رفتن به مطلب

رمان جنون لیلا وار|مبینا ساجدی کاربر نودوهشتیا


Ashob
 اشتراک گذاری

نظرتون دربارهجنون لیلا وار  

3 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. نظرتون دربارهجنون لیلا وار

    • عالیه، منکه خوشم اومد ازش😍
    • خوبه ولی جای کار داره🙂
      0
    • ضایع‌اس این چیه داری می‌نویسی؟😓
      0
  2. 2. شخصیت محبوبتون کیه؟

    • ساعد🙂👦
    • مبینا😋❤
  3. 3. کیفیت رمان از هر لحاظ

    • ۲۰تا۶۰
      0
    • ۴۰تا۶۰
      0
    • ۶۰تا۸۰
      0
    • ۸۰تا۱۰۰


ارسال های توصیه شده

به‌نآم دلدآر دلآرآم
رمان= جنون لیلا‌وار
نویسنده= مبینا ساجدی(آشوب)   
ژانر= عاشقانه، تراژدی، اجتماعی
هدف= از نظر من یه نویسنده با نوشتن خودش رو خالی می‌کنه، هدفم خالی کردن احساسات پنهانمه=)
  تاریخ=۱۴۰۰/۶/۱۳
  خلاصه= اضافه خواهد شد
                 مقدمه=
دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند
گفته بودم مردم اینجا بدند
دیدی ای دل ساقه‌ی جانت شکست
آن عزیزت عهد و پیمانت شکست
دیدی ای دل در جهان یک‌ یار نیست
هیچ‌کس در زندگی غم‌خوار نیست
دیدی ای دل حرف من بی‌جا نبود
از برای عشق اینما جا نبود
نو بهار عمر را دیدی  چه شد؟
زندگی را هیچ‌ فهمیدی چه شد
دیدی ای دل دوستی‌ها بی‌هاست
کمترین چیزی که میابی وفاست
ای دل اینجا باید از خود گم شوی
عاقبت‌همرنگ این مردم شوی
توجه= خصوصیت، رفتار، دوستان، اخلاق، علایق و... شخصیت اصلی دختر بر اساس شخصیت نویسنده می‌باشد.

صفحه نقد

گالری شخصیت

ویراستار: @زری بانو

ناظر: @Fateme Cha

ویرایش شده توسط mob_ina
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 27
  • تشکر 4
  • هاها 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 13
  • تشکر 4
  • هاها 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•..پارت ۱..•
سال=۱۳۹۹/۲/۱۹
دوربین را از روی صندلی کمک راننده برداشته و جلوی چشمانم می‌گیرم.   لنز  را تنظیم و چهره اخم‌آلودش را به ثبت می‌رسانم.  لبخند رضایتمندی زده و با بدجنسی ابرویم را بالا می‌اندازم.   با فکر اینکه   یک روز  از این کارم باخبر خواهد شد، نیشخند زده و به این عکس‌العمل‌اش فکر می‌کنم. قطعا آن دختری که ابروانِ  خرمایی‌اش  به آغوش یکدیگر  پیوسته‌اند با چشمانِ قهوه‌ای جدی‌اش، یک‌تارِ مو روی سرم  باقی نخواهد گذاشت.   امروز کسی به دنبالش نیامده و  او کلافه به سمتِ ایستگاهِ تاکسی می‌رود. برای اطمیئنان حاصل از  رسیدنش به خانه با ماشین به دنبالش راه افتاده‌ام. با دیدن قیافه عصبی‌اش با خنده، دوباره دوربین را دربرابر چشمانم گرفته و  دوباره صدای چیک دوربین در فضای کوچک پژو دویست‌ و  شش می‌پیچد. نگاهم را به عکس‌اش دوخته و باز دلم مالامال از خوشی می‌شود.  چند تکه از موهای خرمایی‌اش جلوی چشمانش افتاده بود و او  با حرص  آشکار  نوکِ انگشتِ اشاره‌اش را به  آن چند تکه مو رسانیده و زیرِ مقنعه سرمه‌ای  رنگ می‌زند.   و دست در جیب هودی جین‌اش می‌کند.  بادیدن حرکتش لب زیر دندان می‌کشم.  دی‌اکسید‌کربن  همگی  کلافه به بیرون از تنم هجوم آورده و دستانِ   قرمز شده‌ حاصل از سرمایم به میانِ موهایِ طلایی‌ام  لشکرکشی می‌کنند. اگر توانش را داشتم  هم‌اکنون پیاده  شده، به سویش قدم‌هایم را تند کرده،   تن‌اش را در این نم-نمِ باران اردیبهشت ماه به تن می‌کشیدم تا گرمای وجودم به  شعاعِ وجودش بپیوندد.  اگر می‌شد در این  ساعت از ظهر که چهارراه شلوغ است، و  باران می‌بارد حتما سوارِ ماشین می‌کردمش و به سمتِ خانه‌شان می‌راندم.  امّا حیف و صد حیف که این امکان وجود ندارد و من برای او غربیه‌ای بیش نیستم. غربیه‌ای که ماه‌هاست دل در گرو آن دختر اخمو دارد. آی‌نور خواهرم می‌گفت برخلاف قیافه‌اش که اخم می‌کند بسیار خوش‌خنده و شوخ طبع است.  نصف اطلاعاتم را از او، مدیون آی‌نوری هستم که رفیق فابش محسوب می‌شود. چنان زیرکانه از زیر زبانش حرف بیرون می‌کشم و درباره‌اش سوال می‌پرسم که اصلا شک نمی‌کند و  سوال پیچ‌هایم را به‌پای حساسیت‌های برادرانه‌ام می‌گذارد نه افکار تازه جوانه زده در  در وجود روح و جانم.  با دیدنش که سواره تاکسی شده، ماشین را به‌راه انداخته و به دنبال پراید زرد رنگ حرکت می‌کنم.  به محله و سره کوچه‌شان که رسید و پیاده شد، نفسی از آسودگی کشیدم. می‌خواهم به داخل کوچه‌شان نیز بروم و از سالم رسیدنش به خانه مطلع شوم، اما با دیدن پسری بیست و هفت-هشت ساله با موهای مشکی رنگ و کاپشن مشکی  به سمتش می‌آید؛ ماشین را در نزدیکی‌شان پارک و خود را از خودرو به بیرون پرت می‌کنم.  به بهانه‌ی خرید ساندویچ، به ساندویچی سره کوچه که قرار دارد نزدیک و زیرکانه به حرفهایشان گوش می‌سپارم. نگاهم را به کاشی‌های  قرمز-زرد جلوی مغازه دوخته و  چشمان ریز شده به گفت‌و‌گو‌هایشان گوش می‌دهم. قبل از آنکه فروشنده دهان باز کند تند و بی‌وقفه می‌گویم:
-همبرگر، یدونه؛ نوشیدنی هم نمی‌خوام.
پسر با دهان باز شده، سرش را‌ تکان می‌دهد. آن پسری که کنار او ایستاده با صدای آرام، اما جدی می‌گوید:
-چرا دیر کردی؟ نگرانت شدم.
او با لحن تند و جدی‌تر می‌گوید:
-نکنه نمی‌دونی من امروز تنها اومدم؟ از اون گذشته امتحان هم داشتم.
پسر خنده‌اش را ول داده و با سرخوشی می‌گوید:
-آره آشوب راست می‌گی تو هیچ‌وقت از ثانیه‌های آخر آزمون‌ها هم نمی‌گذری.
با دهانی نیمه‌باز به آن دو که آرام- آرام از من دور می‌شوند،  خیره می‌شوم. کلافه دستی به پیشانی‌ام می‌کشم. آن پسر کیست؟ چرا نگرانش شد؟ اصلا چرا  با او همکلام شد؟ یعنی در این حد صمیمی هستند که به او لقب داده و آشوب صدایش می‌زند؟ خدای من

ناظر: @Fateme Cha

@Hony.m @Shervin @خلناز @Masi.fardi @masoo @MOBINA.H  @M.gh @پرتوِماه @مانشMansh  @ببعی معتاد @بوقلمون @banouyehshab  @-satiyar- @-Atria- @آرکاداش@Armiti @Z.A.D @matin @amin141 @Nilay07 @Papillon  @amitis98ia @آفتابگردون   @Najm... @Z sadghinjad @نازی نیما @Asma,N 

بچه‌ها  لایک الکی ممنوع😅

خوب بود بهم بگید😊 من خیلی خواب واسه این رمانم دیدم😏

ویرایش شده توسط mob_ina
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 28
  • تشکر 3
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•..پارت۲..•
عصبی در حالی که دندان روی دندان می‌سابم داخل ساندویچی شده و روی صندلی مشکی می‌نشینم. من احمق برای اینکه بفهمم او کیست و چه‌رابطه‌ای باهم دارد گوش ایستادم، اما آنها آنقدر گنگ حرف زدند که هیچ چیز به مخیله‌ام نگنجید.
خدایا! باید سر از کار آنها در بیاورم. لبانم را به داخل دهانم کشیده و خیره به سرامیک‌های سفید می‌شوم. باید بفهمم آن پسر کیست. اما از کجا؟ بوی روغن و همبرگر همه‌جا را به احاطه خود در آورده‌. پروردگارا کم سوال و کنجکاو بودم، حال معمایی به معماهای قبل افزون شده. ارنجم را روی میز گذاشته و سرم را میانِ دستانم می‌گیرم. با پاهایم روی زمین ضرب گرفته و چشمانم را لحظه‌ای به سیاهی عمیق دعوت می‌کنم.  با صدای زنگ مبایلم، چشمانم را باز و دستم را به جیب پشتی شلوار جین مشکینم می‌رسانم. با دیدن نام آی‌نور که روی بک‌گراند گوشی مانور می‌دهد، ناخودآگاه لبانم به لبخندی عمیق باز می‌شود. آی‌نور رفیق فابریک او است.  می‌توانم از زیر زبانش درباره آن پسر چشم مشکیِ و شیک اطلاعاتی را بیرون بکشم.
خدایی در این مورد از آی‌نور نهایت استفاده را می‌برم.  اصلا یکی از پل‌های رسیدن به هدفم آی‌نوری است که از هیچ‌چیز خبر ندارد.  گوشی قطع و سپس برای بار دوم شروع به زنگ زدن می‌کند.  با لبان چاک خورده و نشاط جواب سلامش را می‌دهم.
آی‌نور: کجا موندی پس؟ الحق که به دو دیقه‌ نیم ساعتای شما مردا اعتبار نیست. قرار بود یه ربع بعد برگردی.
-میام الان
و با خداحافظی مختصر تماس را قطع می‌کنم.  نگاهم را به دیواری می‌دوزم که حدود نیم مترش  با کاشی کرم رنگ پوشیده شده، چند قاب عکس از انواع پیتزاها و ساندویچ‌ها بر روی دیوار همچون لکه‌ای خودنمایی می‌کند. جلوی دره ورودی اجاق مخصوص را قرار داده‌اند و بعد یخچال قدیمی سفید رنگ را. کلا سر جمع  مغازه پانزده متر هم نمی‌شود و من نمی‌دانم با چه امیدی این‌دو میز مشکی رنگ را در اینجا؛ جا داده‌اند. با صدای پسر از جا بلند می‌شوم.
پسر: بفرمایید ساندویچتون.
کیسه سفید رنگ را دربرابرم می‌گیرد. نایلون حاوی فست‌فود را از او گرفته و پولش را حساب می‌کنم.
-ممنون، خدافظ
به تندی از مغازه بیرون و از روی جوب  پریده و به همان تندی سوار ماشین می‌‌شوم. باید با آی‌نور حرف بزنم. خدا‌کند با آن پسر  صنم احساسی نداشته باشد. چند دقیقه بعد جلوی در خانه ماشین را پارک می‌کنم. دوربین را از گردنم آویزان و ساندویچ را به دست می‌گیرم.  کلا هودی آبی‌نفتی‌ام را روی سرم کشیده و از ماشین پیاده می‌شوم. کلید را روی در انداخته و سپس وارد حیاط می‌شوم. حیاطی کوچک و عاری از هرگونه وسیله که فقط در حد پارک کردن ماشین جا دارد؛ به همین دلیل از گل و گیاه بی‌بهره است.  کفش‌های مشکی‌ام را درآورده و درون جاکفشی می‌گذارم‌. از چند پله وصل شده به در راهرو بالا رفته و وارد خانه می‌شوم‌. از همان بدو ورود سلامی بلند بالا و کلی می‌گویم.  کاپشن مشکنین چرمم را، روی مبل  مخمل طوسی پرت کرده و سپس گوشی‌ام را روی عسلی سفید می‌گذارم. مادرم با لبخند و چشمانی که برق می‌زند می‌گوید:
-الهی قربونت بشم، چشم چراغم؛ بیا مادر بیا غذا بخور تا الان گرسنت شده حتما.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط mob_ina
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 21
  • تشکر 2
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•..پارت ۳..•

•..پارت۳..•
با لبخندی عمیق و دلی که غنچ رفته  به طرفِ آشپزخانه می‌روم.  ساندویچ را روی میزغذاخوری  نسکافه‌ای می‌گذارم. به سمت سینک رفته و  دست‌و صورتم را درونش می‌شورم.
مادرم که تا لحظاتی پیش قربان صدقه‌ام می‌رفت، با دیدن حرکتم کفگیر را به پس سرم می‌کوفد. سپس عصبی می‌گوید:
-آدم باش، این چه وضعشه؟ خیرسرمون هرچی ظرف و ظروف داریم رو توش می‌شوریم بعد تو عین چی میکروبات رو می‌ریزی. الحق که شبیه همون عمه‌های ذلیل مردتی.
خنده‌ام می‌گیرد اما به‌زور خود نگه داشته، درحالی که پس‌گردنم را می‌مالم با بی‌خیالی می‌گویم:
- خب با مایع بشوری تمیز میشه.
چشم‌ غره‌اش که در حوالی‌ام می‌چرخد به رسم کودکی خود را به آن در می‌زنم.
- آی‌نور کو؟
شانه‌اش را بالا انداخته و در کابینت نسکافه‌ای را می‌گشاید.
مامان: از امتحان که برگشت رفت اتاقش، گفت امروز درس‌ها رو بی‌خیال میشه. 
به دماغم چین داده و از درون یخچال سفید رنگ بطری آب را برمی‌دارم. با قیافه کج‌ و کوله می‌گویم:
- این دختره قد پهن گاو درس نمی‌خونه، بعد امروز می‌خواد بی‌خیال درس بشه؟
لیوان را از آب چکان برداشته و پر از آب می‌کنم. با صدای معترض آی‌نور لبخند پیروزمندانه‌ای  زده و لیوان آب را یک‌ نفس سر می‌کشم.
آی‌نور: من قد پهن گاو درس نمی‌خونم؟ الهی چشم‌هات از کاسه دربیاد که بیست، بیست‌هام  رو نمی‌بینی.
ابرویی بالا می‌اندازم عصبی دست‌ برده  و عینکش را بالا می‌دهد. با خون‌سردی می‌گویم:
-  همشون از خیر سره تغلباست، از اون گذشته منکه ندیدم یکی از اون بیستات رو.
حرصی نگاهم کرده و بعد تند می‌گوید:
- کوری دیگه مردم داداش دارن  ما هم داریم.
سپس تند به مادرم  نگاهش را دوخته و می‌گوید:
- آخه این آدم که به دنیاش آوردی؟
ابرویم را بالا انداخته و با لحن حرص دراری می‌گویم:
- حرص نخور، دیگه جایی برای در اومدن  جوش تو  صورت نمونده.
انتظار داشتم عصبی شود و به سمتم حمله‌ور، اما درکمال تعجب بلند خندید. شانه‌ای بالا انداخت و وارد اتاق می‌شوم با لمس نرمی فرش قرمز رنگ نفسم را بیرون می‌دهم‌.  خود را روی تخت  قرمزم پرت می‌کنم. تمامی اتاق را  طراحی‌های سیاه قلم‌ام در بر گرفته. طراحی‌ از چهره‌ایی پنهان و چشمان مشکین.  لبخندهایی که در آن اسیر و چشمانی که  در سیاهی اش به غل‌ و زنجیر کشیده شده‌ام. دنیای من  این روزها در موهای خرمایی رنگ،  چشمان مشکین و لبخندهای کوتاه خلاصه‌ شده و این لبخندها  به کسی تعلق دارد که همچون معنی نامش روشنایی زندگیم شده.  آرام از جا بلند می‌شوم به سمت میز تحریر به‌هم‌ ریخته رفته  و از کنار لپ‌تاپ گوشی‌ام را برمی‌دارم.  روی تخت دراز کشیده و ساعد‌‌م  را زیر سرم گذاشته و گوشی را مقابل چشمانم می‌گیرم. وارد گالری می‌شوم روی آلبوم کلیک کرده و روی عکس‌هایش زوم می‌کنم.  عکس‌هایی که از هر زاویه گرفته‌ شده و در گوشی‌ام جای دارد. اخم کرده موهای جلوی سرش را دور  انگشت اشاره‌اش پیچیده و به آسمان خیره مانده.  عکس بعدی چشم‌ بسته لبخند می‌زند  و سرش را پائین انداخته. عکس بعدی‌، بعد و بعدترش از لبخندهایش گرفته‌ام به چشمانش زوم کرده و از موهای پریشانش تصویر به ثبت رسانده‌ام. تو با روح و روانم چه کردی انگار که من مجنونی شده باشم و جنونم از جنس مجنون است.  جنونی مجنون وارانه.

ویراستار: @-Atria- 

ناظر: @Fateme Cha

@Hony.m @Shervin @...Kimia... @Masi.fardi @masoo @Masoome  @-Madi- @sogand-A @Asma,N @M.gh @Najm...  @Atlas _sa @Armiti   @amitis98ia @Raha_yee @آفتابگردون  @ببعی معتاد @بوقلمون @Nilay07 @Z.A.D @مانشMansh @لاجــوردی @MOBINA.H  @WolfisH @Z sadghinjad @NAEIMEH_S  @banouyehshab @پرتوِماه

بچه‌ها سلام. 

طبق معمول :

اگه نمی‌خونین لایک

میخوام بدونم کیا میخونن تا دفعه بعد تگشون کنم.  

راستی پارت بالا رو اگه خوندین که هیچ نخوندینم بخونین🙂

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط mob_ina
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 19
  • تشکر 2
  • هاها 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•..پارت۴..•
انگشت اشاره و میانی را به دو طرف صورتش گذاشته و تصویر را به جلو می‌کشم. گوشی را نزدیک آورده و تصویرش را به پیشانی‌ام می‌چسبانم. نفسی  عمیق می‌کشم. لحظاتی بعد در باتلاق افکار غرق شده و دست و پا می‌زنم. پیشانی‌اش به پیشانی‌ام تکیه داده،  لبانش به لبخندی باز و   چشمانش بسته‌است.  لب زیر  دندان می‌کشم  تا گونه‌هایش را به مالکیت لبانم نگیرم‌.  صورت سفیدش درمیان مقنعه‌ی سرمه‌ای همچون برف درمیان تاریکی شب می‌درخشد و برقش همچون صاعقه‌ای  به میان خرمن،  منطقم هجوم آورده و می‌سوزاند.   شانه‌های ظریفش را به احاطه  دستان قدرتمندم  درآورده و تنش را به جان و تنم می‌کشم.  انگار که پرپرانول《یک نوع قرص آرامبخش》 را پر می‌کند.  آرامشی در وجودم زبانه کشید و به لبانم رسید.  گوشه‌های لبم به سمت بالا قدم برداشته و زمزمه‌های عاشقانه‌ام به گوشش  می‌رسد:
- تو تنها سهم من از این  دنیایی، دوستت دارم.
کلماتم که از صماخ گوشش می‌گذردسر از  سینه‌ام گرفته و چشمان مشکینش خیره در  آبی‌رنگ نگاهم می‌شود.  انگار که مردمک چشمانش  گردابی باشد و  مرا به داخل خویش می‌کشد. آن‌قدر که حس می‌کنم در وجودش وجودم حل می‌شود.  صدای غواا گرش طنین‌انداز گوشم می‌شود:
-منم دوس...  .
با صدایی بلند،  تند و غیرارادی گوشی را  از پیشانی‌ام فاصله داده و با ترس روی تخت نشسته و نگاهم را به‌در ورودی اتاق می‌دوزم. با دیدن آی‌نور که در دستش کتاب زیست وجود دارد،  خشم تمام وجودم را در برمی‌گیرد گرمایی در تنم همچون آتش به سوی-سوی سلول‌هایم سرک کشیده و دندان‌هایم همانند آسیاب روی‌هم فشرده و ساییده فشرده.  آی‌نور: ساعد من تو...  .
با فریاد  عصبی‌ام حرف در دهانش ماسیده و شوکه نگاهم می‌کند.
-گم‌شو بیرون.
با دهان نیمه‌باز و متعجب می‌گوید:
-ساع... .
باز عصبی‌تر این‌بار کلمات کشیده فریاد می‌زنم:
- بیرون.
دهانش را بسته وبا چشم‌غره‌ای از اتاق خارج می‌شود. حرصی  دستم را به میان موهای طلایی‌ام می‌کشم. قلبم از شدت هیجان تند-تند به قفسه سینه‌ام می‌رسد و  باز به سر جایش برمی‌گردد.  گوشی را روی تخت پرت  کرده و از روی تخت بلند می‌شوم.  دست، پشت گردنم رسانده و در برابر آینه قدی می‌ایستم.  زیر لب با لحن پر از تشویش زمزمه کنم:
- آروم باش پسر،  آروم.
با یادآوری اینکه کم مانده بود پس‌از این‌همه انتظار ابراز علاقه کند،  حتی شده در افکار و این دختره سیریش به‌خاطر مشکل درسی تمام حس و حالم را پرانده؛ می‌خواهم گردنش را میان دستانم گرفتم و آن‌قدر فشارش دهم تا نفسش به خس‌-خس بیافتد. دختره چموش. نگاه خیره‌ام در آینه به کنجکاوی تبدیل می‌شودیعنی او پسران بور را می‌پسندد؟  مرا با موهای طلایی و چشمان آبی  می‌پذیرد؟  آخر اینستاگرام زیاد دیدم که پسران مورد علاقه دختران، مذکرهایی با  چشمان مشکی و ابروان و  موهای هم‌رنگ‌اش است.  نکند او هم همانند بقیه  چشم و ابرو مشکی ها خوشش بیاید؟  دستم را به ته‌ریش‌ام می‌کشم. صلا ته‌ریش دوست دارد یا مانند برخی‌ها از  لمس زبری ته‌ریش بدش می‌آید؟  نگاهم به لباس‌ام  می‌افتد.  شاید او از تیپ اسپرت بدش می‌آید.  کلافه روی زمین نشسته و سرم را در میان دستانم می‌گیرم خدایا تا مرز دیوونگی اندازه تارا مویی فاصله مانده، خدایا درمانم دست اوست مرا به نوشدارویم برسان.

@Fateme Cha

ویرایش شده توسط mob_ina
  • لایک 17
  • تشکر 4
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•..پارت ۵..•
*****
آرنجم را به قاب پنجره گذاشته و تکیه می‌دهم.  ماگ  مخصوص و ساده آبی‌ام را میان دستانم گرفته، نسیم و نم‌-نم باران زمستان را با جان‌ودل پذیرای صورت یخ زده‌ام می‌شوم.  ماگ  را به لبانم نزدیک و جرعه‌ای نسکافه‌ی داغ راهی معده‌ام می‌کنم.  نگاهم را از این بالا به چراغ‌های خاموش خانه‌ها و سپس آسمان سیاه و تاریک می‌دوزم.

ماه در پشت ابرهای باردار پنهان‌شده و درخشش ستارگان آن‌چنان که باید رؤیت نمی‌شود. آهی می‌کشم، ساعت دو و نیم نیمه‌شب است؛  دقایقی قبل به اتاق آی‌نور رفته و شماره محبوبم را یواشکی کش رفته بودم و از این‌رو بسی خوشنودم. اگر آی‌نور این را می‌فهمید،  قطع به‌یقین پدرم را درآورده و تا زمانی‌که نفهمد شماره را برای چه برداشته‌ام،  ولم نخواهد کرد.

گوشه‌ی چشمم را با انگشت مالیده و تکیه‌ام را از پنجره می‌گیرم.  پنجره را بسته دستی به‌صورت یخ زده‌ام کشیده و دمای شوفاژ را بیشتر می‌کنم. کلاه هودی را ‌روی سرم انداخته، سپس روی صندلی میز تحریر می‌نشینم. فنجان  نسکافه را به صورتم نزدیک کرده و به این نتیجه می‌رسم بخارش چقدر دل‌انگیز است.

جرعه‌ای از نسکافه خوش‌طعم را نوشیده و خیره اتاق می‌شوم.   چند قاب طراحی فانتزی به بالای تخت و میز تحریر زده و عکس‌هایی از من که به‌صورت حرفه‌ای گرفته‌شده را به دیوار چسبانده‌ام.  همه عکس‌ها را گروهک کوچک عکاسی‌مان گرفته‌اند، که من مدلشان برای ایده‌ها هستم. یک‌سال پیش زمانی‌که بیست و دو ‌ساله بودم، به‌طور اتفاقی با محمدحسین در دانشگاه آشنا شدم‌.

او گفت برای ایده‌ها و مسابقات عکاسی‌شان نیاز به یک مدل مرد دارد. به من پیشنهادش را داد من هم برای این‌که دستم به جیب خودم برسند این پیشنهاد ناب را قبول و کم‌- کم در کنارشان عکاسی را یاد گرفتم. کلا حس زیبایی که مدل‌های معروف دارند را در این یک‌سال تجربه کرده‌ام.   به سمت میز چرخیده،  لپ‌تاپ تاپ مشکی را به از وسط میز به گوشه‌ای انتقال و یک کاغذ A3 از قفسه قرمز رنگ کنار میز برمی‌دارم. مدادهای طراحی کناره کاغذ پخش و مداد مد نظرم را برمی‌دارم. هندسفری را درون گوشم فروبرده و  ارتعاش صدای احسان دریادل به پرده صماخ گوشم می‌رسد.

شروع به کشیدن خطوط اولیه می‌کنم.  آن‌قدر غرق در صدای آهنگ و طرح زدن بودم که نمی‌دانم چقدر گذشت، فقط زمانی به خود آمدم که خط کشیدن‌ها و سایه زدن‌های پی در پی‌ام به سرانجام پیوسته و چشمان مشکینش به زیبایی بر روی برگه پدیدار گشت.  خورشید کم- ‌کم فریاد روشنایی می‌زد همچون او که مانند معنای نامش شده‌است روشنایی زندگی‌ام.
*****
روشنایی:   >•<
نی را به لبانم نزدیک و هویج بستنی سرد را هدیه به بند- بند سلولان  تنم می‌کنم.  با حس سرمایی در گلویم چشمانم را با لذت بسته و دوباره آن مایع نارنجی را با جان‌ودل به آغوش دستگاه گوارشی هم می‌سپارم. آستین هودی خاکستری‌ام را طبق عادت تا روی نوک انگشت کشیده و لب زیر دندان می‌کشم. نگاهم را به اویی می‌اندازم که با صورت جمع‌شده نگاهم می‌کند. ابروان مشکینش همدیگر را نشانه گرفته و همچون تیر گسیخته از کمان به یکدیگر پیوسته‌اند.  با چشمان مشکینش که سراسر از تأسف است،  خیره به من قهوه می‌نوشد.
- چرا این‌جوری نگاهم می‌کنی؟
سرش را بالا انداخت و می‌گوید:
- تو این هوای سرد  داری  هویج بستنی می‌خوری؟
 لبخند زده و دست دور بلور ساده اما شیک حلقه می‌‌کنم.
- می‌چسبه، سرما دوست دارم.
 فقط با تأسف نگاهم می‌کند. کمی تا حدودی بلند می‌خندم دست‌دراز کرده و موهای مشکینش را به هم می‌ریزم سپس با لبخندی عمیق می‌گویم:
- تاسف رو واسه عمت بخور عزیزم.
 درحالی‌که با حرص موهایش را با استفاده از انگشتانش کمی درست می‌کند با دندان‌هایی که روی‌هم ساییده می‌شود می‌گوید:
- هزار بار بهت گفتم دست نکن تو موهام، اَه.

ویراستار: @زری بانو

@Fateme Cha

 @Nilay07 @Ghazal @medya_skni   @M.gh @_NAJIW80_  @Masi.fardi  @p8366y @مانشMansh  @Narges.Sh @Maria @reyyan @-Atria- @Atlas _sa @masoo

لطفا اشکالات و نظراتتون رو بگید😊

ویرایش شده توسط mob_ina
  • لایک 16
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•..پارت ۶..•
دست زیر چانه‌ام برده و با شیطنت نگاهش می‌کنم. چشمان مشکینش را به من دوخته و کلافه نفس می‌کشد.  نگاهم را دور کافه می‌چرخانم. میز‌های گرد با صندلی‌های پهن قرمز،  دیوار سفید و قفسه‌های بزرگ همرنگش که درون هر طبقه گلدان‌ قرمز رنگِ انواع گل‌ کاکتوس قرار دارد. لوستر‌های فانتزی بر روی هر میز قرار دارد و این فضا را بسیار زیبا نشان می‌دهد.  با لرزش گوشی‌ام که درون جیب هودی قرار دارد، از جیبم برداشته و به صفحه‌ی که مزین بر عکس خودم است خیره می‌شوم. بادیدن پیام زهرا که خبر از بارش باران می‌دهد، ذوق زده از جا پریده و رو به او با لحنی سرشار از انرژی می‌گویم:
-بریم، داره بارون  مییاد.
دستش را بی‌حوصله درون موهای مشکی‌اش برده و می‌گوید:
-خب که چی؟
پوکر نگاهش کرده و می‌گویم:
-بریم زیر بارون، مامانم اینا نیستن راحت می‌تونیم بگردیم.
نگاه مشکینش را به چشمان قهوه‌ای رنگم  دوخته و می‌گوید:
-بریم‌زیر بارون خیس می‌شیم، بعدم مریض...  .
کلافه دمی کشیده،  دستانش را گرفته و بلندش می‌کنم.
-زود باش بیا بریم، از این فرصت‌ها و ساختن روز خوب کمتر بهمون پیش مییاد، بلند شو. اصلا تو دلت می‌یاد من نرم خیس بشم آرزو به‌دل از این دنیا برم؟ هوم؟
آرام بلند شده و  اعلام موافقت می‌کند. پس از چند دقیقه که از کافه بیرون می‌زنیم، در خیابان خلوت دوشا دوش یکدیگر قدم‌زنان از لابه‌لای شلوغی نفرات باران می‌گذریم. سرم را به سمت‌ آسمان گرفته و با نشستن شبنم چشمانم را می‌بندم. تند صورتم را به سمتش برگردانده و ذوق‌زده می‌گویم:
-بدوییم؟
با چشمان گرد نگاهم کرده و سپس بلند می‌خندد. کلاه هودی‌ام را جلو آورده و خندان فحشی نثارم می‌کند.  با شمردن تا عدد سه از جا کنده و با لبخندی عمیق شروع به دویدن می‌کنم. بی‌خیال اینکه کسی ممکن است نگاهم کرده و به عقلم شک کند، دستانش را بر دست گرفته و به دنبالم می‌کشمش. با سوز هوا کمی برخود می‌لرزم، کمی سرعتم را کم کرده و  نگاهش می‌کنم، بادیدن پوست گندم‌گونش که از شدت سرما به سرخی می‌زند،  نفس-نفس زنان ایستاده و خیره‌‌اش می‌شوم. آرام- آرام دستم را جلو برده و با انگشتان بی‌حسم گونه‌ی سردش را لمس می‌کنم. با نفس‌های تند نگاهم کرده و دستش را به ته ریش مشکینش می‌کشد. با صدایی لرزان می‌گوید:
-سردت نشد؟
با احساس سرمایی که بیش از پیش بر جانم نفوذ کرده، کلاه پافر مشکینم را نیز روی سرم انداخته و حرفش را تایید می‌کنم.
-شروین؟
سوالی نگاهم کرده و سپس دستش را گرد شانه‌ام می‌اندازد.
با  صدای گرفته می‌گویم:
-نظرت چیه بریم خونه؟
با چشم غره می‌گوید:
-از اول هم نظر من مبنی به رفتن بود.
*****
با نوک پا محکم به در کوبیده و زیر لب فحشی به زهرا می‌دهم. شروین که از سرما به خود می‌لرزد با لحن تند می‌گوید:
-اه چرا در رو باز نمی‌کنن؟
باز دوباره در را می‌کوبم، که اینبار صدای بله گفتن زهرا می‌آید.
با حرص تند-تند می‌گویم:
-درد بی‌درمون، منم  منم مادرتون غذا اوردم براتو و فرهان. 
در با صدای تیک باز که می‌شود، من و شروین به سمت حیاط شیرجه می‌زنیم. تند کفش را از پایم کنده و به داخل خانه‌شان هجوم می‌برم.

با نفسی عمیق روی دسته مبل کرم رنگ  می‌نشینم. شروین نیز روی مبل نشسته و سپس محکم به پس گردنم می‌کوبد. زهرا که از همان اول با تعجب نگاهمان می‌کرد، می‌گوید:
-چرا شماها این شکلی شدین؟
با نیش چاکیده می‌گویم:
-زیر بارون بودیم.
زهرا بانگاهی خشمگین و چشمان ریز شده می‌گوید:
-کوفتت شه الهی، تنها تنها رفتی زیر بارون؟
ابرویم را برایش بالا انداخته و شیطان می‌گویم:
-انقدرم خوش‌گذشت.

@زری بانو =ویراستار

@Fateme Cha=ناظر 

@Atria @15Bita @Asma,N @Ghazal  @Sogandnamgo

@مانشMansh   @masoo @M.gh

ویرایش شده توسط mob_ina
  • لایک 9
  • تشکر 1
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

•..پارت ۷..•

چشم غره‌ای رفته و با غیظ گمشویی نثارم کرده و به سمت آشپزخانه می‌رود، تا برای گرم شدن‌مان چای بیاورد.  عمیق نفس کشیده و از روی بخاری بلند می‌شوم. روی مبل دونفره  راحتی، کرمی رنگ نشسته و پاهایم را روی فرش   شکلاتی می‌مالم. باصدایی  رسا می‌گویم:

- زَرا، نیاز نیست برامون چایی بیاری دختر دایی، ما فقط اومدیم خودت رو ببینیم!

او نیز هم‌چون من با صدایی بلند و رسا می‌توپد:

-   حرف مفت نزن، سرما می‌خورین،  شمایی که نتونستین دو کوچه بالاتر برین خونه خودتون بهتره گرم بشین!

لبخندی زده و به پشتی  مبل تکیه می‌دهم. نگاهم را به دیوار مقابل می‌دوزم، عکس زهرا و برادرش فرهان که تنها  هفت سال از ما بزرگ است روی دیوار جا خوش کرده. خیره به  نقطه نامعلوم در عکس شده، و به این فکر می‌کنم  کاش الان ماهم با پدر و مادرمان در  اردبیل بودیم. آهی کشیده، و از افکار بیرون می‌آیم. زهرا سینی فلزی به دست در حالی که لیوان چای درون‌اش قرار دارد به سمت ‌ما می‌آید.

  چای را که به سمت‌مان می‌گیرد.  زهرا  کنارم نشسته و با نفسی عمیق می‌گوید:

- عمه اینا کی میان؟ 

طبق عادتم چای داغ را به لبانم نزدیک کرده، بدون قند جرعه‌ای می‌نوشم. شانه‌ای بالا انداخته  و می‌گویم:

- نمی‌دونم والا، احتمالا فردا رو هم بمونن، نه‌که کل فامیلای بابا اونجان می‌خوان بهشون سر بزنن آخرین بار تابستون رفتیم، بده اونجان ولی واسه سر زدن به فامیلا نرن!

زهرا با لبخند دندان‌نما، عینک قاب نقره‌ای‌اش را با انگشت اشاره بالا داده و با چشمانی که دورش کمی چروک شده با ذوق و صدای نازک می‌گوید:

- مبی شب بیایین بمونین اینجا، فرهان که به‌خاطر  درساش تا سه صبح بیداره، شروینم ازش خبر ندا...  

میان حرفش پریده و با خنده می‌گویم:

- من یکی هم خبر ندارم، ولی خدا کنه بخوابه چون من می‌خوام تا خوده صبح باهم حرف بزنیم.   

زهرا سرش را تکان داده و رو به شروین می‌گوید:

- میشه شب بیایین اینجا بخوابین؟ تو و مبینا تنهایین  ماهم تنها، بهتره  باهم بمونیم.

شروین با صورت جمع شده درحالی که دستانش را به میان انبوه‌ موهای مشکینش می‌برد می‌گوید:

-  که شما تا خوده صبح حرف بزنین؟ یادم نرفته یه‌بار تا خوده صبح نشستین تایتانیک نگاه کردین، محمدرضای بیچاره هم با صدای خنده‌هاتون بیدار شد ، و بعدشم سه‌تایی تا شیش صبح باب‌اسفنجی  نگاه می‌کردین. 

چشمانم را در حدقه چرخانده و خیره در چشمانش   می‌گویم:

- می‌مونی یا میری خونه؟

ابروانش بالا پریده و می‌مانمی زمزمه می‌کند.  

***

ساعت دو نیمه شب است. فرهان و شروین در طبقه بالا خوابیده‌اند، من و زهرا هم آنقدر از عصر حرف زده‌ایم که فک‌هایمان درد گرفته.  برای همین تصمیم گرفته‌ایم کمی با گوشی‌هایمان ور برویم تا درد چانه‌مان کمی رفع شده و بعد دوباره حرف بزنیم. زهرا که طبق معمول در اینترنت می‌گردد، من هم در این نصفه شب با آی‌نور چت می‌کنم. با وویس آی‌نور به هندسفری‌ام چنگ زده و درون گوش‌ام فرو می‌برم.

صدای آرام و کمی نازک آی‌نور طنین در گوشم می‌اندازد:

- میگم مبی،  ما  یک گروه زدیم می‌خوای ت و رو هم اد کنیم؟  به زهرا هم میگم بیاد. 

گروه؟ من همیشه پایه گروه‌های دوستانه‌ صمیمی‌ام هستم. مخصوصا اگر آی‌نور، زهرا و غزاله در آن حضور داشته باشند. 

برای همین  تند تایپ می‌کنم:

- حالا کیا هستن؟

 

 

پس از دو هفته پارت دادم.. امیدوارم *خوشتون بیاد. سوپرایزای خفن داررم واسه ‌تون😉

 

ناظر  @Fateme Cha

ویراستار  @زری گل

ویرایش شده توسط زری گل
ویراستاری/زری‌بانو
  • لایک 5
  • تشکر 1
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

•..پارت۸..•

تا آی‌نور بخواهد وویس بگیرد، از واتساپ خارج شده و جواب پیام مهنا دخترخاله‌ام را می‌دهم. با دیدن پیام آی‌نور در نوتیف این‌بار به دایرکت آی‌نور می‌روم. 
صدای ظریفش باز در گوشم می‌‌پیچد:
-  هرچی آدم پایه ‌است تو گروهه من، تو، زهرا،  ساعد، دو سه‌تا   از دوستامون؛ ده پونزده نفری میشیم.
با دیدن نام  پسر، تایپ می‌کنم:
- گروه مختلطه؟ می‌دونی که من بدم می‌یاد.
با تیک خوردن پیامم بلافاصله وویسش می‌رسد، تند و بی‌وقفه می‌گوید:
-   می‌دونم ولی اینا همشون با ادبن، نترس روت کراش نمی‌زنن.
 

و درآخرش مسخره می‌خندد. احمق بالفطره،  مگر به کراش زدن و عاشق شدن است؟ من فقط از  حضور در جمع ناشناخته پسران بی‌زارم.  
دوباره وویسش می‌آید:
-  بیا همشون آدم درستی‌ان. اگه حرفای بی‌ادبی زدن که می‌دونم نمی‌زنن، از گروه پرتشون می‌کنم بیرون، اوکی؟
کمی دو دل باشه‌ای تایپ می‌کنم.  خدا به‌خیر کند.  همیشه از اینکه در یک اجتماع جدید قرار بگیرم، که از قضا پسر غریبه داشته باشد، متنفرم. البته اگر کسی غیر از دوستان صمیمی‌ام  این درخواست را از  من می‌کرد صد در صد قبول نمی‌کردم.  سرم را به سمت زهرا برگردانده و می‌گویم:
- زَرا، آی‌نور  گفته...  
 

حرف با  لرزش گوشی‌ام در دهانم ماسیده، و با تعجبی که تماما مرا در برگرفته خیره به اسکرین گوشی می‌شوم. چه سرعت عمل بالایی، درصدم ثانیه مرا عضو گروه کرد.   اینجاست که جمله مقدس الهی  عظم‌البلا مثل همیشه در ذهنم نقش می‌بندد. 

با  لبانی کج شده و تک خنده‌ای  می‌گویم:
- عضو گروهی کرد، تو هم بیا!
حرفم پایان نمی‌یابد که صدای خنده‌ی زهرا فضای کوچک اتاق را در بر می‌گیرد.  بریده- بریده می‌گوید:
- عضوم کرد.
با نیشخند، سلامی تایپ می‌کنم. در صدم ثانیه، پسری  به‌نام ساعد پیامم را ریپلای و جوابم را می‌دهد.   پس از چند دقیقه که به معرفی و آشنایی گذشت از آن فضای رسمی  کمی فاصله می‌گیرم.
اصولا آدم زودجوشی در مجازی هستم،  اما در واقعیت آنقدر تند با کسی دوست شده و صمیمی برخورد نمی‌کنم، مخصوصا با جنس مذکر که ابدا نمی‌سازم. 
کمی که با بچه‌ها چت کردیم، بی‌خوابی به من هجوم آورد.  طبق عادت بی‌هیچ پیام خداحافظی، نت را بسته و گوشی را به کناری گذاشتم.

ویرایش شده توسط زری گل
ویراستاری🌻زری‌بانو
  • لایک 4
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...