• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

داستان کوتاه قمری| زینب هادی مقدم کاربر انجمن نودهشتیا


ZeinabHDM
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • سانسورچی

به نام خدا
🌙داستان کوتاه قمری
نویسنده: زینب هادی مقدم کاربر انجمن نود هشتیا
ژانر: اجتماعی، روانشناسی
هدف:
 زندگی جوانان امروزی که در دخمه های تاریک و سردی از جنس خوشبختی برای خود ترسیم کرده اند، می‌تواند روشنایی بخش اذهان خاموش شده باشد و آن ها را از ناآگاهی برهاند؛ این رسالت نویسنده است که هدایتگر چراغ های خاموشی باشد که در پی آرزوهای زودگذر، زندگی خود را به تلاطم دعوت میکنند.

مقدمه:
جوانی ام به پای افکار منفی نوسان یافته ی اطرافم، بر باد رفت؛ آن روز که دری نایاب بودم، در حصار تنگ گفت و گو ها، اسیر شدم؛ دیوار اسارتم راه رشد و بالندگی ام را بست و من را اسیر دخمه ی سکوت و تنهایی کرد؛ آن گاه که پیکره ی تنهایی بر وجودم نقش بر بست و معنای اسارت درون را دریافتم؛ فهمیدم که ارزش جوانی ام را به پای حرف های ریز و درشت اطرافیان بر باد داده ام؛ آن زمان بود که دیگر احساسات تازه جوانه زده ام با دریافت روح پژمرده ام؛ خفتند و من را تا ابد در خواب عمیق غفلت سوق دادند.

خلاصه:
قمر؛ سپیدی اش در میان انبوهی از سیاهی و تاریکی اطراف، تضاد را به خوبی نمایان می‌سازد؛ آنگاه که تاریکی و ظلمت چون پرده ای، دل شب را می‌شکافد و خود را بر پهنه ی آن میگستراند، این قمر است که با رخ نمایی خود؛ ظلمت را کنار زده و خود را نشان میدهد؛ اما این روشنایی دوام نخواهد آورد؛ کینه ی شب او را کنار زده تا اسیر چنگال عقرب زمان، روشنایی را از یاد ببرد؛ اما آیا قمر، اسیر چنگال عقرب میماند؟!

قمر از غصه ی گفتار به جالان(۱) افتاد
در بردگی از یار، گرفتار به دالان افتاد
او در بر چنگال خم عقرب ظالم
در رجعت دوران، سرانجام به تاوان افتاد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

🌙پارت اول

دسته ی صندلی که او را در بر گرفته بود، در زیر دستان جوان و بی خط و خش او، خورد میشد و صدای ترق و تروق چوبی آن، تنها چیزی بود که گوش‌هایش را از آزار و اذیت قطعات چوبین می‌آزرد؛ اما بدتر از صدای آزار دهنده مصنوعات چوبین؛ صدای پچ پچ آن دو زنی بود که کمی آن طرف تر و در مقابل او به بدگویی از او پرداخته و حرف و حدیث شان را در جگر خون شده اش فرو می‌کردند.

نگاهش را به پارکت های شکلاتی رنگ دوخته بود اما انگار نگاه مغزش به سوی آن دو زن دقیق شده که حرف‌های آن ها را در حافظه  بلند مدتش حفظ می‌کرد؛ در این هفده سالی که از خداوند عمر گرفته بود، این اولین دوره از زندگی اش بود که می‌بایست به دهان حراف اطرافیانش گوش می‌سپارد و لب برای گلایه فرو می‌بست.

صحبت های آنان کم کم سایه  محوشان را از روی دوش او برداشته و اکنون تنها زمزمه ی ریزی از آن به گوشش می‌رسید که دیگر برای گوش‌هایش قابل شنیدن نبود چرا که با نشستن مادرش، نگاهش را از زیر به سوی او کشاند؛ مادرش نگاه غضبناکش را از دو زن گرفت و تیر اخم آلودش را بر چهره ی زیبای دخترش داد و لب فرو بست، چرا که گله و شکایت بر سر او آن هم در فضای عمومی چندان دلچسب نبود؛ در فرصتی مناسب می‌توانست او را گیر انداخته و طعنه های فرورفته در قلبش را بر سر دخترک بیچاره آوار سازد.

انتظار مادر چندان به طول نینجامید، چرا که مهمانی دو ساعت بعد به پایان رسید و آن ها به زودی به منزل بازگشتند.

با کوبیده شدن در خانه توسط سیمین، دخترک نگران به سمت برادر بزرگ ترش رفت و در گوشش زمزمه ای کرد؛ برادر با تکان دادن سر، او را در پشت خود محافظ شد و هیچ نگفت.

سیمین که به شدت عصبانی بود، به سمت راحتی رفته و در حالی که چادرش را به گوشه ای پرت می‌کرد، رو به دخترک گفت:

- این چندمین باره که به خاطر تو دارم حرف می‌شنوم؛ همین فردا به پسر کوکب جواب مثبت میدی.

محمد برادر مهرو؛ خواهرش را به اتاق فرستاد و به سمت مادرش آمد و رو مبل نشست، رو به مادرش گفت:

- چی شده باز؟

- چی شده؟! نمی‌دونی یعنی؟ دختر عموی این بدبخت هم عقد کرد، رفت پی زندگی اش، این چرا باید هنوز ور دل من و بابات باشه؟!

- ای بابا مادر من، دلش نمی‌خواد ازدواج کنه، زور که نیست؛ آخه این چه حرفیه میزنی؟!

با بسته شدن در ورودی، حرف در دهان سیمین ماسید؛ منوچهر که سوییچ را روی کانتر انداخت، با دیدن چهره  اخم آلود زن؛ نفسی از روی خستگی کشید و رو به او گفت:

- چته باز؟!

- شروع نکن منوچهر که حوصله تو یکی رو ندارم، من از دست مادر و خواهر تو خسته شدم؛ تا منو می‌بینن میگن چرا مهرو رو نمی‌فرستی بره؛ انگار دست منه؛ تو نمیتونی یه چیزی به اینا بگی؟!

- دوباره یه مهمونی خواستیم بریم، تو اومدی خونه شروع کردی؛ بسه دیگه زن، ول کن این چرندیاتو؛ اونها امروز یه چی میگن، فردا یادشون می‌ره.

زن از جای برخاست و رو به او زیر لب غرید:

- تا زمانی اینا بچه بودن، سنشون به این چیزا قد نمی‌داد، میگفتن کدوم مدرسه می‌فرستین، چقدر شهریه میدین، کدوم کلاس میرن؛ حالا که بزرگ شدن میگن پسرت کی سربازی میره، کی زن میبره، اون یکی خواستگار نداره، نباید بفرستیش بره! 

رو به شوهرش ادامه داد:

- آخه بگو به شما چه، به تو چه ربطی داره؛ ای خدا ریشه اتون رو بخشکونه که دل منو آتیش می‌زنین.

مرد که دید اگر حرفی بزند، خود را به دعوای اساسی دعوت کرده است؛ سکوت اختیار کرد و برای تعویض لباس روانه اتاق شد و زن را به غرولندهای همیشگی اش تنها گذاشت.

مهرو اما متفاوت از حال آن‌ها، در خود فرو رفته و غمگین بر تخت خود چنبره زده و تنها با غم گوشه ای از اتاقش را مورد هدف قرار داده و به حال خود می‌گریست؛ او از تفکر مادرش به ستوه آمده بود؛ چرا که خود را هم پای دیگران کرده و روز به روز عرصه زندگی را بر او تنگ کرده بود؛ شاید با رفتنش و پاسخ مثبتی به پسر کوکب این سختی ها پایان می یافت و می‌توانست به راحتی زین پس زندگی کرده و حتی درسش را ادامه دهد.

اشک هایش را پاک کرد و از تخت پایین آمد و به سمت کمد لباس هایش رفت، لباس های تنش را با لباس راحتی تعویض کرد؛ در همان حال به این فکر افتاد که کوکب خانم زن با ایمانی است، حتما پسر او نیز چون خودش؛ بویی از انسانیت برده و او را مورد احترام و تکریم خود قرار می‌دهد؛ اگر هم معیار های او را نداشت، بالاخره به مرور خواهد توانست او را تغییر داده و باب میل خود، پرورش دهد؛ از طرفی، اینگونه از حرف و حدیث فامیل و دوست و آشنا و حتی خانواده  خود رهایی می یافت و زندگی اش را زودتر از همسالان خود آغاز کرده و حتما به آرامش خواهد رسید.

گرچه این افکار، لحظه ای در ذهن او شکل گرفته بودند اما این هم حاصل مدت‌ها رژه رفتن اطرافیان از دوست و آشنا بر روی مغز رشد نیافته اش بود و عاقبت او را مجاب به پذیرش تنها خواستگارش‌ می‌کند.

با این فکر، خود را برای خوابی آرام دعوت کرد، خوابی که از پس آن خبری مسرت بخش مبنی بر جواب مثبتش، برای سیمین داشت و همین می‌توانست آرامش را به او و سپس بقیه ی اهالی خانه داشته باشد.

@ آفتابگردون  @ Roya 4  @ NAEIMEH_S  @ Heara  @ Heart  @ Yalda ghasemi  @ Iamyalll  @ iatina  @ Bad-Girl-2008

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...