رفتن به مطلب

رمان کابوسی به نام زندگی | Hasti.m کاربر انجمن نودهشتیا


Hasti.m
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان:کابوسی به نام زندگی

نویسنده:Hasti.m 

ژانر:پلیسی.عاشقانه 

خلاصه: دختری که تمام عمرش را با زجر کشیدن و دیدن عذاب دوستانش سپری کرده.  و حتی اجازه دیدن ماه را هم ندارد، فقط و فقط با یک پیشنهاد مرگ‌بار، زندگی‌اش به کل زیر و رو می‌شود. ترکیب رویای مرگ و عذاب هیچوقت چیز خوبی نبوده...

مقدمه: روز را در قلعه تاریک شب زندانی کردند.

ای تو که زیبای منی،

در کدامین قلعه زندانی شده ای؟

کدامین عفریت ماه من را برای خود خواست؟

              من منتظر طلوع فردایم...

                                   بیا...

ناظر: @Asma,N

ویراستار: @amitis98ia

ویرایش شده توسط Hasti.m
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 10

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#رمان کابوسی به نام زندگی

*رویای مرگ شاید بهانه‌ایست برای تحمل کابوسی به نام زندگی*

#نخست 
دلشوره خاصی داشتم و بخاطر همین بود که نمی تونستم درست تمرکز کنم.فکرم خیلی مشغول بود و از کاری که میخواستم انجام بدم بدجور می ترسیدم. ریسک خیلی بالایی داشت و حتی ممکن بود بخاطرش جونم رو هم از دست بدم. 
بالاخره رفتن به اتاق کار ممنوعه مایک،کار وحشتناکی بود.مایک رو اونقدری میشناختم که بدونم اگه کار اشتباهی انجام بدیم،میتونه قاتل هم بشه.  
گرچه در این مورد،بهش شک داشتم. که اصلا قاتل هست یا نه.  پوزخندی زدم؛اگه این کار رو انجام نمیدادم، ممکن بود تا آخر عمرم اینجا بمونم. توی این عمارت. عمارتی که توی اون مرگ های بسیاری ثبت شده بود. 
خب راشل؛ تصمیم خودتو بگیر. موندن در کنار مایک و عذاب کشیدن،یا رفتن به اتاق ممنوعه و آزاد شدن؟
دست هام مشت شدن و مصمم شدم. جدی ترین اتفاق عمر کوتاهم، همین لحظه بود.  لب پایینی‌‌م رو گاز محکمی گرفتم. بهترین انتخاب، رفتن به اتاق ممنوعه‌‌ست. دیگه نمیخوام شاهد مرگ‌ و شکنجه باشم.
***
#پارت_۱ 
 
به غذای فاسد شده و بد بوی داخل ظرف نگاه می‌کردم که امیلی با لحن خسته و خواب آلودی آروم گفت: 
- راشل، یک فکر خیلی خوب دارم. فقط باید به من گوش بدی. بعد تایم ناهار بهت میگم. 
اخم‌هام با تعجب توی هم رفت. امیلی همیشه بدون فکر عمل میکرد. امیدوارم این دفعه اینطوری نباشه و اول کاری که تو سرشه رو با من در میون بذاره.  
سرم رو به نشونه تایید کردن حرفش تکون دادم که دستم رو گرفت و محکم فشار داد. 
نفس عمیقی کشیدم و آهسته، دم گوش امیلی گفتم:
- امیلی، به نظرت این غذا میخواد به کشتنمون بده یا نه؟
لبش رو به حالت استرسی جوید و گفت: 
- معلومِ که آره. لب به این غذا نزنیم بهترِ. من بعدا میرم آشپزخونه تا یک جعبه بیسکوییت پیدا کنم باهم بخوریم. 
با تعجب لب‌هام رو جلو دادم و باشه ای گفتم. تند-تند نفس می‌کشید و لب‌هاش رو میجوید. امیلی آدمی نبود که استرس داشته باشه. یعنی چی توی سرش بود؟
قاشق زنگ زده توی دستم رو فرو کردم داخل غذا و باهاش بازی-بازی کردم. اشتها نداشتم و به گفته امیلی، میخواستیم بیسکوییت بخوریم. 
آهی کشیدم و منتظر موندم تا وقت ناهار تموم بشه.

********

با بهت به امیلی  نگاه کردم و با صدای گرفته ناشی از تعجب گفتم:

- اما امیلی،این کار خیلی رسیک بالایی داره. از کجا معلوم واقعا نقشه‌ت گرفت؟

در حالی که با خرچ-خرچ بیسکوییت میجوید، خیلی آروم گفت:

- هیس، یک‌کم آروم تر  حرف بزن. اگه هم نگرفت، میمیریم. اما به احتمال زیاد می‌گیره. 

سرم رو تکون دادم. امیلی خیلی کله شق بود. دستم رو محکم به پیشونیم کوبوندم و لب‌هام رو جویدم. واقعا می‌گیره؟   نقشه خوبی بود. ولی رسیک بالایی داشت. شاید نتونیم انجامش بدیم. ولی اصرار امیلی، من رو هم وسوسه کرده بود. 

با اینکه احتمال مرگ هر دومون بود، اما از زندانی بودن خیلی بهتر بود. 

با نگاه محکم رو به امیلی گفتم:

- بیا نقشه رو مرور کنیم. موافقم ،انجامش میدم. 

خنده کوتاهی کرد و دستم رو گرفت. 

- دوست خودمی. ممنون راشل. خیلی ممنون. 

من هم لبخندی زدم و دستش رو فشار دادم.

ویرایش شده توسط Hasti.m
  • لایک 12
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۲                 

 

- خب؛ ببین راشل، ممکنه نقشه نگیره. از مرگ اصلا نترس و فقط قوی باش. باشه؟

سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و باشه آرومی گفتم. 

- نقشه‌مون اینطوریِ. تو خودت هم می‌دونی که برای تزریق دارو به بچه های عمارت، قرص های خواب آور با دُز بالا توی آزمایشگاه هست. ما میریم و قرص‌ها رو از اونجا میاریم، پودرشون می‌کنیم و توی یک کیسه یا یک نایلون می‌ریزیم. فقط کافیِ پودر قرص‌هارو توی غذا بریزیم. 

وسط حرفش پریدم:

- ولی چطوری توی غذا می‌ریزیم؟ اصلا از کجا می‌دونی سر آشپز می‌زاره غذارو ما بپزیم؟

اخمی کرد و گفت:

- می‌زاره. باید بزاره. غذاهای سرآشپز همه‌شون از مواد اولیه فاسد و خراب درست میشن. از بچه‌ها کمک می‌گیریم. قبل از شام بهشون می‌گیم و نرمشون می‌کنیم تا اون‌ها هم اعتراض کنن. و سرآشپز هم اینطوری به احتمال زیاد اجازه میده غذا رو ما بپزیم. 

- حالا چرا شام؟

چشکمی زد و با زرنگی گفت:

- چون وقتی قرص‌های خواب آور اثر کردن، بهمون شک نکنن و نخوان نیروی کمکی رو خبر بکنن. بالاخره وقتی شام می‌خوریم، خواب آلود می‌شیم و خوابمون می‌بره. 

آهانی گفتم. درسته که امیلی بعضی اوقات گیج‌بازی در می‌آورد، اما خیلی باهوش بود و فکرهای خوبی به ذهنش می‌رسید. 

- فهمیدی راشل؟ باید بی‌نقص عمل کنیم. 

سرم رو با اطمینان تکون دادم. 

خوبه‌ای زیر لب گفت و از روی تخت فلزی بلند شد. 

کاش هم اتاقی بودیم. اینطوری می‌تونستیم هماهنگی بیشتری داشته باشیم. آهی کشیدم و من هم بلند شدم. به سمت امیلی رفتم و محکم بغلش کردم. 

- دختر باهوش، برو اتاقت. تا وقت شام، سه ساعت مونده.  وقت داریم. 

با دستش ضربه‌ی آرومی به پشتم زد و از  من جدا شد. 

@amitis98ia
 

ویرایش شده توسط Hasti.m
  • لایک 12
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۳.                    

و با قدم‌های آروم به سمت در رفت. 

انتظار دیگه‌ای از خودم داشتم. من خیلی ترسو بودم و همیشه از هیجان دوری می‌کردم. اما این دفعه، امیدوار بودم که به خوبی پیش بره و هیچ اتفاقی برای من و امیلی نیوفته. 

ولی، بچه‌های دیگه چی؟ مثل سلنا، آریَن، تامی، ساندرا.

چشم‌هام گشاد شدن و داد زدم:

- امیلی صبر کن. 

ایستاد و با حالت سوالی رو به من گفت:

- چی شده؟

 با استرس و تقریبا بلند گفتم:

- تو که نمی‌خوای  بچه‌های دیگه رو ول کنی؟ اون‌ها هم دارن زجر می‌کشن. اینجا زندانِ. نه قصر که بخوان راحت زندگی کنن.

اخم کرد و سرش رو محکم به طرفین تکون داد. جوری که دسته موی طلایی بافته شده اش روی شونه‌اش افتاد. 

- اینکار ممکنه باعث مرگمون بشه. نه اصلا. اصلا راشل اینکار رو انجام نمیدی و به کسی حرفی در این باره نمی‌زنی. 

با بهت به امیلی خیره شدم. کِی اینقدر بی رحم شده بود؟ سلنا همیشه با امیلی خوب بود. چطور ممکنِ امیلی به اون‌ها پشت کنه؟

@amitis98ia

@Reyhaneh.m @_NAJIW80_

ویرایش شده توسط Hasti.m
  • لایک 11
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۴.           

یک‌جوری نگاهم کرد.

- راشل، لطفا ناراحت نشو. من به صلاح خودمون فکر می‌کنم. 

با لحن تند و عصبی گفتم:

- تو خودت گفتی از مرگ نترس. الآن چی شده؟چرا الآن دیگه نمیگی از مرگ نترس و به بقیه هم کمک کن؟

چشم‌هاش رو بست و نفس عمیقی کشید. اخم کردم. 

- من منظورم این نبود که شانس در رفتنمون رو بیاریم پایین. چرا نمی‌فهمی؟ اگه بریم و  مثلا به سلنا کمک کنیم فقط وقتمون رو تلف می‌کنیم. اصلا چجوری می‌تونی به سلنا اعتماد کنی؟ 

با بهت ناشی از این بی‌وفاییش داد زدم:

- امیلی؟

لحنم آروم تر شد:

- سلنا با تو خیلی خوبه، تو چرا انقدر بی‌رحم شدی؟ حس نمی‌کنی یک‌کم زیادی داری فقط به خودت فکر می‌کنی؟

بی توجه به من با قدم های تند به سمت در رفت. 

با صدای بلندم صداش زدم تا بمونه. اما به قدم هاش سرعت بیشتری داد و از در بیرون رفت. و طوری در رو بست که شونه‌هام به هوا پریدن. 

کف دستم رو محکم به سرم کوبیدم. اگه اینجوری می‌خواست رفتار کنه، پس من هم بهش کمک نمی‌کنم. اون داره خیلی خود‌خواهانه عمل می‌کنه. 

یعنی حتی زره ای احساس گناه نمی‌کنه؟

@amitis98ia

 @Reyhaneh.m  @_NAJIW80_

ویرایش شده توسط Hasti.m
  • لایک 10
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۵.                  

اما، شاید هم من زیادی دارم اصرار می‌کنم. احساس عذاب وجدان، مثل خوره به جونم افتاد. اون فقط می‌خواست به من کمک کنه. 

سرم رو محکم تکون دادم تا افکاری که اذیتم می‌کردن، از ذهنم خارج بشن و خودم رو محکم روی تخت فلزی انداختم که جیرجیر بلندی کرد. 

باید چیکار می‌کردم؟چه تصمیمی بگیرم بهترِ؟اگه به بچه‌ها بگم و کمکشون کنم، واقعا ممکنِ جاسوس باشن؟ چطوری می‌تونستم هم به حرف خودم گوش بدم و هم به حرف امیلی؟ اگه واقعا می‌رفتم و به بچه‌ها کمک می‌کردم، رفتار امیلی با من چطور میشد؟ 

استرس گرفتم و  دست‌هام رو توی هم قفل کردم. نمی‌دونستم چه تصمیمی بهترِ  و چه تصمیمی غلط. 

سلنا. اون می‌تونه کمکم کنه. همیشه بهترین مغز رو داشت. 

باید به اون نقشه رو بگم. سلنا دختر خوبیِ.  مطمئنم که می‌تونیم بهش اعتماد کنیم. اون سلناست. نه کس دیگه. 

*****

نفس عمیقی کشیدم،دستم رو مشت کردم و محکم به در چوبی کوبیدم. استرس خیلی بدی داشتم طوری که دست‌هام به شدت میلزید. 

- بیا تو. 

 

ویرایش شده توسط Hasti.m
  • لایک 10
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۶.            

قلبم به تپش افتاد و استرس شدیدی گرفتم. 

دستم رو روی دستگیره در گذاشتم که از سرمای شدیدش، بدنم مور‌مور شد. در رو به آرومی باز کردم و وارد اتاق شدم. واقعا نمی‌دونستم چجوری با سلنا نقشه رو در میون بذارم.  دست‌هام رو مشت کردم تا لرزششون مشخص نباشه. 

اگه امیلی بفهمه چی؟ مطمئنم که ازم ناراحت میشه. لبخند مصنوعی روی لبم نشوندم تا سلنا به استرسم پی نبره. 

روی صندلی نشسته بود و در حالی که موهای بلندش رو شونه میکرد، با لبخند ملیحی بهم نگاه  کرد.

دست‌هام رو پشتم  قلاب کردم و به سمت سلنا رفتم. 

- سلام سلنا. چطوری؟دستت بهترِ؟

خنده آرومی کرد و نگاه کوتاهی به دست زخم شده‌ش کرد.

- بهترِ. خیلی بهترِ البته چیز خاصی نبود که بخواد اذیت بکنه. فقط یک زخم کوچولو. 

من هم خندیدم و روی تخت کنارش نشستم. 

- سلنا. می‌خواستم چیزی رو بهت بگم. 

با کنجکاوی نگاهم کرد. امیلی،امیدوارم ازم ناراحت نشی. امیدوارم از اینکه دارم به سلنا میگم،از دستم عصبانی نشی.

- راستش... راستش من و امیلی،می‌خوایم یک کاری رو انجام بدیم که ریسک بالایی داره. 

با صدای آرومی گفت:

- راشل. خودت می‌دونی که اهل ریسک نیستم و هیجان رو دوست ندارم. اما بگو عزیزم.

چشم‌هام رو محکم روی هم فشردم و قلنج انگشت‌های دست چپم رو سریع شکوندم.

- من و امیلی می‌خوایم فرار کنیم.

نفس راحتی کشیدم. تموم شد. 

چشم‌هام رو باز کردم. دهن سلنا مثل ماهی ای که از آب بیرون افتاده و نمی‌تونه نفس بکشه،باز و بسته می‌شد. 

با تعجب زیاد،داد زد:

- چی گفتی راشل؟می‌خوای فرار کنی؟

@amitis98ia

ناظر @Asma,N

 

 

ویرایش شده توسط Hasti.m
  • لایک 11
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۷

با چشم‌های گشاد شده جیغ زدم:
- سلنا ساکت شو. 
سلنا. وای سلنا. لو دادی. من رو لو دادی. به در نیمه باز نگاه کردم. راهرو از لای در  دیده می‌شد.
سریع از جام بلند شدم و به سرعت به سمت در رفتم. از لای در نگاهی به راهروی تاریک کردم. کسی اونجا نبود. نفس راحتی کشیدم و بعد به سمت سلنا چرخیدم که با نگاهی سرد بهم خیره شده بود. 
اخم عمیقی کردم و با سرزنش نگاهش کردم. 
- اون طوری نگاه نکن. حق دارم که تعجب بکنم. 
اخمم عمیق‌تر شد جوری که ابروهام نصف دیدم رو گرفتن. 
سرم رو تکون دادم و با آه سردی گفتم:
- عیبی نداره. اما واکنش شدیدی بود. انتظارش رو نداشتم. 
از جاش بلند شد و با قدم های آروم و ریلکس به سمتم اومد. 
- پس تو و امیلی می‌خواین که فرار کنین. 
مشکوک نگاهش کردم. چرا اینجوری صحبت می‌کرد؟یک‌هو چش شد؟ 
- آ... آره می‌خوایم فرار کنیم. دیگه خسته شدیم از اینکه اینجا هستیم. 
پوزخندی زد.
- چرا؟ اینجا که جای بدی نیست. 
نفس توی سینه‌م حبس شد. چی داشت می‌گفت. 
- چی میگی سلنا؟ حالت خوبه‌؟
یک‌هو طرز نگاه کردنش عوض شد. مردمک چشم‌هاش گشاد شدن و پوزخندش محو شد. سرش رو محکم تکون داد. 
- نه، منظوری نداشتم. 
وحشتناک مشکوک میزد. 
- باشه. نمی‌خوای باهامون بیای؟
سرش رو به علامت نه تکون داد. 
- نه. من مشکلی با اینجا بودنم ندارم. البته، از زندگی سیر شدم. حتی اگر بمیرم هم برام مهم نیست. 
- سلنا، بین خودمون باشه. من فقط به تو گفتم.
باشه زیر لبی ای گفت و سریع از اتاق خارج شد. 
من هم برای اینکه تنها توی اتاق سلنا، تینا و آنجل نمونم، پشت سر سلنا راه افتادم.  اما مسیرم با اون فرق داشت. چون مطمئن بودم نمی‌خواد پیش امیلی بره. 

@amitis98ia

ناظر @Asma,N

@Reyhaneh.m @_NAJIW80_ @Ghazal@ANISO_HADAD  @Marynana @JAJANAN-OOO @tara-Lr @Fa.m

ویرایش شده توسط Hasti.m
  • لایک 10
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 #پارت ۸
صدای تلق-تلق دمپایی های سبز رنگم، آرامش خاصی بهم می‌داد. 
به آرومی روی کاشی های مشکی رنگ راهرو راه می‌رفتم. مشکی رنگ بودنش، اضطراب‌آور بود. 
به اتاق امیلی رسیدم. یک‌کم استرس داشتم، برای روبرو شدن باهاش. چون به حرفش گوش ندادم. 
آهی از ته وجودم کشیدم و در زدم.
اما وقتی جوابی از امیلی یا یکی از هم اتاقی‌هاش نگرفتم، استرس شدیدی گرفتم. یعنی امیلی کجا بود؟
دستگیره در رو گرفتم و به شدت پایین کشیدمش. 
بلند گفتم:
- امیلی؟ کجایی‌؟
چشم‌هام رو توی تاریکی اتاق چرخوندم. 
- بله راشل؟ چرا اینجایی‌؟
جیغی از ترس کشیدم و خودم رو به عقب پرتاب کردم. قلبم تند-تند خودش رو به قفسه سینه‌م میزد. 
نفس عمیقی کشیدم و دستم رو روی صورتم کشیدم. صدای امیلی دقیقا از کنار گوشم بلند شده بود و من از شدت ترس، تا مرز سکته رفتم. 
خنده کوتاه امیلی توی نزدیکیم بلند شد. با حرص صاف شدم و غریدم:
امیلی؟این چه کاریِ؟ خودت رو نشون بده ببینم.
دستی روی شونه‌م نشست.  
به سمتش برگشتم.  چشم‌های سبز رنگش توی تاریکی می‌درخشید. لبخندی زدم و دستش رو گرفتم.
- چراغ کجاست؟ روشنش کن می‌خوام باهات صحبت کنم. 
چراغ با صدای تقی روشن شد و تمام اتاق رو نور زرد رنگ،روشن کرد. 
چشم‌هام از شدت نور اذیت شدن. به سختی بازشون نگه داشتم و رو به امیلی که با موهای شلخته روبروی من ایستاده بود کردم و آروم گفتم:
- باشه امیلی. کسی رو کمک نکنیم. بیا فقط خودمون باشیم.
لبخند با ذوقی زد.
امیلی: ممنونم راشل.
من‌ هم متقابلا لبخندی زدم که فقط خودم مصنوعی بودنش رو فهمیدم.
- هنوز ۳ ساعت زمان داریم. بیا استراحت کنیم و یک بار دیگه نقشه‌مون رو مرور کنیم. 
باشه آرومی گفتم و به سمت تخت امیلی رفتم که یک ملافه طوسی رنگ روش بود و روش نشستم.
- خب، چطوری؟ وقتی من اومدم خواب بودی آره؟
امیلی: آره. کاش بیدارم نمی‌کردی. 

@amitis98ia

ناظر @Asma,N

@Fa.m @Reyhaneh.m @Tara_n

ویرایش شده توسط Hasti.m
  • لایک 10
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۹
خجالت‌‌زده گفتم:
- ببخشید. اصلا فکر نمی‌کردم خواب باشی. 
سرش رو تند تکون داد
- عیبی نداره. فقط، امیدوارم که کمک کردن به آدم‌هایی که اصلا به تو حتی کمی کمک نکردن از سرت بیوفته. افتاده دیگه درستِ؟
نفس عمیقی کشیدم. دهن باز کردم تا همه حقیقت رو بهش بگم. اما ممکنه سرزنشم کنه. سرم رو بالا انداختم و آروم گفتم:
- آره، از سرم افتاده. راست میگی. نباید  نقشه رو لو بدم.
لبخندی زد و با مشت، محکم به بازوم کوبید. 
آخی گفتم و نگاهم رو با اعتراض به چشم‌های خندونش کشوندم. 
با لحن عصبی گفتم:
- این چه کاریِ آخه؟ دردم اومد روانی. 
قهقهه‌ای زد که من رو هم به خنده انداخت. 
به شادیش خیره شدم. دندون‌های سفیدش مثل مروارید می‌درخشید. لبخندم عمیق‌تر شد. امیلی،دوست خوبم. بهترین دوست دنیا. همیشه و در هر حالت بهم کمک کرده بود و وقت‌هایی که ازم ناراحت میشد، زودی فراموشش میکرد. 
کم‌کم از خنده امیلی فقط یک لبخند کوچیک موند که به ثانیه نکشیده اون‌ هم محو شد. 
- حالت چطوره؟
آهی کشید. من از زندگیش خبر داشتم. تمام غم و غصه‌هاش رو درک کرده بودم،با تمام وجودم. امیلی زندگی خیلی سختی داشت. 
لبخند دردناکی روی لب‌هاش نشوند که تلخیش رو حس کردم. و من هم کامم تلخ شد. 
دست سردش رو گرفتم و با صدای نازک شده‌م شروع کردم به دلداری دادنش:
- دوست خوبم، ما از اینجا می‌ریم و زندگی خودمون رو می‌سازیم. بدون هیچ غذای فاسدی، بدون هیچ مایکی، بدون هیچ غم و غصه‌ای. اصلا ناراحت نباش. باشه؟ امیلی همیشه شادِ. همیشه باید شاد باشه. اصلا غم به دلش راه نده و همیشه لبخند بزنه. 
خنده شیرینی کرد و دستم رو فشار داد.
- ما از اینجا می‌ریم. و زندگی خودمون رو می‌سازیم. 
ما موفق‌ترین می‌شیم. مگه نه؟
با خوشحالی گفتم:
- آره. دقیقا. ما با هم دیگه همه‌کار می‌کنیم و خوشبخت می‌شیم. دو تا دوست خوب، با یک زندگی خوب. 
 

ناظر @Asma,N

@Reyhaneh.m @amitis98ia @tara-Lr @JANAN-OOO @_NAJIW80_  @NAEIMEH_S @پلانگتون @ANISO_HADAD

@Marynana @Atlas _sa  @Ghazal  @آفتابگردون @نیکتوفیلیا

ویرایش شده توسط Hasti.m
  • لایک 10
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۱۰ 
لبخند غمگینی زد و آه سوزناکی کشید. 
با لحنی که اعتراض توش کاملا مشخص بود گفتم:
- نشد دیگه. چرا آه می‌کشی؟ داشتم برای کی حرف می‌زدم؟
خندید.
- ول‌کن. بیا در مورد چیز‌های بهتری حرف بزنیم. 
سرم رو به نشونه تایید تکون دادم. 
به موهام نگاه کرد و طره‌ای از موهای مشکی بلندم رو توی دستش گرفت. 
- موهات دارن کم‌کم قهوه‌ای میشن. 
- آره. نمی‌دونم چرا. اما خوشگلن. 
آره‌‌ای گفت و طره موم رو کشید. 
سرم سوخت و آخی گفتم.
- امیلی؟ چرا امروز با من مشکل داری؟ چرا موم رو می‌کشی؟ دردم میاد.
خندید.
چینی به دماغم دادم و اون‌ قسمت  از موهام که امیلی کشیده بود رو مالیدم تا دردش آروم بشه. 
- خب، راشل. می‌رسیم به نقشه خودمون. 
ببین، آزمایشگاه دورِ. از اتاق ما خیلی دورِ. پس ۱۰ دقیقه باید راه بریم تا به اون‌جا برسیم. می‌دونی کجاست؟ 
- فکر کنم پشت آشپز‌خونه باشه. همون‌جایی که میز غذاخوری هست. که یک در اونجاست. درستِ؟
- نه، اون‌جا نیست. آزمایشگاه، دقیقا توی اتاق مایکِ. 
وحشت کردم. چشم‌هام از شدت تعجب گشاد شدن. 
- یع... یعنی چی؟ چی میگی امیلی؟ از من انتظار داری به خاطر دو تا قرص خواب‌آور برم اتاق مایکی که ازش متنفرم؟ مایکی که تمام بدبختی‌هام به خاطر اونِ؟ اص‌... اصلا رو من حساب نکن. 
لرزی که توی بدنم بود، کاملا به چشم امیلی اومد. 
با ناراحتی گفت:
- می‌دونم راشل. من هم کم از اون پسر نخوردم. خیلی بدی کرد. به من، به تو، به هممون. اما اگه می‌خوای دوباره از این دردها نکشی، مجبوری. 

ناظر @Asma,N

@amitis98ia @Ghazal @Reyhaneh.m @_NAJIW80_ @Marynana @Selin  @Ze.ynab @Nilay07

ویرایش شده توسط Hasti.m
  • لایک 11
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۱۱
نفس عمیقی کشیدم و با اخم به امیلی نگاه کردم. 
- درسته. اما از من انتظاری نداشته باش. من پام رو توی اونجا...
فکر کردم. بیشتر به حرف‌های امیلی فکر کردم. راست می‌گفت. پوزخندی زدم.  
- باشه. قبولِ. امیدوارم مایک یک روزی بمیره. تا من بتونم نفس راحتی بکشم. 
دلسوزی توی نگاهش آتیش قلبم رو بیشتر کرد. چشم‌هام رو محکم بستم. پرده تاریک پلک‌هام  آرامش خاصی بهم داد. 
توی قلبم جنب و جوشی ایجاد شد که باعث شد چشم‌هام باز بشن. 
به امیلی خیره شدم. داشت به گوشه دیوار نگاه می‌کرد. به زور لبخندی زدم و گفتم:
- حالا که قبول کردم، برام توضیح بده چجوری می‌خوایم به اتاق مایک بریم؟
همون‌طور که به گوشه دیوار زل زده بود، موهاش رو پشت گوشش داد و شونه بالا انداخت.
- به اونجاش فکر نکردم. اما وقت داریم. در موردش فکر می‌کنیم. 
دندون‌هام رو روی هم فشار دادم. از خونسرد بودنش اون هم تو این شرایط متنفر بودم و جوری روی مخ بود، که یک لحظه دلم خواست بزنمش. 
غریدم:
- اول بهش فکر می‌کردی بد نبود. الان شاید به ذهن قشنگت هیچ ایده‌ای نیومد.  اون‌وقت، می‌خوای چیکار کنی دقیقا؟
دندون‌هاش رو روی هم سایید و با نگاهی تیز بهم خیره شد. 
- مگه من باید همه نقشه رو بکشم؟ یک‌کم از مغزت کار بکش. و اعصاب من‌هم خورد نکن.  
نفس عمیقی کشیدم و باشه‌ای گفتم. 
با فکری که به سرم زد، لبخند دندون نمایی زدم و با خوشحالی به امیلی گفتم:
- ببین این ایده چطوره.

ناظر @Asma,N

ویراستار @amitis98ia 

@Nilay07   @Reyhaneh.m @_NAJIW80_ @Ghazal @Selin

ویرایش شده توسط Hasti.m
  • لایک 9
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت ۱۲

سرش رو با آرامش تکون داد و نگاهش رو دوباره به دیوار دوخت. 
پوفی کشیدم و با لحن لرزونی گفتم:
- یادت هست که روز تولد ۴ سال پیشت با هم قهر کرده بودیم سر اینکه کدوممون خوشگل تره؟
با خنده گفت:
- آره کاملا یادمِ. چقدر بچه بودیم. 
من هم لبخندی زدم و ادامه دادم:
- بعد تو در اتاق رو قفل کردی تا من نتونم وارد اتاقت بشم؟ اون موقع من چیکار کردم؟
چند لحظه ساکت موند و چشم‌هاش رو ریز کرد. 
- تو... فکر کنم تو با سنجاق... 
بهت‌زده نگاهی بهم انداخت.
- چی میگی راشل؟! واقعا نقشه‌ت اینِ که با سنجاق در اتاق مایک رو باز کنیم؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- دقیقا. فکر خوبیه مگه‌نه؟
با گیجی نگاهم کرد.
- نمی‌دونم. واقعا نمی‌دونم. الان هم وقتمون داره میره پس‌... پس باشه. قبولِ.  
دست‌هام از خوشحالی مشت شدن و آره ای گفتم. 
- اما اگه موفق نشدیم چی؟
لب‌هام رو غنچه کردم و با لحن محکمی گفتم:
- خودت هم گفتی از مرگ نترس. 
غرولندی کرد و با حرص گفت:
- میشه دیگه این حرفم رو به روم نیاری؟
خندیدم و سرم رو تکون دادم. کاری که می‌خواستیم انجام بدیم، ریسک بالایی داشت. امیدوارم که موفق بشیم و طعم آزادی رو بچشیم. اشک توی چشم‌هام حلقه زد. یادم افتاد که مایک چطور... نه راشل، بهش فکر نکن. نفس عمیقی کشیدم و ناخن‌هام رو توی دستم فرو کردم. مهم‌ترین تصمیم زندگیم رو گرفته بودم. پس نباید جا میزدم. 
******

@Asma,N @amitis98ia

@_NAJIW80_ @Ghazal @Nilay07 @ANISO_HADAD @مانشMansh

ویرایش شده توسط Hasti.m
  • لایک 8
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۱۳

رو به روی اتاق مایک وایستادیم. اتاق ممنوعه‌ای که ازش وحشت داشتم. یادمِ که چرا همه این عوضی بازی‌هاش رو انجام می‌داد. عقده درونش... عقده درونش اونقدر زیاد بود که نمی‌تونست شادی‌های دیگران رو ببینه. خنده ممنوع بود. شادی ممنوع بود. رفتن به بیرون ممنوع بود. همه‌چی ممنوع بود. 
آهی کشیدم و رو‌به امیلی گفتم:
- ساعت چندِ؟
نگاهی به ساعت دیجیتالی بالای در اتاق کرد.
امیلی: ساعت هشت و نیمِ. یعنی دقیقا ۱ ساعت مونده تا تایم شام برسه. 
قلبم تند-تند خودش رو به قفسه سینه‌م کوبوند.  استرسم زیاد بود و این تمش‌ها عادی بود. 
دستم رو روی سینه‌م گذاشتم تا جنب و جوشش رو حس بکنم. 
- پس نقشه اینِ. ما قرص‌های خواب‌آور رو پیدا می‌کنیم، پودرشون می‌کنیم، با بچه‌ها هماهنگ می‌کنیم و غذا رو ما می‌پزیم، بعد بوم، درسته؟
لبخندی زد و سرش رو تکون داد. 
- آماده باش. من با بچه‌ها هماهنگ می‌کنم. سعی کن در رو باز کنی و وارد آزمایشگاه بشی. 
باشه‌ای گفتم و دستم رو روی دستگیره یخ در گذاشتم و آروم فشارش دادم. 
- سنجاق رو بده.
از لای موهاش سنجاق طوسی رنگی کشید و گذاشت توی دستم. ازش تشکر کردم و با در ور رفتم تا بازش کنم. قفل آسونی بود پس سریع باز میشد. 
امیلی خداحافظ آرومی گفت و با قدم های تند و بلد ازم دور شد.  
نفسم رو محکم دادم بیرون و موهای روی صورتم رو به پشت گوشم دادم.  من تونستم قفل‌های بزرگتر از این رو باز کنم. این که جیزی نیست. آروم باش راشل. شما بالاخره از اینجا خلاص می‌شین. با این فکرهای شیرین، لبخند عمیقی زدم. خیلی عمیق... 
سنجاق رو آروم توی قفل چرخوندم که یک‌هو داخل قفل گیر کرد. هینی کشیدم و با وحشت سنجاق رو به سمت خودم کشیدم. اما سنجاق انگار بهش چسب زده باشن توی قفل مونده بود و در نمی‌اومد.  سوزش نوک انگشتم باعث شد عرق سردی روی گردنم سر بخوره. وحشتناک بود. اگه سنجاق توی قفل بمونه و مایک سر برسه چی؟
دستم رو به سرعت پس کشیدم و به رد خون روی انگشتم نگاه کردم. لب‌هام رو محکم گاز گرفتم و انگشتم رو توی دهنم کردم و مکیدم. مزه آهن توی دهنم پیچید. 

با صدای تق-تق قدم‌هایی که از ته راهرو می‌اومد، به آرومی انگشتم رو از دهنم در آوردم و با چشم‌های گشاد شده و ترسون، به امیلی وحشت‌زده نگاه کردم. 

@Asma,N @amitis98ia @Sogandnamgo @Nilay07 @مانشMansh

ویرایش شده توسط Hasti.m
  • لایک 8
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۱۴

آروم لب زدم:
- چی‌شده؟
امیلی در حالی که تند به سمتم می‌دوید، از اونجا داد زد:
- راشل، فرار... فرار کن. 
چی‌شده بود؟ چرا انقدر هراسون بود؟ یعنی چش شده بود؟
بچه‌ها قبول نکرده بودن؟ 
سرم رو با تعجب و کنجکاوی تکون دادم. 
جیغ کشید:
- فرار کن راشل برو. فقط برو.  
نفسم شد و قفسه سینه‌م تیر بدی کشید. سایه شبح‌واری به آرومی داشت از ته راهرو به سمتی که ما بودیم می‌اومد. 
دو قدم به سمت عقب رفتم. اون شبح کی بود؟
امیلی به من رسید و ایستاد. 
رنگش پریده بود و چشم‌هاش برق همیشگی رو نداشتن. 
دستم رو گرفت و هر دو به اون سایه نگاه کردیم که داشت می‌اومد جلو. 
راشل توی گوشم آروم گفت:
- لو رفتیم راشل، لو رفتیم. تو... تو که به کسی نگفته بودی مگه‌نه؟
شرمنده بهش نگاه کردم و سرم رو به زیر انداختم. 
با بهت گفت:
- باورم نمیشه. من بهت اعتماد کرده بودم. تو بهم قول دادی. قول دادی که به کسی نمیگی. 
شرمنده گفتم:
- امیلی من متاسفم. اما من فقط به سلنا گفته بودم. سلنا کسی نیست که...
اما کار از کار گذشته بود. امیلی به سمت عقب رفت و دستم رو ول کرد. 
- امیلی، صبر کن. اون کیه؟
پوزخندی زد و به یک‌جا خیره شد. رد نگاهش رو دنبال کردم تا... تا به مایک رسیدم. 
چراغ بالای سرمون صدای بدی داد و خاموش و روشن شد. 
چشم‌هام از بهت گشاد شدن. چرا لو رفته بودیم؟ یعنی... یعنی سلنا ما رو لو داده بود؟
- خب، خب، خب. می‌بینم که می‌خواین فرار کنین. راشل؟ ازت انتظار نداشتم دختر خوب. 
با تنفر نگاهش کردم و دست‌هام به شدت مشت شدن. 
@Asma,N 

@مانشMansh @جانان بانو @_NAJIW80_

@tara-Lr @HASTI @Sogandnamgo @سمانه @Saba @ANISO_HADAD @Ghazal @Marynana @آیلار مومنی @_Mahta_ @golpar @سادات.۸۲  @Alone Girl @ساتوری

ویرایش شده توسط Hasti.m
  • لایک 7
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...