رفتن به مطلب

رمان داو اول | زهرا. ا. د. کاربر انجمن نودهشتیا


Z.A.D
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

ارسال های توصیه شده

  • کاربر منتخب

 

img_20220804_235331_838_c53x.jpg

پادشاهانه کرده‌ایم قمار
                                                                                  داو اول خزانه باخته‌ایم

نام  رمان:  داو اول

نویسنده:  زهرا. ا. د.

ژانر:  اجتماعی، عاشقانه

 هدف:  علاقه به نویسندگی و به اشتراک گذاشتن رمان‌هام

ساعت پارت‌گذاری:   نامعلوم

خلاصه:   ساجده دانشجوی سال سوم مهندسی کامپیوتر است که همیشه زیر سایه خواهرهای زیباتر از خودش زندگی کرده است. او درصدد ازدواج با یکی از همکلاسی‌هایش است که با افتادن در  دام یک رسوایی، زندگی‌اش بیش از پیش دچار آشوب می‌شود. تلاش برای برگرداندن همه چیز به حالت عادی، او را در مسیری پیش‌بینی نشده قرار می‌دهد. 

 

مقدمه: 

چیست جان تا زیر تیغ یار نتوان باختن؟

سهل باشد پیش آب زندگی جان باختن

با کمال علم، ملزم گشتن از نادان خوش است

این قمار برده را شرط است آسان باختن

«صائب تبریزی»

 

سخنی با خوانندگان:

1. خط سیر اصلی داستان، زاده تخیل نویسنده است اما موضوعات حاشیه‌ای شخصیت‌های فرعی (مانند ساختن لیست ترین‌ها) و فضاسازی برگرفته از واقعیت و تجربیات نویسنده است.

2. زاویه دید رمان، اول شخص هست و برای بررسی جنبه‌های مختلف ماجرا از سه راوی استفاده شده است: ساجده، مهرداد و اویس. اویس به دلیل شرایطی که دارد کمی دیرتر وارد داستان می‌شود.  اول هر فصل نام راوی آورده شده است.

3. در داستان شاهد تلاقی طرز فکرهای متفاوتی هستیم.  طرز فکر و واکنش‌ها و رفتارهایی که شخصیت‌ها نسبت به هم دارند برگرفته از واقعیت و تجربیات نویسنده است. در این رمان، قصد توهین به هیچ قشری وجود ندارد و هدف فقط به تصویر کشیدن واقعیت‌ها است.

 

 

ویراستار: @_Zeynab

ناظر: @Asma,N

ویرایش شده توسط Negin jamali
  • لایک 39
  • تشکر 1

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 20

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 1

فصل اول

#ساجده#

 

به جوش کوچک روی چونه‌ام داخل آینه دستشویی دانشکده نگاه کردم و آروم فشارش دادم. اتفاقی نیفتاد. به نظر می‌رسید تا یک هفته دیگه هم این جوش قرمز رنگ از بین نمیره. در دستشویی باز شد و دو دختر سال پایینی که من از روی قیافه اون‌ها رو می‌شناختم، وارد شدند. یکی از اون‌ها گریه می‌کرد و دومی که دوستش بود، سعی می‌کرد دلداریش بده. دستشویی دانشکده همیشه محل گریه کسانی بود که یکی ردشون کرده بود. حاضر بودم سر معدل این ترمم شرط ببندم که سلطان قلب‌های دانشکده، مهرداد سعادت، دلش رو شکونده بود.

دوستِ دختر شیر آب رو باز کرد و کمکش کرد صورتش رو بشوره. تازه وضو گرفته بودم. آستین‌های مانتوم رو پایین دادم و مشغول پوشیدن جوراب‌هام شدم. دختری که گریه می‌کرد و الآن فهمیده بودم اسمش کیمیاست، گفت:

- بی‌شعور! حتی نذاشت حرفم رو تموم کنم.

دوستش گفت:

- حداقل تلاشت رو کردی. بهتر از اینه که بعداً پشیمون بشی چرا امتحان نکردی.

و دستمالی رو به کیمیا داد تا صورتش رو خشک کنه. دستم رو شستم و دستمال برداشتم تا دستم رو خشک کنم. سر تا پای کیمیا رو بررسی کردم. قد بلند بود با پوست سپید و بینی قلمی. حتی از هانیه هم که خودش رو زیباترین دختر فامیل می‌دونست، زیباتر بود. هنوز هم نمی‌فهمیدم چرا این جور دخترها دنبال پسرهایی میرن که می‌دونن ردشون می‌کنن‌.

دوست کیمیا گفت:

- بسه دیگه! اِن‌قدر ارزش گریه کردن نداره.

کیمیا با دستمال زیر چشمش کشید و گفت:

- ببین آرایشم به خاطر این آدم احمق خراب شد. مغازه‌داره گفته بود ضدآبه. حالا همه می‌فهمن گریه کردم.

آخر نفهمیدم مشکلش رد شدن بود یا خراب شدن آرایشش. کیمیا بعد از خشک کردن صورتش به سمت در رفت. به محض این که در رو باز کرد با دیدن چیزی در رو بست، بیرون نرفت و دوباره شروع به گریه کردن کرد. حتماً چشمش به همونی که ردش کرده، افتاده بود. دوستش شروع به نفرین کردن اون پسر بخت برگشته کرد. دستمال رو داخل سطل زباله انداختم و بیرون اومدم. حدسم در مورد این‌که سلطان قلب‌ها ردش کرده بود، درست بود.

مهرداد داشت از پله‌های طبقه اول که درست اون طرف لابی دانشکده بود پایین می‌اومد. طبق معمول دوست‌هاش مهدی و لوکاس هم همراهش بودند. مهدی که داشت با هیجان چیزی رو تعریف می‌کرد، سمت راست مهرداد و لوکاس که همیشه یقه‌اش رو به قدری باز می‌گذاشت که صلیبش حتما دیده بشه، سمت چپش بود.

هنوز اوایل مهر بود و هوا اون‌قدر سرد نشده بود. مهرداد یک تی‌شرت سفید پوشیده بود که روی پوست برنزه‌اش خودنمایی می‌کرد. معلوم نبود تابستون رو توی کدوم جزیره استوایی گذرونده بود! چند نفری، به خصوص سال اولی‌ها برگشتن و بهش نگاه کردن. کی بود که اون رو نشناسه! همه اون رو به خاطر ماشین‌های گرون قیمتی که سوار می‌شد، می‌شناختن. دقیقاً به خاطر همین ثروتش بود که همه دخترها ازش آویزون بودند.

از وسط لابی گذشتن و از درهای اتوماتیک شیشه‌ای خارج شدن. عرض لابی دانشکده رو به سمت میز و صندلی‌ها طی کردم و کنار محیا نشستم که قبل از دستشویی، وسایلم رو بهش سپرده بودم. از دو سال پیش این میزها  و صندلی‌ها رو این‌جا چیده بودن تا بچه‌ها بتونن پروژه‌های گروهی رو این‌جا انجام بدن. محیا به مسیر رفتن مهرداد و دار و دسته‌اش اشاره کرد و گفت:

- می‌بینی ساجده جون! هنوز دو هفته از باز شدن دانشگاه نگذشته. صبح داشتم به سال اولی‌ها توصیه می‌کردم سمتش نرن.

هفته‌های اول دانشگاه همیشه به شناسایی دخترهای زیبای سال اولی توسط پسرهای سال بالایی‌ و پسرهای پولدار سال بالایی توسط دخترهای سال اولی اختصاص داده میشد. انگار یک رسم بود که حتما باید این هفته‌های اول اجرا می‌شد. وقتی میان ترم‌ها و پروژه‌ها شروع می‌شد، همه تازه یادشون می‌افتاد برای چی به دانشگاه اومدن و سعی می‌کردن بچه‌های خرخون رو شناسایی کنن تا تکلیف‌هاشون رو انجام بدن. لپ‌تاپم رو که روی میز بود، باز کردم و گفتم:

- الآن یکی از دخترهایی که ردش کرده بود توی دستشویی داشت گریه می‌کرد.

- من نمی‌فهمم این‌ها اومدن این‌جا درس بخونن یا دنبال شوهر بگردن. آخه یک پسر بیست و یک ساله چه چیزی حالیش میشه که این‌قدر براش سر و دست می‌شکنند؟

چیزی نگفتم. گفتن این حرف‌ها برای محیا آسون بود. محیا با قیافه‌ای نسبتا زیبا از خانواده‌ای سطح بالا و تحصیل کرده بود و به ازدواج، تا سن سی سالگی هم فکر نمی‌کرد. من هم سال اول همین حرف‌ها رو می‌زدم اما بعد از افتضاحی که توی اولین مراسم خواستگاریم پیش اومده بود، فهمیده بودم من با کسی که ندیده و نشناخته به خواستگاریم بیاد، ازدواج نمی‌کنم و حتماً باید با یکی از همکلاسی‌هام که خانواده‌ام رو اصلاً ندیده، ازدواج کنم.

 سن ازدواج توی فامیل ما پایین بود. به همین خاطر از سال پیش دست به کار شده بودم و تموم پسرهای دانشکده رو زیر نظر گرفته بودم. محیا موهای چتریش رو مرتب کرد و گفت:

- حالا بقیه‌ی پسرها به یک طرف اما مهرداد فرق می‌کنه. هر روز با یکیه. حتی یک‌بار صبح دیدمش با یک دختر به دانشگاه اومد، بعد از ظهر با یکی دیگه برگشت. آه همه دخترهایی که سرکارشون گذاشته آخر سر گریبانش رو می‌گیره.

محیا نمی‌دونست که همین حالا هم آهشون گریبان مهرداد رو گرفته بود. اگر بقیه هم اون چیزی رو که من در مورد مهرداد فهمیده بودم می‌دونستن، یک جور دیگه نگاهش می‌کردن. در مورد این موضوع به کسی نگفته بودم؛ حتی مهرداد هم نمی‌دونست من چیزی فهمیدم. این مسئله به کسی به خصوص به من ربطی نداشت و فقط به خود مهرداد مربوط بود.

ویرایش شده توسط Negin jamali
  • لایک 40
  • تشکر 2
  • هاها 2

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • کاربر منتخب

پارت 2

محیا ادامه داد:

- از یکی از بچه‌های خوابگاهی شنیدم پسرها یک لیست «ترین‌ها» درست کردن و دخترها رو رتبه بندی کردن. فکرش رو بکن!

بینیم رو چین دادم و گفتم:

- از چه لحاظ؟

- از همه لحاظ. بهترین‌ها و بدترین‌ها. جذاب‌ترین‌ها.

چشم‌هاش رو مثل تموم وقت‌هایی که از چیزی می‌ترسید گشاد کرد و گفت:

- امیدوارم توی هیچ‌کدوم از لیست‌ها نباشیم. نمی‌فهمم چرا دخترها دنبال این پسرهای بی‌عقل می‌دوئن.

چشمم به آقای کمالی افتاد که چند متر دورتر داشت با دوست‌هاش صحبت می‌کرد. نزدیک ظهر بود و بیشتر بچه‌ها توی لابی پراکنده بودن. مطمئن بودم آقای کمالی جز این دسته پسرها نیست. پسر مؤدب و متینی بود. به نظر هم می‌رسید از من خوشش میاد. چیزی در این مورد به محیا نگفته بودم، وگرنه می‌گفت «توی این سن، ازدواج رو می‌خوای چی‌کار». اون که شرایط من رو نداشت تا درک کنه!

همون موقع سه تا از پسرهای هم ورودیمون، جلوی دیدم رو گرفتن و نزدیک شدن. من فقط حسن داوودی رو می‌شناختم که روی چونه‌اش ریش داشت. حسن داوودی کوله‌اش رو روی زمین گذاشت و از محیا پرسید:

- شما هم با دکتر اسفندیاری کلاس دارید؟

محیا اخم کرد و گفت:

- بله. چه‌طور؟

- دکتر گفتن گروه‌ها پنج نفری باشه. ما سه تاییم. نظرتون چیه با هم دیگه باشیم؟

به دوست‌هاش اشاره کرد و بعد به محیا نگاه کرد. توی یک سال اخیر، اون‌قدر پسرها رو زیر نظر گرفته بودم که می‌دونستم حسن داوودی از محیا خوشش میاد، اما محیا که کلاً مخالف ازدواج توی این سن بود، به کسی حتی برای دوستی پا نمی‌داد. من دوست داشتم با آقای کمالی توی یگ گروه باشم اما اون صبح گروهش رو تشکیل داده بود. با لبخند گفتم:

- حتماً. ما هم دنبال هم گروهی می‌گشتیم.

محیا بهم چشم غره رفت. بهش توجه نکردم، یک گروه واتس‌آپ تشکیل دادم و شماره‌هاشون رو اضافه کردم. وقتی رفتن، محیا با ابروهای گره خورده گفت:

- می‌شد با بقیه هم گروهی شد، با دخترها.

- مگه این‌ها چشونه؟ پسرهای خوبی‌ان.

- پسرهای این سنی پسرهای خوبی نیستن. یه مشت بچه‌ان.

نمی‌دونم مشکل محیا با این پسرها چی بود! از وقتی که بینیش رو عمل کرده بود، خیلی خوش قیافه‌تر شده بود و پسرها بیشتر سمتش می‌اومدن. شاید یک پسر خوب بینشون پیدا می‌شد! محیا زیادی سخت‌گیر بود. کم- کم وسایلمون رو جمع کردیم تا برای ناهار به سلف بریم.

کلاس بعد از ظهر تا سه طول می‌کشید و من از بعد از ناهار خواب‌ آلود شده بودم. سر کلاس به زور خودم رو بیدار نگه داشتم. وقتی استاد اخوان اسم گروه‌بندی و پروژه رو آورد، خواب آلودگیم پرید و به آقای کمالی نگاه کردم.

 یکی از مزیت‌های رشته مهندسی کامپیوتر این بود که بیشتر درس‌هاش پروژه و تکلیف‌های گروهی داشت.  وقتی اخوان گفت «خسته نباشید» و بچه‌ها مشغول جمع کردن وسایل و حرف زدن شدن، سریع به سمت کمالی رفتم؛ موهای کوتاه مرتب شده داشت و عینک می‌زد. سلام کردم که مودبانه جواب داد. به محیا اشاره کردم و گفتم:

- من و دوستم محیا دنبال هم‌گروهی هستیم. شما هنوز کسی رو پیدا نکردید؟

کمالی سر به زیر جواب داد:

- نه هنوز.

همین رفتار نجیبانه‌اش بود که باعث شده بود انتخابش کنم. مطمئنم که مورد تأیید همه به خصوص پدربزرگم، حاج بابا، بود و کسی مخالفتی با این ازدواج نمی‌کرد؛ اما اول باید از جانب کمالی مطمئن می‌شدم. گفتم:

- پس یک گروه توی واتس‌آپ تشکیل میدم و شما رو اَد می‌کنم.

- بله، مشکلی نیست.

قبلاً هم یکی دوباری هم گروهی بودیم و شماره‌اش رو از اون موقع داشتم. گروه‌ها چهار نفری بود. اومدم بپرسم که برای نفر چهارم کسی رو در نظر داره یا نه که صدایی با ناز گفت:

- شما گروهتون رو تشکیل دادید؟

به مهدیس نگاه کردم که موهای کاهی رنگش رو از مقنعه بیرون ریخته بود. کمالی گفت:

- یک نفر کم داریم. اگه دوست داشته باشید می‌تونید با ما باشید.

کمالی به من نگاه کرد که تأیید کنم. نمی‌خواستم حسودبازی در بیارم. به همین خاطر گفتم:

- باشه. حتماً.

و رو به مهدیس گفتم:

- پس شماره‌ات رو بده که توی گروه اَدِت کنم.

گوشیم رو بهش دادم. وقتی که مشغول وارد کردن شماره‌اش توی گوشیم بود، براندازش کردم. یک مانتوی کوتاه جلوباز پوشیده  که بیشتر شبیه به کت بود؛ انگار نه انگار که این‌جا دانشگاهه! نیمی از موهاش هم از مقنعه بیرون بود. همیشه با صدای نازدار و دلنشینی حرف می‌زد. زیرچشمی به کمالی نگاه کردم که داشت با دوستش حرف می‌زد و اصلاً حواسش این طرف نبود.

خیالم تا حدودی راحت شد. اگر کمالی چشم چرون بود، قطعاً انتخاب من نبود. گوشیم رو گرفتم و با خوشحالی به سمت محیا رفتم. محیا به کمالی اشاره کرد و گفت:

- چرا به اون گفتی؟ اگه همه‌مون دختر باشیم چی میشه؟

دوباره شروع کرد! اگر همین‌جوری ادامه می‌داد، آخر سر مجرد و تنها می‌موند. گفتم:

- کمالی رتبه‌ی اول کلاسه. می‌خوام معدلم رو بالا نگه دارم.

محیا چشم‌هاش رو توی حدقه چرخوند و گفت:

- تو رتبه سومی. دیگه بالاتر از این می‌خوای بری؟

خندیدم که البته بخشی از این خنده به خاطر خوشحالی هم گروهی شدن با کمالی بود. به مهدیس اشاره کردم و گفتم:

- مهدیس هم توی گروهمون هست.

محیا بلند شد. کوله‌ام رو روی دوشم انداختم. درحالی‌که با هم از کلاس بیرون اومدیم، گفت:

- مهدیس خواهر یکی از دوست‌های مهرداده. این‌ها همه‌شون از یک قماشن. اصلاً ازشون خوشم نمیاد.

تا زمانی که مهدیس به کمالی چشم نداشت، چیزی برام مهم نبود. شونه بالا انداختم و گفتم:

- این پروژه‌ها زمان خوبیه تا بقیه رو بشناسیم. دختر بدی به نظر نمی‌رسه.

هر  چند خودم زیاد مطمئن نبودم. از کنار بچه‌هایی که رو به روی آسانسور ایستاده بودن گذشتیم و از پله‌ها پایین رفتیم. دانشکده کامپیوتر یک دانشکده غول پیکر هشت طبقه بود و همیشه یک صف بزرگ جلوی آسانسور منتظر بودن. خوشبختانه این کلاس، داخل طبقه دوم قرار داشت و نیازی به استفاده از آسانسور نبود.

ویرایش شده توسط Negin jamali
  • لایک 34
  • تشکر 2
  • هاها 1
  • سردرگم 2

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 3

محیا ماشین داشت و مسیرش مخالف مسیر خونه‌ی ما بود. از محیا خداحافظی کردم و سمت ایستگاه مترو رفتم. نیم‌ساعت بعد، سر کوچه‌مون رسیدم که همیشه بوی شیرینی تازه پخته شده از قنادی حاج بابا می‌اومد. داخل مغازه رو نگاه کردم. حاج بابا پشت دخل نبود. راهم رو کج کردم و پیاده به سمت خونه راه افتادم.

کلید رو توی در انداختم و وارد شدم. ساختمون خونه، دو طبقه و آپارتمانی شکل بود. عمه نصرت طبقه بالا زندگی می‌کرد و ما، توی طبقه پایین. یک حیاط مشترک داشتیم که درش جدا از این در ساختمون بود. وارد خونه که شدم صدای حرف زدن بابا و مامان از آشپزخونه می‌اومد. بلند سلام کردم و به سمت اتاقم رفتم.

من و هانیه که یک سال از من کوچیک‌تر بود، اتاق مشترک داشتیم. هانیه حالا- حالاها خونه نمی‌اومد. با یک نفر توی کلاسشون آشنا شده بود و مطمئن بودم به خاطر اون تا دیروقت دانشگاه می‌مونه. عطیه، کوچیک‌ترین فرزند خانواده که پشت کنکوری بود، وارد اتاقم شد. در رو بست و آروم گفت:

- می‌دونی مامان و بابا داشتن در مورد چی حرف می‌زدن؟

- نه. گوش ندادم.

- قراره منیره خانم برای پسرش بیاد خواستگاریت.

عطیه ذوق زده بود. مقنعه‌ام رو درآوردم و پرسیدم:

- تو چرا این‌قدر خوشحالی؟

- چون مامان و بابا تأییدش کردن. حاج بابا هم راضیه. گفت پسر خوبیه. شغل خوبی هم داره. یه عروسی افتادیم.

من که جوابم معلوم بود. خوب می‌دونستم منیره خانم چرا برای من اومده خواستگاری. هانیه و عطیه، ژن شمالی مادرم رو به ارث برده بودن و با چشم‌های رنگی‌شون خیلی زیباتر از من بودن. همیشه خواستگارهای دکتر و مهندس برای اون‌ها می‌اومدن و یکی مثل پسر منیره خانم که مغازه تعمیر ماشین داشت، برای من می‌اومد.

خوب یادمه سر اولین خواستگاریم چی پیش اومد. نوزده سالم بود و وقتی رفته بودیم توی اتاق حرف بزنیم، حرف زدنمون ده دقیقه هم نشد. فرداش مادر اون پسر زنگ زده  و گفته بود پسرم از هانیه خوشش اومده. اگه میشه یک بار دیگه برای اون به خواستگاری بیان.

خوب یادمه بابا باهاشون دعوا کرد. سرشون داد زد؛ اما همه این‌ها این حقیقت رو تغییر نمی‌داد که به خاطر زیبایی، چشم همه روی هانیه و عطیه بود. از اون به بعد هانیه و عطیه هیچ‌وقت توی مراسم‌های خواستگاری من اجازه نداشتن بیان.

دفعه اول خواستگاری، کلی گریه کرده بودم؛ توی همون دستشویی دانشکده. من قیافه بدی نداشتم، فقط به خاطر خوشگلی خواهرهای کوچیک‌ترم به چشم نمیومدم. بعد از اون دیگه برام عادی شده بود. باید روی کمالی تمرکز می‌کردم و هر جور شده اون رو سمت خودم می‌کشوندم. مانتوم رو روی تخت پرت کردم.

عطیه روی تختم نشسته بود و قصد بیرون رفتن نداشت. تا تمام اخبار صبح تا حالا رو نمی‌داد، آروم نمی‌گرفت. آروم گفت:

- فردا قراره توی حیاط نذری بپزن.

چشم‌هام رو با حرص بستم؛ از دست این نذری پختن‌ها! همیشه بعد از این نذری پختن ها یک سری خواستگار جدید پیدا می‌شد که سطح پایین‌هاش برای من بود. من که فردا تا خود نیمه شب توی دانشگاه می‌موندم و توی خونه پیدام نمی‌شد. تی‌شرت سفید زیر مانتوم رو با یک تیشرت سبز گشاد عوض کردم و پرسیدم:

- مناسبتش چیه؟

- به مناسبت آزادی اویسه.

- مگه برای بیرون اومدن از زندان هم آش نذری می‌پزن؟

عطیه شونه‌اش رو بالا انداخت. اویس پسر عمه نصرت، رسوای فامیل و مایه ننگ حاج بابا بود که سه سال پیش با یک کیف مواد گرفته بودنش و به زندان رفته بود. عطیه گفت:

- هانیه صبح به محض شنیدن این خبر ناراحت شد. فکر می‌کنه شاید عمه دوباره بحث ازدواجش با اویس رو پیش بکشه.

عطیه خبر نداشت هانیه با یکی از همکلاسی‌هاش قرار ازدواج گذاشته. دهنش چفت و بست نداشت و هانیه بهش نگفته بود. لباسم رو سمت عطیه پرت کردم و گفتم:

- تو نمی‌خوای بری سر درست؟ همین خبرچینی‌ها رو کردی که پارسال پشت کنکور موندی.

- من نمی‌خوام کنکور بدم. می‌خوام برم بازیگر بشم و با یک فوتبالیست ازدواج کنم.

همین کم مونده نوه حاج بابا بازیگر هم بشه و عکسش روی بیلبوردهای شهر زده بشه. عطیه رو به زور از اتاقم بیرون کردم. باید تمرکزم رو روی کمالی می‌گذاشتم. چندباری که پروژه داشتیم رفتارش با من خوب بود. حتی یکی دو بار بی‌دلیل بهم پیام داده بود. حس می‌‌کردم یک چیزی بینمون هست اما حجب و حیایی که داشت اجازه بروزش رو نمی‌داد. حتی اگر علاقه کوچیکی بود، بهش می‌چسبیدم و ولش  نمی‌کردم.

ویرایش شده توسط Negin jamali
  • لایک 32
  • تشکر 1
  • هاها 4

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 4

فصل دوم

#مهرداد#

از در دانشکده بیرون اومدم. امروز حوصله دانشگاه رو نداشتم. ساعت تازه ده صبح بود و من با کسی که اسمش رو با «س» توی گوشیم ذخیره کرده بودم، قرار داشتم. حتی یادم نمی‌اومد اسم کاملش چیه. مهدی هم پشت سرم بود و داشت قضیه مهمونی دیشبشون رو تعریف می‌کرد. لوکاس هم لابه‌لای حرف‌هاش ازش سؤال می‌پرسید.

از در دانشگاه بیرون اومدم و وارد کوچه نزدیک دانشگاه شدم که معمولاً اون‌جا ماشینم رو پارک می‌کردم. به طرف ماشینم رفتم. مهدی هم همون نزدیکی پارک کرده بود. قفل ماشین رو زدم. شاید اسم دختری که باهاش قرار داشتم ساناز بود! مهدی داستانش رو قطع کرد و پرسید:

- قراره کجا بریم؟

رو به مهدی گفتم:

- شما رو نمی‌دونم، اما من با کسی قرار دارم.

شاید هم اسمش سارا یا سهیلا بود! اصلاً یادم نمی‌اومد. مهدی پرسید:

- با کی؟

قیافه‌اش رو یادم می‌اومد اما اسمش رو نه. فقط دو یا سه بار دیده بودمش و این‌قدر برام جذاب نبود که اسمش یادم مونده باشه. اون کجا و لادن کجا! جواب دادم:

- به تو ربطی نداره.

- پس الآن ما چه‌کار کنیم؟

و به لوکاس نگاه کرد. مهدی بچه بامزه‌ای بود. به خصوص وقتی حرف می‌زد و چال روی گونه‌هاش معلوم می‌شد. کم مونده لب برچینه که لوکاس گفت:

- تو باید من رو برسونی کلیسا. بعد هر جایی خواستی برو.

در ماشین رو باز کردم که مهدی رو به لوکاس گفت:

- کلاس رو پیچوندیم که تو بری کلیسا و این بره سر قرار. پس من چی؟! حالا نری کلیسا چی میشه؟! بیا با هم بریم بگردیم.

- دفعه پیش هم بابام شاکی شد. سعی کردم یکشنبه‌ها کلاس‌ها رو جوری بردارم که به مراسم برسم اما نشد. این هفته عمه هلن از آبادان اومده. حتماً باید برم. من رو برسون، بعد هر جایی که خواستی برو.

- من هم باهات میام توی کلیسا.

سوار ماشین شدم، از پنجره به هردوشون نگاه کردم و به لوکاس گفتم:

- از من به تو نصیحت، این رو نبرش کلیسا. آبروت رو می‌بره.

مهدی بدون توجه به حرف من، رو به لوکاس گفت:

- مسلمان‌ها رو توی کلیسا راه میدن؟

عینک آفتابیم رو زدم، تک خنده‌ای کردم و پرسیدم:

- مگه تو مسلمونی؟ آخرین باری که رفتی مسجد کی بود؟

- مگه فقط هر کی میره مسجد، مسلمونه؟

لوکاس گردن مهدی رو گرفت، به سمت در ماشینش حرکتش داد و گفت:

- تو فعلاً من رو برسون. بعد سر توی کلیسا اومدن حرف می‌زنیم.

ماشین رو روشن کردم و مهدی و لوکاس رو تنها گذاشتم تا به کل- ‌کلشون ادامه بدند. تمرکزم رو روی اسم دختره گذاشتم. سیما؟! سروین؟! سروناز؟! تا رسیدن به کافی‌شاپ داوود، هر چی اسم رو که با «س» شروع میشد، مرور کردم. یادم می‌اومد عطر بدبویی داشت ولی اسمش رو نه. ماشینم رو جلوی کافی‌شاپ پارک کردم.

امروز ماشین بابا رو آورده بودم که تازه خریده بود و کلی هم سرش پول داده بود. بابا باهاش راحت نبود و می‌گفت خوش دست نیست. از همین الان چشم دو سه نفری به ماشین بود. مچ بندم رو مرتب کردم و وارد کافی‌شاپ شدم. برای دیدن «س» چشم چرخوندم. خداروشکر قیافه‌اش یادم مونده بود.

به طرفش رفتم و پشت میز نشستم. بهم نگاه کرد و بدون هیچ سلام و احوالپرسی پرسید:

- دیر کردی؟

قرار نبود بیشتر از پنج دقیقه باهاش حرف بزنم. اومده بودم هر چیزی رو که بود، تموم کنم. هنوز هم همون عطر بدبوی تندی رو که بوی فلفل می‌داد، زده بود. همین عطر بدبوش باعث شده بود بهش از ده، نمره شش بدم. هنوز تا استانداردهای من فاصله زیادی داشت. تنها کسی که نمره ده گرفته بود، لادن بود. آرنجم رو روی میز گذاشتم و گفتم:

- عزیزم، من نمی‌خوام توی رابطه‌ای باشی که یکی‌مون در عذاب باشه. امروز اومدم این‌جا تا حرف‌های آخرمون رو بزنیم.

یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و با ناز گفت:

- عزیزم؟! از کی تا حالا عزیزت شدم؟

از همون موقعی که اسمش رو یادم رفته بود! جوابش رو ندادم که خودش حدس زد. دست‌هاش رو بهم گره کرد، آرنجش رو روی میز گذاشت و پرسید:

- اسم من چیه؟

لب‌هام رو روی هم فشار دادم. به خاطر هوشش به جای شش، بهش شش و نیم دادم. زودتر از بقیه قضیه رو گرفته بود. قبل از این‌که دهنم رو باز کنم و چیزی بگم، لیوان آب روی میز رو توی صورتم پاشید. بلند شد. کیفش رو برداشت و بیرون رفت.

یکی دو نفر برگشتن و به من نگاه کردن. حداقل بدون فحش و کتک تموم شده بود. دستمال روی میز رو برداشتم و صورتم رو خشک کردم. چشمم به نقش گل روی میز افتاد. الآن یادم اومد؛ اسمش سوگل بود! چه خوش موقع یادم اومده بود! بلند شدم و به طرف بار رفتم تا داوود رو ببینم. همیشه قرارهام رو این‌جا می‌گذاشتم که داوود هم یه بهره‌ای از قرارهای بی‌نتیجه من ببره.

ویرایش شده توسط Negin jamali
  • لایک 26
  • تشکر 1
  • هاها 4

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 5

سر راهم یک دختر جوون رو دیدم که به من خیره نگاه می‌کرد. سر تا پاش رو از نظر گذروندم. نمره‌ی پنج می‌گرفت. اون رو نادیده گرفتم و به بار تکیه دادم. یک پسر جوون که گارسون بود و من تا حالا ندیده بودمش، پرسید:

- با کی کار دارید؟

- به داوود بگو مهرداد اومده.

پسر جوون رفت و دختری، کنار من به بار تکیه داد و رو به من گفت:

- ممنون که داوود رو صدا کردی. من هم دنبالش می‌گشتم.

بهش نگاه کردم. قد نسبتاً بلند و هیکل متناسبی داشت. لباس‌های زنونه و شیکی پوشیده بود. صورتش آرایش ملیحی داشت و مشخص بود که زیباییش ارثیه. بوی عطر دلنشینی داشت که یادآور گل‌های بهاری بود. بهش نمره هفت دادم. شاید گزینه بعدی همین بود! لبخند زدم و پرسیدم:

- داوود رو از کجا می‌شناسی؟

- پسرخاله‌‌امه.

دختر خاله داوود خارج از محدوده من بود. داوود من رو می‌شناخت و قطعاً نمی‌گذاشت با دختر خاله‌اش دو سه روز آشنا بشم و بعد ولش کنم. دختر پرسید:

- شما داوود رو از کجا می‌شناسید؟

- من دوستشم. اسمم مهرداده.

- خوشبختم. اسم من هم آذینه.

دختر مؤدبی به نظر می‌رسید. به نظر نمی‌رسید از این آهن‌پرست‌ها باشه. نگاهی به ساعت توی دستم کرد و با اعتماد به نفس گفت:

- بچه پولداری؟

پوزخند زدم. این‌قدر واضح و تابلو؟! حقش نمره‌ی شش بود. قبل از این‌که چیزی بارش کنم، کارتی رو به طرفم گرفت و گفت:

- من توی موسسه «امید» کار می‌کنم. یک جور خیریه برای بچه‌های سرطانیه. دارم همه دوست‌های ثروتمندم رو دعوت می‌کنم. معمولاً این‌جور آدم‌ها پول زیادی به خیریه اهدا می‌کنن. خوشحال میشم هم خودت بیای و هم هر کسی رو که دست به جیبه با خودت بیاری.

لبخندی زد که برجستگی گونه‌هاش رو نشون می‌داد. رفتارش زننده نبود؛ صمیمی و گرم بود. کارت رو ازش گرفتم و گفتم:

- حتماً. هم خودم و هم دوست‌های پولدارم میایم.

هر دو خندیدیم. از این دخترهایی نبود که فقط فکر زیبایی و آرایش‌ان و به فکر بچه‌های سرطانی بود که کار باارزشیه. بهش نمره هشت دادم؛ بالاترین نمره‌ای که کسی بعد از لادن گرفته بود. به دلم نشسته بود! آذین گفت:

- هر موقع مراسم داریم تو لیست تماس‌هام به همه کسانی که می‌دونم پول زیادی رو به خیره میدن خبر میدم. همیشه هم خوب جواب داده.

همون موقع صدای داوود اومد. بر خرمگس معرکه لعنت! تازه داشتم با آذین گرم می‌گرفتم. داوود با دیدن آذین گفت:

- تو این‌جا چه‌کار می‌کنی؟

آذین کارتی رو به طرفش گرفت و گفت:

- اومدم برای مراسم خیریه دعوتت کنم.

- من از این پول‌ها ندارم.

- پول کمت رو هم قبول داریم.

آذین رو به من با لبخند ادامه داد:

- من دیگه باید برم. یادتون باشه هر چی دوست دست به جیب دارید با خودتون بیارید.

از حرفش خنده‌ام گرفت. درحالی‌که دور می‌شد براش دست تکون دادم. وقتی آذین از کافی‌شاپ بیرون رفت، داوود گفت:

- دور دخترخاله‌ام رو خط بکش. اون تو دام آدمی مثل تو نمی‌افته.

- من هم به فکر به دام انداختنش نبودم!

صورت نیمه عصبانی داوود رو نادیده گرفتم. موندنم جایز نبود. خداحافظی کردم و بیرون اومدم. آذین موقع رد شدن، با ماشینش بوقی زد  و رفت. دیگه از دخترهایی که دم به ساعت می‌دیدم و هیچ کدومشون به استانداردهام نمی‌خوردن، خسته شده بودم. یا بوی عطرشون بد بود یا آرایش‌های عجیب و غریب می‌کردند یا جیغ- جیغو بودن. من کسی رو در حد لادن می‌خواستم و آذین نزدیک‌ترین دختری بود که معیارهای لادن رو داشت.

نمره‌ی هشت آذین هم به این خاطر بود که هنوز عاشقش نبودم. باید کم- کم بهش نزدیک می‌شدم و می‌دیدم پتانسیل این رو که باهاش ازدواج کنم داره یا نه. به کارت دعوت توی دستم نگاه کردم. هر جور شده به این خیریه می‌رفتم.

ویرایش شده توسط Negin jamali
  • لایک 26
  • تشکر 1
  • هاها 2

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 6

فصل سوم

#ساجده#

به آقای کمالی سلام کردم و یک ردیف دورتر روی صندلی نشستم. کیفم رو روی صندلی بغلی گذاشتم تا برای محیا جا بگیرم. این استاد، استاد خوبی بود و ردیف اول، خیلی زود پر شده بود. برگه و خودکارم رو درآوردم و به راهی فکر کردم تا پسر منیره خانم رو فراری بدم.

بابا دیشب گفته بود که خانواده منیره خانم برای خواستگاری میان و باهاشون رودروایسی داره. باید یک راهی پیدا می‌کردم که مؤدبانه پسرش رو رد کنم؛ یا باید کاری می‌کردم خود پسرش «نه» بگه. عطیه گفته بود بهش بگم نازام.

نفسم رو با صدای پوف بیرون دادم. کارم به جایی رسیده بود که با عطیه مشورت می‌کردم. هنوز استاد نیومده بود و بچه‌ها دور و بر کلاس پراکنده بودن. محیا از راه رسید، کیفم رو از روی صندلی بغلی برداشتم. کنارم نشست و درحالی‌که زیپ کیفش رو باز می‌کرد، گفت:

- سلام. چه خبر؟

- هفته‌ی بعد خواستگار دارم.

صدام رو پایین آوردم و پرسیدم:

- چه‌جوری فراریش بدم؟

محیا آروم خندید و گفت:

- تو این سن کم؟! حالا عیب پسره چیه که می‌خوای فراریش بدی؟

عیبی نداشت. فقط دوست نداشتم کسی فکر کنه از خواهرهام پایین‌ترم و به خاطر این‌که دستش به خواهرهام نرسیده، داره با من ازدواج می‌کنه. جواب محیا رو ندادم و به کمالی نگاه کردم. مهدیس کنارش ایستاده بود و باهاش حرف می‌زد. محیا آروم در گوشم گفت:

- ببین دختره چه‌جوری مخ می‌زنه! از همون موقع که اومد باهامون هم گروهی بشه، من فهمیدم.

دلشوره گرفتم و گفتم:

- مهدیس اصلاً به آقای کمالی نمی‌خوره.

موهای بیرون ریخته مهدیس با یقه بسته کمالی اصلاً جور در نمی‌اومد. محیا گفت:

- اتفاقاً این جور دخترها دنبال این جور پسرها میرن. برادر مهدیس رو ببین. یک دانشکده از دستش در عذابن. معلومه که با یکی مثل برادرش ازدواج نمی‌کنه و دنبال یک پسری می‌گرده که کاملاً مخالفش باشه.

حرف‌های محیا منطقی بود. مهدیس دختر آرومی بود و همه برادرش، شایان رو می‌شناختن. دو سال بالاتر از ما بود اما درس‌هاش رو افتاده بود و هنوز با ما کلاس برمی‌داشت. همیشه با دوست‌هاش مشغول خرابکاری بود. باید مهدیس رو یک جوری از کمالی دور می‌کردم؛ اما چه‌طوری؟! باید از گروهمون بیرونش می‌انداختم؟! خیلی ضایع می‌شد!

محیا می‌خواست چیزی بگه که با ورود استاد ساکت شد. بچه‌هایی که دور و بر کلاس ایستاده بودند، سر جاشون برگشتن و کسانی که نشسته بودن، به احترام استاد بلند شدن. سر کلاس حتی یک کلمه هم از حرف‌های استاد رو نفهمیدم. همه‌اش چشمم به مهدیس بود که روی صندلی کناری کمالی نشسته بود و هرازگاهی چیزی در گوشش می‌گفت.

محیا آروم در گوشم پچ- پچ کرد:

- شنیدم کمالی پسر یکی از استادهای دانشکده مکانیکه. خانواده‌ی پولداری‌ان.

محیا هم مثل من ذهنش درگیر کمالی و مهدیس بود. به سمت استاد برگشتم اما حواسم به حرفی بود که محیا زده بود. می‌دونستم پدرش استاده ولی نمی‌دونستن ثروتمندن. شاید محیا از خودش درآورده بود و مطمئن نبود. معلوم بود کسی که ثروتمنده با دخترِ کارمندِ یک اداره معمولی که پدر بزرگش قنادی داشت، ازدواج نمی‌کرد؛ مهم هم نبود که اون دختر رتبه سوم مهندسی کامپیوتر یک دانشگاه مطرحه!

وقتی صدای خسته نباشید از ته کلاس اومد، از افکارم بیرون اومدم. من که همیشه شش دنگ حواسم سر کلاس بود و جزوه می‌نوشتم، الآن برگه جلوم سفیدِ سفید بود. محیا می‌خواست آرایشش رو تجدید کنه. چشم از کمالی و مهدیس که هنوز با هم حرف می‌زدن، گرفتم و با هم به سمت سرویس بهداشتی خانم‌ها داخل طبقه سوم رفتیم.

محیا رژش رو درآورد و با دقت روی لبش کشید. من صبح‌ها آرایش نمی‌کردم. چون ظهر وضو می‌گرفتم و اون موقع پاک کردن آرایش کار سختی بود. بعضی موقع‌ها بعد از ناهار  یک رژ کم رنگ می‌زدم.

محیا موهای اتو شده‌اش رو مرتب کرد. من همیشه موهام رو داخل مقنعه می‌گذاشتم. شاید این چیزها توی جذب پسرها تأثیر داشت؛ مثل موهای کاهی رنگ مهدیس! سرم رو به چپ و راست تکون دادم تا این افکار رو از ذهنم بیرون کنم. از کی تا حالا من فکر جذب پسرها با ظاهرم بودم؟! محیا وارد یکی از دستشویی‌ها شد. به جوش روی چونه‌ام نگاه کردم. آه کشیدم! چرا زیبایی که دست خود آدم نبود، این‌قدر توی سرنوشتش تأثیر می‌گذاشت؟!

بلند طوری که محیا بشنوه گفتم:

- من میرم بیرون منتظر می‌مونم.

- باشه.

همین که بیرون رفتم، کوله‌ام رو روی کتفم مرتب کردم. هر روز لپ‌تاپ می‌آوردم و سنگینی کیفم همیشه اذیت می‌کرد. چشمم به مهدیس افتاد که کنار یکی از دوست‌هاش چند متر دورتر ایستاده بود. بوی ادکلنش تا این‌جا هم می‌رسید. مانتوی خوش دوختی داشت که هیکل بی‌نقصش رو نشون می‌داد.  از صد فرسخی هم می‌شد فهمید از خانواده متمولیه.

دوباره آه کشیدم که با صدای کمالی جا خوردم. کمالی سرش رو پایین انداخت و گفت:

- سلام خانم مصطفوی. حالتون خوبه؟ خانواده خوبن؟

هول شدم. انتظار دیدنش رو نداشتم. گلوم رو صاف کردم و  جواب دادم:

- ممنون. شما خوبید؟

- از احوالپرسی‌های شما. راستش غرض از مزاحمت یکی از دوست‌هام شرکت نرم‌افزاری داره و چند تا برنامه‌نویس پاره وقت خوب می‌خواد. اگر دوست داشته باشید می‌خوام شما رو معرفی کنم.

چند ثانیه صبر کردم تا حرف‌هاش رو تحلیل کنم. داشت به من پیشنهاد کار می‌داد! کمالی که سکوت من رو دید گفت:

- محیطش محیط خوبیه. من خودم هم اون‌جا کار می‌کنم.

توی دلم عروسی به پا شد. شاید نگرانم بود که اطمینان داد محیطش، محیط خوبیه. اگر کار رو قبول می‌کردم، بیشتر می‌دیدمش؛ چی از این بهتر! پول کافی هم دستم می‌اومد تا یک لپ‌تاپ سبک‌تر و جدیدتر بخرم. با لبخند جواب دادم:

- خیلی هم عالیه. چرا که نه!

- پس یک قرار می‌گذاریم شرکتش تا با محیط آشنا بشید.

کمالی از شرایط و حقوقش حرف می‌زد و من که فکرم جای دیگه‌ای سیر می‌کرد، حرف‌هاش رو به زحمت می‌شنیدم. دیگه مطمئن بودم پای علاقه‌ای وسطه. الآن با اطمینان بیشتری به پسر منیره خانم جواب رد می‌دادم. وقتی خداحافظی کرد و رفت، اعتماد به نفسم به صد رسیده بود. تا خود وقتی که به خونه برگشتم، شارژ بودم. اون‌قدر حواسم پرت بود که یادم رفت، امروز توی حیاط نذری می‌پزن.

ویرایش شده توسط Negin jamali
  • لایک 24
  • تشکر 1
  • هاها 3

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 7

با شنیدن شلوغی داخل حیاط از پشت در یادم افتاد چه خبره. خوشبختانه حیاط سمت مخالف ساختمون بود. به طرف در دیگه ساختمون رفتم. کلید رو داخل در انداختم و وارد راه پله‌ای شدم که طبقه ما و عمه نصرت رو به هم وصل می‌کرد. آروم- آروم از پله های راهرو بالا رفتم تا به پشت بوم رسیدم؛ پاتوق مخفی همیشگی خودم. از اون‌جا یک نگاه سریع به حیاط انداختم که پر از خانم‌ها و دخترهای همسایه بود. علاوه بر نذری پختن در حال غیبت کردن و پیدا کردن همسر برای پسرهاشون هم بودن.

به سمت دیگه پشت بوم رفتم. یک صندلی و میز زوار دررفته که از بین وسایل دورریختنی کش رفته بودم، اون‌جا گذاشته بودم. یک کمد کوچیک با در از لولادر رفته هم اون‌جا بود که همیشه توش خوراکی می‌گذاشتم. درش رو باز کردم و یک بسته چیپس بیرون آوردم. گوشیم توی جیبم لرزید. بسته چیپس رو باز کردم و روی میز گذاشتم.

یک دونه چیپس داخل دهنم گذاشتم و پیامی رو که تازه اومده بود خوندم. از طرف آقای کمالی بود. گفته بود چهارشنبه بعد از ظهر به شرکت دوستش می‌ریم. با ماشین خودش هم میریم. جیغ خفه‌ای کشیدم که باعث شد یک تکه چیپس توی گلوم بپره و سرفه کنم.

 دلم می‌خواست بلند بشم و همون‌جا برقصم. همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت. معلوم بود از من خوشش اومده، وگرنه از مهدیس می‌خواست همراهش بره. صدای صلوت از حیاط به گوش رسید. تصمیم گرفتم مثبت اندیش باشم و بد به دلم راه ندم. لپ تاپم رو باز کردم و شروع به نوشتن رزومه‌‌ام کردم.

تا وقتی که آخرین خانم همسایه از خونه بیرون رفت، روی پشت بوم موندم. ساعت نزدیک هفت شب بود که پایین رفتم. وارد طبقه خودمون شدم که همه عمه‌ها و خاله‌ها اون‌جا جمع بودن. سلام کردم و برای لباس عوض کردن وارد اتاقم شدم.

وارد آشپزخونه شدم و یک بشقاب آش برای خودم کشیدم. عمه زهره و عمه نصرت همراه مامان توی آشپزخونه بودن. عمه زهره بلند گفت:

- ایشاالله حاجت همه رو روا کنه. همه رو هم خوشبخت کنه.

حاج ننه از داخل هال دست‌هاش رو رو به آسمون گرفت و بلند آمین گفت. عطیه آرایش کرده کنار حاج ننه نشسته بود و سعی می‌کرد برای اینِستاگرام سلفی بگیره. عمه زهره رو به عمه نصرت کرد و گفت:

- حالا اویس کی به سلامتی آزاد میشه؟

و زیر چشمی به هانیه نگاه کرد که مشغول جمع و جور کردن نشیمن بود. حاج بابا و حاج ننه توی تربیت عمه زهره شکست خورده بودن. تا به همه تیکه نمی‌انداخت آروم نمی‌گرفت. مشخص بود هانیه معذبه.  اویس دو روز قبل از نامزدی و خواستگاری رسمی، دستگیر شده بود. تمام فامیل در جریان خواستگاری بودن.

اخراجش از دانشکده پزشکی و پیچیدن خبر زندانش توی محله، باعث شد عمه توی بیمارستان بستری بشه. عمه نصرت که معلوم بود حواسش به قصد عمه زهره نبود، با خوشحالی گفت:

- یک ماه دیگه.

- حالا آزاد شد قراره چه کار بکنه؟

عمه زهره از هر فرصتی برای سرکوفت زدن به عمه نصرت استفاده می‌کرد. از این که پسر دکترش الآن خلافکار از آب دراومده بود، نهایت استفاده رو می‌برد. مامان سرفه‌ی مصلحتی کرد و بلند رو به من گفت:

- برو کمک مونس توی حیاط، دیگ رو بشورید. زودباش هانیه. تو هم باهاش برو.

توی دلم به موقعیت فحش دادم و بشقاب آش رو همون‌جا توی آشپزخونه گذاشتم. همراه هانیه به حیاط رفتم. عمه زهره هم هانیه رو برای پسر بزرگش می‌خواست که معلم مدرسه بود. یادمه عمه نصرت همون روزها گفته بود حق هانیه بیشتر از اینه که شوهرش یک معلم ساده باشه و برای اویس، پسر پزشکش هانیه رو خواستگاری کرده بود.

هانیه برای همه پسرهای فامیل که شغل درست و حسابی داشتن، یک بار خواستگاری شده بود. هم به خاطر زیباییش و هم این‌که داشت پزشکی می‌خوند و آینده روشنی داشت. برای عمه نصرت چی از این بهتر که هم پسرش و هم عروسش دکتر باشه.

وارد حیاط شدم. اوایل پاییز بود و هوا هنوز سرد نبود. مونس کنار حوض مشغول شستن دیگ بزرگ آش بود. دو سال از من بزرگ‌تر بود و یک بچه یک ساله داشت. آهسته به هانیه گفتم:

- نباید می‌اومدی. باید مثل من جیم می‌شدی. تو که می‌دونی همه‌اش حرف خاله زنکی می‌زنن؟

هانیه با نگرانی آهسته طوری که فقط من بشنوم گفت:

- عمه نصرت جوری حرف می‌زنه انگار من باید منتظر اویس می‌موندم. نکنه خود اویس هم همین فکر رو بکنه؟

تا جایی که من می‌دونستم هانیه و اویس رابطه‌ی خاصی نداشتن. فقط عمه خواستگاری کرده بود و بابا جواب مثبت داده بود. با این حال پرسیدم:

- مگه چیزی بین تو و اویس بوده؟

به مونس رسیده بودیم و هانیه نمی‌تونست جواب بده. به  مونس گفتم:

- تو برو مونس جون، ما هستیم.

بینیش از سرما سرخ شده بود. خندید و گفت:

- بد موقع رسیدی ساجده جون. درست موقع دیگ شستن.

از خدا خواسته دست‌هاش رو شست و ما رو تنها گذاشت. به هانیه نگاه کردم که حسابی ناراحت بود. اویس عاشق پیشه نبود. نمی‌دونم اصلاً هانیه و اویس با هم حرف زده بودن یا نه. این‌جور چیزها توی خانواده ما ممنوع بود. شلنگ آب رو برداشتم و گفتم:

- تو و اویس قول و قراری داشتید؟

هانیه به جای کمک روی تخت گوشه حیاط نشست و گفت:

- نه بابا. چه قولی؟! هر چی عمه حرف زده بود، همون بود.

مشکوک می‌زد. پرسیدم:

- احسان چی؟

منظورم همون همکلاسیش بود که ازش خواستگاری کرده بود. هانیه صورتش غمگین‌تر شد و گفت:

- خانواده‌اش اصرار داره برای ادامه تحصیل و تخصص بره کانادا. میگه بیا ازدواج کنیم و باهم بریم.

- درست چی؟

- میگه اون‌جا ادامه بده.

مامان و بابا قطعاً با دور شدن هانیه و رفتنش به کانادا مخالفت می‌کردن، اما چاره چی بود! پرسیدم:

- خودت چی میگی؟

- نمی‌دونم. گیر کردم. کاش تو این موقعیت اویس برنمی‌گشت.

این هم از معایب زیبا بودن! الآن که اوضاع برای هانیه به هم ریخته بود، نمی‌تونستم قضیه کمالی رو براش بگم. قضیه داشت برای من خوب پیش می‌رفت و دلم نمی‌خواست باعث ناراحتی هانیه بشه. اسکاچ رو برداشتم و به جون دیگ افتادم.

ویرایش شده توسط Negin jamali
  • لایک 26
  • تشکر 1
  • غمگین 1

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 8

فصل چهارم

#مهرداد#

اینٍستاگرام رو باز کردم و بین پیج‌هام، پیج آذین رو آوردم. آدرسش روی کارت دعوتی بود که بهم داده بود. جدیدترین پستش، مربوط به دورهمی دیشبشون بود. بیشتر عکس‌هاش دورهمی یا گزارش کارهای خیریه‌اش بود. ازش خوشم اومده بود. مثل بقیه دخترهایی که دیده بودم، پست کیف و کفش گرون قیمت نمی‌ذاشت.

علاوه بر این که مشخص بود به ظاهرش می‌رسه، فکرش رو هم به کار می‌انداخت و کار مفید می‌کرد. به عکس‌های قدیمی‌ترش رفتم و اون‌ها رو هم نگاه کردم. بوی سیگار شایان زیر دماغم خورد. می‌دونستم هر موقع ناراحته، سیگار می‌کشه و ناراحتیش هم فقط و فقط یک دلیل داشت؛ مهدیس.

سر جام روی نیمکت حیاط دانشگاه جا به جا شدم تا کامل زیر درخت بید قرار بگیرم و آفتاب توی صفحه گوشیم نیفته. شایان سمت چپم نشسته بود و زیر تابلوی «سیگار ممنوع» دانشگاه، سیگار می‌کشید. این صحنه برام خیلی تکراری بود. همیشه این موقع‌ها مهدی شروع به غرغر می‌کرد.

سرم رو توی گوشیم کردم که بعد از چند ثانیه دیدم صدای غرغر مهدی نمیاد. به سمت راستم نگاه کردم. مهدی سرش رو به پایین بود و  حرف نمی‌زد. لوکاس هم متوجه‌ی این موقعیت شده بود. سؤالی به من نگاه کرد. با سر پرسیدم «چی شده». لوکاس شونه بالا انداخت. وقتی مهدی ساکت می‌شد و در مورد چیزی وراجی نمی‌کرد، یعنی اتفاق خیلی مهمی افتاده بود.

لوکاس محکم پشت مهدی زد و پرسید:

- چه خبر آقا مهدی؟

مهدی چیزی نگفت و آه کشید. شایان پکی به سیگارش زد و گفت:

- من نمی‌فهمم چرا این بچه رو این قدر لوس می‌کنید؟

شایان دوست صمیمی ما سه تا نبود و همیشه با اکیپش مشغول خرابکاری بودن. بعضی وقت‌ها که حوصله‌اش از اکیپش سر می‌رفت، با ما می‌چرخید. لوکاس به شایان چشم غره رفت و مهدی گفت:

- قراره یک برادر کوچولو داشته باشم.

من و لوکاس یک لحظه با تأسف به هم نگاه کردیم که شایان خندید و گفت:

- مادرت توی این سن حامله شده؟

حالا من هم به شایان چشم غره می‌رفتم. لوکاس بلند شد، به بوفه‌ی دانشگاه که چند متر دورتر بود اشاره کرد و گفت:

- من دارم میرم آب هندونه بگیرم. چیزی می‌خورید؟

من گفتم:

- هر چی خواستی بگیر. فرقی نداره.

لوکاس دست مهدی رو گرفت و گفت:

- بلند شو با هم بریم. من نمی‌تونم همه‌اش رو بیارم.

به زور مهدی رو بلند کرد و با هم به طرف بوفه رفتند. شایان دود غلیظی رو از دهنش بیرون داد و گفت:

- حالا برادردار بشه، مگه چی میشه؟

- برادرش از زن دوم پدرشه.

شایان چیزی نگفت و پک دیگه‌ای به سیگارش زد. به مهدی نگاه کردم که نطقش باز شده بود و داشت با لوکاس حرف می‌زد. حتماً داشت تعریف می‌کرد، چ۶‌طوری فهمیده نجلا بارداره.   به شایان نگاه کردم که به یک نقطه خیره شده بود. رد نگاهش رو گرفتم که به مهدیس رسید. پنج یا شش متر دورتر کنار یکی از خرخون‌های کلاس ایستاده بود و باهاش حرف می‌زد. فقط من می‌دونستم درد شایان، مهدیسه. پرسیدم:

- باز دیگه چی‌شده؟

شایان با سر به مهدیس اشاره کرد و گفت:

- دیشب داشت از این که از این پسره خوشش اومده، حرف می‌زد.

- کدوم پسره؟

با دقت به پسر ایستاده کنار مهدیس نگاه کردم؛ مجتبی کمالی که پسر یکی از استادهای دانشکده مکانیک بود. با اون ته‌ریش و یقه‌ی بسته اصلاً به مهدیس نمی‌خورد. با چندش گفتم:

- حالا چرا این پسرِ؟

- گفت پسر خوبیه. تابستون باهاش آشنا شده. توی کلاس‌های فوق برنامه دانشگاه. گفت دوستش داره!

شایان ساکت شد و پک مهمی به سیگارش زد. صداش توی جمله آخر بغض داشت. پرسیدم:

- حالا قراره با این پسره ازدواج کنه؟

شایان ته سیگارش رو تکوند و گفت:

- نه. انگار این پسرِ اصلاً تو باغ نیست. مهدیس می‌گفت یکی از دخترها خیلی دور و برش  می‌پلکه و می‌خواد تورش کنه.

ویرایش شده توسط Negin jamali
  • لایک 25
  • تشکر 1
  • هاها 2

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 9

خندیدم و گفتم:

- خب این به نفعته. اگه این پسره به مهدیس بگه «نه»، راه برای تو باز میشه.

مهدیس ناخواهری شایان بود و فقط من می‌دونستم شایان به مهدیس علاقه داره. شایان با دستش یکی از چشم‌هاش رو مالید و کلافه گفت:

- اولش من هم همین فکر رو می‌کردم، اما مهدیس به خاطر این قضیه ناراحت بود. من تحمل ندارم ناراحتیش رو ببینم.

یاد خودم افتادم که اگه خار توی دست لادن می‌رفت، زمین و زمان رو به هم می‌دوختم. پرسیدم:

- حالا می‌خوای چی‌کار کنی؟

- مهدیس سر این پسره خیلی جدیه. تا حالا نیومده بگه از کسی خوشم میاد. این اولین و شاید هم آخرین بارشه.

چند ثانیه مکث کرد، ته سیگارش رو روی زمین انداخت و ادامه داد:

- اگه چیزی که مهدیس رو خوشحال می‌کنه این پسره‌اس، دستش رو توی دست مهدیس می‌ذارم.

چشم‌هام گشاد شد و با حیرت گفتم:

- چی؟! دیوونه شدی؟!

یک سیگار دیگه از توی پاکت درآورد و جواب داد:

- من خوشبختیش رو می‌خوام؛ حتی اگه با یکی دیگه باشه!

با خنده گفتم:

- زده به سرت؟!

با سرزنش گفت:

- تو دیگه این حرف‌ها رو نزن! تو خودت نهایت دیوونگی رو سر لادن کردی.

و به مچ دستم اشاره کرد که بعد از همون دیوونگی، همیشه با مچ بند می‌بستمش. هیچکس از خودکشیم خبر نداشت. هیچ کس به جز شایان نفهمیده بود؛ حتی مهدی و لوکاس. آچمز شده بودم و حرفی برای گفتن نداشتم. سعی کردم از یک سمت دیگه به قضیه نگاه کنم و گفتم:

- شاید این علاقه‌ی تو به مهدیس فقط یک علاقه خواهر و برادریه.

یک لحظه یاد مشت و لگد‌هایی افتادم که من و مهرسا توی خونه نصیب هم می‌کردیم. جوابم رو گرفتم و گفتم:

- نه! تو واقعاً مهدیس رو دوست داری. عمراً من برای مهرسا همچین کاری بکنم.

شایان به مهدیس و کمالی نگاه می‌کرد. برق اشک رو می‌تونستم توی چشم‌هاش ببینم. پرسیدم:

- حالا دختری که می‌خواد کمالی رو تور کنه، کی هست؟

شایان با سر به همون سمت اشاره کرد و گفت:

- همون دختری که کنارشه و مانتوی کرم داره.

به اون دختر با دقت نگاه کردم. کفش اسپرت پوشیده بود با مانتو و شلوار کاملاً ساده که شبیه دختر دبیرستانی‌ها شده بود. حتی نمره دو هم از من نمی‌گرفت. هیچ ظرافت و زیبایی زنانه‌ای نداشت؛ نه آرایشی، نه مدل موی خاصی. با تمسخر گفتم:

- این؟! مطمئن باش اصلاً رقیب به حساب نمیاد. کسی مهدیس رو ول نمی‌کنه به این بچسبه.

شایان هم الکی نگران بود! سرم رو دوباره توی گوشیم کردم که شایان گفت:

- فعلاً که این دختره داره موفق میشه. من نمی‌دونم مهدیس چی توی این پسره دیده!

عکس آذین رو با یک پسر چهارساله که به خاطر شیمی درمانی مو نداشت، لایک کردم و پرسیدم:

- حالا می‌خوای چی‌کار کنی؟

- دارم فکر می‌کنم چه‌طوری میونه‌ی کمالی و این دخترً رو به هم بزنم.

- خودت برو سمت دخترِ و مخش رو بزن.

به ایده‌ای که ناگهانی به ذهنم رسیده بود، خندیدم. حتی نمی‌تونستم یک لحظه شایان رو کنار دختر دیگه‌ای تصور کنم. مطمئنم اگه مهدیس با یک نفر دیگه ازدواج می‌کرد، شایان تا آخر عمر مجرد می‌موند و لَلِه بچه‌های مهدیس می‌شد. حتی به خاطر این‌که با مهدیس که سال پایینی بود کلاس برداره و پیشش باشه، یا درس‌هاش رو حذف می‌کرد یا عمداً می‌افتاد. شایان که پیشنهادم رو جدی گرفته بود گفت:

- این دخترِ به امثال من و تو پا نمیده.

عکس بعدی آذین رو لایک کردم و جواب دادم:

- شاید به تو کسی پا نده ولی من هر کی رو بخوام سمتم میاد. شکی توش نیست. بهتره روی مهارت‌هات بیشتر کار کنی!

فعلاً که قرار بود همه مهارت‌هام رو برای آذین به کار ببرم. یک پیام از آذین اومد که زمان مراسم رو یادآوری کرد. جوابش رو دادم که حتماً با خودم چند تا جیب پر پول میارم. همون‌طور که سرم توی گوشی بود، گفتم:

- هفته‌ی بعد وقتت خالیه؟ می‌خوام یک جایی با من بیای.

ویرایش شده توسط Negin jamali
  • لایک 24
  • تشکر 1
  • هاها 3

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 10

شایان برای این‌جور مراسم‌ها پول خوبی خرج می‌کرد. جواب نداد. خیلی وقت بود که سکوت کرده بود. بهش نگاه کردم که دیدم خیره به من نگاه می‌کنه. سرم رو تکون دادم و گفتم:

- چیه؟

شایان مثل کسی که چیزی رو کشف کرده بود گفت:

- تو برو سمت دخترِ. بکشش طرف خودت!

- من؟! عمراً. من کلاسم رو تا این حد پایین نمیارم.

- بیارش لواسون، توی مهمونی این هفته.

- روی من حساب نکن.

- مگه گفتم چی‌کار کن؟! نه باهاش قرار بذار، نه حرف بزن. فقط بیارش ویلای لواسون. همین که توی اون مهمونی با یه آدمی مثل تو دیده بشه کافیه که این پسرِ ازش دل کنده بشه.

- با یه  مهمونی اومدن کافر نمیشه.

- من این‌جور آدم‌ها رو می‌شناسم. همین که پسرِ اون رو تو یه مهمونی اون شکلی، اون هم با آدمی مثل تو ببینه ازش دل چرک میشه.

کلافه گفتم:

- مگه من چمه؟! هی میگی کافیه با تو دیده بشه! کافیه اشاره کنم صدتا از این دختر بهتر سمتم میان.

شایان با اصرار گفت:

- تو به حرف من گوش کن. فقط باهات توی مهمونی دیده بشه کافیه.

کاملاً جدی بود. به دخترِ نگاه کردم. اصلاً تیپ من نبود. صورتم رو جمع کردم و گفتم:

- من شهرتم رو به خاطر این به هم نمی‌زنم. اگه یه کم بهتر بود، یه دو ساعتی باهاش می‌پریدم اما این!

شایان با لحن تهدیدآمیزی گفت:

- یادت باشه اون کسی که تو بدترین روز زندگیت کمکت کردم من بودم. حتی دوست‌های صمیمیت هم نمی‌دونن چه حماقتی کردی. اگه بقیه این رو بفهمن اعتبارتت رو به کل از دست میدی.

دقیقاً می‌دونست نقطه ضعف من چیه. با عصبانیت بهش نگاه کردم. لبخند شیطانی روی لب‌هاش بود. می‌دونست پیروز میدانه. چشم‌هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. کسی به جز شایان در جریان خودکشی احمقانه‌ی من نبود.

 با حرص گفتم:

- داری تهدید می‌کنی؟

صداش رو ملایم کرد و با التماس گفت:

- نه! دارم یادآوری می‌کنم رابطه‌ی من و تو چه‌طوریه. من و تو همیشه موقع نیاز به هم کمک می‌کنیم. ازت خواهش می‌کنم.

شایان با التماس به چشم‌هام خیره شد. تصویر خودم رو توی چشم‌های درمونده و ناراحتش می‌دیدم. صدای مهدی رو شنیدم:

- شما دو تا چرا مثل عاشق‌ها به هم زل زدید؟

چشم از شایان گرفتم و به مهدی نگاه کردم که با نی داشت آب طالبی می‌خورد. یک لیوان آب هندونه به طرفم گرفت. شایان آب طالبی رو از لوکاس گرفت و به مهدی گفت:

- من ورژن افسرده‌ات رو بیشتر دوست دارم. دهنش رو می‌بنده و توی کار بقیه دخالت نمی‌کنه.

مهدی با پا محکم به کفش شایان زد. لوکاس کنارم نشست و پرسید:

- در مورد چی حرف می‌زدید؟

شایان به جایی که مهدیس  و دختره ایستاده بودن اشاره کرد و گفت:

- با مهرداد شرط بندی می‌کردم این دخترِ رو بیاره مهمونی لواسون.

سریع به سمت شایان نگاه کردم که چشم‌هاش رو گشاد کرد و با تهدید بهم نگاه کرد. به جای گفتن حقیقت، اسم شرط بندی رو آورده بود. مهدی به طرف دخترِ نگاه کرد و گفت:

- کی؟ ساجده مصطفوی رو میگی؟!

ویرایش شده توسط Negin jamali
  • لایک 24
  • تشکر 1
  • هاها 3

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 11

من پرسیدم:

- مگه تو می‌شناسیش؟

- من آمار همه رو دارم. رتبه سوم کلاسه. تا حالا هر چی درس پاس کردیم، با جزوه‌های مصطفوی بوده.

لوکاس بلند شد، دقیق به اون سمت نگاه کرد و گفت:

- من هم تو شرط بندی هستم. خیلی دلم می‌خواد بدونم این آدم‌هایی که ادعاشون میشه تا کجا به عقایدشون پایبند می‌مونن. فکرش رو بکن تو همچین جایی دیده بشه! من میگم نمیاد. اگه اومد، یک هفته شام مهمون من.

لوکاس با نگاهی به من و شایان پرسید:

- شما سر چی شرط بستید؟

شایان خندید و گفت:

- ماشین من. قرار شد اگه سلطان اغواگر بتونه این دختر رو بیاره مهمونی چهارشنبه، من ماشینم رو بهش بدم.

الکی- الکی داشت قضیه پیچیده می‌شد. کلافه گفتم:

- بس کنید! شرط بندی در کار نیست. شایان شوخی می‌کنه.

شایان دستش رو روی مچ بندم گذاشت تا یادآوری کنه که شوخی نمی‌کنه و می‌تونه حقیقت رو بهشون بگه. دست شایان رو پس زدم و از لای دندون‌های به هم فشرده‌ام گفتم:

- خیلی‌خوب، باشه!

مهدی خیلی جدی گفت:

- باهاش این کار رو نکن. این ترم جزوه گیرمون نمیاد.

به ساجده نگاه کردم که تنها شده بود. بلند شدم که مهدی با اخطار گفت:

- این دختره رتبه سومه. احمق نیست.

به شایان نگاه کردم که برق خوشحالی توی چشم‌هاش می‌درخشید. شلوار جینم رو مرتب کردم و جواب دادم:

- الآن معلوم میشه!

به طرف ساجده رفتم که تنها ایستاده بود. لبخندی روی صورتم نشوندم و سلام کردم. در کوله‌اش رو بست، بهم نگاه کرد و جواب سلامم رو داد. پرسیدم:

- این ترم با دکتر اسفندیاری کلاس دارید؟

کوله رو روی دوشش انداخت و جواب داد:

- بله. چه‌طور؟

- راستش من اوضاع درس‌هام قاراشمیشه. می‌ترسم این ترم مشروط بشم. دکتر هم که نمره پروژه رو ده نمره گذاشته. می‌خوام با شما هم گروهی بشم.

ساجده نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت:

- من گروهم رو تشکیل دادم.

- با کی؟

- حسن داوودی.

قیافه حسن داوودی توی ذهنم اومد. بچه فعالی بود و همیشه مثل مگس مزاحم، همه جا سر و کله‌اش پیدا می‌شد. صدای زنگ گوشیش بلند شد. بدون توجه به صدا پرسیدم:

- نمیشه اون گروه رو کنسل کنید و با هم باشیم؟ من به این نمره خیلی احتیاج دارم.

از خودم متنفر بودم که داشتم التماس می‌کردم. اوضاع درس‌هام این‌قدر هم بد نبود. گوشیش رو از جیبش درآورد و گفت:

- نه. من اسم‌‌هامون رو به دکتر دادم.

همون‌طور که به صفحه گوشیش نگاه می‌کرد ادامه داد:

- ببخشید. من باید برم. کار واجبی پیش اومده.

گوشی رو روی گوشش گذاشت و گفت:

- الو؟

- اما...

برام دست تکون داد و درحالی‌که با گوشی حرف می‌زد دور شد. بهتر! خودم هم ازش خوشم نمی‌اومد. خیالم راحت شد که کم محلی کرد. به طرف شایان رفتم که با اخم بهم نگاه می‌کرد. انگار تقصیر من بود، دخترِ پا نداد! لوکاس سوت زد و مهدی با خوشحالی گفت:

- نگفتم!

شایان با نگاه معناداری بهم خیره شد. نفسم رو بیرون دادم. عجب گیری کرده بودم!

***

  • لایک 25
  • تشکر 1
  • هاها 3

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 12

خمیازه کشیدم و به دکتر شیرزاد نگاه کردم که به نظر می‌رسید فقط اون سر کلاس بیداره. کلاس نیمه تاریک بود و شیرزاد از روی پاورپوینت درس می‌داد. از همه بدتر چهارشنبه صبح بود؛ آخرین روز دانشگاه که دیگه جونی برای سر کلاس موندن باقی نمونده بود. همه این‌ها باعث شده بود بیشتر بچه‌های کلاس در حال چرت زدن باشند.

من توی دو دریف مونده به آخر پشت سر لوکاس نشسته بودم. صدای شیرزاد مثل لالایی بود. خودم رو پشت لوکاس پایین کشیدم تا شیرزاد من رو نبینه و یه چرت بزنم. می‌خواستم چشم‌هام رو ببندم که چشمم به مهدی افتاد. کنار لوکاس نشسته بود و با کاغذ، قورباغه و موشک درست می‌کرد. یکی از موشک‌ها رو بلند کرد و سه ردیف جلوتر پرت کرد که توی سر حسن داوودی خورد.

حسن داوودی برگشت و به مهدی چشم غره رفت. شونه من و لوکاس از خنده لرزید. شایان که با اعصابی خرد و بی‌حوصله کنار من نشسته بود، با دست پشت گردن مهدی زد و طوری که استاد نشنوه پچ- پچ کرد:

- آروم بشین بچه!

مهدی با اخم به طرف شایان برگشت و گفت:

- دارم کار خیر می‌کنم. نمی‌بینی چند نفر رو بیدار کردم!

همون موقع چشم مهدی جایی پشت سرم ثابت شد. با اشاره به پشت سر من، به لوکاس که ریز- ریز می‌خندید گفت:

- اون دخترِ مسیحیه.

سر من و لوکاس چرخید و به جایی که مهدی اشاره می‌کرد، نگاه کردیم. سه نفر بودند که من نمی‌شناختمشون. پرسیدم:

- کدومشون؟

- همون که مانتوی زرشکی داره.

با دقت نگاه کردم. موهای طلایی رنگش از مقنعه مشکی بیرون زده بود. صورت گرد و بامزه‌ای داشت. با چشم‌های نیمه باز به استاد نگاه می‌کرد. نمره شش یا شش و نیم می‌گرفت. کیس بدی نبود. لوکاس آهسته پرسید:

- از کجا می‌دونی مسیحیه؟

- چون یک دفعه شنیدم به دوست‌هاش می‌گفت باهاشون به مسجد نمیره، چون مسلمون نیست.

- مگه هر کی مسلمون نیست مسیحیه؟

مهدی شونه بالا انداخت. لوکاس پرسید:

- اسمش چیه؟

- مهرزاد.

- فامیلیش چی؟

- هنوز نمی‌دونم. انتقالیه. تازه اومده.

من گفتم:

- مهرزاد که اسم مسیحی نیست.

مهدی حق به جانب گفت:

- ولی اسمش ایرانیه.

به شایان نگاه کردم که نظرش رو بدونم. بدون توجه به بحث ما به مهدیس که ردیف اول نشسته بود، نگاه می‌کرد. کلا روی زمین نبود و توی دنیای مهدیس سیر می‌کرد. رو به مهدی گفتم:

- حالا چرا دنبال دختر مسیحی می‌گردی؟

- دارم برای لوکاس کیس جور می‌کنم. پدرش کشیشه. نمی‌تونه که با غیرمسیحی ازدواج کنه!

لوکاس می‌خواست جوابش رو بده که صدای استاد قطع شد و صدای دخترونه‌ای از ردیف اول به گوش رسید؛ صدای ساجده بود که داشت از استاد سؤال می‌پرسید. سر من، مهدی و لوکاس همزمان به اون طرف چرخید. مهدی آهسته به من گفت:

- خوب شدی نرفتی سراغش که بدبختمون کنی. جزوه کی از این کامل‌تره؟ نه تنها سر این کلاس نخوابیده، حتی داره از استاد سؤال هم می‌پرسه.

اون‌قدر جمله‌ی آخر رو بامزه گفت که من و لوکاس زیر خنده زدیم. بدبختانه خنده‌مون بلندتر از دفعه قبل بود که شیرزاد با صدای بلند گفت:

- آقای پطرسیان، اگه چیز خنده‌داری هست بگید ما هم بخندیم.

نصف کلاس با صدای بلند شیرزاد از خواب بیدار شدن. من پشت سر لوکاس پایین‌تر رفتم که توی دید نباشم. لوکاس درحالی‌که سعی می‌کرد خنده‌اش رو کنترل کنه جواب داد:

- ببخشید استاد. دیگه تکرار نمیشه.

ویرایش شده توسط Negin jamali
  • لایک 22
  • تشکر 1
  • هاها 3

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 13

شیرزاد با عصبانیت روش رو برگردوند و جواب ساجده رو داد. به شایان نگاه کردم که دمغ بود. آهسته گفتم:

- بی‌خیالش.

- مهدیس دیشب داشت گریه می‌کرد.

به کمالی نگاه کرد و با حرص ادامه داد:

- به خاطر این پسرِ!

محکم میز رو چنگ زد و گفت:

- کمالی قراره مصطفوی رو ببره تو شرکتی که کار می‌کنه و استخدامش کنه. اگه این اتفاق بیفته دیگه نمیشه جداشون کرد.

- خودت که دیدی! من همه‌ی تلاشم رو کردم.

شایان با دلخوری بهم نگاه کرد. هم شایان و هم من می‌دونستیم همه تلاشم رو نکردم. تقصیر من چی بود؟! دخترِ نچسب بود. قیافه دلخورد شایان وادارم کرد بگم:

- باشه. یک بار دیگه سعی می‌کنم بیارمش مهمونی امشب.

به پشتی صندلی تکیه دادم و به ساجده خیره شدم. داشت با دقت به استاد گوش می‌داد. شیرزاد بالأخره «خسته نباشید» گفت. داخل کلاس همهمه افتاد. مهدی در گوش لوکاس پچ- پچ می‌کرد. با نگاهی به شایان به سمت ساجده رفتم که داشت با کمالی حرف می‌زد.

مهدیس که چند قدم دورتر پشت کمالی ایستاده بود، کیفش زنونه و کوچیکش رو روی دوشش انداخت و به کمالی چشم دوخت. گلوم رو صاف کردم، وسط صحبت کمالی و ساجده زدم و گفتم:

- ببخشید خانم مصطفوی! میشه چند لحظه باهاتون حرف بزنم؟

ساجده به من نگاه انداخت، چینی به پیشونیش داد و گفت:

- اگه در مورد گروه بندیه باید بگم من گروهم رو تغییر نمیدم.

منتظر نشد چیزی بگم. به سمت کمالی برگشت و گفت:

- من تا سه کلاس دارم.

کمالی گفت:

- بعد از کلاس بیاید پارکینگ. از اون‌جا با ماشین من میریم شرکت.

داشتن قرار و مدار می‌گذاشتن. اومدم دوباره وسط حرفشون بپرم که کمالی با اخطاری توی نگاهش گفت:

- مشکلی دارید آقای سعادت؟!

من مشکلی نداشتم. مهدیس و شایان داشتند. اصلاً به من چه که خودم رو این‌قدر کوچیک کنم! حتی در حد حرف زدن با من نبودن! شونه بالا انداختم، چشم از کمالی گرفتم. برگشتم و کوله‌ام رو برداشتم. شایان گفت:

- نشد، نه؟!

- به جون شایان راه نداره. من رو با این‌جور آدم‌ها در ننداز.

مهدی از دم در کلاس بلند گفت:

- من و لوکاس داریم میریم تریا. بیا اون‌جا.

براش کله تکون دادم. شایان نفسش رو شبیه به آه بیرون داد و بلند شد. کمالی و ساجده در حال حرف زدن از جلومون رد شدند. مهدیس به شایان نزدیک شد و با قیافه‌ای گرفته گفت:

- من دارم میرم خونه داداش. حالم خوش نیست.

اگه لادن من رو «داداش» صدا می‌زد، درجا سکته می‌کردم و می‌مردم. به شایان نگاه کردم که بدون توجه به این کلمه، صورتش نگران شد و گفت:

- چرا حالت خوب نیست؟

مهدیس به مسیر رفتن کمالی و ساجده نگاه کرد و با بغض گفت:

- حالم خوب نیست دیگه. می‌خوام برم خونه. حوصله‌ی کلاس بعد از ظهر رو ندارم.

چشم‌هاش قرمز بود. به شایان نگاه کردم که دستش رو مشت کرده بود. هر دومون درد مهدیس رو می‌دونستیم. شایان با مهربونی به مهدیس گفت:

- برو پارکینگ. الآن میام می‌رسونمت خونه.

مهدیس سرش رو پایین انداخت و به طرف در کلاس کرد. شایان جوری با نگرانی به مهدیس نگاه می‌کرد که انگار مهدیس بیماری لاعلاج داشت و نمی‌تونست درمانی براش پیدا کنه. یاد لادن افتادم. من این درد رو خیلی خوب می‌فهمیدم.

 درد من اون‌قدر لاعلاج شده بود که برای درمونش تیغ رو روی رگ دستم گذاشتم. اگر اون موقع کسی پیدا می‌شد تا دستش رو برای کمک به سمتم دراز کنه، من حماقت نمی‌کردم. دلم برای شایان سوخت. مثل خودم اون‌قدر احمق بود که عاشق کسی شده بود که دوستش نداشت. دستم رو روی شونه‌اش گذاشتم و با لحن مطمئنی گفتم:

- ساجده رو امشب توی مهمونی لواسون می‌بینی. قول مردونه.

به طرفم برگشت که ادامه دادم:

- حتی اگه شده بدزدمش و توی گونی بیارمش، امشب توی مهمونی می‌بینیش.

شایان توی چشم‌هام دنبال ضمانت گشت. با اطمینان گفتم:

- تا ساعت چند کلاس داره؟

صورتش باز شد و گفت:

- تا سه. بعدش با کمالی میرن شرکت دوستش.

مچ بندم رو مرتب کردم و با اعتماد به نفس گفتم:

- امروز ساجده توی شرکت پیداش نمیشه. بعد از دانشگاه یک راست میره مهمونی لواسون.

کیفم رو روی کولم انداختم و ادامه دادم:

- می‌تونی مهدیس رو یک جوری راضیش کنی و به جای ساجده، بفرستیش شرکت. دیگه بهتر از این می‌خوای؟

شایان لبخند زد و گفت:

- روت حساب می‌کنم. گند نزنی.

- خیالت راحت. قول مهرداد قوله!

  • لایک 22
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 2

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 14

فصل پنجم

#ساجده#

به ساعت نگاه کردم. نزدیک به سه بود. استاد هم کلاس رو تموم نمی‌کرد. چشم‌هام از بی‌خوابی می‌سوخت و به زور باز نگه‌شون داشته بودم. تموم دیروز و پریروز بیداری کشیده بودم و پیشنهاد راه‌اندازی یک نرم افزار جدید رو برای شرکت لهراسبی، دوست آقای کمالی نوشته بودم.

هنوز خسته نباشید از دهن استاد کامل بیرون نیومده بود که از سرجام بلند شدم. محیا پرسید:

- کجا؟

- من امروز زودتر میرم. جایی کار دارم.

براش دست تکون دادم و قبل از این‌که چیزی بگه، سریع از کلاس بیرون اومدم. نمی‌خواستم تا قطعی شدن کار، به کسی چیزی بگم. حتی مامان و بابا هم چیزی نمی‌دونستند. وارد سرویس بهداشتی شدم. کسی رو ندیدم. روسری‌ام رو از توی کوله درآوردم. هانیه می‌گفت رنگ آبی بهم میاد. مقنعه رو با روسری عوض کردم.

رژم رو درآوردم و با دقت روی لبم کشیدم. به چشم‌های قرمزم نگاه کردم. قطره چشم رو از کیفم درآوردم تا از میزان قرمزی‌اش کاسته بشه. شرط استخدام، داشتن یک ایده خوب بود که توی این دو روز حسابی روش کار کرده بودم. بیداری کشیده بودم؛ اما به ایده‌ای که داشتم می‌ارزید.

با دقت و با دهن نیمه باز به مژه‌هام ریمیل کشیدم. بعد از تموم شدن کار به خودم توی آینه نگاه کردم و لبخند زدم. رژ کالباسی رنگ به پوست تیره‌ام می‌تومد.

در یکی از دستشویی‌ها باز شد و دختری بیرون اومد. خوش‌بختانه من کارم تقریباً تموم بود. ادکلنم رو درآوردم و به خودم زدم. عالی- عالی شد. نگاه خیره دختر رو نادیده گرفتم و از سرویس بهداشتی بیرون اومدم که صدای پیامک گوشیم بلند شد. آقای کمالی پیام داده بود:

- نزدیک در شرقی منتظرتونم.

از این‌که همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت هیجان زده بودم. هم آقای کمالی رو به دست می‌آوردم و هم یه شغل خوب و پر پول پیدا می‌کردم. مطمئن بودم ایده‌ام می‌ترکوند. پشت سر چند نفر از در دانشکده بیرون اومدم. گوشی رو توی کیفم برگردوندم. هنوز زیپ کیف رو کامل نبسته بودم که کوله از دستم دراومد.

 سر بلند کردم و مهرداد رو دیدم که با یک لبخند مسخره کوله‌ام رو بالا نگه داشته بود. با عصبانیت گفتم:

- چی‌کار داری می‌کنی؟

- می‌خوام باهات حرف بزنم.

به ساعت نگاه کردم. داشت دیرم میشد. این هم وقت گیر آورده بود. حتماً می‌خواست در مورد هم گروهی شدنش حرف بزنه. گفتم:

- بذار بعداً حرف می‌زنیم. من الان عجله دارم.

- کجا می‌خوای بری؟ خودم می‌رسونمت.

با دقت بهش نگاه کردم ببینم جدی میگه یا شوخی می‌کنه که مظلوم گفت:

- من که گفتم اوضاع درس‌هام خوب نیست. چرا به من کمک نمی‌کنی؟

دستم رو به طرف کوله دراز کردم و گفتم:

- کیفم رو بده.

یک قدم عقب رفت. کوله رو بالا گرفته بود و داشت توجه بقیه رو جلب می‌کرد. قدش بلندتر از من بود و دستم به کوله نمی‌رسید. اگه بچه‌های دانشکده من رو می‌دیدند، کلی حرف در می‌آوردند. به ناچار گفتم:

- خیلی خب، باشه. بریم یه جای دیگه حرف بزنیم.

مهرداد لبخندی از سر پیروزی زد و به راه افتاد. همه جا رو پاییدم تا مطمئن بشم آقای کمالی اون دور و بر نیست و دنبال مهرداد رفتم. از در شمالی دانشگاه بیرون رفت که گفتم:

- داری کجا میری؟

سوار ماشینش شد و کوله‌ام رو با خودش برد. دیوونه بازی هم حدی داشت! دیگه خیلی تحملش کرده بودم. صدای پیامک گوشی‌ام از داخل کیفم اومد. حتماً آقای کمالی بود. دلشوره گرفتم. کیفم رو روی صندلی کمک راننده گذاشت و سقف ماشین رو زد.

اومدم کیفم رو از روی صندلی بردارم که مهرداد زودتر اون رو برداشت و دوباره بالا گرفت. عصبی گفتم:

- من عجله دارم. یک نفر منتظرمه. کیف رو پس بده. بعداً با هم حرف می‌زنیم.

مهرداد ابرو بالا انداخت و گفت:

- نچ. سوار شو. می‌ریم یه جای ساکت. مفصل حرف می‌زنیم.

دوباره صدای پیامک از داخل کیفم بلند شد. به کیف طوسی بینوام نگاه کردم. نگاهم به دست مهرداد کشیده شد که کیف رو نگه داشته بود. همون دستی که مچ بند داشت. آدم مشکل‌دار که شاخ و دم نداشت؛ همین کارها رو می‌کرد. نفس عمیقی کشیدم تا خون‌سردی‌ام رو به دست بیارم.

سوار ماشین شدم و دستم رو به طرف کیفم دراز کردم. کیف رو بهم داد و خیلی سریع ماشین رو راه انداخت تا پیاده نشم. به محض اینکه کیف رو گرفتم، گوشی رو درآوردم و چک کردم. دو تا پیام از آقای کمالی بود که پرسیده بود کجام. نوشتم:

- مشکلی پیش اومده. منتظرم نباشید. من خودم رو به شرکت می‌رسونم.

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 21
  • تشکر 1
  • غمگین 5

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 15

به مسیرمون نگاه کردم. داشت به سمت شمال شرق می‌رفت. آدرس شرکت لهراسبی هم همین طرف بود. تصمیم گرفتم چند دقیقه با مهرداد حرف بزنم و بعد نزدیکی شرکت پیاده بشم. این‌جوری یک سواری مجانی هم می‌گرفتم.

به مهرداد نگاه کردم که با خون‌سردی رانندگی می‌کرد. عینک آفتابی زده بود و موهای کوتاه و لختش زیر نور ضعیف آفتاب پاییزی به سیاهی شب می‌زد. نگاهم به طرف دست چپش روی فرمون کشیده شد. مچ بند قهوه‌ای رنگی بسته بود که باعث می‌شد مقابلش، عصبانیتم رو کنترل کنم. همون طور که چشمم به مچ بند بود، توی خاطرات یک سال و نیم پیش حل شدم.

اواخر ترم یک بود و موقع پایان ترم‌ها. کتابخونه دانشگاه موقع امتحانات تا نیمه شب باز بود. ساعت یازده و نیم شب جزوه رو بستم و از کتابخونه بیرون اومدم. چشم‌هام به خاطر زل زدن به جزوه، درد گرفته بود. از در دانشگاه بیرون اومدم و به دنبال پژو سفید بابا گشتم. صبح ماشین رو از بابا گرفته بودم تا بی دردسر برگردم.

کوچه خلوت و تاریک بود. ماشین رو خیلی راحت پیدا کردم. جلوش یک مانع بود و پشتش یک ماشین دیگه پارک شده بود که باعث میشد نتونم ماشینم رو به این راحتی بیرون بیارم. به طرف ماشین مزاحم رفتم. انگار راننده پشت فرمون بود. کوچه تاریک بود و من درست نمی‌دیدم. به شیشه زدم که راننده تکون نخورد.

 چراغ گوشی‌ام رو توی ماشین انداختم. راننده رو می‌شناختم. مهرداد سعادت یکی از بچه‌های هم ورودی‌مون بود. به پشت صندلی تکیه داده بود و چشم‌هاش رو بسته بود. آخه ماشین جای خواب بود؟! دوباره به شیشه زدم و صداش کردم. هیچ اتفاقی نیوفتاد. یعنی خوابش سنگین بود؟! شاید هم غش کرده بود!

سعی کردم در ماشین رو باز کنم که فایده نداشت. نور چراغ رو داخل ماشین گردوندم و با دیدن مچ خونی مهرداد نفس کم آوردم. دقیق نگاه کردم. مچش خونی‌اش روی پاش بود و شلوارش رو قرمز کرده بود.

سرم گیج رفت و تصویر خونی شهره جلوی چشم‌هام اومد. تصویر رو پس زدم و سعی کردم حواسم رو جمع کنم. مرگ و زندگی یک نفر دست من بود و نباید ضعف نشون می‌دادم؛ البته اگر هنوز زنده بود. به اطراف نگاه کردم که پرنده پر نمی‌زد. با دست یخ زده و لرزون شماره اورژانس رو گرفتم.

آمبولانس توی راه بود؛ اما من نمی‌تونستم آروم بمونم. به در ماشین می‌زدم و صداش می‌کردم تا هوشیار بشه. اگه مثل شهره می‌مرد چی؟! چرا آدم‌هایی که قصد کشتن خودشون رو داشتند به تور من می‌خوردند؟!

 یاد روزی افتادم که جنازه‌ی شهره رو توی خونشون پیدا کرده بودم. سال اول دبیرستان بودم و صبحش توی مدرسه سر یک موضوع مسخره‌ای با شهره دعوا کرده بودم. بعد از ظهر به خونشون رفتم تا ازش معذرت‌خواهی کنم؛ اما با جنازه خونینش مواجه شدم. اون موقع خیلی دیر شده بود. قبل از رسیدن من، شهره مرده بود. دست‌هام رو با اضطراب به هم پیچیدم و تا اومدن آمبولانس چند دور آیه الکرسی خوندم.

یکی از مر‌دها از آمبولانس پیاده شد و با شکستن شیشه در رو باز کرد. سریع دستش رو روی گردن مهرداد گذاشت تا نبضش رو بگیره. نفس رو حبس کردم که به همکارش بلند گفت:

- زنده‌اس. عجله کن.

با این جمله نفسم رو بیرون دادم. انگار از آسمون به زمین افتادم. مرد به من گفت:

- چه نسبتی باهاش داری؟

- من نمی‌شناسمش. اتفاقی پیداش کردم. پشت ماشین من پارک کرده بود.

با خوشحالی گفت:

- به موقع زنگ زدی. زنده می‌مونه.

 عقب رفتم تا کارشون رو بکنند. از دست من کاری بر نمی‌اومد. سوار ماشینم شدم. نزدیک ساعت دوازده و نیم بود که مهرداد رو به آمبولانس منتقل ‌کردند. تصویر شهره دوباره جلوی چشمم اومد. به مامان پیام دادم:

- دوستم حالش بد شده. داریم می‌ریم اورژانس.

  و پشت سر آمبولانس راه افتادم. دروغم اون‌قدرها هم دروغ نبود.

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 20
  • تشکر 1
  • غمگین 4

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 16

یک ساعت بعد، داخل اورژانس روی صندلی کنار تخت مهرداد نشسته بودم. مچ دست چپش باندپیچی شده بود و صورتش سفید و بی‌روح بود؛ درست مثل صورت شهره. با یادآوری چندباره‌ی شهره، سوزش اشک رو توی چشم‌هام احساس کردم. اگر نیم ساعت زودتر رسیده بودم الآن زنده بود.

گوشی مهرداد لرزید و یک پیامک براش اومد. گوشی‌اش رمز داشت و نتونسته بودیم به کسی خبر بدیم. من هم خیلی نمی‌شناختمش. پیامک رو به امید پیدا کردن سرنخی از خانواده‌اش خوندم. بخشی از پیامک قابل خوندن بود. شخصی به اسم لادن نوشته بود:

- مهرداد، هرچی در مورد من شنیدی دروغ بوده. در مورد این‌که دروغ گفتم ازت معذرت نمی‌خوام. این کار رو کردم تا از دستت خلاص شم. لطفاً دیگه... .

گوشی رو پایین گذاشتم. به نظر نمی‌رسید این دختر خیلی توی این شرایط کمک کننده باشه. کاش یک نفر به مهرداد زنگ می‌زد. نمی‌خواستم تنهاش بذارم. چون احتمال داشت بعد از به‌هوش اومدنش دوباره خودکشی کنه. به ساعت چشم انداختم. عقربه‌ها داشتند ساعت دو نیمه شب رو نشون می‌دادند.

صفحه‌ی گوشی‌اش روشن شد و کسی به اسم شایان باهاش تماس گرفت. لبخند به لبم اومد و جواب دادم:

- بله؟

بعد از چند ثانیه مکث، صدای مردونه‌ای توی گوشم پیچید:

- تو کی هستی؟ مهرداد کجاست؟

- صاحب گوشی الان بیمارستانه. اگه می‌شناسیدش زودتر بیاید.

نچی کرد و پرسید:

- چش شده؟

- پشت تلفنن نمیشه توضیح داد. الآن بی‌هوشه.

صدای غر- غر آرومش رو شنیدم و بعد گفت:

- خیلی خب، آدرس بده.

بعد از دادن آدرس و قطع کردن تلفن، تصمیم گرفتم بیمارستان رو ترک کنم. خیالم راحت شده بود که کسی دنبالش میاد. اسمم رو به پرستارها ندادم. بهشون گفتم رهگذرم. نمی‌خواستم مهرداد با دیدن من توی دانشکده، از کاری که کرده بود خجالت بکشه. من هم نیازی به تشکر نداشتم.

با حرکت دستش روی فرمون، از خاطراتم بیرون اومدم و به نیم رخش نگاه کردم. کی می‌تونست حدس بزنه مهرداد سعادت، با این ابهت و دبدبه و کبکبه، این‌قدر شکننده باشه؟! ازش چشم گرفتم و به بیرون نگاه کردم. باد توی صورتم می‌خورد و سرحالم می‌آورد.

گوشی‌ام لرزید. چشمم به پیام تازه رسیده کمالی افتاد. نوشته بود:

- چی‌شده خانم مصطفوی؟ تو رو خدا من رو پیش دوستم بدقول نکنید.

نگران شدم. گوشی رو توی کیفم گذاشتم وبه مهرداد گفتم:

- خیلی خب، حرف‌هات رو بزن. من زیاد وقت ندارم.

- بذار برسیم یه جای دنج.

- من نمی‌خوام برم جای دنج. گفتم که قرار دارم. باهات اومدم تا توی مسیر با هم حرف بزنیم.

چشمم به یک خروجی افتاد که به سمت شرکت می‌رفت. به خروجی اشاره کردم و گفتم:

- از اون طرف برو.

مهرداد واکنشی نشون نداد. بلندتر گفتم:

- از اون طرف برو. کجا داری میری؟

گوش نداد. دلشوره به جونم افتاده بود. قرارمون با لهراسبی ساعت چهار بود. نمی‌خواستم توی چشم کمالی آدم بدقولی باشم. اون هم توی زمینه کار که این‌قدر مهم بود. داد زدم:

- نگه دار. داره دیرم میشه.

کمالی روی من حساب کرده بود. دو روز بیدار بودم و داشتم برای اپلیکیشن جدید تحقیق می‌کردم. دور روز بی‌خوابی کشیده بودم و مهرداد داشت همه زحمت‌هام رو به باد می‌داد. به مهرداد نگاه کردم که اصلاً به هیچ‌کدوم از حرف‌هام گوش نداده بود.

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 21
  • تشکر 1
  • غمگین 1

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 16

چشمم به تابلوی کنار اتوبان افتاد. داشت از شهر خارج میشد. دیگه دیوونگی رو از حد گذرونده بود! داد زدم:

- نگه دار! داری کجا میری؟

مهرداد کلافه گفت:

- دو دقیقه ساکت باش. دارم میرم یه جای خلوت با هم حرف بزنیم. ویلای یکی از بچه‌ها.

چشم‌هام گشاد شد. یک دیوونه تموم عیار بود! هرچی مراعاتش رو کرده بودم، کافی بود. داد زدم:

- نگه دار! وگرنه به پلیس زنگ می‌زنم.

مهرداد اهمیت نداد و سرعتش رو بیشتر کرد. یک پیام دیگه از کمالی رسید و قلب من تند زد. داشت گله می‌کرد. از دستم دلخور بود. داشت ازم ناامید می‌شد. اگه بینمون به این خاطر به هم بخوره چی؟! با عصبانیت به مهرداد نگاه کردم و داد زدم:

- نگه دار دیوونه روانی!

مهرداد خندید. حتماً همیشه همین‌جوری زندگی کرده بود که لادنی که من نمی‌شناختمش، بهش دروغ گفته بود تا از دستش خلاص بشه. حقش بود! از دستش راحت شد! داشت کم- کم خونم رو به جوش می‌آورد. یک پیام دیگه از کمالی رسید. برای خالی کردن حرصم داد زدم:

- همین کار رو کردی که لادن از دستت در رفت و بهت دروغ گفت. نگه دار!

خنده از صورتش محو شد و به سمت من برگشت. جوری بهم نگاه کرد که حتی با وجود اینکه عینک زده بود و چشم‌هاش رو نمی‌دیدم، ازش ترسیدم. بلندتر از من داد زد:

- چی زر- زر کردی؟

فکر می‌کرد من کم میارم. داد زدم:

- حتماً همین دیوونه بازی‌ها رو درآوردی که لادن ولت کرد.

با تموم شدن جمله‌ام، پاش رو روی گاز گذشت و من به عقب پرتاب شدم. جیغ زدم. چشمم به جاده افتاد که با سرعت زیاد از کنارمون رد می‌شد. اگه با همین سرعت می‌رفت هردومون می‌مردیم. مهرداد قبلاً خودکشی کرده بود و از مردن ترسی نداشت. نباید سربه‌سر آدمی که پتانسیل خودکشی داره، می‌ذاشتم. داد زدم:

- غلط کردم. نگه دار!

دستش روی فرمون سفت شد. حرکت آرواره‌هاش رو از عصبانیت می‌دیدم. سرعت رو بیشتر کرد. بلندتر جیغ زدم. من نمی‌خواستم بمیرم. داشتم به گریه می‌افتادم که خیلی بی‌مقدمه و ناگهانی سرعت رو کم کرد و نگه داشت. حرکتش اون‌قدر ناگهانی بود که توی صندلی به جلو پرت شدم که سرم به داشبوردش خورد.

همه چیز به جز قلبم که توی دهنم تند می‌زد، ساکن شد. پیشونی‌ام درد گرفته بود. کامیونی با بوق بلندی از کنارمون رد شد و راننده‌اش بهمون فحش داد. به مهرداد نگاه کردم که هنوز به جلو نگاه می‌کرد. به طرفم برگشت، عینکش رو درآورد. رگ‌های پیشونیش از عصبانیت برجسته شده بود. با چشم‌های خشمگینی داد زد:

- گمشو پایین!

از صدای دادش به خودم اومدم. دنبال دستگیره در بودم که کیفم رو برداشت و به بیرون پرت کرد. صدای برخورد لپ‌تاپم رو با زمین شنیدم. با خشم به طرفش برگشتم؛ اما با دیدن صورتش، ترسیدم و با دستپاچگی در رو باز کردم.

به محض این‌که پام به زمین رسید، گازش رو گرفت و رفت. معلوم نبود لادن چه دروغی بهش گفته بود که این‌جوری قاطی کرد! مردیکه وحشی! کیفم رو برداشتم که خاکی شده بود. درش رو باز کردم و با دیدن گوشه پریده لپ‌تاپم، آه از نهادم برخاست. انتظار نداشتم بعد از اون برخود سالم مونده باشه؛ اما باز هم دیدن خرابیش ناراحتم می‌کرد.

حدأقل گوشی‌ام رو توی جیبم گذاشته بودم و از ضربه در امان مونده بود. با دیدن پیام‌های رگباری از کمالی نزدیک بود به گریه بیوفتم. ساعت از چهار گذشته بود. یک فرصت به این مهمی با کمالی رو به راحتی از دست داده بودم. همه‌اش تقصیر مهرداد احمق بود! اگه این همه مراعاتش رو نمی‌کردم، این اتفاق نمی‌افتاد.

چشم‌هام از بی‌خوابی و اشکی که توش جمع شده بود، می‌سوخت. دستم رو به چشمم کشیدم و به مسیری که  مهرداد رفته بود، نگاه کردم. رد لاستیک‌هاش روی جاده افتاده بود. به خاطر حرفی که من زدم، یکهو وحشی شد. سرعتی که باهاش به راه افتاده بود، زیاد بود. اگه به خاطر من تصادف می‌کرد چی؟! اگه به خاطر حرف‌هایی که زده بودم، یک چیزیش می‌شد چی؟!

صورت بی‌روح شهره توی نظرم اومد. اگه زودتر رسیده بودم، شهره الآن زنده بود. اگر اون روز توی مدرسه باهاش دعوا نکرده بودم، شاید  الآن زنده بود. نمی‌خواستم مهرداد هم به سرنوشت اون دچار بشه. من مهرداد رو نجات نداده بودم که دوباره به کام مرگ بفرستمش!

گوشی‌ام لرزید و پیام جدید کمالی رو دیدم که نوشته بود:

- دستتون درد نکنه خانم مصطفوی. ازتون انتظار نداشتم.

بغض کردم. حالا باید چه‌کار می‌کردم؟! کار درست چی بود! ناامید به مسیری که مهرداد رفته بود چشم دوختم.

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 6

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 17

فصل 6

#مهرداد#

صدای ساجده توی ذهنم اکو میشد:

- همین کار رو کردی که لادن از دستت در رفت و بهت دروغ گفت.

فرمون رو محکم با دستم فشردم. صورت گندمگون لادن با چشم‌های زیبای قهوه‌ای رنگش توی ذهنم اومد که با صدای دلنشینی گفت:

- اگه یک روز نبینمت از غصه دق می‌کنم.

صدای خنده‌اش رو می‌شنیدم. انگار همین جا بود؛ کنارم توی ماشین و می‌گفت:

- من همیشه پیشت می‌مونم مهرداد.

چشم‌هام رو بستم. صداش واضح‌تر از همیشه بود. حتی بوی عطرش رو می‌تونستم حس کنم. از همون اولین باری که دیده بودمش می‌دونستم نمی‌تونم بدون لادن زندگی کنم. وقتی اعلامیه مرگش رو دیدم به سیم آخر زدم. خودکشی تنها راهی بود که اون زمان به ذهنم رسید.

پوزخند زدم و پام رو روی گاز فشردم. نمی‌دونستم عشق چشم آدم رو کور می‌کنه. اون‌قدری که نمی‌فهمی دختری که دوستش داری داره بهت دروغ میگه. اون‌قدری که نمی‌فهمی اعلامیه مرگش دروغی بوده.

چشم‌هام رو باز کردم و گاز ماشین رو بیشتر فشردم که پیامک آخرش توی ذهنم اومد:

- مهرداد، هر چی در مورد من شنیدی دروغ بوده. در مورد این‌که دروغ گفتم ازت معذرت نمی‌خوام. این کار رو کردم تا از دستت خلاص شم. لطفاً دیگه سراغم نیا. من دارم با کسی که دوستش دارم از ایران میرم. از پول‌هایی که بهم دادی بهترین استفاده رو می‌کنم.

نفس عمیقی کشیدم و صدای دوست لادن بی‌رحمانه توی ذهنم پیچید:

- لادن می‌خواست از دست پدرش فرار کنه و با ایلیا از ایران بره؛ اما پول نداشت. می‌گفت دو- سه روزی باهات می‌چرخه و پول رفتنش رو جور می‌کنه. اعلامیه مرگش رو درست کرد که هم تو و هم پدرش رو دست به سر کنه؛ اما قبل از رفتن دلش به حالت سوخت و تصمیم گرفت همه چی رو بهت بگه.

پام رو بیشتر روی گاز فشار دادم. اشک‌هام رو با دست پاک کردم که چشمم به گارد ریل افتاد. صدای ساجده دوباره توی ذهنم اکو شد:

- همین کار رو کردی که لادن از دستت در رفت و بهت دروغ گفت.

باید چه‌کار می‌کردم که می‌موند؟! من هنوز هم لادن رو دوست داشتم. اگه برمی‌گشت می‌بخشیدمش. تحمل پس زده شدن توسط اون رو نداشتم. چرا لادن اون‌قدر عاشقم نبود که پیشم بمونه؟! چه چیز ایلیا بهتر از من بود که لادن اون رو به من ترجیح داد! من که همه چیز داشتم؛ من که عاشقش بودم!

با نگاهی به گاردریل لبه دره، سرعتم رو بالاتر بردم. اگه می‌مردم دیگه این‌قدر عذاب نمی‌کشیدم و به یاد لادن نمی‌افتادم. پام رو بیشتر روی گاز فشردم که صدایی با بلندگو بهم فرمون ایست داد. توجهی نکردم. صدا نزدیک‌تر شد. می‌خواستم به سمت گاردریل بپیچم که ماشین پلیس جلوم پیچید و به ناچار روی ترمز زدم.

عکس العملم به قدر کافی سریع نبود. محکم به ماشین پلیس خوردم و سرم به فرمون کوبیده شد. درد توی سرم پیچید. مأمور پلیس رو دیدم که با عصبانیت پیاده شد و شروع به داد و بی‌داد کرد. به پشتی صندلی تکیه دادم و صدای لادن دوباره توی ذهنم اکو شد:

- مهرداد، دوستت دارم!

***

در جعبه کمک‌های اولیه رو باز کردم و یک چسب زخم از داخلش بیرون آوردم. به پیشونی زخمی‌ام توی آینه بالای روشویی نگاه کردم. چسب رو باز کردم. کسی به در سرویس بهداشتی زد. بلند گفتم:

- کسی اینجاست.

صدای محو موسیقی از بیرون می‌اومد. توی دلم به پلیس و ساجده فحش دادم و چسب رو روی زخم پیشونی‌ام چسبوندم. اگه پلیس سر نرسیده بود، ماشینم به جای حیاط این ویلا، ته دره جاخوش کرده بود و من هم از شر این زندگی نکبت راحت شده بودم.

یک نفر دیگه به در سرویس بهداشتی زد. نمی‌ذاشتند دو دقیقه آدم راحت باشه! از سرویس بهداشتی بیرون اومدم که یک پسر جوون سریع واردش شد. وسط نشیمن بزرگ ویلای ترلان بودم. فقط ترلان، دخترخاله شایان، جرأت داشت از این مهمونی‌ها بگیره.

هوا تاریک شده بود و چراغ‌های رنگی، این طرف و اون طرف چشمک می‌زدند. چشمم به جمعی افتاد که گوشه‌ی نشیمن مشغول بازی جرات و حقیقت بودند. صدای موسیقی از حیاط ویلا می‌اومد. ویدا از اون طرف سالن توی جمع دوست‌هاش به من زل زده بود. حوصله این یکی رو نداشتم. اون رو نادیده گرفتم و به طرف میز نوشیدنی‌ها رفتم تا یک چیز درست و حسابی پیدا کنم.

 می‌خواستم حرف‌هایی رو که ساجده بهم زده بود، از ذهنم بشوره و ببره. مستقیم گفته بود دروغ گفتن لادن و ترک کردن من، تقصیر من بوده. دختره‌ی احمق! مونده بودم از کجا این اطلاعات رو آورده؟

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 21
  • تشکر 1
  • هاها 1

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت  18

 

ویدا کنارم ایستاد و گفت:

- فکر می‌کردم تا حالا از نفرین‌های من مرده باشی!

پوزخند زدم. یاد موقعی افتادم که نزدیک بود ماشین رو پایین دره پرت کنم و گفتم:

- نترس. نفرینت کم- کم اثر می‌کنه.

با طعنه گفت:

- هنوز کسی رو پیدا نکردی که در حدت باشه؟

به ویدا نگاه کردم که سایه تیره پشت چشمش مالیده بود؛ درست مثل لادن. چشم‌های قهوه‌ای روشنش با اون آرایش تیره، خود چشم‌های لادن بود. دلیل این‌که چند وقتی باهاش بیرون می‌رفتم، همین بود. به چشمش اشاره کردم و گفتم:

- این رنگ سایه بهت نمیاد. زشت شدی.

وا رفت و لب برچید. ازش فاصله گرفتم. صدای جیغ و داد از گروهی که جرأت و حقیقت بازی می‌کردند بلند شد. یکی از پسرها داشت تیشرتش رو درمی‌آورد و بقیه سوت می‌زدند. چشمم به شایان افتاد که با ترلان حرف می‌زد. ترلان لباس شنا پوشیده بود و هیکل متناسبش رو به رخ همه می‌کشید.

با ترلان هم یکی دو روزی گشته بودم. اون توی این موارد حرفه‌ای‌تر از من بود و من زود دلش رو زده بودم. چشم از شایان و ترلان گرفتم و به طرف بالکن رفتم که شایان من رو نبینه. بهش قول داده بودم ساجده رو به مهمونی میارم اما!

گوشی رو درآوردم و اینستای لادن رو آوردم. صفحه جدیدش بود که بعد از رفتن از ایران زده بود. هر چی با اکانت‌های مختلف بهش درخواست فالو داده بودم، درخواستم رو رد کرده بود. این مسئله که لادن فقط من رو به خاطر پول می‌خواست و با پول من از ایران رفت، من رو ناراحت نمی‌کرد؛ این که در مورد مرگش دروغ گفته بود تا من دست از سرش بردارم، این که این همه ازم بی‌زار بود، ناراحتم می‌کرد.

به لبه‌ی سنگی بالکن تکیه دادم و به پایین نگاه کردم. جمعیت زیادی با صدای آهنگ بالا و پایین می‌پریدند. چند متر دورتر چند نفری داخل استخر شنا می‌کردند. همه داشتند از آخرین دورهمی که توی فضای باز قبل از سرد شدن هوا برگزار شده بود، لذت می‌بردند.

دستی روی شونه‌ام نشست و من رو از افکارم بیرون آورد. شایان بود که با خوشحالی لبخند می‌زد و گفت:

- دمت گرم. ساجده امروز شرکت نرفت. مهدیس جاش رو گرفت.

گوشی‌اش رو نشون داد و ادامه داد:

- مهدیس بهم خبر داد. انگار کمالی از دست ساجده عصبانی بود.

به اطرافم نگاه کرد وگفت:

- الان کجاست؟

جوابش رو ندادم و از نرده بالکن کمی فاصله گرفتم. دوباره پرسید:

- ساجده کجاست؟ مگه نیاوردیش؟

توی ذهنم داشتم داستان می‌ساختم تا تحویل شایان بدم که لوکاس دست‌هاش رو به طرف من گرفت و بلند گفت:

- و اینک بزرگ‌ترین اغواگر قرن را معرفی می‌کنم.

مهدی با خنده تعظیم کرد و گفت:

- درود بر خدای اغواگر.

لوکاس و مهدی کر- کر می‌خندیدند. لوکاس میون خنده‌هاش گفت:

- یک هفته شامی که بهتون میدم کوفتتون بشه.

مهدی گفت:

- ولی جدی اگه این ترم جزوه گیرمون نیاد همه‌تون رو می‌کشم.

سردرگم بین مهدی و لوکاس چشم چرخوندم. شایان پرسش‌گر به لوکاس نگاه کرد. لوکاس کنارم ایستاد و با سر پایین بالکن رو نشون داد. جلوتر رفتم و از بالا ساجده رو دیدم که سعی می‌کرد از بین جمعیتی که بالا و پایین می‌پریدند، رد بشه. این دختره احمق این‌جا چی‌کار می‌کرد؟ نکنه اومده بود تلافی کنه و همه چیز رو به بقیه بگه. ترس به دلم افتاد. اگه جلوی همه حرفی از دهنش بیرون می‌اومد و چیزی در مورد زنده بودن لادن می‌گفت، کارم ساخته بود.

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 18
  • تشکر 1
  • هاها 2

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 19

شایان کنارم به لبه‌ی بالکن تکیه داد و به ساجده چشم دوخت که سردرگم به اطراف نگاه می‌کرد. ساجده سرش رو چرخوند و چشمش به من افتاد. چند ثانیه به من خیره شد که با تنه یکی از بچه‌ها به خودش اومد. به پله‌هایی که به بالکن وصل می‌شد، نگاه کرد و به اون طرف رفت. شایان دست روی شونه‌ام گذاشت و در گوشم گفت:

- سوژه داره میاد بالا. چند تا ژست به درد بخور بگیر. اتاق سمت چپ سالن رو هم براتون آماده کردم.

دوربینش رو آماده کرد. به ساجده که از پله‌ها بالا می‌اومد، نگاه کردم و گفتم:

- عکس‌های درست و حسابی بگیر. ممکنه خودم هم بهش احتیاج پیدا کنم. صدای آهنگ رو زیاد کن. خیلی زیاد.

شایان خندید و من به سمت پله‌ها رفتم. اگه  ساجده از من آتو داشت، من هم باید ازش آتو می‌گرفتم. به هم رسیدیم و ایستادیم. متعجب بودم چرا تا این‌جا اومده یا حتی آدرس رو از کی گرفته. سر تا پام رو از نظر گذروند که پرسیدم:

- این‌جا چه‌کار می‌کنی؟

قبل از این‌که چیزی بگه، صدای موسیقی زیاد شد و به دنبالش جیغ و داد بقیه هم به هوا رفت. چیزی رو گفت که نشنیدم. سرم رو پایین بردم و بلند گفتم:

- چی گفتی؟

صدای جیغ و داد بقیه بلندتر شد. سرش رو نزدیک گوشم برد و بلند گفت:

- اومدم چیزی بهت بگم.

سرم رو به گوشش نزدیک کردم و گفتم:

- چی می‌خوای بگی؟

از فاصله کم بینمون جا خورد و کمی عقب رفت. امیدوار بودم شایان یک عکس هنری درست و حسابی از این صحنه گرفته باشه. سرم رو دوباره به گوشش نزدیک کردم و بدون توجه به معذب بودنش، بلند گفتم:

- این‌جا سرو  صداست. بریم یه جای آروم‌تر.

و به اتاق گوشه نشیمن اشاره کردم. سرش رو به موافقت تکون داد. مسیر رو با دست نشون دادم و جلوتر به راه افتاد. برگشتم و به شایان نگاه کردم که با شصتش علامت داد همه چیز خوبه. روی لب‌‌هاش خنده بود. وارد اتاق شدیم و با بستن در، از میزان سر و صدا کاسته شد.

کوله‌اش رو از روی دوشش برداشت و روی زمین گذاشت. خسته به نظر می‌رسید. به دور و بر اتاق نگاهی انداخت. یک اتاق کوچیک تقریبا دوازده متری بود با یک تخت. نگاهش رو از اتاق گرفت و به من دوخت. چشم‌هاش روی چسب زخم روی پیشونی‌ام، ثابت موند.

گلوم رو صاف کردم و گفتم:

- آدرس این‌جا رو از کجا آوردی؟

همون‌طور که چشمش روی چسب زخم بود، گفت:

- از بچه‌ها گرفتم. انگار همه می‌دونستند امشب این‌جا مهمونیه.

خندیدم و گفتم:

- آره. مهمونی‌های ترلان توی دانشکده که چه عرض کنم، توی دانشگاه تکه.

چشم از پیشونی‌ام برداشت و پرسید:

- تصادف کردی؟

اخم‌هام رو درهم کشیدم و گفتم:

- به تو ربطی نداره.

- چراغ جلوی ماشینت شکسته بود.

چشم‌هام رو از حرص بستم. اومده بود این‌جا که روی اعصاب من راه بره؛ می‌دونستم! کاری به جز این بلد نبود. چشم‌هام رو باز کردم  وبا تحکم پرسیدم:

- چرا اومدی این‌جا؟

چشم‌های سیاهش غمگین شد و بعد از من و من کردن گفت:

- اومدم به خاطر حرفی که  زدم معذرت بخوام.

همون موقع در باز شد و صدای بلند موسیقی به داخل هجوم آورد. یک پسر و دختر در حالی که می‌خندیدند، وارد اتاق شدند. پسر با دیدن ما گفت:

- اوپس. ببخشید. انگار قبلا رزرو شده.

و همراه دختر زیر خنده زدند. در رو بستند و بیرون رفتند. به سمت ساجده برگشتم که با تعجب و کنجکاوی به در نگاه می‌کرد. سرش رو به سمت من چرخوند. چند ثانیه به چشم‌هام نگاه کرد، سرش رو پایین انداخت، با دسته کوله بازی کرد و گفت:

- عصبانی بودم اون حرف‌ها رو زدم. منظوری نداشتم. اصلاً من نمی‌دونم بین تو و اون دختر، لادن، چی گذشته یا چرا دروغ گفته یا چرا رفته. ربطی هم به من نداره.

سرش رو بالا آورد و با چهره‌ای که پشیمونی ازش می‌بارید، بهم نگاه کرد. خیالم راحت شد که چیزی از من و لادن نمی‌دونه. پرسیدم:

- از کجا اسم لادن رو می‌دونی؟

چند ثانیه مکث کرد، ازم چشم گرفت و گفت:

- از یکی از دوست‌هات شنیدم.

حتماً کار شایان بوده. می‌دونستم بالأخره یک چیزی از دهنش در میره. دختر خطرناکی به نظر نمی‌رسید. گفتم:

- خیلی خب. اگه چیزی به کسی در مورد لادن نگی، من هم می‌بخشمت.

سرش رو تند و تند به معنی تأیید تکون داد. به ساعتم نگاه کردم. به قدر کافی توی اتاق مونده بودیم. به سمت در رفتم و بازش کردم. صدای بلند موسیقی از همه جای ویلا به گوش می‌رسید. ساجده پشت سر من بیرون اومد و چشمش به بچه‌هایی افتاد که هنوز داشتند جرأت و حقیقت بازی می‌کردند. دهنش باز موند.

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 18
  • تشکر 1
  • هاها 1

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 20

پوزخند زدم و به سمت میز نوشیدنی‌ها رفتم. ساجده با عجله  به سمت پله‌هایی که به حیاط می‌رفت به راه افتاد. ویدا که کنار میز ایستاده بود، نگاه خیره‌اش رو از ساجده گرفت. برای من پشت چشم نازک کرد و رفت. کنار شایان ایستادم که با خوشحالی عکس‌های توی دوربینش رو بررسی می‌کرد. پرسیدم:

- چه‌طور بود؟

- همه چیز عالیه. دمت گرم. بی‌حساب شدیم.

لیوان رو پر کردم و گفتم:

- تو در مورد من و لادن این و اون ور وراجی کردی؟

با سردرگمی نگاه کرد و گفت:

- چی؟ نه.

شونه بالا انداخت و گفت:

- من به کسی چیزی رو واضح نگفتم. شاید چند تا جمله از دهنم بیرون اومده باشه؛ ولی کسی از اصل ماجرا خبر نداره. خیالت راحت.

بهش فحش دادم که صورتش رو درهم کشید. به طرف مهدی و لوکاس رفتم که داخل بالکن از سر و کول هم بالا می‌رفتند و مسخره بازی درمی‌آوردند. لوکاس پکی به سیگار توی دستش زد و مهدی اون رو به زور از دستش در آورد. لیوان رو به دهنم بردم و از بالکن به ساجده نگاه کردم که سعی می‌کرد بدون برخورد به کسی از لا به لای جمعیت، راهش رو به بیرون پیدا کنه؛ انگار بقیه نجس بودند. یادمه مامان همیشه از این‌جور آدم‌ها بدش می‌اومد.

پوزخند زدم و نوشیدنی رو مزه- مزه کردم. مزه آب آلبالوی ساده می‌داد. بوش کردم. بوی خاصی نمی‌‌داد. به سمت میز رفتم تا یک لیوان دیگه برای خودم بریزم. صدای موسیقی داشت گوشم رو کر می‌کرد. وقتی مشغول تست چند تا نوشیدنی بودم، صدا ناگهانی قطع شد و یک نفر بلند داد زد:

- پلیس! پلیس!

یک فحش آب‌دار و بلند دادم و به سمت خروجی دویدم. همه جیغ می‌زدند و با لباس‌های نصفه و نیمه به بیرون می‌دویدند. از بین جمعیتی که به چپ و راست هلم می‌دادند، به دنبال مهدی و لوکاس بودم. انگار غیب شده بودند و توی زمین رفته بودند. به طرف ماشینم دویدم و سریع سوارش شدم.

صدای آژیر پلیس رو می‌شنیدم. پشت سر چندتا ماشین بیرون زدم و توی خیابون متصل به ویلا آروم رانندگی کردم تا اگه لوکاس و مهدی رو دیدم، با خودم ببرمشون. بچه‌ها این طرف و اون طرف می‌دویدند. حواسم بود بهشون نزنم. چشمم به ساجده افتاده که گوشه خیابون کوله‌اش رو بغل کرده بود و وحشت زده به این طرف و اون طرف نگاه می‌کرد. نادیده گرفتمش و از بین جمعیت پیاده‌ای که میدویدند، راهم رو باز کردم.

به سر خیابون نزدیک شده بودم. اثری از مهدی و لوکاس نبود. ترمز کردم تا وضعیت رو بررسی کنم. ساجده از ناکجا آباد ظاهر شد و پرسید:

- میری تهران؟

- آره.

قبل از این‌که کلمه کامل از دهنم خارج بشه، در رو بازکرد و سوار شد. شاکی پرسیدم:

- داری چی‌کار می‌کنی؟

به عقب اشاره کرد و وحشت‌زده گفت:

- پلیس.

ماشین پلیس چراغ زنان داشت نزدیک میشد. فحش دادم و ماشین رو به راه انداختم. امشب به اندازه تمام عمرم به این و اون فحش داده بودم. سریع توی جاده‌های فرعی انداختم تا پلیس رو گم کنم. راهم دور می‌شد؛ اما به گم کردن پلیس می‌ارزید. صدای آژیر پلیس کم- کم محو می‌شد و سکوت شب جاش رو می‌گرفت.

به ساجده نگاه کردم که از سرما توی خودش جمع شده بود. به بالای سرش اشاره کرد و گفت:

- سقف ماشین رو نمی‌بندی؟

توی دلم خندیدم و گفتم:

- مگه سرده؟

به خاطر نوشیدنی‌های گرمی که خورده بودم، بدنم هنوز داغ بود. برای این‌که اذیتش کنم، سقف رو پایین ندادم. اون هم دیگه چیزی نگفت. توی صندلی فرو رفته بود و کوله رو توی بغلش گرفته بود. بدون توجه به این‌که می‌لرزید، شماره لوکاس رو گرفتم و گوشی رو روی جای مبایلی گذاشتم. بعد از دو تا بوق، صدای لوکاس توی ماشین پیچید:

- کجایی؟ در رفتی؟

- آره. تو راهم.

صدای خنده مهدی بلند شد و لوکاس ادامه داد:

- خدا بگم این شایان رو چی‌کار نکنه. صدای آهنگ رو زیاد کرد. پلیس‌ها رو کشوند توی خونه.

- شما کجایید؟

- توی راهیم. میریم خونه مهدی.

- باشه. فعلاً.

گوشی رو قطع کردم و به ساجده نگاه کردم که خمیازه می‌کشید. با چشم‌های قرمز و اشک گرفته از بی‌خوابی بهم نگاه کرد. کم- کم خودم هم داشت سردم می‌شد. سقف ماشین رو زدم و گفتم:

- چیه؟! از وقت خوابت گذشته، بهت فشار اومده؟!

- نه. چند روزه کم خوابیدم.

چشمم رو به جاده دادم. این همنشینی اجباری بود. دوست نداشتم دیگه باهاش حرف بزنم. سابقه نداشت این‌قدر با دختری که برام ارزش نداشت، وقت بگذرونم. یک آهنگ ملایم گذاشتم. بخاری رو روی پایین درجه‌اش روشن کردم. همیشه شب‌های جاده رو دوست داشتم. ساکت و خلوت بود. انگار همه آدم‌ها با بدی‌هاشون ناپدید میشدند؛ فقط تو بودی، آرامش و جاده بی‌انتها.

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 19
  • تشکر 1
  • هاها 2

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت  21

آرنجم رو روی پنجره گذاشتم و همراه با آهنگ آلمانی که پخش می‌شد، زمزمه می‌کردم. بابا این آهنگ رو دوست داشت و یک کپی‌اش رو توی همه ماشین‌هاش داشت. یادآور سرزمین مادری‌اش بود. آهنگ شبیه لالایی بود و مامان بزرگ همیشه می‌گفت بابا با این آهنگ به خواب می‌رفته.

به ساجده نگاه کردم که صورتش به سمت جاده بود و هم چنان کوله رو محکم در آغوش گرفته بود. ساکت بود و حرف نمی‌زد. بهتر! وقتی که کم- کم خواب به سراغم اومد، آهنگ رو با یک آهنگ تند عوض کردم و پنجره رو کامل پایین کشیدم تا هوای سرد به صورتم بخوره. سرعتم رو کم کردم تا بیشتر از سکوت جاده لذت ببرم. مسیر یک ساعته ویلا تا تهران رو داشتم دو سه ساعته می‌رفتم. به ساجده نگاه کردم که به صدای بلند و ریتم تندش اعتراض نکرد.

وقتی به ورودی تهران رسیدم از ساجده پرسیدم:

- خونه‌تون کجاست؟

جواب نداد. دوباره پرسیدم:

- رسیدیم تهران. آدرس خونتون کجاست؟

بهش نگاه کردم که واکنشی نشون نداد. بلندتر پرسیدم:

- هی خونه‌تون کجاست؟ نکنه خوابیدی؟

آستین مانتوش رو کشیدم که دستش افتاد. واقعاً خوابیده بود! ماشین رو کنار جاده نگه داشتم و بلند پرسیدم:

- بیداری؟

خیر! با دست بازوش رو تکون دادم. هیچ اتفاقی نیوفتاد. داد زدم:

- بیدار شو خانم!

آهنگ عوض شد و یک خواننده راک آلمانی شروع به داد و فریاد کرد. صدای آهنگ رو زیاد کردم. هیچ اتفاقی نیوفتاد. هم‌چنان خواب بود. آهنگ رو قطع کردم. گوش خودم داشت کر می‌شد. با حیرت بهش نگاه کردم توی یک جای ناراحتی مثل ماشین با این همه سر و صدا خوابیده بود. اون هم توی ماشین مرد غریبه‌ای که نمی‌شناخت؛ با خودش چه فکری کرده بود؟!

صدای لرزش گوشی‌تش داخل کیفش بلند شد. نفسم رو بیرون دادم و سعی کردم یه راه حل پیدا کنم. صدای لرزش گوشیش قطع نمی‌شد. بلند صداش زدم که جوابم رو نداد. آروم کیفش رو از توی دست‌هاش بیرون آوردم و بازش کردم.

چراغ گوشی‌اش میون یک عالمه خرت و پرت توی کیفش، چشمک می‌زد. چند تماس بی‌پاسخ از هانیه و محیا داشت. یک فکر شیطانی به ذهنم اومد. اگه تا صبح خونه نمی‌رفت نقشه شایان بهتر می‌گرفت. من که مجبورش نکرده بودم بخوابه؛ خودش خوابیده بود. صداش هم زده بودم که خودش بیدار نشده بود. چیزی تقصیر من نبود.

خرت و پرت‌ها رو با دستم کنار زدم و گوشی‌اش رو بیرون آوردم. خاموشش کردم و به داخل کیفش برگردوندم. عکس‌های شایان چیز بدی رو نشون نمی‌داد و برای من خیلی آتو حساب نمی‌شد. تصمیم گرفتم خودم چند تا عکس بگیرم. سرش رو به سمت خودم چرخوندم و چند تا عکس سلفی از خودم و خودش گرفتم.

به سمت تهران راه افتادم. تصمیم گرفتم تا وقتی هوا روشن بشه توی خیابون‌ها بچرخم. نزدیک طلوع آفتاب بود که نزدیک یک کافی‌شاپ نگه داشتم و قهوه گرفتم. به ماشین تکیه دادم و به مردمی که با عجله سر کارشون می‌رفتند نگاه کردم.

به ساجده نگاه کردم. صورتش به پنجره چسبیده بود و با دهن باز خوابیده بود. از خواب عمیقش تعجب می‌کردم. من باید حتماً توی تخت خودم با ملحفه تمیز و بدون هیچ نور و صدایی بخوابم. به ساعت نگاه کردم که پنج و نیم رو نشون می‌داد. دیگه خواب بس بود.

در سمت ساجده رو باز کردم. به محض باز شدن در به سمت بیرون افتاد. قبل از این‌که که کامل بیرون بیوفته بیدار شد، خودش رو محکم گرفت و سردرگم به من نگاه کردم.

دست به سینه بهش نگاه کردم و گفتم:

- تو اولین کسی هستی که از بنتلی به عنوان تخت خواب استفاده کرده.

چشم‌هاش رو مالید و به من نگاه کرد. هنوز گیج به نظر می‌رسید. پرسید:

- بنتلی چیه؟ کجاییم؟

- تهران. خیلی وقته رسیدیم.

- ساعت چنده؟

- نزدیک ششه. نمی‌بینی هوا روشنه؟

چشم‌هاش یکهو گشاد شد و گفت:

- شش؟! بابام!

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 16
  • تشکر 1
  • غمگین 5

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 22

سریع گوشی‌اش رو بیرون آورد و من با زدن نیشخندی، لیوان قهوه رو به لبم بردم. به سمتم برگشت و با نگرانی گفت:

- خاموشه. ای وای! حالا چه‌کار کنم؟! بابا پوستم رو می‌کنه.

جوابش رو ندادم که با به یاد آوردن چیزی، نفس عمیقی از سر راحتی کشید و گفت:

- دیشب بهشون گفتم پیش محیا میرم. یادم رفته بود. حتماً فکر می‌کنند الآن اون‌جام.

خمیازه کشید، کش و قوسی به بدنش داد و ادامه داد:

- خیلی خسته بودم. نفهمیدم کی خوابم برد. صندلی‌های ماشینت خیلی راحته.

به من نگاه کرد و طلبکارانه پرسید:

- چرا بیدارم نکردی؟

پوزخندی زدم و گفتم:

- بیدارت نکردم؟! مثل خرس خوابیده بودی و هرکاری می‌کردم، تکون نمی‌خوردی.

لب‌هاش رو به داخل دهنش کشید و روی هم فشار داد. سرش رو از خجالت پایین انداخت و گفت:

- من خیلی خوش خوابم. ببخشید.

- بله. مشخصه!

لیوان قهوه رو دور انداختم و گفتم:

- سوار شو بریم.

پشت فرمون نشستم که لب زد:

- من رو نزدیک ایستگاه مترو پیاده کن.

در ماشین رو بست. ماشین رو به حرکت درآوردم و گفتم:

- من هیچ وقت توی عمرم مترو سوار نشدم. نمی‌دونم ایستگاهاش کجاست. خودت بگو دقیقا کجا پیاده‌ات کنم.

پوزخندی زد و گفت:

- حتماً از وقتی به دنیا اومدی سوار همین ماشین‌ها بودی؟

- اشکالش چیه؟

- چرخیدن با این ماشین‌ها خودنماییه.

- خودنمایی نیست. تبلیغه. این تجارت خانوادگی‌مونه.

با تعجب نگاهم کرد که گفتم:

- خرید و فروش ماشین‌های مختلف یک بخشی از شغل پدرمه. البته ناگفته نماند که مادربزرگم، لورا، یکی از سهامدارهای بی ام وِ است.

چشم از صورت حیرت‌زده‌اش گرفتم که پرسید:

- مادربزرگت آلمانیه؟

- آره.

برگشتم و با تفریح به قیافه‌ی متعجبش نگاه کردم. چیزی نگفت و از پنجره به بیرون نگاه کرد. باید می‌فهمید با امثال من، از زمین تا آسمون فرق داره. سوای از همه چیز، در مورد یک چیز کنجکاو بودم. پرسیدم:

- حالا جدای از خوش‌خواب بودنت، فکر نکردی توی ماشین یک مرد غریبه‌ای و ممکنه بلایی سرت بیاره؟

همون‌طور که از پنجره بیرون رو نگاه می‌کرد، گفت:

- مرد غریبه شاید. ولی من تو رو می‌شناسم.

به حرفش خندیدم و پرسیدم:

- از کجا می‌شناسی؟

به سمتم چرخید و گفت:

- شناختنت کار سختی نیست.

 خیلی عجیب نگاهم می‌کرد. چیزی توی نگاهش بود که مور- مورم می‌کرد. مثل وقتی که فیلم‌های ترسناک می‌دیدم. نگاهم رو ازش گرفتم و بحث رو ادامه ندادم. بعد از ده دقیقه با آدرسی که ساجده داد، روبه‌روی ایستگاه مترو نگه‌ داشتم. پیاده شد. می‌خواستم راه بیوفتم که از پنجره بهم نگاه کرد و گفت:

- به خاطر همه چی ممنون.

دست تکون داد و به سمت در مترو دوید. پوزخندی زدم و به طرف کافی‌شاپ یوسف روندم. بعد از خوردن صبحانه‌ی مفصل، به سمت خونه رفتم. حسابی خسته بودم و دلم یک تخت گرم و نرم می‌خواست؛ البته بعد از یک دوش حسابی.

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
  • لایک 18
  • تشکر 2
  • غمگین 3

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...