رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان گابلین|سحرصادقیان کاربر انجمن نودهشتیا


سحرصادقیان
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

بسمه تعالی

رمان: گابلین

نویسنده: سحرصادقیان

ژانر: ترسناک_تخیلی

مقدمه:

ماورای باورهای ما

ماورای بودن ها و نبودن های ما

آنجا دشتی است فراتر از حدتصور

آنجا تو را خواهم دید...

خلاصه:

به صدای خش خش برگ‌ ها و هوهوی باد پاییزی اعتنا نکن، آن قدر در برابر ترس ها مقاوم شده ای که زوزه ی گرگ های بیابان هم تو را نترساند.  آن گاه که تنها و بی خوبه در میان مردمان عجیب و غریب این کره ی خاکی قدم می زنی و کسی تو را نمی بیند، همان گاه که او را می بینی و دیگران نمی بینند، نترس! زیرا آنجا شهر اجنیان است و تو یک انسان نسبتاً معمولی...

سخن نویسنده:

ژانر رمان از سری اول متفاوت تره یعنی کلاً از این روبه اون رو شده چون وارد زندگی یه فــرد دیگه شـدیم. این بار داستانمون حول محور زندگی دلسا هست. از همین جهت راوی قصه هم خودِ دلســاست. به عزیزانی که سری اول رو نخوندن پیشنهاد میکنم برای خوندن این رمان به جلد اول مراجعه کنید.

خواندن این رمان ذهن باز و تخیل قوی می طلبد!

 

 ویراستار: @mahdiye11

ویرایش شده توسط سحرصادقیان
  • لایک 20
  • تشکر 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 3

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

 پارت اول

از پیچِ کوچه بانفس نفس به داخل کوچه دویدم، سعی داشتم حتی الممکن به پشت سرم نگاه نکنم و  تصویری روکه ثانیه ای قبل از لای درِِ باز مونده ی اون پرورشگاه کذاییِ نفرین شده، دیده بودم رو از ذهنم پاک کنم. نفسم از بس دویده بودم، بالا نمی اومد. به اندازه ی کافی که از اون محل دورشدم روی جدولی بغل خیابون نشستم و نفسی تازه کردم.

دستم رو روی قلبم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم انگار تازه یادش افتاد بتَپه! تازگی هـا توی آزمایشگاهِ مرکزی شهرمون ب اتوجه به رشتم که داروسازی بود مشغول به کار شده بودم، فاصله ی زیادی تا خونمون نداشت، بیشتر اوقات مسـیر روپیاده طی می کردم، از قضا توی مسیرم یه پرورشگاه بود.

درست همونجایی بود که از بچگی نسبت بهش وحشت داشتم وحتی می ترسیدم اسمش روبه زبـون بیارم. وقتی مهراب و درنا تصمیم گرفتن با ارث پدربزرگِ مهراب این پرورشگاه رو مرمـت سازی کنن و ازاول بازش کـــنن با مخالفت شدیدی از سمت بخشدار مواجه شدن و حتی نتونستن مالک این پرورشگاه قدیمی رو پیدا کنن که راضیـش کنن تا اون رو بفروشه و مخالفت بخشدار و بسیاری از اهالی به همین جهت بود که طبق یه سـری شایعات پخش شده می گفتن این مکان نفرین شدست و خیلی از کسایی که داخلش رفتن دیگه برنگشتن بلکه به طرز وحــــشتناکی کشته شدن! ازاین جهت اینجارو پاتوقی برای جن ها درنظر گرفتن که جن ها تملک خاصی به این مکان داشتن!

حتی یه نمونش متصدی اینجا بود؛ پیرمردی که حدود هفتاد سال پیش به طور نامعلومی کشته شده بود و هنوزجنازش یافت نشده بود! کسی جرأت نداشت پا به اونجا بزاره ولی وقتی مهراب پیگیر قضایا شد. اتفاقاتی گریبان گیر هممون شد که چندان خوشاینــد نبود اول کشته شدن الی بود که هممون فکر می کردیم مقصر مرگش همکارهای شاهرخن اما...

مهراب به حرف کسی گوش نداد و  پیله وار تر از همه، ازاین پرورشگاه دست نکشید. توی زمان ساخت و تعمیر پرورشگاه هیچ اتفاقی برای کسی نیفتاد و این لبخند پیروز مندانه ای روی لب مهراب آورد. به همگان ثابت کرد که فقط یه سری خرافات الکی بوده که کاملاًهم بی منطق بیان شدن. اما این خوشی مهراب کمی زودگذر بود و کم کم اتفاقاتی افتاد که بیشتر از همه دودش به چشم من رفت.

بعد ازتاسیس و راه انـدازیِ دوباره ی اون پرورشگاهِ باز سازی شده، اوایل همه چیز نرمال بود. مهراب که پلیس بود و دائماً درگیر عمــلیات و مأموریت های سراسرکشور و درنا به عنوان رئیس پرورشگاه برگزیده شد، کم کم آتیشِ زیر خاکسترِ گندکاری های مهراب شعله ورشد. اتفاقات ناگواری که توی پرورشگاه رخ می داد همه رو متعجب و ترسیده کرده بود. هرشب به طرز غیرقابل باوری از تعداد بچه های پرورشگاه کم می شد و انگار که یکی اونا رو می دزدید!

با وجـود اون همه نگهبان و قفل هایی که به در و پنجره می زدن ولی هیچ کدوم کارساز نبود. علاوه براین شیوع نوع بیماری خاص و واگیرداری بین بچه ها که همه روبیـش ازپیش وحشت زده می کرد. کسی نمی تونست به بچه ها نزدیک بشه، بچه ها دارای بیماری مثل هــاری بودن هرکس نزدیکشون می شد روگاز می گرفتن و بهش چنگ می انداختن، درست مثل یه حیوون وحشی، چشم هاشون سرخ می شد و از دهنشون آب سرازیر می شد. می غُریدن و می خواستن پرستار یا هـرکس که به خودش اجازه ی ورود به اتاقشون رو میده، تیکه و پاره کنن. هر کدومشون خودشون ناقل بیماری بودن.

هیچ راهی برای درمانشون نبود، حتی چندتن ازپرستارها توی راه درمانشـون کشته شدن چون بیماری ناشناخته ای بود که درمانی هم نداشت. حتی همون مُسکن روهم باوحشی گری های بعضی هاشون به سختی و وقتی خواب بودن می تونستن بهشون تزریق کنن. اون موقع به عنوان یکی ازپرســـتارهای پرورشگاه اونجا مشغول به کاربودم. طبق شرایط پیش اومده مریض ها روبه بیمارستان روانی منتقل کردن و درِ پرورشگاه تخته شد. حتی مهراب مجبور به پرداخت غرامت شد!

باصدای بوق ماشینی از جام پریدم، برگشتم تا اموات مرده رو مورد رحمـت و مغفرت قراربدم که نگاهم به ماشین بدون سرنشینی افتاد که باسرعت به سمتم می اومد و انگار قصدش مستقیماً کشتن من بود!

@mahdiye11

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان تکمیل شده. پارت گذاریش رو ادامه نمیدم

قبلا باهاتون هماهنگ شده عزیزانم🌹🌹

@N.a25 @[email protected]

@مدیر ویراستار🌼

ویرایش شده توسط سحرصادقیان
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...