رفتن به مطلب

رمان سقوط آرام | Najmeh کاربر انجمن نودهشتیا


Najm..
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

اسم رمان:  سقوط آرام

اسم نویسنده:  نجمه. A .Z.B

هدف از نوشتن: علاقه دارم به نوشتن رمان! 

ساعات پارت گذاری:   نامعلوم 

خلاصه:   

 

گاهی اوج احساسات در سه حرفِ "عشق" نمی‌گنجد!
چیزی شبیه حجم دریا و گنجایش لیوان! 
کدام واژه را برچینم که تمام احساسم را درک کنی؟
از انتگرال‌های بی‌استفاده‌ی تمام سال‌های تحصیلی کمک می‌گیرم تا بفهمانم حجم این احساس می‌شود، سفت و سخت به آغوش کشیدن یک‌دیگر!
ساده‌ترش هم که بخواهم بگویم، می‌شود:  «آنقدر دوستت دارم که تعلل نکن و بیا در آغوشم!» 

صفحه نقد :

نقد

ناظر: @نویسندهیفضابیـے

ویراستار:  @reyyan

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 16
  • تشکر 1
  • هاها 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 9
  • تشکر 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه: 

می‌خواهم از تو بنویسم
با نامت تکیه‌گاهی بسازم
برای پرچین‌های شکسته
برای درخت گیلاس یخ زده
از لبانت
که هلال ماه را شکل می‌دهند 
از مژگانت
که به فریب، سیاه به نظر می‌رسند 
می‌خواهم انگشتانم را
در میان گیسوانت برقصانم
برآمدگی گلویت را لمس نمایم
همان جایی که با نجوایی بی‌صدا 
دل از لبانت فرمان نمی‌برد
می‌خواهم نامت را بیامیزم
با ستارگان
با خون
تا درونت باشم
نه در کنارت
می‌خواهم ناپدید شوم
هم‌چون قطره‌ای باران
که در دریای شب گمشده است.

...

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 18
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1

 

باصدایی که از پشت سرم شنیدم ترسیدم،   تا خواستم برگردم ببینم صدای چی بود یکهو دستم رو کشید برد توی کوچه،   استرس کل بدنم رو گرفته بود از این که یکی ببینتمون   داشتم دیوونه می‌شدم. 

- چرا اومدی این‌جا؟ مگه صد دفعه نگفتم این‌جا نیا؟ زود برو الان یکی میاد می‌بینتمون! 

همونجور که روی موهام دست می‌کشید، گفت:

- ببین آرام اصلاً بذار کل دنیا بدونن که من دوست دارم، مگه غیر از اینه؟ 

دهن باز کرد که داد بزنه سریع دستم رو جلوی دهنش گذاشتم، همیشه عادت داشت حرصم بده،  مظلوم توی چشم‌های قهوه‌ایش نگاه کردم.
-  تو رو خدا این دفعه نه داد نزن! 

پیشونیم رو آروم بوسید.

آراس:  چرا می‌ترسی وقتی هر دومون هم دیگه رو دوست داریم؟ از چی می‌ترسی آرام؟
استرس داشت دیوونه‌ام می‌کرد. 
- باش برو دیگه دیرم شد باید برم.

خداحافظی کردیم و زود رفتم.

توی راه مدرسه همه‌اش لبخند روی لبم بود. خوش‌حال بودم از این‌که دیدمش، این‌قدر توی فکر بودم نفهمیدم کی به در مدرسه رسیدم.

 عسل: هوی دختر چرا مثل دیوونه‌ها با خودت داری می‌خندی؟ نوچ- نوچ فکر کنم باید برات یک وقت دکتر بگیرم! 

با صدای عسل از فکر بیرون اومدم و بهش خیره شدم.

- عسل چرا من نباید یک دقیقه از دست تو آرامش داشته باشم؟ همیشه مزاحمی حتی تو فکر کردنمم مزاحمم میشی. 

عسل همونطور که به راه رفتنش ادامه می‌داد، گفت:
- من خوب می‌دونم عاشق شدی، بگو ببینم این بدبخت کیه که عاشقش شدی؟ بی‌چاره پسره باید چی‌ها بکشه از دست تو آخه. 

سرم داشت می‌ترکید از دستش. 
- اَه، عسل چقدر حرف می‌زنی؟ برو بی...
تا خواستم فحش بدم معلم وارد کلاس شد و حرفم نصفه موند. یک چشم غره بهش رفتم و هر دوتامون روی صندلی نشستیم. 

بالاخره پنج ساعت کلاس خسته کننده تموم شد.  کیف کولی‌ام رو برداشتم و با عسل از مدرسه بیرون زدیم، خونه عسل یک کوچه پایین‌تر خونه ما  بود؛ رسیدیم در خونه عسل باهام خداحافظی کرد و منم جوابش رو   دادم به راهم می‌رفتم. 
در حیاط باز بود وارد خونه شدم 
زن عمو که در حال آب دادن به   گل‌ها بود رو دیدم. 
 سلامی کردم زن عمو طوری جوابم رو   داد که انگاری ارث باباش رو خوردم 
ولی من حرفی نزدم با طعنه و کنایه گفت:

- سلام امروز دیر اومدی خونه با کی بودی تا این ساعت؟ 
باخودم گفتم من که همیشه این موقع‌ها  میومدم چرا میگه دیر اومدی؟ 

زن عمو: هان چیه مکث کردی دختر؟ کجا بودی میگم؟
- زن عمو من همیشه کلاسم همین ساعت تموم میشه اصلاً دیر نیومدم مثل دفعه‌های قبل اومدم خونه! 
زن عمو: دختره خیره سر من میگم دیر اومدی بگو باشه چرا همیشه رو حرف من حرف می‌زنی؟ الانم عموت میاد تکلیفت و روشن می‌کنم. 

با قطره اشکی که از چشمم سر خورد رفتم سمت اتاقم و در رو بهم کوبیدم خودم روی تخت انداختم بالشت رو   برداشتم   گذاشتم جلوی دهنم صدای هق هقم در نیاد.  انقدری گریه کردم که نفهمیدم کی چشام گرم خواب شد. 
***
باصدای زن عمو بیدار شدم. 
زن عمو: مسعود کلافه شدم از این، دختر چقدر ازش بکشم امروز بهش میگم دیر اومدی بهم میگه به تو چه، چه ربطی داره من کی میام کی میرم؟ 
عمو: زن این حرف رو نزن تا این‌جا که می‌دونم آرام این‌جور هم نیست ولی الان باهاش حرف می‌زنم! 
با این حرف خیلی ناراحت شدم از رو تخت بلند شدم حتی لباس‌های مدرسه هنوز تنم بودن از تو کشو لباس در آوردم و پوشیدم. یک پیرهن مشکی با یک شلوار ورزشی ادیداس سفید و مشکی،  صدای شکمم داشت کلافم می‌کرد. 
باصدای آرام- آرام گفتن عمو از فکر شکمم بیرون اومدم  در اتاق رو باز کردم سمت حال رفتم. عمو نشسته بود رو مبل زن عمو هم جفت‌اش   میوه پوست می‌گرفت. 
با سلامی که کردم عمو سرش را آورد بالا زن عمو با چشم غره نگاهم می‌کرد.
حتی تعارف هم نکرد که بیا میوه بخور! هه من چی میگم او که کاری کرد که حتی ناهار هم نخوردم از گرسنگی دل‌درد امون‌ام را بریده، ای خدا کرمت رو   شکر! 
عمو: بیا بشین کارت دارم! 
آروم رفتم رو مبل روبه‌رویی عمو نشستم و دست‌هام رو تو هم قفل کردم و عصبی بودم از حرف‌های زن عمو،  همین‌طور که عمو پرتقال می‌خورد.  وقتی تموم شد رو به من گفت:

- آرام تو چرا این‌جور شدی هر چیزی که زن عموت میگه رو انجام نمیدی حرف رو حرف زن عموت میاری؟ اصلاً امروز کجا بودی لابد جایی رفته بودی که زن عموت این‌جور میگه. 
- من، من...

پرید توی   حرفم  و  رو   نصفه گذاشت. 
عمو: نمی‌خوام حرفی ازت بشنوم ساکت شو حرفی نزن از این به بعد اگه حرفی زدی به زن عموت یا دعوایی باهاش کردی رو با خودم طرفی!  بلایی سرت میارم که مرغ‌های آسمون به حالت گریه کنن. 
با حرف‌هایی که می‌زد   اشک‌هام دونه به دونه رو گونه‌ام سر می‌خوردن، نگاهی به زن عمو کردم که نیشخند می‌زد. 
- عمو بخدا من... . 
حرفم نصفه موند.
نیما: بابا می‌خوای بلا سر کی بیاری؟ تو مامان چرا همیشه گیر میدین به آرام مگه آرام چه گناهی کرده که همه‌اش دعوا میکنین باهاش؟ 
با اومدن نیما از رو مبل بلند شدم پا تند کردم سمت اتاقم و درو بستم و خودم رو انداختم رو تخت و همش گریه می‌کردم، هق هقم دیگه داشت خفم می‌کرد. 
صدای داد و بیداد عمو و نیما میومد 
نیما خیلی خوب بود مث داداشم بود، حامیم بود همیشه اکثر موقع‌ها که زن عمو با من دعوا می‌کرد    همیشه میاد طرف من، منم خیلی دوستش   دارم. 
قاب عکس بابا و مامانم رو   تو بغلم گرفتم و همه‌اش گریه کردم، همه‌اش غر می‌زدم به قاب عکس تو دستم 
شما چقدر بی‌انصافین! این‌که نتونستین بمونین از من محافظت کنین! مگه من چه گناهی داشتم که حتی شما هم من رو ول کردین و رفتین؟ با هق هقم حرف می‌زدم دست می‌کشیدم رو قاب عکس و   اشک می‌ریختم برای بدبختیام. 
مامان و بابا خیلی دوستتون دارم ولی خسته شدم از این همه زجر کشیدن دیگه نمیتونم، دیگه خسته شدم کاشکی بودین که من اینجور بلاها سرم نمیومد تا کی بگم کاش خسته شدم تو این دنیای بی‌رحم و مروت که همه‌اش زجر و عذاب شو من باید بکشم! خدایا انگاری هیچ بنده‌ای نداری که همه مشکلات و بدبختی‌ها رو من آوار شده. همین‌جور اشک می‌ریختم و قاب عکس رو   بوسیدم و گذاشتم رو عسلی کنار تختم. 
دلیل اینکه یک خورده شادم رو مدیون آراسم، آخ با اسمش خنده رو لبم جا خشک کرد.  همین‌جور داشتم لبخند می‌زدم که تقه‌ای به در خورد و باز شد. سرم و بالا آوردم   نیما رو تو چهار چوب در دیدم. 
نیما: آرام بیام تو؟ حالت خوبه؟

- بیا نیما! خوبم. 
اومد روی صندلی روبه‌روی  تختم نشست. 
نیما: آرام قربونت برم خودت رو اصلاً ناراحت نکن! از حرف مامان و  بابا هم اصلاََ ناراحت نشو من خودم همه جوره پشتتم نمی‌زارم آب تو دلت تکون بخوره. 
 چقدر خوب بود با حرفاش آرومم می‌کرد. 
- من بخدا حرفی نزدم.
نیما: هیس! من خودم می‌شناسمت.
- چقدر خوبه که دارمت داداش خوبم، مرسی که هستی! 
نیما از روی صندلی بلند شد اومد رو تخت نشست و من رو بغل کرد، این‌قدر تو بغلش گریه کردم که اونم ناراحت شد ولی غرورش نمی‌ذاشت جلوی من گریه کنه. 
نیما: باش دیگه لوس نشو خیلی دوست   داری بیای تو بغلم الکی بهونه میاری.

- من اومدم یا تو؟ جلل خالق تو اومدی من رو بغل کردی. 
خندیدم و    ازش جدا شدم و با دستم اشکم و پاک کردم و با مشت کوبوندم تو بازوش،  اونم می‌خندید و همه‌اش می‌خواست حرصم بده می‌گفت تو لوسی دیگه بغلت نمی‌کنم.  بلند شدم که بزنمش زودتر از من بلند شد در رو باز کرد رفت بیرون! 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 18
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2

از روی تخت بلند شدم و سمت حمام رفتم یک دوش گرفتم تا حالم بهتر بشه. داشتم از گرسنگی ضعف می‌رفتم، تو حمام چند باری سرم گیج رفت نزدیک بود بخورم زمین. 

ولی زودی اومدم بیرون که مثل دفعه‌ی   قبل نشه.

بشقاب رو برداشتم و کمی غذا کشیدم که با حرفی که زن عمو زد دیگه اشتهام کور  شد. 

زن عمو:   غذا کم درست کردم فقط برای نیما هست، اگه می‌خوای برا خودت درست کن! 

بشقاب برنج رو ریختم تو قابلمه و سمت اتاقم رفتم اشک‌هام دونه به دونه رو   گونه‌هام می‌ریختن.

زن عمو: دختره زبون دراز حرف‌ها رو می‌زنه، می‌خواد غذا هم بخور مگه ما باید چقدر تحملت کنیم والا خسته شدیم از دستت. 

دیگه داشتم تو این خونه خفه می‌شدم تصمیم گرفتم فرار کنم اما کجا رو دارم   که برم؟ با فکری که تو سرم اومد خنده رو لبام جا خشک کرد. 

گوشیم رو  برداشتم شماره آراس گرفتم ولی بعد یک حسی بهم گفت پاکش کن،   پاکش کردم و خوشحال بودم! 

نگاهی به ساعت انداختم پنج عصر رو نشون می‌داد،   گوشی رو گذاشتم زیر بالشت و به گذشته فکر کردم. 

- چشم‌هام رو باز کنم؟ 

آراس: میگم نه، هر موقع گفتم باز کن!

- خب نمی‌تونم من باز کردم.

با چیزی که روبه‌روم دیدم هنگ کردم، واو!  

- آراس باورم نمیشه این خونه مال تو باشه. 

آراس: خوشت نیومد؟ من فکر می‌کردم خوشحال بشی. 

- چرا ولی هنگ‌ام   الان. 

آراس: این خونه رو برا دوتایی‌مون درست کردم، ببین حتی اون اتاق رو برو   ببین برای بچه‌مون آماده کردم. 

با بچه گفتنش پیشونیم خیس عرق شد، از خجالت سرم رو پایین آوردم. نزدیکم شد و با انگشت اشاره سرم رو بالا آورد، دماغم رو کشید. 

آراس:   دماغو، نبینم خانومیم خجالت بکشه جلو آقایی! 

با مشت زدم تو بازوش. 

- چند دفعه بهت بگم که بدم میاد از این کلمه! 

باز دماغم رو کشید. 

- خانومی ناراحت شدی؟ بدو آقایی رو بوس کن که ناراحت نباشی! 

چشم غره‌ای بهش رفتم. 

- من ناراحتم بعد تو رو بوس کنم اون وقت ناراحت نیستم دیگه! والا روی تو رو برم. 

آراس: لوس کی بودی تو؟ همیشه برای خودم لوس باش عشقم! 

آروم نزدیکم شد.  با دست‌هاش دو طرف صورتم رو گرفت چشم‌هام رو   بستم   آروم بوسه‌ای روی  پیشونیم زد.  با این کارش قند تو دلم آب شد. 

تو دلم بابت همچین مردی خدا رو شکر می‌کردم. 

با صدای پیام گوشیم از فکر بیرون اومدم با خوشحالی سمت گوشی رفتم، یک‌دفعه پنچر شدم از طرف ایرانسل بود. 

حوصلم سر رفته بود،   آهنگ رضا بهرام پلی کردم و هنذفری تو گوشم دراز کشیدم به سقف خیره شده  بودم. 

لعنت به شب‌های بعد از تو

به دردی که ماند از تو لعنت! 

چشم‌هام گرم خواب شد و خوابم برد.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3

با دل‌درد بدی چشم‌هام رو باز کردم  از گرسنگی بود، بی‌خیال شدم که گرسنم به ساعت نگاهی کردم، هشت شب رو نشون می‌داد چقدر خوابیدم. 
از روی تخت بلند شدم و کیف کولی رو برداشتم چندتا لباس گذاشتم داخلش، از تو پنجره انداختمش پایین. خدا رو شکر اتاقم طوری بود که پنجره داشت، سمت در رفتم و قفلش کردم. نشستم روی صندلی جلوی آینه کمی رژ زدم و موهام رو دم اسبی بستم بالا، مانتو مشکی با یک شلوار لی آبی پوشیدم شالم رو سرم کردم. 
خیلی ترس داشتم، استرس تموم بدنم رو گرفته بود. از پنجره پایین که نگاه می‌کردم. استرسم بیشتر می‌شد چشم‌هام رو باز و بسته می‌کردم. اسم خدا رو صدا می‌زدم. 
- یاخدا! 
یک دفعه پریدم پایین و چشم‌هام رو بستم. زانوم زخم شد، کمی هم شلوارم پاره شد، زخم پام می‌سوخت. 
نمی‌فهمیدم این‌قدری خوش‌حال بودم که می‌خوام برم پیش آراسم، بلند شدم خدا رو شکر کسی هم تو کوچه نبود. به سختی گوشیم رو از تو جیبم در آوردم و شماره آراس گرفتم. جواب نداد آخه سابقه نداشت گوشی رو جواب نده؟ 
دوباره زنگ زدم بوق خورد.
- مشترک مورد نظر پاسخگو نمی‌باشد. 
ِکلافه از این شدم که چرا گوشیش رو برنمی‌داره، نگران شدم نکنه اتفاقی براش افتاده. 
سرجاده رسیدم، دست بلند کردم با اولین ماشینی که توقف کرد سوار شدم. 
آدرس خونه‌ای که آراس برده بودم اونجا رو  به راننده دادم. 
سرم رو تکیه دادم به شیشه بیرون رو نگاه می‌کردم، بارون قطره- قطره روی شیشه ماشین پایین می‌اومد با هر قطره بارونی اشک منم می‌ریخت. 
همه‌اش خدا- خدا می‌کردم چیزی نشده باشه، اتفاقی براش نیوفتاده باشه. 
خدایا اگه طوریش بشه من نمی‌تونم، طاقت ندارم. خدایا پدر و مادرم رو ازم گرفتی اما آراس ازم نگیر. خدایا التماست می‌کنم! 
باصدای راننده از دعا کردن دست کشیدم. 
- خانوم رسیدیم. 
کرایه رو دادم و سریع پیاده شدم نفهمیدم چطوری به در ساختمون رسیدم. 
آسانسور زدم طبقه چهار، استرس داشت دیوونه‌ام می‌کرد. تموم پیشونیم عرق کرده بود و قلبم تند- تند می‌زد که نکنه اتفاقی افتاده باشه. 
خدا رو شکر قبلاً بهم کلید داده بود، کلید رو انداختم با باز کردن در با صحنه‌ای که دیدم خشکم زد. 

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 15
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت4

چشمام رو   باز و بسته کردم چند باری پلک زدم. از شدت گریه تار می‌دیدم.
آراس از روی تخت اومد پایین، با دادی که زد به خودم اومدم:

- گمشو برو بیرون!

سرم رو آوردم بالا، با دیدن دختر که به سرعت از اتاق رفت گفتم:
- ساکت شو؛ هیچ حرفی نزن، نمی‌خوام چیزی ازت بشنوم، هرچی بوده دیدم!
صندلی تو اتاق رو برداشت و محکم کوبید تو آیینه.
آراس گفت:

- لامصب میگم گوش بده به حرف‌هام!
- نمی‌خوام چیزی بشنوم، من دیگه کاری با تو ندارم، هر چی بین من و تو بوده، دیگه تموم شده!
دستم رو گرفت، زدم زیر دستش در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون.
از پله‌ها می‌اومدم پایین، اونقدری گریه کردم که نفسم داشت می‌گرفت.
از ساختمون اومدم بیرون داشت. نم- نم بارون می‌زد. قدم می‌زدم تو خیابون و گریه می‌کردم. یك پارک دیدم. اون طرف جاده رفتم سمت نیمکت، روی اون نشستم. بلند، بلند همه‌اش گریه می‌کردم، با خدا حرف می‌زدم که چرا همچین بلاهایی سر من باید می‌اومد اون از زن عمو که همه‌اش بهم میگه سربار شدم توی خونه‌اش!
سرم رو آوردم بالا که با دیدن دوتا مردکه داشت به سمتم می اومد.
مرد گفت:

- چی میشه امشب و بیای...
صداش قطع شد.  چشمام رو بستم. داشتم سکته می‌کردم، استرس کل بدنم رو گرفته بود،  خدارو صدا می‌زدم که کمکم کنه که با آخ گفتن مرد چشمام رو باز کردم. نیما رو دیدم،
از روی نیمکت بلند شدم و سمت نیما رفتم. دست نیما رو می‌گرفتم گفتم:

- نیما تورو خدا نزنش، ولش کن کشتیش!
نيما مدام مي‌گفت:

- مرتیکه عوضی نبینم به کسی چپ نگاه کنی‌ها، مگه خودت نا*س نداری که دنبال این و اونی؟!
دست نیمارو کشیدم. نیما من رو تو آغوش‌اش گرفت گفت:

- آرام دردت تو سرم، طوریت نشده؟! حالت خوبه؟! می‌دونی اگه خدایی نکرده بلایی سرت می‌اومد، من چیکار می‌کردم؟! دنیارو به آتیش می‌کشیدم.
- باشه الان که طوری نشده، ناراحت نباش. من خواستم هوا بخورم، چون خفه شده بودم تو اون خونه!
نيما گفت:

- کی بت گفت بیای اینجا؟! اصلا این وقت شب چی می‌خوای؟ ها، جواب منو بده! می‌دونی اگه من نمی‌اومدم...
- تو از کجا می‌دونستی من اینجام؟!
- من از همون موقع که از خونه اومدی بیرون تعقیبت کردم. اون عوضی رو هم...
باصدای زنگ گوشیش حرفش نصفه موند
- بله مامان، آره با خودمه، الان میایم خونه. باشه مامان نگران نباش میایم!
گوشی رو قطع کرد.

- مامانم میگه نگران شدم کجایین.
- هه؟ نگران شده، جک میگی نیما؟!
نیما خودش هم می‍‌خندید، می‌گفت:

- نه واقعا ناراحت شده بود! آرام، بریم خونه مامان دلواپسه!
- باشه بریم.

 

@همکار ویراستار

 

ویرایش شده توسط reyyan
ويراستاری| reyyan
  • لایک 14
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت 5

تا خواستم دستگیره در و بکشم، خودش پیش قدم شد. برام باز کرد در رو، دستش رو سمت در برد  و گفت:

- سرکار خانوم بفرمایید بشینید.

لبخندی زدم و سوار شدم و نیما سری تکان داد و‌ رفت سمت اون در و نشست ماشین روشن کرد و به سمت یک سوپر مارکت رفت، ماشین رو خاموش کرد. پیاده شد، رفت توی مغازه. وقتی اومد بیرون با یک پلاستیک پر اومد توی ماشین نشست. چیزها رو گذاشت بغل من، منم باتعجب نگاش می کردم.
- حالا چی تو این پلاستیکه که اینقدر سنگینه؟!
- خودت ببین چی‌ها برات خریدم.

ریز می‌خندید. نیما دستش رو توی موهاش کشید و خندید
- وای چه چیزهای خوشمزه‌ای گرفتی برام!
پلاستیک رو باز کردم چشمم خورد به پشمک و تخمه چیپس فلفلی و ماست موسیر و ... همه چیزی داخل این پلاستیک بود، خیلی خوشحال بودم که نیما برام اینا رو خریده.
- نیما مرسی که هستی، داداش خوبم!
- آرام میشه نگی داداش، لعنتی نگو دیگه این کلمه رو! 
- یعنی چه، مگه داداش من نیستی تو؟ پس باید بهت بگم چی؟
ماشین رو یك گوشه نگه داشت. با مشت کوبوند روی فرمون ماشین. نفس‌اش رو بیرون داد. از این حرکت‌اش جا خوردم، باورم نمی‌شد این نیما باشه! ترسیده آب دهان‌ام رو قورت دادم و به صندلی‌ام تکیه دادم.
در ماشین رو باز کردم. با دادی که سرم زد، دستم رو دستگیره موند. 
- بشین کی بهت گفت پیاده بشی؟! باشه آروم شدم بیا!
یك پام تو ماشین بود، یك پام بیرون. پام رو آوردم داخل و نشستم. سکوت کل ماشین رو فرا گرفته بود.

- ببخشید اگه داد زدم؛ یهو کنترلم رو از دست دادم!
حرفی نزدم، من می‌دونستم اگه یك چیزی بگم، دعوامون میشه.
نگام کرد و می‌خندید، انگاری دیونه بود.
- آرامی باهام قعری؟! خودکشی می‌کنم اگه باهام حرف نزنی!
 تاسرم رو آوردم بالا ماشین داشت به سرعت می‌اومد نزدیک ما. داد زدم:

- نیمااااااا!
***
با سوزش دستم، چند باری پلک زدم. بالا سرم رو نگاه کردم، سُرم قطره- قطره می اومد پایین. سرم گیج می رفت، حالت تهوع داشتم.
در بازشد پرستار اومد داخل اتاق گفت:

- به هوش اومدی عزیزم!
- مگه چند روز بیهوش بودم؟ اصن من چرا اینجام؟
- الان دو روزه که بیهوشی، تصادف کردید. همسرت همش نگرانت بود؛ قدرش رو بدونید، مرد خیلی خوبیه عزیزم!
تا خواستم حرفی بزنم،  نیما وارد اتاق شد. 
- انشالا بلا دور باشه، یك چشمکی زد و از اتاق رفت بیرون. نیما دستش رو گذاشت زیر چونه‌اش. به حالت فکر کردن نگاهم می‌کرد.
- قدر شوهرت رو بدون مرد خوبیه؟
- عه نیما اذیتم نکن دیگه! این پرستاره اشتباه گرفت، اصلا تو چرا فال گوش ایستاده بودی، ها؟
- بیخیال. بگو ببینم حالت چطوره دو روز سکته‌ام دادی!
- خوبم فقط یک کمی سرم درد می‌کنه، اونم فکر کنم مال سُرمه!
- باشه عزیزم، انشالا زود خوب میشی.
- نیما اصلا ما چرا اینجاییم؟
در باز شد. عمو و زن عمو اومدن توی اتاق، نیما جواب من رو نداد.
زن عمو گفت:

- پسرم رو آواره کردی، تو باعث شدی تصادف پیش بیاد!
- چه ربطی داره، می‌بینید که خودم هنوز رو تخت بیمارستانم!
نیما رو به من گفت:

- مامان تو رو خدا بحث نکن، به جای این که بهش بگی بلا دوره، اومدی باهاش دعوا می‌کنی!
زن عموگفت:

- می‌خواهم هیچ خوب نشه، صد سال سیاه بخواب رو همین تخت بیمارستان!
- اینجوری نفرین نکنید، خوب نیست چوب خدا صدا نداره!
عمو گفت:

- زن بسه دیگه! مگه نمی‌بینی خودش حالش خوب نیست، روی تخت بیمارستان خوابیده. خدا که به ما دختر نداد، ولی به جاش این آرام گل رو داد، از بچگی داریم بزرگش می‌کنیم،  تو چرا این قدر باهاش بدی؟! بخدا گناه داره، این دختر جز ما کسی رو نداره، همین دختر فردا یك جایی دست مارو می‌گیره!
زن عمو با كنايه گفت:

- این یك آب الان دست من نمیده، چه جور می‌خواد دست منو بگیره؟!
باصدای پرستار دست از حرف کشیدن برداشتن.
- آقای علیزاده، برید پذیرش کارهای ترخیص رو انجام بدهید.

@-Atria-

@niloofar.h

ویرایش شده توسط reyyan
ويراستاری| reyyan
  • لایک 13
  • تشکر 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6

نیما از روی صندلی بلند شد رفت بیرون. زن عمو هم پشت سرش رفت.
عموگفت:

- آرام دخترم ناراحت نشی از حرف‌های شهین، اون دلش پاکه ناراحت شده برای نیما؛ بخاطر همین اینجوری حرف زد!
- نه عمو ناراحت نیستم، فقط دوست داشتم باهام خوب باشه، مگه چی می‌شد؟! از دنیا کم می‌شد مگه!
- خوبه فقط یک کمی اخلاقش تنده، باهاش حرف می‌زنم. تو ناراحت نباش. آرام عمو قربونت بره دختر قشنگم، من همیشه هوات رو دارم، هیچ‌وقت نمی‌زارم آب تو دلت تکون بخوره. تو یادگار...
نيما از در وارد شد و گفت:

- کارهای ترخیص رو انجام دادم، آرام پاشو بايد بریم خونه!
عمو بلند شد رفت بیرون، من خیلی تو فکر این حرف عمو بودم.
نيما گفت:

- آرام کجایی توباغ نیستی؟ یک ساعته دارم صدات می‌زنم!
- باغ، چه باغی؟
نیما داشت می‌خندید، دستی توی موهاش کشید و گفت:

- پاشو لباس‌هات رو بپوش باید بریم خونه! من میرم بیرون تا تو آماده بشی!
سری تکان دادم و اون هم در رو بست رفت بیرون.
داشتم لباس‌هام رو می‌پوشیدم، تو فکر حرف عمو بودم. منظور از تو یادگار...یعنی چه؟
باصدای در به خودم اومدم.
گفتم:

- بیا آماده‌ام!
نیما اومد داخل اتاق، گفت:

- آرام چرا نشستی، پاشو بریم؛ مگه خیلی بیمارستان دوست داری که می‌خوای بمونی؟ دستت رو بده به من، آروم بلند شو!
دستم رو گرفت بلندم کرد از روی تخت. باهم از اتاق رفتیم بیرون. تو راهرو پرستاره رو دیدم که چشمکی بهم زد؛ منم باخنده سری تکان دادم براش. به در خروجی رسیدیم،
به سمت ماشین حرکت کردیم، تا خواستم در رو باز کنم، نیما زودتر از من در ماشین رو برام باز کرد. سوار شدم.
خودش هم رفت نشست. ماشین رو به حرکت در آورد.
همین‌جور باسرعت می‌رفت. كه گفتم:

- آروم تر برو، یادت رفت چی‌شد؟! نمی‌خوام دیگه اون روز کذایی برام اتفاق بیوفته!  نیما من می‌خوابم، سرم خیلی درد می‌کنه، نمی‌تونم چشمام رو باز بزارم؛ بزار هنذفری‌هام رو بزارم توی گوشم، اهنگ گوش بدم تا خوابم ببره.
- باشه عزیزم، هر موقع رسیدیم بیدارت می‌کنم!
گوشیم خاموش شد، ولی هنذفری‌ها تو گوشم بودن. ماشین ایستاد منم بیدار شدم. با دستی که موهام رو نوازش می‌کرد، چشمام رو باز نکردم!
- چه‌قدر دوست داشتنی هستي، تو فقط می‌تونی من رو آروم کنی و حس قشنگی رو بهم بدی، تو خیلی متفاوتی برای من! کاش می‌تونستم وقتی که بیداری حرف‌هام رو بهت بزنم!
حرف‌هاش بهم انرژی می‌داد.
چه حس خیلی خوبی بهم می‌داد آرامش کل بدنم رو فرا گرفته بود. باصدا کردن نیما دوسه باری گذشت که چشمام رو باز کردم.
نيما گفت:

- رسیدیم پیاده شو.
از ماشین پیاده شدیم و با باز کردن چشم‌هام از چیزی که روبه‌روم دیدم دهنم باز موند. آبشاری که از کوه بیرون زده بود، فضا رو خیلی قشنگ کرده بود. چرا من ت احالا اینجا رو ندیدم؟

با صدای خنده‌ی نیما به خودم اومدم.
-  دهنت رو ببند دختر؟

- خیلی قشنگه اینجا! اصلا آرامش خاصی داره!
- اره! اینجا رو خیلی دوست دارم، تا حالا به کسی نشونش ندادم، حواست باشه جام رو لو ندی‌ها!

خنده‌ای کردم.
- چشم.
به میز و صندلی که کنار آبشار گذاشته بود، اشاره کرد.
- بشینیم.

روی صندلی نشستیم و هوای تمیز رو به ریه‌هام فرستادم.

@reyyan

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط reyyan
ويراستاری| reyyan
  • لایک 9
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت7

یه آقایی که پیش بند قرمز و مشکی بسته بود با سینی که  داشت می اومد سمت میزی که ما نشسته بودیم سینی را گذاشت روی میز و نوش جانی گفت و رفت من از این همه زیبایی شکه شده بوده ام .داشتم برنج رو با قاشق هم میزدم 
نیما: چرا اینجوری نگاه میکنی ؟ غذات رو بخور دوست نداری بگم یه چیز دیگه بیارن برات .
آرام:نه دوست دارم فقط یه کمی سرم درد میکنه .
نیما کلافه دست تو موهاش برد و هووووفی کشید .
نیما: سر درد میتونه بخاطره بیهوشیت باشه 
آرام:اره شاید 
نیما:خب دیگه غذات رو بخور تا سرد نشده.
غذامون رو خوردیم دیگه حرفی نزدیم.
نیما از روی صندلی بلند شد دست برد تو جیب شلوارش کیف پول اش رو در آورد مقداری پول رو گذاشت روی میز .
منم از روی صندلی بلند شدم باهم دیگه از اونجا رفتیم داشتیم راه میرفتیم که پام گیر کرد به یه سنگ افتادم زمین صداکردم نیما.
نیما جلوتر از من راه میرفت تا صدای من رو شنید برگشت پشت سرش رو نگاه کرد تا دید من افتادم سریع اومد دستم رو گرفت بلندم کنه. پام خیلی درد بدی داشت اماچیزی نگفتم 
نیما: چیشده عزیزم چرا افتادی؟
آرام:نمیدونم یک دفعه سرم گیج رفت چشمام سیاهی رفت پام گیر کرد به یه سنگی افتادم روی زمین
نیما:میخوای ببرمت بیمارستان اگه حالت خوب نیست.
آرام:نه خوبم چیزی نیست فقط زودتر بریم خونه اصلا نمیتونم بیشتر از این بمونم اینجا.
دستم رو گرفت با خودش به سمت ماشین برد.
نیما نگاهی به من کرد و گفت:بهتری درد نداری ؟
آرام:خداروشکر دردش کمتر شد.
نیما خداروشکر انشالا همیشه خوب باشی بدون درد 
آرام:قربونت همچنین 
رسیدیم به ماشین نیما در رو برام باز کرد .نشستم خودش هم رفت اونطرف در رو باز کرد و  نشست.  ماشین رو روشن کرد منم سرم گذاشتم رو صندلی و چشمام رو بستم خیلی خسته بودم .یک دفعه حالم داشت بهم میخورد حالت تهوع بدی بهم دست داد. 
آرام: نیما میشه ماشین رو نگهداری حالم خوب نیست 
ماشین رو یه گوشه نگه داشت
نیما با تعجب نگام کرد تاخواست چیزی بگه از ماشین پیاده شدم دستم رو جلو دهانم گذاشتم و عق زدم اینقدری عق زدم 
که دیگه نا برا ایستادن نداشتم 
نیما بطری آب رو روی دستم ریخت منم آبی به صورتم پاشیدم خنکی آب حس خوبی بهم میداد با بادی که می وزید 
حس آرامشی رو بهم القا میکرد.
نیما رو دیدم خیلی ناراحت بود 
آرام: نیما خوبم چیزی نیس ناراحت نباش شاید بخاطر پرخوری که کردم

@reyyan

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Najim..
...
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8

از روی  سنگی که نشسته بودم بلند شدم، سمت ماشین رفتم.

 اصلا  خوب نبودم، سرگیجه داشتم نزدیک بود بخورم زمین که نیما دستم رو گرفت و درماشین رو باز کرد. منم نشستم. خودش هم سوار شد. منم سرم رو تکیه دادم به شیشه ماشین و چشم‌هام رو بستم. به خواب رفتم.

با ایستادن ماشین چشم‌هام رو بازوبسته کردم خیلی خوابم می‌اومد. تا خواستم در ماشین رو باز کنم، نیما اومد در رو باز کرد؛ پیاده شدم از ماشین  سمت در حیاط  رفتم، چیزی یادم اومد برگشتم نگاهی به نیما کردم، خندید و سری تکان داد.
چند قدمی بهش نزدیک شدم و گفتم:

- ممنونم نیما، مرسی که هستی!

- قربونت برم، مرسی که توهم هستی!

- تو نمیای خونه؟
نیما تکیه داده بود به ماشین و من رو نگاه می‌کرد، نیما دستی تو موهاش کشید.

نیما:

- نه یك چندتا کار دارم اونارو انجام بدم میام خونه، تو برو استراحت کن!

- باشه مواظب خودت باش.

نیما رفت سمت ماشین که یک دفعه برگشت سمت من.

- راستی اگه مامانم چیزی گفت ناراحت نشی، مواظب خودت هم باش که زود خوب بشی، داروهات هم سر ساعت بخور!

- چشم امر دیگه‌ای نداری قربان!

نیما:

- نه تو فقط زود خوب شو حوصله‌ی پرستاری ندارم!

- عه بچه پرو، تو کی از من پرستاری کردیۀ؟! لو دادی نکنه تا صبح تو بیمارستان بالا سر من بودی! 


نیماگفت:

- نه کی گفته؟ تو برو آیفون رو  بزن تا من ببینم رفتی خونه که برم.

- برو سوار ماشین شو تا منم ببینم!

نیما هوفی کشید و سوار ماشین شد .
منم آیفون رو زدم دوتا بوق خورد کسی نیومد بوق سوم که زدم صدای زن عمو بود که گفت:

- کیه؟

گفتم:

- زن عمو منم آرام‌ام باز کن در رو!

زن عمو بدون این که چیزی بگوید در رو باز کرد. نگاهی به نیما انداختم و دستی براش تکان دادم اونم دست تکان داد و ماشین رو روشن کرد رفت.
 
سریع در رو باز کردم رفتم سمت در اتاق دستگیره رو کشیدم و در رو باز کردم رفتم توی اتاق، زن عمو دیدم در حال ظرف 

شستن بود گفت:

- به- به خانوم از بیمارستان مرخص شدن، بله وقتی که پسر من رو بازیچه‌ی کارهات می‌کنی، اتظار داری که هیچ بلایی هم سر پسرم نیاد؟ معلومه که با کارهات پسر من هم باخودت نابود می‌کنی!

دست‌هام رو مشت کردم، خواستم چیزی بهش بگم که یاد حرف نیما افتادم.
 
به سمت اتاقم رفتم در رو باز کردم نشستم روی تخت. خیلی ناراحت بودم دوباره اومدم تو همین خونه‌ی کذایی! کاش همون موقع که تصادف کردم، می‌مردم راحت می‌شدم از این خونه!

باصدای گوشیم. از فکر بیرون اومدم.

گوشیم رو از روی عسلی برداشتم جواب دادم.

- الو سلام خوبی عزیزم!

عسل گفت:

- دختر کجایی تو، چند روز خبری نیست دلواپست شدم، گوشیت رو نگاه کن صد بار بهت زنگ زدم پیام دادم؛ پس چرا جواب نمیدی اگه اومدم همونجا گوشی رو توی سرت خورده می‌کنم، دختره‌ی چشم سفید!

- باشه نفس بگیر چند دقیقه یك ریز فک می‌زنی!

- خب چیکار کنم، ناراحت بودم بلایی سرت بیاد. من نمی‌دونستم زنگ زدم به زن عموت اون بهم گفت رفتم بیمارستان گفت که مرخص شدی. حالا استراحت کن بعدا میام پیشت!

- منتظرم بیای، حتما من برم بخوابم خیلی خسته‌ام‌، این چند روز توی بیمارستان درست و حسابی  نخوابیدم.

- خداحافظ عشقم!

- نفسمی خداحافظ !

گوشی رو قطع کردم انداختمش روی تخت، خیلی خسته بودم.
دراز کشیدم روی تخت. به این فکر کردم كه عسل خیلی دختر خوبیه، خیلی دوستش دارم، مثل خواهر نداشته‌ام  میمونه برام، توی همه‌ی ناراحتی‌هام و سختی‌هام، همیشه کنارم بود.  خیلی دوستش دارم!

نفهمیدم چطوری چشم‌هام گرم خواب شدند. 

***

ویرایش شده توسط reyyan
ويراستاری| reyyan
  • لایک 5
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 9

باصدای پیام گوشیم چشم هام رو نیم باز کردم دستم رو بردم

 روی عسلی تاب میدادم که دستم به گوشی خورد نگاهش

 کردم پیام ازطرف ایرانسل بود پوفی کشیدم و از روی تخت

 بلند شدم به سمت کمد لباس هام رفتم یه پیراهن

 وشلوارمشکی ست که یه آدیداس صورتی گوشه اش بود رو

 برداشتم روی تخت پرت کردم حوله رو باخودم بردم از اتاق

 بیرون رفتم دیدم که زن عمو داره تلویزیون نگاه میکنه

با چشم غره نگام میکرد نمیدونم چه هیزم تری بهش فروخته 

بودم که اینجوری باهام رفتار میکرد . خدایا از تو میخواهم 

هرکسی بهم بدی میکنه جوابش رو طوری بدی که خودش 

نفهمه میگن چوب خدا صدا نداره اگه هم بزنه درد و دوا

 نداره خب بی توجه از کارهای زن عمو به سمت حمام رفتم

یه دوش پنج دقیقه ای گرفتم و حوله رو پوشیدم از حمام 

اومدم بیرون که یک دفعه نیما رو دیدم هاج و واج نگام میکرد. خجالت زده سرم رو پایین کردم  سریع پا تند کردم 

سمت اتاقم .در و بستم از روی تخت لباس هام رو پوشیدم 

نشستم روی صندلی با شسوار موهام رو خشک کردم که 

صدای در اومد . سشوار رو بستم نگاهی به در کردم نیما رو

تو چارچوب در دیدم سری براش تکان دادم اومد داخل برس

رو برداشت موهام رو برس میزد سشوار هم تو دستش بود 

نیما: موهات رو خیلی دوست دارم هیچوقت کوتاه شون نکنی

_ من میخاستم کوتاه شون کنم خیلی بلندند برا شونه

 زدنشون خسته میشم نمیتونم همش موهام رو درست کنم خیلی اذیت میشم باهاشون

نیما: تو شکر میخوری که بخوای دست به موهات بزنی

میای ببرمت بیرون حال و هوات عوض کنم اصلا بریم شام بخوریم 

_ تو خسته نیستی میتونی بری بیرون اخه از صبح نیومدی خونه 

نیما: نه من خسته نیستم با تو تا ته جهنم هم میام ولی خسته نمیشم 

_ باشه برو بیرون تا لباس هام رو بپوشم و بیام که بریم 

نیما از اتاق رفت بیرون من هم خیلی خوشحال بودم از اینکه 

میخواد ببره بیرون حال و هوام رو عوض کنه. 
واقعا خسته شده بودم اینقدر تو خونه بودم 

یه مانتو آبی نفتی با یک شلوار و شال سفید و کفش هام هم آبی نفتی پوشیدم این هارو 

نشستم روی صندلی یه رژ کالباسی بالاتر از لب خودم کشیدم صورتم هم یه کرم زدم و خط چشم هم کشیدم روی پلک هام 

از توی آیینه یک بوس فرستادم برای خودم گفتم: چه جیگری شدی تو ؟

از اتاق بیرون رفتم نیما رو ندیده ام 

پاتند کردم به سمت در خونه تا خواستم دستگیره در رو بکشم که در رو باز کنم 

با حرف زن عمو دستم خشک شد روی دستگیره در .

زن عمو: ای جادوگر. پسرم رو جادوی خودت کردی که هرکاری خواست بکنه به فرمان تو باشه اره ؟

_ زن عمو حد خودت رو بدون بزرگتری چیزی نمیگم بزار حرمت ها نشکنن

زن عمو: برو بیرون دختره خیره سر میخواد برای من حرمت نگهداره برو ببینم نمیدونم  چیکار پسرم کردی که هیچ به حرف ما گوش نمیده 

_ برو ببین خودت چیکار کردی. تقصیر هارو گردن این و اون ننداز حتما تو اشتباهی کردی که اون اینجور رفتار میکنه 

زن عمو: نخیر من هیچ کاری نکردم تو باعث شدی اینجوری بشه
 

دستگیره در رو پایین کشیدم و بی محل از حرفاش رفتم تو حیاط یک نفس عمیق کشیدم  هوای خوب روبه ریه هام 
پرکردم  

در حیاط رو باز کردم نیما توی ماشین نشسته بود .

پاتند کردم سمت ماشین در رو باز کردم .ِ

نیما سر تا پام رو نگاه کرد .

بشکنی براش زدم 

_ خوردیم تموم شدم نمیخوای ماشین رو روشن کنی 

نیما به خودش اومد.

نیما: آرام چی بودی چی شدی تو ؟

_ زشتم یعنی بهم بگو طاقت ش رو دارم 

نیما: نه ماه شدی عزیزم خیلی قشنگی فقط اگه میشه ای رژ رو پاک کن 

_نه نیمی اینقدر زدم نمیتونم پاکش کنم اذیتم نکن گریه میکنم 

نیما: یا پاکش میکنی یا نمیریم تاسه می شمارم پاک کردی که هیچ پاک نکردی خودم میدونم چیکار کنم 

یک یک و نیم.  دو و دونیم سه سه و ربع سه ونیم تموم. وقتت پاک نمیکنی نه 

_نچ پاک نمیکنم میخوام ببینم چیکار میکنی 

نیما دستی به موهاش کشید و پوفی کرد 

منم دست به سینه نشستم تکیه دادم به صندلی با حالت قعر 

که دیدم با کاری که نیما کرد شکه شدم 

بادستمال کاغذی. که روی داشبرد ماشینش بود رو برداشت رژم رو پاک کرد

خندید و گفت: حالا دیدی چطوری پاکش کردم من بردم تو باختی و ریز ریز میخندید 

منم خیلی ناراحت شدم از یک جاهم خوشحال شدم که بهم توجه میکنه. تا خواستم در ماشین رو باز کنم پیاده بشم اما خودش از من زرنگ تر

 بود. قفل ماشین رو زد و ماشین رو روشن کرد با سرعت نور از اونجا رفتیم 

توی ماشین اصلا حرف نزدیم باهم دیگه من تکیه دادم به صندلی و بیرون رو نگاه میکردم 

سمت بام تهران رفتیم

  • لایک 4
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 5 هفته بعد...

پارت 10 

وقتی که رسیدیم از ماشین پیاده شدیم سمت یک نیمکت.

اون طرف رفتیم نشستم روی نیمکت.

نیما گفت:

- آرام من میرم چندتا چیز بخرم و بیام، چی می‌خوری بگیرم؟!

- هر چیزی که خودت خریدی منم می‌خورم.

- باشه پس من برم دیگه، مواظب خودت باشی تا بیام!

نیما رفت داشتم رفتن‌اش رو نگاه می‌کردم که یکهو یکی نشست  روی نیمکت.

- چقدر خوشکلی تو جوجو!

یک چشمک بهم زد و خندید.

از ترس داشتم دیونه می‌شدم دست و پاهام می‌لرزید، اضطراب داشت کلافه‌ام می‌کرد. از روی نیمکت بلند شدم.

- پس چرا بلند شدی، حالا چی میشه امشب و...

با مشتی که خورد تو صورتش حرفش نصفه موند .
اونم یک مشت زد تو صورت نیما.

نیما افتاده روی زمین گوشه لبش زخمی شد، خون می‌اومد.

جیغ می‌ز‌دم. می‌گفتم《ولش کن عوضی دست از سرش بردار》

نیما از روی زمین بلند شد، هجوم آورد سمت پسره و با پا می‌زد روی شکمش.

نیما گفت:

- با کی چی گفتی مرتیکه بی...مگه خودت خواهر و مادر نداری که راه می‌افتی دنبال دختر مردم! 

- نیما بیخیال شو، جون من بیا بریم کشتیش می‌خوای قاتل بشی!

تا چند نفر اومدند نیما رو از اون جدا کردند.

نیما نشست روی نیمکت منم با یک دستمال کاغذی آب زدمش، بهش
زخم گوشه لبش رو پاک می‌کردم و اشک می‌ریختم.

نیما گفت:

- فدای اون اشک‌هات بشم انشالا رو قبرم بریزیشون گریه نکن!

- خدانکنه این حرف رو نزن توهم بخاطره من اینجور شدی! 

- چی چیو به خاطره تو من وظیفه‌ام اگه کسی به تو چپ نگاه کرد یا گفتش بالا چشمت ابرو، می‌زنم  دندوناش رو خورده می‌کنم توی دهنش!


- من قربون تو بشم که این‌قدر خوبی تو!

نشستم روی نیمکت آبمیوه رو با یک دونه کیک تاینی باز کردم برای نیما و دادم بهش خورد.

نیما گفت:

- خودت هم آبمیوه باز کن بخور، هیچ چیزی نخوردی که!

آبمیوه رو از تو دستم کشید گفت:

- مگه خودم فلج‌ام که کسی باید بهم غذا بده اینقدر لوس‌ام نکن!

چشم غره‌ای بهم رفت و گفت:

- حالا بشین هرچیزی که دلت می‌خواد رو از توی پلاستیک در بیار و بخور!

- خب عزیزمن،  من وقتی می‌بینم که تو حالت خوب نیست، منم می‌خواهم به تو کمک کنم هرکاری از دست‌ام بر بیاد برات می‌کنم تا خوب بشی!

نیما گفت:

- تو عزیز دل منی آرام جون من!

-  نیما بریم خونه، حالت خوب نیس انگاری من دلواپسم!

- باشه بریم آرام، ولی تورو خدا اگه مامانم چیزی گفت، ناراحت نشو تو که می‌شناسیش!

- باشه تا ببینیم بستگی داره حرف‌هاش چه‌جور باشن! 

- خودم بهش چیزی میگم، تو ناراحت نشو!

سرم پایین بود، داشتم با دکمه مانتوم بازی می‌کردم که نیما دست زد تو موهام رو خراب کرد. 

- عه نیما ببین نشستم سه ساعت تو آیینه موهام رو درست کردم. این رسمش زدی خرابشون کردی!

- عه نیما نتتم ته تاعت درتتون کردم!

همش می‌خندید. 

دستاش تکون می‌داد و ادای من رو در می‌آورد 
منم حرصم گرفته بود. جری شده بودم حسابی! 

- حالا مگه چی شده یک خورده موهات ریخته بهم مشکلی داره!

با حالت قعر از روی نیمکت بلند شدم رفتم سمت ماشین.

ویرایش شده توسط reyyan
☆ويراستاری| reyyan☆
  • لایک 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت 11

نیما همش میخندید. و می اومد دنبال من منم عصبی دست

 به سینه ایستاده بودم همش با پا میزدم به لاستیک ماشین 

نیما: تو زورت به من نمیرسه میری برا لاستیک ماشین چه 

گناهی کرده که لگدش میزنی 

سرم رو اوردم بالا چشم غره ای بهش رفتم تو دلم چیز بهش 

میگفتم ِدستش رو گرفته بود جلوی دهان اش ریز میخندید

_نگاه قیافه اش رو خب بخند یک وقت نمیری. چقدر سرخ شده 

گونه هات مگه من جلوی تورو گرفتم تو مختاری یعنی میترسی بخندی .

یک دفعه زد زیر خنده با صدای بلند اون چال گونه های خوشکله اش در اومدند

دلم برای چال گونه هاش رفت 

_اصلا چال هات بهت نمیان 

نیما: اره جون دلت من بودم بهت میگفتم توروخدا بخند انگشت بزارم تو چال گونه هات 

سریع در ماشین رو باز کردم پریدم روی صندلی جلو اونم سوارشد

وقتی اومد توی ماشین نشست کمی لبخند شیطانی زدم نگاهی بهم انداخت و چشمکی زد بعد ماشین رو روشن کرد یکی محکم زدم توی گوشش 

فقط تاچند دقیقه مات به من خیره بود

_تلافی که موهام رو خراب کردی فکر کردی بی جواب میمونه. کارت

نیما: باش میدونم چیکارت کنم یک بلایی سرت میارم که مرغ های آسمون برات گریه کنن 

بشکنی براش زدم بایه چشمک 

_ حالا زوده با ما در بی افتی کجاش رو دیدی حالا 

ا انگشت اشاره.  اش رو تکون میداد سمت من 

نیما: آرام خانوم بچرخ تا بچرخیم دنیادار تلافی است 

_ دنیا دار مکافات نبود احیانا نمیدونم تلافی چجور بهش خورد 

نیما: برای من میشه تلافی برای تو مکافات 

 ابرویی براش انداختم بالا و نوچی گفتم . اونم جری شده بود و توی دلش نفرین هم میکرد 

_ توروخدا اینجور نگاه نکن میترسم ازت توی دلت هم نفرین نکن بهم جوونم آرزو دارم 

بالاخره ماشین روشن کردسرم رو تکیه دادم به پنجره بیرون رو نگاه میکردم 

سکوت. فرا گرفته بود فضای ماشین رو چشمام رو بستم و به خواب رفتم 

با نوازش دست یکی تکونی خوردم ولی چشمام رو باز نکردم 

گونه ام رو نوازش میکرد سرفه ای کردم دست اش را برداشت 

آروم صدام میزد 

نیما: آرام پاشو رسیدیم .

ازماشین پیاده شد و در رو برام باز کرد، تا پام رو بیرون گذاشتم سرم

 گیج رفت؛ دستم رو به ماشین گرفتم که نیما بازوم رو گرفت 

نیما: میخوای ببرمت بیمارستان اگر حالت خوب نیست

_: نه خوبم پیش میاد شاید خسته ام 

تاخواستم دستم رو از روی ماشین بردارم با نیما به راهم ادامه بدهم

یهو چشمام تارشد جایی رو ندیدم رو به سیاهی رفت وافتادم روی زمین 

با سوزشی توی دستم چشمام رو آروم باز و بسته کردم همه جا تار بود برام 

نیما رو دیدم آروم اومد سمتم دستم رو توی دستش گرفت و گفت : بیدار شدی عزیزم خیلی نگرانت شدم 

_ من چرا اینجام چی شد که من رو اوردی اینجا من که گفتم خوبم

همونجوری که دستش توی دستم بود رو آروم فشرد 

نیما: وقتی یهو افتادی روی زمین بیهوش شدی من چطور نیارمت بیمارستان 

تا خواستم حرف بزنم 

در اتاق باز شد و پرستار اومد داخل .

نیما دستش رو از توی دستم بیرون اورد

پرستار: لطفا بیرون تشریف داشته باشید آقای علیزاده 

نیماهم بلند شد و رفت بیرون ...

پرستار: سرُمت تموم شد خانوم گلی 

نگاهش کرد چهره زیبایی داشت به دلم نشسته بود 

درحالی که داشت سرم رو از توی دستم میکشید .

یک چشمکی بهم زد. و گفت: قدر همسرت رو بدون خیلی دوستت داره حاضره بخاطرت دنیارو بهم بریزه 

_ببخشید ولی اون همسر من نیست پسرعموم !

پرستار: حالا هرچیزی ولی این رو بدون اون خیلی دوستت داره تو که بیهوش بودی بیمارستان رو بهم زد 

_ اون دیونه همه کاری میکنه ولی فکر نکنم دوستم داشته باشه ؟

داشت با پنبه دستم که خونی شده بود رو پاک میکرد و گفت : نه به نظر تو شاید اینجور باشه ولی منی که از بیرون دارم میبینم اون تورو خیلی میخوادت 

_ ببخشید من حالم چطوره چرا اینجا اومدم 

پرستار: عزیزم من چیزی نمیتونم الان به شما بگم تا یک آزمایش ندید چیزی نمیتونیم بهتون بگیم باید با دکترتون صحبت کنید .

_ممنونم بابت حرفایی که زدید 

پرستار: خودتون هم بشینید فکر کنید به حرف هایم شاید حق بامن باشه

_چشم حتما عزیزم ممنون دل گرمی که بهم دادید .

پرستار: بلا به دور باشه انشالا زودی خوب بشید .

نیما از در اومد داخل پرستار هم داشت از اتاق میرفت بیرون که یهو برگشت چشمکی بهم زد و نیما رو اشاره داد نیما پشتش به اون بود

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...