رفتن به مطلب

رمان زندگی دانشجویی من | banoojan.. کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

spacer.png

« با نام و یاد پروردگار »

نام رمان:  زندگی دانشجویی من

نویسنده: شقایق البوکرد

هدف: علاقه به رمان نویسی.

ژانر: ازدواج اجباری_ طنز_ کلکلی

زمان پارت گذاری: نامشخص

«خلاصه»

این رمان راجب به دختری شیرازیِ که به سختی  از پدرش اجازه می‌گیره و  برای ادامه تحصیل راهی تهران میشه؛ در این بین  مجبور به کار کردن میشه تا خرج تحصیلش رو بده و اتفاقاتی می‌افته که مجبور به ازدواج اجباری با یک آقای بسیار مغرور و خود خواه اما خوشگل  میشه، دختر قصه‌ی ما خیلی مهربونِ و البته خیلی شیطون و بازی گوش.

«مقدمه»

و ندایی که به من می‌گوید:
” گرچه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می‌بیند...

ویراستار ناظر: @m.azimi

 

 

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 15
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 7

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت یک»

مسعود پدر هوریا:

- هوریا! گفتم  اصلاً به هیچ‌وجه من نمی‌تونم بزارم بری. خودت داری وضعیت زندگیمون رو می‌بینی، من به سختی خرج خونه رو در میارم.

هوریا:

- بابا جون قربونت برم! میرم تهران برای پیشرفت، مانع‌ام نشو! خواهش می‌کنم! نگران مخارج‌ هم نباش! خودم هم کار می‌کنم  هم درس می‌خونم؛  اگر نتونستم قول شرف میدم بر گردم ور دل خودتون.

- دخترم خودت می‌دونی اندازه چشم‌هام بهت اعتماد دارم و بحث اعتماد هم نیست؛ فقط  بحث بی‌پولیِ با این خونه اجاره‌ای  و کارگری  تو ساختمون‌ها نمی‌تونم خرج تحصیلت رو توی تهران بدم، یکم درکم کن هوریا! در ضمن کدوم خدا خیر داده‌ای میاد به یه دختر بی‌تجربه شغل بده؟ 

- بابا   تو رو خاک مامان‌جون  بذار برم! خودم خرجم رو میدم، کار می‌کنم  به‌خدا. من آدم سستی نیستم، خودم گلیمم  رو از آب میکشم بیرون. ‌ تو این سال‌ها هم درس خوندم، هم کار کردم، هم خونه‌داری کردم. 

- برای کِی باید اون‌جا حاضر باشی؟باز هم دارم میگم که بدونی برای این‌که مشغول به کار بشی باید اول به من اطلاع بدی! اگه من تأیید کردم بعدش میری سر کار. 

- شنبه باید ثبت نام کنم.

- خیلی‌خب از پیمانکار مساعده و مرخصی می‌گیرم باهات  میام ببینم چی میشه. 

- مرسی بابا جونم! وای فکر نمی‌کردم این‌قدر زود قبول کنی.

مثل دیوونه‌ها می‌رقصیدم و تو پوست خودم نمی‌گنجیدم. چند روز گذشت و راهی تهران شدیم.

تهران 

- هوریا بابا آدرس و بده راننده! زود باید کارات رو انجام  بدیم برگردم؛ فقط  فردا رو مرخصی دارم. 

- چشم بابا! آدرس:  خیابان فاطمی غربی- خیابان شهید اعتمادزاده - دانشگاه علوم پزشکی ارتش جمهوری اسلامی ایران.

راننده:

- باشه، چشم خواهر!

بعد از اتمام کارهای اداری و گرفتن خوابگاه، مسعود راهی  شهر خودش شد و هوریا هم به اتاق خوابگاهش رفت.

وقتی وارد خوابگاه شدم اکثر تخت‌ها خالی بود‌. فقط دونفر اون‌جا بودن، اتاق شیش تا تخت داشت. دوتا دختر خون‌گرم خوزستانی که دوست جون- جونی  هم بودن « مهتا و سیما » مهتا اهل رامهرمز بود؛ خیلی مهربون و خونگرم بود و همه‌ش از صفای  شهرش می‌گفت،  می‌گفت « یه روز نیومده دلتنگ شدم.» خلاصه همین چند ساعتی که گذشت کلی باهم خو گرفتیم. چند روزی تا کلاس‌ها مونده بود.  من دربه‌در دنبال کار می‌گشتم،  مدرک خاصی نداشتم  فقط  می‌گفتم یه کار پاره وقت باشه که بتونم به درس‌هام هم برسم. مهتا که دو سالی این‌جا بود بهم گفت :

- بهترین کار رو باید از دفترهای خدماتی پیدا کنی! ساعت کارت رو میتونی با ساعت‌های دانشگاهت تنظیم کنی.

 ولی وقتی با بابام مشورت کردم اصلاً قبول نکرد؛ گفت: 

- دخترم اصلاً نمی‌تونه کار خوبی برات باشه، امنیت نداره.

تو روزنامه‌های   و خیابون‌های تهران در به در دنبال کار بودم.  از فردا هم کلاس‌هام شروع می‌شد؛ همه کلاس‌ها رو صبح گرفتم غیر از پنج شنبه‌ها که تا عصر دانشگاه بودم.

مهتا:

- وای مژده بده هوریا! پیدا کردم.

- چی پیداکردی دختر؟

- شوهر آینده‌ت رو.

- باز سرکارم گذاشتی دختره‌ی خل وضع؟

- اَبله کار برات پیدا کردم اون هم چه کاری، منشی و تایپیست شرکت ایران‌گستر؛  عصر باید بری برای آشنایی و تحویل رزومه.

- دقیقاً باکدوم رزومه؟

- حالا شانس‌مون رو امتحان می‌کنیم یا میشه یا نمیشه، عجب‌ها! هوم! نظرت چیه؟

- باشه میریم ولی فکر نمی‌کنم که کار گیرم بیاد؛ آخرش باید نظافت چی بشم، خخخخ.

- حالا تو نفوس بد نزن دختره‌ی خیره سر!

عصر همون روز با مهتا راهی شرکت ایران‌گستر شدیم؛ خیلی زیبا بود! معماری خاصی داشت، شیک و تر تمیز.  جایی که باید می‌رفتیم طبقه‌ی پنجم شرکت بود یعنی آخرین طبقه مختص به مدیریت.  داشتیم می‌رفتیم داخل آسانسور که یه خانمی به شدت به کتفم برخورد کرد؛ اصلاً متوجه نبود  که نصفه‌م کرده، شونه‌م رو قشنگ صاف کرد، لعنتی فقط گریه می‌کرد. با هم  طبقه پنج پیاده شدیم؛ جلوتر از من حرکت کرد و در اتاق ریاست رو باز کرد، گفت:

- تورو خدا اخراجم  نکن! من به این شغل نیاز دارم، دیگه غلط اضافه  نمی‌کنم.

من و مهتا بیرون از اتاق منتظر بودیم؛ فقط یه صدای مردونه اومد که گفت:

- بی‌سر و صدا برو تا آبروت رو جلو کل کارمندها نبردم! درس عبرت بشی دخترک نفهم عوضی.

فوری رفت بیرون، همین‌طور منتظر بودیم که  آقایی اومد و گفت:

- ببخشید منتظرتون گذاشتم!  بفرمایید! امری داشتید؟

در همین حین روی صندلی منشی  نشست. مهتا رو بهش کرد؛ گفت:

- ببخشید آقا برای ساعت پنج وقت گرفته بودیم برای مصاحبه، گویا شرکت نیاز مبرم به منشی داره.

آقاهه گفت:

- من سپهر خیر اندیش‌ام، درحال حاضر منشی این بخش هستم؛  چند لحظه صبر کنید  تا هماهنگی انجام بشه!

همین‌طور که خیره به ما بود تلفن رو برداشت؛  یه شماره سه‌رقمی گرفت و گفت:

- جناب رئیس! قرار ملاقات دارید،  بفرستم بیاد داخل؟ بله چشم همین الان میگم بیان!

رو به ما کرد، گفت:

- می‌تونید برید داخل. 

و یک لبخند زد. چند تقه به در زدم؛ منتظر اجازه شدم، بعد از بفرمایید نامفهومی که شنیدم داخل شدم. از مهتا خواستم منتظر باشه.

یه آقایی  روی صندلی نشسته بود؛ آروم یه سلام دادم و کنار صندلی منتظر این بودم که  بهم بگه بشین اما اون حتی نیم نگاه هم نکرد. همون‌جور خشک و رسمی گفت:

- هیراد شمس هستم  رئیس شرکت ایران‌گستر، در زمینه معماری فعالیت می‌کنیم.  چطور میتونم کمک‌تون کنم؟

من هم که چُلمن  به تمام معنا، دست و پام رو گم کرده بودم، گفتم:

- من مزاحم‌تون شدم برای آگهی استخدام منشی‌.

هیراد یه نگاه بهش کرد که هوریا حس کرد هر لحظه امکان داره زیر این نگاه ذوب  بشه یا سکته کنه از استرس اون نگاه خشن به خودش می‌لرزید. هیراد خیلی ریلکس با صدای جذاب و خاصش گفت:

- لطفاً رزومه رو تحویل بدید! این فرم رو پر کنید و منتظر تماس‌ما بمونید!

همون‌طور که فرم رو  سُر می‌داد سمتم، دستش و دراز کرد برای رزومه و من خیلی آروم گفتم:

- رزومه ندارم آقای شمس! اولین  تجربه شغلیمِ، هرجا رفتم بهم فرصت ندادن؛ راستش و بخواین من دانشجو هستم...

  یه‌دفعه حین حرف زدن، صدای عصبیش اومد، گفت:

- کافیه خانم! شما صلاحیت ندارید؛ لطفاً بفرمایید!  شرکت به این بزرگی انتظار داره بدون رزومه منشیش کنم، آخه خانم محترم  با خودتون چی فکر کردید؟ وقت من رو حسابی گرفتید. بفرمایید بیرون خانم!

- خیلی‌خب آقا این که عصبانیت نداره! میرم،  فقط خواستم تلاشم و کرده باشم. من به تایپ اشراف کامل دارم، الان اگه بهم صدصفحه دست‌نویس بدین یک ساعتِ تایپ شده بی‌ایراد تحویل می‌گیرید. مطمئن باشید اگر یک هفته بهم مهلت بدین خودم و ثابت می‌کنم.

آروم گفت:

- خدانگهدار.

خواست خارج بشه که هیراد گفت:

- بمون!

از توی کشوش  یه رزومه هایی رو درآورد که نیاز به وارد شدن تو کامپیوتر داشت؛ گفت:

- یک ساعت وقت میدم، فلش رو برام بیار!  این هم از فلشی که اطلاعات رو توش باید بزاری؛ اگر نتونستی انجام بدی، باید یک ماه رایگان برام آبدارچی شخصی باشی، میل خودتِ خانم بلند پرواز!

  بعد هم روش رو برگردوند و گفت:

- از همین الان شروع شد زمانت.

هوریا با آرامش سمت سیستم رفت و با اجازه منشی شروع کرد.  بعد از چهل و پنج دقیقه  آروم رفت سمت دفتر، فلش رو تحویل داد؛ بعد گفت:

- چک کنید! این هم برگه‌هاتون.

هیراد هم وقتی دید که تمام و کمال انجام داده با اعصابی متشنج گفت:

- خب شما دانشجو هستید تایم‌تون رو چطور میاید سرکار؟  شرکت من از هشت صبح دایرِ تا شش بعد از ظهر. شما قراره چطور با من همکاری کنید؟

هوریا هم  گفت:

- من هرروز از ساعت هشت تا دوازده کلاس دارم؛ پنج شنبه‌ها هم کامل کلاس دارم، می‌تونم بعد از ظهرها هر روز بیام.

-  یک ماه آزمایشی بیاید! اگر راضی بودم این‌جا قراردادی‌تون می‌کنم.   از فردا ساعت دوازده و نیم حاضر باشید! از بدقولی بدم میاد، این‌جا همه on time هستن هرکس دیر بیاد تنبیه میشه، به‌علاوه کسر حقوق هم داره، پچ- پچ های خاله‌زنکی هم تو این شرکت ممنوعه! روابط عاشقونه تو شرکت من جزء خط قرمزهامِ، اوکی؟ 

-  چشم آقا! حتماً.

@m.azimi

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 12
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲

 بعد از اون همه کش- مکش و تایپ کردن، فوری به سمت خوابگاه رفتم.  سردرد بدی داشتم ولی از فکر کار نمی‌تونستم بگذرم. عالی بود! می‌تونستم کار کنم. هیچی راجع  به  شغل منشی‌گری و مسئولیت‌هاش نمی‌دونستم ‌‌، خدارو شکر که برای گذروندن زندگی، یه مدتی داخل کافی نت کار کردم و یه چیزهایی سرم میشه؛ از جمله تایپ که خیلی مهمِ برام ولی حتماً باید فردا راجع  به حقوق و مزایا باهاشون صحبت کنم‌  با بابا مسعود هم تماس گرفتم و بهش درمورد  شغلی که قراره داشته باشم گفتم، فردا هم باید به دانشگاه می‌رفتم. کلی سرم شلوغ می‌شد اما چه میشه کرد؟ باید تحمل کنم تا بتونم درس بخونم و بابا جونم  رو سربلند کنم آخه تو دنیا فقط اون و داشتم، نه دوستی نه فامیلی، چی بگم والله بگذریم.

بعد از خوردن شام به تخت خوابم رفتم؛  می‌خواستم بخوابم اما اون چشم‌های یخی و اون قامت بلند رئیس شرکت جلوم رژه می‌رفت، مردک بی‌اعصاب نره غول، اصلاً ازش خوشم نیومد؛ خیلی مغرور بود ولی خدارو شکر مثل اون عوضی‌های قبلی نبود که می‌گفتن برای رزومه‌دار شدن باید باهامون راه بیای،  از فکرش هم  مو به تنم سیخ میشه. آروم مهتا رو صدا کردم.

مهتا:

- جانم! 

- من با اون یخمکِ مغرور  راجع به مزایا و حقوق صحبت نکردم. خدارو شکر که شرکت یه کوچه با دانشگاه فاصله داره و من راحت می‌تونم رفت و آمد کنم. به‌نظرت می‌تونم از آزمون یک‌ماهش جون سالم به در ببرم؟

- منظورت شمسِ؟

- آره با خود نکبتشم.

- یخمکِ مغرور، خخ! عجب لقبی دختر، تازه داری خودت و رو می‌کنی‌ها.

این‌قدر سرگرم صحبت شدیم که  تا ساعت دو خوابمون نبرد، بعدش هم به اصرار من خوابیدیم وگرنه مهتا  تازه چونه‌ش گرم صحبت شده بود خوش‌مزگیش عود کرده بود.

***

صبح روز بعد، همراه با سیما و مهتا  راهی دانشگاه شدیم. هنوز هیچ هم اتاقی نیومده بود؛ مهتا هم که آدم کنجکاوی بود از مدیریت پرسید چرا کسی نیومده هم اتاقی نداریم؟ مدیریت هم گفتِ همه تخت‌ها پرن، حتماً دانشجوها هنوز نرسیدن.

خلاصه کلاس‌ها رو گذروندم و با دقت نکته برداری کردم؛ هرچند روز اول بود و  بیشتر تمرکز روی معارفه و گربه دم حجله کشتن استدادها بود، هردو کلاس استادها گفتن آن تایم  بودن  خیلی مهمِ و...

ساعت دوازده  شد، دیگه وقت رفتن به  شرکت رسیده بود.  فوری وسایلم رو جمع کردم و به  سمت  شرکت  یخمک‌خان حرکت کردم، بعد از رسیدن  در زدم و اعلام وجود کردم  و شمس خیلی خشک و جدی گفت:

- بفرمایید سر کارتون! منشی قبلی میاد بهتون توضیحاتی راجع به کار میده.

-  چشم!

موقع برگشتن اداش رو در آوردم، خدا وکیلی اصلاً از آدم‌های مغرور خوشم نمی‌اومد. فقط برای گذروندن زندگی حاضرم تحملش کنم، پسره‌ی چوب خشک. کلی کار رو سرم ریخته بود و منشی ریز به ریز کارها رو بهم یاد داده بود، من هم آدم زرنگی بودم؛ خیلی سریع خودم رو جا انداختم.  چند روز بعد برام یه قرار داد یک‌ماهه تنظیم کرد با حقوق یک میلیون و پانصد هزار تومان، خوشحال بودم خیلی حقوقش خوب بود. نهار هم با شرکت بود، بیمه هم می‌کردن. آقای یخمک هم زیاد به پر و پام می‌پیچید و اذیتم می‌کرد. با هر جون کندنی بود یک ماه  رو به نحو احسنت گذروندم و قرارداد جدید برام صادر کرد. وقتی  حقوقم رو گرفتم، مهتا و سیما رو شام به ساندویچی  دعوت کردم.  به بابام از ریز و درشت کارهام می‌گفتم،  درس‌هام هم عالی پیش می‌رفت.

یه روز دیدم یخمک با اعصابی داغون وارد دفتر شد؛ داد زد:

- سریع قرار دادهای امدادی رو برام بیار! هرچه سریع تر زنگ بزن و دعوتشون کن به جلسه!

من هم دیدم الانِ که منفجر بشه و من و  مورد اصابت ترکش‌هاش قرار بده، یه چشم گفتم و فوری کارش رو انجام دادم. متوجه شدم چند روزی هست اصلاً دل و دماغ نداره، تو خودشِ. اون روز اضافه کاری وایساده بودم، خیلی کار سرم ریخته بود. درس‌هام هم مرور کرده بودم. یخمک اومد بالا سرم، گفت:

- مگه نمیری خانم  مهرابی؟

- نه یه مقدار کار دارم یک ساعت دیگه تمامِ میرم رئیس.

یکم سرش رو خم کرده بود سمتم و موشکافانه نگاهم می‌کرد، آخ جیگرم حال می‌اومد حالش رو می‌گرفتم؛ از کلمه رئیس بدش میاد و من هم راه به راه بهش میگم رئیس، داشت یه مدارکی رو برا تایپ بهم میداد و من هم لیست جلسات رو بهش اطلاع می‌دادم،  یهو خانمی که اون روز گریه می‌کرد اومد داخل، گفت:

- از ما بهترون پیدا کردی هیراد خان؟ من که گفتم تمام جونم در اختیارت فقط اخراجم نکن! چی‌شده تو که اهل دل و قلوه نبودی الان جلو میز منشی وایسادی دل و قلوه میدی؟ موقعی که من کار می‌کردم، من برات گزارش می‌آوردم الان تو میای پیشواز خانم منشی؟

- دختره‌ی نفهم بزن به چاک! دهن بی چاک و بستت هم ببند! گمشو از دفترم بیرون! فقط برو تا بیشتر از این عصبی نشدم! خفه‌شو! حدت رو بدون! همه مثل تو ولنگ و باز نیستن، آبرو داری کردم و نگفتم چندتا از  طرح های شرکت رو فروختی؛  نذار بندازمت زندان چندش خانم، بزن به چاک!

- هیراد تورو خدا، به‌خدا پول‌هات رو میدم؛ بزار بیام! من عاشقتم! دارم بدون تو می‌میرم.

- میگم بزن به چاک! وقیح، الان زنگ می‌زنم پلیس‌ها کت بسته ببرنت. بزن برو تا اساسی مشکلت و حل نکردم  عنتر خانم برو فقط! تو چطور عاشقی هستی که بخاطر پول رفتی طرح‌هایی رو که من یک ماه تمام روشون کار کردم وقت گذاشتم و هزینه کردم رو فروختی؟  اون طرح‌ها اعتبارم بودن تو بردیم زیر سوال، حتی چندشم میشه تو روت نگاه کنم،  دهنت رو آب بکش اسم عشق و عاشقی رو میاری!

پیش خودم می‌گفتم تابه‌حال  این‌قدر عصبی ندیده بودمش، زده به سیم آخر الان اتصالی میده. سرخِ- سرخ شده بود؛ رگ‌های گردن و شقیقه‌ش زده بود بیرون، سریع  براش آب آوردم، دختره هم گورش رو گم کرد و رفت.

با خودش  می‌گفت:

- دختره‌ی چندش خجالت نمی‌کشه میاد خود خرابش رو می‌چسبونه بهم، انگار منم عر- عر.

 منم صداش رو داشتم  می‌شنیدم. یه‌دفعه بلند شد؛ گلدون کنار میز رو محکم زد زمین، من هم  یه جیغ فرا بنفش کشیدم، خخ!  گمونم کر شد. بدبخت چشم‌هاش اندازه دوتا گوی گنده شده بود، خدارو شکر شرکت خلوت بود، کسی از این جریانات مطلع نشد.

روزها از پی هم می‌گذشت و من کار و درسم  رو ادامه می‌دادم، امتحان‌هام تازه تموم شده بود. تو شرکت اوضاع به هم ریخته بود، جناب شمس پاچه همه‌رو می‌گرفت؛ چندبار هم یه دختر سانتی مانتال و بداخلاق دقیقاً زیراکس اخلاقی شمس می‌اومد دفتر و از سر و گردن شمس بالا می‌رفت،  شمس هم با چندش  از خودش دورش می‌کرد و بهش تشر می‌زد، گویا شریک کاریش بود و اون هم مجبور به تحملش بود آخه بابت  اون طرح‌هایی  که اون منشی عوضی فروخت میلیاردها ضرر کرد و تازه داشت سر پا میشد. 

دلم بدجور شور بابا مسعودم  رو می‌زد؛ رفتم زنگ بهش زدم جواب نداد،  منتظر موندم تا زنگ بزنه. دو روز بود هرچی  زنگ می‌زدم جواب نمی‌داد؛ شماره پیمانکار رو از قبل داشتم، عمو علیرضا مرد با دین و ایمونی بود؛ همیشه کمکمون می‌کرد. بعد سلام و احوال‌پرسی جویای حال بابا شدم؛ اول همه‌ش می‌خواست بحث رو عوض کنه ولی من فهمیده بودم به چیزی شده. شرکت بودم، مثل ابر بهار اشک می‌ریختم وقتی گفت بابا سکته کرده و باید عمل بشه، هزینه عملش خیلی بالاست.

- به‌خدا دخترم به هر دری زدم جورش کنم نتونستم، الان هم در تلاشم.

همون‌جا از حال رفتم.

***

احساس کردم کسی به صورتم ضربه می‌زنه،   چشم‌هام رو باز کردم، چشمم قفل دوتا چشم یخی شد، بی‌اختیار اشک‌هام فرود می‌اومدن.

- هی دختر یهو چت شد؟! تازه داشتی کارت رو می‌کردی و مغز من رو می‌خوردی، چته الان چپ شدی؟

- باید برم شیراز!

و زدم زیر گریه. 

با تعجب نگاهم کرد؛ سری از روی ناباوری جنبوند.

 

@m.azimi@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 11
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۳

- چرا باید بری؟  چی‌شده؟ امکان نداره! کلی کار توی شرکت ریخته روی سرم؛ تو نباشی کی جلسات رو هماهنگ می‌کنه؟ کی به کارهای تایپ و ترجمه می‌رسه؟ مگه  قرارداد رو خوب نخوندی؟! مگه ندیدی چی توش نوشته؟ تازه شرکت داره بعد چند ماه سر پا میشه!

-   بابام سکته کرده بیمارستانِ، تورو خدا جناب شمس بزار برم! حالش اصلاً خوب نیست، وضعیتش  داغونِ،  احتیاج به عمل داره باید برم ببینم چه خاکی تو سرم بریزم؛ هزینه عمل بالاست.

اشک‌هام پشت هم می‌ریختن، پاهام سست بود، حالم افتضاح بود، نمی‌تونستم بشینم منتظر تا شمس فس- فس کنان اجازه بده، ولی هیچ‌وقت فکرش رو نمی‌کردم که  همین رفتن  از شرکت این‌طوری زندگیم رو زیر و رو کنه، اون هم چه زیر و رویی.

فوری از شرکت زدم بیرون؛ حتی به خوابگاه هم نرفتم، فقط تلفنی  دست و پا شکسته به مهتا و سیما ماجرا رو گفتم و رفتم دنبال بلیط.

حرکت کردم سمت شیراز، چند ساعتی طول کشید تا برسم. چشمه‌ی اشکم خشک نمی‌شد؛ به شدت وابسته‌ی بابا بودم و حال روحیم داغون بود. مهتا و سیما چند بار زنگ زدن و از حالم مطلع شدن،  به سمت بیمارستانی که عمو علی‌رضا آدرس داده بود  رفتم‌؛ تا وارد شدم عمو علی‌رضا پیمان کار بابا رو دیدم، بعد از سلام و احوال‌پرسی  که فقط محض ادب و تشکر از این‌که بالای سر بابا موند تا برسم بود. درسته عمو علی‌رضا خیلی در حق‌مون لطف کرده و بابام رو خیلی جاها ساپورت کرده ولی  هرچی هم باشه کار و بار خودش رو داره.الان با نبودش کارگرهاش هزار مدل خرابکاری در میارن و از زیر کار در میرن. 

با بدبختی سمت جایی که راهنماییم کرد می‌رفتم، این‌قدر گریه کرده بودم که چشم‌هام داشت از شدت درد منفجر می‌شد. بابا رو دیدم، رو تخت خواب بود؛ کلی سیم و دستگاه دورش بود و ممنوع‌الملاقات بود.

بعد از تشکر از عمو علی‌رضا سراغ دکتر بابا رو گرفتم و رفتم پیشش، بعد از یک‌ساعت معطلی دیدمش،  بهم گفت که بابا باید عمل بشه! سه‌تا از رگ‌های قلبش مسدود شدن، فقط و فقط باید عمل باشه و هیچ راهی نمونده! وضع بابا اصلاً خوب نبود، باید هرچه سریع‌تر عمل می‌شد؛ هزینه عمل زیاد بود، چیزی حدود چهل ملیون و من یک تک تومنی هم نداشتم، عمو علی‌رضا هم مشکلات خودش رو داشت و کلی بدهی داشت، فقط می‌تونست دو سه ملیون کمک کنه که اصلاً ارزشی نداشت، اگر هم می‌خواستم وام بگیرم کلی طول می‌کشید و مراحل اداری داشت، نمی‌دونستم چی‌کار کنم ولی  می‌دونستم محکم و استوار باید ایستادگی کنم و نذارم بلایی سر بابام بیاد. 

مهتا  مجدد تماس گرفت و من کل جریان رو بهش گفتم، اون هم  گفت:

- یه فکری به ذهنم خطور کرد؛ چطوره با شمس در میون بزاری؟ شاید بهت وام بده.

- روم نمیشه بهش بگم، بدون اجازه خروج و امضا کردن  فرم  مرخصی اومدم بیرون، حالم اصلاً خوب نیست، بابام داره می‌میره و هیچ کاری از دستم بر نمیاد. نمی‌دونم درک می‌کنه یا نه؟ شمس خیلی مغرورِ، شاید همین الان هم اخراج شده باشم. تازه طول عمر کار کردن من پیشش به یک‌سال هم نمی‌رسه  قبول نمی‌کنه. 

- این چه‌حرفیِ؟ آدمِ درک می‌کنه، تیری در تاریکیِ، بهش بگو! شاید شد.

- باشه مجبورم زنگ بزنم؛ آخه کس و کاری ندارم، به کی بگم‌؟همه آشناهای بابام آس و پاس تر از خودمونن. 

 - کار خوبی می‌کنی عزیزم! حدأقل تلاشت رو می‌کنی، یا میشه یا نمیشه.

- فعلاً خداحافظ،  هرچی شد خبرت میدم.

-  خداحافظ  با آرزوی موفقیت.

بعد از قطع کردن، چنددفعه با شمس تماس می‌گرفتم و بوق نخورده قطع می‌کردم؛ آخه چی بهش می‌گفتم؟ روی چه حسابی بهم وام می‌داد؟ مگه من سر جمع چقدر اون‌جا کار کردم؟ صد درصد قبول نمی‌کرد، تازه اون  آدم دلی نداشت که برای من بسوزونِ، یادم نرفته با او دختره‌ی   فتوکپی برابر اصل خودش چه رفتاری داشت. اصلاً انگار از زن‌ها چندشش میشه. 

رفتم پبش دکتر و‌ خواهش کردم  قسطیش کنه ولی جوابم فقط یه چیز بود؛ اول پول بعد عمل. این‌جا ایرانِ، همه‌چیز مراحل اداری خودش  رو داره و اگه بخواید باید یه خیر پیدا کنید.

 با خواهش و تمنا رفتم بالاسر بابا، از حال و روزش پرسیدم و بهش گفتم پول عمل جور شده، اولین‌بار بود به بابا دروغ می‌گفتم، مجبور بودم به شمس زنگ بزنم.یعنی راهی جز این نداشتم. 

  پرستار اومد و گفت:

- برید بیرون خانم! بیمار رو خسته کردید. من هم بی‌هیچ مقاومتی رفتم. بابا دین و ایمون‌ام بود؛ به‌خاطرش زمین و زمان رو به هم می‌دوزم.

تو محوطه بیمارستان بودم هرچی سوره بلد بودم خوندم، به خدا التماس کردم شمس با درخواستم موافقت کنه، به شمس زنگ زدم؛  با صدای داغون و خش دارم گفتم:

- سلام جناب شمس خسته نباشید! معذرت می‌خوام که اون‌طوری رفتم بیرون، امیدوارم درک کنید که حال روحیِ خوبی نداشتم.

- سلام ممنون! بله متوجه‌ام، ایرادی نداره اما نهایت تا سه روز دیگه باید برگردید سر کار! این‌جا قوانین خودش رو داره. حال پدرتون خوبه؟

- نخیر اصلاً حال بابام خوب نیست. جناب شمس! من کسی رو ندارم؛ هیچ فامیلی ندارم، از دار دنیا یه مادربزرگ داشتم  که عمرش رو داد به شما، بابام و دارم از دست میدم و... این‌ها رو نمیگم دل بسوزونید برام فقط میگم که... که...

دیگه نتونستم ادامه بدم،   زدم زیر گریه، ادامه‌ی درخواستم سخت بود؛ خیلی سخت! اما به هر جون کندنی بود گفتم  هزینه عمل چقدر میشه و ازش وام می‌خوام. 

- این‌جا همه کارکنان هزار نمونه مشکل دارن؛ من اگه بخوام با وام شما موافقت کنم،  صدنفر میان و میگن وام ما چی؟ ما جلوتر درخواست دادیم، سابقه‌مون بیشتره و... اصلاً به شرایط شما اهمیت نمیدن خانم. 

- چی‌کار کنم جناب شمس؟ خواهش می‌کنم! تمنا می‌کنم! چشم امیدم به شماست، هرکاری بخواید می‌کنم.

هیراد بعد از یه مکث طولانی گفت:

- هرکاری؟ یه راه حلی هست؛ من پدر شما رو با هزینه خودم میارم تهران، این‌جا برای پدرتون خونه می‌گیرم، حتی پرستار هم می‌گیرم، عملش هم انجام میشه ولی هر عملی یه عکس‌العملی داره خانم مهرابی!

هوریا که به شدت تعجب کرده بود، توی هنگ بود، گفت:

- منظورتون چیه؟

- زنم شو!

- بله؟ معلومه چی میگی؟ الان وقت خواستگاریِ؟ پدر من داره می‌میره... 

- اوف این‌قدر عجول نباش دختر! کی خواست خواستگاری کنه؟ تو که مالی نیستی بخوام از فرصت سواستفاده کنم،  فقط من گره‌ی کار تو رو باز می‌کنم،  تو هم مال من رو وگرنه کشته مرده زیاد دارم که برام جون بدن خودت یه نمونه‌ش رو دیدی که.   

- متوجه نمیشم.

- من عوض این‌همه کاری که برات می‌کنم، فقط می‌خوام  دوسال دائم زنم بشی؛ من هم مشکلات خودم رو دارم. اگه قبول کنی برای مهرت تو تهران خونه می‌خرم  به نام خودت.

- چی باعث شده که شمایی که از زن‌ها متنفری الان دنبال زن بگردین اون هم مدت‌دار؟ و چی باعث شده فکر کنید منِ مادر مرده  میام زن شمایی که حدأقل ده سال ازم بزرگ‌تری بشم؟ چی با خودت فکر کردی جناب شمس که باعث شده از موقعیت بد پدرم سواستفاده  کنی؟ اصلاً چرا به همون کشته مرده‌ها پیشنهاد نمی‌دید؟

هیراد خمی به ابرو آورد و گفت:

- فقط جواب بده! آره یا نه؟ بهترین شرایط رو برات در نظر گرفتم؛ هم خونه‌دار میشی، هم بابات سالم میشه،  هم به درست می‌رسی،  خرج تحصیلت هم به عهده ی منِ دیگه چی می‌خوای؟ بهترین پیشنهادِ. چی‌کار به سنم داری؟ تو خیلی بچه‌ای من که فقط بیست و نه سالمه. می‌خوام اون زنیکه رو از سرم باز کنم بچه... 

هوریا چشم‌هاش رو درآورد، گفت:

- آبرو شرفم چی میشه؟ جواب بابام رو  چی بدم؟ بگم جناب سوپرمن از کجا یهو تو زندگیم وسط این همه مشکل پیدا شد؟

- ببین دخترجون! اگر نمی‌خواستم از شر نامزد سمجم خلاص شم هیچ‌وقت به تو این پیشنهاد رو نمی‌دادم، خوشم نمیاد کسی بهم آویزون بشه، الان هم این همه به نفعت میشه، می‌دونی اگه بخوام می‌تونم مجبورت کنم؟ تو صدملیون سفته پیشم داری، اگه فردا نیای سر کارت به جریانش میندازم اون‌وقت توی آس و پاس باید بری زندان، بابات هم بی‌کس و کار می‌میره، چاره‌ای نداری باید قبول کنی! تازه هیچکس هم نباید بفهمه ازدواجت سوریِ، باید همه فکر کنن مثل همه عاشق و معشوقیم، حالا نظرت چیه؟ قبولِ؟

- خیلی پستی! به چه جرأتی می‌تونی این‌کار رو کنی؟ بی‌کس و  کارم بی‌عقل که نیستم، ازت شکایت می‌کنم کفتارِ عوضی.

- با زبون خوش بله رو بگو دختر! هیچی تو دستت نیست، عوضش من از تو سفته دارم و یه قرار داد کاری که حداقل ده سال میندازمت زندان، خوددانی. 

با لحن تمسخرآمیزی گفت: 

- قبوله؟

- چاره‌ای برام نذاشتی عوضی. 

  سریع گوشی رو قطع کردم.

***

فردای اون روز نحس، گوشیم زنگ خورد؛ شمسِ عوضی بود، جواب دادم.

-  کارهای انتقال بابات رو انجام دادم؛ باهاش هماهنگ کردی؟ 

- آخه چی بگم بهش؟

- بگو رئیس شرکت با تقاضای وام موافقت کرد؛ قرارِ تهران عمل بشید، نمی‌تونم دوریتون رو تحمل کنم، اگر هم بمونیم این‌جا من از درس و‌ مشقم عقب می‌مونم و  هرطور شده راضیش کن!

- باشه.

- من هنوز هم رئیستم، فقط بگو چشم!

- تو این شرایط فکر چشم و باشه‌اید؟

زیر لب با خودم گفتم:

- مردک بی‌شعور، روانی.

- شنیدم چی‌گفتی‌ها!  بفهم داری با کی حرف می‌زنی! 

- چیه؟ زوری میخوای زنت بشم، زور زورکی هم می‌خوای بهت بگم چشم و جلوت دولا راست بشم؛ تو‌ چه آدمی هستی آخه؟ یک کم مرام و معرفت بد نیست، سواستفاده‌گر.

- دهنت رو ببند دخترجون! آدرس رو اس کن! شیرازم باید سریع بریم، شرکت دست دوستم سپرده‌ست اون هم خودش کار و بار داره.

گفتم «چشم» و سریع گوشی رو  قطع کردم؛ رفتم سمت بابا و حرف‌های شمس رو زدم و با بدبختی راضیش کردم.بابا می‌گفت امکان نداره کسی بیاد به کارمندِ یکی دو روزه‌ش اعتماد کنه و بی‌چشم داشت این همه امکانات براش فراهم کنه. 

همه‌چیز خیلی سریع گذشت و‌ رفتیم تهران،  شمس کارها رو‌ درست کرده بود؛ بهترین بیمارستان خصوصی تهران بابا رو عمل کردن، بعد از مراقبت‌های ویژه حال بابا خیلی خوب شده بود، شمس همون بیمارستان من رو خواستگاری کرد و جلوی بابا چنان نقش عاشق‌ها رو بازی می‌کرد که من هم شاخ‌هام در اومد و باورکردم که عاشقمِ. 

دانشگاه رفتن سخت شده بود ولی هم‌چنان پر قدرت درس می‌خوندم؛ شمس هم یه منشی مرد برای شرکت استخدام کرده بود، بابا هم جواب خواستگاری رو به من سپرد، من هم برا طبیعی جلوه دادن گفتم: 

- باید فکرهام رو‌ بکنم.

و حسابی شمس رو دق داده بودم؛ خلاصه جواب مثبتم رو اعلام کردم و این شد که شمس برای بابا خونه اجاره کرد و پرستار گرفت و با هزار ادای عاشقانه گفت:

- تحمل ناراحتی هوریا جون رو ندارم، شما باید پیشش باشید تا‌ خانمم کاملاً خیالش راحت باشه!

وقتی اسمم رو جلو بابا برد و یه جون هم به دمبم بست، جلو بابا از خجالت آب شدم رفتم تو زمین. 

 بابا و شمس هم حسابی به ریش نداشتم خندیدن. رابطه بابا با شمس عالی شده  بود! بابا می‌گفت باور نمی‌کردم بی‌چشم داشت به دخترم کمک کنی، نگو دلت برای خانمی دختر یکی یدونه‌م یادگار عزیز ترینم سریده بود. بابا گفت:

- پسرم من هم باید یه طوری خرج و‌ مخارجم رو در بیارم؛ باید برگردم سر کارم! هیراد هم باز رگ سوپرمنیش باد کرد و گفت:

- نه شما دیگه کار سنگین براتون خوب نیست؛ نمیشه امکان نداره بذارم برید دوباره شیراز و ‌‌اون‌کار رو ادامه بدید! می‌دونم هرچی بگم همه‌چیز با من قبول نمی‌کنید ولی هر مشکلی یه راه حل داره، بابا جون! شما می‌تونی تو شرکت نگهبان  بشی، هم درآمدت خوبه هم‌ کنار مایی، دل هوریا هم پیشتون نیست و خیالش از بابت شما راحتِ، قبولِ؟

بابا هم گفت:

- عالیه آخه پسر تو با این همه مرام و مردونگی از کجا اومدی تو زندگیِ دختر یکی یه‌دونه‌م. 

بعد خیلی شیک بابا من رو انداخت بیرون و گفت با شمس حرف‌های مردونه داره. 

خدا می‌دونه هرکی رد می‌شد چجوری نگاهم می‌کرد؛ چسبیده بودم به در تا بشنوم چی میگن ولی انگار اون‌ها هم می‌دونستن چقدر کنجکاوم که این‌قدر آروم حرف می‌زدن که من فقط کلمات نامفهومی ازشون‌ می‌شنیدم.

@m.azimi @همکار ویراستار @همکار ویراستارویرایش پارت یک تا سه

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت چهار» 

 

از زبان هیراد

 

در رو یهو باز کردم؛ می‌دونستم پشت درِ. یهویی چشمم به کفش‌هاش افتاد؛  در  رو باز کردم که تعادلش رو از دست داد و افتاد توی بغلم، مثل لبو سرخ شده بود و فوری زدم کنار و سرش رو انداخت پایین، گفت:

 

- ببخشید!

 

نگاهی به سر وضعش انداختم؛ کلاً روسریش به هم ریخته بود و موهاش هم شلخته شده بود، خنده‌م گرفته بود ولی  غرورم اجازه نمی‌داد بخندم،  یه نیشخند  زدم و گفتم:

 

- فال گوش وایساده بودی؟ 

 

یه تکونی خورد و آروم گفت:

 

- نه، یعنی آره،  اه، آره فالگوش بودم؛ که چی؟  خب تو و بابا یه‌طور گفتین صحبت مردونه گفتم حالا چه‌خبرِ،  هرچند که هیچی نفهمیدم  چی‌گفتید ولی حتما بابام خواسته تهدیدت کنه که حـواست بهم باشه 

 

سرش رو  سمت باباش چرخوند و گفت:

 

- این‌طور نیست بابا مسعودم؟ 

 

باباش هم درحالی‌که خنده‌ش رو  قورت می‌داد گفت:

 

- تو هنوز درست نشدی هوریا، مگه نگفتم مثل  بچه‌ها برا خودت رویا نباف؟ تهدید چیه دیگه بابا جان؟! این پسر می‌خواد باهات ازدواج کنه، قرار نیست که گروگانت بگیره، فقط  یه صحبت مردونه کردیم،  اگه لازم بود بدونی جلوت می‌گفتم،  هرچند به هیراد گفتم دخترم هنوز بچه‌س ازدواج رو بزار برا یکی دوسال دیگه خانم‌تر بشه اما  هیراد میگه من عاشق همین بچه بازی‌هاش‌ام. 

 

هوریا هم که حسابی زورش اومده بود گفت:

 

- آره دیگه نو که اومد به بازار کهنه شده دل آزار، من رو خوب می‌فروشی بابا مسعود، حالا من شدم بچه و آقای شمس شده عاقل و بالغ؟ بهترین مرد کره‌ی زمین؟

 

من مداخله کردم و گفتم: 

 

- هوریا! آقای شمس چیه؟ ناراحتم نکن دیگه! من برای تو فقط هیرادم، البته با اجازه باباجون.

 

  باباش هم یه لبخند بزرگ زد و گفت:

 

- اختیار داری پسرم، درست نیست مثل  غریبه‌ها نامزدت‌ رو صدا کنی دخترم، از این بعد به اسم صداشون کن!

 

من هم یه پوزخند بهش زدم؛  البته دور از چشم باباش و سرم رو خم کردم  و کنار گوشش گفتم:

 

- من از زن شلخته خوشم نمیاد؛ یکم به سر و وضعت و ریخت و قیافه‌ت برس دختر!

 

از زبان هوریا:

 

ای مار موزِ مارمولک!  جلو بابا  مثل عاشق پیشه‌ها رفتار می‌کنه، پیش خودم اداش رو درآوردم، زن شلخته نمی‌خوام! زورگو!  رو به بابا گفتم:

 

- چشم!

 

 روم رو سمت شمس کردم و چشم غره  رفتم.  شمس همون‌طور که با وقاحت تمام نگاهم می‌کرد گفت:

 

- دارم میرم کارای ترخیص رو انجام بدم؛ وقتی زنگ زدم با بابا بیا بیرون تا بریم خونه!

 

من هم جوابش  رو ندادم، فقط سرم رو تکون دادم. حسابی از دستش کفری بودم،  مجبور بودم به سازش برقص‌ام؛  هرچی میگه بگم چشم وگرنه طبق تهدیداش باید برم زندان.

 

رفت به کارها برسه،   لباس‌های بابا رو تنش کردم.  خیلی باید مراقبت می‌کردم، عمل بابا سخت بود و کلی باید حواسم رو جمع می‌کردم  تا سلامتیش رو به دست بیاره، البته شمس گفت که براش پرستار تمام وقت گرفته و من فقط باید فکر درس‌ام و مراسم ازدواجم باهاش باشم.

 

  خلاصه بعد از یک ساعت زنگ زد، ما رفتیم دم در و بابا رو صندلی جلو نشوندم و خودم رفتم پشت ماشینش، شاسی بلند بود؛ به‌زور تونستم سوار بشم، حتی نمی‌دونستم اسم ماشینش چیه؟  خیلی خوشگل بود و راحت! اولین‌بار بود سوار همچین ماشینی می‌شدم. راستش همیشه  سوار اتوبوس  می‌شدم و باکلاس ترین ماشینی که سوار شدم پراید بوده.

 

هیراد از آینه نگاهی بهم کرد و گفت:

 

- تو فکری، چیزی لازم داری؟ 

 

من هم سرم  رو انداختم پایین و از نگاه یخیش فرار کردم،  گفتم:

 

- خب راستش من چند وقتیِ درست درمون به درس‌هام نرسیدم؛ خیلی عقب‌ام،  دوستم  مهتا هم گفته که قراره جزوه‌هاش رو بهم بده،  فکر نکنم امروز دیگه برسم برم ازش تحویل بگیرم،  قطعاً باید خوابگاه هم برم، اون‌جا رو هم  کنسل کنم.  

 

هیراد دستی به موهاش کشید و گفت:

 

- می‌برمت مشکلی نداره ولی اول باید پرستار بابا بیاد!  یه صحبت کوچیک باهاش دارم، باید حتماً کسی پیش بابا باشه تا ما بریم، تنهاش نمی‌تونم بزارم.

 

- لازم نیست خودتون را به زحمت بندازید! شما هم کار و بار خودتون رو دارید؛ من راضی به زحمت‌تون نیستم. حتماً کارهای شرکت خیلی عقب مونده و  شماهم سرتون خیلی شلوغِ. فردا خودم میرم به کارهام می‌رسم، عجله‌ای نیست. 

 

هیراد از آینه نگاهش رو بهش دوخت و گفت:

 

- این‌قدر رسمی باهام حرف نزن! وظیفه‌م رو انجام میدم، مسئولیتت با منِ،  در ثانی نمی‌خوام از درست بزنی، امشب بیکاری! فریبا خانم حواسش  به بابا هست؛  تو بشین جزوه‌هات رو تکمیل کن! اگه بابا صلاح بدونه فردا میریم آزمایشگاه آزمایش می‌دیم، هروقت حالش بهتر شد مراسم عقد و عروسی رو می‌گیریم. 

 

بابای هوریا گفت:

 

- پسرم! یه  سوال کنم ناراحت نمیشی؟ 

 

- شما بزنید تو گوش‌ام هم ناراحت نمیشم؛ جای پدر من رو دارید، سایه‌تون همیشه مستدام. 

 

- پسرم پدر مادرت چی میشه؟ از اون‌ها هیچی برای ما نگفتی، اگر در قید حیات‌ان نمیتونی یه خواستگاری رسمی ترتیب  بدی؟ 

 

هیراد چند لحظه سکوت کرد و بالبخندی که تا حالا ندیده بودم گفت:

 

- چرا که نه، فقط باید ببخشید  چون پدر و مادرم سوئدن الان نمیتونن بیان. خودتون می‌دونید چقدر اومدن دردسر داره، اگه صلاح بدونید می‌تونم ترتیبی بدم که آنلاین هوریا جان رو ازتون خواستگاری کنن و هم آشنایی مختصری صورت بگیره.  برای مراسم ازدواج حتماً حضور پیدا می‌کنن. 

 

بابا مسعود هم نفسی گرفت و گفت:

 

- آره  این‌جوری هم خوبه! خیالم راحت شد، خدایی نکرده ناراضی نباشن؟

 

هیراد دوباره مستانه خندید و من از تعجب چشم‌هام داشتن در می‌اومدن، خداوکیلی خنده زیبایی داشت؛ دوتا چال رو لپش   می‌افتاد، جذاب‌تر از اینی که هست نشونش می‌داد، اگر اخلاق خوبی داشت خودم حاضر بودم برای به‌دست آوردنش زمین و زمان رو یکی کنم، اره والله خخخ.

 

فریبا خانم اومد و بعد از نیم ساعت صحبت با شمس، با هم از خونه خارج شدیم. قرارشد فریبا خانم شام درست کنه، من و شمس بریم با پدر شام بخوریم. دو سه ساعتی وقت داشتم. اصلاً دلم رضا نبود بهش بگم هیراد،  تازه کلی هم خجالت می‌کشیدم. تا الان برام شمس بوده از این به بعد هم شمس می‌مونه. رفتم خوابگاه از مهتا و سیما تشکر کردم  که مرتب سراغ می‌گرفتن و برام جزوه می‌نوشتن. باهم برای فردا صبح قرار گذاشتیم تو سلف هم ذو ببینیم. چندتا واحد مشترک داریم باهم ولی فردا کلاسی باهم نداریم.

 

خوابگاه رو تحویل دادم و رضایت بابام رو با مهر و اثر انگشت بهشون  تحویل دادم  و گفتم بابام عمل کرده، بعد از این‌که حالش خوب شد حضوری میاد پیشتون و خونه‌مون رو الان انتقال دادیم تهران، با هزار دنگ و فنگ  قبول کردن.

 

  تو  راه برگشت بودیم؛ یهو شمس بهم گفت:

 

- جلو بابات بهت توجه می‌کنم هوا برت نداره! ازدواج که کنیم کار و بار من به خودم مربوطِ، ساعت رفت و برگشت‌ام به خودم مربوطِ، همه‌ی حریم من شخصیِ و هیچ‌یک از کارهای من مربوط  به تو نیست اوکی؟ ملتفتی یا برات جا بندازم؟ 

 

پشت چشمی نازک کردم و گفتم: 

 

- من خودم این‌قدر مشغله دارم که تو توش گُمی، درضمن اون‌قدر آدم مهمی نیستی که بشینم زاغ سیاهت‌ و چوب بزنم. من فقط قرارِ مدت دوسال به اجبار زنت باشم اون هم  فقط روی کاغذ، چرا باید کارهات برام مهم باشه آخه؟ 

حسابی به شمس بر خورده بود؛  نمی‌دونم چرا فکر می‌کرد الان باید بشینم و نقشه بچینم  چطوری عاشقش کنم؟! درسته از لحاظ مالی ضعیف‌ام ولی این‌قدر عزت نفس دارم که نخوام مردی و که بهم علاقه نداره عاشق کنم و یه عمر راحت زندگی کنم. من دل دارم، دلم می‌خواد با مردی که عاشقش‌ام زندگیم رو بسازم نه با نیرنگ و دروغ.

 

در حالی که چپ- چپ نگاه‌ام می‌کرد گفت:

 

- از این خبرها نیست! تو تمام و کمال مال من میشی، تو خونه‌ت زنونگی می‌کنی، کارهای خونه به عهده‌تِ، هروقت اومدم خونه غذام باید آماده باشه، لباس‌هام باید شسته باشه، خونه‌م باید تمیز باشه، راجب بقیه مسائل هم بعد از ازدواج حرف می‌زنیم. 

من هم که حرف‌هاش حسابی فکرم رو درگیر کرد، باصدایی تحلیل رفته گفتم:

- من کارهای خونه رو انجام میدم؛ این که وظیفه‌مِ، هر زنی باشه  کارهای خونه‌ش رو می‌کنه. منظورش رو از بقیه مسائل نفمیدم؛ نذاشت بیشتر تو فکرهام غرق بشم، یهو گفت:  

 

- هرجا خواستی بری، هر کار خواستی کنی قبلش باید به من بگی! برا نفس کشیدنت هم باید نظر من رو بپرسی! من شوهرت محسوب میشم،  می‌فهمی که؟

 

من هم سری جنبوندم  و گفتم:

 

- مسئله‌ای نیست؛ من که کار خاصی نمی‌کنم، یه دانشگاهِ با خونه‌ی پدرم، شاید هم گاهی بازار و کتابخونه، برا چی باید نگران باشم برای اجازه گرفتن؟ من عادت داشتم همه کارهام رو به بابا می‌گفتم، حالا تو هم جای بابام چه فرقی داره؟  

تو دل‌ام خندیدم، حسابی حرصش می‌دادم؛ الان هم زیر پوستی بهش گفتم هم‌سن بابامی. رگ گردنش زده بود بیرون و شقیقه‌هاش نبض می‌زدن، حسابی قاطی کرده بود از ریلکس بودن‌ام،  من که شیله پیله‌ای نداشتم، آخه پنهان کاری برای چی؟ بهش گزارش می‌دادم، هیچ ایرادی هم نداشت. 

یه نفس سنگین کشید و گفت:

 

- حالا من شدم بابات؟ من همه‌ش بیست و نه سالمِ، به من چه که تو یه فسقل بچه به‌تورم خوردی برا رفع مشکل‌ام؟ راستی  تا یادم نرفته، فردا صبح ساعت هفت میام بریم آزمایشگاه،  از اون‌ور میرسونمت  دانشگاه،  خودم هم میرم شرکت، خواستی برگردی زنگ بزن بیام دنبالت بریم یه سری خرت و پرت بخریم برا مراسم عروسی! 

 

با تعحب رو کردم بهش، گفتم:

- عروسی؟! هنوز نه به دارِ نه به بارِ، بریم خرید عروسی؟ 

 

محکم زد رو فرمون و گفت:

 

- من برای این قرتی بازی‌ها وقت  ندارم، تا آخر هفته عقد می‌کنیم؛ فردا هم میریم خرید، همینی که گفتم، حق تعین تکلیف هم نداری! مگه تو کی هستی که صدات رو برام میبری بالا؟ دختره‌ی... لا اله اله الله  دهنت رو ببند تا بیشتر حرمت نشکستم!

 

- من  نظر ندادم فقط خواستم عجله نکن،ی نمی‌دونستم می‌خوای این‌قدر سریع دست به کار بشی. 

 

تا رسیدن به خونه دیگه حرفی نزدیم، تو خونه هم موقع شام هرچی جلو بابا خوش خدمتی می‌کرد محل نمی‌ذاشتم و بعد شامی که دو قاشق هم ازش نخورده بودم بلند شدم و گفتم: 

 

- میرم به درس‌ام برسم، با اجازه‌، خداحافظ جناب شمس.

 

سرش و بلند کرد و گفت:

 

- تازه تو ماشین میگفتی هیراد، هیراد الان چرا نمیگی؟

 نامحسوس چشمکی زد، گفت:

- نکنه  از بابا خجالت می‌کشی؟

 

- کی بهت گفتم هیراد؟ دلیلی ندارم قبل ازدواج باهاتون صمیمی بشم.

 

خندید و گفت:

 

- آشتی دیگه خاله سوسکِ، الان گفتی بهم هیراد. برو به درست برس! خواست‌ام برم میام برای  خداحافظی. 

 

با حرص پام و کوفت‌ام زمین و گفتم:

 

- لازم نیست! خداحافظ.

رفتم تو اتاق و شروع کردم نوشتن و درس خوندن، نمی‌دونم چقدر گذشته بود؛ گردن‌ام درد می‌کرد، سرم رو بلند کردم دیدم او! چقدر سرگرم درس خوندن بودم که متوجه گذر زمان نشدم. ای خدا اگر فردا بیدار نشم شمس دارم میزنه.  سرم و نذاشتم رو بالش، رفتم عالم ملکوت.

 

***

 

@m.azimi

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت پنج» 

حس کردم کتفم داره از جا کنده میشه.  به سختی چشم‌هام رو بازکردم، کش و قوسی به بدنم دادم.

- چی‌شده فریبا خانم؟ ترسوندیم، گمون کردم زلزله اومده.

- چیزی کم‌تر زلزله نیست، آقا اعصاب نداره؛ ده دقیقه‌است منتظرِ، فقط بپوش برو بیرون!

از جا پریدم و زدم تو سرم، گفتم:

- خاک بر سرم شد الان دارم میزنه. 

فریبا خانم هم حین آماده‌کردن لباسام گفت: 

- سریع بپوش بیا! به خونِت تشنه‌است. 

منم نمیدونم چی تنم کردم، حتی تو آینه خودم رو چک نکردم. جزوه‌ها رو ریختم تو کوله و جنگی رفتم بیرون.

هیراد پنجه‌هاش تو موهاش بود، تکیه داده بود به ماشینش؛ من هم حتی نگاهش نکردم. درو باز کردم نشستم،  اون هم فوری نشست. یه نگاه کرد بهم، سری جنبوند و گفت: 

- فردا می‌اومدی! الله اکبر،  دختره‌ی نفهم دوساعتِ اینجا منتظرم،  انگار می‌خواست آپولو هوا کنه.

بعد یهو یک‌جور برگشت که حس کردم گردنش رگ به رگ شد، من هم از دهنم پرید:

- چه‌اتِ وحشی؟ 

 گفت:

- استغفرالله

   و نگاهم کرد.

- وحشی منم یا تو؟ ریختت رو درست کن وحشت کردم!  الان آبروم رو جلو دوستم به فنا میدی. 

با تردید نگاهی به آینه ماشین انداختم؛ مقنعه کج،  چشم‌ها خمار، لپ‌ها سرخ، دکمه‌ها مانتوم هم که دوتاش رو بستم بقیه‌ش باز مونده بود. زدم زیر خنده، سریع سر وضعم رو درست کردم.

دوباره نگاهم کرد؛ اَبرو انداخت بالا.

- بابات دختر دیوونه بهم قالب کرده،  خود به خود می‌خنده.

چپکی نگاهش کردم، اخم‌هام به شدت رفت تو هم.

- اگه من دیوونه‌م تو هم خودِ، خودِ نکبتِ مجنونی. 

شیشه ماشین رو کشید پایین، هوای آزاد به کله‌م خورد. گفت: 

- بفهم داری چی میگی‌ها، نذار بزنم تو دهنت‌ها!  بی‌احترامی موقو! من آدمی نیستم که بی‌حرمتی‌هات رو تحمل کنم؛ چنان می‌زنم تو دهنت تا دندون‌هات خورد بشن تو دهنت. 

شونه‌هام رو بالا انداختم. دیگه محلش نذاشتم، دهن به دهنش نشدم، مغرورِ خود خواه، ایش. 

هیراد:

- پیاده‌شو! منتظرن. 

خیلی شلوغ بود. باید می‌رفتم شرکت، کلی کار داشتم که عقب مونده بود اما امان از شانس  داغون من  «تیانا» نامزدم اومد دم در آزمایشگاه و آبرو شرفم رو برد. 

- مرتیکه خونه  خرابت می‌کنم، حالا شخصیت من رو میبری زیر سوال؟ نامزدی رو بدون دلیل قانع‌کننده به هم زدی الان هم خوش و خُرم منشیت رو آوردی آزمایش خون؟ 

سمت هوریا هجوم آورد و موهاش رو چنگ زد.

- چطور زیر پای هیراد من نشستی؟ دلبری کردی و رأیش رو زدی. 

به‌زور موهای هوریا رو از چنگش درآوردم. مردم دورمون جمع شده بودن، روم  رو کردم سمتشون و داد زدم:

- چی رو نگاه میکنین؟ برین پی کارتون!

- هیراد آخه چیه این دخترِ نکبت رو ترجیح دادی به من؟ ها! اومدی ازم سواستفاده کردی شرکتت رو سر پا کردی حالا فیلت یاد هندستون اُفتاد من رو نمیخوای؟

- همون اولش هم خودت رو بهم قالب کردی، من بهت گفتم نمیخوامت، گفتم به هم نمیخوریم خودت اسرار کردی. من عاشق هوریامژ یه تارِ مو گندیده‌ش رو به صدتا مثل تو عوض نمیکنم.

- میرم ولی یادت باشه هیراد، نمیذارم  یه آب خوش از گلوت بره پایین، نه تو نه این دختره‌ی عوضی رو. 

عصبی بودم، آبرویی که این همه روش حساس بودم رفته بود.

  کارمون انجام شد، هوریا رو بردم دانشگاه،  تو راه براش یه مقدار آب‌میوه و کیک خریدم  دادم دستش و مجبورش کردم تا نرسیده بخوره سر کلاسش غش و ضعف نکنه شر بشه.

رسیدم شرکت، کارها رو سر و  سامون دادم. دوازده رفتم جلو در دانشگاه موندم، وقتی اومد بیرون چراغ زدم واسه‌ش. سوار شد، آروم گفت: 

- سلام، خسته نباشی.

- ممنون، درمونده نباشی. 

- صبح عصبی بودی زنگ نزدم چیزی  بگم ولی این نامزدت، بعد از این‌که رفتی  سمت شرکت اومد این‌جا و کلی داد و بی‌داد راه انداخت، اگه مهتا نبود می‌زدم. کلی تهدیدم کرد، جلو همه خجالت زده شدم؛ بهم گفت دختره‌ی سلیطه تو شوهرم رو دزدیدی، بوی پول به مشامت خورده، اومدی خونه‌ت رو، رو خرابه‌های خونه‌ی من بسازی... چنان بلایی سرت میارم که مرغ‌های آسمون به حالت گریه کنن. 

وایی داشتم کلافه می‌شدم، دیگه نمی‌دونستم چی‌کار کنم

- اشکال نداره آدمش میکنم. 

روندم سمت مزون، دوستم بی‌اینکه حساسیت نشون بده لباس انتخاب کرد. کیف رو تور ست و کفش و خنزرپنزهاش هم   خود سعید گفت اوکی میکنه. 

برا آینه شمعدون هم نظر نداد. به انتخاب خودم یکی از گرون‌هاش رو گرفتم،  لباس هم هرچی من می‌گفتم می‌گفت: 

- خوبه!

  تعجب کرده بودم، این ور- ورِ جادو ساکت باشه؟! جزء محالاتِ. 

رفتیم طلا فروشی گفت:

- فقط یه حلقه میخوام، هیچی نمیخوام. من هم چندتا سرویس سنگین و النگو، گوشواره،  انگشتر براش انتخاب کردم،  موقعی که آماده‌ش می‌کردن گفتم:

- چته چرا ساکتی؟ بیا ببین این حلقه خوبه؟!

- خسته‌ام، فکرم درگیر آبروریزیِ امروزِ، تازه نظر من که اهمیت نداره تو داری خرج میکنی باید به دل تو بشینِ. من نیازی به این‌ها ندارم. 

- هر دختری آرزوشِ به هرچی اشاره کنه همسرش براش بخره، تو چته چرا انتخاب نمیکنی؟ 

یه نگاه به کفش‌هاش کرد؛  آه کشید و گفت: 

- هر دختری نه منِ قرار دادی. من اگه مثل بقیه دخترها بودم که وضع‌ام این نبود، آزادانه داشتم زندگیم رو می‌کردم، تازه از این به بعد با اون نامزد روانیت فکر نکنم آب خوش از گلوم بره پایین. 

چشم‌هام رو به چشم‌هاش دوختم، از نگاهم فرار می‌کرد ولی من مجبورش کردم نگاهم کنه.

- من مثل بقیه مردها نیستم، احساس ندارم، قلب ندارم، فقط میدونم قول شرف به بابات دادم چیزی برات کم نذارم. نگران تیانا نباش! من حالش رو میارم سر جاش، ازش هزارتا مدرک دارم بابت اون خرابکاری‌هایی که زمان نامزدی انجام می‌داد. 

دوباره آه کشید. 

- نیازی به این‌هایی که خریدی ندارم، همه حکم دکور رو دارن برام. برام هم تیانا اصلاً مهم نیست، بره گم بشه دختره‌ی عوضی. 

طلا فروش اومد و گفت:

- آقا این هم طلاها، بسته بندی کردم براتون، امیدوارم به خوشی استفاده بشه. 

سر تکون دادم، گفتم:

- مرسی،  هوریا بیا بریم!

بردمش خونه  و دیگه منتظر نموندم، برگشتم شرکت؛  درجا دادم عکس‌های تیانا رو با پسرهای مختلف چاپ کنن و بفرستن دم خونه‌ش، تهدید سفت و سختی بود. اگه باباش می‌فهمید بد بلایی سرش می‌آورد، تازه پشت پاکت هم نوشته‌م:

- یه حرکت اضافه از جانب تو باعث میشه عکس‌هات رو تو کل دنیا پخش کنم، خودت میدونی آبروی پدرت چقدر براش مهمِ.

***

تقریباً همه کارهای مراسم تموم شده بود، بابا این‌ها هم صبح از سوئد رسیدن ایران. فردا شب مراسم ازدواجمون بود،  هوریا دل و دماغ نداشت، امروز بعد از چهار روز دبدمش. تکیده و لاغر شده  بود؛ رنگش به‌شدت پریده بود، بردمش  بیمارستان تا بهش رسیدگی بشه. سالن آرایشی رزرو کردیم و به خانم آرایشگر تأکید کردم یه آرایش ساده انجام بشه. 

***

«روز عروسی» 

از زبان هوریا: 

- رنگ نمیخوام، رنگ موهام قشنگِ فقط چند تیکه لایت بندازید برای زیبایی شنیون،  آرایشم هم ساده- ساده باشه، لنز نمیخوام، به شدت بدم میاد. 

خانم آرایشگر هم  آدامسش رو جویید،  گفت:  

- باشه گلم چهره‌ی تو نچرالش قشنگِ، خودت از زیبایی کم نداری!  لنز برا چیه خوشگل خانم؟ کاری کنم کف دوماد ببره. 

سکوت کردم و خودم رو سپردم دست آرایشگر. چند ساعت بعد حاضر و آماده جلو آینه بودم، چقدر زیبا شده بودم! آرایشم خیلی ملیح بود ولی مشخص بود آرایشگر گریمور ماهریِ، ظرافت کارش بالا بود. چشم‌های عسلیم با آرایش  چنان  جلوه‌ای پیداکردن که خودم محوشون شده بودم.  لباس عروس فیت‌ام بود، انگار برای خودم دوخته شده بود. موهای بلند و  قهوه‌ایم با مهارت پشت سرم کار شده بودن. صدای کل و پای کوبی اومد، فهمیدم وقتِ رفتنِ اما آرایشگر نذاشت خارج بشم. هیراد رو حسابی سر کیسه کرد، بعد از من رونمایی کرد.  وقتی برگشتم تا صورتم رو ببینه  محو چشم‌هام شد، جلو اومد و دست‌هام رو گرفت؛  سرش رو خم کرد و پیشونیم رو عمیق بوسید. تو همین  حین صدای دست زدن اومد، فیلم بردار گفت:

- عالی بود پسر! به مـولا فیلمت تک  میشه مثل خودت خاص میشه، تو خودت آقای ژستی نیاز به ژست نداری. 

هیراد چشم از چشم‌هام گرفت، زوم لب‌هام شد، با صدایی تحلیل رفته به آرایشگر گفت: 

- رُژ خانمم رو کمرنگ کن! خیلی تو چشمِ.

آرایشگر:

- سخت نگیر! تنها رُژیِ که بهش میاد. چه‌اتِ هیراد؟ تو که ایقدر غیرتی نبودی! بد دلت رو برده که تحمل نداری چشم کسی جز تو بهش بیوفته.

هیراد: 

- اوف رُزی کجا ببرمش با این رژ؟  خیلی غلیظِ الان همه نگاه‌ها بهش میوفتن.  من تحمل ندارم ببینم ناموسم رو با نگاهشون بخورن، خودم با شصت دست هرچی به لبش کشیدم کمرنگ نشد. 

- زری درستش کن!

- اوکی هیراد نگران نباش! برا نامزد قبلیت که این همه چُسان فیسان کرده بود این‌قدر غیرتی بازی در نیاوردی. 

سریع پالت رُژهاش رو آورد و یه رنگ  صورتی گوشتی زد رو لب‌هاش، فوق‌العاده شده بود!

- حالا بهتر شد، بریم عزیزم!

خم شدم و تو گوشش گفتم: 

- لبخند بزن!

 

***

 

@m.azimi

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شیش» 

بی حوصله فقط سر تکون داد. تو آسانسور تنها بودیم. دوباره سرم رو خم‌کردم و یک نفس گرفتم

- رفتارت رو یک کم درست کن! این‌قدر اَخم تَخم نکن! یه امشب رو تحمل کن! نمیخوام کسی بویی ببره که ازدواجمون مصلحتیِ.

 

چشم‌های پُر اشکش رو به چشم‌هام دوخت و گفت: 

 

- از کدوم مصلحت حرف میزنی؟ ازدواج من فقط زوریِ، مرگ آرزوهامِ، مرگ آینده‌امِ جلو چشم‌هام و من از نجات دادنش عاجزم.  دارم زن کسی میشم که از کنارش نفس کشیدنم متنفرم چه برسه به زندگی، تازه از آبروریزی میترسم،  میترسم تیانا بیاد و جلوی بابام اون حرف‌ها رو تکرار بکنه، بابام با این قلب مریضش بیوفته روی دستم، شاید هم خیلی بدتر، ازم متنفر بشه و بذاره بره. دلم داره از استرس شور میزنه. 

 

برام سوال  شد چرا این‌قدر ازم بدش میاد؟ من که کاری باهاش ندارم، فقط مجبور به ازدواجش کردم که به مصلحت دوتامون بود، هم برای من سود داشت، هم برای اون، هرچی بود دوجانبه بود؛  من می‌خواستم سایه پدرش بالاسرش باشه، موقعیت و زندگی بهتر بهش دادم. پول،  شغل، خونه، طلا، در عوض اون فقط قراره بهم آزادی از دست اون دختره‌ی نکبت رو بده.  (تیانا   زندگیم رو به هم ریخته بود؛  بخاطر یه قرارداد باهاش نامزد کردم که شرکتم  رو از وضع بحرانی نجات بدم. تنها راهی که داشتم این بود،  اما الان خیلی سیریش شده بود و نامزدی رو به هم نمی‌زد، حتی این تهدیدم هم کارساز نبود و بهم پیام داده بود: 

 

- بالاتر از سیاهی رنگی نیست، حالا که دارم فکر میکنم، انتقام از تو آبی ِ رو آتیش قلبم.)

 

من هم حسابی نگران بودم ولی چندنفر رو گذاشته بودم اگه اومد راهش ندن تو تالار. سکوت بدی بود،  سوار شدیم و  رفتیم سمت تالار، بعد از این‌که عکاس  بهمون کلی ژست داد و ما انجام دادیم، رفتیم کنار بابا و مامان؛ اون‌ها با هوریا حسابی گرم گرفتن،  بابام  گفت: 

 

- احسنت به انتخابت هیراد! عجب دختری، نوزده‌سالشِ اما اندازه یه زن جا اُفتاده اَدب و احترام حالیشِ، چقدر خوش برخورد و مهربونِ!

 

سری جنبوندم گفتم: 

 

- بابا الان خجالت میکشه، خانمم نصفش زیرِزمینِ.

 

بابا هم  خندید و گفت:

 

- بیشتر آشنا میشیم بعداً .

 

یکی از نگهبان‌ها اومد سمتم و تو گوشم گفت: 

 

- آقا بیایید بیرون! خیلی داره دیوونه بازی درمیاره این دخترِ.

 

فوری رفتم بیرون، تو ماشین یکی از نگهبان‌ها بود ؛ در رو بازکردن، با وحشی‌گری میخواست بیاد بیرون که حسین (نگهبان) نذاشت، داد زد:

 

- عوضی ولم کن! اون عکس‌ها رو خودم  به بابام نشون دادم، التماسش کردم جلوت رو بگیره، گفتم عاشقتم، گفتم اشتباه کردم ولی گفت تو فقط لکه‌ی ننگ این خانواده‌ای، از خونه زندگیم گمشو بیرون!  بهم گفت حق داشت ولت کنه، مار تو آستینم پرورش دادم و نمی‌دونستم تو رسوام میکنی، تو من رو بی‌آبرو کردی، میفرستمت جایی که عرب نی انداخت. بخاطر تواِ آشغالِ عوضی پدرم بهم پشت کرد، گفتم حتماً پشتم رو می‌گیره ولی منو رها کرد. اومدم این‌حا زندگیت رو به آتیش بکشم، به همه بگم اون زن عوضیت تو رو از من قاپید. 

 

آروم و خونسر گفتم: 

 

- از این‌جا برو! خودت خودت رو رسوا کردی، درضمن تو خودت زن درستی نبودی که من بهت علاقه‌مند نشدم؛  به معنای کلمه آدم عوضی‌ای  هستی، هر زمان اِراده کنی تو بغل یکی ولویی اما نه تنها من، بلکه هر مرد دیگه‌ای عُقش می‌گیره  که حتی کنارش قدم برداری. این‌قدر کنه نباش! من عاشق هوریام، برو گمشو! زندگیم رو به گند نکش!

 

رو به حسین کردم و گفتم: 

 

- بعد مراسم به باباش تحویلش بده! ماجرا رو بگو و از طرف من خواهش کن از من و زندگیم دورش کنه!

 

- چشم قربان!

 

سریع برگشتم سالن. از بس عصبی بودم دیگه تحمل اون جو رو نداشتم، دلم میخواستم تنها باشم فقط.

 

***

 

هوریا

 

یک ساعتی از ورودمون به سالن می‌گذشت؛ هیراد یهو غیبش زد، بعد از نیم ساعت اومد  کنارم وایساد،  سرش رو خم کرد و آروم گفت:

 

-‌ بریم بشینیم، عاقد اومد. 

 

سری جنبوندم و رفتم دنبالش. چند دقیقه‌ای گذشته بود،  عاقد به جایگاه اومد؛ رو به همه گفت: 

 

- چند لحظه به احترام آیات آسمانی، بزرگان مجلس و عروس و داماد سکوت اختیار کنید تا عقد رو جاری کنیم!

 

همه ساکت شده بودن و عاقد شروع کرد: 

 

بنام آن‌که میثاق را آفرید و نهال عشق و محبت را در وجود انسانها کاشت و آن را از دریای رحمت و لطف و مهربانی خود سیراب نمود. خدایا ما را یاری ده تا آغاز کنیم زندگی دو زوج نو شکفته و پرواز دهیم پیوستگی آنان را همچون پروانه در پیله! پیله‌ای به نام زندگی. از این رهگذر شرایط پیوند و شکوفایی غنچه‌های گلستان زندگیتان آقای  ♡هیراد شمس‌  و دوشیزه  ♡هوریا مهرالی 

 

را در بوستان حضرت احدیت بدین قرار مقرر میداریم:

 

1- یک جلد کلام الله مجید

 

2- صد شاخه نبات و آینه و شمعدان

 

3-سند شش دانگ خانه 200 متری در فرشته، یک سرویس طلا، صد سکه تمام بهار آزادی، صد شاخه گل رز 

 

- آیا وکیلم شما را به عقد دائم جناب هیراد شمس در بیاورم؟  

 

چند لحظه صبر کردم، مادر هیراد گفت:

 

- عروس رفته گل بچینِ.

 

دومین دفعه و سومین دفعه هم عاقد کسب وکالت کرد و هرکسی چیزی می‌گفت، بعد از دادن زیر لفظی که سه تا النگو از طرف مامان هیراد بود سرم رو بالا گرفتم و گفتم:

 

- با اجازه پدرم  و روح مادر مرحومم زیر سایه‌ی حق، بله.

 

همه کل کشیدن و عاقد شروع کرد صیغه عقد رو جاری کردن.

 

 «زَوَّجْتُ مُوکِّلَتِى هوریا مُوَکِّلَکَ هیراد عَلَى الصَّداقِ الْمَعْلُومِ»

 

 «قَبِلْتُ التزویجَ لِمُوَکِّلى هوریا عَلى الصَّداقِ المعلومِ»

 

همون لحظه بود که حس کردم قلبم با یه ریتم دیگه میزنه، نمیدونم یهو چه‌ام شد ولی دیگه حس نفرت‌انگیز چند ساعت پیش رو به هیراد نداشتم،یه نگاه بهش انداختم. هیچ وقت تو رویام هم حس نمی‌کردم همسر آینده‌ام این قد و بالا یا این چهره زیبا و  خاص  رو داشته باشه، حتی به فکرم هم خطور نمی‌کرد چنین اخلاقی داشته باشه.

 

سیل تبریکات بود که سرازیر میشد و اولین تبریک از جانب بابام بود که دست من و هیراد رو گرفت.

 

- دخترم تحت هر شرایطی  با لبخند و روی باز از شوهرت استقبال کن! در مقابل مشکلات محکم باش! اجازه نده گرد غم رو دل‌هاتون بشینِ!  هیراد آقا تو هم مراقب سوی چشم‌هتم باش! تا الان من پدری کردم و رو چشمم جاش دادم،  من بعد تو همسری کن و رو سرت جاش بده!  چیزی ندارم بهتون  تقدیم کنم غیر از دعا برای خوشبختیتون.

 

و فوری دست‌هامون رو تو هم گذاشت،  هیراد هم با دست آزادش دست بابا رو گرفت و بوسید و گفت:

 

- پدرجون به دیده منت شما بزرگ‌ترین هدیه عالمو بهم دادین، چه هدیه‌ای ارزشمندتر از دعای خیرتون و هوریا؟

 

پدرم تو چشم‌های هیراد نگاه کرد و گفت:

 

- تو خیلی متواضعی پسرم. 

 

بعد از بابا خانواده هیراد اومدن بهمون ویلا تو شمال هدیه دادن. مادرش کلی بوسم کرد و گفت: 

 

 - از این به بعد بهم بگو مامان! من حضور یه دختر رو تو زندگیم کم داشتم، خدا هیچ وقت نصیبم نکرد ولی الان تو رو دارم. 

 

بقیه هم هدیه‌های خودشون رو پیش‌کش کردن. 

 

دیجی خیلی غیر منتظره گفت:

 

- به افتخار عروس دوماد یه کف مرتب،  افتخار بدید و بیاید وسط پیست لطفاً! همه موافقند؟

 

جمعیت یک صدا گفت:

 

- چرا که نه.

 

یه آهنگ ملایم پخش شد؛  نورها قطع شد و نورپردازی و دود و حباب  پخش شد.

 

هیراد راهنماییم کرد وسط، دست‌هام رو حلقه کردم دور گردنش و خودم رو سپردم بهش، آخه من از این قرتی‌بازی‌ها بلد نبودم، حالم هم داشت از این نزدیکی بیش از اندازه بد می‌شد. گرمای انگشت‌هاش روی کمرم داشت به آتیشم می‌کشید.  نفس‌های گرمش مثل سیلی روی صورتم فرود می‌اومد و حالم رو منقلب می‌کرد،  هرچقدر هم می‌گفتم ازش بدم میاد ولی این نزدیکی‌ها حس‌های دخترانه‌ام رو قلقلک میدادن و مغزم رو مجبور به رویابافی، تازه من یه حس‌های جدیدی نسبت به هیراد پیدا کرده بودم که خودمم توش مونده بودم. سرم رو محکم تکون دادم و گوش سپردم به آهنگ. 

♕♕♕

 

@m.azimi

ویرایش شده توسط همکار رصد
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هفت»

آروم تو آغوش تو آروم نفس میکشم آروم صدام میزنی من غرق رویا میشم

♡♡♡♡♡

دست‌هام تو دست‌های تو آروم میام پا به پات آسون میشه دل سپرد با این اعجاز چشمات

♡♡♡♡♡

همسر مهربونم قسم میخورم تا ابد پای عشقت بمونم با من برقص هم‌نفس پا به پا عاشقونِ

♡♡♡♡♡

با من برقص این شبِ میلاد عشقمونِ

با من برقص تا بگیره دلم شوری از تو

با من برقص این من و این تو و رقص تانگو

♪♫♪

خوابم یا بیدارم تو این‌جایی پیشم دست‌هام رو میگیری من همراهت میشم تو چشم‌هات میمونم

♡♡♡♡♡

ای تو تنها عشقم دوست دارم دوست دارم دنیامی زیبا عشقم همسر مهربونم قسم میخورم تا ابد پای عشقت بمونم

♡♡♡♡♡

با من برقص هم‌نفس پا به پا عاشقونِ

با من برقص این شبِ میلاد عشقمونِ

♡♡♡♡♡

با من برقص تا بگیره دلم شوری از تو با من برقص این من و این تو و رقص تانگو 

✓« آهنگ رقص تانگو از افشار» 

♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡

 

بعداز اتمام آهنگ، هیراد پیشونیم رو بوس کرد. صدای دست و سوت وهورا بلند شد. جمع خانواده‌ش خیلی گرم و صمیمی بود، من فقط یه بابا داشتم و مهتا و سیما هم که نیومده بودن، ولی این‌جا کلی از کس و کار و دوست و آشناهای هیراد پُر بود و حسابی قُلقُله بود. یه لحظه حس تنهایی بهم غلبه کرد و اشکم سرازیر شد و بی‌تعارف به هیراد گفتم دلم مادرم  رو میخواد. دیگه کم آوردم، سر زا رفت؛  همه‌جا بابام به‌جاش برام مادری می‌کرد ولی الان نمیتونم جای خالیش  رو با بابا پر کنم، اون الان داره نقش خودش رو برام بازی میکنه، نقش مادرم خالیِ.

اشک‌هام رو پاک کرد و گفت:

- اشکال نداره این نیز بگذرد، الان بی‌خیال! اشک ریختنش رو! همه دارن نگاه مبکنن زشته.

***

بابا و مامانِ هیراد خیلی مهربون بودن، مامانش مرتب قربون صدقه‌م می‌رفت؛ از خوشـگلیم تعریف می‌کرد، یک‌بار هم بهم گفت: 

- دخترم به هیراد گفتم شماره‌ت رو بده ببینمت، تصویری بیشتر آشنا بشیم ولی قبول نمی‌کرد، میگفت تو درس داری بابات هم نیاز به نگهداری داره، کارهای خونه رو دوشِتِ و وقتی برای صحبت با ما نمیمونه. این‌قدر هم عجله‌ای عقدش رو راه انداخت فرصت نکردم بیام ببینمت و یه خواستگاری در شأن خودت انجام بدم. 

دستم رو گذاشتم رو دهنم و گفتم: 

- هین، خدا مرگم بده مامانی! شما مثل مادر نداشتم میمونی، کدوم دختری برای صحبت با مامانش وقت نداره؟ خودم گوش هیراد رو میپیچونم، درضمن من و هیراد تحمل دوری از هم رو نداشتیم.

چشمک زدم و گفتم: 

- شما که میدونی هیراد چقدر عجولِ.

مامان هیراد هم خنده‌کنان دستی به سرم کشید: 

- خدانکنه مادر سایه‌ات مستدام. خانمی فقط خودت آدمش کنی، هیراد خیلی خودخواه و مغرورِ ولی کنار تو فقط عاشقِ و الا غیر. هیراد من همیشه صبور بوده ولی عشق تو عجولش کرده. 

بعد از گپ و گفت کوتاه بابت کادوشون تشکر کردم و گفتم:

- نیاز نبود خودتون رو به زحمت بندازید مادر جون (حسابی تو نقشم فرو رفتم، هیراد رو سر بلند کرده بودم) 

مادرجون سرش رو آورد کنار گوشم و گفت: 

- راستش این ویلا رو از قبل  خریده بودیم برای کادوی عروسی هیراد،  نمیدونم خدا جواب کدوم  کار نیک‌ام رو داد که هیراد منصرف شد و نامزدیش رو با اون دختره  بی‌نذاکت به  هم زد.  وقتی هیراد اومده بود سوئد بهمون سر بزنه، خودش- خودش رو مهمون کرد و باهاش اومد. اون‌جا فهمیدم چه بلای آسمونی‌ایِ و هر شب دعا می‌کردم خدا هیراد رو از این وصلت پشیمون بکنه. 

من هم  اوم خندیدم و تو دلم گفتم:

- آره دیگه می‌خواست اون عفریته دست از سر کچلِ زندگیش بکشه من رو اسیر زندونش کرد. 

***

آخر شب بود، دیگه وقت  خداحافظی بود. سخت‌ترین قسمت  ماجرا، جدایی از پدرم بود؛ چطور می‌تونستم تو این شرایط کنارش نباشم؟ چطور می‌تونستم تنها ولش کنم تو اون خونه؟  فقط دلم به فریبا خانم خوش بود،  می‌دونستم هم‌زبونِ پدرمِ و کلی هم مراقبشِ. بابام رو به آغوش کشیدم  و مثل اَبر بهار گریه کردم، بابا هم دل داریم می‌داد. هیراد از آغوش بابا کشیدم  بیرون و گفت: 

- دختر خفه‌ش کردی رعایت حالش رو بکن! درست نیست ناراحتش کنی، درسته بابا سرپا شده ولی دلیل نمیشه کامل خوب شده باشه،  رعایت کن خانمم!

منم با اشک و آه از بابا خداخافظی کردم. بعد از جمع دوستان و فامیل‌ها، پدر و مادر هیراد خداحافظی کردم. سوار ماشین شدیم و حرکت کردبم سمت خونه.

به محض این‌که رسیدم، وارد اتاق شدم از هیراد پرسیدم: 

- حمام کجاست؟ میخوام از شر لباس خلاص بشم  دارم کلافه میشم.

سمتم حرکت کرد گفت:

- باید کمکت کنم، تنها نمیتونی.

منم رگ غُد بازیم عود کرد و دستم رو به حالت ایست گرفتم جلوش.

- خودم میتونم، نمیخواد لطف کنی!

دستش رو زد به در حمام اتاق و گفت:  

- به جهنم، لجباز، بعد اگه نتونستی التماسم هم کنی اون بندهای لعنتیِ لباست  رو باز نمیکنم. 

محکم زدم تو سرم و گفتم: 

- وای! چه خاکی تو سرم بریزم حالا؟ اصلاً حواسم به اون بندهای مزخرف نبود. 

رفتم بیرون و کنارش نشستم، چشم‌هام رو تو چشم‌هاش دوختم، می‌دونستم جلو چشم‌هام کم میاره، آروم بهش گفتم:

- خواهش میکنم بازش کن، ببخشید! 

یه چشمک بهم زد و گفت:

- فکر کردی با اون چشم‌هات میتونی اغوام کنی؟  متأسفم جوابم نوچِ، نوچ. 

هی وای من چشم‌هام هم دیگه اثری نداره.

***

@m.azimi @همکار ویراستار ویرایش پارت  ۵ تا ۷

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هشت» 

حرصم گرفته بود ولی بد کارم پیشش گیر بود. سرم رو انداختم پایین و گفتم: 

- من مدل نگاهم اینِ، فقط ازت خواهش میکنم بازشون کنی. 

گفت:

- یه شرط دارم.

بی‌صدا نگاهش می‌کردم تا شرطش روو بگه،  آدم زورگویی بود؛ بلد بود تو چه شرایطی گیرم بندازِ خواسته‌هاش رو ازم طلب بکنه. دوباره یه نیشخند زد و گفت:

- نه- نه یه شرط کمِ،  برای این‌کار طاقت‌فرسا، (نمایشی  عرق پیشونیش  رو پاک کرد) سه‌تا شرط دارم.

منم  فوری گفتم:

-  باشه قبولِ.

 ترسیدم تعداد شرط ها رو زیاد بکنه. پشتم وایساد.

- شرط اول: فقط هیراد صدام میکنی از شمس گفتن‌هات متنفرم! نظرت چیه؟ 

گفتم:

- باشه. 

همون‌طور که با گره ور می‌رفت:

- نشد دیگه، بگو هیراد چشم تا بشنوم!

از خجالت می‌خواستم ذوب بشم، واقعاً برام سخت بود، هیراد با یه غریبه برام فرق نداشت و من نمی‌‌تونستم راحت اِسمش رو خطاب کنم. منکر این نمیشم قلبم با یه ریتم دیگه براش می‌تپید ولی هرچی باشه هنوز فاصله‌های زیادی بین‌مونِ و مهم‌تر از همه یک سد محکم به اسم  ازدواج مدت‌دار.  به هر جون کندنی بود گفتم: 

- چشم، هیراد!

تشخیص صدای خنده‌اش سخت نبود، هرچند در تلاش بود من متوجه نشم. گره رو بازکرد، گفت: 

- آ باریکلا، شرط دو اینِ؛ رک بگم حق این رو نداری اتاقت رو ازم جدا کنی. 

وای! نه اصلاً نمی‌‌تونستم،  من اصلاً نمی‌‌تونستم این‌جوری باهاش کنار بیام. خیلی عصبی بودم، چنان سرخ شده بودم که با لبو فرق نمی‌کردم. حتماً شرط سومش هم میخواد تمکین باشه.

گره‌ها رو یکی- یکی باز کرد، وقتی به آخریش رسید، آروم انگتش رو روی مهره‌های کمرم کشید و گفت: 

برای شرط سوم باید بیشتر فکر کنم؛ بعداً شرط سومم رو میگم. 

بعد صورتم رو سمت خودش چرخوند.

- ببینم شرط دوم رو قبول کردی یا نه؟ 

آروم گفتم: 

- آره!

صورتم رو ول کرد و اخم‌هاش رو کشید تو هم، کمرم رو اَسیر کرد، تو گوشم  گفت: 

- هرکی جای تو بود الان هرکاری از دستش برمی‌اومد تا من رو اسیر خودش بکنه، نمیخوای برام عشوه بیای تا بلکه نیم نگاهی بهت کنم؟

با آرنجم هلش دادم عقب و گفتم: 

- اما من هیچ علاقه‌ای ندارم کسی رو که بهم هیچ حسی نداره زورکی مال خودم بکنم، درضمن من  عزت نفس دارم، دختری نیستم که دنبال پسرها موس- موس  کنم. تو فقط یه اسمی تو شناسنامه‌ام و الا غیر چرا باید بهت دل ببندم؟ تو یه فرد زمان‌داری تو زندگیم همین رو بس، همون بهتر کلاً نگاهم هم نکنی آخه نگاهت جز بدبختی چیزی برای من نداره. حواست به چشم‌هات باشه حوالیِ حریم من نگرده! چون  آتیش تنفرم رو شعله‌ورتر میکنه.

دوباره محکم من رو سمت خودش کشید.

- یه گره دیگه مونده، صبر کن بازش کنم! هی دختر تو با خودت چی فکر میکنی؟ نه که من چشم انتظار توجه  توأم تا برات جون بدم، تو رو من خریدم؛ با پول عمل بابات و اون خونه که به اسمت زدم هرکاری دلم میخواد میتونم باهات بکنم تو زنمی، وظایفت رو که یادت نرفته؟ درضمن همچین مالی نیستی که بخوای جذبم کنی. 

حالم از تحقیرهاش به هم می‌خورد. چقدر زورش زیاد بود! من رو به سینه پهنش چسبونده بود، حتی  نمی‌‌تونستم یک اینچ جابه‌جا بشم . نمیدونم چطور گره آخر رو باز کرد و تموم شد.  یکم خودم رو ازش فاصله دادم،   خواستم سمت حمام قدم بردارم؛ سریع بلند شد و نشوندم روی صندلی میز توالت.

- امروز خیلی مهربون شدم، دلم میخواد گیره‌هات هم باز کنم. 

مطیع نشستم، دلم نمی‌خواست همش جنجال به پا کنم یا تحریکش کنم بلایی سرم بیاره، تحمل زبون  مثل نیش مارش رو ندارم. بعد از در آوردن گیره‌ها دست‌هام رو گرفت، بلندم کرد؛ سمت کمد کشید. ست اتاق خواب به رنگ سفید بود، خیلی  خاص بود و خیلی هم بزرگ! انگار اندازه کل خونه‌ی شیرازیمون بود، کلاً آدم احساس آرامش می‌کرد. تخت کنار یه پنجره‌ی سرتاسری بود. یه کمد  به رنگ سفید که ظاهرش خیلی کوچیک بود ولی کلاً پشتش چیزی به نام دیوار نبود وارد یه محوطه می‌شد پر از لباس کفش و کیف مردانه و زنانه، انگار وارد  بوتیک می‌شدی.  از توی کمد یه ست لباس خواب با ربدشامبر بهم داد، یه نگاه به اون یه تیکه پارچه کردم و گفتم:

- انتظار نداری که این لباس رو بپوشم و جلوت رژه برم؟

- زیاد خودت رو تحویل نگیر دختر جون! من فقط این رو دادم راحت باشی، در ضمن اگه فردا کسی اومد شک نکنه! میدونی که چی میگم؟ تحفه که نیستی، خیلی خوشگل‌تر و تاپ‌تر از دور و برم می‌چرخن، من محل نمیدم کافیه یه اشاره کنم صدتا بهتر تو برام سر و دست بشکنن، تیانا رو که دیدی.

من هم قیافه‌م رو چپ کردم،  همراه یه پوزخند لج درار گفتم: 

- هه!  اوف اعتماد به سقفت من رو کشته آقا!  لیاقتت همون دخترهای ایکبیریِ، هیچی ندارن، یکی مثل تیانا.

لباس خواب رو از دستش کشیدم و رفتم دوش بگیرم. حسابی طولش دادم تا خوابش ببره.   سرکی کشیدم؛ دیدم رو تخت دراز کشیده و ساعدش رو صورتشِ. ربدشامبر رو چک کردم؛ همه‌جام پوشیده بود، فقط پر و پاچه‌ام بیرون بود که دیگه  کاری از دستم برنمی‌اومد ولی با خودم عهد بستم که چنان عاشقش کنم که فقط التماسم کنه که کنارش بمونم. تقاص تمام اذیت‌هاش رو پس میده.

سشوار رو برداشتم و رفتم سمت یه اتاق دیگه، موهام و خشک کردم و پاورچین- پاورچین رفتم دورترین نقطه تخت و خوابیدم.

از زبان هیراد: 

وقتی لباسش رو از دستم کشید رو رفت، یه خنده‌ی سرخوش کردم. لباس‌هام رو عوض کردم،  خودم رو انداختم روی تخت، ساعدم رو گذاشتم رو چشم‌هام.  رفتم تو فکر این دختر کوچولواِ دلبر،  نمیدونه بدون این‌که بخواد چطور داره ذره- ذره دلم رو میبره. خوشم می‌اومد حرصش بدم، خب تا الان حالش رو گرفته بودم. اولین دختریِ که این‌قدر بهم بی‌توجه،  اولین دختریِ که به‌جای این‌که قربون صدقه‌م بره میگه ازت متنفرم،  اولین کسیِ که به‌جایی که خودش رو بندازه تو بغلم من رو از خودش دور میکنه. برام جذاب شده، برام مثل یه معمای کشف نشدنیِ. چشم‌هام رو می‌بندم، تنها تصویر اونِ که پشت پلک‌هام  نقش می‌بنده. موهای قهوه‌ای و بلندش که تازه امروز دیدم، صورت سفیدش که درخشش خاصی داره، زیباترین عضو صورتش چشم‌هاشِ، آدم رو به دام می‌اندازه. لب‌های صورتیش محشرن، کلاً نگاهش نمیکنم که دیوونه‌اش نشم. کشش خاصی نسبت بهش دارم و اون از من به شدت فراریِ. دارم دیوونه میشم، نمیتونم تحمل کنم کسی بهم بی‌توجه باشه، از اول زندگیم همه جلوم دولا راست شدن، همه دور و برم بودن، منتظر یه گوشه چشم من. هی خدا میبینی؟! این هم تقاص دل‌هاییِ که شکوندم. داره از کسی خوشم میاد که چشم دیدنم رو نداره، آره همینِ، من بدون این‌که بخوام جذبش میشم، تشنه‌ی گوشه چشمی ازشم، از وقتی زنم شده  همه‌ش میگم حق‌امِ که من هم یه زندگی نرمال رو شروع کنم؛ پدر بشم، در آستانه‌ی سی‌سالگی‌ام و خیلی از هم‌سن‌های من الان تو فکر دومین بچه‌شونن. میخوام سرش خراب بشم اما جلوی خودم رو میگیرم، میگم تنها چیزی که براش مونده ازش نگیرم بیشتر از این ازم متنفر نشه. وقتی رو تخت دراز کشید، من هم فکرهام رو  دور ریختم و خوابیدم. 

***

صبح شد، همون‌طور که فکر می‌کردم، مادرم اومد برای کادوی پاتختی و تحویل صبحانه و کاچی عروس،  من هم از فرصت استفاده کردم و رفتم تو اتاق، بیدارش کردم و گفتم ما رسم داریم بعد زفاف عروس رو تو بغل ببریم تا سر سفره صبحانه.  چشم‌هاش رو تو کاسه چرخوند و گفت: 

- دلم نمیخواد بغلم کنی ببریم،  دوست ندارم لمسم کنی،  رسمتون رو بنداز دور!

پنجه‌ام  رو تو موهام فرو کردم،  گفتم: 

- اما اگر نبرمت مادرم شک میکنه، ساکت‌شو حرف گوش بده هوریا!

بعد هم خیلی سریع بغلش کردم و بردمش روی میز صبحانه،   رو به مامان گفتم میرم صورتم رو بشورم، الان میام. حوله‌ تو دستم بود و داشتم دست‌هام رو خشک می‌کردم که چشمم به هوریا خورد؛ سرخِ- سرخ شده و سرش تو یقه‌اش بود، مامانم بهش می‌گفت: 

- خجالت  نکش دخترم! فقط یه سوال کردم،  خب میخوام ببینم  اگه بهت فشار آورده باشه دکتر خبر کنم، منم جای مامانت. 

اوه- اوه اوضاع داشت خطری می‌شد، خودم رو انداختم وسط گفتم:

- بابا چه فشاری؟ من برای چی باید برگ گلم رو اذیت کنم مامان؟ این‌قدر عشقم رو خجالت نده! ای بابا نیاز به دکتر باشه خودم روی چشم‌هام میبرمش. 

- باشه پسرم   یه سوال ساده بود؛ هر مادری از دخترش  این سوال رو میپرسه، دلم نمیخواد دخترکم کمبودی حس کنه. 

 

 

 

@m.azimi

ویرایش شده توسط همکار رصد
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 7
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت نه» 

♡از زبان هوریا♡

حسابی جلوی مامان هیراد خجالت زده بودم. حس میکردم صورتم ملتهبِ، وایی اگه دکتر خبر می‌کرد هرچی رسیدیم پنبه می‌شد. خوب که هیراد یه طور ماست مالیش کرد. دلم میخواست زنگ به بابا بزنم،  حالش   رو بپرسم، دلم شورش رو میزد هرچند که فریبا خانم اون‌جا مراقب بابااست،  بابا هم  سرپا شده  و حالش بهترِ، از دانشگاه هم چندروزِ عقب موندم. دلم به شدت برای مهتا و سیما تنگ شده بود، دغدغه‌های عالم ریخته بود تو سرم.

بلاخره مامان هیراد کادوش رو داد و رفت. قرارشد این ماه ایران بمونن و گفت:

- مرتب بهم سر میزنه و نمیذاره تنها باشم. حتی اون کادو رو بازنکردم ببینم چی هست. جعبه رو انداختم رو میز آرایش و لباس‌هام  رو پوشیدم برم دانشگاه. 

همین که از اتاق اومدم بیرون،  هیراد گفت:

- کجا؟ 

- دارم میرم دانشگاه، دوروزِ نرفتم. خیلی غیبت کردم، از درس‌هام عقب‌ام.

- اگه بری ضایع میشه،  امروز هم نرو! بذار واسه‌ی فردا. 

شونه‌ای بالا انداختم،  بهش  توپیدم:

- داری مانع درس خوندنم میشی، این ترم رو نیوفتم خیلیِ. 

خونسرد کنترل رو برداشت و فیلم تماشا کرد، اصلاً حرفم هم براش مهم نبود. رفتم خودم رو سرگرم غذا کردم، بعد پخت غذا رفتم سمت اتاق مطالعه که برام اختصاص داده بود و تمام کتاب‌هام رو انتقال داده بود توش،  یه مروری  از درس‌هام کردم. بعد یک ساعت سر به برنج و قیمه زدم، تقریباً آماده بود.  بوی غذا کل خونه رو گرفته بود،  آشپزیم حرف نداشت و این  رو مدیون بی‌مادریم بودم.  یه سالاد شیرازی هم درست کردم، میز رو چیدم. هیراد  رو صدا زدم، گفتم:

- غذا آماده‌است. 

اما جوابی نشنیدم، رفتم تو سالن دیدم رو کاناپه خوابش برده. تو خودش جمع شده بود؛ من هم حس کردم سردشِ، یه ملافه آوردم روش کشیدم،  اما همین که خواستم  خودمو عقب بکشم چشم‌هاش  رو باز کرد و دستمو گرفت.  چشم‌هاش سرخِ-  سرخ بود. بهش گفتم: 

- میز رو چیدم، اومدم صدات کنم برای نهار دیدم خوابی ملافه گذاشتم روت. 

نفسی گرفت، با دست آزادش  چشم‌هاش رو مالید.

- عادت ندارم به این چیزها،  خوابم خیلی سبکِ. نیاز نبود غذا درست کنی، میشستی پا درس‌هات. 

یه لبخند ناخواسته زدم. 

- این جزء وظایفمِ که کارهای خونه رو بکنم. میای تا غذا بیشتر از این سرد نشده بخوریم؟

دیدم هیراد ساکتِ و داره با تعجب نگاهم میکنه. دستم  رو از دستش کشیدم بیرون،  گفتم: 

- چی باعث شده تعجب کنی؟ 

- هیچی والله، تا الان فقط اخمت رو دیدم و خجالتت، لبخندت واسم عجیب اومد. الان شیش- هفت ماهِ می‌شناسمت اولین‌بارِ لبخندت رو دیدم.

به سمت آشپزخونه حرکت کردم و گفتم:

- شاید دیگه نبینیش، پس خوب تو ذهنت هکش کن!

خنده بلندی سر داد و گفت: 

- مدال اعتماد به نفس کاذب   جهان تقدیم به هوریا مهرابی، هورا، دست و سوت لطفاً! خانم رو تشویق کنید! تحفه خانم. 

سر نیز نشستم، اون هم صندلی جلوییم رو کشید بیرون و گفت:

- زنگ بزنم اورژانس؟ 

من هم که ختم روزگار.

- نه! خودم واحد کمک‌های اولیه رو پاس کردم، میدونم اگه مسمومیت پیدا بکنی چطور معالحت کنم. پول‌هات رو بذار تو جیبت خرج اضافی نباشه جناب!

ایی باید می‌دید چشم‌هاش از کاسه در اومده بود، دهنش هم اندازه غار حرا باز. اخم‌هاش رو کرد تو هم و زیر لب گفت: 

- ای خدا این رو از کجا گذاشتی تو پاچه‌ام؟ زبونش هزار مترِ، هوف خدا خودت رحم کن بلایی سرم نیاد!

دست‌هاش  رو برد بالا و گفت: 

- آمین یا رب‌العالمین. 

خنده‌ام گرفته بود. همیشه به نظرم آدمِ خشک و حوصله سر بری می‌اومد ولی الان میبینم نه بابا شیطنت و کلکل هم بلدِ.

- والله از تو چه پنهون، خدا نذاشت تو پاچه‌ات، تو زورکی کردی تو پاچه خودت. غذات رو بخور! مثل رستوران‌های لوکسی که میری نیست ولی شکم سیر کنه، از همه مهم‌تر راهی بیمارستان نمیشی.

خودم شروع کردم به خوردن، واقعاً خوب شده بود؛ طعمش بی‌نظیر بود!

وقتی غذا خوردیم بهم گفت: 

- ممنون!

رفت بیرون، انتظاری ازش نداشتم؛   میدونستم کلی  برا گفتن همین ممنون غرورش رو زیر پا گذاشته. میز رو جمع کردم، چای دم کردم ولی هیراد بعد غذا قهوه می‌خورد، این   رو اون موقع  که می‌رفتم شرکت متوجه شدم. براش قهوه درست کردم؛ بهش دادم و خودم هم که چاییم رو بردم تو اتاق مطالعه و تا شب یک بند درس خوندم. شام هم کتلت درست کردم و میز  رو چیدم. خودش اومد نشست پای میز. بهم گفت: 

- از غذای ظهر نمونده؟ 

گفتم:

- نه، چرا؟ 

- آخه از کتلت بدم میاد. 

من هم گفتم: 

- تاحالا امتحان کردی؟ 

- نچ امتحان نکردم. 

- میشه فقط یه خورده امتحان کنی؟ اگر دوست نداشتی فوری برات املت درست میکنم. 

-‌ اوکی.

با اکراه یک تیکه برداشت؛ نزدیک لبش برد، خیلی سریع پرتش کرد تو دهنش، چشم‌هاش هم بست و حس کردم منزجر شده. بلند شدم که برم براش املت درست کنم اما گفت:

- وایسا میخورم، بشین  غذات رو بخور!

- نه میرم برات املت درست میکنم مشخصِ اصلاً دلت نمیخواد بخوری.

- خوبه میخورم، نمیخواد بری! اولش بدم اومد بخورم حس کردم خیلی چندشِ ولی وقتی خوردم از طعمش خوشم اومد؛  حالا میفهمم بابام چرا عاشق  این غذااست. مامانم هرچی می‌گفت یک‌بار بخور! فقط یک‌بار امتحان کن! ولی من به علت نامعلومی از شکل و بوی کتلت متنفر بودم،  مدیونی اگه بهش بگی پیش تو امتحان کردم.  

- خیلی‌خب بابا نمیگم،  بخور تا از دهن نیفتاده! باید میز. و جمع کنم برم یکم دیگه مطالعه کنم. 

- خودت رو این‌قدر اذیت نکن! از صبح تا الان ده ساعت مطالعه داشتی کافیه! فردا انرژیت برای درس خوندن تحلیل میره. 

- نچ من عاشق درسم هیراد،  بخاطرش باید خیلی بجنگم،  درآینده بعد از تو اگه بخوام مجدد ازدواج کنم یکی از شروط ازدواجم ادامه تحصیلِ. 

یه لحظه حس کردم صورتش داره به سرخی میزنه، فوری از پای میز بلند شد؛ گفت:

- سیر شدم،  میرم بیرون یه کاری دارم معلوم نیست کی بیام.

اصلاً این بشر موجیِ، تازه داشتیم بی‌جدل ریلکس باهم حرف می‌زدیم. درسته نمی‌‌تونستیم عاشق هم باشیم ولی دوست که می‌تونستیم باشیم، حدأقلش این می‌شد که  این دوسال رو راحت‌تر می‌گذروندیم. 

***

☆از زبان هیراد☆

دخترک نفهم تو چشم‌هام زل میزنه و از ازدواج مجدد حرف میزنه، از شرایط ازدواج حرف میزنه.

ای خدا هنوز مُهر ازدواجش خشک نشده فکر رسیدن زمان  مُهـر طلاقِ. بد خورده بود تو پرم، دختره نفهم غذا رو کوفتم کرد. با غیرتم بد بازی می‌کرد،  می‌ترسیدم بفهمِ که دارم حس بهش پیدا میکنم. صد درصد غرورم رو جریحه‌دار می‌کرد، باید ازش فاصله بگیرم! نباید اسیر عشقش بشم! مطمئنم سرانجامی نداره.  

بیرون خونه پرسه میزدم؛ به زندگیم فکر می‌کردم، به مشکلات شرکت فکر می‌کردم. میخواستم راهم  رو کج کنم سمت خونه که برم خونه اما گوشیم زنگ خورد؛  شماره پدر تیانا بود، یعنی کارش چی بود؟ اون هم این ساعت از شب! جواب دادم و با احترام گفتم: 

- سلام بفرمایید جناب سمایی! در خدمتم. 

- سلام پسرم؛ قَرَض از مزاحمت اینِ‌که   تیانا از خونه فرار کرده، خواستم بگم سمت شما نیومده؟ نگرانشم پسر میترسم برای خودش و شما مشکل درست بکنه.

- نه آقای سمایی خبری ازش ندارم. 

- باشه پسرم خبری شد ازش یا جایی دیدیش بهم خبر بده!

 

ساعت سه بود، باعجله رفتم خونه. آروم رفتم سمت اتاق خواب؛ دیدم نیست و تخت مرتبِ. سرکی تو کل خونه کشیدم بلکه پیداش کنم، نبود که نبود. شماره‌اش رو گرفتم دیدم گوشیش خونه‌است؛ نگران و عصبی شدم، ذهنم پِی تیانا و کارهای احمقانه‌ای که از دستش برمی‌اومد می‌رفت. چاره‌ای نداشتم، زنگ زدم به فریبا خانم، شاید اون‌جا باشه‌. چندبار   بوق خورد، جواب نداد که نداد. تو خونه بی‌قرار راه می‌رفتم و خدا- خدا می‌کردم بلایی سرش نیاد. درست زمان ناامید شدنم فریبا خانم زنگ زد؛  صداش گرفته بود، گفتم: 

- سلام خواب بودین؟

گفت: 

- نه آقا مگه خواب به چشمم میاد؟ آقا مسعود حالش بد شد؛ بیمارستانم، خانمتون خودش رو این‌جا هلاک کرد، پس شما کجایین؟ گفتم خبرتون کنم  هوریا خانم گفت لازم نیست آقا زیاد روبه‌راه نیست، نگرانش نکنید! خودم زنگ میزنم یه چیزی بهش میگم  اما از اتاق دکتر  رحمتی که اومد حالش بد شد، فشارش افتاد و بیهوشی شد، الان زیر سِرُمِ. 

داد زدم: 

- مگه نگفته بودم هرچی شد اولین نفر به من بگو؟ الان کجایین؟ کدوم بیمارستان؟اصلاً چرا اون گوشی لعنتیت رو جواب ندادی فریبا؟

آدرس داد؛ من هم فوری حرکت کردم سمت بیمارستان. خیلی دلم شور میزد،  شور حال هوریا رو میزد. دیوونه شده بودم؛ چراغ قرمزها رو رد می‌کردم، هیچی برام مهم نبود جز دیدن هوریا، حتی به کلی تیانا هم فراموش کردم. رسیدم به بیمارستان، نمیدونم ماشین رو کجا گذاشتم؟ قفل کردم یا نکردم؟ نمیدونم، فقط دویدم سمت پذیرش. گفتم:

- هوریا مهرابی،  مسعود مهرابی کجان؟ خواهش میکنم فوری بگید!

- چه نسبتی باهاشون دارین؟ 

- همسرم و پدر خانمم هستن. 

- هوریا مهرابی اتاق ۲٠۶ طبقه سه،  مسعود مهرابی  ccu طبقه دو.

دویدم سمت اتاق هوریا، یهو درو باز کردم؛ هوریا هینی کشید و شروع کرد تته- پته:   

- ه... ه... ه... هــــی... راد... ب... خ... خ.. خ... دا... خواستم بگم  اما حالم بد شد. 

آروم بهش گفتم: 

- هیش اشکال نداره آروم باش چیزی نیست! بابا خوب میشه، نگران نباش!

دیدم زد زیر گریه. 

- چی‌شده؟ چرا گریه میکنی؟ 

- دکتر گفت بابا از فکر زیادی دچار حمله عصبی شده،  فریبا خانم هم می‌گفت میخوام از پیش بابات برم، پرستار مرد بیارین بهتره،  شمایل خوبی نداره یه مرد و زن مجرد بمونن تو یه خونه.  میگه به بابات گفتم میخوام استعفاء بدم  یک ساعت بعدش حالش بد شد.  وقتی فریبا خانم زنگ زد و بهم گفت ماجرا چیه، نمیدونم با چه شرایطی از خونه زدم بیرون؛ فقط میدونم این‌قدر عجله داشتم که حتی کلیدهای خونه هم بر نداشتم. 

من هم دستی به گردنم کشیدم، نزدیکش شدم، رُک و راست گفتم: 

 - خب درست گفته،  فریبا خانم زن خوبیِ، بابات هم نوزده  سالِ به پای مامانت مونده، دیگه کافیه! تنهایی براش خوب  نیست. نظرت چیه به بابات بگیم خواستگاریش بکنه. 

یه لبخند زد و گفت: 

- از خدامِ بابا از تنهایی در بیاد، خیلی وقتِ میگمش زن بگیر اما میگه بعد مامانت هیچ زنی من رو جذب نمیکنه، میگه مادرِ خدابیامرزت من رو اَسیر خودش کرد و من هم نمیخوام به روحش خیانت کنم، ولی حس میکنم از فری خوشش میاد، آخه می‌دیدم فری که میاد چشم‌های بابام پروژکتوری میشه.

من هم  بهش گفتم: 

- آره خب من هم حس میکنم فریبا با بقیه زن‌ها برای بابات فرق داره، پس از این بیمارستان نزده بیرون عقدشون  میکنم؛ حالا بشین و تماشا کن!

خندید و گفت:

- سِرُمم رو در بیار! تموم شده. آخه تو چرا این‌قدر مطمئن حرف میزنی؟ گیریم بابا عاشق پیشه،  اصلاً کشته مرده،  فری ناراضی باشه چی؟ 

- راضیش میکنم. 

- نکنه از اون هم سفته داری؟ 

- این‌قدر بحث سفته‌ها رو نکش وسط! نه ندارم، این‌قدر فری- فری نکن عیبِ دختر! ولی فریبا خانم هم بابات رو دوست داره، نمیدونی چه اشکی می‌ریخت وقتی زنگ زدم. 

- خداکنه همینی که میگی باشه.  

رفتم تسویه کردم و دوشادوش هم رفتیم سمت ccu. حال بابا مسعود بهتر بود، فردا ترخیصش می‌کردن؛ فریبا خانم و هوریا رو بردم خونه، خودم هم برگشتم بیمارستان. 

***

بابا مسعود رو  بردم خونه فریبا خانم، از پیش با هوریا رفته بودن خونه؛ البته جدا- جدا رفتن آخه هوریا رفته بود دانشگاه. خلاصه بگم فریبا خانم سوپ پخته بود، منتظر  بابا مسعود بود. 

وقتی وارد شدیم، بابا مسعود با دیدن فری خوشحال شد؛ چشم‌هاش برقی زد، تو دلم حسابی به خودم خندیدم. دختره‌ی ورپریده فری رو انداخت تو زبونم.

نشستیم دور هم،  تو گوش بابا مسعود راجع به فری گفتم، بابا مسعود یک کم اخم‌هاش رفت تو هم و گفت:

- این چه حرفیه پسر؟ سر پیری معرکه‌گیری؟

- بابا شما معرکه‌گیری نمیکنید، میخواید تجدید فراش کنید، هوریا هم مشکلی نداره، شما هم تنهایین و از چشم‌هاتون هم معلومه از فریبا خانم خوشتون میاد. 

هوریا هم گفت:

- قبل تو؟ 

بابا مسعود خندید و گفت:

- از دست شما جوون‌ها، ریش و قیچی دست شما. 

فری رو صدا زدم  و ازش خواستگاری کردم؛ کلی سرخ و سفید شد و جواب مثبت داد،  قرار عقد شد پنج شنبه شب.

خسته کوفته بودم حسابی، گفتم: 

- هوریا آماده‌کن بریم! فریبا خانم از بابا مسعود اندازه چشم‌هات مراقبت کن! عصبیش هم نکن! باشه؟

سرخ شد و سرش رو انداخت پایین.

- چشم آقا!

هوریا تو گوش فری گفت: 

- شیطونی نکنی فریبا جون! بابام حال و روزش خوب نیست، بیشتر این مجنونش نکن!

این‌قدر بلند- بلند گفت که من هم شنیدم. فریبا سرخِ- سرخ بود و کم مونده بود ذوب بشه تو زمین

***

رفتیم خونه، از بی‌خوابی چشم‌هام تار می‌دید و سرم گیج می‌رفت. 

لباس‌هام رو عوض کردم و هوریا رو صدا زدم؛ اون هم اوضاعش بهتر من نبود. رفتم سمتش و ناغافل بغلش کردم،  انداختمش رو تخت؛ من هم جفتش دراز کشیدم. تقلا می‌کرد بلند بشه و من فکر ناحورش رو خوندم، دِ آخه لامذهب  اگه میخواستم هم نمی‌‌تونستم بی‌خوابی هلاک بودم. برای این‌که بیشتر وول نخوره گفتم:

- شرط سه، هروقت گفتم بیای بغلم و آرومم کنی مثل بچه آدم بخوابی بغلم نترس؟ کاریت ندارم.  اِی بابا.

 کم- کم به خواب عمیقی فرو رفتم

صدای در زدن و زنگ زدن داشت کلافه‌ام می‌کرد؛ از خواب پریدم و هوریا هم وحشت‌کرده نشست روی تخت. آروم گفتم:

- نگران نباش! من میرم ببینم کیِ.

***

@m.azimi @همکار ویراستار ویرایش پارت ۸ و ۹

 

 

 

 

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت ده» 
در‌ رو باز کردم؛ چهره‌ی نکره‌ی تیانا پیدا شد باز،  گفتم: 

- چه‌اتِ؟ اومدی چه غلطی بکنی؟

- هیراد تو رو خدا! من میخوامت. 

- دختر با چه زبونی بگم من نمیخوامت؟

- اومدم برای آخرین‌بار بهت اخطار بدم؛ طلاقش میدی و با من  ازدواج میکنی، یا اون دختره رو آتیش میزنم. 

- هیچ غلطی نمیتونی بکنی،  گمشو برو پی کارت! تو آخرین زنِ رو کره‌ی زمین باشی هم نگاهت نمیکنم.

به هر طریقی بود فرستادمش رفت.  با حسین تماس گرفتم و گفتم بفرستنش خونه باباش. خدا! کی خلاصم میکنی از این مخمصه؟ 

رفتم خوابیدم و دوباره هوریا رو تو آغوش گرفتم و جریان رو بهش گفتم و اَزش خواستم حواسش به خودش باشه.
- هیراد دانشگاهم دیر شده، ولم کن! خفه‌ام کردی هیکل گُندت رو بکش کنار!
- نچ- نچ نچ حالا که این‌قدر غر-غر میکنی اصلاً نمیذارم بلند بشی.

- اذیت نکن هیراد! پاشو ساعت هشتِ! اولین‌بارِ خواب موندم.
- باشه خانم، آماده‌شو میرسونمت.  شام که ندادی بخورم، عین خرس قطبی که یه غار گرم نرم پیدا کرده خوابیدی،  حدأقل صبحونه بده بخورم.  والله  انگار  اون دوروزِ  نخوابیده.
- چه‌اتِ هیراد؟ مثل خاله‌ها غر- غر میکنی.  بخدا دیرم شده، کلاس اول هم نمیرسم.

- اوکی بپوش بریم! خیری از تو به ما نمیرسه. 
سوار ماشین شدیم و یه آهنگ انتخاب کردم. 
♡♡♡
♩♪♬بدون تو شبا همش خرابه حالم
مگه من جز تو کیو دارم
♩♪♬گره افتاده به کارم کجایی
تو و اون چشمات مشکل گشایین
♩♪♬دوست دارم دور بشم از همه
همینکه تو باشی بسمه
♩♪♬منو تو یه قایق وسط یه دریا 
که آرومه هر شب 
♩♪♬عشق یعنی چشمای خسته 
عشق یعنی گرمای دستت
♩♪♬عشق یعنی خوب و بدش با هم
خیالت راحت غصه نخور با من
♩♪♬عشق یعنی چشمای خسته 
عشق یعنی گرمای دستت
♩♪♬عشق یعنی خوب و بدش با هم
خیالت راحت غصه نخور با من
هر چی نیش بزنی بازم واسم عسله♩♪♬
نمیشه که خاطرهامون از یادم بپره
زمین گرده هر جا بری میرسی به من♩♪♬
منی که حک شده اسم تو رو دلم
عشق یعنی چشمای خسته ♩♪♬
عشق یعنی گرمای دستت
عشق یعنی خوب و بدش با هم♩♪♬
خیالت راحت غصه نخور با من
عشق یعنی چشمای خسته ♩♪♬
عشق یعنی گرمای دستت
عشق یعنی خوب و بدش با هم♩♪♬
خیالت راحت غصه نخور با من‌

♡♡♡ مهراد جم: خیالت راحت♡♡♡

تقریباً رسیده بودیم، نزدیک دانشگاه دوباره آهنگ رو پلی کردم؛ خوشم اومد ازش. 
پیاده شد و تشکر کرد و تقریباً پرواز کرد سمت دانشگاه،  با خودم فکر کردم چقدر بهش کنارم سخت میگذره که اینجوری ازم فرار میکنه. روندم سمت شرکت.

***
بعد از ظهر رفتم خونه، پشت در حس کردم سرو صدا میاد؛ درو باز کردم و هوریا رو صدا کردم. 
- هوریا، هوریا!
- سلام خسته نباشی،  بابات  و مامانت اینجان شام نگه‌شون داشتم؛ قراره فری و بابا هم بیان.
- چیزی کم و کسر نیست بیارم؟
- نه مرسی! شام تقریباً آماده‌است.
چشم‌هام یهو از حدقه زد بیرون؛ کی فرصت کرد شام بپزه مگه ساعت چند بود؟
- چی پختی؟

- فسنجون و برنج و خوراک مرغ و پلو زعفرانی و سالاد و برای دسر ژله بستنی.


- اوکی پس من میرم لباس عوض میکنم و میام.


وایی اعجوبه‌ایِ برا خودش؛ دست‌پختش که نامبر وان بود، سرعت عملش هم فوق العاده، ببینم مهمان داریش چطوره.

رفتم تو نشیمن؛ سلام و احوال‌پرسی کردم. دیدم واو بوی کیک تازه و چای داره مستم میکنه. نهار نخورده بودم، حسابی گشنه‌ام بود، صبحونه هم تکلیفش مشخص بود؛ از صبح تاحالا جز یه قهوه هیچی نخوردم.
دیدم یه بشقاب کیک جلومِ با قهوه، گفتم: 

مرسی خانمم! آخ  که منم گشنگی تلف شده بودم  ولی بی‌زحمت چای میریزی برام؟ بوی چایی هل اومد؛ من عاشقشم!

   مامان چپکی نگاهم کرد، گفت: 

- از کی کیک‌خور شدی بچه؟ تو اصلاً شیرینی نمی‌خوردی، چی‌شده؟ 
- آخه این بوش خیلی‌خوبِ!  خیلی هم به‌نظر تازه میاد، هوریا از کدوم قنادی خریدی؟ سفارش بدم بیاره.
- ظهر حوصله‌ام سر رفته بود وسایل کیک رو دیدم درست کردم، دسر هم وقتی مامان زنگ زد درست کردم و شام هم همون موقع دست به کار شدم به پختنش، قبل این‌که مامان بابا بیان گذاشتم رو دم، آخه از ظهر بی‌کار بودم، من هم از بی‌کاری متنفرم!
- خسته نباشی خانمم، مرسی! گل کاشتی.
- تو هم خسته نباشی. 
شب خوبی بود، هوریا حسابی تو دل مامان  بابام جا باز کرده بود؛ مامانم هم که چپ و راست می‌گفت کدبانو، تک، خاص،  مهربون عجب عروسی گیرم اومده خدارو شکر، آخه دختر نوزده‌سالِ این‌قدر زبل و زرنگ بخدا عجیبِ!
بابا مسعود هم اعلام کرد دو روز دیگه با فریبا خانم عقد میکنه و از همه خواست بیان. 
هوریا مشغول شست و شو و تمیز کاری بود، من هم رفتم تو آشپزخونه، گفتم:
- خوابم میاد؛ بیا بخوابونم!
- مگه بچه‌ای؟ برو بخواب کلی کار دارم! 
- نه بچه نیستم ولی خسته شدی، بذار برای فردا بقیه‌اش رو! بغل میخوام، شرط سه که یادت نرفته؟
- غاخه تو له‌ام میکنی، دیشب خفه شدم.
- آخی خاله سوسکِ، دیدم تا هشت صبح خر و پف می‌کردی.
- خسته بودم هیراد! من هم خوابم نبرده بود بخدا.
- خیلی‌خب بیا بریم هوریا! فردا از درس و دانشگاهت عقب میمونی.
- اوکی.
رفتیم تو اتاق، رفت تو حمام و لباس‌های خیسش رو با یه بلوز شلوار عوض کرد؛ اومد رو تخت. کم- کم رفتم نزدیکش و بغلش کردم؛ یه حس خاصی داشتم، بگم بعد بیست و نه سال آرامش داشتم دروغ نبود، آغوشش مسکن بود، موهاش و بدنش یه عطر خاص داشت، من رو میبرد تا اوج ابرها. یک کم فشارش دادم که اعتراض کرد:

- چرا تیپت اینجوریه معذبم میکنی.

- از شوهرت معذب میشی؟ شب‌ها کلاً لباس نمیپوشم؛ عادت ندارم، تو هم بهش عادت کن!
- لباس بپوش بابا! هی فلان عادت رو دارم فلان عادت رو دارم، بی‌خیال ولم کن دیگه! شوهر- شوهرم نکن! تو فقط یه اسمی، یه اسم زورکی.
- نشونت بدم که شوهر چیه؟ نخیر انگار هوا برت داشته برام زبون درآوردی.
دست‌هاش رو محکم  با یه دستم بالا سرش نگه‌داشتم و خودم رو انداختم روش و گفتم: 

- یه شوهری نشونت بدم که هیچ‌وقت یادت نره دختره‌ی نفهم!
- توروخدا هیراد ولم کن، ببخشید!
- هیس، فقط ساکت‌شو!

قبل این‌که از اتاق بزنم بیرون گفتم: 

- می‌تونستم شوهر بودن رو بهت ثابت کنم ولی...

زدم بیرون از اتاق ولی نچرخید رو زبونم که بگم عاشقتم و این عشق داره جلوم رو میگیره که اذیتت نکنم. 


***

هوریا

اشک‌هام مدام پشت هم می‌ریخت. آخه چه‌طور باور کنم که دلم میخواست به‌جای تخت تو بغلش گریه کنم و خودم رو از این فشارها رها کنم؟ آره، من دارم بهش دل می‌بندم، چه‌طور به دلم حالی کنم هیراد آدم موندن نیست؟ دلم میگه مردونه بجنگ و دلش رو به دست بیار! شد،  شد، نشد هم تو روی خودت شرمنده نشدی، اما اَمان از عقلم که می‌گفت خری‌ات نکن! تنها داشته‌ات غرورت رو خوردش نکن! هیراد گذراست، میره و تو میمونی با قلب شکسته‌ات. 
این‌قدر گریه کردم تا خوابم برد، 
احساس کردم یکی اومد و بغلم کرد و روم پتو کشید؛ دوباره به خواب رفتم.
صبح بیدار شدم؛ هیراد خونه نبود، فقط یه نامه روی در خروجی بود: 

- سوییچ ماشین با پول روی میز توالتِ.
هه! پولش و  ماشینش بخوره تو سرش، مردک  یالقوز دیشب من رو تا مرز سکته برده بود. 
با اتوبوس رفتم دانشگاه، پنج‌شنبه بود؛ تا عصر کلاس داشتم، عصر هم رفتم خونه ظرف‌ها رو شستم و غذا پختم، خبری از هیراد نبود، تا دوازده منتظر بودم نیومد. رو مبل خوابم برد؛ صبح که پا شدم رو تخت بودم، هیراد باز هم نبود، چندروز همین‌طور گذشت، من شدم جن و هیراد بسم‌الله، اصلاً نمیدیدمش. 


***

@m.azimi @همکار ویراستار ویرایش پارت دهم

ویرایش شده توسط همکار رصد
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت یازده» 
امروز قرار بود بریم  محضر، برای بابا خوشحال بودم. قرار بود پنج شنبه  عقد کنن اما فریبا خانم گفت این هفته ولادت امام علیِ، فرخنده‌ترِ که روز ولادت امام علی عقد کنن.

استرس داشتم هیراد نیاد،  چندبار شماره‌ش رو گرفتم و بوق نخورده قطع می‌کردم. غرورم اجازه نداد زنگ بزنم بهش.

ساعت یک بود که کلید توی در چرخید، نفس راحتی کشیدم و سریع تو اتاق پناه گرفتم؛ دلم نمی‌خواست ببینمش، هنوز بابت اون شب ازش دلخور بودم اما در اتاق هم باز شد و اومد داخل.

دستی به سرش کشید. یک کم نامنظم شده بود، ریش‌هاش بلند شده بود! همیشه شیو می‌کرد، اولین‌بارِ با ریش می‌بینمش. چشم‌های آبیش تیره‌تر میزد، گفت: 
- سلام، تا دوش می‌گیرم آماده‌شو میریم خونه بابات! از اون‌ور هم میریم محضر. 
حتی نموند جواب سلامش رو بدم. خودش رو انداخت تو حمام، من هم سالاد الویه درست کرده بودم؛ دوتا لقمه بزرگ درست کردم گذاشتم تو پلاستیک.

فوری رفتم آماده شدم. یه  خط چشم خوشگل کشیدم که چشم‌های عسلیم رو بیشتر تو دید نشون بده، تو ریمل زدن حسابی دست و دل بازی کردم. رژگونه آجری و رژ قرمز، کرم پودر استفاده نکردم چون پوستم صاف و سفید بود و احتیاج نداشت، خلاصه تعریف از خود نباشه خیلی خوشگل شدم. کت شلوار شیری رنگی پوشیدم که نشون تازه عروس بودنم بود. یه کیف کوچیک مشکی مجلسی و کفش عروسکی سفید، خیلی جذاب شده بودم! یه شال سفید مجلسی هم سر کردم.

 هیراد در حمام رو باز کرد؛ حوله تنش بود و سرش پایین،  داشت آب موهاش رو با حوله می‌گرفت. سرش رو بلند کرد، من رو دید، یه‌لحظه مات موند بعد کم- کم اخم کرد. توپید بهم: 

- برو اون رژ سرخت رو پاک کن یه کم‌رنگش رو بزن!
- بهم میاد، چرا باید پاکش کنم؟
- چون من میگم،  سریع باش! پاکش کن تا خودم پاکش نکردم!
لج کردم،  حرصم گرفت بخاطر همین گفتم: 
- ریز می‌بینمت، بیا ببینم با چه جرأتی میخوای پاکش کنی؟ 
تو یه حرکت غیر منتظره کوبوندم به در کمد، محکم کمرم رو گرفت،  سرش رو آورد تو صورتم و نفس‌های گرمش حالی به حالیم می‌کردن. 
- هوریا لج نکن! پاکش کن! دو شد باید بریم.
من هم که رگ لج و لج بازیم عود کرده بود سرتقانه گفتم: 
- نِ... می... خوام. 
- مجبورم نکن اذیتت کنم! تو با اون زبونت من رو مجبور می‌کنی کاری رو که دوست‌نداری انجام بدم.
سریع کشوندم سمت میز توالت و با دستمال مرطوب آروم- آروم لب‌هام رو پاک می‌کرد. پیشونیش رو چسبود به پیشونیم و با اون چشم‌های محصور کننده‌ش زل زد به لب‌هام، گفت: 
- رژ قرمز نزن! وگرنه هر چندبار بزنی خودم واسه‌ت پاکش می‌کنم. 
بعد نگاهش رو انداخت تو چشم‌هام و گفت:
- برای شب برنامه چیده‌م بریم مشهد،  بلیط‌ها آماده‌ست، هم برا خودمون گرفتم هم بابا مامان، هم بابا مسعود و فریبا خانم. 
- کلاس دارم نمیام.
- تعطیلِ دختره(اینجا مکثی کرد)... اه، برای من یکی قپی نیا!
-اونی که گفتی هم خودتی!
- اوکی هر چی تو میگی هم هستم، حالا بزار بپوشم بریم
- این چند روز کجا بودی؟ 
- مهمِ؟ 
- اگه نبود نمیپرسیدم. 
- شرکت بودم، آخر شب می‌اومدم صبح زود می‌رفتم. 
هنوز محکم گرفته بودم، سرم رو انداختم زیر و گفتم: 
- بپوش دو شد. 
- باشه.
*** 
تو راه بودیم. لقمه‌ها رو درآوردم،  یکیش رو بهش دادم، گفت:

- این چیه؟

- حتماً نهار نخوردی، بخور!

من هم یه گاز کوچیک به لقمه‌م زدم. لقمه من نصف بود که تموم کرد، گفت:

- دستت درد نکنه خیلی گرسنه‌م بود!

حس کردم  هنوز گرسنه‌شِ آخه هیکل اون کجا و این لقمه‌ها کجا؟ برای همین با احتیاط گفتم: 
- هنوز می‌خوای بخوری؟ من زیاد گشنه‌م نیست، الان دهنی لقمه‌م رو با دست می‌کَنم بقیه‌ش رو بخور!
- اوف! حالش به همون دهنیشِ.

لقمه‌م رو چنگ زد و خورد.


من رو بگو چشم‌هام انداز توپ تنیس! خنده‌م هم گرفته بود، هیراد بد فرم شکمو بود، می‌تونستم تو چشم‌هاش بخونم عاشق غذاهامِ آخه شب‌ها که می‌اومد، غذاهایی که براش می‌ذاشتم تو یخچال رو گرم می‌کرد می‌خورد و من می‌موندم با یه دنیا ظرف کثیف. 
رسیدیم دم محضر، خواستم پیاده‌بشم دستم رو گرفت. 
- هوریا این جعبه رو بده فریبا خانم!  این پاکت هم بده بابات! من هم برای بابات ماشین خریدم به عنوان کادو دادم بچه‌ها پارکش کنن خونه‌تون آخه سوپرایزِ.
- نیاز به این همه زحمت نیست! سفر، پول، طلا، ماشین، خیلی زیادن من چطور از زیر دِینِت در بیام؟ 
- پول طلا از طرف تو باشه، سفر و ماشین از طرف من،  پدرت در حقم پدری کرده؛ مثل بابامِ، دوسش دارم تا وقتی هستم دلم نمی‌خواد حسرت چیزی رو بخوره، درضمن این‌ها منت نیست وظیفه‌ست، هر شوهری باید در قبال زنش انجام بده در حد توانش.
- مرسی.


***

بابا و فریبا خانم در حضور من و هیراد و بابا مامان هیراد عقد کردن و همه رفتن خونه‌هاشون تا بار سفر ببندن. بابا کلی از هیراد تشکر کرد و برامون آرزوی سعادت و خوشبختی کرد.

وقتی برگشتیم، چمدون خودم و هیراد رو بستم، هیراد اومد تو اتاق و از پشت بغلم کرد، گفت: 
- هوریا خسته‌م! بریم بخوابیم؟ 
- پس برای شام چی‌کار کنم؟ تو بخواب من شام میپزم.
- آرومم کن! چندوقتِ هیچ استراحتی ندارم. شام پیتزا سفارش میدم، ساعت یازده پروازِ کلی وقت داریم. راستی اون دختره تیانا رو میگم نگرانش نباش! باباش فرستادش نیویورک، شرش کم شد خدا بخواد دیگه هوار نمیشه رو زندگیم و تو رو هم اذیت نمیکنه. 
- شکر خدا! بریم بخوابیم پس. 
نذاشت ازش فاصله بگیرم، چند لحظه بعد روی تخت بودم. احساس می‌کردم قلبش از همیشه تندتر میزنه.

دیگه فکر نکنم ممنوعه باشن، بفرمایید

سرم رو گرفتم بالا که نگاهم به چشم‌هاش خورد، بهم گفت: 
- یکم بهم اعتماد کن!  درسته  که زورکی از سر اجبار باهم ازدواج کردیم ولی... هیچی ولش کن!

- ولی چی هیراد؟!

- هیچی بخوابیم! خسته‌م.

- خب بگو دیگه! ای بابا.

- ولی می‌تونیم حدأقل سعی کنیم باهم خوب باشیم، شاید بتونیم دوست‌های خوبی باشیم، من از جنگ و جدل خسته شدم؛ دلم آرامش می‌خواد. 

- اما ما برای هم فقط و فقط یه قرارداد کوتاه مدت‌ایم.

- شاید نباشیم. 

- منظورت چیه هیراد؟ 

- بخواب بچه! خوابم رو پروندی.

ساکت شدم، بی‌قرار از حرف‌هاش تو فکر غرق شدم. خدایا یعنی میشه باهم باشیم؟ واقعی برای هم باشم؟ یعنی منظورش اینِ؟ یعنی اون هم من رو می‌خواد؟ بافکر در گیر زل زده بودم به چهره جذابش. توی خواب وابسته‌ش شده بودم؛ روزهایی که نمی‌دیدمش روزهای خیلی سختی بود. 
***

@m.azimi @همکار ویراستار ویرایش پارت ۱۱

ویرایش شده توسط همکار رصد
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت دوازده» 

خوابم نمی‌برد، توی بغلش هی تکون می‌خوردم، یهو چشم‌هاش رو باز کرد؛ حسابی سرخ بودن! گفت: 

- لطفاً این‌قدر وول نخور! حسابی خسته‌م. چندوقتِ از خواب و خوراک افتادم، همه‌ش تقصیر تواِ وروجک... 

- خب می‌اومدی خونه که از خواب و خوراک نیوفتی، والله مگه مجبورت کردم نیای؟

- دلم نمی‌خواست بیام اذیتت کنم، مثل الان که این‌قدر اذیتی؛  حتی نمی‌تونی تو بغلم آروم بگیری، انگار میخ تو بغلمِ، والله. 

- نه به‌خدا بدم نمیاد، فقط از هیجان سفر خوابم نمی‌بره... 

- یعنی از من متنفر نیستی؟ من با رفتارهام اذیتت نمی‌کنم؟ 

باید یه‌طور جواب می‌دادم که بفهمه من یه حس‌هایی بهش دارم، بدون این‌که غرورم جریحه‌دار بشه باید می‌فهموندم بهش.

- نه تو خیلی در حقم لطف کردی؛ پدرم رو از دهن مرگ کشیدی بیرون،  براش ماشین خریدی،  بابام بخاطر لطفت ازدواج کرد، الان هم قرارِ بره سر کار و از همه مهم‌تر، داری می‌بریش مسافرت.  آخه چرا باید ازت متنفر باشم؟ تو خیلی در حقم خوبی کردی. تو این همه کار واسم کردی من در عوضش فقط باهات ازدواج کردم. 

- خب من مغرورم، چیزایی که می‌خوام  رو به زور بدست میارم،  بد اخلاقم و... خیلی خصلت‌های دیگه. به اجبار باهام ازدواج کردی. می‌تونستم به هر طریق دیگه‌ای بهت کمک کنم اما نکردم، کلی اذیتت کردم و لجت رو درآوردم. 

_ به نظر من اخلاق‌های تو خیلی هم خوبه، تو آدم درستکاری هستی،  یه مرد ایده‌عالی که رویای هر دختریِ، راجع به اجبار هم... مطمئنم اگر تو هم تحت فشار نبودی، بی‌هیچ چشم داشتی کمک می‌کردی. 

- نذاشتی بخوابم دختر، الان هم باید بریم دیگه کم- کم... 

- برو یه دوش بگیر سر حال بشی!

- لباس برام آماده می‌کنی؟

- اوهوم، برو لباس می‌ذارم برات!

***

رفتیم پیتزا فروشی بعد هم فرودگاه،  بابا، مامان و بابا مسعود و فری رو دیدیم؛  بعد از سلام احوال‌پرسی شماره پرواز رو  خوندن،  رفتیم مشهد. روزهای قشنگی بود. همه خوشحال بودن  مخصوصاً که  هیراد کلی بهم می‌رسید، اخلاقش کلاً عوض شده بود، در مقابلم دیگه غروری نداشت؛ مدام می‌بردم بازار و هرچی دلم می‌خواست برام می‌خرید، حتی برای مهتا و سیما سوغاتی خریدم.

یک هفته مشهد بودیم که خیلی خوش گذشت،  همه‌جاهای تفریحی مشهد رو رفتیم. روز اولی که رسیدیم، باهم رفتیم حرم؛ برام چادر خرید و کلی ازم تعریف کرد، حتی رفتیم چندتا عکس هم گرفتیم. وقتی وارد شدیم،  حس کردم اشک  تو چشم‌هاش جمع شده اما جلوی من راحت نیست، برای همین بهش گفتم من میرم زیارت یک ساعت دیگه این‌جا می‌بینمت.

***

هیراد

رفتیم حرم؛ وقتی ازم جدا شد، یه قطره اشک از چشمم ریخت، خدا شاهدِ که اولین‌بارِ تو عمرم برای کسی گریه می‌کنم. نگاهم رو به گنبد دوختم و گفتم: 

- یا ضامن آهو! این‌جا بهت مرد و مردونه قول میدم رسیدم تهران  ازش می‌خوام خودش تصمیم بگیره کنارم بمونه یا نه، فقط التماس میکنم  ازم نگیرش! بدون هوریا می‌میرم، مهرم رو به دلش بنداز!‌‌

 روزها از پس هم گذشت و مسافرت ماهم به پایان رسید. سعی کردم غرورم رو بزارم کنار و هرکاری که خوشحالش می‌کنه براش انجام بدم. این‌قدر خوشحال بود که روز آخری که تو مشهد بودیم  کلی بوسه‌بارون‌ام کرد، فقط خدا می‌دونه چقدر شوک زده شدم که برای اولین‌بار، هوریای خجالتی من پیش قدم می‌شد و من رو می‌بوسید. 

اومدیم تهران، چندروز بود با خودم کلنجار می‌رفتم. بابا مامان برگشتن سوئد، هوریا برای مامان دلتنگی می‌کرد.  اون شب میخواستم به قولی که به ضامن آهو دادم عمل کنم. 

رفتم خونه، هوریا شام پخته بود؛ میز شام رو به بهترین نحو چیده بود، حتی شمع هم روشن کرده بود. بعد از شام بهش گفتم: 

- هوریا! میشه بشینی پبشم؟ یه صحبتی باهات دارم. 

اومد نشست کنارم،  گفت: 

- بگو هیراد خان! کنجکاوم کردی؟ 

- اومدم این برگه رو بهت بدم؛  تصمیم با خودتِ، پاش رو امضا کنی یا نه، چندوقتِ دنبال کارهای طلاقم، نمی‌خوام بیشتر از این ضربه بخوری،  تو سنی نداری،  هزارتا آرزوی رنگارنگ داری،  اومدم حرف‌هام رو بزنم و یه مدت دور بشم تا راحت تصمیمت رو بگیری.

سرم رو بلند کردم؛ تو چشم‌های  اشکیش زل زدم. دلم هزارپاره شد ولی ادامه دادم، سخت بود از علاقه‌م بگم، سخت بود بگم نفسم به نفست بنده،  نباشی با مرده متحرک فرقی ندارم اما هوریای من از غرورم خیلی با ارزش‌تر بود. 

- دوستت دارم!  منِ مغرور عاشقت شدم،  عاشق پاکیت، عاشق مهربونیت، عاشق نجابتت و کدبانوگریت،  می‌دونم نباشی می‌میرم ولی دلیل بر این نمی‌بینم اسیر خواسته‌م بشی و مثل شمع بسوزی. اینِ که انتخاب دست خودتِ، یا منت سرم میذاری و تاج سرم میشی،  یا میری.

- هـیـراد!  آخه... 

نذاشتم حرف بزنه، بلند شدم و گفتم: 

- میرم و چهار روز دیگه میام؛ جوابت هرچی بود به دیده منت... 

- اما هیراد.

تحمل نکرد و بغضش پوکید، می‌خواستم برم اما دستم رو کشید؛ نذاشت برم. پابلندی کرد و با صدای لرزونش تو گوشم گفت: 

- یه روز می‌خواستم این‌قدر عاشقت کنم که از مجنون هم مجنون‌تر بشی،  ولت کنم و برم، جوری غرورت رو جریحه‌دار کنم که دیگه نتونی سر بلند کنی،  کم- کم شناختمت، دل صاف و مهربونت رو کشف کردم که پشت غرور مردونت پنهان کردی و دورش حصار کشیدی و نمی‌دونم یهو چطور دل به دلت دادم؛ عاشق کج خلقی‌هات و مغرور بازی‌هات و زور گویی‌هات شدم،  حتی با خودم گفتم: «کاش دو سالمون تموم نشه یا اگر هم شد، با زورگویی بگه باید زنم بمونی وگرنه سفته‌هات رو میذارم اجرا!» چطور میتونم با این همه عشق، چهار روز نبودت رو تحمل کنم؟ هوم؟ چطور بی تو بودن رو تحمل کنم؟ 

شوک‌زده بودم از حرف‌هاش، آخه هیچ‌وقت نشون نمی‌داد دوستم داره. خم شد؛ برگه توافق‌نامه طلاق رو از رو میز برداشت و پاره‌ش کرد. 

- ما یه رسم داریم که دختر با لباس سفید میره با کفن بر می‌گرده و تو این‌قدر آدم خاصی هستی که حاضرم در ازای نبودت کفن بپوشم.

 

بغلش کردم و چند دور تابش دادم. از خوشحالی رو پام بند نبودم، همه‌ش فکر می‌کردم یه رویای شیرینِ، هرلحظه امکان دارم از خواب بپرم.  داد زدم:

- امام رضا! من خاک پات  بشم که مهرم به دلش افتاده.

نجواگونه تو گوشش از عشق گفتم و از روزایی که کم- کم عاشقم کرد، من دلم رو تمام و کمال بهش سپردم و اون هم خانمی کرد و زندگیم رو رنگی کرد. تو ناز بود و من تماماً نیاز.

کنارم رو کاناپه لم داده بود، ازم پرسید

- هیراد! از تیانا خبر نداری کجاست؟ خیلی تهدید می‌کرد، نگرانم. فکر نکنم  نیویورک بودن جلوش رو بگیره. دلم براش میسوزه، کاش اون هم راه درست رو پیدا کنه!

 

- آره عزیزم تیانا الان نیویورکِ،  شنیدم سر به راه شده، نامزد کرده؛ باباش بخشیدتش و اون‌جا براش یه شرکت مدلینگ راه انداخته. دورا دور مراقبش  بودم،  نگران بودم آسیبی بهت برسونه ولی انگاری دست شسته از زندگیمون، اون هم  عشق رو تو چشم‌هامون رو دیده.

-‌ هیراد!

- جانم؟ 

- صدات بنظرم جذاب میاد؛ برام بخون!

- اوه نه، اصلاً. 

- خواهش! هیریِ من، عشقولکم، جینگولی پینگولیم، بخون دیگه!

- بسه جوجه! اصلاً.

- خجالت می‌کشی؟ اون هم از من؟ 

- تاحالا نخوندم، به‌خدا.

- فقط یه کوچولو، برای من فقط.

- باشه.

وقتی می‌خندیدی گریه‌های خشکم زود می‌خشکیدن با تو می‌خندیدن ♩♬♫
وقتی قلب نابت رو سخت می‌رنجوندم چشم‌های معصومت من رو می‌بخشیدن
مهربونی، خوبی، نابی، محبوبی، خنده‌هات، می‌خندی شکل مرواریدن ♩♬♫
عشق گندمگون‌ام از چشم‌هات ممنونم که چشم‌هات بی‌وقفه خبر خوش میدن
مهربونی، خوبی، نابی، محبوبی، خنده‌هات می‌خندن شکل مرواریدن ♩♬

- هوم! بقیه‌ش چی بود؟ 

- اه هیری اذیت نکن! قشنگه بخون خب!

خنده‌ای سر دادم و ادامه دادم:

- آها.

دستم رو میگیری داغ میشم آنی عشقم انگار دست‌هات دست‌های خورشیدن ♩♬♫
هرکی می‌بینه تو رو دوست داره مثل تو شه حرکاتت، حرفات مرجع تقلیدن
لب‌های سرخ تو هر میوه‌ی سرخی بود داغ- داغ از روی هر درختی چیدن ♩♬♫
ماه و خورشید منی دورت می‌گردم دوتا چشم‌هات عشقم قابل تمجیدن
هرکی می‌بینه تو رو دوست داره مثل تو شه حرکاتت حرفات مرجع تقلیدن ♩♬♫

───┤ ♩♬♫♪♭ ├───

محسن چاوشی گندمگون

- از ته دل برات خوندم، هم نفسم این‌قدر گوشش کردم که چشم بسته ملودیشم می‌زنم. واقعاً این ترانه وصف عشق من به تواِ.

***

روزها از پس هم می‌گذشت و هرروز خوشبخت‌تر از دیروز می‌شدیم. مشکلات هم‌چنان پابرجا و استوار بودن اما من و هوریا به هر نحوی ساده حلش می‌کردیم.

از عشقش شاعرم شده بودم و از شعرهای حافظ می‌خوندم؛ مخصوصاً که هوریای من عاشق زنگ صدام بود و هر شب موقع خواب درخواست می‌کرد براش بخونم. 

شبی مجنون به لیلی گفت:

- کای محبوب بی‌همتا!

تورا عاشق شود پیدا، ولی مجنون نخواهد شد


الا ای آهوی وحشی کجایی

مرا با توست چندین آشنایی

دو تنها و دو سرگردان دو بی‌کس

دد و دامت کمین از پیش و از پس

بیا تا حال یکدیگر بدانیم

مراد هم بجوییم ار توانیم

بلاخره هوریا فارق‌التحصیل شد؛ براش جشن گرفتم و بهترین هدیه دنیا رو اون شب به من تقدیم کرد. من براش مهمانی با شکوهی گرفتم و برای هدیه‌ی فارق‌التحصیلی ماشین براش خریدم اما اون میون جمعیت تو چشم‌هام نگاه کرد و گفت: 

- هیرادم! امشب یه‌چیز دیگه برای جشن گرفتن هم داریم، می‌خوام دوست‌هامون و عزیزهای دلمون هم تو این شادی بزرگ شریک باشن.

و بلند گفت:

-  پدر شدنت مبارک!

اول خندیدم، بعد کم- کم خندم محو شد و جاش چشم‌هام از تعجب دراومد، بعد به صورت ناخودآگاه عروسک خوشگلم رو بغل کردم و چنددور تاب دادم، بوسه‌ای به پیشونیش زدم و کلی ازش تشکر کردم.  

***

  دو سال بعد 

در رو باز کردم؛ خونه سوت و کور بود،  تعجب کردم، آخه هردفعه وارد می‌شدم، هوتن پسرم می‌دوید و پاهام رو بغل می‌کرد،  با زبون نصفه نیمه‌ش می‌گفت: 

- خشته نباشی با... با 

من هم یه لقمه چپش می‌کردم.

یهو  دیدم از هرجای سالن یه آدم در میاد و همه تولدت مبارک رو میخونن، هوتن هم وسط می‌رقصید. 

الهه‌ی زیباییم،  عشقم، هوریا رو میگم؛ اومد جلو و بهم تولد سی و چهار سالگیم رو تبریک گفت،  من هم با عشق پیشونیش رو بوسیدم و  کلی ازش تشکر کردم بابت زحمتاش.

روزهای قشنگی داشتیم. مهتا و سیما بعد از فارق‌التحصیلی برگشتن شهرشون، هوریای منم شاغل شده بود، بابا مسعود و فری هم زندگی عاشقانه‌ای رو می‌گذروندن،  بابا مسعود می‌اومد شرکت و کار می‌کرد. مامان و بابای من هم دو سالِ از سوئد مهاجرت کردن ایران و گفتن ما از هوتن نمی‌تونیم دور باشیم. همه دور هم خوش بودیم. 

***

تویی که ناب‌ترین فصل هر کتاب منی
شروع وسوسه‌انگیز شعر ناب منی

من آن سکوت شکسته در آسمان توام
و تو درآمد دنیا و آفتاب منی

چقدر هجمه‌ی تشویش بی تو بودن‌ها
تویی که نقطه‌ی پایان اضطراب منی

برای زندگی  بی‌جواب و تکراری
به موقع آمدی و بهترین جواب منی

روان در اوج خیالم چو رود  می‌مانی
همیشه جاری و مانا در عمق خواب منی

نفس پس از گذرت از حساب می‌افتد
و تو دلیل نفس‌های بی‌حساب منی

رها مکن غزلم را همیشه با من باش!
که ختم خاطره‌انگیزه شعر ناب منی

پایان 

با عشق در پناه حق باشید!

امیدوارم لذت برده باشید. 

@m.azimi @همکار ویراستار ویرایش پارت ۱۲ 

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 7
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...