رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان تکه ای از قلبت | kosar.rr کاربر انجمن نودهشتیا


Kosar.rr
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان:تکه ای از قلبت

نویسنده:kosar.rr کاربر انجمن نودهشتیا

زمان‌ پارت گذاری:نامعلوم

ژانتر:پلیسی،معمایی،عاشقانه

صفحه نقد رمان تکه‌ای از قلبت

ویراستار: @reyyan

خلاصه:قصه پلیسی و عاشقانه،قصه ای که عشق  رو به نمایش میزاره،معشوق هایی که حاضرن برای رسیدن به عشقشون هرکاری رو انجام بدن،این رمان یک عاشقانه ای که بین یک ماموریت نظامی اتفاق میافته

مقدمه:به نام آنکه گلی را رنگ و بود داد و بستان جهان را طراوت بخشید و در هر گلبرگی جهانی آفرید که در هر ورقش دفتر معرفت میتوان گشود

چون درد عاشقی به جهان هیچ درد نیست،تا  عاشقی نچشد مرد مرد نیست،آغاز  عشق یک نظرش با حلاوتست،انجام عشق جز غم و آه سرد نیست

هدف:زندگی همیشه اون طوری نمیشه که ما منتظرشیم،گاهی اوقات اتفاق ‌هایی می‌افته که برخلاف خواسته‌ی ما هست ولی چاره‌ی جز قبول کردن آن نداریم،حتی باید بخاطر شرایط زندگی،شغل،کار و خیلی چیز‌های دیگه کسی رو که عاشقانه دوسش داریم فراموش کنیم،باید یاد بگیریم چطوری برای خواسته‌هامون بجنگیم حتی اگه هم بهش نرسیم بعدا حسرت نمیخوریم که چرا هیچ تلاشی نکردیم

ناظر: @Asma,N

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بنام خداوند خورشيد و ماه

که دل را بنامش خرد داد راه

《پارت اول》

- می‌تونم بیام داخل؟

- بله بفرمایید تو!

- سلام آقا، من محمدرضا صولتی هستم، گروهبان دوم نیروهای ویژه!

- سلام، لطفا رزومه‌تون رو روی میز بزارید، در صورت نیاز با شما تماس می‌گیرم!

- باشه، ممنون.

- فقط آقای صولتی، حتما آقای نیک‌پی به شما گفتن که درباره این موضوع با هیچ کسی صحبت نکنید!

- بله، خیالتون راحت.

- ممنون، می‌تونید تشریف ببرید، بسلامت.

- خانم الفتی، نفر بعدی لطفا!

- می‌تونم بیام داخل!

- بفرمایید!

- سلام آقای عرفانی،امیرحافظ نیک‌پی هستم

- سلام امیرحافظ جان،من که به پدر شما گفتم نمیخوام شما رو توی دردسر بندازم و برای این ماموریت خطرناک بری،ولی بازم مثل اینکه پدرت به حرف‌هام توجه نکردن

- به هرحال آقاق عرفانی من آماده‌ام هرکاری باشه انجام بدم

- ممنون پسرم،اگه نیاز باشه حتما خبرت میکنم،رزومه ‌‌تو بزار روی  میز و برو بسلامت

- پس فعلا با اجازه.

- خانم الفتی تاحالا چند نفر برای مصاحبه اومدن؟

- پنجاه و نه  نفر!

- پس فعلا نیازی نیست به آقای نیک‌پی بگید دوباره نیرو ویژه بفرستن!

- چشم!

به جز رزومه امیرحافظ باید پنجاه و هشت تا رزومه برسی می‌کردم و از بین اون‌ها یکی رو انتخاب می‌کردم!

رزومه اول:

- آقای پارسا رادمهر، سن بيست و دو سال، افسر گارد نیروهای ویژه و...

رزومه دوم:

- خانم کیمیا ساجدی، سن سي و يك سال، ستوان نیروی اطلاعات و...

همین‌طور دونه- دونه رزومه‌ها‌ رو برسی کردم.

- خانم الفتی مگه من به شما نگفتم به آقای نیک‌پی بگید فقط پسر و سن سي تا سي و پنج سال رو بفرستن؟ الان این کسایی که اومدن اکثرا سن پایین یا خانم هستن!

- معذرت می‌خوام، فراموش کردم!

- موضوع به این مهمی رو چطوری فراموش کردین!

- می‌خواین با آقای نیک‌پی تماس بگیرم دوباره نیرو بفرستن؟

- نه نیازی نیست، خودم باهاشون تماس می‌گیرم، این رزومه‌هارو هم بگیرید، نیازی بهشون ندارم!

- چشم.

بین این ۵۸ نفر هیچ کسی مورد تاییدم نبود، خواستم دوباره با محمد《همون آقای نیک‌پی》تماس بگیرم و بگم دوباره نیرو بفرسته برای مصاحبه، ولی رزومه امیرحافظ رو روی میز دیدم، نگاش کردم:

- امیرحافظ‌ نیک‌پی، سن سي و دو سال، کاپیتان نیروهای ویژه سازمان ملل، قد صد و هشتاد و نه، سابقه انجام عملیات موفقیت‌آمیز آلفا و...

-خانم الفتی با امیرحافظ  ‌نیک‌پی تماس بگیرید و بگید بیاد اینجا!

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار@Asma,N@mahsabp4@reyyan @همکار ویراستار

ویرایش شده توسط reyyan
ويراستاری| reyyan
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت دوم》

با اینکه دلم نمی‌خواست پسرِ بهترین دوستم‌ رو به این ماموریت بفرستم، ولی چاره‌ای نداشتم!

- آقای عرفانی، امیرحافظ هستم!

- بیا داخل پسرم!

- با من کاری داشتید؟

- ببین امیرحافظ جان من می‌خوام تو رو به این ماموریت بفرستم، می‌دونم خیلی خطرناکه، ولی تو بهترین نیروی ما هستی و من چاره ‌ای جز این ندارم.

- هر ماموریتی باشه من انجام میدم.

- فعلا نمی‌تونم درباره این ماموریت به تو چیزی بگم، فقط اینو بدون هیچ‌کسی نباید درباره ماموریت خبر داشته باشه، فقط من و پدرت در این‌باره می‌دونیم، پس به کسی نگو، حتی به مادرت!

- حداقل یك جزییاتی در باره ماموریت به من بگید تا بدونم باید چیکار کنم!

- این ماموریت هفت الي هشت ماه یا شایدم بیشتر طول بکشه، بستگی به خودت داره، ولی به هرحال تا چند ماه اول نباید کار خاصی انجام بدی، این ماموریت توی کشور روسیه است، دو هفته دیگه همین روز با هواپیما شخصی تو  رو می‌فرستیم، دیگه بیشتر از این نمی‌تونم توضیح بدم، وقتی به روسیه رسیدی بهت میگیم باید چیکار کنی، امیدوارم درک کنی امیرحافظ جان، این ماموریت خیلی سریعه بخاطر همین نمی‌تونم چیزی درباره‌اش بهت بگم، الانم برو خونه هر وسیله ‌ای که نیاز داری برا سفرت آماده کن، فقط به کسی نگی که ماموریتت کجاست!

- خیالتون راحت، پس من با اجازه فعلا میرم!

- بسلامت پسرم.

《امیرحافظ》

ای لعنت به این شانس، اصلا فکر نمی‌کردم من برای این ماموریت انتخاب بشم، از اولشم به اصرار بابا بود که اومدم، الانم باید هشت ماه برم توی یک کشور غریب اونم نه برای تفریج و خوش‌گذرونی، برای یک ماموریت سخت، ببین چقدر سِری  و خطرناکه که حتی عرفانی حاضر نشد درباره ‌اش چیزی بهم بگه، بهتره برم خونه یکم استراحت کنم، دو هفته دیگه باید برم روسیه، حالا به مامان چی بگم؟ بهش بگم کجا میرم؟

- سلام مامان!

- سلام امیرحافظ جان.

- مامان من قراره دو هفته دیگه برای دوره آموزشی برم کرمانشاه، یك مدتی طول می‌كشه!

- من چقدر به بابات گفتم نزار این پسره بیاد توی ارتش، گوش نکرد، تا کی باید تن و بدن من بلرزه به خاطر‌ تو، بابات کم بود توهم اضافه شدی!

- مامان لطفا تموم کن این بحث رو!

- به نیکی گفتی؟

- مامان خواهش می‌کنم اسم نیکی رو نیار، تو می‌دونی من نیکی رو دوس ندارم، از اولشم بخاطر بابا قبول کردم با نیکی نامزد کنم!

- امیرحافظ به هر حال اون نامزدته، از همه مهمتر  دختر عموته، هیچکسی رو نداره، توهم نباید دلشو بشکنی، اگه اون بگه تو رو نمی‌خواد، اشکالی نداره؛ ولی تو حق نداری بگی، چون باهاش حرف زدیم و نامزد کردین، هر وقت از دوره‌ات برگشتی باید عقد کنید!

- مامان، من نیکی رو نمی‌خوام!

- امیرحافظ این حرف‌ها رو جلوی بابات نزنی، مطمئنم خیلی اعصبانی میشه!

- من کل زندگیم هر حرفی بابا زده قبول کردم، چه حق، چه ناحق، ولی این‌بار رو نمی‌زارم درباره زندگیم تصمیم بگیرید.

رفتم توی اتاقم و محکم در رو بستم، می‌دونستم باید مثل همیشه به حرف بابا گوش بدم و اون چیزی رو که دلم نمی‌خواد انجام بدم، یك جورایی مجبور بودم، بابا کمکم کرد کاپیتان بشم، از اول اون من رو آورد توی ارتش، الانم فعلا تا وقتی که ترفیع نگرفتم باید هر حرفی رو که می‌زنه گوش بدم، تاحالا چند بار تهدیدم کرده که اگه با نیکی ازدواج نکنم نه تنها ترفیع نمی‌گیرم، بلکه ممکنه اخراجم بشم؛ تازه قبل نیکی یکی دیگه رو واسم زیر سر گرفته بود، ولی خب خوشبختانه دختره از من خوشش نیومد، به هرحال نیکی خیلی بهتر از اون بود، ناچار با نیکی تماس گرفتم:

- الو سلام نیکی، خوبی؟

- سلام امیرحافظ، ممنون خوبم!

- می‌خوام امروز ببینمت!

- الان شیفتم نمی‌تونم.

- باید ببینمت نیکی، می‌خوام درباره کار مهمی باهات صحبت کنم!

- خدا بخیر بگذرونه، هر وقت میگی کار مهم تن و بدنم می‌لرزه، باز چه غلطی کردی؟

- نیکی درست حرف بزن، من پرستار‌های جلو دستت که نیستم!

- ببخشید امیرحافظ منظوری نداشتم.

- حالا نمی‌خوای منو ببینی ایرادی نداره!

- نه، عصر بیا، ساعت پنج تا هفت بیکارم، می‌تونیم باهم باشیم.

- نمی‌خوام باهات باشم، یک حرفی رو می‌خوام بهت بگم که اونم نیم ساعت بیشتر طول نمی‌کشه!

- باشه، پس ساعت پنج توی پارک کنار بیمارستان باش!

- اوکی، پس فعلا!

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

@Asma,N@mahsabp4@reyyan

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط reyyan
ويراستاری| reyyan
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت سوم》

فعلا تا ساعت ۵ وقت داشتم و میتونستم کمی استراحت کنم،رفتم روی تختم دراز کشیدم و خوابیدم‌.

-امیرحافظ من دوست دارم

-تمومش کن نیکی،من تورو نمیخوام

-اگه منو نمیخواستی چرا منو عاشق خودت کردی؟چرا باهام نامزد کردی و با رفتارت کاری کردی فکر کنم عاشقمی

-من هیچ وقت نمیخواستم اینطوری بشه،واقعا معذرت میخوام

-تو این همه سال من رو عاشق خودت کردی،از وقتی یادمه با تو بودم،الان میگی تمومش کنم؟؟من نمیتونم این کار رو کنم امیرحافظ

-پس من این کار رو میکنم،نمیخوام باهات باشم،الانم میخوام برم ماموریت و تا ۸ ماه دیگه بر نمیگردم،پس دیگه تا اون موقع همه چی تموم میشه

-باشه پس خودت خواستی امیرحافظ.

چاقویی رو محکم توی گردنم فرو کرد،همه دنیا جلوی چشمام تیره و تار شد،این چه کاری بود کردی نیکی،نمیتونستم هیچ حرفی بزنم،یه صدای آشنا توی ذهنم پلی میشد،صدا هی بیشتر و بیشتر میشد.

یهو از خواب پریدم،صدای زنگ گوشیم بود،خداروشکر که خواب بود،رفتم سمت گوشیم،نیکی بود.

-بله نیکی

-معلومه کجایی امیرحافظ.

نگاه ساعتم کردم،ساعت ۶ بود

-نیکی توی راهم ترافیکه

-چرا انقدر دروغ میگی،زنگ زدم گوشیت جواب ندادی نگران شدم،زنگ زدم به عمو،گفت خوابه.

ای بابا همیشه جلو نیکی ضایع میشم

-ببخشید،زود میادم.

نیکی گوشی‌رو بدون خداحافظی قطع کرد،دختره بی‌عقل،همه دخترا مثل همن،هیچ وقت ما پسر‌ها رو درک نمیکنن،سریع به سمت کمد رفتم و تیشرت سرمه‌ای و شلوار جین مشکی پوشیدم،اصلا از لباس‌های رسمی خوشم نمیومد،در واقع نمیخواستم جوری لباس بپوشم که مردم به اهمیت شغلم پی ببرن،همیشه شبیه مردم عادی لباس میپوشیدم،چون اعتقاد داشتم با اون‌ها هیچ فرقی ندارم و فقط بخاطر دفاع از همین مردم بود که این شغل رو انتخاب کردم،سریع از خونه زدم بیرون و سوار ماشینم شدم،تا بیشتر از این شرمنده نیکی نشم.

-الو نیکی رسیدم کجایی

-پشت سرتم.

گوشی رو قطع کردم

-سلام نیکی

-سلام،چرا انقدر بد قولی امیرحافظ

-ببخشید

-بخشیدم،حالا کارت‌رو بگو زود باید برگردم

-من قراره چند ماهی تهران نباشم و برای گذروندن یک دوره برم کرمانشاه

-امیرحافظ

-بله

-واقعا من چه نسبتی با تو دارم؟

-خب معلومه دختر عموی منی

-پس اگه فقط دختر عموتم لازم نیست بهم چیزی رو توضیح بدی،خداحافظ پسر عمو

-نیکی صبر کن،معذرت میخوام،منظورم این بود نامزدمی و دختر عموم

-اگه نامزدتم پس یعنی قراره زنت بشم

-آره خب

-پس چرا همیشه بهم دروغ میگی

-اگه منظورت اینه چرا بهت گفتم توی ترافیکم واقعا منظور بدی نداشتم،فقط خواستم فکر نکنی بد قولم،همین

-نه امیرحافظ  منظورم اون نیست

-پس چی؟

-با اینکه من نامزدتم ولی خیلی چیز‌ها رو به من نمیگی،مثل اینکه من‌رو قبول نداری

-نیکی بگو چی شده،چی رو بهت نگفتم؟

-من میدونم میخوای بری ماموریت توی روسیه،چرا بهم دروغ میگی

-کی بهت گفته

-عمو

-نیکی،قرار نبود کسی بدونه،نمیدونم چرا بابا بهت گفته،ولی واقعا اجازه نداشتم بگم

-باشه،تو هیچ فقط نمیتونی چیزی رو به من بگی چون محرمانه است،منم خیلی برام سخته این رو قبول کنم،که کسی رو که دوسش دارم درباره اتفاق‌های مهم زندگی به من چیزی نمیگه چون اجازه نداره

-نیکی تو چرا هر وقت بابا بهت می‌گفت عقد کنین هربار میگفتی نه،من فکر میکنم تو تحمیل شدی به این ازدواج

-چون من هنوز نتوستم با خودم کنار بیام،به زمان بیشتری نیاز دارم

-یعنی چی؟

-ببین امیرحافظ من نمیتونم با شغل تو کنار بیام،از یه طرف من دکترم جون آدم هارو مقدس میدونم،توی هر شرایطی و هرکسی که باشه ما تلاش میکنیم جون آدم‌ها رو نجات بدیم

-ماهم برای ایجاد صلح می‌جنگیم،برای محافظ از خانواده ام،برای محافظت از تو و بقیه مردم

-پس تو مجبوری برای ایجاد صلح مبارزه کنی،بکشی و این یعنی خودتم ممکنه کشته بشی ،که این برخلاف عقاید منه،من پزشکم،سوگند خوردم بدون توجه به دین،نژاد و موقعیت افراد اون‌هارو درمان کنم،و از طرفی هم نمیخوام هر روز نگران این باشم که هنوز زنده‌ای یا نه،من توی زندگیم تاحالا هیچ مردی نداشتم،پدرم که بچه بودم فوت کردم،برادرم که نداشتم،مادرمم که خودت میدونی بعد مرگ بابا ولم کرد و رفت،الانم نمیخوام کسی رو وارد زندگیم کنم که ممکنه کشته بشه،نمیخوام یه روزی توهم مثل پدرم بخاطر ایجاد صلح کشته بشی

-نمدونم چی‌باید بگم نیکی،فقط میتونم بگم متاسفم

-نمیخواد متاسف باشی،فقط بهم فرصت بده باخودم کنار بیام،پس تا اون موقع اگه دوسم داری باید صبر کنی

-با این حرف‌هایی که تو زدی بعید میدونم هیچ وقت اون موقع برسه،نیکی تو واقعا من رو میخوای یا نه؟

-امیرحافظ خودتم میدونی ما از بچگی با هم بودیم،تو مثل برادرم بودی،ولی عمو از من خواست که وقتی بهم پیشنهاد ازدواج دادی قبول کنم،منم دلم نمیخواست روی حرف عمو که مثل پدرمه حرفی بزنم،خودت میدونی اگه بابات کمکم نمیکرد معلوم نبود چی به سرم میومد،نمیخوام دروغ بگم،بعد  از اینکه نامزد کردیم کم کم بهت علاقه پیدا کردم،الانم دوست دارم ولی فعلا نمیتونم با شغلت کنار بیام،متاسفم

-هر وقت فکر‌هاتو کردی بهم خبر بده،من تا هر وقتی که تصیمیم بگیری منتظر میمونم.

با اینکه دلم نمیخواست به این ماموریت برم ولی الان خوشحالم، خوشحال از اینکه توی این مدت فرصت خوبیه برای من و نیکی که بتونیم خوب فکر کنیم و تصمیم بگیریم،گوشیم زنگ خورد

-سلام آقای  عرفانی

-سلام امیرحافظ جان، میتونی بیای دفتر من،کارت دارم

-چشم،یه ساعت دیگه اونجام

@مدیر راهنما@مدیر منتقد@مدیر ویراستار@Asma,N@mahsabp4

@reyyan

ویرایش شده توسط Kosar.rr
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت چهارم》

سوار ماشین شدم به طرف دفتر عرفانی حرکت کردم.

-خانم الفتی آقای عرفانی داخل اتاقشون هستن

-بله،لطفا بفرمایید داخل منتظرتون هستن‌.

به طرف در رفتم و در رو باز کردم

-سلام آقای عرفانی

-سلام‌ امیرحافظ،لطفا بشین روی این صندلی

-با من کاری داشتید؟

-تصمیم گرفتم برای این ماموریت یکی دیگه رو باهات بفرستم تا تنها نباشی

-نیازی نیست خودم تنهایی از پسش بر میام

-من اینطوری صلاح میدونم،پس به حرفم گوش کن

-باشه،هرچی شما بگید.

-خانم الفتی به آقای رادمنش بگید بیاد داخل.

-سلام

-سلام خوش اومدی آرمین،ایشون آقای امیرحافظ نیک‌پی هستن،همون کسی که گفتم قراره با اون به ماموریت بری،این دوهفته رو میخوام باهم باشین تا خوب باهم آشنا بشید،توی این ماموریت نقش ۲ تا برادر رو بازی میکنید،پس لازمه درباره هم چیز‌هایی رو بدونید

-خوشبختم امیرحافظ.

دست‌هاشو جلو اورد و خواست باهام دست بده،با اینکه میلی نداشتم ولی از سر اجبار دستم رو جلو اوردم 

-منم خوشبختم آقای رادمنش.

آدمی نبودم که زود با اطرافیانم صمیمی بشم،شاید بخاطر شغلم یا هرچیز دیگه ‌ای که بود  ولی در کل من اینطوری راحت بودم.

-آقای عرفانی با من کاری ندارید؟میتونم برم؟

-نه امیرحافظ جان،میتونی بری،فقط یادت نره این دو هفته رو با آرمین بگذرون

-چشم،آقای رادمنش شما نمیاید بریم؟

-پس منم میرم،با اجازه

-بسلامت.

از سختمان بیرون اومدیم.

-امیرحافظ،تو میدونی قراره بریم برای چه ماموریتی؟

-نه

-عرفانی چیزی به من‌ نگفت گفتم شاید تو بدونی.

سکوت کردم

-فکر کنم قرار بود تو تنها به این ماموریت بری ولی عرفانی چون میخواد اینجا نباشم و از اینجا دورم کنه من رو به این ماموریت فرستاد،اینطوری واسه خودمم بهتره،دیگه میتونم فراموشش کنم.

با این حرف‌‌هایی که زد فهمیدم عرفانی با آرمین مشکل داره ولی نمیدونستم چه مشکلی؟چرا واسه خودشم بهتره به این ماموریت بره؟کی رو میخواد فراموش کنه؟خیلی سوال توی ذهنم اومد،ولی هیچ کدوم برام مهم نبود،واسه همین هیچ سوال نپرسیدم

-امیرحافظ فکر کنم بودن من داره اذیتت میکنه.

ندونستم چی‌بگم،گوشی آرمین زنگ خورد،خداروشکر حداقل از جواب دادن معاف شدم.

-الو

-سلام خوبی آرمین

-خوبم

-آرمین چرا باهام سرد شدی؟مگه من کاری کردم؟

-این موضوع ربطی به رفتار شما نداره،من فقط تغییر عقیده خانم سودا عرفانی

-آرمین خواهش میکنم تمومش کن،بابام فقط میخواد دامادشو اذیت کنه چون من براش مهمم

-خانم عرفانی من برای یه ماموریت ۷،۸ماهی ایران نیستم،پس بهتره توی این مدت نیستم من رو فراموش کنی،همون کاری که من دارم میکنم

-چی داری میگی آرمین،من دوست دارم،بازم بابام تو رو فرستاده به ماموریت تا تو از من دور شی؟

-خودم خواستم به این ماموریت برم ربطی به بابات نداره

-میدونم آرمین کار بابامه

-من فعلا کار دارم خانم سودا عرفانی،با اجازه‌.

تلفن رو قطع کرد،کنار من با تلفن‌اش حرف زد واسه همین حرف‌هاشو شنیدم،جواب سوال‌هامو پیدا کردم،عرفانی دلش نمیخواد دخترش با آرمین ازدواج کنه،چون آرمین فقط یه گروهبان ساده اس،ولی دخترش پزشک ارتشه و مقامش خیلی از آرمین بالاتره،سودا همون کسی بود که پدرم قبل نیکی بهم معرفی کرد و گفت باهاش ازدواج کن،پدر سودا هم راضی بود و دوس داشت من دامادش بشم،ولی سودا مخالفت کرد،امروز دلیل مخالفت سودا رو فهمیدم،پس سودا به آرمین علاقه داره،ولی آرمین چرا باهاش اینطوری حرف زد؟

@مدیر راهنما@مدیر ویراستار@مدیر منتقد@Asma,N@mahsabp4@reyyan

ویرایش شده توسط Kosar.rr
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

-امیرحافظ من باید برم

-شماره تو بهم بده باهم در تماس باشیم.

شماره شو گرفتم و بعد خداحافظی کردیم،سوار ماشینم شدم و به طرف خونه حرکت کردم.

-سلام،امیرحافظ امشب نیکی رو دعوت کردم شام بیاد اینجا

-سلام،چیزی شده بابا؟

-میخوام با تو و نیکی درباره موضوع مهمی حرف بزنم

-درباره چی؟

-امشب خودت میفهمی

-باشه.

ساعت ۹ بود و تا اومدن نیکی چیزی نمونده بود،سریع رفتم حمام و دوش گرفتم و لباس هامو پوشیدم و موهام رو خشک کردم،صداق بابا بلند شد

-امیرحافظ نیکی اومده بیا پایین.

سریع از اتاقم اومدم بیرون و رفتم پایین.

-سلام نیکی

-سلام

-نیکی جان و امیرحافظ بشینید میخوام باهاتون صحبت کنم

-چشم عمو

-نیکی خبر داری که امیرحافظ قراره به ماموریت بره و معلوم نیست چقدر طول بکشه،من میخوام شما دوتا توی این مدتی که امیرحافظ اینجاست باهم عقد کنید،هر وقت برگشت هم برید سر خونه زندگیتون

-بابا چه عجله ای هر وقت برگشتم ازدواج میکنیم

-همین که گفتم امیرحافظ

-ولی عمو جان من هنوز آماده نیستم،نمیتونم ازدواج کنم

-قرار نیست که کار خاصی انجام بدین،فقط عقد میکنید و بعدا واستون مراسم میگیرم

-بابا اصلا به خواسته های من و نیکی توجه میکنید؟ما اصلا شرایط ازدواج رو نداریم،یه مدت باید خوب فکر کنیم شاید اصلا نخواستیم رابطه مون رو ادامه بدیم

-اصلا میفهمی چی داری میگی امیرحافظ،نیکی نامزدته،هر اتفاقی هن بیافته شما باهم ازدواج میکنید

-عمو من امیرحافظ رو واقعا خیلی دوس دارم،میدونم اونم من رو میخواد،ولی فعلا اگه میشه صبر کنید امیرحافظ برگرده،اینطوری خیلی بهتره،اگه الان ازدواج کنیم من توی اولین روز های زندگیمون باید تنها باشم برام سخته مس خواهش میکنم اجازه بدین بعد اینکه امیرحافظ برگشت ازدواج کنیم

-شما دوتا تا الان هرکاری دوس داشتین انجام دادین دیگه اجازه نمیدم انقدر سر خود کاری کنید،۲ هفته دیگه امیرحافظ میره حتما باید قبلش عقد کنید،واسه چهارشنبه ساعت ۹ وقت محضر گرفتم

-محمد ولشون کن اجازه بده خودشون تصمیم بگیرن

-فهمیه تو دخالت نکن،من صلاح نیکی و امیرحافظ رو میخوام،دیگه نمیخوام کسی روی حرفم حرفی بزنه،همین که گفتم.

دیگه کسی چیزی نگفت مثل اینکه قراره زندگی مون رو با کسی بگذرونم که عاشقش نیستم،نیکی رو خیلی دوس دارم ولی فقط به عنوان یک برادر،تا امروز به چشم خواهر نگاهش کردم ولی پدرم چیزی غیر این میخواد.

《سودا》

خیلی دلم گرفته،از همه چی،از آرمین که من رو ول کرد،آرمینی که همیشه میگفت عاشقمه،من میدونم همه این اتفاق ها تقصیر پدرمه،پدرمه که آرمین رو مجبور کرده از زندگیم بره،الانم میخواد آرمین رو بفرسته ماموریت و اون رو از من دور کنه،ولی نباید بزارم این اتفاق بیافته،اگه آرمین بره دیگه واسه همیشه از دستش میدم،کلید انداختم و در ورودی رو باز کردم،به پارکینگ طبق معمول نگاهی انداختم،مثل همیشه تاریک بود و بودی نم همه جا رو گرفته بود،به طرف آسانسورم رفتم و در آسانسور رو باز کردم،طبقه ۱۳ رو زدم و در آسانسور که فلزی بود آرام آرام بسته شد،موزیک ملایمی پخش شد و این باعث شد آرامش خاصی به من بده،توی آیینه آسانسور به خودم نگاه کردم،چشم های تیره و پوست روشن گندمی زیبایی خاصی به صورت میداد، طبقه ۱۳ ام،این صدای آسانسور بود که توی گوشم پیچید و باعث شد از آنالیز خودم دست بردارم،کلید رو از توی کیفم در آوردم و در رو باز کردم،خونه تاریکتر از همیشه بود،فقط نور  تلویزیون بود که خونه رو روشن کرده بود‌،برق هارو روشن کردم و چادرم رو در آوردم.

-سلام سودا چقدر دیر برگشتی

-بابا میشه بپرسم چرا این کار رو کردی؟

-درباره چی داری حرف میزنی؟

-چرا  میخوای به هر قیمتی که شده آرمین رو از من دور کنی،چرا نمیخوای یک بار هم که شده به حرف دل دخترت گوش بدی

-من نمیدونم داری درباره چی حرف میزنی

-میدونی بابا،میدونی،تو آرمین رو به اجبار به این ماموریت فرستادی تا از من دور بشه،منکه میدونم حتی تو به آرمین که ولم کنه و دیگه باهام کاری نداشته باشه

-سودا آرمین حتما باید به این ماموریت بره و این هیچ ربطی به من نداره

-پس اگه اینطوری نیست باید من رو هم به این ماموریت بفرستی

-معلومه چی داری میگی سودا؟من هیچ وقت همچین کاری نمیکنم

-پس هر طوری شده نباید اجازه بدی که آرمین هم بره

-آره سودا من از عمد آرمین رو میخوام بفرستم،من از آرمین خواستم که تو رو ول کنه،بهش گفتم اگه سودا رو دوس داری بیخیالش شو چون با تو خوشبخت نمیشه،بنظرم آرمین پسر خیلی خوبیه  و تو رو خیلی دوس داره که حاضر شد به خاطر خوشبختی تو بیخیالت بشه،ولی اون لیاقت سودا عرفانی رو نداره،ازت میخوام توهم مثل آرمین عاقل باشی

-بابا،تو با این کاری که کردی هم دخترت و هم بهترین نیرو تو از دست میدی،آقای عرفانی.

احترام نظامی گذاشتم و چادرم و برداشتم و سرم کردم و از خونه زدم بیرون،توی ماشین نشستم و کلی گریه کردم شاید اگه مادرم زنده بود به حرف دل دخترش گوش میداد و حتی بابا رو هم راضی میکرد،حیف،حیف که مادرم نیست،به شدت به آغوش مادرم نیاز داشتم،همینطور زار زار گریه میکرد،که فکری به ذهنم رسید

@مدیر ویراستار@مدیر منتقد@مدیر راهنما@Asma,N@mahsabp4@reyyan

ویرایش شده توسط Kosar.rr
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

گوشیم رو برداشتم و به آرمین زنگ زدم،آرمین خواهش میکنم بردار،بردار،بعد چند  بوق قطع کرد،چاره ای نداشتم باید میرفتم در خونه اش،حرکت کردم،خونه آرمین زیاد دور نبود.ماشینم رو پارک کردم و پیاه شدم،خونه شون ویلایی بود،خونه قدیمی و زیبا و حیاط پر از گل و درخت،چند باری با پدرم اومده بودم،در آبی رنگ خونه شو زدم.

-کیه؟

-آرمین میشه بیای دم در

-شما؟

-سودام

-تو اینجا چیکاری میکنی

-آرمین خواهش میکنم بیا دم در میخوام باهات حرف بزنم.

آرمین اومد دم در،به صورتش ذل شدم،صورت زیبای مردونه ‌اش،خیلی دلم برای این صورت و این طرز نگاش کردنش تنگ شده بود،بیشتر نگاش کردم،چشم‌های سبز رنگش توی تاریکی  شب خیلی بیشتر از همیشه خودنمایی میکرد،با اینکه توی این تاریکی خوب نمیتونستم چهره شو ببینم ولی همین که دوباره دیدمش و صدای نفس ها رو از نزدیک میشونم  برام کافیه.

-خانم عرفانی چرا اومدی اینجا

-آرمین یه سوال ازت میپرسم راستش رو بهم بگو، پدرم مجبورت کرده به این ماموریت بری آره؟؟

-نه،من به خواست خودم میخوام برم

-چرا میخوای بری؟دلیل این همه دوری کردنت از خودم رو نمیفهمم،تو  اون آرمین قبل نیستی

-بهتون هم گفتم من فقط تغییر عقیده دادم

-آرمین به من دروغ نگو،من میدونم پدرم مجبورت کرده بیخیال من بشی

-هرکی این حرف‌هارو بهت زده  دروغ گفته،پدرت هیچ وقت همین چیزی از من نخواسته

-آرمین!خواهش میکنم تمومش کن،پدرم خودش بهم گفت،آرمین فقط یه چیز میخوام ازت بشنوم جان سودا راستش رو بگو،تو هنوزم مثل قبل عاشقمی؟اگه بگی نه قسم میخورم هیچ وقت دیگه کاری بهت نداشته باشم و فراموشت کنم

-از تموم روز‌هایی کا ازت فاصله گرفتم پشیمونم سودا هنوزم عاشقتم ولی پدرت گفت اگه سودا رو دوس داری ولش کن،منم فکر کردم نمیتونم خوشبختت کنم،چون لایق تو نیستم تو لیاقتت خیلی از من بیشتره سودا

-آرمین هیچ وقت این حرف رو نزن،من با تمام وجودم دوست دارم و عاشقتم،هیچ وقت هم برام مهم نبوده مقامت از من پایین‌تره،من خودت رو میخوام،من همون آرمینی رو میخوام که دوسم داشت

-سودا خیلی دوست دارم،تو همه زندگی منی،قبول کن دوس داشتم خوشبخت باشی،برای همین ازت فاصله گرفتم و الانم خیلی پشیمون برای این  کاری که کردم،من به جای اینکه به پدرت ثابت کنم که میتونم تو رو خوشبخت کنم ازش فرار کردم،ولی دیگه هیچ وقت ترکت نمیکنم سودا.

از شدت خوشحالی ندونستم چیکار کنم،توی اون تاریکی فقط بهش ذل زدم،خیلی بیشتر از قبل عاشقش شدم،عشقش توی قلبم حک شد،از خوشحالی گریه کردم.

-سودا چرا داری گریه میکنی عزیز دلم،نبینم اشک هاتو خانمم.

با این حرفش بیشتر گریه‌ام گرفت،دست هاشو آورد نزدیک صورتم و اشک‌هامو پاک کرد

-سودا جون آرمین گریه نکن

-چشم،هرچی تو بگی‌.

باید هر طوری که شده بود اون فکری که توی ذهنم بود رو به آرمین میگفتم،ولی جرات نداشتم،میترسیدم دوباره ازم دور شه،این کار باعث فاصله بیشتر من از اون بشه،اونم الان که آرمین دوباره داره بهم نزدیک میشه،ولی چاره ‌ای نداشتم،تنها راه رسیدن من و آرمین بهم،همینه،مطمئنم پدرم هیچ وقت اجازه نمیده با آرمین ازدواج کنم،پس باید هر طوری شده به آرمین بگم.

-آرمین

-جانم

-میخوام باهات درباره چیز مهمی حرف بزنم

-باشه عزیزم،فقط بیا تو خونه،خوبیت نداره بیشتر از این بیرون باشیم.

با تردید رفتم  داخل،چادرم رو محکم گرفتم.

آرمین میخوام یه چیز خیلی مهم بهت بگم

-چی عزیزم؟

-نمیدونم چطوری باید بهت بگم،فقط این رو بدون تنها راه رسیدن من و تو به همینه،وگرنه هیچ وقت پدرم اجازه نمیده باهم ازدواج کنیم،ولی  ازت خواهش میکنم که اعصبانی نشی و ترش نکنی

-چی‌شده سودا؟ بگو

-ببین آرمین من خیلی فکر کردم،فقط دعا دعا میکردم که بازم مثل قبل من رو دوس داشته باشی  و فقط بخاطر پدرم ازم فاصله گرفته باشی،که حدسمم درست بود،تنها راه ازدواج من و تو اینه من با امیرحافظ ازدواج سوری کنم،خودتم میدونی که پدرم امیرحافظ رو  دوس داره،قبلا هم امیرحافظ از من خواستگاری کرده،پدرمم موافق بود ولی نخواستم،الانم مجبورم باهاش ازدواج سوری کنم،به عنوان زن امیرحافظ بیام به این ماموریت،اونجا از هم جدا بشیم و من با تو ازدواج کنم،بعد پایان ماموریت هم دیگه بر نگردیم ایران و همونجا باهم زندگی کنیم

-معلومه چیداری میگی سودا،خجالت بکش،فکر کردی اینقدر بی‌غیرتم اجازه میدم با یکی دیگه ازدواج کنی

-آرمین قرار نیست اتفاقی بین من و امیرحافظ بیافته فقط فقط عقد یه سوری میکنیم،فقط باید با امیرحافظم صحبت کنیم

-از کجا میدونی اون قبول میکنه؟

-پدر امیرحافظ اون رو مجبور کرده با دختر عموش ازدواج کنه،و هیچ علاقه‌ای به اون دختر نداره،مطمئنم اونم برای فرار از ازدواج حاضره این کار رو انجام بده

-نه سودا تو حق نداری این کار رو انجام بدی

-آرمین خواهش میکنم،اگه من رو میخوای این تنها راهه.

بعد کلی جر و بحث با آرمین بلاخره راضیش کردم،خیلی استرس داشتم،اگه امیرحافظ قبول نمیکرد؟یا اگه اجازه ندادن من به ماموریت برم اون وقت چی؟من از این میترسم آرمین بره روسیه و پدرم کاری کنه برای همیشه اونجا بمونه،اون وقت مجبورم تا آخر عمرم زن امیرحافظ بمونم،دیگه به این مسائل فکر نکردم و ترجیح دادم به زندگی خوب خودم و آرمین توی روسیه فکر کنم،به زندگی عاشقانه ‌ای که قراره اونجا باهم داشته باشیم،به بچه‌هامونم فکر کردم،به این فکر کردم که یک دختر و یک پسر به اسم،سارا و سینا داریم،وای خدا دیگه خیلی خیال بافی میکنم،تا بچه دار شدن هم پیش رفتم.

@مدیر ویراستار@مدیر منتقد@مدیر راهنما@Asma,N@Mahsa,az@reyyan

ویرایش شده توسط Kosar.rr
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

-آرمین جان مرسی که قبول کردی

-سودا خیلی نگرانم

-نگران نباش عزیزم مطمئن باش همه چی اونطوری که ما می‌خوایم پیش میره،پس نگران نباش

-خوشبحالت سودا که انقدر خونسردی

-چون تو کنارمی احساس آرامش می‌کنم و نگران هیچی نیستم،آرمین قول بده همیشه کنارم می‌مونی

-قول میدم،تو همه زندگی منی سودا،هیچ وقت ولت نمی‌کنم،تا آخرش باهاتم

-خیلی خوشحالم از اینکه این حرف‌هارو میزنی.

آروم دست هاشو آورد نزدیکم و دستمو گرفت،گرمای دستش توی این سرمای زمستون واقعا لذت بخش بود،دلم می‌خواست همیشه دستم توی دست‌های مرده‌نش باشه،دلم نمی‌خواست دست‌هاشو ازم جدا کنه

-سودا تو همیشه مال من می‌مونی،هر اتفاقی که بیافته تو خانم من می‌شی

-معلومه که مال تو می‌شم آرمین،نگران هیچی نباش،چند هفته دیگه که عقد کردیم مطمئن باش به امشبمون میخندیم،الانم بیا بریم در خونه امیرحافظ

-سودا الانکه دیر وقته بزار فردا 

-چشم آقاییم هرچی شما بگی

-قربون خانم حرف گوش کنم برم

-خدانکه

-سودا میای الان دوتایی بریم دور بزنیم

-منکه از خدامه

-پس برم لباس‌هامو عوض کنم بریم.

منتظر موندم تا آرمین لباس‌هاشو عوض کنه،وقتی از اتاق اومد بیرون از همیشه جذاب‌تر شده بود،شلوار جین سوره ای و تیشرت قهوه‌ای،بوی عطر تلخ مردونه‌اش بهم آرامش عجیبی میداد

-بریم سودا

-آرمین میشه بری لباس‌هاتو عوض کنی

-چرا؟بده مگه؟

-نه زیادی خوبه،خیلی خوشگل شدی دلم نمیخواد کسی به جز من تو رو اینطوری ببینه.

با صدای بلند خندید،طوری که صداش کل خونه رو گرفت و انعکاس عجیبی صدای خنده‌هاشو چند بار توی گوشم پلی کرد

-سودا امشب جایی میریم که کسی به جز تو من رو نبینه

-کجا مگه میخوایم بریم

-میخوام ببرمت رشت،ویلالی ساحلی

-آرمین دیوونه شدی،این وقت شب بریم شمال؟

-سودا شاید هیچ وقت دیگه این فرصت رو نداشته باشیم،دلم میخواد این شب تا آخر عمرمون توی ذهنت بمونه،راه زیادی نیست ۲ ساعته میرسیم

-ولی آرمین.

انگشت اشاره‌شو آورد نزدیک لبم

-هیس،هیچی نگو،فقط بیا بریم.

دیگه چیزی نگفتم،سوار ماشینش شدم،پنجره ماشین رو تا آخر زدم پایین،با اینکه هوا خیلی سرد بود ولی باد سرد آرامش خاصی بهم القا میکرد،بوی نم‌نم باران و بوی عطر تلخ آرمین فضای ماشین رو پر کرده بود

-آرمین،میشه ظبط رو روشن کنی آهنگ بزاری

چشم‌هامو بستم و به آهنگ گوش دادم

عاشقم گناه من چی بود که عاشقم 
بی هوا خدا چرا شکسته قایقم 
ای ماه من از قلب شب نرو
رسیده جان من به لب نرو
بی قرارتم بمانی اگر کنارتم 
نشانی از این دل خراب و خسته بگیر
در هوای تو دلم پر زد برای تو سراغی 
از این دل به گل نشسته بگیر
هوای دل ببین باران شده شب است و ماه من پنهان شده 
برای آسمان آرامشی بیا ببین دلم طوفان شده 
به خواب من بیا آرامشم ببین چگونه نازت میکشم 
ببین هوای دل ماتم زده من از خواب تو دست نمیکشم

عاشقم گناه من چه بود که عاشقم....

@Asma,N@mahsabp4@reyyan

ویرایش شده توسط Kosar.rr
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...