رفتن به مطلب

رمان سقوط از بی‌نهایت| flora کاربر انجمن نودهشتیا


flora
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: سقوط از بی‌نهایت

نویسنده: فاطیما

ژانر: تراژدی، اجتماعی، عاشقانه

خلاصه:

فکر می‌کنم برای همه اتفاق افتاده که خواب ببینن دارن از یه جایی سقوط می‌کنن و بعد از خواب بپرن. این اتفاق توی واقعیت برای من افتاد، با این تفاوت که هیچوقت قرار نبود از خواب بیدار بشم. تنها کاری که ازم بر می‌اومد این بود که یا چشم‌هام و ببندم و تا زمان متلاشی شدنم صبر کنم، یا اینکه یاد بگیرم چطوری پرواز کنم. من اون موقع برای متلاشی شدن زیادی جوون بودم و برای پرواز کردن زیادی شکسته.

مقدمه:

به چهره پر از علامت سوالش خیره شدم. لحظه‌ای که دوازده سال منتظرش بودم اتفاق افتاده بود. بالاخره جاهامون عوض شده بود و اون بود که داشت بهم التماس می‌کرد. واقعا انتظار داشت به همین سادگی از خیرش بگذرم؟ آه برادر ساده‌ی من! قرار نیست حسابت به همین راحتیا صاف بشه.

همون‌طور که با چشم‌های گشاد شده بهم خیره شده بود گفت:

- تو واقعا شهرزادی؟ تو واقعا خواهر منی؟ پس چرا نمی‌شناسمت؟ چرا حس می‌کنم روبه‌روی یه غریبه نشستم؟

- چون واقعا جلوی یه غریبه نشستی، خواهر تو خیلی وقتِ که مرده. وقتی هفده‌سالش بود توی همون خیابونی که تنهاش گذاشتی مرد. در اصل خودم با دستای خودم کشتمش. اگه اون شب جا نمی‌زدی و وقتی بیشتر از هر موقع‌ دیگه‌ای بهت احتیاج داشت کنارش بودی، الان زنده بود و اون جای من روبه‌روت نشسته بود، ولی حیف که دیر کردی. اقای کیان تهرانی تو دوازده‌سال دیر کردی!

ناظر: @ Ario 🌙

ویراستار:  @ Fatemeh.M🌻

ویرایش شده توسط Fatemeh.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیاI

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱

سرم‌رو به نرده تکیه دادم و از بالا به اون آدم‌های به ظاهر خوشبخت خیره شدم. همشون داشتن می‌خندیدن، همشون خوشحال بودن، یا حداقل این‌طور نشون می‌دادن. انگار اینجا فقط من بودم که داشتم عذاب می‌کشیدم، انگار فقط من بودم که مرگ ‌و زندگی برام یکی شده بود. صدای خنده‌هاشون داشت پوست تا استخونم رو می‌سوزوند. اون پایین همه داشتن از مهمونی لذت می‌بردن و این بالا یکی داشت آخرین لحظات زندگی‌اش رو هم عذاب می‌کشید. 

‌چشم‌هام رو بستم که یک قطره‌ی‌اشک روی گونه‌ام سر خورد و بقیه اشک‌ها هم پشت سرش راهشون رو پیدا کردن. 

با حس کردن چیزی روی زخم نسبتا عمیق مچم چشم‌هام‌رو باز کردم و به دست سفید و ظریفش که داشت دستمال سفیدی  دور مچم می‌پیچید خیره شدم. یک سالی می‌شه که ندیدمش ولی هنوزم خیلی خوب دست‌هاش رو یادمه. دست‌هایی که قبلا تنها پناهگاهم بودن.

به سرعت سرم‌رو بالا اوردم که با چهره ناراحتش مواجه شدم. چطوری باید چیزی که روبه‌روم هست‌رو باور کنم؟ نکنه این هم فقط یک خوابه؟ اگه خوابه پس چرا این‌قدر واقعی به نظر می‌رسه؟ 

با صدایی که بخاطر بغض به زور از حنجرم  بیرون می‌اومد صداش زدم.

- مامان!

بدون اینکه بهم نگاه کنه همون‌طور که گره دستمال ‌رو سفت می‌کرد گفت:

- انگار آسیب زدن به بدنت خیلی هیجان‌انگیزه که دوباره انجامش دادی.

با لکنت گفتم:

- وا...واقعا خودتی؟!

با چشم‌های زمردی‌اش بهم خیره شد و گفت:

- سعی نکن با این سؤالای مسخره‌ات حواسم‌رو پرت کنی شهرزاد!

با انگشت اشاره‌اش اروم به پیشونی‌ام زد گفت:

- اصلا چیزی هم تو مغزت هست؟ می‌خوای خودت رو به کشتن بدی؟

مثل خودش با عصبانیت گفتم:

- زنده بمونم که چیکار کنم؟ که عذاب بکشم؟ می‌دونی تو این یک سالی که نبودی چه بلایی سرم اومد؟

- دست از این لوس بازیات بردار! این بچه بازی‌ها برازنده دختر من نیست.

- با اینکه دخترت با سه تا غریبه زندگی کنه مشکلی نداری؟

- اونا غریبه نیستن خانوادت‌ هستن!

- خانواده من تویی! یعنی تو بودی؛ که تو هم تنهام گذاشتی.

- من هنوز هم خانوادت‌ محسوب می‌شم، همین‌طور پدر و برادرت. شاید پدرت نشون نده ولی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی دوستت داره.

- من به اون احتیاج ندارم! به تو احتیاج دارم. 

دستش ‌رو آورد سمت صورتم و همین‌طور که با شصتش اشک‌هام‌ رو پاک می‌کرد گفت:

- همه آدم‌ها بعضی وقت‌ها یه اتفاقاتی تو زندگیشون می‌افته که تحملش براشون سخته، ولی غیر ممکن نیست. اینکه نمی‌تونی یه اتفاق بد و تحمل کنی به این معنا نیست که باید خودت و بکشی! به این معناست که باید قوی‌تر بشی و از چیزی که هستی یک مرحله بالاتر بری. شاید سخت باشه ولی خیلی بهتر از مردنِ.

لبخند مهربونی بهم زد و ادامه داد:

- پس لطفا دیگه این کار احمقانه‌رو تکرار نکن باشه؟

در جوابش فقط یه لبخند کوتاه زدم. به اندازه‌ای که فقط گوشه‌ی لب‌هام کشیده شد.

- توی بالکن سرده. بهتره بیای داخل.

بعد از تموم کردن حرفش خواست بلند بشه که گفتم:

- میشه بغلت کنم؟

همون لبخند قبلی رو زد و گفت:

- معلومه که می‌تونی! فقط سریعتر.

با ابروهایی که از تعجب توی هم رفته بود پرسیدم:

- چرا؟!

- چون دیگه وقتشه از خواب بیدار شی.

با صدای الارم چشم‌هام رو باز کردم و نگاهی به اطرافم انداختم. توی تختم بودم. با کلافگی دستم رو روی پیشونی و چشمم کشیدم. تو این یک سالی که مادرم مرده هر وقت که شب قرص خواب نمی‌خورم این خواب‌های عجیب میان سراغم تا عذابم بدن. ولی این یکی از همه عجیب‌تر بود؛ چون همین اتفاق چند شب پیش توی واقعیت برام افتاده بود، با این تفاوت که کسی که اومد سراغم مادرم نبود.

ملافه سفید رنگ رو از روی خودم کنار زدم و گوشه‌ی تخت نشستم. نگاهی به مچ دست راستم که باند پیچی شده بود انداختم و خطاب به مادرم گفتم:

- باور کن مردن خیلی بهتر از زندگی نکبتی‌ هستش که من دارم. 

* * * *

دونه-دونه پله‌هارو پایین رفتم. من تقریبا کل روز رو برای اینکه با اون زن روبه‌رو نشم توی اتاقم می‌مونم ولی صبحونه‌، ناهار و شام رو نمی‌تونم کاریش کنم.

وقتی من پنج سالم بود اون از اینجا رفت و یازده سالی لندن زندگی کرد؛ ولی بعد از فوت مادرم برگشت و هنوز هم اینجاست. انگار تنها دلیل رفتنش مادر من بود و حالا که رقیبش مرده دیگه دلیلی برای اونجا موندن ندیده و تصمیم گرفته برای همیشه برگرده. حتی فکرکردن به اینکه قرارِ تا آخر عمر تحملش کنم تنم‌رو می‌لرزونه.

@ Ario

@ همکار ویراستار♥️

ویراستار:  @ Fatemeh.M🌻

ویرایش شده توسط Fatemeh.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...