• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان هور و ماه| Nava کاربر انجمن نودهشتیا


NAVA_GH
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

عنوان رمان: هور و ماه

ژانرهای رمان:  تخیلی، فانتزی، عاشقانه

عنوان نویسنده: Nava

خلاصه:

  هور پدیدار شد و فرزندش، زاده شد. وانگهی با رفتن هور و پدیدار شدن ماه، زاده‌ی هور به خواب رفت.
اینک پس از چندین سال هور زاده بیدار گشته و برای سرنوشتی بهتر تلاش می‌کند... .

خواب: در اینجا به معنی مرگ است.

مقدمه: 

تا به حال به این فکر کرده‌اید که ممکن است
زندگی شما واقعی نباشد
و فقط یک توهم
یا یک خواب باشد؟
من هم فکر نمی‌کردم،
اما بود!

ویراستار: نکات به خوبی رعایت شدن و احتیاجی به ویراستار ندارید!
ناظر: @ ملیکا ملازاده 🌝

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول:

نفس نفس می‌زدم و بی‌وقفه می‌دویدم. هرازگاهی در حین دویدن به پشت سرم نگاه کوتاهی می‌انداختم تا ببینم چه‌قدر با من فاصله داره.
چه موجودی بود؟
انسان بود؟
اگه انسان بود، نباید اون هم مثل من، بعد از این همه دویدن خسته می‌شد؟
نه، فکر نمی‌کنم انسان باشه!
همین طور می‌دویدم که دستی من رو به پشت یک درخت بزرگ کشید و به تنه درخت چسبوند. دهنم رو برای زدن یک جیغ جانانه باز کردم که دستش روی دهنم نشست.
- ساکت باش، خواهش می‌کنم.
از صدای بمش متوجه شدم که یک مرد روبه روم ایستاده.
صدای قشنگی داشت!
کلاه کاپشن چرمش و تاریکی هوا اجازه نمی‌داد که چهره‌اش رو ببینم.
با تردید سرم رو به معنای باشه بالا و پایین کردم که آروم دستش رو برداشت.
همین که دستش رو برداشت، ناخداگاه نفسی عمیق کشیدم.
آب دهنم رو قورت دادم و سرم رو بالا آوردم و پرسیدم:
- تو کی ... .‌
‌- آروم‌تر صحبت کن! الان وقت این نیست که بدونی من کی هستم. سوال‌هایی هم که تو ذهنت هست رو برای بعد بذار.
ولوم صدام رو پایین آوردم و گفتم:
- خیلی خب!‌
‌- میرم حساب اون رو برسم. هر اتفاقی افتاد از جات تکون نخور.
دیوونه بود؟! خب اگه می‌مرد من نباید از جام تکون می‌خوردم، یا از این‌جا دور می‌شدم؟ تا آخر عمرم باید اینجا می‌ایستادم؟
نمیشه که، میشه؟ بی‌خیال من که قرار نیست هر حرفی که گفت رو قبول کنم و به حرف‌هاش گوش بدم. اگه اتفاقی افتاد از این‌جا میرم.
با صدای یک جیغ گوش‌خراش از فکر در اومدم و متوجه نبود اون خوش‌صدا شدم.
به خاطر اون جیغ ترس برم داشت!
یواشکی سرم رو از پشت تنه‌ی درخت کمی اون‌ طرف‌تر بردم و دیدم که با یک شمشیر بالای سر جسمی ایستاده.
نفس راحتی کشیدم و آروم به سمتش رفتم. اون جسم، جسم بی جون همون موجود که دنبال من بود، بود. به خونی که روی زمین جاری بود نگاه کردم.
با چندش لب زدم:
‌- این چی بود؟!
‌- شکارچی.
‌- چی؟!‌
‌- خیلی برات نامفهومه؟
اخمی روی صورتم نشوندم و دیگه چیزی نگفتم که صداش به گوشم رسید:
- دنبالم بیا.‌
‌- چرا باید بهت اعتماد کنم؟‌
‌- چون که همین الان از دست شکارچی خلاصت کردم و جونت رو نجات دادم.‌
‌- دلیل نمیشه هر شخصی به من کمک کنه انسان خوب و قابل اعتمادی باشه.‌‌
‌- اولاً به من ربطی نداره، می‌خوای اعتماد کن، می‌خوای هم نکن. دوماً... .
نیشخندی زد و ادامه داد:
- من انسان نیستم.
با تعجب بهش نگاه کردم.
- پس...‌ .
‌- می‌دونم قراره چی بپرسی، بذارش برای یک زمان مناسب، الان وقتش نیست.‌
‌- من نمی‌تونم بدون اینکه بشناسمت، بهت اعتماد کنم.
شونه‌ای بالا انداخت و شروع کرد به راه رفتن. اگه دنبالش نمی‌رفتم معلوم نبود تک و تنها تو این جنگل قراره چه بلایی سر من بیاد. نفسم رو فوت کردم و دنبالش راه افتادم.
بعد از چند دقیقه راه رفتن به یک درخت که از خیلی، خیلی بیشتر بزرگ بود، نزدیک شدیم.
روی زانوش نشست و کمی به درخت نگاه کرد و سرش رو کج کرد.
درحالی که سعی می‌کردم خنده‌ام رو کنترل کنم گفتم:
- چه کار می‌کنی؟!
بی‌توجه به حرف من دستش رو به تنه درخت نزدیک کرد و چند ضربه ریتمیک و کنترل شده وارد کرد که یک در روی تنه درخت نمایان شد.
با تعجب به روبه روم نگاه می‌کردم.
- هی!
نگاهش کردم و سرم رو به معنای چیه تکون دادم.
- باید وارد این در بشیم.
سری تکون دادم.
در رو باز کرد و وارد شد. من هم پشت سرش وارد شدم و در رو بستم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم:

سرم رو برگردوندم که با یک جنگل تاریک مواجه شدم.
یعنی چی؟ یعنی الان ما از اون در که رو تنه درخت بود وارد این‌جا شدیم؟ داخل تنه درخت یک جنگل دیگه است؟ پشت سرم رو نگاه کردم که در کمال تعجب اون‌جا دیگه دری وجود نداشت!
با تعجب به اون مرد که بی‌خیال سرش رو انداخته بود پایین و معلوم نبود داره به کجا میره نگاه کردم.
اخم‌هام رو تو هم کشیدم و با قدم‌هایی محکم و سریع به سمتش رفتم و چند ضربه به شونه‌اش زدم.
ایستاد؛ اما برنگشت.
با عصبانیت شروع کردم به صحبت کردن:
- میشه الان توضیح بدی دقیقاً چه اتفاقی افتاد؟ باید بدونم کجا هستم یا نه؟ باید بدونم قراره کجا بریم یا نه؟ باید تو رو بشناسم یا نه؟ چرا جواب سوال‌های من رو نمیدی؟
مکثی کردم و نفس عمیقی کشیدم و بعد با صدای بلندتری ادامه دادم:
- هان؟ چرا جواب نمیدی؟‌
‌- فعلاً چیزی نپرس. زمانش که برسه به جواب سوال‌هایی که تو ذهنت وجود داره می‌رسی. من الان فقط به یک سوال می‌تونم جواب بدم. اون هم اینه که داریم به یک جای امن می‌ریم.‌
‌- اما باید اول تو رو بشناسم.‌
‌- دنبالم بیا و چند دقیقه زبون به دهن بگیر.‌
‌- الان تو خودت به جای من بودی، به یک غریبه اعتماد می‌کردی؟‌
‌- من از دست یک شکارچی نجاتت دادم.‌
‌- می‌دونم. الان جای ما امنه و می‌تونی خیلی راحت بهم بگی.‌
‌- این‌جا امن نیست. اگر نمی‌تونی صبر کنی خب به درک، هر جا دوست داری می‌تونی بری.
با تردید نگاهش کردم که با دیدن پوزخندش اخم پررنگی روی صورتم نقش بست و باعث شد تصمیم قطعی بگیرم که روی این یک نفر رو کم کنم.
روم رو ازش برگردوندم و آروم شروع به راه رفتن کردم. صدای قدم‌هاش نشون می‌داد که داره میره.
هر قدمی که برمی‌داشتم باعث ترس بیشترم می‌شد.
شب بود و تاریک، معده‌ام درد می‌کرد و گرسنه بودم. ترس برم داشته بود؛ اما با همه‌ی این شرایط دوست نداشتم جلوی اون کم بیارم. با قدم‌های محکم و مصمم به ادامه‌ی راه پرداختم.
حدود نیم ساعت بود که سرگردون تو این جنگل تاریک قدم بر می‌داشتم. دیگه نمی‌شد، بیشتر از این توان نداشتم.
کنار یک درخت نشستم و زانوهام رو کردم و سرم رو روی زانوهام گذاشتم.
مامان، بابا در چه حالی بودن؟ حتماً خیلی نگران شدن!
بغض گلوم رو می‌فشرد.
چرا وارد این جنگل لعنتی شدم؟ دلم اتاقم رو می‌خواست.
اگه تا فردا صبح دووم نیارم چی؟ اگه یه شکارچی بهم حمله کنه و من رو بکشه چی؟
نه هیچ جوره دلم نمی‌خواست بمیرم.
کاش با اون مرد می‌رفتم، شاید می‌تونست بهم کمک کنه که به خونه برگردم.
کلافه آهی کشیدم!
دلم گریه می‌خواست، سعی کردم گریه کنم تا کمی خالی بشم؛ اما دریغ از یک قطره اشک!
تو افکارم دست و پا می‌زدم. خمیازه‌ام برای لحظه‌ای افکارم رو کنار زد؛ اما باز هم این افکار لعنتی تو ذهنم جولان می‌دادند.
چشم‌هام گرم شده بود، زیادی خسته بودم. چشم‌هام رو بستم و دیگه نفهمیدم چه اتفاقی افتاد... !

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...