رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

-𑁍"رمان آهمند | 𝐒𝐧𝐨𝐰𝐫𝐢𝐭𝐚 کاربر انجمن نودهشتیا"𑁍-


Snowrita
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

-𑁍"رمان:  آهمند

-𑁍"نویسنده:  سنیوریتا| 𝐒𝐧𝐨𝐰𝐫𝐢𝐭𝐚

-𑁍"ژانر: تراژدی، عاشقانه

-𑁍"خلاصه:  پسری که ناخواسته باعث وقوع یک اتفاق بد نه تنها توی زندگی خودش، توی زندگی یک خانواده بزرگ میشه. بیشترین آسیب رو خودش می‌بینه؛ آسیبی از جنس دلتنگی، عذاب وجدان، پشیمونی، پشیمونی،  پشیمونی! حالا تنها دلیل حال خوبش یک دنیا ازش فاصله داره و  هر چقدر زجه بزنه قرار نیست دوباره به روزهای خوبش برگرده. 

-𑁍"سخن نویسنده:   کلمه‌ آهمند یک لقب به معنای  محکوم، مقصر و کسی که تا ابد قراره یک آه پشت سرش باقی بمونه است.

-𑁍"مقدمه: 

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
ور نه هیچ از دل بی‌رحم تو تقصیر نبود

من دیوانه چو زلف تو رها می‌کردم
هیچ لایق‌ترم از حلقه زنجیر نبود

یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد
که در او آه مرا قوت تاثیر نبود

سر ز حسرت به در میکده‌ها برکردم
چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود

نازنین‌تر ز قدت در چمن ناز نرست
خوش‌تر از نقش تو در عالم تصویر نبود

تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم
حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود

آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع
جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود

آیتی بود عذابنده حافظ بی تو
که بر هیچکسش حاجت تفسیر نبود
《چهارصد و نهمین غزل از دیوان حافظ》

ناظر: @-satiyar-

"𑁍-اینجا کلیک کن و نظرت رو درباره رمانم بهم بگو-𑁍"

ویرایش شده توسط Snowrita
  • لایک 6
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول
با بغض دردناکی گفتم:

- مگه من چیکار کردم؟ بخدا که مقصر نبودم! بابا من نمی‌دونستم چی میگه یا چی می‌خواست یا چی شده بود! چه غلطی می‌کردم؟
دست از سرم گرفتم و داد زدم: باید چیکار می‌کردم که نکردم؟!
روی زانوهام افتادم و بلند- بلند گریه کردم! منی که از بچگیم تا الان با جمله‌ی مرد که گریه نمی‌کنه یه قطره اشک جلوی کسی نریخته بودم؛ حالا جلوی همه دوست‌هام به زمین افتاده بودم.
- داداش تو مقصر نیستی! پاشو بیا بریم خونه ما آروم‌تر بشی، پاشو داداش زشته جلوی همه بچه‌ها داری این‌طور می‌کنی!
محمد ضربه‌ای به طاها برای ادامه ندادن حرفش زد و کنارم روی زمین نشست. دستش رو روی شونم گذاشت و فشاری داد. اصلاً هیچی برام مهم نبود؛ مهم نبود چی میگن یا چی ازم می‌خواستن و انتظار داشتن! احساس عذاب وجدان و دلتنگی داشت دیونم می‌کرد و من هیچ کاری نمی‌تونستم انجام بدم. باور کردنش درد داشت؛ توی همه بدنم هم دردش پیچیده بود و قلب و سرم به شدت درد می‌کردن.
پر از بغض بودم و نمی‌شد که بلند گریه کنم، فقط و فقط چون پسر بودم!
چنگی به موهام زدم و از جام بلند شدم.
حس کردم که همه به من و حرکت‌هام خیره شدن ولی بدحال‌تر از چیزی بودم که نگاهی به کسی بیاندازم.
تلو- تلو خوران سمت ماشینم رفتم و سرم رو پایین انداخته بودم که طاها گفت: امیر صبر کن من رانندگی کنم.
بدون توجه به حرفش توی ماشین نشستم و در رو بستم. داشت سمت ماشین می‌دویید که روشنش کردم و با سرعت از اون‌جا دور شدم.
از شهر بیرون رفتم. فقط می‌خواستم جایی باشم که هیچکس نیست و هیچ صدایی نشنوم. چشم‌هام می‌سوخت و دیدم کاملاً تار بود. احتمال دادم که تصادف کنم ولی هیچی دیگه مهم نبود.
از یک راه خاکی به بالای یک تپه رفتم و همون‌جا ماشین رو نگه داشتم.
هوا گرگ و میش بود و نزدیک شب بود.
هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم به این حال دربیام، هیچ‌وقت به ذهنم خطور نمی‌کرد که شرایط از اونی که بود بدتر بشه!
با فریادی ناشی از بغض و خفگی داد زدم: مگه چی‌کارت کرده بودم؟! مگه چی بهت گفتم؟! خدا! چی کم گذاشتم؟
به موهای سرم چنگ زدم و از اعماق وجودم گریه کردم.
***
ساعت ده شب بود و با رفیق‌هام برای خوردن شام بیرون اومده بودیم.
کامران با خنده گفت: داشا من حساب نمی‌کنم امشب با خودتون.
طاها توی کلش زد و گفت: ای بیشعور! بین هممون تو میری سرکار و این‌شکلی خسیس بازی درمیاری!
خمیازه‌ای کشیدم. امروز از ساعت هفت بیدار بودم و کمک بابام بارهای جدید رو آوردم مغازه، شب قبلش هم ساعت چهار خوابیده بودم.
حقیقتش نصف بدنم خواب بود و از هر ده کلمه دو کلمه رو به سختی می‌فهمیدم.
وارد فست فودی آریا شدیم که هم پسر پسرعموی بابام و هم رفیق خودم بود، شدیم.
زیاد بزرگ نبود و فقط دو تا میز توی مغازه و دو تا بیرون از مغازه بود. در مغازه شیشه‌ای بود و روش با برچسب قرمز نوشته شده بود فست فودی آریا و روی یک در دیگه هم برچسب شماره مغازه بود.
وقتی هم که وارد فست فودی می‌شدی سمت راست و چپ دوتا میز بودن و روبه‌رو هم یخچال بزرگی بود که پر از نوشیدنی و انواع سوسیس و خمیر و پنیر و چیز‌های پیتزا و همبرگرد و همچنین مرغ سوخاری بود. کنار اون یخچال هم یه میز بود که سفارش می‌گرفت و پشت یخچال هم آشپزخونه کوچیکش بود.
با ورودم گفت: به به! سلام امیرخان!
خندیدم و بهش دست دادم.
- خوبی؟ اوضاع کارت اوکیه؟
خندید و گفت:
- آره ولی درامد ثابت نداره، یک روز زیاد مشتری میاد یک روزهم هیچکس نیست.
بقیه بچه‌ها هم بعد از سلام کردن گفتن که این‌ها عادیه و همه شغل‌های آزاد این شکلی هستن.
روی صندلی و دور میز بیرون از مغازه نشستیم و منتظر موندیم تا پیتزایی که سفارش دادیم آماده بشه.
همه مشغول مسخره بازی و تعریف خاطراتشون شدن اما من که خسته بودم مدام حواسم به این بود که یکهویی خوابم نگیره.
حدود بیست دقیقه بعد، آماده شد و همه مشغول خوردن شاممون شدیم. سه تا برش خورده بودم که گوشیم زنگ خورد.
نگاهی به صفحه انداختم و نفس عمیقی کشیدم. مطمئناً جواب می‌دادم به هر شکلی شبم رو خراب می‌کرد اما ناچار تماس رو وصل کردم. از روی صندلی بلند شدم و از پیش بچه‌ها فاصله گرفتم.
- بله بابا!
- امیر کجایی؟ مگه بهت نگفتم این‌ لوازم و باید برسونی به مراد؟ (شوهر عمم)
- خداییش بی‌خیال، خیلی خستم نمی تونم امشب ببرم.
داد زد: الان کدوم قبرستونی هستی؟
چنگی توی موهام زدم و با صدای خسته‌ای گفتم: اومدم شام بخورم.
با عصبانیت گفت: تو اگه خسته بودی الان با رفیقات نمی‌رفتی عشق و حال، تا یک ربع دیگه این‌جایی!
دوست داشتم گوشی رو توی زمین بکوبم و تمام فحش‌هایی که بلد بودم رو به زمین و زمان می‌دادم.
کلافه به بچه‌ها گفتم برمی‌گردم خونه چون کارم دارن.

  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

• پارت دوم
توی ماشین نشستم و بعد از حدود پانزده دقیقه به خونه برگشتم. ساعت یازده شب بود. بابام هم انگاری جلوی در منتظر من بود. ماشین رو کنار دیوار پارک کردم و سمتش رفتم. سعی کردم خسته‌تر خودم رو نشون بدم که شاید رحمی می‌کرد اما تا دیدم گفت: یک سگ هم وقتی شب میشه و اون روز رو کلی نگهبانی داده، برمی‌گرده خونه پیش صاحبش شامش رو می‌خوره، دیگه نمیره ولگردی، فهمیدی؟
پوزخندی زدم و بی‌تفاوت به حرف‌هاش گفتم: چیکار کنم؟
صورتش رو با حالتی که انگار چندشش شده جمع کرد و گفت: گمشو تو خونه!
خواستم به رفتارش اعتراضی کنم ولی سردردم که از خستگی بود بهم امون نمی‌داد. بی‌خیالش شدم ولی همش روی دلم سنگینی می‌کرد. کسی که اسمش پدره، کسی که باید پشتم باشه، کسی که... ولش کن!
دوباره گفتم: خب چیکار کنم الان؟ چی رو به مراد بدم؟
با عصبانیت گفت: گردنت رو خورد کن برو بخواب!
برگشتم و با اخم نگاهش کردم. بلند گفتم:
- یعنی چی این کارهات؟ از بیرون کشوندیم خونه بگی بخواب؟ خب بگو الان باید چیکار کنم؟! این رفتارهات یعنی چی خداییش؟ یک دخترم اندازه من محدود نمی‌کنن که تو این کارها رو می‌کنی!
نزدیک شد و یک سیلی مهمون صورتم شد. لحظه‌ای با چشم‌های مطمئناً قرمزم نگاهش کردم و با دستم دو ضربه پشت شونش زدم.
سری تکون دادم و گفتم: دمت گرم!
واینستادم و سریع از پیشش دور شدم و بدون این‌که از در پذیرایی وارد بشم، از در اتاق خودم که سمت حیاط باز می‌شد، وارد اتاقم شدم.
از همه چیز متنفر بودم و فقط آرامش می‌خواستم، چیزی که حسرت روزهای نوجونیم و الان که جوونم شده!
سردم بود اما حاضر نشدم بخاری رو روشن کنم. توی اتاقم چیزهای زیادی نبود ولی چون کوچیک بود همون چیزها هم باعث شده بودن شلوغ نشون بده.
لبلس‌های بیروتیم رو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم. خسته بودم، خسته از زندگی، خانوادم، رفیقام، کارهام و هر چیزی که داشتم...
از شدت خستگی، خوابم نمی‌برد. شاید سه ساعتی روی تخت، به سقفی که با نور لامپ توی حیاط که از پنجره به داخل می‌اومد، خیره شدم که کم- کم خوابم گرفت.
صبح روز بعدی، با صدای خش خشی که از گوشه اتاقم می‌اومد بیدار شدم‌. دقت که کردم خواهر کوچیک‌ترم، آرام در حال پیدا کردن چیزی میون اسباب بازی‌هاش بود.
چشش که به من افتاد گفت: اِه، داداشی بیدارت کردم؟
روی تخت نشستم و دستی به صورتم کشیدم.
گفتم: نه داداش، قبلش بیدار بودم.
با ذوق سمتم اومد و گفت: امروز روناک می‌خواد بیاد پیشم بازی کنیم برای همون اومدم این اسباب‌بازی‌ها رو ببرم.
از روی تخت بلند شدم و گفتم: باشه آرام، خوش بگذره بهتون!
با خنده گفت: خیلی می‌گذره!
و از اتاق بیرون رفت. به حموم مشترکی که براب همه خانواده بود اما گوشه اتاق من بود، رفتم.
دو بخش بود و یک بخشش شامل روشویی می‌شد. مسواک زدم و صورتم رو شستم. از اتاق که بیرون رفتم مامانم صبح بخیر گفت و روبهم گفت:
امیر بیا صبحانت رو بخور، مثل مارمولک‌ها داری روزبه‌روز باریک‌تر میشی!
نگاهی به ساعت انداختم که نه صبح رو نشون می‌داد. چه عجب حاج‌آقا ما رو امروز بیدار نکردن!
با این‌که میز غذاخوری داشتیم اما همیشه سفره رو روی زمین پهن می‌کردیم.
محتویات صبحانه چیز خاصی نداشت، یک چایی و پنیرخامه‌ای بود. داشتم لقمه‌ای که گرفته بودم رو توی دهنم می‌ذاشتم که مامانم گفت: دیشب با بابات حرفت شده؟
سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم و گفتم: مگه چیز عجیبیه؟
در حالی که داشت ظرف‌ها رو می‌شست گفت:
- دیشب مراد بهش زنگ زده بود و کلی حرف بارش کرده بود، اون وسایل برای خودش نبودن، برای دوستش بودن که با خانومش از تهران اومده بودن. بابات هم فکر کرده که تو اون‌ها رو بردی بهش دادی ولی این کار رو نکرده بودی و وقتی که دوست‌های مراد برمی‌گردن تهران، مراد به خاطر این‌که اون‌ها پول دادن و چیزی بهشون نرسیده خیلی عصبانی شده و به بابات زنگ زد.
اصلاً برام مهم نبود بابام چقدر عصبی بوده دیشب، مهم رفتارش بود که هیچ‌وقت نمی‌تونست کنترلش کنه، مهم حرف‌هایی بود که زد یا دستی که روی منی که حالا بیست و یک سالمه، بلند کرده.
وسط حرف‌های مامانم پریدم و گفتم: خب که چی؟ به درک مانی، عادت کردم.
مامانم کلافه از این‌که نتونسه بود نظر من رو برگردونه یا ناراحتیم رو تسکین بده گفت: تو که حرف تو گوشت نمیره همون بهتر من هم چیزی نگم!
حس کردم اگه بمونم حرف دیگه‌ای هم از مامانم می‌شنیدم برای همین بی‌خیال خوردن بقیه صبحانم شدم. بعد از پوشیدن یک هودی مشکی و شلوار ستش، موهام رو بالا دادم و توی آینه به عیب و ایراد‌هام نگاه کردم.
باید ته ریش‌ها رو که تازه در اومده بودن اصلاح می‌کردم. دماغ و چشم‌هام هم که نمی‌تونستم کاری بکنم البته نیازیم نبود، متناسب بودن.
کاش از لحاظ چهره زشت‌ترین آدم دنیا بودم ولی حداقلش خوشحال زندگی می‌کردم.
گوشی و هندزفریم رو از روی میز برداشتم و از خونه بیرون رفتم، میون راه مامانم گفت که یادم نره نون بخرم. باشه‌ای گفتم و در حیاط رو بستم.
پاتوق رفیق‌هام که هممون هم محله‌ای هم بودیم، یک زمین خلوت بود که کنار سوپرمارکتی عباس بود.
عباس هم شوهر عمم می‌شد ولی خوشبختانه مشکلی باهاش نداشتیم.
هندزفری رو توی گوشم گذاشتم و به آهنگ تنگی نفس از شایع گوش دادم.
بعد از پنج دقیقه، به همون زمین خلوته رسیدم که فقط محمد و طاها اون‌جا بودن.

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم
سعی کردم صورت دپرسم رو بپوشونم و با انرژی بگم:
- سلام!
سرشون توی گوشی بود که با دیدن من بالا گرفتن و سلام کردن.
محمد یکهویی گفت:
- امیر مهسا از دیشب پی ویم رو ترکوند که با تو حرف بزنم! بد روت کراش زده.
روی تیکه آجری کنارشون نشستم و گفتم:
- این دختره رو همه کراشه، حالام نوبت منه! بگو بی‌خیال ما بشه.
با تعجب جواب داد: جدی میگی؟ خوب چیزیه‌ ها! از دستش نده!
پوزخندی زدم و گفتم: اگه عکسش رو داری بده ببینم!
- آره آره دارمش، صبر کن.
توی گالریش رفت و عکسش رو بهم نشون داد. موهاش رو که رنگ زده بود و کلی آرایش روی صورتش بود. در کل بد نبود اما خیلی غیر طبیعی جلوه می‌کرد.
به خیابون خلوت نگاه کردم و گفتم: نچ، نمی‌خوامش!
طاها گفت: دیروز دیدمش، خداییش خیلی بی‌حجاب لباس می‌پوشه. شلوارش کوتاهه کوتاه بود، روی رونش هم زاپ داشت، معلومه چی هست دیگه!
- هوم.
محمد گفت: نه په، دخترهای چادریم میان رل می‌زنن، دلتون خوشه ها! یکی که پاک باشه سمت من و شما نمیاد.
درحالی که داشتم به سنگی که نصفش زیر خاک بود ضربه می‌زدم گفتم: ولی می‌تونه بخاطر ما پاک شه!
طاها خندید و گفت: اوه اوه! باشه داش ولی یادت باشه ذات هیچ آدمی رو نمیشه تغیر داد.
با تمسخر گفتم: آره، مثل تو که ازدواجم کنی باز دختر بازی می‌کنی!
از جاش بلند شد و گفت: بهتر از اینم خودم رو بخاطر یک دختر به فنا بدم! اصلاً ارزش نداره.
سری تکون دادم و گفتم: آره تو راست میگی!
محمد گفت: حالا بعدازظهر پایه هستین بریم کافه چوبی؟
گفتم: اگه بازم بهم زنگ نزنن برای این‌که برم سرکار، من هستم.
طاها هم گفت که مشکلی نداره، یعنی از خداش بود که دوسه تا دختر اون‌جا ببینه، مخصوصاً این‌که همیشه دختر‌های پولدار با رفیقاشون میرن اون‌جا!
خب نمیگم من خیلی پاکم ولی خب، هرچی که باشه دنبال صدنفر نیستم.
طاها: حالا چی‌ می‌خورین بخرم؟ خیلی گرسنمه!
گفتم: مهمون من، هرچی خواستید برین بردارین.
محمد گفت: همین‌شکلی جلوی دخترها هم مخ می‌زنه که میوفتن دنبالش.
- هوی، زر نزن دیگه پشیمون میشم ها!
طاها با خنده گفت:
- ممد رو ول کن شر و ور زیاد میگه، خودم چاکرتم! اصلاً تو فیس و قد و قوارت خوبه برا همین بقیه خوششون از تو میاد داش، حالا کوچیکتیم بیا دو تا چیز حساب کن خیلی گرسنمه!
محمد کشیده و با خنده گفت: هوی! چقدر برا دوتا خوراکی چاپلوسی می‌کنی بدبخت! امیر ببرش سیرش کن!
خندیدم و گفتم: تو نمیای؟
دندون‌هاش رو به نمایش گذاشت و گفت: نه، من باید برم پارک زیتون، زهرا میاد، می‌خوام ببینمش‌.
- اوکیه، خوش بگذره!
با طاها به سمت سوپرمارکت رفتیم و بی معرفتی نکرد و هرچیزی که جلوی دستش اومد برداشت.
با این‌که هفتصد تومن بیشتر روی کارتم نبود، دویست تومنش رو برای این خرید کردم.
از مغازه بیرون که اومدیم پرو پرو گفت: میگم داش، چقدر چیزها گرون شدن، مگه نه؟!
- زر نزن!
رفتیم کنار همون دیوار و من چون خوشم نمی‌اومد چیزی بخورم، خودم رو مشغول ور رفتن با گوشی نشون دادم. یک ساعتی طول کشید و من هم مشغول حرف زدن با یک دختری به اسم همتا بودم که مدت زیادی از اشناییمون نمی‌گذشت.
خوشگل نبود ولی درکل دختر خوبی بود و چشم‌های سبز رنگی داشت. دوست داشتم یکی رو داشته باشم که توی فاز رل زدن و این پسر و اون پسر نباشه، فیسش هم برام مهم نبود.
متاسفانه هیچکسی با این ویژگی‌ها پیدا نمی‌شد، برای همین هم قصد رل زدن نداشتم.
ظهر که شد، هردومون به خونه برگشتیم.
در زدم و منتظر شدم یکی بیاد بازش کنه. ماشین جلوی در خونه نشونه برگشتن بابام بود و اصلاً نمی‌خواستم ببینمش.
از شانس نداشته من، کسی که در رو باز کرد بابام بود که داشت توی حیاط دست و صورتش رو می‌شست.
بی‌حرف بهم نگاه کرد و از جلوی در کنار رفت. سلام زیرلبی گفتم و سعی کردم بدون جلب توجه کردن وارد اتاقم بشم.
حتی جواب سلامم رو هم نداد! وارد اتاقم که شدم گوشیم رو روی میز کامپیوترم گذاشتم و لباس‌هام رو عوض کردم. بعد از این‌که یک دوش سرپایی گرفتم، موهام رو مرتب کردم، گوشیم رو برداشتم و روی تخت دراز کشیدم. پانزده ثانیه نگذشت که چند ضربه به در باز اتاقم خورد و مامانم گفت:
- امیر بیا ناهارت رو بخور. زودباش مامان.
خمیازه‌ای کشیدم و گفتم: گرسنه نیستم، وقتی گرسنم شد خودم می‌خورم.
اومد بالای سرم و موهایی که روی پیشونیم افتاده بود رو کنار زد و گفت: فداتشم پسرم، از دست ما ناراحت نباش! خودت می‌دونی چقدر دوست داریم.
پوزخندی زدم و با لبخند تلخی گفتم: آره مامان، بی‌خیال بهش فکر نمی‌کنم!
آرام که پشت در داشت گوش می‌داد، اومد داخل اتاق و گفت: پس من چی؟ من رو دوست ندارید؟
دوست نداشتم صدایی بشنوم و می‌خواستم یکم توی سکوت باشم، برای همین با چشم‌هام به مامانم التماس کردم آرام رو از اتاق بیرون ببره!
گرفت که چی میگم و رو به آرام گفت: دختر گلم تو رو هم دوست داریم، حالا بیا بریم بیرون داداشی می‌خواد استراحت کنه.
آرام یک طوری بهم نگاه کرد که انگار متوجه شده بود من از مامان خواستم ببرش.
خلاصه از اتاق بیرون رفتن و من هم مشغول بازی کردن با گوشیم شدم. نیم ساعت بعد از اون هم خوابیدم.
ساعت پنج بود که گوشیم زنگ خورد و با صداش چشم‌هام رو باز کردم.
نگاهی به صفحه گوشی انداختم و جواب دادم:
- جونم ممد
- کجایی؟
- خونه خوابم، چی‌شده؟
بعدش که یادم افتاد قرار بوده بریم کافه، روی تخت نشستم و گفتم: کجایی الان؟
- می‌خواستیم بریم یک جایی اگه یادت باشه، بیا پاتوق!
- بیست دقیقه دیگه می‌بینمت.
انگار هیچکسی خونه نبود، از روی تخت بلند شدم و سریع آماده شدم.
یک هودی سفید مشکی و شلوار جین مشکی زیرش پوشیدم و با کفش‌های مشکیم ستش کردم. موهام رو بالا زدم و با زدن عطر، از خونه بیرون رفتم.
طولی نکشید که به بچه‌ها رسیدم. علاوه بر ممد و طاها، نیما هم بهشون اضافه شده بود.
- سلام! بریم؟
ممد گفت: آره، سوار شید.

 

ویرایش شده توسط Snowrita
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...