رفتن به مطلب

رمان:بی پناهان| به قلم: آتنا بخشعلی زاده.


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده


پارت اول_#♡رمان بی پناهان










(نهال*)







با صدای عصبی سوگل اونم درست در فاصله نزدیکم از فکر وخیال پریدم وبا تعجب به سمتش چرخیدم ومنتظر نگاش کردم،

سوگل با حرص چشماشو یه دور توی حدقه چرخوند و گفت،_کری؟ معلومه کجایی، یه ساعته دارم صدات میزنم، اِه، پاشو پاشو تا منو بیشتر از این عصبی نکردی،


وبعدم دست دراز کرد وسینی که داخلش دوتا فنجان قهوه ویه کیک تیرامیسو بود رو گرفت سمتم وگفت،_قهوش یخ کرد، د، بجنب، اگه صفدری بیاد ببینه نشستی داری فکر میکنی،
اخراجت میکنه هااا،


با کلافگی سینی رو گرفتم و سوگلم بعداز اینکه یکم دیگه غر غر کرد رفت ومشغول کار خودش شد،
نگاهی به سینی دستم کردم ویه پوف کلافه ای کشیدم وبا یه یاعلی از جام بلند شدم،

به سمته دره خروج از آشپزخونه رستوران رفتم، و بعداز عبور از راهروی طویلش، به سالن اصلی رستوران رسیدم،
اومدم اولین قدم رو بردارم که یهو با به یاد آوردن اینکه نپرسیدم واسه میز شماره چند؟؟


با حرص یه لعنتی به خودم گفتم و دوباره راه اومده رو برگشتم،

با حرص چشم چرخوندم ووقتی سوگلو کنار نظری،یکی از سرآشپزها، که مشغول چشیدن غذاش بود دیدم، با حرص سمتش رفتم وگفتم،_خب چرا شماره میز رو نگفتی، من واینهمه راه کشوندی دمه در،
اووووف، واسه میزشماره چنده؟؟؟؟



سوگل  دست از چشیدن کشید، ویکم با مکث نگام کرد وبعدم سری از روی تاسف تکون داد و اومد سمتم واز داخل سینی یه تیکه کاغذ رو از کنار فنجون های قهوه برداشت ونشونم داد،
وبعدم با تاسف گفت،_نوچ نوچ نوچ، کر بودی، کورم شدی


وبعدم دوباره مشغول بکارش شد، در همون حال هم نظری که کنارش بود خنده ریزی کرد،

با دهن باز به تیکه کاغذ داخل سینی که شماره هشت روش نوشته شده بود، نگاهی کردم ویه چند تا فوش بار خنگی خودم کردم، و به سمت در رفتم وسفارش رو بردم،



وسطای راهرو سینی رو به یه دستم دادم وانگشت صبابم رو داخل فنجونهای قهوه کردم وبعداز اطمینان از داغیشون براهم ادامه دادم وبالاخرع میز شماره هشت رو پیدا کردم و به سمتش رفتم،


نگاهی اجمالی به کسانی که سر میز بودن کردم،
یه پسره جوون، که قیافه ای مثه بچه ننه ها داشت،
با یه دختره ریزه پیزه که اونم قیافه بانمکی داشت، نشسته بودن،
سفارشاشون رو جلوشون گذاشتم وبعداز گفتن بااجازه به سمت آشپزخونه راه افتادم،


هنوز وارد آشپزخونه نشده بودم که با صدای داد وبی داد سوگل ، سرجام وایستادم وبا تعجب بهشون نگاه کردم،


سوگل درحالی که اشکاشو پاک میکرد با داد وحرص روبه همت، میگفت،_اه بسع دیگه خستم کردی، مگه من چیکاره تو دارم که اینقدر عذابم میدی، هاااان


و بعدم روی زمین نشست وزد زیر گریه، بچه های آشپزخونه دورش بودن و داشتن آرومش میکردن وبعضیاهم با حرص وعصبی با همت حرف میزدن،

سوگل بیچاره، دلم واقعا واسش میسوزه، معلومه دوباره با همت بحثش شده، اووووووف
سوگل یکی از آشپزهای رستورانه،
الان یه سالی میشه بعداز اینکه آقای صفدری دوتا سرآشپز استخدام کرد هر روز بین سوگل وهمت، جنگ هسته وهمه اشونم تقصیر همته،

مهرداد همت،هم یه آشپز حرفه ای، که بخاطر اینکه دوست نداره جز خودش کس دیگه ای هم توی کارش دخالت بکنه،با سوگل که اونم آشپز به مشکل میخورن ومدام باهم سرجنگ دارن،

به سمته سوگل رفتم وجلوش زانو زدم، و سعی کردم آرومش کنم،
نگاهی به اطراف کردم، مهدیس روی میز بزرگی که مخصوص خورد کردنه مواد غذایی و...بود،
نشسته بود، ورها هم کنارش وایستاده بود،
کمی اونطرف تر هم شهرزاد با حرص واخم دست به سینه به همت وسوگل نگاه میکرد،


با ریحانه، مهوش ونگار سعی کردیم یکم آرومش کنیم وبالاخره هم موفق شدیم،
میدونستم وضعیت زندگیش خیلی بده، واسه همینه تا الان سعی کرده با شرایط کنار بیاد و مونده، واز یه طرفم علاقه به شغلش بود، که مانع صرف نظر از کارش میشد،
بیچاره، یه پسر نه ساله داره که قطع نخاع شده وشوهرشم معتاده، دائم الخمار،
هیچ کس دیگه ای روهم نداره تا کمکش کنن وخودش تنها باید خرج زندگیش رو دربیاره، وبه قول خودش وجود شوهرشم بیشتر مایع ننگشه،


با صدای حرصی وعصبی صفدری، همه سرها با ترس به سمتش چرخید،

_اینجا چه خبره؟؟؟؟؟


با بچه ها بازوی سوگل رو گرفتیم از زمین بلندش کردیم،
مثل همیشه محمدی که گزارش کارها واتفاقات آشپزخونه رو میده به سمت صفدری رفت و با صدای جدی ومحکمش گفت،_سلام،


صفدر با اون چهره اخمو و مردونش سری تکون داد و محمدی ادامه داد،_دوباره مثل دفعات قبل، اقای همت با خانم نکونام، بحثشون شدن،....


صفدری با حرص نگاهی به سوگل وهمت کرد وگفت_واسه چی؟؟؟



محمدی اومد دهن باز کنه، که سوگل دست من وکه بازوی چپش روگرفته بودم کنار زد ودر حالی که نزدیک صفدری میشد با بغض گفت،_آقای صفدری، ترو خدا، تروخدا شما یه چیزی به این آقا بگین،

وبعدم با دستش به همت که اخمو ودست به سینه نگاشون میکرد اشاره کرد وادامه داد_من دارم نمک غذامو میچشم میاد میزنن به دستم شاید درحدود یه دیگ سوپ، شور شد،
بعدم تست میکنن ومیگن من شورشون کردم،
خواهش میکنم یه کاری کنین، من شغلمو دوست دارم، نمیخوام از دستش بدم،
....... وبعدم اشکاش روونه شدن،



همت با حرص از حالت دست به سینه خارج شد وصاف وایستاد و روبه صفدری کع باخشم نگاش میکرد، کرد وگفت_منم شغلمو دوست دارم، همم کار کردن در این رستوران رو،
در ضمن من مگه بچم بخوام بزنم به دست ایشون و غذا رو شور کنم.....



و هنوز اومد ادامه بده، که صفدری با حرص گفت،_هیییییسسس، ادامه نده،
تو از امروز اخراجی، فهمیدی از فردا دیگه نمیای،

وبعدم با حرص دستی به موهای جو گندمیش کشید وآروم به خودش گفت،_از اولم اشتباه کردم دوتا آشپز آوردم


در حالی که به سمت در میرفت سرجاش وایستاد وچرخید سمت ما وروبه همت که با اخم و حرص نگاش میکرد ادامه داد_الانم میای واسه تصویه حساب،



وبعدم چرخید و روبه  محمدی گفت،_و شماها هرچه سریعتر سفارش مشتری هارو میبرین، اگه فقط یه مشتری ناراضی دیگه اهتراز کنه، همتونو اخراج میکنم، فهمیدین،!!



وبعدم در را باز کرد ورفت،
همه سری تکون دادیم و محمدی دستاشو بالا آورد وبهم زد،
و گفت _برین سره کارتون...



و همه مشغول کار خودشون شدن،
نگاهی به همت کردم، که ببینم عکس العملش از اخراجش چیه، که دیدم با حرص داره به زمین جلوی پاش نگاه میکنه و مطمئن شدم که اونم مثه بقیه ماها مشکلاتی داره،


بعداز یکم مکث باحرص با سرعت از اشپرخونه خارج شد،ورفت

چرخیدم ونگاهی به سوگل کردم، کفکیر به دست مشغول چشیدن برنج داخل دیک بزرگ جلوش بود،
خوبه خداروشکر بالاخره یکیشون موفق شد اون یکی رو از میدون بدر کنه،


توی همین افکار بودم که یهو کلم یع متر به جلو متمایل شد،
با چشمای گرد شده دستمو پشت کلم گذاشتم وبا تعجب به پشت سرم چرخیدم که با چهره خندون وشیطون مهدیس روبه رو شدم،


هنوز متعجب بودم از کارش که یهو به خودم اومدم وبا حرص دستمو بالا آوردم واومدم بزنم پس کلش که جاخالی داد ودستمو زدم به هوا،

با این کارش حرصم زیاد تر شد و یعنی خیلی خودمو کنترل کردم که همینجا نرنم لهش کنم،
حیف،حیف که اینجا جاش نیسته،



مهدیس رفت ومشغول کارش شد و درحالی که مشغول خورد کردن خیار بود واسم شکلک درمیاورد و من وهر لحضه جری تر میکرد،

با حرص نفسمو دادم بیرون و با چشم ابروم واسش خط ونشون کشیدم که اینجا جاش نیسته خونه بریم به حسابت میرسم،



*******

ویرایش شده توسط آتنا بخشعلی زاد
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر







پارت دوم_#♡









همینکه پامون رو داخل واحد گذاشتیم و رها در رو بست،
و بعداز اطمینان از نبود شهرزاد،
به سمته مهدیس رفتم و دستم رو آوردم بالا ویکی محکم زدم پس کلش، که بیچاره جوری کلش به جلو متمایل شد، که انگاری کلش از بدنش سبقت گرفت رفت،

بعداز تلافی بیشعور بازی هاش تو رستوران،
لبخند گشادی زدم و از کنارش که هنوز توی شوک کارم بود، رد شدم وروی کاناپه روبه روییش خودمو ولو کردم و با حفظ لبخند گشادم بهش نگاه کردم،

رها دمه در داشت با تعجب به من ومهدیس نگاه میکرد ومهدیسم دهنش اندازه غار علی صدر باز بود و گنگ نگام میکرد،

با صدای شهرزاد به سمتش چرخیدم، که دیدم درحالی که از اتاق خواب میاد بیرون،
حرف میزنه ومیگه،
_راستی آخر هفته بادتون باشه لباسا ورختا........


و بقیه حرفشو خورد وبا همون دهن نیمه بازش که از خوردن حرفش بجا مونده بود، با تعجب به مهدیس که با همون پوزیشن قبلش وایستاده بود نگاه کرد،

رها و مهدیس با صدای شهرزاد به خودشون اومدن و به حالت عادی برگشتن،
رها به سمت اتاق رفت و مهدیسم درحالی که با خرص به سمتم میومد و نگام میکرد وروی مبل میشست با چشماش واسم خط ونشون میکشید که بعدا به حسابم میرسه،

ومنم در برابر همه چشم وابرو پروندناش زبونمو تا ته واسش در آوردم،

شهرزادبین، من ومهدیس که من روی کاناپه بودم ومهدیسم روی مبل، وایستاد و مشکوک گفت_چی شده!!!



مهدیس با حرص درحالی که نگاهش به من بود گفت،_هیچی،




منم بیخیال شونه ای بالا انداختم واز جام پاشدم و وقتی رها از اتاق اومد بیرون من رفتم ومشغول تعویض لباسام شدم،

مانتو وشلوار مشکی مو با یه تاپ وشلوار ورزشی عوض کردم وشال کرمیمم برداشتم وکش موهامم باز کردم وبعداز زدن یه شونه به موهام همونجور باز دورم ریختمشون وبه سمت دره اتاق رفتم،


هنوز پامو. از در بیرون نذاشته بودم که دستی دور گردنم گرفته شد و یکی با دست دهنمو گرفت و موهامم از پشت کشیده شدن،

با تعحب وچشمای گرد شده به مهدیس که منو کشوند داخل اتاق و در را سریع بست نگاه کردم،

مهدیس با حرص دوتا محکم زد توی سرم که یه عان حس کردم مغزم جابجا شد، و بعد دستشو از دور دهنم برداشت و از اتاق رفت بیرون،
با تعجب به رفتنش نگاه میکردم ودستمو گذاشته بودم پشت کلم، همونجایی که مهدیس زده بود ودیگع نتونستم خودمو کنترل کنم وبا حرص جیغی کشیدم وسریع از اتاق خارج شدم وبه سمت حال رفتم،

شهرزاد ومهدیس روی مبلها نشسته بودن وبخاطر صدای جیغم، داشتن با تعجب نگام میکردن،
بیخیال اونا با حرص جیغ زدم


_میــــــکشمتتتتتت

و بعدم به سمت مهدیس که با دهن باز نگام میکرد دوییدم،



مهدیس اولش با چشمای گرد شده نگام میکرد، اما بعد کم کم به خودش اومد و سریع از روی مبل پرید اونطرف و با خنده پا به فرار گذاشت،


با حرص دنبالش افتادم وهمینجور مثه موش وگربه دنبال هم افتاده بودیم که با دادی که شهرزاد زد،

سرجامون مثه مسخ شده ها وایستادیم،


_بسسسسسه، چههههه مرگتووووووونه دووووبااارههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟





از صدای داد و بلندی صداش،رها با تعجب از آشپزخونه به حال سرک کشید، ومن ومهدیسم،
کنار هم در حالی که وایستاده بودیم، به شهرزاد نگاه کردیم،

طولی نکشید که صدای زنگ واحد بلند شد و حرص وعصبانیت شهرزادم بیشتر،


بفرما،وقتی صداتو میندازی رو سرت و عربده میزنی همینه،
حالا برو جواب همسایه هارو بده،اووووووف!!!!




شهرزاد عصبی به سمت در واحد رفت واز بین راه محکم به چادر گلگلی، که روی آویز کنار راهرو بود چنگی زد و پوشیده،یا نپوشیده،
انداخت روی سرشو در رو باز کرد،



من وبچه ها هم از وسط حال به سمت مبلا رفتیم وهمونجور که میشستیم،
گوشمون رو دادیم،
به دمه در که ببینیم کیه؟



از صدای جر وبحث و تقریبا دعوا وسر وصدای شهرزاد و کسی که پشت در بود،فهمیدیم،
مومنی،همسایه روبه روییمون هسته واز شانس قشنگمون یه آدم فضول و پررو همسایمون شده،


رها که کفگیر بدست لبشو میگزید واز تمرکزش روی کفگیر دستش فهمیدم تمام دقتو گوششو داده به دمه در،

و مهدیسم روی مبل ولو بود و داشت پاشو میخاروند و نفهمیدم آخر حواسش به دره،یا به خارش پاش،


منم که ناخنام تو دهنم بودن و به حرفهایی که شهرزاد ومومنی که از صدای مسخره زنونه فهمیدم زنشم،هسته گوش میدادم،


یعنی به نظرم مضخرف ترین چیز، همین محله وهمسایه های ما هسته،

هِ، من چه خوش خیالم با اون پولی که ما دادیم،
همینجا هم از سرمون زیادیه!



والا،
مومنی یه مردیکه،شیکم گنده وهیکلیه که قیافه غلط اندازی داره وبا اون زنه چندش وپر سر وصداش،واقعا رو اعصابنو من به شخصه ازشون متنفرم،


حیف،حیف که شهرزاد اگه بریم دمه در بخواهیم هم جوابیشون کنیم،قورتمون میده،
وگرنه الان منو بچه ها آدمییم که به یکیمون توهین شه بقیه بشینن،

نبابا،اینکارا اصن به گروه خونیمون نمیخوره،

یعنی من کشته مرده اون لحضه ایم،کع اون دختره سحر،همون زن مومنی،

دعا وآیه میگیره که یکی از ماها قاپ شوهر عتیقشو ندزدیم و از راه بدرش نکنیم،
یعنی حرص خوردنش ذوق مرگم میکنه در حد لالیگاااا،




بعداز چندی ثانیه که واسه من به ناخن خوردن وواسه رها به ور رفتن با کفگیر وواسه مهدیسم به خاروندنش گذشت،


شهرزاد بالاخره در رو عصبانی و محکم بست و چادرشو از سرش کند زد وپرت کرد رو هوا،


با حرص نگاهی به من و دخترا کرد و چرخید که بره،

کع یهو از رفتن منصرف شد وبه جاش با تعجب برگشت و مشغول بو کشیدن شد،


هر سه مون با تعجب از کارش مشغول بو کشیدن شدیم،

که اول از همه رها جیغ بنفشی کشید و در حالی که میپرید به سمت آشپزخونه ومیگفت _ای واییی،نیمروهااا


و بعدم،من وشهرزاد و مهدیس با قیافه های آویزون شده،بخاطر حسن سابقه رها جان، گفتیم،


_دوباره  سوخت غذاهاروووو....................

ویرایش شده توسط آتنا بخشعلی زاد
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر





پارت سوم_#♡




با بچه ها توی، آژانس نشسته بودیم، من و مهدیس ورها عقب وشهرزادم جلو کنار راننده نشسته بود، و داشتیم میرفتیم رستوران،


درحالی که سرمو به پشتیه صندلیم تکیه زده بودم، و به صدای رادیو،و خیابونهای اطراف نگاه میکردم ورها ومهدیسم کنارم با هم آروم حرف میزدن واز صداشون فهمیدم در مورد فوتبال دیشب، که استقال، پرسپولیس بود واستقلال بُرد، بود



شهرزادم که به خیابونها نگاه میکرد،
راننده هم که بهش میومد یه مرد تقریبا،چهل،چهل وخورده ای ساله باشه،


مشغول رانندگی بود و گهگاهی به رها ومهدیس از تو آیینه جلو نگاهی میکرد ودوباره مشغول رانندگی میشد،


دیگه من مطمئن شدم مردیکه طاقت نیاورد و آخر حرفشو زد،

درحالی که به رها از داخل آیینه جلو نگاه میکرد،گفت_ولی بنظرم بازی پرسپولیس خیلی بهتر از استقلال بود،



رها ومهدیس دست از حرف زدن کشیدن و مهدیس درحالی که توی جاش صاف میشست گفت_مهم برندس،بازی کیلو چنده؟


و به تبعیت از حرفش رها هم گفت،_بله درسته اگه بازیشون خوب بود چرا برنده نشدن؟



و حالا ایندفعه من پریدم وسط حرفاشون وگفتم_خوب استقلالی ها شانس دارن!



راننده _بله منم با نظر شما موافقم،


وبعدم به من اشاره کرد،مهدیس با اهتراز گفت_ شانس چیه بابا،مهم بازی که استقلال تک،



رها_آره منم با نهال موافقم مهم شانسه،




من_حالا هرچی مهم اینه استقلال فعلا اوله،



راننده_اگه یکم دیگه پرسپولیسی ها تلاش میکردن،استقلال و با خاک یکسان میکردن،



مهدیس اومد دهن باز کنه و جوابه شو بده که طبق معمول پارازیت جمع پرید وسط وگفت:_خیل خب،حالا هرچی،شما لطفا به رانندگیتون برسین که ندین به کشتنمون،
وشماهاهم بتم....بشینین سره جاتون دارم رادیو گوش میدم،


وبعدم با حرص روشو ازمون گرفت و به جلوش خیره شد،

با بچه ها با قیافه های پوکر،
نشستیم سره جامون و از داشتن همچین نعمتی،یعنی وجود شهرزاد از خدا هزار بار سپاسگزاری کردیم،اوووووووف،
حب آخه من نمیدونم الان حرف زدن ماها با این مرده، مگه بده که خانوم میپره وسط و بحث وخاتمه میده، والا



راننده دیگه چیزی نگفت و تمام حواسشو داد به رانندگیش ومنو دخترا هم برگشتیم به حالت قبل وتنها تفاوت درباره گفت وگو رها ومهدیس بود،
که الان شده بود در مورد آلودگی هوا،


****



بعداز رسیدن به رستوران با بچه ها از آژانس پیاده شدیم و شهرزاد بعداز حساب کرایه با هم چهار نفری وارد رستوران شدیم،

اطراف آدمای زیادی نیومده بودن و هنوز شلوغ نشده بود، 
که خب من چه خرم آخه ساعت نه صبح کدوم خری میاد رستوران،

داشتیم به سمت رختکن برای تعویض لباس میرفتیم،که با صدای نگار وایستادیم وبه سمتش چرخیدیم،
_اِ، اومدین؟


اومدم جوابشو بدم که مهدیس سریعتر گفن،_نه،هنوز تو راهیم،



نگار زد زیر خنده و درحالی که با سینی خالی که به پهلوش زده بود به سمتمون میومد گفت _چرا دیر کردین




شهرزاد_اولا سلام،دوما نخیر ساعت شروع کاره ما از نه ونیم به بعده هنوز،نه وبیست وپنجه


نگار_بله،بله درسته،ببخشید،بنده اشتباه کردم،



من_حالا اینارو ولش،صفدری اومده؟


نگار_نه هنوز


رها_چه بهتره بجنین بریم دیگه،


وبه تبعیت ازش منو بچه ها سری تکون دادیم و منو مهدیس به نگار یه فعلنی گفتیم با شهرزاد ورها به سمته رختکن رفتیم،.....

با بچه ها وارد رختکن شدیم وهرکسی از داخل کمد خودش لباس فرمش رو برداشت ووارد اتاقک ها شدیم،

بعداز پوشیدن لباسم بهش از داخل آیینه داخل اتاقک لباس نگاهی کردم،

یه مانتوی زرشکی رنگ که تا بالای زانوهامه،با شلوار زرشکی،
یه پیشبند مشکی هم روی مانتو بسته میشه وبا یه کلاه آشپزی مشکی که روش اسم رستوران« بوراک» نوشته شده، کامل میشه،



طبق همیشه کلاهمو کج روی سرم تنظیم کردم و البته باید بکم باز زیره کلاه یه مقنعه مشکی هم هسته که موهامون تو دید نیسته که خوب،بعضیا نمیزارنش،

اما منو دخترا میزاریم،واگه نزاریم قطعا توسط زامبی شهرزاد خورده میشیم،

از اتاقک بیرون اومدم که همون لحضه شهرزادم اومد بیرون،
لباس فرم شهرزاد وهمه بچه های آشپزخونه یکی بود فقط یونیفرم افردا پای صندوق فرق داشت،که رنگشون سرمه ای ومشکی بود،
و تنها شغل ما ها باهم فرق داشت،
من وشهرزاد سفارش ها رو میبریم و شغل اصلیمون گارسونیه،
و شغل رها ومهدیسم یکی بود و اونا در داخل آشپزخونه کار میکنن،







شهرزاد در حالی که بند پیشبندشو درست میکرد گفت،_زود بریم ساعت بزنیم،



که همون موقع در اتاقک کنارشم باز شد ورها هم اومد بیرون،

باشه ای گفتم وبعداز چند دقیقه که مهدیسم اومد هر چهار نفر باهم همراه شدیم و به سمت دفتر راه افتادیم وبعداز حاضری ،
وساعت زدن،

به سمت آشپزخونه رفتیم و بعداز سلام وعلیک با برو بچ های آشپزخونه هرکس مشغول کارخودش شد،


***

ویرایش شده توسط آتنا بخشعلی زاد
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم_#♡






با خستگی آخرین سفارش رو که دوپرس پاستا با مخلفات کنارش بود کذاشتم داخل سینی بزرگ و قبل از اینکه سینی رو بردارم،
به ساعت مچیم نگاهی کردم،
ساعت ده ونیم شب رو نشون میداد، اووووووف، همیشه باید تا یازده وایسیم،که این زمان وقتایی سفارش بیشتر داشته باشیم، بیشتر هم میشه،


سینی رو برداشتم و با هزار ضرب وزور بالاخره تونستم تا کناره دره آشپزخونه ببرمش،

دمه در که رسیدم، دیدم نه نمیتونم دستام دارن از کتفم در میان،
وایستادم، که همون لحضه از خدا خواسته، سیاوش اومد ومیخواست بره داخل آشپزخونه و منتظر وایستاده بود وبه من نگاه میکرد،


با حرص بخاطر اینکه هیچ عکس العملی نشون نمیده، سینی رو دادم به دستش که سریع بخاطر حرکت ناگهانیم، دستاشو دراز کرد وسینی رو کرفت،


یه نفس راحتی کشیدم و روبه سیاوش که با تعجب داشت نگام میکرد، با حرص گفتم،_د واسه چی منو بروبر نگاه میکنی،
خب ببر دیگه، منتظرن،


سیاوش با تعجب سینی رو گرفت جلوم وگفت،_نبابا دیگه چی، بگیر بگیر، امروز دیر اومدی، حالا زودم میخوایین بری،


کلافه نگاش کردم وسینی رو از دستش گرفتم وگفتم،_خسیس، بدجنس، برو، برو که ازت بریدم،


وبعدم اومدم برم که با خنده جلوم رو گرفت وسینی رو از دستم گرفت وگفت،_حالا قهر نکن، جون خودت، بده من،


دوباره سینی رو دادم دستش که گرفتش با خنده سری تکون داد و پشتشو کرد به من که بره،

تا وسطای راه که رسید با لبخند گشادی گفتم،_راستی، واسه میزه شماره سه،

 

سیاوش برگشت وسری تکون داد و اومد بره، که دوباره گفتم،_حیف اگه همسن خودم بودی، میگرفتمت،


سیاوش  برگشت وبا خنده سری از روی تاسف تکون داد ورفت،

منم با همون لبخند گشادم اومدم برم پی یه کاره دیگه، که دیدم بچه ها دارن با تعجب نگام میکنن،
بیخیال سری از روی چیه؟
تکون دادم که اول محمدی، وبعدم بقیه زدن زیر خنده،
منم به تبعیت از اونا لبخندمو گشاد تر کردم، که دیگه واقعا نزدیک بود لبام کش بیاد،.................



***



خسته وکوفته وارد اتاق خواب شدم و کیفم و همونجا روی زمین انداختم ومشغول باز کردن دکمه های مانتوم شدم،


دکمه هارو با خستگی یکی در میون باز کردم و بعداز چندی ثانیه، مانتو از تنم کندم وانداختم روی زمین،
یه غمیازه گشاد کشیدم و در کنارش یه کش وقوصی هم از خستگی به خودم دادم،
از داخل کمد لباسامون یه شلوار که اصن نفهمیدم مال کی بود برداشتم وپوشیدم، زیر مانتوم یه تیشرت داشتم ودیگه نیاز به عوض کردن لباس راحتی نداشتم،
بیحال بدون در آوردن جورابهام خودمو روی تخت ولو کردم و بخاطر راحتی تخت یه لبخند محوی زدم و چشمامو. بستم وکم کم به آغوش گرم خواب فرو رفتم،.............






(رها*)


هنوز وارد واحد نشده، بودیم وشهرزاد کامل در رو باز نکرده بود که نهال با سرعت وگیج در رو هل داد و وارد شد،
با بچه ها یکی یکی پشت سرهم ماهم وارد شدیم و مهدیس در رو. بست،

هرکسی به یه وری رفت، من خودمو روی مبلا ولو کردم، مهدیس رفت دستشویی وشهرزاد رفت تو آشپزخونه و نهالم رفت تو اتاق خواب،
منتظر بودم نهال بیاد بیرون ومن برم لباس عوض کنم که دیدم هر چی میگذره نمیاد،
با تعجب روبه شهرزاد که سینی بدست اومد وروی مبلها نشست وسینی رو هم که داخلش دوتا ماگ قهوه بود رو گذاشت روی میز،
نگاه کردم وگفتم،_نهال دور نکرده، از اون موقع که رفت تو اتاق خواب هنوز نیومده!


مهدیس هم از دستشویی اومد ودرحالی که خودشو روی کاناپه مینداخت گفت،_واقعا، خب برو نگاه کن، ببین کجاست؟


سری تکون دادم و از روی مبل بلند شدم و داشتم به سمت اتاق خواب میرفتم، که وسطای راه صدای شهرزاد رو. شنیدم. که کفت_حتما گرفته خوابیده!!


اول دره آرومی زدم ووقتی دیدم خبری نشد در رو باز کردم و وارد شدم،
اولین چیزی که دیدم نهال بود که روی تخت خوابیده بود و انگاری واقعا خواب هفتا پادشاه رو داشت میدی،


با حرص یه فوشی به نهال بخاطر علافی، که دوساعت منتظر بودم تا بیاد لباس عوض کنم دادم و مشغول عوض کردن لباسام شدم،
مانتو وشلوار وشالمو در آوردم ویه دست لباس راحتی بنفش وگلبهی رنگ پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون،

وارد حال شدم و به سمت مبلها رفتم،
شهرزاد روی مبل تک نفره نشسته بود وآروم آروم مشغول خوردن قهوش بود ودر همون حالم به جلوش خیرع بود،
و مهدیسم روی مبل درحالی که ولو شده بود چرت میزد،

به سمتشون رفتم وسرجای قبلیم نشستم، خودمو به جلو دادم و مهدیس رو که سرش داشت میرفت تو یقش رو تکون ریزی دادم که گیج پرید و به اطراف نگاه کرد،

_پاشو، پاشو برو سرجات بخواب، چرا الکی خودتو زرج میدی


مهدیس درست نشست سر جاشو در حالی که با بیحالی سرشو میخاروند غمیازه ای کشید و سری تکون داد واز جاش بلند شد و به سمت اتاق خواب رفت،

از رفتنش نگاه گرفتم واومدم ماگ قهوه ای که مونده بود رو بردارم، که با صدای شهرزاد نگاش کردم_نهال خوابیده بود؟


ماگ رو برداشتم وصاف نشستم وگفتم،_اوهووم، یه ساعتم منو حیرون کرد،


شهرزاد سری تکون داد ودوباره مشغول خوردن قهوش شد،
یه قلوپ از قهوه رو بالا کشیدم، که بخاطر تلخی قهوه سریع دادمشون بیرون و مشغول سرفه زدن شدم،

اَه، اَه حالم بهم خورد،
آخه کدوم آدم عاقلی این قهوه زهر مار رو بدون شکر میخوره،
اونم منکه یه ذره تلخی حالم بهم میزنه،

شهرزاد سریع اومد سمتم ومشغول زدن به پشتم شد ودر همون حالم با یه دست دیگش یه لیوان آب از پارچ روی میز ریخت تو لیوانی و گرفت سمت لبم،
سریع لیوان آب رو گرفتم ومشغول خوردنش شدم،
بعداز اینکه یکم آروم شدم، یه نفس راحتی کشیدم،

_حالت خوبه؟ چت شد؟

نگاش کردم و در حالی که یه لیوان آب دیگه واسه خودم میریختم داخل لیوان گفتم،_بخاطر تلخیه قهوه،

شهرزاد سرجاش نشست وگفت_خوب عزیزم تو که میدونی من قهوه رو تلخ درست میکنم، چرا برداشتی و خوردی؟؟


با حرص نگاش کردم وگفتم_تو هم که دیدی من برداشتم چرا چیزی نگفتی

شهرزاد کلافه نفسشو داد بیرون و گفت_تو فکر بودم نفهمیدم فکر کردم خودت میدونی،


نگامو ازش گرفتم و دوباره یه لیوان آب دیگه خوردم تا این مزه تلخ از دهنم بره،
و شهرزادم دیگه چیزی نگفت وبرگشت به حالت قبلش، و مشغول خوردن ادامه قهوه اش شد،

........

ویرایش شده توسط آتنا بخشعلی زاد
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم_#

 

 

 

 

 









(نهال*)













مثل همیشه حاضر و آماده و البته اضافه کنم پرانرژی، با دخترا وارد رستوران شدیم،
اما همینکه پامون رو داخل رستوران گذاشتیم هر چهار نفر بُهت مون زد،
همه بچه های رستوران در سالن رستوران جمع شده بودن و این واقعا مشکوک بود حتی یه مشتری هم نبود و جالب تر این بود بچه ها و افراد رستوران اصن اینجا چیکار میکنن،
سریع وارد رستوران شدیم وبه سمت بچه ها رفتیم،
با وارد شدنمون نگاهها همه به سمتمون چرخید،
به سمت آقای صفدری که داشت با محمدی، حرف میزد رفتیم و شهرزاد با تعجب گفت_سلام، اتفاقی افتاده؟؟؟

صفدری با کلافگی نگاهی به ماها و بقیه کرد و در جواب شهرزاد گفت،«_بله متاسفانه،»

با این حرفش استرس ونگرانیم دوبرابر شد و منتظر به صفدری نگاه میکردم که زودتر بگه چه اتفاقی افتاده که جونم به لبم رسیده،
که با ادامه حرفش تمام انرژی و بادم خوابید،

_«رستوران قراره بسته شه،»


هر چهارنفرمون با نگرانی نگاهی بهم کردیم، باورم نمیشه،، آخه چرا؟؟؟
قبل از اینکه کسی سوالمو به زبون بیاره سریع گفتم_یعنی چی؟ برای چیی اصن؟؟


صفدری که مثل اینکه کلافه بود وشاید دلیلشم این بود که به همه بچه ها تک تک توضیح داده، گفت_به همه بچه ها گفتم، بازم میگم، دست من نیست، از اولم گفتم این رستوران متعلق به من نیست و در اصل برای خواهر زاده منه، ومن فقط ریاست اینجارو میکنم همین،

مهدیس_خب آقای صفدری حالا چرا میخوایین ببندنن رستوران رو، شما که گفتین خواهر زادتون وضع مالی نسبتا خوبی داره،

_بله، بله گفتم وضع مالیش خوبه اما مثل اینکه این چند وقته یکم دست وبالش خالی شده، قصد فروش اینجارو کرده و الان منم نمیتونم حرفی بزنم یا مخالفتی بکنم،


نگار _«آقای صفدری ترو خدا یکاری کنین من خرج خونمون رو. از این کار در میارم، اگه...


و هنوز اومد ادامه بده که صفدری با حرص حرفشو قطع کرد وگفت،_ای بابا، من دارم به شماها چی میگم، ولم کنین بابا، اَه


و بعدم عصبی و کلافه سالن رو ترک کرد و رفت سمت اتاقش،
با رفتنش همه ماها به فکر فرو رفتیم،
واقعا اگه رستوران بسته شه ما چیکار کنیم،
اصن جای دیگه ای میتونیم کاری مناسب و قابل اعتماد پیدا کنیم،
اگه به پست آدم ناجور بخوریم، اگه....
واییی خدایا، اصن بزار ببینیم کاری پیدا میشه بعد من نگران ناجور وجورش باشم،
اگه کاری پیدا نکنیم، اونوقت چجوری پول کرایه خونه وآب وبرق وگاز و شارژ و خورد وخوراکمون و... وایی اصن کلا چجوری زندگ کنیم اگه از همون واحد هم بندازنمون بیرون کجا باید زندگی کنیم،

همینجوز که غرق افکارم شده بودم وکلا از اطراف غافل بودم با تکونی که خوردم پریدم وبا تعجب به فردی که تکونم داد نگاه کردم،
شهرزاد ودخترا با تعجب و کمی نگرانی نگام میکردن ودست شهرزاد روی بازوم بود، که فهمیدم شهرزاد تکونم داده،

شهرزاد_خوبی، کجایی بابا یه ساعت داریم صدات میزنیم



با کلافگی خوبمی گفتم و به اطراف نگاه کردم، تعداد کمی از بچه ها فقط داخل سالن بودن وبقیه نبودن ومن حتی از رفتنشونم مطلع نشدم که کی رفتن،
بیخیال اطراف شدم و روبه بچه ها گفتم،
_«حالا باید جیکار کنیم»



شهرزاد که مثل همیشه به ماها دلگرمی میداد وسعی میکرد جو رو آروم کنه گفت،_نگران نباشین یه کار دیگه پیدا میکنیم،

مهدیس با حرص گفت_آره واقعا نگران نباش، الان ما پامون رو از این رستوران بزاریم بیرون واسمون همینجور کار میریزه،

و بعدم با حرص دست به سینه به ستون وسط سالن تکیه زد،
شهرزاد که از لحن مهدیس حرصش گرفته بود کلافه گفت،_نگفتم همینجور کار ریخته، منظورم اینه اگه بگردیم پیدا میکنیم،

رها_آخه چجوری یادت رفته، چهار سال پیش رو، وقتی به سن قانونی رسیدیم. واز پرورشگاه اومدیم بیرون،
اون وقتا مگه شاید در حدود چهار ماه هی به این در واون در نزدیم و شب و روز و تو کوچه خیابونها نگذروندیم تا بالاخره کاری پیدا کردیم، هاان،


با حرف رها داغ دلم تازه شد و تازه یاد چهار سال پیشمون و بدبختیامون افتادم،
واقعا که چه روزهایی رو گذروندیم، فرض کن، چهار ماه رو یعنی صد وبیست شب و روز رو چهار تا دختر تنها تو کوچه وخیابون بگذرونن، واقعا ظلم نیست، سخت نیست، درد آور نیست،
چرا هست چه بلاهایی که این بی کسی سر ماها نیاورد چقدر، سختی کشیدیم،
واییی خدا من دیگه نمیخوام برگردم به چهار سال پیش،

_بچه ها، اگه دوباره چهارسال پیش اِتف....

شهرزاد_چرت وپرت نگین، بس کنیم، با این حرفا و فکرا روحیه اتونو از دست ندین، بجای این فکرای مسخره بیایین بریم با صفدری یکم صحبت کنیم شاید کاری شد،

و بعدم خودش زودتر براه افتاد وانتظار داشت ماهم دنبالش بریم،
یکم که جلو رفت مهدیس با لحن تمسخری گفت،_بله حتما کاری میشه، مخصوصا الان تو میری بالا نظر صفدری عوض میشه،
کجا داری میری نرو، مگه ندیدی چقدر عصبی بری بالا میزنه چلاقت میکنه هاا

شهرزاد برگشت و با حرص روبه مهدیس گفت،_چقدر حرف میزنی،

و بعدم برگشت سرجاش و انگار با نظر مهدیس موافق بود و به نظرم راستم میگه،
یه چند دقیقه مثه مادر مرده ها بُغ کرده وسط سالن وایستادیم و عزا گرفتیم،
که دیدم نبابا چیزی نشد و مگر دوباره خدا یه معجزه ای فرجی یچیزی کنه که ما دوباره بریم سرکار، نمیدونم. شایدم پیدا شه، به هر حال خدا بزرگه،

سیاوش_اِه، شماها اینجایی نرفتین،

با صدای سیاوش هر چهارنفرمون بهش نگاه کردیم،
سیاوش و نگار درحالی که یه ساک کوچیک دستشون بود با قیافه هایی تو هم،
کنارهم وایستاده بودن وانگاری که میخواستن برن،

_دارین میرین؟؟

نگار _آره دیگه شماهاهم زودتر برین حقوق این ماه تون رو بگیرین و برین الکی الاف نکنین خودتونو،


رها_یعنی واقعا رستوران بسته میشه،

سیاوش_میبینین که فعلا وضع همینه،


شهرزاد_چطوره با خواهر زاده صفدری حرف بزنیم شاید راضی شه،

با این حرف شهرزاد نگار گفت،_دیوونه کجایی تو، مگه نمیدونی خواهر زادش لندن هنوز برنگشته، فقط اینجارو به یه بابایی فروخته که از قضی اونم میخواد بریزه وبسازه و یه بوتیکی بزنه،

و بعدم آروم به خودش گفت،_که الهی نازنه مرگش شه،


_خوب واسه کار تو بوتیک نمیخوان مارو


با حرفی که زدم هر پنج نفر یه نگاه عاقل اندر سفیهی بمن کردن، که خودم فهمیدم حرف مفت زدم،

مهدیس_آخه خُلی گلم، میگه میخواد بریزه و از نو بسازه بعد اونوقت ما چجوری بریم فروشنده یه مغازه ای که هنوز ریخته نشده و طرح ساختش مشخص نیست بشیم هااان،،

و پشت بندشم بچه ها زدن زیر خنده،
با حرص روبه مهدیس گفتم،_خب حواسم نبود حالا توهم بیا منو قورتم بده،

سیاوش برای خاتمه دادن به این موضوع گفت_خوب دیگه ولش کنین، ما دیگه بریم، اگه دیگه همدیگه رو ندیدیم، خداحافظ برای همیشه،


لحضه ای هر شش نفر با غم بهم نگاهی کردیم که شهرزاد یه مشتی به بازوی سیاوش زد وگفت،_غلط کردی، اگه هم دیگه رو ندیدیم، یادتون نره هر سه چهار روزی یبار زنگ بزنین واز حال هم جویا شیم، بچه پرروها

سیاوش ونگار خنده ریزی کردن که نگار پرید سمت شهرزاد ومحکم به آغوش کشیدش و گفت_دلم براتون تنگ میشه...


و بعدم نوبتی بعد رها و بعد من وبعدم مهدیس رو بغل کرد وبعداز اینکه یکم دیگه باهم حرف زدیم و قول گرفتیم همدیگه رو فراموش نکنیم با هم در ارتباط باشیم، از نگار و سیاوش خداحافظی کردیم واونام رفتن،................................

ویرایش شده توسط آتنا بخشعلی زاد
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم_#

 

 

 

 

 

الان سه چهار روزی میشد که از کار بیکار شده بودیم وبجورایی عین علافا همش سرگردون بودیم و هی به این در واون در میزدیم تا بلکم یه کاری پیدا کنیم ودوباره برگردیم به منوال قبل اما حروم از یه کار،
کارهای مختلفی بود نمیگم نیسته ونبوده اما بدرد ما نمیخوردن بعضی هاهم قصدشون از ماها فقط سوء استفاده از این کثافط کاریها بوده که قبل از اینها همه با بچه ها خوب حالشون رو کرفتیم تا همچین غلطا از یادشون بره،....... در حالی که روی مبل پَق رفته بودم یه دستمو حائل سرم کرده بودم واون یکی رو روی شکمم گذاشته بودم به تلویزیون خاموش نگاه میکردم و بی حوصله بودم،...... شهرزاد در حالی که روی مبل تک نفره نشسته بود، سرش توی مجله نیازمندی ها بود و دنبال کار میگشت،
مهدیس هم کلش تو گوشیش بود و خودشو با گوشیش سرگرم کرده بود ورها هم که طبق عادتش غرق افکارش شده بود و الان کجا بود وچی سیر میکرد خدا داند!


نگاهی به قیافه شهرزاد کردم، کلا همیشه جدی بود کمتر زمانی میشد لبخند رو روی لباش دید وکلا زیاد اهل خنده نبود همین موضوع از اون یه دختری مغرور وجدی ساخته بود،
ابروهای بلند وباریکی که حالت کمانی داشت با چشمای مشکی خمار کشیده و مژه های بلند، که به جرعت میشه گفت چشماش زینت بخش صورتش بودن،
لب ودهن کوچیکی داشت، صورتش استخونی بود و پوست سفیدی داشت وبا موهاش که لخت ومشکی بودن تضاد زیبایی ایجاد میکرد، واقعا از بین ماها شهرزاد سَر بود،
هم از نظر اخلاق وهم از نظر زیبایی باماها فرق میکرد،
اندام لاغر وباریکی داشت با قدی نسبتا بلند، که تقریبا هم اندازه من بود،
،
نگامو روی مهدیس سُر دادم، مهدیسم برخلاف شهرزاد قیافه شیطون وخندونی داشت وتنها توی مشکلات و گرفتاریها بود که خنده از روی لبش میرفت وشیطتناش و فراموش میکرد وجدی میشد،
چشمای درشتی داشت که رنگشون سبز پررنگ بود اگه بیشتر دقت میکردی میدیدی که توشون رگه های یشمی موج میزنه که خب از دور زیاد قابل دید نبودن وبیشتر سبز دیده میشدن،
ابروهای پیوندی وپری داشت و مژه هاشم نسبتا بلند بودن اما به بلندی مژه های شهرزاد نمیرسیدن،
لب و دهنشم مناسب بود و حالت صورتش گرد بود،
پوست سفیدی داشت و موهاشم خرمایی پررنگ بودن، و نه اونجور لخت بودن ونه هم حالت دار، اندامشم توپر بود وقدش از ماها کوتاه تر بود،
نگاهی به رها کردم،
رها هم رنگ چشماش مشکی مایل به قهوه ای پررنگ بودن، ابروهای حالت داری داشت و مژه هاشم کوچیک بودن، و اما.... چیزهایی که واقعا اونو خوشگل میکردن برخلاف منو بچه ها لب ودهنش بودن،
لب هایی قلوه ای کوچیک که واقعا زیبا بودن و من وبچه ها همیشه حسرت لباشو میخوردیم، با بینی خوش فرم کوچیک،
که واقعا عروسکیه،
خلاصه اگه از زیبایی چشم خدا واسش کم گذاشته از لب ودهن ترکونده........ اندامشم متوسه و قدش یه سانت از160 کمتره، وبعداز مهدیس قد رهاست که از ماها کوتاه تره،
خب حالا از همه بگذریم میرسیم به خودم،
خب من از نظر زیبایی از بچه ها یه حدودی پایین ترم اگه بخواییم خودمون رو دسته بندی کنیم،
اول شهرزاد خوشکل تره، بعد مهدیس وبعد رها ودر آخر من،
من لب ودهن متوسطی دارم وکلا نه اونجور رو فرمن و نه هم اونجور ضایع،....... ابروهای بلندی دارم که ته اشون برخلاف اولشون نازک هسته و چشمامم متوسطن ونه درشتن ونه حالت خمار دارن و کلا ساده ان،..... مژه هاهمم نه فره و نه هم بلند متوسط، و اما..... تنها چیزی که بنظرم چهرمو جلا میده رنگ چشمامه،
رنگ چشمام آبی مایل به فیروزه ای هسته که با پوست برنزم خیلی بهم میان ویجورایی اگه چشم وابروی گیرایی نداشته باشم،
رنگ چشمای قشنگی دارم، البته اینم بگم که این نظر بچه هاست،... پوستمم که گفتم برنزه، و اندامم لاغر وقدمم از شهرزاد یکم کوتاه تر واز مهدیس ورها بلند تر، همین.............


رها_چیه به چی نگاه میکنی؟؟؟


باصدای رها دست از وارسی کردن برداشتم وسرمو به معنی چیه واسش تکون دادم،... رها با حرص توی جاش صاف نشست و گفت_یه ساعت هی یه نگاه میکنی بمن یه نگاه میکنی به شهرزاد، دوباره یه نگاه بمن یه نگاه به مهدیس، چته خالت خوبه عزیزم،؟؟



از حرفش فهمیدم اونقدراهم پنهونی دیدشون نزدم وبا این توصیفاتی که گفت خیلی هم ضایع بوده، واسه اینکه کم نیارم گفتم،_هیچی بابا خیلی خوش قیافم هستین آدم بخواد دیدتون بزنه،


مهدیس_حالا که تو داری میزنی



_میگم، داشتم با اون میمونه دیشب توی راز بقا مقایستون میکردم که پی بردم باهم هیچ تفاوتی ندارین،


با این حرفم رها و مهدیس حرصی شدن اما شهرزاد همچنان سرش توی مجله بود وبه بحث ماها توجه ای نمیکرد،
مهدیس_اِه، خوب شد یادم انداختی اگه ماها مثه میمونیم، توهم عینه اورانگوتانی،

وبعدم زبونشو تا ته واسم در آورد، مثه خودش جوابشو دادم وگفتم،_نه عزیزم فکر میکنی نیس که عقلت میمونیه، درست کار نمیکنه، اگه دقت میکردی وعقل داشتی میدی که من شبیه اون پرنسس توی اون فیلم قبلش هستم،

وبعدم زبونمو تا ته واسش در آوردم، رها ومهدیس زدن زیر خنده که رها در حالی که میخندید گفت،_واقعا راست میگی من باهات موافقم شبیه همون پیر زن جادوگره ای که خودشو جای پرنسس جا زده بود، ایول خوب خودتو میشناسی هاا ناقلا

با این حرفش حرصم گرفت و خنده اوناهم بیشترشد، دست دراز کردم و کوسن مبل رو برداشتم ومحکم پرت کردم سمت رها که صاف خورد تو سرش و خندش قطع شد، منم مثه خودشون زدم زیر خنده وگفتم_اهاان، خب میخندیدی،

وبعدم اون یکی کوسنم سمت مهدیس که هنوز میخندید پرت کردم که اونم خفه شد،
بخورین حالا دیگه من شبیه پیرزنه جادوگرم، آره

رها و مهدیس در حالی که غر غر میکردن ومنم جوابشونو میدادم با حرص اومدن منو کوسن بارونم کنن که با صدای عصبی شهرزاد از کارشون منصرف شدن وهمه ساکت سرجاهامون نشستیم،

_اه، بس کنین خیر سرتون برین دنبال یه کاری یه چیزی بگردین نه اینکه بپرین به سر وکله هم،خرسای گنده......


هر سه نگاهی بهم کردیم که شهرزاد کلافه مجله رو انداخت روی میز و بلند شد و رفت داخل آشپزخونه،...... راستم میگه ما الان باید بریم دنبال کار بگردیم نه اینکه به جون هم بیفتیم،
بعداز شهرزاد من مجله رو برداشتم ومشغول چک کردنش شدم،
نه بابا هیچ کار به درد بخوری اصن پیدا نمیشه، مجله رو بی حوصله انداختم روی میز، و پاشدم وبه سمت اتاق خواب رفتم،
این رورا حوصلم خیلی سر میره و همش کلافه ام حالا نه من هر چهارتامون،
چه کنیم دیگه، اینم از عوارض بیکاری وخانه نشینیه دیگه...،............

ویرایش شده توسط آتنا بخشعلی زاد
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم_#

 

 

 

 

 

روی تخت دراز کشیده بودم ویه دستمو زیر سرم زدع بودم و به سقف زل زده بودم وبا انشگتای اون یکی دستم. روی سقف اشکال مختلف ونامعلوم میکشیدم و سعی میکردم بی حوصلگیم رو یجوری سرکوب کنم،
که خب باز زیاد موفق نشده بودم،

با صدای بسته شدن در ووارد شدن رها داخل اتاق، بهش نگاه کردم وهمینجور که به سمت من میومد با چشمام دنبالش کردم تا که کنارم روی تخت نشست،
نگامو ازش گرفتم و به سقف زل زدم که گفت،_تو هم عینه من پوکری؟


_آره، خیلی مخصوصا امروز که واقعا کسل کنندست،


رها حرفی نزد و بجاش با سر خرفمو. تایید کرد و همونجور که رپی تخت نشسته بود پاهاشو دراز کرد و اونم مثل من کنارم خپابید،
یکم خودمو کشیدم بع اون سمت که جاش بشه و درست کنار هم بخوابیم،
نگاش کرذم و گفتم،_میگم رها!

رها_جونم


_اگه یوقت کار پیدا نگنیم، چیکار باید بکنیم؟


رها یکم توی جاش تکونی خورد «_پیدا میکنیم، نگران نباش»


دیگه چیزی نگفتم و همونحا ساکت هر دو خیره به سقف شاید حدود چند دقیقه ای را کذروتدیم که با صدای مهدیس و جیغ و پیغش، هر دو بهش نگاه مردیم،
درحالی که وارد اتاق میشد، غر میزد از اخلاق شهرزاد بد می گفت،


مهدیس_نه ترو خدا شما بگین این مشکل نداره، آخه گوشی منه بدبخت جیکاره تو داره که کرکت نمیزاره منو. یه دقیقه تو گوشی ببینی هاان؟ اه، دیگه خسته شدم، حالا کاشکی یه گوشی درست ودرمونم داشتیم،


از صدای داد وبیداد مهدیس فعمیدم دوباره شهرزاد گوشیرو ازش کرفته و اونم دوباره نق زدناش شروع شده،_مهدیس بس کن، بنظرم شهرزاد کار خپبی کرد خب کور میشی بابا، الان شاید حدود هفت هشت ساعته کلت اون توهه، حق بده بش عصبی شه و کوشی رو بگیره از دستت،



کهدیس با حرص نگاه چپی بمن کرد «_حق بدم، برو بابا توهم عین شهرزادی»


رها_حالا ولش کن ببین ماهم بیکاریم، بیایی باهم یکاری کنیم که این بی حوصلگی دست از سرمون برداره،


مهدیس خودشو روی کاناپه داخل اتاق انداخت و گفت،_«همه که مثه ماها بدبخت نیستن، مردم میرن بیرون خرید میکنن، میرن کردش، کلی خوش مبکذرونن اونقت ماها باید بشینیم و به کله همدیگه بپریم،


_اون مردمی که میگی، اولا یه دل شاد دارن، دوما یه جیب پر پول، ماها جی این دوتا رو داریم؟


مهدیس_دل شاد رو ولش کن بابا، بیایین خودم دلتونو شاد میکنم،


رها_مهمترین شو پس چیکار نیکنی،؟ پولشو هااان.



کهدیس کلافه یه پوفی کشید و از اتاق رفت بیرون،و منو رها هم یه نگاهی بهم کردیم دوباره برکشتیم به حالت قبلیمون و زل زدن به سقف....




*****

ویرایش شده توسط آتنا بخشعلی زاد
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت8_#

 

 

 

(شهرزاد*)







روی مبل نشسته بودم وبه تلویزیون که اخبار داشت نگاه میکردم ودر همون حالم ماگ قهوه مورد علاقم رو سر میکشیدم و به اخبار گوش میدادم،
با بلند شدن صدای موبایلم نگاه از تلویزیون گرفتم وبه موبایلم که روی میز بود نگاه کردم،
شماره ناشناس بود،
بیخیال موبایلم شدم و گذاشتمش روی بیصدا،
و دوباره مشغول دیدن ادامه اخبار شدم،
موبایل هم بعداز چند بار زنگ خوردن بالاخره از زنگ خوردن افتاد،
برای بار چهارم دوباره شروع کرد به زنگ خوردن که دیگه عصبی شدم واز یه طرفم گفتم شاید سیاوش یا نگار باشه و الان سه چهار روزی هم میشد که بعداز اینکه تو رستوران ازشون خداحافظی کردیم، دیگه خبری ازشون نداشتیم،
بنا براین تماسو وصل کردم و گوشیرو به گوشم چسبوندم، با پیچیدن صدای حرصی و عصبی نگار لبخند محوی بخاطر دلتنگی اومدروی لبامو، از خیر اینکه قرار بود کسی که گوشیرو ترکوند با فوش هام مستفیضش کنم، گذشتم،


نگار_«د، چرا گوشیرو جواب نمیدین؟



_سلام، ببخشید با شماره ناشناس زنگ زدی نشناختم و جواب ندادم،



نگار_سلام خوبین، اهاان، خب چه خبر؟ کجایین؟ چه میکنین؟ آره منم دلم براتون تنگیده بود؟ بقیه کجان خوب.....


و اومد همینجور ادامه بده که با حرص گفتم،_اوه، چخبره، یکم آرومتر، همینطور پشت سر هم قطار میکنی،


نگار از پشت گوشی خنده کوتاهی کرد وگفت،_باشه بابا، میگم یوقت زحمت ندین بیایین یه خبری از این دوست تون بگیرین ها؟



یه قلوپ از قهوه رو سرکشیدم و گفتم،_واا، خوبه سه روزه همدیگه رو ندیدیم، خب تو دلتنگ شدی بیا به ما سری بزن،



نگار_اهان، یعنی شما دلتنگ نشدین، نه


_نه دیوونه، منظورم اینه که تو میبینی ما نمیاییم، تو بیا پیش ما،


نگار_باشه الان هستین بیام تلپ شم روتون، یه چیز مهمم هست باید بهتون بگم، که پشت تلفن نمیشه گفت،



ماگ قهوه رو روی میز گذاشتم و گفتم،_آره هستیم، بیا، کاره مهمتم بهتره همون وقتی اومدی بگی،



نگار_اوکی، پس من تا چند مین دیگه تو بغلتونم،


وبعدم خودش به این چرت وپرتش خندید، چشمامو با حرص یه دور تو حدقه چرخوندم و گفتم،_باشه، پس فعلا


نگار_فعلا، بایـــــــ،



گوشیرو قطع کردم وانداختم روی میز که همون لحضه صدای زنگ واحد بلند شد،
به خیال اینکه بچه ها از خرید اومدن با همون تاپ وشلوارک، به سمت در رفتم بدون نگاه کردن از چشمی در رو وا کردم و اومدم سرشون خراب شم و بگم چرا اینقدر دیر کردین،
که با دیدن مومنی و زنش پشت در، اخمام رفت توی هم و در رو محکم بستم،
اه، اینا دیگه چی میخوان؟ چادری رو انداختم روی سرم و دوباره در رو باز کردم،
که با قیافه اخمی و حرصیه اون دختر پر افاده و اخموی مومنی روبه رو شدم،

با حرص زیر چادر رو محکم گرفتم و گفتم،_بله، کاری داشتین،



سحر مثه خودم با حرص جوابمو داد_سلام، بله، جناب سعیدی گفتن کرایه این ماه رو باید بدین،


وبعدم دستشو جلوم دراز کرد ومنتظر نگام میکردن که پول رو بدم،
با حرص نگاهی به اطراف کردم و گفتم،_متاسفم ما اینجارو از خود آقای سعیدی اجاره کردیم پس پول کرایه رو هم به خودشون میدیم،




مومنی_درسته اما شما همیشه پول آب و برق و گاز رو به ما میدادین و ما به سعیدی میدادیم،

وسحرم در ادامه حرف شوهرش گفت_بله، درسته الانم پول آب و برق و گاز رو بیار،




نبابا نمیشه اینارو دست به سر کرد، کلافه گفتم،_این ماه دلمون میخواد پول آب و برق و گاز رو هم به خود سعیدی بدیم مشکلیه،؟؟




سعیدی_نه مشکلی نیسته،



با صدای سعیدی با چشمای گرد شده به سمتش چرخیدم که دیدم کنار راه پله ها وایستاده و مثل همیشه کیف دستی مشکیش دستشه و با کت و شلوار مشکی و موهاش که از پشت بسته نگاه میکنه،
دست پاچه،بخاطر اینکه الان چی بگم برای دادن پول کرایه، چادرمو روی سرم مرتب کردم و روبه سعیدی که حالا داشت میومد کناره ما به مومنی و زنش اشاره کردم و گفتم،_سلام، اگر میشه من با شما یه کار مهمم دارم،



سعیدی نگاهی به اون دوتا کرد و روبه مومنی گفت،_خیلی ممنون شما دیگه میتونین برین، خودم هستم ازشون پول رو میگیرم،


سحر یه پشت چشمی واسه من نازک کرد و بعدم مومنی با گفتن، یه فعلا رفتن سمت واحد خودشون،

بعداز اینکه رفتن روبه سعیدی گفتم،_ بفرمایید داخل،



سعیدی سرشو تکون داد و گفت،_نه خیلی ممنون، جایی کار مهم دارم باید برم،



با من من به سعیدی که منتظر نگام میکرد گفتم_خب، چیزه جناب سعیدی، اومم، ببخشید میخواستم اگر میشه یه چند روز فرصت بدین، آخه یکم دست وبالمون خالیه واسه همین یکم دیر تر کرایه خونه رو با پول آب وبرق و گاز وبقیه چیزارو میدیم، ببخشید



سعیدی_باشه اشکالی نداره، چند روزه دیگه بدین،



_واقعا ممنونم ازتون، بازم ببخشید،



سعیدی سری تکون داد و بعدم با گفتن یه با اجازه رفت و منم بعداز رفتنش نفسمو راحت دادم بیرونو در رو بستم و وارد واحدمون شدم،
اووووف، حالا با این سعیدی چیکار کنیم، کاشکی پولیرو که پس انداز کرده بودیم رو نداده بودم به بچه ها که برن خرید کنن،
بیا حالا حیرونیم،
اِی، بیخیال دوباره یه جوری دست به سرش میکنیم،
ولی خدایی سعیدی مرد خیلی خوبیه، هم خودش هم خانواندش،البته بجز پسرش که هیزی رو تموم میکنه،
منکه به شخصه از این محل فقط از مهتاب جون(زن سعیدی) و رویا (دختر سعیدی) با آقای سعیدی خوشم میاد وبا بقیه یجورایی هر چهار نفرمون چپیم،
آخه آدم که نیستن، والا
مخصوصا از سحرو مومنی که حالم ازشون بهم میخوره،

همینجور که فکر میکردم وگاهی با خودم حرف میزدم به سمت آشپزخونه رفتم و نگاهی به داخل یخچال کردم هیچی، هیچی، خالیه،
ای وای خوب شد یادم اومد الاناست که نگار برسه، بزار یه دستی به خونه بکشم،

با این فکرم وارد حال شدم و روی مبلا و اطراف رو یکم مرتب کردم وبعداز جوش آوردن آب، یه چایی هم درست کردم، که کلا تنها چیزی واسمون مونده بود همین چایی بود،
به سمت میز رفتم و با موبایلم شماره نهال رو گرفتم که ببینم چرا دیر کردن، بعداز چهار تا بوق بالاخره جواب داد،


قبل از اینکه چیزی بگه با صدای حرصی گفتم،_الو، هیچ معلومه کجایین، هاان، چرا دیر کردین؟



نهال_سلام ببخشید دیگه داشتیم خرید کامل میکردیم،


_یعنی تمام پول رو خرج کردین؟



نهال_آره دیگه، چطور؟



_هیچی، فقط زود بیایین، نگار داره میاد اینجا سری بهمون بزنه گفت یه کاره مهمم داره، بجُنین



نهال_اِه واقعا باشه باشه ما الان سریع میاییم،



_باشه، فعلا



نهال_خداحافظ


و بعدم موبایل رو قطع کردم و گذاشتم دوباره روی میز،
نگاهی به اطراف کردم، تمیز بود ولش کن،نیاز به جارو نیست وبعدم بیخیال روی مبلا لم دادم،و منتظر نگار و بچه ها شدم،......

 

ویرایش شده توسط آتنا بخشعلی زاد
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 9_#

 

 

 

 

پارت 9_#







با بلند شدن صدای زنگ واحد، از جام بلند شدم و به سمت در رفتم، 

اینبار قبل از اینکه در رو باز کنم از پشت چشمی نگاه کردم، که دوباره با این سر ووضعم در رو برای غریبه باز نکرده باشم، 

با دیدن نگار و اطمینان از  اینکه کسه دیگه ای نیسته، در رو باز کردم، قبل از اینکه چیزی بگم نگار منو محکم کشید به بغلش و با خوشحالی گفتم،_وایی، چقد دلم براتون تنگ شده بود، خوبی؟ 

با حرص بخاطر چلونده شدنم، نگار رو یکم از خودم جدا کردم و با لبخند زورکی، گفتم،_سلام عزیزم، آره مرسی تو خوبی


نگار با لبخند سری تکون داد و منو کنار زد و وارد خونه شد،.....  در رو بستم و پشت سره نگار که همینجور میرفت و به اطراف نگاه میکرد  منم وارد شدم، 

نگار بعداز اینکه خب همه جارو نگاه کرد برگشت و روبه من که با تعحب نگاش میکردم، گفت_وااا، پس بچه ها کجان؟ 


با فهمیدن اینکه اینهمه چشم چشم کردنش بخاطر اینه که، دنبال بچه هاست، از حالت تعجب بیرون اومدم و گفتم،_اهان، هیچی رفتن خرید، تو بشین، الاناست که بیان! 


نگار در حالی که روی مبل نشست گفت،_اهاان، میگم خبری ازشون نیسته، راستی مگه شماها کار پیدا کردین؟ 


روی مبل روبه روی نگار نشستم و در همون حالم گفتم،_نه چطور؟

نگار_آخه گفتی رفتن خرید پول از کجا آوردین؟

 

 

_از پس انداز ی که اونوقتا جمع کرده بودیم، داشتیم،! راستی تو چی کار پیدا کردی؟ 


نگار اومد که جوابمو بده که با با صدای زنگ واحد حرفشو خورد، 

از جام بلند شدم وبه سمت در رفتم و در همون حینم به نگار که به راهرو نگاه میکرد گفتم،_فکر کنم اومدن! 



در رو باز کردم و قبل از اینکه سرشون آوار شم وبخاطر اینکه اینهمه دور کردن، توجیهشون کنم، با دیدن کیسه ها و پلاستیک هایی که از سر و. کولشون آویزون بود ودستاشون همه پر از خرید، بود، 

با تعجب کنار رفتم واونام سریع وارد شدن، در رو بستم و روبه بچه ها که روی زمین پق رفته بودن و پلاستیک و کیسه ها رو روی زمین انداخته بودن، گفتم،_مگه شماها قرار نبود، یکم خرت و پرت بخرین، چرا رفتین کله مغازه رو خریدین واومدین، هاان؟

نهال با حرص در حالی که روی زمین نشسته بود و کفشاشو به زور از پاش در میاورد با حرص گفت،_ای بابا، الان وقته این حرفاست، ما داریم از خستگی میمیریم بعد تو طلبکاری؟


با حرص دست به کمر شدم واومدم جوابشو بدم، که مهدیس گفت،_اینارو ولش، راستی نگار اومد، کو هان کار مهمش چی بود، بگو زود دارم از فضولی میمیرم،؟


با دهن باز به مهدیس که همینجور با هیجان کلمات را ردیف میکرد و منتظر بود، نکاه کردم که همون لحضه صدای نگار اومد،
نگار در حالی که اول راهرو وایستاده بود به ماها نگاه میکرد با لحن خندونی گفت،_سلام، خسته نباشین، بله اومدم و کاره مهمم هنوز نگفتم،!


بچه ها با دیدن نگار با ذوق از جاشون بلند شدن و عینه بچه مدرسه ای ها پریدن بغل نگار و نگارم مثه معلمی که یه سال بود دانش اموزاشو ندیده بود اونارو تک تک بغل کرد وقربون صدقه هم رفتن،
والا، اخه من نمیدونم سه روز ندیدن همدیگه اینقدر دلتنگی داره،
حالا اونجور ادعایی هم ندارم چون خودمم واقعا دلتنگ نگار شده بودم، اما دلتنگی اینا و اینجور رفعه دلتنگی شون، واقعا واسم اعجوزست، اوووف،

با حرص سری تکون دادم و رو بهشون گفتم،_خبه حالا سه روزه همدیکه رو ندین، اگه بیشتر بود چیکار میکردین،
وبعدم سرمو به معنی تاسف تکون دادم و خم شدم وچند تا از کیسه ها رو از زمین برداشتم و اومدم که ببرم داخل آشپزخونه که با صدای مهدیس سرجام وایستادم،

مهدیس_تو حرف نزن، بی احساس و بی محبت،

کلافه یدور چشمامو تو حدقه گرد کردم و گفتم،_مهدیس جان، شما که با احساس وبا محبتی، ازت میخوام تو دهنتو ببندی تا نیومدم و محبت کامل رو در حقت تموم نکردم خب،


با این حرفم بچه ها زدن زیر خنده و مهدیس با حرص گفت،_خیل خب، باشه، تو بیا محبت و در حق من تموم کن منم احساس رو. نشونت میدم، بی احساس


کلا اینجا محبت واحساس همون زد وخورد و تو کله هم زدن همدیکه بود که منو مهدیس ازش استفاده کردیم واسه اینکه بحث خاتمه پیدا کنه، بیخیال حرف مهدیس شدم و اداشو در آوردم و به سمت آشپزخونه رفتم وکیسه هارو گذاشتم کف سرامیک های وسط آشپزخونه تا بعدا همشونو از سر فراغت جا بدیم
چرخیدم واومدم برم بقیه رو بیارم که دیدم هر چهار نفر بچه ها کیسه به دست وارد آشپزخونه شدن،
یکم خودمو کنار کشیدم تا از داخل این آشپزخونه لونه مرغیمون درست رد بشن، بچه ها تک تک کیسه هارو گذاشتن و منم از آشپزخونه اومدم بیرون،
نگاهی به راهرو کردم، دیگه چیزی نبود جز دوتا پلاستیک که اوتارو هم رها چنگ زد وبرد تو آشپزخونه،
به سمت مبلا رفتم وخودمو روشون انداختم که بچه ها هم اومدن،
نگار روس مبل کناری من نشست واون سه تا هم دست به سینه با حالت طلبکاری کنارم وایستادن و نگام میکردن،
با تعجب دست از بالا وپایین کردن شبکه های تلویزیون برداشتم و رو به اون سه تا نگاهی کردم، که نهال با حرص گفت،_میگمااا، یوقت به خودت زحمت ندی، از ما سه تا که جونمون در اومده و از اون مهمون که معلوم نیسته از کی اومده (به نگار اشاره کرد) پذیرایی کنی هاا!


مهدیس_آره راحت بشین و تلویزیون ببین

وبعدم با حرص روی مبل اونطرفی نشست، رها و نهالم روی مبل کناریش نشستن و هرسه طلبکار نگام میکردن،
با حرص به دسته مبل چنگ زدم و از جام بلند شدم،
وروبه اون سه تا گفتم،_حالا انگاری چیکار کردن، پاشین پاشین خودتونو جمع کنین،دو ساعته رفاین بیرون بعد حالا بیام ازتون پذیرایی کنم، واقعا که! 


رها _ای بابا شهرزاد حالا یه امروز و بیخیال دستور دادن شو، بخدا جونم داره میاد تو حلقم بسکه راه رفتم،


و به تبعیت از اون مهدیس و نهالم با لحن خواهش مانندی گفتن،_آره جون ما


کلافه رومو ازشون. گرفتم واومدم برم داخل آشپزخونه که نگار با خنده جلومو کرفت وگفت،_من میارم بشین، 


دستشو که داشت میرفت سمت آشدزخونه کشیدم وگفتم،_اه، یعنی چی، من میارم بشین سرجات،

نگار اومد دوباره اهتراز کنه که هولش دادم و روی مبل سرجاش نشوندمشو وخودمم به سمت آشپزخونه رفتم،
از داخل فلاسک که قبلا چایی آماده کرده بودم، پنج تا چایی ریختم و داخل سینی گذاشتم، و خم شدم وازبین اونهمه پلاستیک بالاخره بسته قند رو پیدا کردم و بازش کردم وداخل قندون ریختم و به سمت حال راه افتادم،

سینی رو روی میز گذاشتم و خودمم نشستم،
روبه بچه ها گفتم_بفرما

مهدیس در حالی که خم میشد و یه لیوان چایی برمیداشت کفت،_آخ مرسی شُهری جونمم،

با حرص بخاطر اینکه اسممو اینجوری صدا زده رومو ازش گرفتم و نهال و نگارم دست از حرف زدن باهم برداشتن و هرکدوم یه لیوان چای رو برداشتن و خودمو رها هم یه لیوان برداشتیم همه مشغول خوردن چای شدیم،

 

 



ویرایش شده توسط آتنا بخشعلی زاد
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...