودهشتیا


Ario
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان  کِرِنسیا

نویسنده: 𝗋𝗈𝗓︎𝗁︎𝗂𝗇︎𝖺 𝗆︎𝗈𝗋𝖺𝖽𝗂

ژانر:  تخیلی، معمایی

خلاصه:

آیوِر آندریف    ivar andreyev  ›    یک کارگردان تکتاز و غیرقابل تسخیر که حرفه‌اش ساخت و اجرای سناریوهای غیرطبیعی مرتبط با مرگ است اما سناریوی جدیدش چیزی فراتر از همه‌ی این‌هاست ،  نوعی پارادوکسِ تولد برای مرگ!

حقیقتِ خون،  در لابه‌لای کلمات گم‌شده‌ی فیلم‌نامه خفته است و با پیدا شدن تکه‌های خونین پازل،  اسرار عجیبی به باورها تحمیل می‌شود.

در پشت پرده‌ی صحنه‌های دارک و سکانس‌های مرگ‌بار فیلم‌نامه چه رازی نهفته است؟

مقدمه:

سلام..

این صدایی که می‌شنوید متعلق به یه آدم مرده است که قلب ندا.. چشم باز می‌کنم و ادامه‌ی جمله‌ام را از یاد می‌برم،  چرا همه‌چیز  قرمز  است؟

گیج پلک می‌زنم، کجا بودم؟  آها،  بله؛  یادم آمد.

دستم را روی قلبم می‌گذارم و تپشی حس نمی‌کنم، چه می‌خواستم بگویم؟  فکر کنم دچار فراموشی شده‌ام،   می‌خندم و خون از انتهای دندان‌های نیشم چکه می‌کند.

واژه‌ای پیدا نمی‌کنم تا با آن داستانم را شروع کنم،  اصلا شروع این قصه از کجا بود؟

ردِ خون را روی لب‌هایم دنبال می‌کنم و در انتهای آن به یک صدای زخمی و خش‌دار می‌رسم:

 تو متعلق به منی !

چرا، ‌یادم آمدشروع من از این‌جا بود، شروعی که با یک فاجعه آغاز شد، یک تملک خونین!

@ مدیر راهنما

ناظر: @ ملیکا ملازاده 🌙

ویرایش شده توسط Ario
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‹ 𝗣𝖺𝗋𝗍 - 𝟭 ›

"دانای‌کل"

ستاره‌های خاموش شده‌ی شب در تاریکی آسمان پنهان شده بودند و تنها ماه بود که مقتدر و درخشان در نبرد با تاریکی‌های سیطره بر زمین پر قدرت می‌جنگید. همه‌چیز عادی جلوه می‌کرد، جدال شب و روز و مردمی که انگار در خواب ابدی به سر می‌بردند، نمایان‌گر یک شب معمولی و دور از هیاهو بود اما سکوت غیرعادی و عجیب شهر خبر از آشوب پیش رو می‌داد!

ماه هنوز سرسختانه در صدر آسمان باقی مانده بود که با از راه رسیدن تاریکیِ عظیم‌تری مجبور به عقب نشینی شد و ناگزیر رخِ شکست‌خورده‌اش را پشت ابرهای حجیم سیاه پنهان کرد تا از خشم خفته‌ی آن مردمک‌های غرقِ خون در امان باشد، او دشمن باشکوهی بود!

با ورود پر افتخارش به عمارت صداهای سرکوب شده جنجال به پا کردند، باد میان شاخه‌ی برهنه‌ی درختان پیچید و تنه‌ی شاق و یخ‌زده‌یشان را لرزاند و صاعقه‌ی برانی که دل آسمان را شکافت، آمدن اویی را خبر داد که با گام‌هایی آرام و برنامه‌ریزی شده به درون تاریکی می‌تازید.

هاله‌های سیاه احاطه‌اش کرده بودند و او بی‌توجه به سوز سردی که به درون چشمانش نفوذ می‌کرد، بدون پلک زدن و لرزش مردمک‌های بزرگ شده‌اش درِ عظیم و شکوه‌مند عمارت را با نگاهش هدف قرار داده بود. لبخند بی‌معنا و مبهمش با چشمان پرتلاطم و طوفانی‌اش در تضاد بود، آرام و در سکوت گام بر می‌داشت در حالی‌که تک- تک رگ‌های مغزش از خشم در حال ذوب شدن بود، بی‌صدا و بدون هیچ عجله‌ای پله‌های عریض و سنگی جلوی عمارت را بالا رفت و در را ناگهانی و با صدای بلندی باز کرد.

گوشه‌ی لب‌هایش با لذت بیش‌تری کش آمد، قدمی جلو گذاشت و در چارچوب در و پشت به ماه ایستاد؛ پرتوهای مهتابیِ کم‌رنگ و بی‌جان از قامت بلند و شانه‌های پهنش عبور و راهی به درون سالن بزرگ و باشکوه عمارت پیدا کرد.

بدون تردید با گام‌هایی بلند و محکم ماه و شکست به یاد ماندنی‌اش را پشت سر گذاشت و از میان دو راه‌پله‌ی مارپیچ و اسپیرال که در سمت چپ و راست عمارت قرار داشت و در هردو طرف به سالن بالا ختم میشد، راه‌پله‌ی سمت چپ را برگزید. دست‌هایش را در جیب هودیِ مشکی‌اش فرو برد و پله‌های عریض و سپید فام که با فرش قرمز زینت داده شده بود را بالا رفت، روی پله‌ی سوم ایستاده و پای راستش را بالا برده بود تا روی پله‌ی بعدی بکوبد که با شنیدن صدای بسته شدن در عمارت نیش‌خندی که هنوز با سماجت قبل روی لب‌های خوش‌فرمش باقی مانده بود را با قدرت تشدید کرد.

صدای نفس‌های بلند و کوبش گام‌های محکم و پی‌درپی‌اش روی پله‌ها سمفونی ترسناک و عجیبی را در راه‌پله‌ی تاریک خلق می‌کرد.

به انتهای پله‌ها که رسید سرش را آرام- آرام و با حالت اسلوموشن به سمت راست کج کرد و به انتهایی‌ترین نقطه‌ی راه‌رو خیره شد، روی پاشنه‌ی پا چرخید و آرام- آرام به سمت دری که گرد و غبار شب رو آن نشسته و در دل تاریکی مدفون شده بود حرکت کرد.

در آن سیاهی و ظلمات که حتی یک نقطه‌ی روشن و روزنه‌ی نوری وجود نداشت، چشم‌های تیز و برنده‌ی او بدون تلاش و جست‌جو در خاکستری را در انتهای راه‌رو شناسایی کرد، در کلاسیک با حکاکی‌های ظریف و نقش و نگارهای بی‌نقص رویش از همان‌جا هم برایش قابل رویت بود.

بدون تعلل دستگیره‌ی طلایی و براق در را پایین کشید و با یک حرکت سریع و یک گام بلند وارد اتاق شد، از حرکت‌های ناگهانی و غیر منتظره خوشش می‌آمد و عنصر غافل‌گیری را ماهرانه به بازی می‌گرفت!

سوز سردی از لای پنجره‌ی باز به داخل اتاق سرک می‌کشید و پرده‌ی ضخیم و کلفت را به سختی تکان می‌داد.

سکوت سنگینی که روی اتاق سایه افکنده بود آزارش می‌داد و تحمل فضا را برایش سخت و دشوار می‌کرد، نفس‌های بلند و غضب‌ناکش تنها چیزی بود که با آن همه سکون و آرامش مغایرت داشت. بدونِ چرخاندن تنه‌اش، خیره به روبه‌رو کف دستش را روی در گذاشت و آن را بست و با قدم‌های بلند به سمت تخت خواب سکویی وسط اتاق که روی یک لایه چوب قرار داشت حرکت کرد.

@ ملیکا ملازاده

ویرایش شده توسط Ario
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‌‹ 𝗤𝗎𝖾𝗋𝖾𝗇︎𝖼︎𝗂𝖺⿻ 𓏺 #𝗣𝖺𝗋𝗍_𝟮🐾

صدای کوبش گام‌های محکم و پر قدرتش در اتاق طنین انداز میشد و همین‌که صدای قدرت‌مندتری بر سکوت توان‌فرسای اتاق چیره شد، لبخند پیروزی روی لب‌هایش شکل گرفت و نگاهش را فاتحانه دور تا دور اتاق متفاوتش چرخاند. کسی جز او قدرت حکم‌فرمایی را نداشت؛ او خودِ قدرت بود، حاکم بود، متوفای خون بود! حالا هم حکم صادر شده و سکوت باید اتاق را ترک می‌کرد.

جثه‌ی بزرگش را روی تخت کوبید و دستان مشت شده‌اش که انگار در همان حالت یخ زده بودند را به آرامی باز کرد و به کف دستش خیره شد، سفیدیِ چشمانش توسط قرمزیِ خون تسخیر شده و رگه‌های سیاهِ شناور در آن دو گوی خونین، جلوه‌گر چشمان درشت و وحشی‌اش بود.

نگاه درنده‌اش روی تخت خواب چرخی خورد که با دیدن کتاب قطور و آشنایی جرقه‌ای درون رگ‌هایش زده شد و با سرعت به قلبش اصابت کرد.

کتاب با جاذبه‌ی عجیبی او را به سمت خود می‌کشید و منتظر بود تا در دستان قدرت‌مند او جای بگیرد، بدون هیچ تلاش و تقلایی با چشمانی که تیره‌تر از همیشه به نظر می‌رسیدند به کتاب خیره شد و فقط دستش را به سمت کتاب دراز کرد و با قرار گرفتن کتاب میان انگشتانش دیگر حتی سکوت اتاق هم برایش مهم نبود، با لمس سر انگشتانش به کتاب خون با سرعت بیش‌تری درون مویرگ‌های برهنه‌اش به جریان درآمد و حس آشنایی به قلبش بوسه زد.

پیچ و تاب کتاب را لمس کرد و انگشتانش نرم و آرام روی گل رزهای سرخ رنگ و برجسته‌ی جلد کتاب رقصید، به شاهکار افسون کننده‌ی روبه‌رویش خیره بود و با هر لمس حسی وحشیانه در قلب بی‌تپشش شعله می‌کشید و تمامش را در آتش خود می‌سوزاند. ساقه‌های درهم تنیده‌ی رُز دور جمجمه‌ای که در وسط کتاب قرار داشت پیچیده و انگار از آن جمجمه‌ی خالی محافظت می‌کردند. نوک انگشتان کشیده‌اش روی ظاهر برجسته و خاکستری رنگ کتاب لغزید و آن را باز کرد که ناگهان کتاب تند- تند ورق خورد و وقتی به صفحه‌ای که در بالای آن جمله‌ی «The beginning of an end» حک شده بود رسید ورقه‌هایش به آرامی روی هم قرار گرفتند و تصویر عجیبی را به نمایش گذاشتند؛ به آنی با دیدن تصویر نقاشی شده‌ی درون کتاب برق شرارت به چشمانش دوید و لب‌هایش با جوش و خروش بیش‌تری کش آمد، این کتاب همیشه او را به وجد می‌آورد!

خیره به آن نقاشی دل‌فریب در حالی‌که برای یک شروع ناگهانی نقشه می‌کشید با نیش‌خند و صدای بم و کشیده‌ای گفت:

- It's time to make our story eternal moy krasnyy!

«وقتشه داستانمونو ابدی کنیم مُی کِراسنی!»

@ ملیکا ملازاده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...