رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

نقد و بررسی دلنوشته زندگی با طعمِ غَم|Asma,N کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • گوینده

<بسم الله‌الرحمن‌الرحیم>

spacer.png

نامِ دلنوشته: زندگی با طعمِ غَم.

نویسنده: اسماءنادری.

ساعات پارت‌گذاری: نامعلوم.

ژانر: تراژدی، عاشقانه.

هدف: به تصویر کشیدن قسمت هایی از زندگی.

 

مقدمه:

وجودم کامل نیست!

وجودم  اندکی فراغِ‌بال می‌خواهد؛ تسکینی لایَزال...

دلم اندکی آرامش می‌خواهد، آرامشی ماندگار...

چشمانم اندکی شادی می‌خواهند، شادی‌ای جاویدان...

لبانم اندکی لبخند می‌خواهند، لبخندی حقیقی...

گوش‌هایم اندکی خبر می‌خواهند، خبری خوش...

قلبم اندکی محبت می‌خواهد، محبتی بی‌ریا...

ذهنم اندکی آزادی می‌خواهد، آزادی‌ای بی‌همتا،  فارغ از خیالِ فردا...

و این‌گونه است دفتر ناتمامِ زندگیَم!...

 

دلنوشته زندگی با طعمِ غَم🦋

 

 

ویرایش شده توسط Asma,N

spacer.png

بعضی وقتا تمومش نمی‌کنی، فقط بیخیال میشی...

رمان مدارِ‌‌‌‌‌‌‌جبر 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت

سلام قشنگم 🪶

دلنوشته‌ات رو خوندم و اومدم که نقدت کنم 🫀

از اسم شروع میکنم: از سه بخش تشکیل شده بود و جذاب بود🌜

ژانر نداشتی

مقدمه‌ات رو خیلی دوست داشتم محشر بود ❤️🤤

خلاصه ندیدم🤔 دلنوشته خلاصه و ژانر داره دیگه؟ 

و خوده دلنوشته هم عالی بود مخصوصا کاش های بی منطق😍

ولی یک ایرادی که داشتید این بود که (ه) آخر رو ( ِ  ) مینوشتید🌖🐾

در کل عالی بود💞

موفق باشی 💌

قلمت مانا 🪶

@Asma,N

 

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB
همین که چشمانِ خیس و کبودش به چهره‌ی رنگ پریده و بی‌تفاوتِ ماهور خورد، ناخواسته با قدم‌هایی بلند فاصله‌ی بینشان را کم کرد؛ نفش نفس زنان همانطور که قطره‌های اشک امانِ گونه‌هایش را بریده بود لب زد:

- این بود ماهور؟ 

دستانِ لرزانش را مشت کرد و ضربه‌ای محکم تختِ سینه‌ی ماهور کوباند؛ به صدای مرتعش و مملو از بغضش جان بخشید و فریاد زد:

- این بود؟ مگه نگفتی سرِ اون شوخی نداری؟ مگه نگفتی سرِ جونش شرط‌بندی نمی‌کنی؟ 

یقه‌ی پیراهنِ مشکیِ ماهور را بینِ دستانِ خیس از عرق‌اش گرفت و با همان لحن ادامه داد:

- مگه نگفتی قاطیِ بازیِ من شدن شر میشه اما نمی‌ذارم ازم بگیرنش؟ 

ماهور بی آنکه لحظه‌ای برای رهایی از دستش تلاش کند، با ضربِ دستِ او پاهای بی‌جانش قدمی عقب حرکت کرد؛ با قرار دادن پلک‌هایش بر روی هم، قطره‌های اشک راهِ خودشان را پیدا کردند.  خودش هم نفهمیده بود از کِی  گریه‌ی بی‌سروصدا، جایِ هق هق‌هایش را گرفته است!

دوباره به یقه‌ی چروک شده‌ی ماهور چنگ زد و با لحنی که لرزه بر دلِ هر سنگی می‌انداخت لب گشود:

- ازت گرفتنش ماهور کارا؛ شنیدی؟ گرفتنش! 

♠️نبض مرگ♠️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • گوینده
29 دقیقه قبل، Ghazal گفته است:

سلام قشنگم 🪶

دلنوشته‌ات رو خوندم و اومدم که نقدت کنم 🫀

از اسم شروع میکنم: از سه بخش تشکیل شده بود و جذاب بود🌜

ژانر نداشتی

مقدمه‌ات رو خیلی دوست داشتم محشر بود ❤️🤤

خلاصه ندیدم🤔 دلنوشته خلاصه و ژانر داره دیگه؟ 

و خوده دلنوشته هم عالی بود مخصوصا کاش های بی منطق😍

ولی یک ایرادی که داشتید این بود که (ه) آخر رو ( ِ  ) مینوشتید🌖🐾

در کل عالی بود💞

موفق باشی 💌

قلمت مانا 🪶

@Asma,N

 

ممنون از شما، حتما اشکالات رو درستش می‌کنم.💕

9 دقیقه قبل، M.gh گفته است:

سلام اسما جون 

با تک تک حرف های غزل جان موافقم 

پایدار باشی عزیزم🌱💗

@Asma,N

مرسی عزیزم💙

spacer.png

بعضی وقتا تمومش نمی‌کنی، فقط بیخیال میشی...

رمان مدارِ‌‌‌‌‌‌‌جبر 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اول اینکه جلدت فوق العادست

دوم اینکه با ذکر نامت می تونم قسمت هایی ازش رو در جاهای مختلف کپی کنم؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...