رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

دلنوشته گمشده زندگی من | kosar.rr کاربر انجمن نودهشتیا


Kosar.rr
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

spacer.pngدلنوشته

نویسنده: kosar.rr کاربر انجمن نودهشتیا

مقدمه

به هر سمت و سویی که نگاه کنی  همه جزییات آن ماننده قطعه‌های پازلی هستند که هرکدام درپی هدفی چیده شده اند.

زمین گاه  زرد،گاه سبز  و گاهی  سفید.

زندگی مانند یک دفتر بزرگ است که هر لحظه ما در آن در حال ثبت اتفاقات پیرامون خود هستیم برگی از آن ساده و تیره، برگی از آن  سفید و پاک  و برگی دیگر خط خطی و ژولیده!

هر روش به نوعی و  هر ثانیه اش به‌طریقی میگذرد و بازیگر اصلی آن خود ما هستیم ،خود ماهستیم که در دفتر زندگی خود چیز هایی مینویسم و به آن حادثه میبخشیم،که اگر ما یکجا بنشینیم و کاری انجام ندهیم زندگی مانند یک نوار قلب به اتمام‌ رسیده  تبدیل میشود.

ویرایش شده توسط Kosar.rr
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام آنکه گلی را رنگ و بو داد و بستان جهان طراوت بخشید و در هر گلبرگی جهانی آفرید که در هر ورق‌اش دفتر معرفت میتوان گشود.

گاهی تند و گاهی آهسته گام بر می‌داشتم بی‌محابا می‌رفتم،همین که نخستین نشانه‌اش را یافتم یکباره همه گذشته‌ام خود به خود پاک شد همه درد ها فروخت ریخت چنان‌که اولین باری است که آسمان پشمکی می‌بینم اولین باری است که گندمزار های خزان دیده را که در پیشگاه معبود ازلی به سجده رفتنه بودند میبینم اولین باری است که......

می محابا به دنبال تکه های گمشده زندگی ام می‌گشتم!آسمان هم یاور من شده بود و ابر های پشمکی اش را به این طرف و آن طرف میکشاد.

ویرایش شده توسط Kosar.rr
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گام هایم را محکم برداشتم و یک لحظه که به خود آمدم به کجا چنین شتابان!آری در میان گندمزار های زیبا و خندان ایستادم تمام خاطرات کودکی ام را اینجا پیدا کردم و رفتم،میبیند؟شما هم برگردید و پیدا کنید.با دقت که نگریستم تابلویی یافتم،ورود ممنوع!شما هم من‌را میبیند بن‌بست بود،تکه ای از برگ‌های زندگی ام را در دستانم گرفتم عطرش فضا را پر کرده بود،به‌یقین رسیدم این از آن من است دیگر نمی‌گذارم شما را از دست بدهم،شما تنها گل من در این عالم هستید،شما که نباشید دنیا یک گل خالی است.بیشتر که نگریستم  صحرای خشکیده عطر زندگیم را فروکش کرد،گویا آن سال‌هاست رنگ باران به چشم ندیده،ترک های خشکیده ای که زمانی بالینی برای درختان گردو بودند یا شاید گلدانی برا سرو ها،سرو‌هایی که با تمام سرافرازیشان اکنون فرازی شده اند بر گرمای یکی از خانه‌های شهر خاکستری......

ویرایش شده توسط Kosar.rr
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پیر‌مردی با کولباری از امید برای دوباره سبز شدن سبزه‌ها،بوته ای میبینم که طراوتش نوید بهار میدهد ولی همسایه‌هایش رنگی از آن بر گونه ندارند،فقط قهوه ای یا شاید هم نقره ای.... پرندگانی که بوی غنچه‌های سبز بوته رز را شنیده‌اند و به دنبال دوباره دیدن رنگ آسمان پر میزنند و سطل هایی از آب که شاید بر رنگ غنچه‌ها بیافزاید.رد‌ و پای افرادی که با رفتن جویبار ها رفتند و بوته را تنها گذاشتند و بوته ای که فقط غنچه‌هایش را دارد یا پیرمردی با دست‌های خسته اش را

ویرایش شده توسط Kosar.rr
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آسمان با ابر های پشمکی،با تکه های رنگ رنگی با،نرمی پنبه ای،روی سر این صحرای ترک خورده بی بالین،کاش میشد، کاش میتوانست آن را ترمیم کرد وهمه‌ی قطعه‌های همچون پازلش را از نو چید،تا شاید دوباره غنچه دهد تا دوباره شبنم خانه‌ای  برای سکونت داشته باشد و دوباره همه‌جا شاداب و بانشاط شود،ولی افسوس که شبنم نیز رنگش را فراموش کرده،آسمان نیز از آبی مطلق در آمده و به سردی و بی‌رنگی صحرا چشم دوخته و همنشینش شده،پازل های درهم ریخته و خشکیده زمین،آسمان بی‌رنگ بلورین،شبنم از پا افتاده،پرندگانی با چهره ابوس و  پیر مردی که دیگر امیدی نمیبند برای دوباره طروات بخشیدن سبزه‌ها،میان این همه بی رنگی میان این همه خستگی،رنگی نیست،کاش میشد مثل کودکی هایمان تشت پر از رنگ را به دست بگیرم و چون کاغذ نقاشی تمام این صحرا رو از نو رنگ کنیم  و به آن رنگ ببخشیم.

ویرایش شده توسط Kosar.rr
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زمین،بی رنگ  و درهم خشکیده‌ی بی‌بالین، تا کی تحمل کند این همه بی رنگی را این همه بی سبزی را،جویباری که خود خشکیده،آسمانی که دیگه امیدی برا جوش و خروش ندارد،چه داند که اگر میگریست حال روز شبنم گریستن نیست،به چه امیدی بخورشد،به امید رنگی  شبنم یا شبدر‌ها؟به امید رنگ رنگی کدام یک؟کاش میشد مثل ماه باشد،مثل شید باشد،نه مثل یک قصه ای خشکیده،اگر تو هم بودی شاید میفهمیدی که چه گویم و چه بینم،به لب‌های ترک خورده،اما همچنان با امیدش نگاه کن!کی قرار است پایان دهد به این همگی بی ذلفی،تا کی صبر کند برای دوباره خندید شبدر‌‌‌‌هایش؟شبنم‌هایش؟شاید صبر ایوب میخواد یا سختی ابراهیم!فقط خدا داند کدام یک!آن  کس  که  بداند و بخواهد که بداند،خود را به بلندای سعادت برساند،آن کس  که بداند و نداند و بداند با کوزه آب است ولی تشنه بماند

ویرایش شده توسط Kosar.rr
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بوی رایحه باران سال ‌هاس از اینجا گریخته،دیگر باز نمیگردد تا حسن یوسف ها را نوید بخشد،شاید خودش هم خسته شده از این همه بی رنگی مطلق،از این سیاهی ابدی‌اش،جویبار خشکیده‌اش،کاش میشد اینجا هم بوی عطر آگین قطره های آبی رنگ بهاری را حس کند،بچشد و بداند که نوید تازه ای در راه است،ولی هرچه بیشتر نگاه کنی میفهمی جز دشتی آتشین و خشکیده چیزی نمیبینی،افسوسا که نمیشود آن را رنگ رنگی کرد، نمیشود بوته های خشکیده اش را ارمغان ساخت و از این ارمغان تاریکی رهایی بخشد،تکه از خاک ترک خورده خشکیده پازلی رنگش را در دستانم گرفتم،به دنبال تکه های دیگر آن میگشتم،تکه، تکه آن‌ها را درون  دست‌های خاکستری رنگ بهاریم گرفتم،از این همه بی رنگی بایدم دستم هایم خاکستری شوند!قطره های بلوین اشکم را روی آن ترک های در هم ریخته ریختم.

ویرایش شده توسط Kosar.rr
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا شاید  مرحمی شود بر تکه های آجری رنگ سرزمین،شاید فکر کند قطره بلورین هماند درخشش باران است،شاید اندکی همین فکر را کند و نومید شود و از امید او باران چره چره به پایین آید،ولی افسوس،هیچ چیزی روی این سرزمین آجری رنگ تاثیری ندارد.

سبزه‌ها دارند میمیرند،زرد میشودند،بیاید کمکی کنیم تا شبنم،خانه‌ای برای سکونت داشته باشد،بلغزد و دوباره از برگی به برگ دیگر چکه کند،کمکی کنید تا منظره‌ی  درختانی که امروزه به ما آرامش می‌دهند،بر چشم فرزندانمان هم سایه آرامش باشند،آری بیاید کمکی کنیم که سبزی باغ‌های زیتون یا گرمی دشت‌های حسن‌یوسف برای همیشه پا‌بر‌جا بماند.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

محبوبا!از اینکه خوب و درست زندگی کردن را به من آموختی و از روح خود در من دمیدی و با همین آب و گل ناچیز من‌را سرشتی از تو سپاسگزارم.

و در پایان زندگی مانند قطعه‌های پازلی است که هرگاه یکی از آن‌ها گم شود،رنج بیند،درد کشد،زخمی شود،باید خوب آن‌را پانسمان کنیم و از نو بچینیم.

آنگاه که به هدفت‌هایت رسیدی  و پازل را با تمام کاستی‌هایش با عشق و ایمان به محبوب بی‌انتها کامل کردی،امید‌را میابی، آنگاه شادی و کامیابی از‌آن توست.

یادمان نروند در تمامی لحظات پرهیاهو و پرتنش زندگی یکی کنارمان آرام و بی‌صدا نشسته و می‌آموزد  راه و رسم خوب زندگی کردن‌را.

خدایا،ای محبوب زیبا روی من از اینکه همه‌جا با من بودی و بهترین پازل را برایم رقم زدی از تو سپاسگزارم

پایان، نویسنده کوثر رخصی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...