رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان ویان | بیتا فولادی کاربر نودهشتیا


15Bita
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: B+

نظرتون راجب رمان ویان چیه؟!  

22 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. نظرتون راجب رمان ویان چیه؟!

    • دوستش دارم و دنبالش می‌کنم
    • نه دوستش ندارم و از خوندنش لذت نمی‌برم
      0


ارسال های توصیه شده

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

نام رمان: ویان
نویسنده: بیتا فولادی
ژانر: عاشقانه، اجتماعی 
خلاصه: دختری از جنس عاشقی، دختری که از کودکی با اجبار های خانواده‌ای مواجه شده، که سعی دارند در زندگیش دخالت کنند، اما عشقی که در سینه اوست، آنقدر بزرگ است،  که هیچ چیز نمی‌تواند مانع از آن شود، حتی اگر...دخترک قصه در طالع زندگيش چه چیزی نوشته شده؟! آیا می‌تواند از پس این زندگی سخت بر بیاید؟!...عاشقانه‌‌ای خاص!

مقدمه:
من هنوز می‌توانم به قلبم که فرسوده است
فرمان دهم که تو را دوست  بدارد
به قلبم فرمان می‌دهم 
میوه های زمستانی را برای تابستان ذخیره کند
تا تو در تابستان از راه برسی
سبدهای میوه را که وصیتنامه من است
از زمین بی‌برکت و فرسوده برداری
از قلب بیمارم می‌خواهم
تا آمدن تو بتپد
احمد_احمدی

ویراستار: @-Aryana-

ناظر: @-Madi-

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 30
  • تشکر 4
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 136
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

پارت اول
چشم هایم را گشودم و با نوری که در اتاق ایجاد شده بود مجبور شدم چندین بار پلک هایم را باز و بسته کنم تا چشمانم به نور عادت کند.
امروز هم روزی پر از بیچارگی را شروع خواهم کرد روزی که شاید تنها حسن خوبش دیدن روژمان بود که او هم به لطف پدرم نمی‌توانم ببینمش. در فکر و خیالات خود غرق بودم که با صدای مادرم به خود آمدم.
- هناس جان! مامان بیداری؟!
پوف کلافه‌ای کشیدم و گفتم:
- آره مامان بیدارم.
در را باز کرد و وارد اتاق شد. لبخندی بر لب داشت نزدیک تر آمد و گفت:
- هناس جان! بلند شو عزیزم هیوا اومده بهت سر بزنه. 
باز هم باید به اجبار پدر و مادرم با آن پسری که حتی دوستش نداشتم هم‌کلام می‌شدم. مگر من هم حق تصمیم گرفتن برای زندگی خود را نداشتم؟!
نه نداشتم چون من دختر بودم یک دختر بزرگ زاده که پدرم خان بود و من هم باید با پسری هم سطح خودم ازدواج می‌کردم نه با کسی همانند روژمان که کولبری میکرد و یکی از فقیر ترین خانواده‌ی ده به شمار می‌رفتند؛ ولی روژمان مرد بود. مردی به تمام معنا که خرج زندگی خودش و مادرش را از همین راه در می‌آورد.
او برعکس هیوا که فقط به فکر خودش و رسیدن به هدف خویش بود، به فکر مادر پیرش که تنها همدم و همه کس زندگیش بود.
مادرم، پدرم، برادرم؛ هیچ‌کس مرا درک نمی‌کرد؛ هیچ‌کس نمی‌فهمید من چه بغضی در دل دارم. مادرم دوباره رشته‌ی افکارم را بر هم زده و گفت:
- هناس! بابات رو می‌شناسی، اگر بفهمه دوباره به هیوا بی احترامی کردی، دیگه نمی‌تونم جلوش وایستم؛ پس حواست رو جمع کن.
بغض بدی به گلویم چنگ زد؛ در این خانه هیچکس حامی من نبود.
هر کس به فکر خودش و رسیدن به اهداف خودش بود.
از بغض در گلو لب هایم به لرزه افتاد و با چشمانی اشک بار گفتم:
- چشم، مامان جان.
دوباره لبخند بر لب مادرم نشست و مرا در آغوش کشید و گفت:
- عزیزم لباس خوب تنت کن، باشه مامان قربونت بره؟!
پوزخندی به حرف مادرم زدم و سرم را به نشانه مثبت تکان دادم.
مادرم چه دل خوشی داشت من در دل به فکر روژمان بودم و او به فکر طرز لباس پوشیدن من بود. زندگی بی روژمان برایم معنی نداشت؛ این را هیچ کس نمی‌دانست و درک نمی‌کرد. 
یاد دو روز پیش افتادم که وقتی با روژان ندیمه ام به دیدنش رفته بودم برادرم ما را دید و روژمان را یک دل سیر کتک زد. با هر ضربه ای که برادرم هه ژار به او میزد تکه ای از قلب من هم مچاله می‌شد. اینقدر گریه کردم و خودم را زدم که بالاخره راضی شد بی‌خیالش شود. 
با اینکه روژمان از برادرم قوی تر بود ولی دست رویش بلند نکرد و با کمال میل سیلی‌ها و کتک‌های برادرم را به جان خرید.

ویرایش شده توسط 15Bita
  • لایک 31
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم
آن روز وقتی به خانه برگشتیم هه‌ژار همه چیز را به پدرم گفت و پدرم مرا در خانه زندانی و دیدن روژمان را برایم غدقن کرد. از آن روز روژان هم تنبیه کردند و ندیمه ای جدید برایم آوردند.
پوزخندی زدم، آنها فکر می‌کردند با این کارها میتوانند فکر روژمان را از سرم بیرون کنند، ولی هیچکس نمیتوانست فکر او را از ذهنم دور کند. او برای اولین بار مالک قلب و جانم شده بود و دلم را به اسارت گرفته بود. نمیدانم چقدر در فکر و خیال روژمان بودم و چهره زیبا  و جذابش را در ذهنم حکاکی کرده بودم که با صدای ندیمه جدیدم و جاسوس پدرم که آسیه نام داشت به خود آمدم.
- خانم جان! حواستون کجاست صد دفعه صداتون کردم.
نگاهی نفرت بار به او کردم و گفتم:
- برو بیرون هر وقت حاضر شدم صدات می‌کنم.
لبخندی مسخره زد و گفت:
- باشه ولی خان گفت بهتون بگم حواستون باشه و لباس های خوب تنتون کنید.
دندان‌هایم را روی هم فشردم و رو به آسیه گفتم:
- بدون با کی صحبت میکنی من خودم میدونم چیکار کنم و چیکار نکنم حالا برو بیرون حوصله جر و بحث با تو رو ندارم.
چشم شیطانی و سبز ترسناکش را به من نشاند و با حرص گفت:
- چشم خانم جان.
پوزخندی زدم و به در اشاره کردم. بدون نگاه دیگری بیرون رفت و من از حرص گلدان شمعدانی روی پنجره را زمین انداختم.
تکه های گلدان خاکستری تمام اتاق را فرا گرفت و صدای گوش خراشی فضای اتاق را پر کرد. 
مادرم پر شتاب به‌ سمت اتاق آمد و در را باز کرد.
نفس زنان و پر از ترس به من خیره شد و گفت:
- هناس جان خوبی؟!
جوابش را ندادم گویا صدای گوش خراش همه جا را فرا گرفته بود چون ندیمه ها، پدرم و هیوا همه با شتاب و ترس وارد اتاق شدند و پر سوال به من و گلدان شکسته خیره شدند. جوابی ندادم و بدون نگاه کردن به آنها و حتی تکه شیشه ها پاهایم را روی آنها گذاشتم و با درد بدی که در پایم پیچید چهره ام مچاله شد و بدون توجه به درد پاهایم به راهم ادامه دادم  که پدرم سد راهم شد و با اخم و عصبی به من خیره شد. 
اشکی که در چشمانم جمع شده بود، بالاخره جاری شد. سرم را به زیر انداختم تا چشمان گریان و به خون نشسته ام را کسی نبیند،  پدرم خوب میدانست دلیل گریه ی من تکه شیشه هایی که در پایم رفته بود، نبود.
دليل گریه من روژمان بود، روژمانی که هر چه میکردم نمیتوانستم از دل و قلبم برونش کنم. پدرم با چهره ای عصبی و تحکم رو به ندیمه ها و کسانی که در اتاق جمع شده بودند گفت:
- برید بیرون.
می دانستم قصد پدر چیست میخواست برای اینکار توبیخ و تنبیهم کند. همه ی کسانی که در اتاق بودند بیرون رفتند. ولی هیوا و مادرم در اتاق ماندند، مطمئنن هیوا برای خودشیرینی  مانده بود تا اعتماد پدر و مادرم بیش از این نسبت به خود جلب کند.
پدر دستانش را بلند کرد تا در صورتم سیلی بزند که هیوا دستانش را گرفت و گفت:
- باشار خان! خواهش می‌کنم ازتون برید بیرون من باهاش صحبت می‌کنم.
پدرم دستانش را مشت کرد و از دستان هیوا بیرون کشید و سری تکان داد. روبه مادرم کرد و با دست اشاره کرد که بیرون بروند. همین که  پدر و مادرم از در بیرون رفتند...

  • لایک 28
  • تشکر 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم
هیوا به سمتم آمد و با اخم گفت:
- هناس! این کار ها چیه که می‌کنی؟!
اخمی کردم و همانند خودش گفتم:
- من....من از تو خوشم نمیاد هیوا، اینو بفهم. چرا وقتی بهت بی‌احترامی می‌کنم دوباره میای سمتم؟! چرا ول کنم نیستی لعنتی؟!
هیوا اخم‌هایش را بیشتر در هم کشید و گفت:
- تصمیم گیرنده تو نیستی، باشار خان اینطور دستور دادن تو ام دختری و باید به حرف پدرت گوش بدی. پس دیگه حق نداری اینطوری با من صحبت کنی و اگر نه دیگه ملاحظه‌ات رو نمی‌کنم.
آری چون دختر بودم، هرگز حق مخالفت نداشتم و باید صدایم را در دل خفه می‌کردم و فقط چشم‌هایم را می‌بستم و می‌گفتم چشم.انگشت اشاره‌ام را به سمت در گرفتم و گفتم:
- برو بیرون هیوا،  برو بیرون نمی‌خوام ببینمت. 
هیوا نیشخندی زد و گفت:
- پس از الان سعی کن بتونی ببینی، چون چند وقت دیگه هر روز چهره‌ام و می‌بینی. 
حتی تصور اینکه همسر مردی همانند هیوا شوم هم رعشه به جانم می‌انداخت، برای همین با صدایی که بغض در آن مشهود بود گفتم:
- هیوا! من تو رو دوست ندارم، چرا نمی‌فهمی؟!
سرش را نزدیک آوردد و کنار گوشم پچ زد:
- آخی! اون وقت اگه من رو دوست نداری، کی رو دوست داری؟!
می‌ترسیدم، می‌ترسیدم از اینکه به او بگویم روژمان را دوست دارم و بلایی سرش بیاورد؛ آب دهانم را به سختی قورت دادم و گفتم:
- چی میگی تو؟! من...من هیچکس رو دوست ندارم، متوجه شدی؟!
لب هایش را غنچه کرد و با لحنی چندش و حالتی که مثلا داشت فکر می‌کرد گفت:
- الان من باید باور کنم؟!
دندان هایم را به هم سائیده و فریاد زدم:
- می‌خوای باور کن، می‌خوای باور نکن، تو اصلا برام مهم نیستی، فهمیدی؟! برام مهم نیستی.
هیوا چانه ظریفم را در دست گرفت و فشار داد از درد آخی گفتم، تلاش کردم و چانه‌ام را از دستان قدرتمندش بیرون آوردم،  ولی اینبار مچ دستم را اسیر دستان خود کرد و گفت:
- یعنی هر بار که اون پسره‌ی غربتی کولبرو می‌بینی... چی بود اسمش؟! 
بعد نیشخند زد و گفت:
- آها یادم اومد روژمان آره دیگه اسمش همین بود روژمان، یعنی هربار که اونو می‌بینی بی‌قصد و قرض می‌بینیش دیگه نه؟!
تعجب کردم او چگونه ما را دیده بود؟! شک ندارم کسی ما را لو داده بود، اول برادرم و حالا هم هیوا؛ ولی عصبی شدم از کلمه غربتی گفتنش، روژمان کولبر بود ولی غربتی نبود، اتفاقا مرد بود. ولی اگر چیزی به او می‌گفتم شک می‌کرد و بلایی سر روژمانم می‌آورد.
برای همین لحنی بی‌تفاوت به خود گرفتم و گفتم:
- چه ربطی به روژمان داره، چرا پای اون و میکشی وسط؟!
اخمی کرد و بیشتر خودش را به من نزدیک کرد و گفت:
- یعنی می‌خوای بگی اون دید و بازدیدها و قرارهای قایمکی هیچ ربطی به این نداره که تو با روژمان در ارتباطی نه؟!
همانند خودش اخم کردم و گفتم:
- برای من نه تو مهمی نه هیچکس دیگه‌ای که، دلیلی نمی‌بینم برات توضیح بدم و یا التماست کنم باور کنی.

  • لایک 28
  • تشکر 3
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 12
  • تشکر 2
  • غمگین 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

دروغ گفتم که کسی در زندگیم مهم نیست، روژمان برای من مهم‌تر از هرکسی در دنیاست و نمی‌دانم چگونه قرار است این دوری را تحمل کنم، هیچ از عاقبت زندگیم خبر ندارم‌.
هیوا یک تای ابرویش را بالا داده گفت:
- آره دلیلی نداره برای من توضیح بدی، ولی پدرت باید در جریان باشه که تک دخترش هناس خانم داره قایمکی چیکار می‌کنه، باید بدونه دیگه نه؟!
از شدت عصبانیت و خشم دندان‌هایم را روی هم سائیده و با فریاد و صدایی که می‌لرزید گفتم:
- برو بيرون، نمی‌خوام ببینمت. 
نیشخندی زد و گفت:
- اگه نرم باز هم گلدون می‌شکنی و از روش رد میشی؟!
بعد دوباره ادامه داد:
- آخ! دیدی چی شد يادم رفت پاهات زخم شده بود دردش کم شد کوچولو؟!
کوچولو را طوری گفت که شدت عصبانیتم را بیشتر کرد، بعد از گفتن این جمله جلوتر آمد و مجبورم کرد روی تخت بنشینم و خودش روبه‌رویم زانو زد، خواست پاهایم را بگیرد که مانعش شدم. 
پوف کلافه‌ای کشید و گفت:
- هناس سعی نکن مانعم بشی چون می‌دونی که اگر بخوام کاری بکنم به اجبارم که شده انجامش میدم. 
پوزخندی زدم و گفتم:
- بله به قلدر بودن شما که شکی نیست. 
عصبی پاهایم را بالا گرفت و به کف پایم که بخاطر تکه های گلدانی که در آن فرو رفته بود خونین شده و درد شدیدی داشت خیره شد. دستی به زخم عمیقی که روی کف پایم ایجاد شده بود کشید که از درد چهره‌‌ام مچاله شد و دستش را از درد پس زدم که دوباره پاهایم را گرفت و گفت:
- ببین چیکار کردی با پاهات؟! باید بخیه بخوره زخمش عمیق. 
با اینکه درد زیادی داشتم، اما نمی‌خواستم او مرا با خود به درمانگاه ببرد، برای همین گفتم:
- نخیر نیازی نیست خودش خوب میشه. 
اخمی کرد و گفت:
- چطوری اون وقت؟! می‌گم زخمت عمیقه بفهم این رو.
پاهایم را دوباره از دستانش بیرون کشیدم و گفتم:
- بهت میگم نمی‌خواد بلند شو برو بيرون، از اون موقع داری اذیتم می‌کنی و تهدیدم می‌کنی بعد حالا چی شد که یهو یاد زخمم افتادی؟!
از جایش برخاست و عصبی فریاد زد:
- هر چی می‌خوام جلوی خودم و بگیرم و هیچی بهت نگم بد تر می‌کنی، من میرم بیرون اگر تا بیست دقیقه دیگه نیای بیرون من میدونم و تو.
بعد رفت و در را با شتاب بر هم کوبید.
صدای در انگار تلنگری بود برای شکستن بغضم و ریختن اشک های بی وقفه ام. خسته بودم از این دنیا که عشق در آن هیچ ارزشی ندارد،  سیاهی و تپش های قلب یک انسان هم برای کسی ارزشی ندارد،  همه تنها به فکر خودشان و منفعتشان هستند.

  • لایک 23
  • تشکر 4
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم 
ای کاش شکستن دل دیگران هم پیگرد قانونی داشت تا همه بفهمند دل شکستن همانند شکستن ليوان نیست که جایگزینش کنی و دوباره همان را بخری، دل که بشکند شاید ترمیم شود ولی هرگز مثل روز اولش نخواهد شد.
اینقدر گریستم و از دنیا گله کردم که متوجه گذر زمان و امکان عصبانیت هیوا نشدم. سریع از جای برخاستم، نمی‌توانستم بخاطر درد و زخم  پایم به خوبی راه بروم. مانتوی سیاه رنگم را روی لباس کردی قرمز رنگم پوشیدم و از اتاق خارج شدم، مطمئن بودم بخاطر گریه کردن چشم هایم قرمز شده، ولی هیوا نباید می‌فهمید که گریه کرده‌ام و اگرنه مطمئنا سوال و جوابم می‌کرد.
برای همین به سمت سرویس بهداشتی خانه مجلل و زیبایمان رفتم و چندین بار مشتم را پر آب کردم و روی صورتم پاشیدم وقتی تورم و قرمزی چشمانم کمتر شد صورتم را با حوله خشک کردم و بیرون رفتم. همین که از در سرویس بهداشتی بیرون رفتم با چهره‌ی درهم هیوا مواجه شدم،  سر به زیر انداختم تا صورت خیسم را نبیند، با عصبانیت گفت:
- مگه بهت نگفتم تا بیست دقیقه دیگه پایین باش؟! مگه نگفتم...
سرم را که بلند کردم و چهره‌ام را دید حرفش ناتمام ماند و متعجب به من خیره شد. 
بعد روبه من گفت:
- چی شده؟! چرا گریه کردی؟! درد داری؟!
سرم را به نشانه نه تکان دادم و خواستم از کنارش رد شوم که مانعم شد. 
- مگه با تو نیستم؟! می‌گم چی شده؟!
تلاش کردم که از کنارش رد شوم ولی هر بار مانعم می‌شد و. همانطور که سعی در عبور داشتم گفتم:
- چیزی نشده، برو کنار می‌خوام رد شم. 
هیوا دستانم را گرفت و سرم را بلند کرد:
- پس دلیل گریه‌ات چی بوده؟! همینطوری الکی گریه کردی؟! یا شایدم دلیلش اون پسره است.
دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و سیلی در گوشش زدم، که صورتش به سمت چپ کشیده شد. دستانم را تهدیدوار جلوی صورتش تکان دادم و با بغض و خشم گفتم:
- دیگه حق نداری اینطوری با من صحبت کنی، با اینکه دختر خانم ولی اینقدر پدرم من و بی ارزش کرده که شما ها همتون از خدمه گرفته تا تو و هر کسی که از راه میرسه یه چیزی بهم میگه ولی دیگه به هیچکس اجازه نمیدم باهام اینطوری صحبت کنه، فهمیدی؟!
بعد با پاهای دردناکم از کنارش عبور کردم و به سمت اتاقم رفتم، نمی‌دانم تا کی باید به این وضعیت ادامه دهم. در اتاق را قفل کردم و روی تختم نشستم. 
چند دقیقه بعد صدای قدم های شخصی را پشت در اتاق احساس کردم و بعد از آن ضربه ای که به در خورد و صدای آرام هیوا:
- هناس؟!
-....
-هناس در و باز کن. 
و باز هم از من جوابی نشنید، چند بار دیگر در زد و وقتی جوابی از من دریافت نکرد، دست از تلاش کردن برداشت. وقتی صدایش نیامد فکر کردم بیخیال شده و رفته؛ ولی با صدای کلید که در قفل می‌چرخید، به سرعت از جای برخاستم. 
به سمت در رفتم و خواستم مانع ورودش شوم،  اما پاهای بزرگ و قوی اش را میان در گذاشت و به در فشار کوچکی آورد و بعد وارد اتاق شد. 
حرصی نگاهی به چهره بی‌خیالش کردم و گفتم:
- چرا اومدی تو اتاق؟! نمی‌خوام ببینمت با چه زبونی باید بهت بگم؟!
اخم کرد و به سمتم آمد با هر قدمی که برمی‌داشت من یک قدم عقب تر می‌رفتم تا اینکه پشتم با دیوار اصابت کرد و او فاصله اش را با من کمتر کرد به طوری که صورت هایمان تنها چند سانت با هم فاصله داشت. 
نزدیک تر آمد و در گوشم با صدایی عصبی گفت:
- نبینم دیگه تو گوش من سیلی بزنی، خانم کوچولو. اینبار چیزی بهت نگفتم ولی سری بعد دیگه این روی خوش رو از من نمی‌بینی! فهمیدی؟!
او چگونه می‌توانست اینقدر بی شرم و حیا باشد؟! روژمان هربار که مرا می‌دید به چشمانم آن هم با فاصله خیره می‌شد.
چشمانم را باز و بسته کردم و سرم را به نشانه مثبت تکان دادم و از او فاصله گرفتم. 
لبخند چندش آوری زد و گفت:
- آفرین! خانم کوچولو.
بعد عقب رفت و از من فاصله گرفت.

 

ویرایش شده توسط 15Bita
  • لایک 20
  • تشکر 3
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم 
سوالی که در ذهنم بود را به زبان آوردم:
- چطوری اومدی تو؟!
دستی به ته ریشش کشید و گفت:
- کلید یدک اتاقت و از آسیه خدمتکار اتاقت گرفتم. 
آسیه! پس کار خودش بود، از شر هرکس در امان باشم از شر او نمیتوانم به آرامش برسم. 
نمی‌دانم چگونه سر از این روستا و عمارت ما در آورد، ولی هرچه که هست زندگی مرا با این کار هایش احاطه و قصد خنجر زدن به مرا دارد. 
هیوا با صدایی آهسته و پر تمسخر گفت:
- ولی نگران نباش، بهش نگفتم زدی تو گوشم که بره به بابات گزارش بده.
دندان قروچه ای کردم و گفتم:
- من نگران این نیستم، نگران اینم که آدم های خطرناکی مثل شما ها رو دور و اطرافم دارم.
با این حرفم خنده‌ی بلندی کرد و سرش را به نشانه مثبت تکان داد و گفت:
- پس بترس از آدم های خطرناک، که یه وقت برات دردسر درست نکنن.
نیشخندی زدم و همانند خودش گفتم:
- به خودت نبال منظور من از آدم های خطرناک، آدم هایی نبود که خیلی قوی و پر زورن منظور من آدم های گرگی بود که دندون طمعشون رو برای ارث و میراث بابام گرد کردن و خطرناک هستن. 
از شنیدن حرف هایم حرصی شده بود و این را می‌توانستم در تک به تک رفتار هایش ببینم. 
عصبی به سمتم حمله ور شد و گفت:
- بفهم چی میگی هناس، من برای ارثیه بابات دندون تیز کردم؟!
و بعد عربده زد:
- آره؟!
با عربده ای که زد لرز به جانم افتاد، ولی خودم را نباختم و گفتم:
- بله؛ معلومه که برای ارثیه پدرم دندون تیز کردی، نه تنها تو بلکه تموم آدمایی که دور و اطراف پدرم هستن مگس های دور شیرینی ان
که هیچ منفعتی برای پدرم ندارن اونها...
با سیلی که به صورتم زد حرفم نصفه ماند و با چشم های پر اشک به او خیره شدم.
دستانش را تهدیدوار جلوی صورتم تکان داد و گفت:
- دفعه دیگه به من بگی مگس دور شیرینی یا بگی برای ارثیه بابات دندون تیز کردم من میدونم و تو، زدی تو گوشم چیزی بهت نگفتم دور برت داشت؟! خودت خوب می‌دونی خوش ندارم این کلمات و بشنوم، پس بار آخرت باشه که این کلمات رو زبونت میاری.
گویی داشت کارهايي که خودم را با او کرده بودم را تلافی می‌کرد.
بعد از گفتن حرف هایش به سمت در اتاق رفته و گفت:
- بیا بيرون ببرم پاهات و بخیه کنن،  وای به حالت اگر دیر بیای هناس. 
وقتی از اتاق بیرون رفت من هم پشت سرش به راه افتادم، حوصله‌ی عصبانیت و یا خشمش را نداشتم. از در که خارج شدم چشمم به روژمان افتاد که مشغول صحبت با یکی از اهالی روستا بود، چقدر دلتنگ این چشم های مشکی نافذش بودم، دلم می‌خواست او هم نگاهم کند ولی نمی‌شد اگر سر بلند میکرد مطمئنأ هیوا شک می‌کرد برای همین به سختی نگاه از او گرفتم و به سمت ماشین هیوا قدم برداشتم. 
یکی یکی از ماشین عبور می‌کردیم و من خیره به منظره زیبای روستایمان بودم، روستایی که زیباییش زبان زد بود، مردمی که از کنار ماشین ها و از پیله رو عبور می‌کردند و بیشترشان لباس کردی به تن داشتند، نگاهم همچنان خیره به منظره بیرون از ماشین بود اما فکرم جایی دیگر! گویی فکر و جان و قلبم شده بود روژمانی که عشقش عجیب برایم زیبا و دلچسب بود.
در راه رسیدن به بیمارستان حرفی بین من و هیوا رد و بدل نشد و من چه بیزار بودم از اینکه در کنار کسی بنشینم که هیچ علاقه‌ای نه به خودش و نه به نشستن در کنارش ندارم.
به بیمارستان که رسیدیم ماشین را نگه‌داشت و اول از همه خودش پیاده شد و در را برای من هم باز کرد. 
پوزخندی کنج لبم جاری شد، خیال می‌کرد با این کارها میتواند خودش را در دل من جای دهد، ولی نه نمیتوانست! مالک قلب من روژمان بود کسی که با تمام وجود عاشقش بودم و پرستشش می‌کردم و قلبی که مالک دارد، نمی‌تواند از آن شخص دیگری شود.
بدون حتی نگاهی به او به سمت حیاط بیمارستان رفتم که با عجله و شتاب به سمتم آمد و خودش را با من هم قدم کرد.

@-Madi- 

  • لایک 20
  • تشکر 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم
پاهای بی جانم دیگر از شدت درد رمقی برایش نمانده بود، برای همین لنگان لنگان به سمت بیمارستان رفتم و وارد شدیم.
با ورود مان به بیمارستان هیوا خواست کمکم کند که مانعش شدم و اجازه ندادم گویا خودش متوجه شد که به سمت پذیرش رفت و بعد از گفتن شرایط برای پرستار با هم به سمت اتاق دکتر رفتیم و بعد از بخیه پاهایم و سفارشات دکتر بازهم بدون کوچک ترین حرفی به مقصد خانه راهی شدیم. 
ای کاش الان به جای هیوا روژمان در کنارم نشسته بود تا برایش از درد دلم می‌گفتم و او با آن نگاه جذابش تنها نظاره گر من و این درد های بی درمانم میشد.
جلوی در که رسید بدون خداحافظی از ماشین پیاده شدم، فضای ماشین هیوا آنقدر خفقان آور بود که گویا در فضایی تاریک و به دور از اکسیژن نشسته ام. 
به در عمارتمان چند ضربه زدم، در باز شد و من وارد خانه ای شدم که همانند زندانی برایم شده بود که دیگر تاب و تحمل را از من گرفته بود. 
مادرم جلو آمد با نگرانی گفت:
- خوبی مادر؟! میدونی چقدر نگرانت شدم؟! باز خدا خیرش بده هیوا رو که زنگ زد و گفت با هم رفتید بیمارستان و اِلّا تو که به فکر دل نگران ما نیستی. 
راست می‌گفت دخترکشان هرگز به فکر آنها نبود، ولی مگر آنها اصلا به یادشان بود که دختری دارند؟! اگر به‌ یادش بودند پس چرا اینگونه با او بازی می‌کردند؟!
مگر من قلبم از جنس سنگ بود که هر بار از این همه تحقیر و آزار و اذیت بی‌خیال بگذرم؟!
به مادرم نیشخندی زدم و بی صدا از کنارش عبور کردم. 
در دلم آشوبی وصف ناشدنی بر پا بود، باید هرجور که شده به دیدن روژمان بروم، دلم برایش تنگ بود، تنگ نگاهش، تنگ صدایش، تنگ لبخند های دلنشینش، دلم در سینه بی‌قراری می‌کرد و من نمیدانستم چه کنم تا دل بی‌قرارم آرام گیرد. 
به راستی که عشق واژه‌ای است که تنها نوشتنش آسان است و عمل به آن دل و جرعت می‌خواهد. 
روژمان هم دلش را داشت و هم جرعتش را. 
اما من نداشتم،  دل داشتم ولی جرعتش را نه. 
اگر کسی از راز دلم خبر داشت الان با من می‌گریست و درد های گره خورده در قلبم را مرهم می‌گذاشت.
ولی درد و درمان دلم تنها روژمان بود، روژمانی که هر چه می‌کردم نمی‌توانستم از دل و قلبم برونش کنم تا دل بی‌قرارم آرام گیرد. 
پدرم فکر می‌کرد می‌تواند با قرار دادن هیوا و منع کردن من از دیدن روژمان، مهر کسی که نفسم به جانش وصل است را از دلم بیرون کند. 

به اتاقم خیره شدم، اتاقی که همانند زندان بود، این روز ها به درد و دلم گوش می‌سپرد و نظاره‌گر جان دادنم بود. 
از جای برخاستم، نمی‌توانستم تاب بیاورم از این دوری که فقط نفس کشیدنم را سخت تر می‌کرد، باید می‌رفتم و او را می‌دیدم حتی اگر به‌ قیمت جانم شده بود باید می‌دیدمش. 
به سمت در عمارتمان رفتم و دستم را روی در گذاشتم تا بازش کنم اما با صدای هه ژار برادرم در جایم میخکوب شدم. 
‏هه‌ژار با صدایی جدی گفت:
- کجا به سلامتی؟!
من که از ترس به من و من افتاده بودم، تمام دل و جرأتم را جمع کردم و گفتم:
- می... مي‌خواستم برم خونه‌ی روناک اینا.
با اخم می بر پیشانی و جدیتی که از پدر به ارث برده بود گفت:
- باشه خودم میبرمت.
حاشا، حاشا به غیرت برادرم که، غیرت را در زور و بازو می‌دانست.
روژمان همیشه می‌گفت:
- مرد باید غیرتش را در عشقش ثابت کند، و اِلا عربده کشيدن و داد زدن و کتک کاری را که همه بلدند. 
روژمان با پدرم، برادرم و هر مرد دیگری که می‌شناختم متفاوت است و من عاشق همین تفاوتش با مرد های دیگر شدم. 
از دست هه‌ژار به شدت عصبی بودم، اما به اميد اینکه با روناک به دیدن روژمان بروم با او هم قدم شدم و به سمت خانه آنها قدم برداشتم.

@-Madi-

ویرایش شده توسط 15Bita
  • لایک 17
  • تشکر 4
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم
تا رسیدن به خانه روناک، حرفی بین من و برادرم رد و بدل نشد و من تنها داشتم زیر نگاه های خیره‌اش ذوب می‌شدم. معنی نگاه هایش را خوب می‌دانستم او منتظر یک تلنگر و یا سر چرخاندن من و خیره شدنم به اطراف بود. می‌دانست دلیل خروجم از خانه تنها دیدن روناک نبود و یک چیزی فراتر از اینها بود.

دلیل خارج شدن من از خانه دلم بود و عشقی که در سینه داشتم. 
کوچکتر که بودم با گفتن عاشقی و حس هایی که از این سخن می‌گفتند می‌خندیدم و می‌گفتم عشق واقعی نیست.
ولی  حالا  این   حس    گریبان گیرم شده،  آنقدر   محکم  قلبم را می‌فشارد که ناخواسته به یاد دلدارم می‌افتم؛ روح و قلبم را به اسارت می‌گیرد و حال؛ تنها جسمم است که به همراه دارمش.
با صدای برادرم   چرت  افکارم    پاره شد و خیره برادری شدم که او هم پشت  تک دانه خواهرش نبود.
با همان  اخم  بر چهره چشمانی   که نگرانی   درش موج می‌زد گفت:

- هناس خوبی؟! چند بار صدات کردم جوابمو ندادی. 
بغض  گلویم    را چنگ    می‌انداخت و من مانع از ریــزشش می‌شدم، گاهی  دلم  همانند آسمان ابری و تار می‌شود. 
نمی‌توانستم حرفی   بزنم    چون   اگـر چیزی   می‌گفتم مطمئنا بغضم می‌شکست و نمی‌توانستم مانع ریزشش  شوم برای همین   سرم را به نشانه تایید تکان داد  م و لبخندی دروغین زدم.
هه‌ژار دوبـاره به   جلد  خشکی قبلش   برگشت    و گفت:
- خیلی خوب  رسیدیم، میتونی بری  هر ساعتی خواستی برگردی بهم خبر   بده میام دنبالت. 
باز هم تنها سری  تکان دادم و بعد از رفتن هه‌ژار،به در چند ضربه زدم با  باز شدن در خودم  روناک رها کردم و گریستم، روناک که از واکنش من تعجب کرده بود به خودش آمد و دستانش  را دور بازوانم حلقه کرد و مرا در آغوش کشید، بعد از چند وقت احساس آرامش کردم و باز هم از خدا بخاطر نداشتن یک خواهر گله کردم. 
به هق‌هق افتاده  بـودم  گفتم:
- رو...روناک خسته‌ام،ا...از دنیا، از پدر و مادر و ب...برادری که پشتم نیستن و نمی‌تونم بهشون تکیه کنم. 
- من هی...هیچ تکیه گاهی ندارم،  جز روژمانی که  نمیزارن ببینمش.
روناک  مرا از آغوشش بیرون آورد و نگاهی به  چهره‌ام کرد و گفت:

-  باشه قربونت برم،  آروم باش بیا بریم تو باهم حرف بزنیم. 
اشک هایم را پاک کردم و با هم وارد خانه‌ای شدیم که از خانه‌ی ما خیلی کوچک تر بود ولی  کسانی که در آن زندگی می‌کنند  دل هایشان همانند کف دست شان   پاک و صاف است و پر از محبت. 
ولی خانواده‌ی من با آن همه دارایی هیچ دلخوشی ندارند و فقط به دخترشان که من باشم دستور می‌دهند. 
بوی آش مادر روناک همه خانه را برداشته بود،  یک لحظه به روناک حسادت کردم من تا به حال  دستپخت مادرم را نخورده بودم و با خوردن غذا های مجللی که خدمتکار ها می‌پختند بزرگ شدم.
من حتی حسرت به دل خوردن دستپخت مادرم مانده بودم،  برای همین از زندگی‌ام فراری بودم و دل بسته‌ی روژمانی که کولبر بود شدم. 

@-Madi-

ویرایش شده توسط 15Bita
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت نهم
ساعت ها با روناک سخن گفتم و وقتی به خود آمدم هردو چشم‌هایمان اشکی بود،روناک تنها دوستم دراین ده بود و البته مورد تایید پدرومادرم.
آغوش خواهرانه خودرا برایم باز کرد و من با کمال میل خودم را میان بازوانش جای دادم.
با صدای مادر روناک از هم جداشدیم و خیره مادرش شدیم.
مادرش بانگاهی تحسین‌آمیز نظاره‌گر مهری بود که خواهرانه به پای هم می‌ریختیم.
لبخندی زد‌ و با لحنی که همیشه آرزوداشتم مادرم داشته باشد گفت:
_پاشید بیاید دخترا؛وقت ناهاره.
بعد از خوردن غذا در جوی صمیمانه که هرگز در زندگی ما وجود نداشت،با روناک برای دیدن روژمان به بیرون از خانه رفتیم،روناک خیلی می‌ترسید از اینکه پدرم یا هناس ما را ببینندولی با این حال با من آمدو مرا تنها نگذاشت.
می‌دانستم کجا می‌توانم پیدایش کنم،همیشه آنجا همدیگر را می‌دیدیم.
به سمت کوه ها حرکت کردیم،روناک ‌نمی‌توانست به راهش ادامه دهد ولی من برعکس اشتیاق عجیبی در پاهایم وجود داشت که خستگی ناپذیر شده بودم و به راستی که این معجزه‌ عشق بود و بس....
با هر مصیبتی بود روناک را تا بالای کوه کشاندم،تپش‌های قلبم هرلحظه بیشتر می‌شد،نه برای مسیری که طی کرده بودم بلکه برای دیدن مرد آرزوهایم،برای دیدن کسی که فکرش لحظه‌ای از دل و قلبم بیرون ‌نمی‌رفت.
با دیدنش بالای کوه و کوله سنگینی که روی دوش داشت‌ دلم به درد آمد،انگار که قلبم را درسینه فشار می‌دادند و چنگ ‌می‌انداختند.
ناخواسته اشکی از دیدگانم روی گونه هایم افتاد که با عجله پاکش کردم،نمی‌خواستم بفهمد دلیل اشک‌هایم او بوده و بیشتر از این تحقیرش کنم.
به روناک گفتم که آنجا بماند و حواسش باشد کسی ما را نبیند و خودم به سمت کسی رفتم که تنها یک هفته بود ندیده بودمش ولی به قدر ده سال دلتنگش بودم.
عرق از سر و رویش می‌چکید ومعلوم بود باری که بر دوش دارد سنگین است،آیا برادری که درباره روژمان اینگونه سخن می‌‌گفت تا به حال بار سنگینی‌ بلند کرده بود؟! نه او تا به حال این وزن سنگین را روی دوشش حمل نکرده بود.
با بغض به سمتش رفتم و صدایش کردم:
- رو......روژمان
یک لحظه شوکه شدنش را دیدم به سمتم برگشت و متوجه کلافگی و حالا برق عجیبی که چشمانش بود شدم.
بارهایش را به سختی روی زمین گذاشت و با بغض به سمتم آمد.
لبخند تلخ زد و گفت:
- چطوری اومدی هناس؟!
اشک‌هایم را پاک کردم و با خنده گفتم:
 - ما رو دست کم‌گرفتید جناب روژمان خان؟!
با شیطنت گفت:
- معلومه که نه،کسی که تونسته دل من و ببره رو نباید دست کم گرفت.
دردلم قند می‌سابیدند از حرف زدن با دلبرم،با شیطنت همانند خودش گفتم:
- پس قبول داری که من دلت و بردم؟!
با همان لحن قبلش گفت:
- برمنکرش لعنت،چه خبرخانم خانما؟!
شانه ای بالا انداختم و گفتم:
- همون خبر های قبلی فقط با این تفاوت که بنده دلتنگ بودم اونم دلتنگ یه آقای خیلی محترم.
روژمان از این حرفم اخمی کرد و گفت:
- دلتنگ کی بودی هناس؟!
از خنگ بودنش خندیدم که او را عصبی‌تر کرد و گفت:
-  باتوام هناس؟!
این بار لحن جدی به خود گرفتم و گفتم:
- دلتنگ یه پسری که هم من دوسش دارم هم اون،تازه الان روبه روم وایستاده،اما اینم‌بگما خیلی خنگه.
باشنیدن حرف‌هایم اخم‌هایش جایشان را به لبخندی دلربا داد و گفت:
- که من خنگم آره؟!
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم،  بعد دویدم و او هم به دنبالم هر دو می‌خندیدیم و قهقهه می‌زدیم.
به نفس نفس افتاده بودم دستم را به نشانه تسلیم بالا بردم و گفتم:
- اشتباه کردم آقا من تسلیم.
روژمان خندید و گفت:
- آخه وقتی نمی‌تونی بدویی چرا الکی منم میندازی دنبال خودت؟!

@-Madi-

 

ویرایش شده توسط 15Bita
  • لایک 15
  • تشکر 5
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم 
خندیدم،خنده‌ای که از ته دل بود نه از سر اجبار،خنده ای که در نبود روژمان اجباری و درکنارش از ته دل بود.
به راستی عشق،تنها دلدادگی نیست بلکه معجزه‌ای است عجیب که هیچ‌چیز و یا هیچ‌کس قادر به توصیفش نخواهد بود.
همه از عشق سخن گفتن را بلدند ولی تعداد محدودی از آنها هستند که به آن عمل می‌کنند.
با لحنی پرناز گفتم:
- روژمان؟!
روژمان لبخند زد از همان لبخندهایی که دلم  برایش غنج می‌رفت،بعد باهمان لبخند گفت:
- جانم؟!
و همین جان گفتنش کافی بود تا همانند پرنده‌ای شوم که برای اولین بار پرواز کردن آموخته و پرواز می‌کند ذوق زده و خوشحال است.
حرفم را به کلی از یاد بردم و خیره به مرد روبه رویم شدم‌.
روژمان سرفه‌ای تصنعی کرد و گفت:
- تموم شد.
دست از تماشایش برداشتم و سوالی نگاهش کردم.
خندید و گفت:
- خودم میدونم خیلی خوشگلم ولی زشته این‌جوری نگاهم کنی،الان کسی ببینه میگه این دختره چقدر پسر ندیده‌ است.
اخمی مصنوعی کردم و گفتم:
- بله،بله ببخشید آقای زیبا جسارتاً شما قصد ازدواج ندارید؟!
روژمان حالت متفکری به خود گرفت و گفت:
- خیر،قصد ادامه تحصیل دارم.
چشمانم را ریز کردم و گفتم:
- روژمان؟!
حالتی آماده باش به خود گرفت و گفت:
- جان روژمان؟!
وباز هم این من بودم که تسلیم جان گفتنش شده بودم،روژمان دیگر نقطه‌ضعفم را به دست داشت و هر بار که عصبی می‌شدم با جان گفتنش مرا رام خود میکرد.
حرف دلم را به زبان آوردم و گفتم:
- روژمان؟!چه چیزی تو این جان گفتنت هست که ناخواسته من و جذب خودش می‌کنه؟!
روژمان برای بار دوم لبخند زد و برای بار دوم امروز دل مرا برد سپس نگاهی عمیق به چشمانم کرد و گفت:
- منم نمی‌دونم تو این دوتا گوی مشکی رنگ چی هست که هربار جذبش میشم،پس شاید تنها دلیلش عشقه...
همیشه فکر میکردم عشق شیرین و فرهاد و لیلی و مجنون تنها در داستان هاست.
ولی حالا خودم شده بودم شیرین و فرهادم را از نی‌نی وجودم می‌پرستیدم...
این بار بی مقدمه گفتم:
- روژمان؟!توهم حاضری مثل فرهاد که برای به دست آوردن شیرینش دل یه کوه رو کند،برای به دست آوردن من تلاش کنی؟!
- هناس،اونقدر عاشقت هستم که تلاش چیه،واست جون بدم،ولی فرهاد مطمئن بود که دل شیرین براش میره و همین بود که در برابر هر نبردی پیروز می‌شد منم اگر از دل شیرینم مطمئن باشم شکافتن کوه که سهله هفت خان رستم و رد می‌کنم تا بهت برسم.
از تک تک حرف‌هایش به اوج ‌می‌رسیدم و در دلم قند ‌سابیده‌ می‌شد.
آخر چگونه می‌شد عاشق مردی همانند روژمان نشد؟!مردی که با تک به تک حرف‌هایش عشق در دل من را دو چندان میکرد‌.

@-Madi-
 

ویرایش شده توسط 15Bita
  • لایک 16
  • تشکر 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  یازدهم

پس از خداحافظی از روژمان که سخت‌ترین‌ کار ممکن بود،با روناک راهی شدم.
در راه روناک درمورد حرف‌هایمان که شنیده بود می‌گفت و ریز ریز می‌خندید.
ولی من گویا دراین دنیا نبودم،تنها جسمم را باخود آورده بودم و روحم را درکنار روژمان جای گذاشته بودم.
ای کاش به هم محرم بودیم،تا دستانش را در دست می‌گرفتم تا گرم شوم،یا خودم را در آغوشش می‌انداختم و درگوشش نجواهای عاشقانه می‌گفتم.
به راستی که روژمان نه تنها درقلبم بلکه در فکرم نیز جای گرفته بود و قصد خارج شدن نداشت،یا بلعکس من قصد خارج کردنش را نداشتم.
آری من قصد خارج‌کردن روژمان از دل و قلبم را نداشتم،ای کاش پدرم نیز این را می‌دانست و دست از گریبانم‌ بر‌می‌داشت.
به پایین کوه که رسیدیم از روناک خداحافظی کردم و با شتاب به سمت عمارتمان راهی شدم،مطمئناً برادرم الان عصبی است از اینکه به او زنگ نزده‌ام تا به دنبالم بیاید.
زنگ در را زدم و پس از بازگشایی در به سمت حیاط بزرگ و پردرخت عمارت راهی شدم.
وارد پذیرایی بزرگ و باشکوه خانه شدم که پدرم مقابلم ایستاد و با تحکم گفت:
- کجا بودی تا الان؟!
لب‌هایم را گزیدم و آب‌گلویم را بیصدا قورت دادم و گفتم:
- رفته بودم خونه روناک اینا...
تای ابرویش را بالا انداخت و گفت:
- از من یا برادرت اجازه گرفتی؟!
عصبی شده بودم ولی خم به ابرو نیاوردم و گفتم:
- بله،بابا داداش هه‌ژار خودش بردم خونشون..
پدرم که حالا اطمینان خاطر پیدا کرده بود گفت:
- خیلی خوب؛برو آمادشو امشب خانواده هیوا میان تا خواستگاری رو رسمیش کنیم...
شوکه شدم،حالم بد بود؛حس می‌کردم چیزی در گلویم مانع از نفس کشیدنم شده بود...
اشک در چشمانم حلقه زد،پدرم چه می‌گفت؟!یعنی بگذرم از دلربایم؟!
از کسی که خواهانش بودم.
نه! نمی‌توانستم‌؛  نمی‌توانستم با کسی ازدواج کنم که تنها حس درونیم به او نفرت بود و بس...

رو به او با عجز ناله کردم:
- اما...اما بابا...
اجازه نداد حرفم را ادامه بدهم گفت:
- اما و اگر نداره،زود برو آماده‌شو دوساعت دیگه میان...
قلبم در سینه ام بی‌قراری می‌کرد،صدای شکستن قلبم را شنیدم،ولی بلند نبود...
ای کاش صدای شکستن قلب بلند بود،تا به گوش فلک برسد،کاش اینقدر بلند بود که پدرم از درد دخترش باخبر می‌شد.
امشب چگونه نشان کسی را در دست می‌کردم که هیچ علاقه‌ای به او ندارم؟!باید بروم ولی کجا؟!کاش دل بی‌قرارم صدا داشت و حرف‌های ناگفته‌ی دلم را بازگو می‌کرد.
از کنار پدرم گذشتم،پدری که این روزها حکم شکستن دل دخترش را صادر کرده بود و خودش به پایش مهر نشانده بود.
باشتاب از پله های چوبی بالا رفتم و خودم را در اتاقم پرت کردم،در اتاقم‌ را قفل کردم و گریستم.
ازته دل بود گریه‌هایم،ای کاش...
دلم الان آغوش مادرم را می‌خواست،مادری که همیشه لبخندهایش تصنعی بود.
امشب شب مرگ من بود، شبی که روحم از جسمم جدا می‌شد.
روحم را هربار در کنار روژمان جای می‌گذارم، به امید روزی که تا ابد جسمم نیز کنارش باشد.
ولی رویایی مسخره بود رسیدن به روژمانی که نمی‌دانم چگونه ولی به یکباره دلبر جانم شده بود، اشک‌هایم بی‌وقفه گونه‌هایم را غسل می‌کرد و وجودم شاهد حقارتم بود.
حس می‌کردم این روزهاحتی دیوارهای اتاق هم به من دهن کجی می‌کنند،حال باید چه می‌کردم منِ بی‌پناه؟!
در اتاقم به صدا درآمد فکر کردم پدر یا مادرم هستند،ولی با صدای دایه به خود آمدم و در را برایش باز گشودم‌.
ندیمه،چندین و چند ساله خانه ما بود و برای من بیشتر از مادرم، مادری کرده بود.
با دیدن چهره پریشان و اشک‌هایم چهره‌اش کلافه شد و گفت:
- چی‌شده عزیز دل دایه؟!
اشک‌هایم را با دستانم پاک کردم و با بغض گفتم:
- دایه؟!
دایه با صدای آرامی‌ گفت:
- جان دایه؟!
لبخندی تلخ زدم و گفتم:
- خسته‌ام؛میشه رو پات بخوابم و تو برام از اون لالایی قشنگت بخونی؟!
دایه بغض کرده سری تکان داد، تنها او از درد دلم خبر داشت.
روی تختم نشستم و سرم را روی پاهایش گذاشتم...

@-Madi-
 

ویرایش شده توسط 15Bita
  • لایک 17
  • تشکر 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

روله خوشه ویست؛ بینایی چاوم
فرزند دوست داشتنیم، نور چشمانم
هیزی ئه ژنوم و هیوای ژیانم
توان زانوهایم و امید زندگیم…
هه تا دییته؛ وه هر چاوه ریتم
تا برگردی؛ چشم به راهت هستم
هه لورکی منالیت هه ر راده ژه نم
گهواره بچگی‌ت را همین طور تکان میدهم…
لای لای نه مامی ژیانم؛ من وینه ی باخوانم
لای لای این نهالِ زندگیم؛ من مثل باغبانهستم
به دل چاودیریت ده که م؛ بخه وه ده ردت له گیانم
با دلم از تو مواظبت میکنم؛ بخواب دردت به جانم
هی لایه لایه لایه؛ کورپه ی شیرینم لایه
لالایی لالایی، نوزاد شیرینم لای لایی
بنوه تاکوو سبه ینی؛ مژده ی ئاواتم دینی
مژده آرزویم بیاورد؛ بخواب تا فردا
ئه ی به ر خوله ی شیرینم؛ ئاواتی هه موو ژینم
ای بچه شیرینم؛ آرزوی تمام زندگیم
شه وی تاریک نامینی؛ تیشکی روژ دیته سه ری
شب تاریک نمیماند؛ نور صبحدم بالا می‌آید
هی لایه لایه لایه؛ کورپه ی شیرینم لایه
لالایی لالایی، نوزاد شیرینم لای لایی
بنوه ئاسو رووناکه؛ دیاره وه ک خور رووناکه
بخواب افق روشن است، معلوم است و مثل آفتاب روشن است
دیاره وه ک خور رووناکه
سه د خوزگه به خوزگایه؛ دایکی تو لیره بوایه
صد بار ای کاش؛ مادر تو اینجا بود

*****

پلک هایم را باز کردم،روی تخت بودم متوجه شدم دایه مرا روی تخت گذاشته.
روی تخت نشستم و کش‌وقوسی به تنم دادم،با خود فکر کردم حتما تا الان خانواده هیوا آمدن و رفته اند،برای همین نفسی از سر آسودگی کشیدم.
خواستم به سمت اتاق بروم،که مادرم با شتاب وارد اتاق شد و گفت:
- هناس،یه دستی به سر و روت بکش بیا بیرون،بابات خیلی از دستت عصبیه بجنب.
اخمی کردم و گفتم:
- مگه مهمون داریم؟!
مادرم گفت:
- یعنی چی هناس،مگه بابات بهت نگفت امشب قراره خانواده هیوا بیان برای رسمی کردن خواستگاری و نشون کردنت؟!
پس نرفته بودند،پوف کلافه‌ای کشیدم و گفتم:
- من،نمیام.
مادرم اخمی کرد و گفت:
- زود باش هناس،میخوای بابات رو عصبانی کنی؟!
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم،می‌دانستم دارم با دُم‌شیر بازی می‌کنم،ولی برای رسیدن به عشقم باید تلاش می‌کردم،همانند دیگر عاشقان،همانند لیلی که بی مجنونش‌ نفس کشیدن برایش سخت بود من هم مطمئناً بعد از روژمان نفس کشیدن را از یاد خواهم برد.
مادرم دستش را روی دست دیگرش زد و لب‌هایش را به دندان گرفت و بعد با تشر گفت:
- خجالت بکش دختر،میدونی اگه بابات بشنوه خون به پا میکنه؟!
بغض کرده بودم ولی مانع از ریزش اشک‌هایم شدم و با اخم رو به مادرم گفتم:
- مامان تا کی هرچه بابا بگه باید بگم چشم؟!مگه من آدم نیستم؟!
شما حتی اجازه ندادید خودم دوست‌هام و انتخاب کنم چه برسه به شریک زندگیم،مگه شما می‌خواید با هیوا زندگی کنید که برام تعیین تکلیف می‌کنید؟!
مادرم با همان اخم گفت:
- بفهم چی میگی،پدرت صلاحت رو میخواد...


@-Madi-

ویرایش شده توسط 15Bita
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم
- آره،البته صلاح خودش و نه من.
با سیلی که مادرم برصورتم‌ زد حرف در دهانم ماند و با چشمانی به خون نشسته و اشکی به او خیره شدم...
جای سیلی که در گوشم زده بود می‌سوخت،ولی سوزشش به اندازه زخم دلم نبود،کاش محکم‌تر می‌زد تا سوختن دلم‌ را از یاد ببرم.
مادرم انگار خودش هم ناراحت شد،چون با مهربانی و بغض گفت:
- مادر به قربونت بره،من‌...من...
رو از    او گرداندم و گفتم:
- مامان برو بیرون.
مادرم با اعتراض گفت:
- اما هناس...
این بار صدایم را کمی بالاتر بردم و گفتم:
- مامان!برو بیرون.
این بار بی حرف به سمت در اتاق رفت و لحظه‌ای مکث کرد،گویا می‌خواست چیزی بگوید،ولی بعد پشیمان شد و از اتاق خارج شد.
نفس هایم به سختی بالا می‌آمد،دلم می‌خواست درد دلم را جار بزنم در این دنیا،دنیایی که فقط در آن پولدارها حق عاشق شدن دارند.
مطمئناً اگر روژمان پسری پولدار هم‌چون هیوا بود خانواده‌ام راضی به هم‌صحبتی من و ازدواج با او می‌شدند،ولی...
کاش چشمانم را ببندم و به خوابی ابدی بروم،خوابی که از این دنیا نجاتم دهد.
حالا چه کنم با این درماندگی و گره‌کوری که قصد گشایش ندارد؟!
به سمت دفترم پناه بردم و با تک‌‌ به تک جمله‌هایی که درش مینوشتم اشک هایم نیز همانند سیلی عظیم می‌بارید.
از دردهایم نوشتم،از غصه های درون دلم،از عشقی نوشتم که دوطرفه بود.
ولی انگار کسی توجهی به ما نمی‌کرد،راست می‌گویند که زمانه عاشق کش است.
همه آرزو می‌کنند عشق‌هایشان دوطرفه باشد، من نیز عشقم دوطرفه بود، ولی ای‌کاش هیچ عشقی وجود نداشت، کاش تنها من دوستش‌داشتم تا در این میان او آزار نبیند و زجر نکشد.
عشق همین بود دیگر،همین از خودگذشتگی‌ها، همین عشقی که بین دل و عقلت جنگ می‌انداخت و نمی‌دانی به حرف دلت گوش دهی یا عقلت،ولی من دادخواه دلم بودمو عقلم را زیر پا گذاشته بودم.
بچه که بودم با خود می‌گفتم چرا عاشقی  چون مجنون را، با این اسم   خطاب می‌کنند،اکنون می‌فهمم چرا چون او هم همانند من بین دل و عقلش، دلش را انتخاب کرد و دیوانه نامیده شد.

من حاضر بودم این دیوانگی را به جان بخرم برای رسیدن به روژمان،برای رسیدن به کسی که دستانش پناه و نامش آرامش روح و جانم می‌شد.
روژمان سلطه‌گر خوبی بود،چون دل مرا به سلطه درآورده بود‌.
اینقدر نوشتم و نوشتم که دیدگانم تار از اشک شد و دستانم بی‌جان برای نوشتن؛ احساس آرامش می‌کردم، بعد از    این همه   بغضی  که سر باز کرده بود.
دفترم را بستم و باز به سمت تختم رفتم،من این تخت و اتاق و خانه‌ی مجلل را نمی‌‌خواستم،من تنها محتاج محبت بودم، محبتی که از بچگی  هیچ گاه حسش نکردم.
بد دردی بود وقتی خانه‌ی مجلل داشته باشی و دیگران به تو حسودی کنند،ولی تو دوست داشته باشی جای همان دیگران باشی،همان‌هایی که بادیدن خانه و ماشین های زیبا آه می‌کشیدند،ولی دلشان همانند دریا پاک و خانه‌‌شان همیشه پر از مهرو محبت بود.
روی تخت نرمم دراز کشیدم و به امروز فکر کردم،می‌دانستم پدرم با یکبار بیرون نیامدن من کوتاه نخواهد آمد،ولی خوب عشق به انسان قدرت مبارزه می‌دهد،قدرت جنگ برای کسی که سر سختانه دوسش داری.
گاهی از زندگی سیر می‌شوم ولی وقتی به یاد بودن روژمان درکنارم میفتم احساس می‌کنم زرهی پولادین بر تن دارم،عشق نه تنها بی عقلت بلکه پرقدرتت نیز می‌کند،چه درس‌هایی به انسان می‌داد عشق.
و همین عین،شین و قاف عشق خودش معنی‌ها به دوش می‌کشد،کلمات الفبا را تنها نباید حفظ کرد بلکه باید آنها را حس کرد.
صدای خداحافظی پدرومادرم و خانواده هیوا،مرا به خود آورد،این‌بار با خیال راحت روی تخت نشستم و لبخندی زدم.
از بیرون اتاق صدای فریاد پدرم،می‌آمد که می‌گفت:
- دختره گستاخ از کی تاحالا رو حرف من حرف می‌زنی؟!فکر گردی نمی‌دونم  اون پسره بی سروپا رو دوست داری؟!ولی بلایی به سره اون پسره بیارم که دست پدرومادرش و بگیره و از کجا گمشه بره.
با این حرف پدرم،انگار خنجری درون قلبم کشیدند،نقطه ضعف مرا در دستش گرفته بود و قصد آزار مرا داشت.
ولی او قصد داشت مرا آزار دهد والا نمی‌توانست بلایی سر روژمان بیاورد،ولی من از کجا مطمئن بودم؟!از پدرم هیچ‌کاری بعید نبود.خودم را باختم و بدون هیچ‌گونه صدایی با فکری پریشان دراز کشیدم.خواب به چشمان میشی رنگم نمی‌آمد،نگران بودم،نگران کسی که عاشقانه دوستش داشتم.
با خود کلنجار رفتمو انگار جنگی در دلم به وجود آمده بود.
پتو را روی سرم کشیدم و بیصدا اشک ریختم،نمی‌دانم خداتلافی کدام گناه نکرده‌ام،را از من پس می‌گیرد؟!
دنیای من همانند عکس‌های سیاه و سفیدی است که تصویرش محو و در سیاهی‌ها گم شده‌است.
تا صبح خواب به چشمانم نیامد،سفیدی چشمانم قرمز و دل قرمزم سیاه شده بود.
قصد داشتم از این خانه شوم و نحس بروم،ولی کجا؟!تا کی میخواستم به این شرایط ادامه دهم را نمی‌دانستم.
فقط می‌دانستم که باید بروم،ولی اگر روژمان با من نیاید چه‌ کنم؟!اگر بخواهد در این روستا بماند چه؟!
فکر و خیالات در سرم خدشه می‌زد و ذهنم را به خود مشغول کرده بود،سوالاتی که برایش جوابی نداشتم و نمی‌دانستم باید چه کنم.

@-Madi-
 

ویرایش شده توسط 15Bita
  • لایک 14
  • تشکر 4
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم
نه دل ماندن داشتم نه راه رفتن،اینقدر دراین روزها گریسته بودم،که چشمانم همانند دریایی خشکیده،خشک و بی رمق شده بود.
حال با چه کسی باید درد و دل می‌کردم؟! با پدرم که خنجر زده بود به دل و قلب دخترکش! یا با برادری که گوش نمی‌داد به حرف دل خواهرش؟!
مادرم...
از مادرم چه بگویم که بیش‌تر از همه از او دلگیرم از اویی که حکم مادری را به جای نیاورد و به جای اینکه کنار دخترش بایستد،مقابلش ایستاده.
باید چه کنم؟!من بیچاره،چه می‌شد روزی چشمانم بسته شود و به خوابی ابدی فرو بروم؟!
همه از مرگ واهمه دارند و من از نرسیدن به روژمان،کاش مرگ را تجربه کنم قبل از رسیدن به او.
این روزها همانند مرده‌ای متحرک بودم،که دلش را در وجودش شکسته بود.
آرزو داشتم،روزی برادرم وارد اتاق شود و از دردهایم بپرسد،آرزو داشتم روزی پدرم آغوش گرمش را برایم باز کند و من کودکانه در آغوشش گم شوم.
آرزوهای من برای خیلی‌ها کوچک بود ولی برای من آرزویی دست نیافتنی،کودکی‌هایم در اتاق و جوانی‌هایم نیز در اتاقم سپری شد.
به راستی که هیچ از زندگی نفهمیده بودم،جز ثروت و فراهم کردن چیزهایی که فقط کافیست بخواهمش.
بچه که بودم،خیلی ذوق می‌کردم از اینکه هرچه می‌خواهم برایم فراهم است ولی بعد ها که بزرگتر شدم فهمیدم همه‌چیز پول و مادیات نیست،باید عشق و محبت نیز باشد و آنجا بود که فهمیدم،زندگی من تنها در دو کلمه خلاصه شده پول و اجبار.
نه عشقی بود نه محبتی،نه نوازش پدرانه و نه آغوش برادرانه‌ای،محبت ندیده بودم ومحتاج محبت بودم،این روژمان بود که مرا از محبت لبریز کرد و شد پناه بی‌پناهی‌هایم.
روژمان مرا در آغوش نمی‌گرفت و نوازش نمی‌کرد ولی حرف‌هایش،امان از حرف‌هایی که میزد و آتش در دلم می‌انداخت،نمی‌خواستم پدرم در آغوشم بگیرد،ولی دلم می‌خواست برای یکبار هم که شده همانند روژمان حرف‌هایی به شیرینی عسل به تک دخترش بزند.
ولی انگار این هم توقع زیادی بود،سقف آرزوهای من بزرگ نبود،چون آرزوهایم یکبار به آغوش کشیده شدنم توسط پدرم بود.
تا شب در اتاق اتاق ماندم و فکر کردم به رفتن یا ماندن،نمی‌دانستم تصمیم عاقلانه کدام است؟!

گویا چاره‌ای جز ماندن نداشتم،یا شاید دلی برای رفتن نداشتم.
آسمان سیاه و ابرها تیره شده بود،گویا باران رعد و برق شدیدی در راه بود،امشب آسمان همانند من دلش پر بود و قصد باریدن کرده بود.
ای کاش من هم می‌توانستم همانند آسمان و ابرها گریه کنم و همه‌ی شهر گریه‌هایم را ببیند،کاش دل پر من نیز همانند آسمان با اشک ریختن خالی می‌شد ولی...
دل من انقدر پردرد بود که روزها در پس هم اشک ریختن نیز نمی‌توانست وجودم را به آرامش برساند.
کاش کودک بودم که گریه‌هایم با بستنی و آبنبات‌چوبی یا حتی بادکنک‌های پرباد پایان می‌یافت اما درد من چیزی فراتر از اینها بود.
اشک ریختن‌هایم همه از عشقی بود که در وجودم ریشه دوانده و رشد کرده بود،کاش باغبان وجودم این دانه را در دلم نکاشته بود یا حداقل اینقدر رشد نمی‌کرد،که تنومند شدنش مصیبت و قطع کردنش درد آورد بود.
در اتاقم به صدا درآمد،عجیب بود برای منی که هیچکس به فکرم نبود،برای همین با صدایی خش دار از گریه هایم گفتم:
- بله؟!
با صدای خشک اما نگرانش که از پشت در می‌آمد تعجبم دوچندان شد.
- هناس؟!
خودش بود؟!یعنی باور کنم این صدای برادرم است که از پشت در می‌آید مرا صدا می‌کند؟!
با همان لحن متعجبم گفتم:
- ب...بله؟!
هه‌ژار گفت:
- بیا در و باز کن ،کارت دارم.
اشک هایم را پاک کردم و پس از کمی مرتب کردن خودم در را برایش باز کردم و کنار در ایستادم تا وارد اتاق شود.
با قدم‌های کوبنده از کنار چهارچوب در به سمت اتاق آمد،سرم را به پایین انداخته بودم تا متوجه قرمزی چشمانم نشود.
به من خیره شد و گفت:
- هناس؟!چیزی شده؟!
با همان لحن خش دار و آرام که به سختی شنیده می‌شد،گفتم:
- چی...چیزی نشده داداش.
جلوتر آمدو چانه ظریفم را میان دستان بزرگش گفت و سرم را بالا برد.
نگاهی به چهره‌ام کرد و با دیدنم،ابروهایش یکدیگر را در آغوش گرفتند و با صدای عصبی گفت:
- چی‌شده هناس؟!
حالا دیگر سرم بالا بود ولی نگاهم به گل‌های قالی،چه می‌گفتم به برادرم برادری که حالا متوجه حضور خواهرش شده بود؟!
می‌گفتم از درد عشقم میگریم،از عشقی که او را به باد کتک دادی و دل من را شکستی؟!چه می‌گفتم به اویی که هیچ از دردهایم نمی‌دانست.

 

@-Madi-

ویرایش شده توسط 15Bita
  • لایک 14
  • تشکر 5
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم
ل*ب به دندان گرفتم و گفتم:
- گفتم که چیزی نیست داداش،فقط یکم دلم پر بود خواستم با اشک ریختن آروم‌ شم.
هه‌ژار کلافه گفت:
- آدم بیخود و بی‌جهت دلش پر نمیشه هناس،بگو چیشده؟!
نگاهی به چهره‌ی برادرم کردم که اخم‌های همیشه در همش از هم باز شده و چشمان مشکیش برقی از نگرانی دارد.
مشغول بازی با انگشتانم شدم و سر به زیر انداختم،شرم داشتم از گفتن حقیقت به برادر همیشه خشمگینم.
خواستم حرف را به بیراهه بکشانم،که با حرفش خجالت زده شدم و گونه‌هایم از شرم سرخ شد.
هه‌ژار گفت:
- پس دوسش داری؟!
نمی‌دانستم چه جوابش را بدهم،با اینکه با روژمان آنقدر راحت سخن می‌گفتم ولی همیشه در برابر برادرم کوتاه می‌آمدم،انگار زبانم را لال و گوش‌هایم را کر کرده بودند،از او نمی‌ترسیدم ولی...نمی‌دانستم در آن لحظه چه‌ می‌شد گذاشت نام حسم را حسی عجیب که ترس نبود،شاید شرم بود،نمی‌دانم ولی هرچه که بود گونه‌هایم را سرخ و چهره‌ام را تب‌دار کرده بود.
هه‌ژار دستانش را روی صورتم را گذاشت،گویا او نیز از تب دار بودن صورتم باخبر شد،چون گفت:
- ببینم،این تب از خجالت یا مریض شدی دختر؟!
نمی‌دانستم چه به او بگویم لب‌هایم را تر کردم و خواستم حرفی بزنم که گفت:
- پس از خجالت!!
او چه خوب می‌توانست از راز هایم دلم باخبر شود،یعنی من در تمام این مدت از بدی‌های برادری می‌گفتم،که از رازهایم به خوبی خبر داشت؟!
دستانش را گشود و مرا در آغوش کشید،آغوشش بوی آرامش می‌داد،بوی محبت.
اشک‌هایم راه خود را پیدا کرد و روی گونه‌هایم غلتید.
عجیب بود برایم،برادرم هیچ‌وقت مرا در آغوش نکشیده بود و بار اولی بود که محبتش را به رخ خواهرش می‌کشید.
به راستی که دلچسب بود این آغوش گرم،آنقدر کرم که حتی سرمای زمستان نیز نمی‌توانست آن را سرد کند،یعنی می‌شد روزی، روژمان نیز مرا در آغوش بگیرد و از عشق مالامال کند منی را که عاشق دل خسته او بودم؟!یعنی می‌شد روزی دستان روژمانم تنها برای منی باشد که عاشقانه می‌پرستیدمش؟!

سخت بود برای منی که برای رسیدن به عشقم باید بگویم،یعنی می‌شود.
هه‌ژار مرا از آغوش خود بیرون کشید و نگاهی عجیب به چهره‌ام کرد،نگاهی که مهر سکوت بر لبانم و شرم بر چشمانم می‌افکند.
دستانم را در دست گرفت و روی تختم نشاند،با لبخندی مهربان که تا به حال از او ندیده بودم گفت:
- می‌دونم هناس!می‌دونم در حقت برادری نکردم ولی...ولی وقتی این‌طوری میبینمت دلم آتیش می‌گیره،خوب هرچی نباشه خواهرمی،خواهری که برادرش باید بشه چشم و دلش نه بشه خنجر فرو بره تو قلبش،پس منم اومدم بشم چشم و دلت و کمکت کنم،کمکت کنم برسی به اون کسی که دوسش داری...
آهی کشید و  با  تلخند ادامه داد:
- اگر چه که من به اون کسی که دوسش دارم نرسیدم.
متعجب به برادرم خیره شدم،چگونه باور کنم،هه‌ژار نیز زمانی عاشق بوده؟!
کمی از خجالتم کاسته شده بود،برای همین با صدای آرامی گفتم:
- داداش!یعنی شماهم...
نگذاشت حرفم را ادامه دهم و گفت:
- آره،چیه نکنه به من نمیاد عاشق بشم؟!
دوست داشتم بدانم چه کسی دل برادر مغرورم را برده ولی نمی‌توانستم بپرسم،منتظر نگاهش کردم که گفت:
-   حوصله‌ی شنیدنش رو داری؟!
خوشحال شدم و سری تکان دادم.
- ۱۵سال پیش بود،یه دختری به اسم شیرین با مادرش برای کار اومدن عمارت و بابا قبول کرد اینجا کار کنن،دختر خیلی خوشگلی بود،یه مدت از کارشون تو عمارت گذشت و من تازه متوجه شدم که دلم و به دختر خدمتکار باختم،اینقدر عاشقش شده بودم که یه روز نمیدیدمش دیوونه می‌شدم،هرروز به شوق دیدن دوباره اون بیدار می‌شدم و با فکر به اون سر رو بالشت میزاشتم،دیگه طاقت از کف داده بودم برای همین رفتم و ازش خواستگاری کردم.
تلخندی زد،آن دو گوی سیاه چشمانش اشکی شده بود،نفسی تازه کرد و ادامه داد:
- تا بهش گفتم که دوسش دارم،با خجالت سرش رو انداخت پایین و گفت که راضیه به این ازدواج،کلی ذوق کردم رفتم با بابا حرف زدم،که ای کاش نمی‌رفتم،بهم گفت تو هنوز جوونی تازه ۲۰ سالته،اون دختر به درد زندگی نمیخوره،دنبال ارث و میراث مون و از اینجور چیزها،همش بهونه آورد،هرکاری می‌کردم راضی نمی‌شد،یه روز صبح که از خواب بیدار شدم،یه نامه تو اتاقم بود.
یه قطره اشک از چشمانش چکید و رویش را از من برگرداند تا شاهد ریزش اشک‌هایش و غرور خدشه‌دار شده‌اش نشوم.
با دست اشک هایش را پاک کرد و با صدایی لرزان  گفت:
- تو نامه نوشته بود،نوشته بود دیگه نمیتونیم همدیگرو ببینیم من و تو زمین تا آسمون با هم فرق داریم بهم گفته بود تو پسر خانی و من لیاقت تو رو ندارم.
وقتی نامه رو خوندم،رفتم پایین ببینم شیرین کجاست ولی...ولی دیر شده بود شیرین رفته بود و من و با عشق نافرجامم تنها گذاشته بود.
خدا میدونه چقدر خاطرش و می‌خواستم،چند روز پیش تو روستای بالایی دیدمش با شوهرش و پسرش،پسرش ۵ یا ۶ سالش بود.
دیدمش و دلم و به آتیش کشید،شوهرش پسرخان  روستای بالا بود محمود خان.
اونم من و دید نگاهم کرد نگاش اشکی بود عین خود من منی که حاضر بودم در برابرش جون بدم،اومد سمتم گفت:حلالم کن.

@-Madi-
 

ویرایش شده توسط 15Bita
  • لایک 14
  • تشکر 4
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

به اینجای حرفش که رسید سکوت کرد و دیگر اشک هایش را پاک نکرد،   اجازه داد من نیز شاهد دیدن چشمان اشکیش باشم.
ادامه داد:
- گفت بابات،باشار خان بهم گفته برو و دیگه برنگرد گفته تو یه دختر خدمتکار هستی و به درد پسر من که قراره بعد ازمن بشه خان این روستا نمیخوری،گفت وقتی از اونجا رفتیم اومدیم تو این روستا و با وریا پسر خان اون روستا ازدواج کردم،هناس نمیدونی وقتی اونو با شوهرش دیدم چه حالی شدم ،انگار یه جسم سنگین رو قلبم و یه بغض به بزرگی یه دنیا غم رو دلم بود.
گریستم برای برادرم و دردهایی که با رفتارها ‌و فکرهای اشتباه پدر برایش درست شده بود،به راستی سخت بود دیدن دستان معشوقه‌ات در دستان شخص دیگر،من نمی‌توانستم خود را حتی برای لحظه‌ای جای هه‌ژار بگذارم دق می‌کردم حتی از فکرکردن به اینکه دستان روژمان را در دستان دختری دیگر ببینم.
به خود جرات دادم و دستان قوی و بزرگش را در دستانم گرفتم،چه کرده بود عشق با برادر مغرورم،آیا غرور دربرابر عشق ارزشی داشت؟!
نه غرور هیچگاه نمی‌تواند عشق را پنهان و ناگفته بگذارد.
هه ژار انگشت شصتش را روی دستانم کشید و گفت:
- نمیزارم هیچوقت اون دردی که وقتی شیرین رو دیدم کشیدم،بکشی هناس،نمیزارم.
در میان اشک‌هایم لبخندی زدم،چقدر خوب است وقتی حس کنی تکیه‌گاهی داری و من امشب این حس را تجربه کردم.
برادرم چه دردی را در این چند سال در سینه‌اش نگه داشته بود و به خود نیاورده بود،امشب فهمیدم از من بیچاره‌تر نیز وجود دارد،از درد عشق من بزرگ‌تر نیز وجود دارد‌.
برادرم از جای بلند شد و گفت:
- نمیزارم بابا همونطور که زندگی من رو خراب کرد زندگی تو رو هم خراب کنه،نمیزارم قلب توام عین قلب من بشکنه.
بلند شدم و با گریه برادرم را در آغوش گرفتم،بی‌پروا و بدون لحظه‌ای مکث در آغوشش کشیدم و او نیز دستانش را روی موهایم کشید.
برادرم شده بود پناهی برای بی‌پناهی‌هایم،از آغوش پرمهرش بیرون آمدم و بااشک گفتم:
- داداش امشب قشنگ ترین حس دنیا رو بهم دادی،امشب حس کردم یه کوه محکم و استوار پشتم،کوهی که با هیچ تلنگری از بین نمیره.
تلخندی زد و با آن چشمان نم‌دارش گفت:
- امشب تو اون حسی رو تجربه کردی که من هیچوقت تجربه‌اش نکردم.
به سمت در اتاق رفت و گفت:
- شب بخیر!
وسپس از اتاق بیرون رفت و مرا با فکری آسوده از اینکه برادرم تکیه‌گاهی برای تکیه‌کردن برای دردهایم شده،به خوابی عمیق فرو رفتم.

(دستان روژمان را گرفته بودم و از خیابان‌ها عبور  می‌کردیم،حس عجیبی داشتم و قهقهه سر می‌دادم،ولی به یکباره دستان روژمان از دستانم بیرون آمد و از من دور شد،بغض کردم و با اشک خیره به دستانی شدم که چند لحظه‌ی پیش در دستان روژمان بوده،اشک هایم گونه هایم را غسل کرد و...)
از خواب پریدم،عرق سرد روی پیشانی‌ام بود و به نفس نفس افتاده بودم،چه خواب شومی بود این خواب چشمانم اشکی شده بود از خواب بدی که چند لحظه‌ی پیش دیده بودم.
تعبیر این خواب چه بود؟!
چرا روژمان مرا ول کرد و رفت؟!
ولی بعد به افکار پوچم نیشخندی زدم و در دل گفتم:
-این خواب بود نه واقعیت!
دوباره سر بر بالین گذاشتم ولی افکار پوچ و بی‌ارزشم مانع از خواب راحتم شد.
تا صبح خواب به چشمانم نیامد،هزار فکر و خیال ذهنم را در برگرفته بود.
چه می‌کردم با این دلهره‌های بیهوده؟!
چه می‌کردم با این زخم‌هایی که هیچ راهی جز مرگ نداشت؟!
به ناگه به کتاب مولانایی‌ که پدرم ۲ سال پیش کادوی تولدم به من داده بودش پناه بردم.با ورق زدن تک‌به‌تک صفحات کتاب و خواندن شعرهایش اشک از دیدگانم جاری شد و کم‌کم شعرهای کتاب برایم تار و نامفهوم شد،اشک‌هایم را پاک کردم و دستی بر چشمانم کشیدم و شروع به خواندن شعری از مولانا کردم:

گر بی‌دل و بی‌دستم وز عشق تو پابستم

بس بند که بشکستم آهسته که سرمستم

در مجلس حیرانی جانی است مرا جانی

زان شد که تو می دانی آهسته کهسرمستم

پیش آی دمی جانم زین بیش مرنجانم

ای دلبر خندانم آهسته که سرمستم

ساقی می جانان بگذر ز گران جانان

دزدیده ز رهبانان آهسته که سرمستم

رندی و چو من فاشی بر ملت قلاشی

در پرده چرا باشی آهسته که سرمستم

ای می بترم از تو من باده ترم از تو

پرجوش ترم از تو آهسته که سرمستم

از باده جوشانم وز خرقه فروشانم

از یار چه پوشانم آهسته که سرمستم

تا از خود ببریدم من عشق تو بگزیدم

خود را چو فنا دیدم آهسته که سرمستم

هر چند به تلبیسم در صورت قسیسم

نور دل ادریسم آهسته که سرمستم

در مذهب بی‌کیشان بیگانگی خویشان

باد است بر ایشان آهسته که سرمستم

ای صاحب صد دستان بی‌گاه شد ازمستان

احداث و گرو بستان آهسته که سرمستم

این شعر را خیلی دوست داشتم،همیشه حسی عجیب به من می‌داد،حسی همانند لحظه‌ای که روژمان را می‌دیدم،حسی همانند لحظه‌ای که پرنده‌ای از بال و پر می‌افتد و دلیلش تنها عشقی است که در سینه‌اش نهفته.
به ناگه ذهنم به سمت گذشته پر کشید،زمانی که روژمان را دیدم،به عشق در یک نگاه اعتقاد نداشتم ولی...
ولی دلم،دلم برای اولین بار لرزید،لرزشش یک طور عجیب بود اینقدر که انگار ستون یک خانه را از آن جدا کرده باشی،نمی‌دانم چگونه ولی خیره‌اش شدم،خیره به چشمان مشکی رنگش چشمانی که حکم نفسی برایم را داشت،که اگر بسته می‌شد نفس من نیز در سینه حبس‌ می‌شدو نفس کشیدن را از یاد می‌بردم.

@-Madi-

ویرایش شده توسط 15Bita
  • لایک 14
  • تشکر 4
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم
چشمان مشکی رنگش دلم را می لرزاند، برایم متفاوت بود، طرز بیانش، طرز فکرش، اخلاقیاتش، طرز لباس پوشیدن و چیزهایی که در زندگی من همه متفاوت بود، برای روژمان  در عین سادگی دلچسب بود، طوری از عشق سخن می‌گفت که تا به حال پدرم با مادرم سخن نگفته‌، به گونه‌ای قربان صدقه‌ام می رفت که تا به حال پدرم یک بار هم آنها را بر زبان نیاورده بود.
دلم برایش رفت و به خود قول دادم دلش را ببرم، به خود قول دادم عاشق خودم کنم مردی را که همه اهالی روستا با این که پول بیش نبود، ولی بر سرش قسم می‌خوردند.
عاشقش کنم مردی را که کولبر است و با من و خانواده‌ام فرق دارد، توانسته موفق شوم، البته آنطور که می‌گفت، او موفق شده بود؛ وقتی برای اولین بار با هم سخن گفتیم از عشق ۱ ساله‌اش برایم گفت، اینکه هیچ وقت به خودش جرأت نداده بود از دختر باشار خان خواستگاری کند.
روژمان دل و جانم را به سلطه گرفته بود، بارها عقلم می گفت نمی شود، نمی‌شود من عاشق کسی مانند رژمان شوم.
ولی گویی دلم قوی‌تر از عقلم بود، که توانست برنده این میدان شود، صدای روژمان همانند لحظه‌ای که موسیقی مورد علاقه ام را گوش می‌‌دهم برایم، دلچسب و زیبا بود. صدایش گرایشی داشت که حتی اگر موسیقی که هیچ علاقه ای به آن داشتم را برایم می خواند، زیباترین موسیقی عمرم می شد.
عشق چه کرده بود، با منی که فکر و خیالاتم تنها درس بود؟! دلم را به روژمان داده بودم، دلیت حال دیگر مالک داشت، مالکی که جانم را فدایش می کردم، نمی‌دانم می‌توانم بی روژمان زندگی کنم یا نه؟!  نمی‌دانم می‌توانم دل به کسی ببندم یا نه؟! ولی این را می دانم روژمان وجود و نفس های من است.
کتاب را گوشه کتابخانه گذاشتم و به سمت در اتاق رفتم، در را باز کرده و از پله های چوبین پذیرایی پایین رفتم، به اطراف خیره شدم، پذیرایی بزرگ با وسیله های طلایی رنگ که همانند طلا برق می زد، وسیله هایی که شامل چند دست مبل سلطنتی، بوفه برنز و تلویزیون خیلی بزرگ، میز طلایی رنگ که تلویزیون روی آن جای داشت.
نیشخندی به خانه بزرگ و شبیه به عمارتمان زدم، خانه‌ای به این بزرگی داشتیم، ولی هرگز صدای خنده های از ته دلمان از آن بیرون نرفته، تا بود صدای عربده های پدرم و زور گفتن هایش از خانه بیرون رفت.
روی مبل مقابل تلویزیون نشستم، عادت به تماشای تلویزیون نداشتم، ولی بهتر از این بود تنها در اتاق بنشینم، کنترل روی میز عسلی را برداشته و تلویزیون را روشن کردم، مدام شبکه ها را عوض می‌کردم ولی هیچ چیز توجهم را جلب نکرد.
با دیدن سریال آتش دل، که از شبکه ۵ پخش میشد، کنترل روی میز گذاشتم و به تلویزیون خیره شدم، با دیدن هر قسمت در این سریال دل من نیز تازه شد؛ همان گونه که به تلویزیون خیره بودم و اشک در چشمانم حلقه زده بود که با صدای آشنا دستهایم را روی چشمانم کشیدم و تلویزیون را خاموش کردم.
از جای برخاستم و خواستم از کنارش عبور کنم، که سد راهم شد و گفت:
- کجا؟!
اخم کردم و گفتم:
- فکر نکنم به تو ارتباطی داشته باشه!
دندان هایش را روی هم گذاشته و عصبی گفت:
- هناس منتظر روزهای بدت باش، وقتی انگشتر نشون من رو تو دستات کنیم، دیگه جرعت نداری اینطوری بلبل زبونی کنی.
نیشخندی زدم و گفتم:
- این خیالات خام رو از مغزت بیرون کن، من هیچ وقت با و ازدواج نمی‌کنم.

این بار او نیشخندی زد و گفت:
-وقتی انگشتر نشونم اومد تو دستت میفهمی خیالات خام یا نه!
نفس عصبی کشیدم و گفتم:
-آره،خیالات خام چون من ازت متنفرم،چون شده خودم‌ و بکشم انگشتر تو رو دستم نمی‌کنم و با تو ازدواج نمی‌کنم،چون...
دستش بالا آمد،تا بر صورتم سیلی بزند که با صدای برادرم دستانش را مشت کرده و با عجله پایین آورد.
هه‌ژار با فریاد گفت:
-میخواستی چه غلطی بکنی هیوا؟!هان؟!
پره‌های بینی‌‌اش از شدت عصبانیت زیاد بالا و پایین می‌شد،کلمه آخرش را طوری گفت که شانه‌های من نیز از ترس بالا پرید،ولی ذوق وصف ناشدنی در دلم بود،خوشحال بودم از اینکه برادری همچو هه‌ژار دارم.
دندان‌هایش را روی هم گذاشت و به سمت ما آمد ، هیوا گویی تنها برای من زبان داشت که در آن لحظه لال شده و چیزی نمی‌گفت.
با اخم و صدایی بلند بار دیگر گفت:
- مگه با تو نیستم؟!
هیوا سر به زیر انداخته و گفت:
- من...من نمی‌خواستم بزنمش خودش مجبورم کرد.
هه‌ژار همچنان عصبی بود:
- تو غلط کردی ، یعنی چی مجبورم کرد؟!اصلا تو، تو خونه ما چه غلطی می‌کنی؟!
هیوا که انگار ترسش کمی ریخته بود گفت:
-اومدم هناس خانم رو ببینم.
گویی کسی خانه نبود تنها آسیه و یکی از آشپزها از صدای بلند هه‌ژار به سمت‌مان آمده بودند.
- تو خیلی بیخود کردی اومدی هناس رو ببینی، شما هیچ نسبتی با هم ندارید و نخواهید داشت، شیر فهم شد؟!

@-Madi-
 

ویرایش شده توسط 15Bita
  • لایک 14
  • تشکر 4
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم
هیوا که گویا کنترلش را از دست داده بود عصبی گفت:
- ولی تو برای من و هناس تعیین و تکلیف نمی‌کنی هه‌ژار، من و هناس قرار با هم ازدواج کنیم و این تصمیم باشار خان و بابای من، پس تو حق دخالت نداری.
هه‌ژار عصبی تایی از ابرویش را بالا داد:
- از این به بعد من برای هناس تعیین تکلیف می‌کنم نه باشار خان، هناس دوست نداره و منم نمیزارم باهات ازدواج کنه. 
سپس دستانش را به سمت در گرفته و تقریبا فریاد زد:
- برو بيرون!
من که از فریاد هه‌ژار ترسیده بودم لب به دندان گرفته و آب دهانم را بی صدا قورت دادم. 
هیوا دستانش را مشت کرده و نگاهی تهدیدآمیز به من و هه‌ژار کرد، با عصبانیت به سمت در رفته و در را محکم بر هم کوبید.
هه‌ژار در دل فحشی بارش کرد و نگاهش را به من دوخت، نفسی عمیق کشیدم و با لبخند گفتم:
- ممنون داداش! بابت همه چی.
لبخندی کنج لب هایش جای گرفت، دستی بر پیشانی کشید و گفت:
- کاری نکردم که،  در ضمن این پسره باید ادب می‌شد، از این به بعد هم می‌دونم باهاش چیکار کنم. 
باز لبخندی روی لب هایم نشست،  لبخندی که بخاطر لطف های بی دریغش بود،  به راستی که من درباره برادرم اشتباه فکر کرده بودم، او فرشته نجاتم بود در برابر هیوا و این حس به من آرامشی عجیب می‌داد. 
هه‌ژار در جواب من لبخندی زد و تایی از ابرویش را بالا داده، سپس گفت:
- راستی، مامان خونه نیست؟!
سری تکان داده و گفتم:
- نمی‌دونم؛ فکر کنم خونه نیست.
دستی به ته ریشش کشید و سری به نشانه مثبت تکان داد:
- کاری نداری با من؟! می خوام یه چند روزی برم شهر.
آب گلویم را بی صدا قورت دادم:
- کی برمی‌گردی؟!
دستی بر موهایش کشیده و گفت:
- احتمالاً دو سه روز دیگه، چطور؟!
لب هایم را تر کردم، با اینکه می دانستم بعد از رفتنش پدر و مادرم آزارم خواهند داد ولی چاره‌اي نداشتم، لبخندی زدم:
- آها، هیچی همین جوری پرسیدم به سلامت، بری برگردی.
گویا هه‌ژار ترسم را حس کرده بود، لبخندی زد و گفت:
- هناس! نگران نباش زود برمی‌گردم، در ضمن دورا دور هم حواسم بهت هست، بهت زنگ می‌زنم. 
لبخندی زده و گفتم:
- ممنون داداش.

@-Madi-

ویرایش شده توسط 15Bita
  • لایک 14
  • تشکر 4
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم 
به سمتم آمد و در آغوشم گرفت، آغوشش گرم و امن بود، پناه بود برای منی که پدرم تا به حال در آغوشم نکشیده بود، دست هایش  بزرگ بود و در آغوشش گم شده بودم، روی سرم را بوسید و گفت:
- هر وقت برسم شهر یه تلفنی چیزی پیدا می‌کنم و بهت زنگ می‌زنم. 
لبخندی زده و سری تکان دادم،  از آغوشش بیرون آمده و پس از خداحافظی با یکدیگر، گوشه خانه نشستم و در افکارم غرق شدم.
توی حیاط روی پله ها نشستم و دستانم را روی پاهایم گذاشتم، حال خوبی نداشتم و به این فکر می‌کردم که اگر هه‌ژار نباشد چه اتفاقی برایم می‌افتد. 
اینقدر در افکار های خود غرق بودم که متوجه اشک‌های گوشه چشمم نشدم، ذهنم به سمت روژمان پر کشید، یعنی الان چه می‌کرد؟! کاش می‌توانستم بروم و ببینمش، کاش می‌شد می‌رفتم و بی پروا در آغوشش می‌کشیدم و دلتنگی های این چند روزه را با عطر تنش برطرف می‌کردم.
نفسی عمیق کشیده و از جای برخاستم، به‌ سمت گل های گوشه حیاط خانه رفتم، عطرشان را بلعیدم و بوی خوششان را نفس کشیدم، خم شده و دستی بر گلبرگ های گل نرگس کشیدم، لبخندی کنج لبم جای گرفت و گلبرگ لطیف نرگس را دست کشیدم، همین گونه خیره به گل بودم که در خانه باز شد و مادرم به همراه یکی از خدمه که بلقیس نام داشت وارد خانه شدند، دست بلقیس پر از پلاستیک های سفید بود، که گویا مادرم خرید کرده بود. 
تایی از ابرویم را بالا داده و به حالت قبلم برگشتم و سلامی آهسته به مادرم کردم، مادرم به سمتم آمد و گفت:
- سلام! می‌خوای جایی بری؟!
نفسی عمیق کشیدم و گفتم:
- نه! شما که من رو حبس کردید، کجا می‌تونم برم، اومدم تو حیاط یکم هوا بخورم.
مادرم سری تکان داد و نگاه از من گرفت، رو به بلقیس گفت:
- بلقیس! تو برو بالا من بعدا میام. 
بلقیس سری تکان داد، روبه من آرام سلام کرد و گفت:
- چشم خانم! با اجازتون. 
می‌دانستم بلقیس را فرستاده تا با من حرف بزند، ولی گوش هایم از شنیدن حرف های مادرم پر بود.
به تخت گوشه حیاط اشاره کرد، تت قرمز رنگی که همیشه پدرم در آنجا چای می‌خورد و با دوستانش اختلاط می‌کرد. 
سپس گفت:
- بیا مي‌خوام باهات حرف بزنم!
لب بر دهان گرفته و گفتم:
- می‌خوام برم بالا، باشه برای بعد.
اخمی کرد و گفت:
- همین الان باید باهات حرف بزنم.

@-Madi-

ویرایش شده توسط 15Bita
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم
کلافه سری تکان دادم و به سمت تخت گوشه حیاط قدم برداشتم، گوشه تخت جای گرفته و منتظر به مادرم خیره شدم، به چهره‌اش چشمان مشکی رنگش، لب و بینی متناسب و موهایی که زیر کلاه لباس کردی مشکی رنگش پنهان شده بود.
نگاه از چهره‌اش گرفته و گفتم:
- خوب مامان بگید چی شده؟!
مادرم چشمانش را برای لحظه‌ای باز و بسته کرد و گفت:
- پدرت گفت بات بگم تصمیمت رو بگیری، یا با هیوا ازدواج می‌کنی یا پدرت هرگز نمی‌بخشتت.
تلخندی زده و با اش‌ک در چشمانم گفتم:
- بخاطر هیوا من رو نمی‌بخشه؟! انگار هیوا پسرتونه نه من دخترتون شما، اصلا می‌فهمید دارید با من چیکار می‌کنید؟! دارین زندگیم رو نابود می‌کنین با این کار ها.
اشک هایم روی گونه ریخت، با پشت دست پاکشان کرده و با شتاب به سمت خانه حرکت کردم.
صدای بلند مادرم را از پشت سر می‌شنیدم که اسمم را صدا می‌کرد،  ولی نمی‌خواستم هیچکدام شان را ببینم، زندگی را برایم جهنم کرده بودند از پله ها بالا رفته و وارد اتاقم شدم،  در را محکم بر هم کوبیدم و کنار در روی زمین افتادم، اشک های گونه‌هایم را خیس کرد.
لب های لرزانم را روی هم گذاشته و چشمانم را بستم، گویی جسمی سنگین روی قلبم بود، که راه تنفسم را بسته بود. 
اینقدر اشک ریختم و گریه کردم، که نفهمیدم کی چشمانم گرم شده و به خواب رفتم...
****
چشمانم را آهسته باز کردم، جلوی در اتاقم روی سرامیک های سرد خوابیده بودم و گردنم درد گرفته بود، دستی بر گردنم کشیده و از جای برخاستم، هوا ‌کاملا تاریک شده بود، نگاهی به ساعت روی دیوار اتاق انداختم، ساعت ۱۲ شب بود، احتمالا الان همه خواب باشند.
 دلم ضعف رفت، از صبح بعد از آن حرف های مادرم، در اتاق بوده و چیزی نخورده بودم، از بالای پله ها    نگاهی به پایین انداختم کسی نبود،  با خیال راحت پله ها را یکی- یکی پایین رفته و وارد آشپزخانه شدم.
آشپزخانه بزرگ و مجللی که کابینت های سفید رنگ و یخچال و همه چیز هایی بود که یک آشپزخانه به آن نیاز داشت.

@-Madi-

ویرایش شده توسط 15Bita
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم 
به سمت یخچال رفتم، با باز کردن در یخچال و دیدن انواع خوراکی‌های درونش دلم بیشتر مالش رفت، تکه‌ای از کیک در یخچال را بیرون آورده و روی میز گذاشتم، به سمت سماور رفتم ولی با دیدن سرد بودنش و قوری خالی و شسته شده کنارش، ترجیح دادم کمی شیر برای خود بریزم‌.
شیر و کیکم را خورده و ظرف کیک و لیوان شیر را آرام و بی‌صدا شستم، خواستم از آشپزخانه خارج شوم که، با دیدن پدرم در جای میخکوب شدم.
از پدرم خیلی می‌ترسیدم، مردی که خشونت داشت و به وقتش مهربانی پیشه می‌کرد، نگاه از چهره‌اش گرفته و سر به زیر انداختم.
با من، من و لکنت گفتم:
- س..سلام!
پدرم تنها به سر تکان دادن اکتفا کرده و گفت:
- بیا بریم تو حیاط کارت دارم.
سری تکان داده و چشمی زیر لب زمزمه کردم و با پدرم هم‌ قدم شدم.
صدای قدم‌هایش رعشه به جانم می‌انداخت، در دل گفتم:
- ای کاش الان هه‌ژار کنارم بود.
به سمت تخت گوشه حیاط رفته و پدرم نشست، ولی ن همچنان ایستاده و به او خیره شده بودم، پدرم به کنار خود اشاره کرد.
- بشین!
آرام در کنارش نشستم و او شروع به سخن گفتن کرد:
- هناس؟!من پدرتم درسته؟!
لب‌هایم را تر کردم.
- بله، آقاجون معلومه که شما پدرم هستین!
سرفه‌ی مصلحتی کرده و ادامه داد:
- پس من پدر اجازه دارم در آینده‌ دخترم، نقش داشته باشم و برای آینده‌اش تصمیماتی بگیرم.
بی‌ صدا گفتم:
- ب...بله.
تایی از ابرویش را بالا داد.
- پس چرا، وقتی من میگم باید با هیوا عروسی کنی، میگی نه؟!
جرعت به خرج داده و گفتم:
- چون... چون من دوسش ندارم، ازش بدم میاد، اون یه آدم...
اخمی کرده و گفت:
- مگه همه ازدواج ها اولش با عشق و علاقه بوده در ضمن من به هیچ عنوان نمیزارم تو با اون پسر کولبر ازدواج کنی، پس سعی نکن با ازدواج نکردن با هیوا، من رو متقاعد کنی که اجازه بدم با روژمان ازدواج کنی.
لب به دهان گرفتم تا اشک هایم پایین نریزد سپس گفتم:
-امّا...
از جای بلند شد و گفت:
- فعلا بهت اجازه میدم که فکر کنی، بهتره یه تصمیم عاقلانه بگیری.
و سپس رفت...

@-Madi-

ویرایش شده توسط 15Bita
  • لایک 14
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست  و دوم 
رفت و مرا با این دل بی‌قرارم تنهاگذاشت، رفت و درد دل و قلبم را بیشتر کرد، چرا همه قلبم را می‌شکستند و می‌رفتند؟! دلگیر بودم از این شهر و انسان‌هایی که فقط به فکر خویش و منفعت خود بودند، دست روی قلبم گذاشتم و نفسی عمیق کشیدم، نفسی که آرزو داشتم دیگر بالا نیاید.
چند لحظه همانجا نشستم و وقتی حالم کمی بهتر شد، از جای برخاستم حال و روز خوبی نداشتم، حس دلتنگی و بی‌پناهی کل وجودم را در برگرفته بود، قدم های کوچک و آهسته‌ام روی زمین و صدای آن برایم آزار دهنده بود.
اشک‌هایم خشکیده‌ام روی گونه‌ام می‌چکید، به سمت اتاقم رفتم و روی تخت نشستم، کاش روژمان کنارم بود، کاش پدرم راضی به این وصلت شوم نمی‌شد.
دستی بر چشمانم کشیدم، لب به دهان گرفتم تا صدای هق‌هق گریه‌هایم به گوش کسی نرسد، چرا آینده‌ی من، بااینکه برای خودم بود ولی پدرم برایم تصمیم می‌گرفت؟!
خواب به چشمانم نمی‌آمد و دلیلش خوابی بود که تنها یک ساعت پیش از آن بیدار شدم، به سمت سرویس بهداشتی اتاقم رفتم و پس از شستن صورتم، به سمت کتابخانه اتاقم رفتم و یکی از کتاب‌ها را بیرون آوردم، تلخندی گوشه لبم جای گرفت، این کتاب همانی بود که درش قصه‌های عاشقانه بود، همان کتابی که تنها عکسی از روژمان داشتم را در میانش گذاشته بودم.
کتاب را باز کردم و با دیدن عکس روژمان، لبخندی زدم و نوازشش کردم، چهره‌اش جذاب و زیبا بود، چشم و ابروی مشکی رنگ داشت، که با ریش‌های روی صورت و موهای پر مشکی‌اش چهره‌اش را جذاب کرده بود، لب‌ها و بینی مناسبش نیز برایم متناسب و زیبا بود، چهره مردانه‌اش قلبم را می‌لرزاند چشمان مشکی رنگش حتی در عکس نیز لبخند بر لبم می‌آورد.

*****

با صدای بم و عصبی مردی، آشنا لای پلک‌هایم را باز کرده و به او خیره شدم، متعجب به چهره‌اش نگاه کردم، او اینجا چه می‌کرد؟! چرا دست از سرم بر‌نمی داشت؟! خیره به چهره‌اش بودم که متوجه عکسی که در دستش بود شدم.
ترسیده نفس در سینه‌ام حبس شد، عکس روژمان در دست او چه می‌کرد؟! آب دهانم را قورت داده و از جای بلند شدم...
با صدای ترسیده و نگران گفتم:
-تو.‌..تو به چه حقی اومدی تو اتاق من؟!

@-Madi- @.Aryana.

ویرایش شده توسط 15Bita
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت بیست و سوم
نیشخندی عصبی زد و گفت:
- این عکس کیه؟!
و به عکس روژمان اشاره کرد.
به من و من افتاده بودم و ترس همه جانم را فرا گرفته بود، با صدایی ملایم گفتم:
-ب...بدش به من، اون عکس رو!
چند قدم جلو آمد و تقریبا با صدای بلندی گفت:
- بهت گفتم، این عکس کیه؟! که تو دستت بود و سفت چسبیده بودیش.
سعی کردم آرام باشم و سعی در آرام کردن او نیز داشتم، برای همین گفتم:
- اون عکس رو بده به من، خواهش میکنم هیوا‌.
سرش را به این طرف و آن طرف تکان داد و با اخم گفت:
- این عکس همون پسره است؟! همون کولبر نه؟!
لب به دندان گرفته و با اشکی که در چشمانم حلقه زده بود گفتم:
- هیوا! تو رو خدا بدش به من.
ولی او گویی گوش‌هایش کر شده بود که گفت:
- بهت گفتم دوسش داری یا نه؟! ولی گفتی نه، پس بخاطر همین بود که با ازدواجمون مخالفت می‌کردی، بخاطر این پسره‌ی آشغالِ...
دیگر کنترلم را از دست داده و فریاد زدم:
- درست صحبت کن!
نیشخندی زد و گفت:
- هناس! تا حالا بهت گفته بودم وقتی پای تو وسط باشه آدم می‌کشم؟! به خدا قسم می‌کشم این پسره رو، فقط منتظر باش که خبر مرگش تو روستا پخش بشه.
چشمانم از تعجب گرد شده بود و با بغض گفتم: 
- تو این کار رو نمی‌کنی!
سری تکان داده و گفت:
- وقتی خبر مرگش به گوشت رسید می‌فهمی این کار رو میکنم یا نه!
و به سمت در رفت که روی زمین افتاده و گفتم:
- هرچی بگی قبوله، باهات ازدواج می‌کنم لعنتی‌، فقط... فقط کاری با روژمان نداشته باش، التماست می‌کنم کاری باهاش نداشته باش.
متعجب به سمتم برگشته و گفت:
- چی گفتی؟!
با گریه و عجز نالیدم:
- باهات...باهات ازدواج می‌کنم فقط کاری با روژمان نداشته باش، تو رو خدا.
دو زانو مقابلم ایستاده و گفت:
- از کجا بدونم راست میگی؟!
با گریه‌ای که امانم را بریده بود گفتم:
- یعنی چی؟! می‌گم باهات ازدواج می‌کنم، هرکاری بخوای می‌کنم فقط... فقط کاری با روژمان نداشته باش.
هیوا که حالا اخم‌هایش جایشان را به لبخندی چندش داده بود گفت:
- ای کاش! زودتر این اتفاق می‌افتاد‌.
و من تنها با آن چشمان تارم به او خیره شده و از خدا آرزوی مرگم را کردم.

 @-Madi- @.Aryana.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...