رفتن به مطلب

مستر گاف‌ها | آفل جور انجمن نودوهشتیا


Afeljowr
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

زهرارمضانی
post توسط زهرارمضانی بررسی شد!

"داستان برتر"

به Afeljowr نشان " Great Support" و 300 امتیاز اعطا شد.

img_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B6

نام نویسنده : آفل جور  

ساعت پارت گذاری : نامعلوم

ژانر: طنز، اجتماعی

خلاصه:  عشق سوتی است که هنگامی زده شود هم خدا را و هم شیطان را خاستار می‌شود. شیطان که آمد در خلوتی خیره به سرکار گاف‌ می‌شود و منتظر که کی آن، گاو می‌شود!؟  از قرار معلوم ما هیچ‌وقت برای خودمان دست نمی‌زنیم که خدای‌ناکرده هندوانه‌های زیر بغلمان نیوفتد! بر همین حال است که نام حماقت خوش‌ رو را بر خودمان نگرفته که سوتی آمیخته با بدشانسی روزگار را بر پیشانی خودمان زنیم و در کمال حیرت خدا را پست زده، قلم سرشت زندگانی را از او پس گرفته، و سعی در نوشتن داریم و خدا نکند ما محدود شده‌ها جوهر قلممان تمام شود که خود را تمام شده می‌پنداریم! حال که نه دست داریم نه هندوانه تنها یک مستر گاف هستیم!

پ‌ن: چیزی که درون ما می‌گذرد به روی خوبه تشبیه آورده‌ام لطفا با داستان اشتباه نگیرید

ویرایش شده توسط Afeljowr

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 6 ماه بعد...

پارت اول

« قبح  یک گاف »

خواستم گرد جهان بگردم تا بنگرم چیزهای زیادی! دیدم نبود جیب که باشد اندرون آن دیناری! آخر شدم  بی‌خیال این بیداری، من  هیچ ندارم خیال از این بیداری... پس چطور در خواب بینم خیالی از بیداری!؟

جلوی‌ آیینه که ایستادی آفل؛ نگاه به قد و قامتت نکن. نشود که خوش شوی ها!؟ خوش چون آن جماعتی  که گناهانشان سوتی می‌شود و سوتی‌هایشان گناه،  می‌گویند خود خدا را هم خوش نیامد  لباس آبروی بنده‌اش را جلوی بندهٔ دیگرش در بیاورد!  آری دیگر آبروی ما لباس ما است که نزد خیاطی خردمندی دوخته می‌شود منتهی خیاط عزیزی که من می‌شناسم تمامی لباس‌هایش از یک رنگ و از یک جنس است. تنها مدلش فرق می‌کند. آخ چه بگویم، ناز شصتش را؟ تو را بنگرد نه سایز کمرت را می‌گیرد نه قد و نه عرض شانه‌ات را... می‌دوزد و می‌رود. چه دوختی! چه لعابی! مردک پیری تا ناف من می‌رسید چنان لباس بلندی برایش دوخت که نگویم از دهانی باز شده فرط تعجب، یا چشمانی ورقلمبیده‌ام را!؟ یا شاید باید از لباس خودم بگویم که هیچ آستینی بر من نداشت! من که لباسی به اندازهٔ تنم داشتم دگر راهی نبود که پاره‌اش کنم و بر آستین آن بیفزایم. اصلا مگر  حالیم بود از دوخت و دوز؟ با بی‌قراری به پیرمرد نگاه کردم حیف آن لباس بلندش نبود؟ من جوان، من نهال باید در أین سوز سرما دستانم یخ بزند و از مال دنیا کوتاه شود!؟ و او بلی اوی پیری به اندازهٔ  قد هزارتای من تنش بود. از همین رو خشمگین به روی خیاط برگشتم که دیدم آری، در دکانش را بسته رفته. شنیده بودم از هر کسی که شاکی بوده شنیدار گپ‌هایش هم نبوده. حالا این را بگو که در چنین سوز چگونه طاقت آورم؟ در همین افکار غلته‌ور بودم که دستی به پایم کشیده شد دیدم مردی را که هیچ لباسی بر تنش نبود. بیچاره! داشت مرا التماس می‌کرد تا اندکی لباسم را پاره کنم و به او بدهم با اینکه دلم بدجوری سوخته بود ولی از آنجای که از بوی سوختنی تنفر داشتم با بدجنسی نالیدم:

- تو را به جان خودت نگو به جان کسی که می‌پرستی کمکت کنم والله اگر خودت کسی را می‌پرستی اینگونه به پای من نمی‌افتادی! اصلا مگر تو خیاطی نداشتی که آمدی پیش من؟

او از سرما می‌لرزید آری، اما حسابی چانه‌اش گرم بود!

- چرا قضیه‌اش مفصل است اما بدان رهایی این تکه لباس آسان‌تر از آب خوردن است. این را می‌گویم اما به کس  دیگری نگویی هان که من گفتم دیروز دیدم...

این گاو بود یا گاف بود!؟ آخر داشت سزای غیبتش را می‌گفت و هیچ حواسش نبود که باز دارد غیبت می‌کند!؟ چه سودی دارد که من بدانم فلانی چه کار کرده و پس فلانی چه کار... از همهٔ این‌ها بگذریم حواسش بود دارد یخ می‌زند و از ریشه در می‌آید!؟  آری انگار داشت لالایی‌ای می‌گفت و به خواب می‌رفت  در حالی که می‌توانست بدود تا سرمایی احساس نکند!

 

ویرایش شده توسط Afeljowr

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

« دوران بر مداری سرگردان»

از این رو دویدم در دل بی‌ سر و ته وجودم  خسته چنان شدم که نایی بر من نماند. سرگردان و در خود فسرده بودم نفس-نفس زنان در گوشه‌ای نشستم  که دیدم یکی را بر بالای سرم، لباسش  چه زیبا اندازهٔ تنش بود و به آن می‌آمد! لبخندی به من زد و گفت:

- چرا سرگردانی؟  برو سوی مشرق دل، آنجا جایی گرمی برایت تدارک می‌بینند

وقتی به اندرون خود نگاه کردم نه مشرقی یافتم نه مغربی؛ به او غریدم:

- جایی که تو می‌گویی در من نیست اصلا مگر وجود تو که پر از تهی است و در قید زمان و مکان نیست حالیش می‌شود مشرق که مکانی بیش نیست کجاست؟

خنده بود یا تمسخر برای من فرق نداشت تنها چیزی شنیدم که مرا از خود بی خود کرد و جان دوباره به من داد تا بدوم به سوی جایی که از همان ابتدا آنجا بودم.

- او را دیده بودم؛ مردی که هیچ لباسی بر تنش نداشت. هزار بار تا مشرق رفت و برگشت بی‌شک که  این راه را به خوبی از برست

وقتی رسیدم دیدمش زانو زده و سر خم کرده در همان حالی که رهایش کرده بودم! زیر سرش رفتم و با عجز نالیدم:

- بیا من تکه‌ای از پیراهن به تو می‌دهم به جایش بگو که به کجا بروم

امان، امان از دست خواب. او که خیال بیداری داشت و راهش را هم از بر بود چرا پس آمد سراغ من! آری که بی‌شک او دروغ گفت.

- او دروغ نگفت این مرد راه را از بر بود اما راه هم برایش  بن‌بست بود چرا که مشرق کسانی را راه می‌دهد که جامه حتی کم، بر تن داشته باشن 

سر که به بالا گرفتم کسی را دیدم که جامه تنش بلند و آراستهٔ تنش بود 

- کجاست؟ مشرق کجاست! 

- راه دور و درازیست بی شک تا به آنجا از سرما ریشه‌ات کنده می‌شود آری که جامه‌ات ناقص است و سرما امانت را می‌بُرد

به درازای لباسش خیره شدم و اشاره‌ای کردم که بی‌شک پشیمان هم شدم!

 -  تو که لباست بلند است! گر تکه‌ای از آن به من دهی از جایت کم نمی‌شود، می‌شود؟

لبخند مایوسی زد و گفت:

- آری کم می‌شود من بر این جامه چه زحمت‌ها که کشیدم! تو از همان ابتدا جمالی به تو تحفه شد که من نداشتم آدم‌های زیادی را از سر گذارندم و تکه-تکه به خود افزودم

با سر آن پیری‌ای را نشان  داد که جامه‌اش هزارتای تن من بود. دستان یخ زده‌ام نای گرفتن آن تکه را نداشت اما چیزی که در سرم می‌گذشت قوتی شد تا به سویش روانه شوم. ردایش را به دستم گرفتم  تا بلکه اندکی بر خود بیفزایم.

 

 

ویرایش شده توسط Afeljowr

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  سوم 

«گرگ دهن آلوده...»

همین که آمدم مرهمی شوم به جان خویش، خویش را چنان رنجاندم که چهار ستون بدنم لرزید. پیری با نگاه بدی خیره‌ام بود و من خمیده همچون  آن مردک گدا که پیش چشمم خار و ذلیل آمده بود صد مرتبه بدتر  به چشم آن بد آمدم!

- برای چه دست بر دامن شدی؟ می‌خواهی بدون اجازه ببری!؟

زبانم را می‌گویی بندری می‌رفت چنان می‌لرزید که نگاه شوم پیری کمی نرم شد!

- ب...ببرم؟ چ...چه را!؟

- نمی‌دانم باید از خودت بپرسم

حال چه خاکی بر سرم کنم با آن دهان سوخته و آش نخورده! دروغ می‌گفتم یکجور بد، راست بگویم طور دیگر بد! 

- بگو و مرا علاف نکن!

آری باید بگویم راستش را؛ تا رها شوم از بند این گنه... شاید که رحمت تعالی وصف حال ما شد و آزاد کرد ازین رسوایی...

- راستش را بگویم من گنهی ندارم گنه مال آنی بود که منه ساده دل را نزد تو فرستاد 

- پس همنشین شیطان شده بودی!

بر سرم کوفتم این چه مصیبتی بود!؟ 

- غلط نکنم تقصیر اویی بود که راه را اشتباه نشانم داد تا نزد شیطان روم او گفت برو پیش مردک بی‌‌جامه‌ای که راه مشرق را نشانت دهد

- پس نشانه‌ها را دیده‌ای! آری تو به انحراف کشیده شده بودی و او نزد تو آمد! بگوی که کارش بیهوده بوده

دیگر جانی بر من نمانده بود با غضب فریاد کشیدم:

- دیدم مردک بی‌‌جامه را بر من التماس می‌کرد تا لباسش دهم اما چه از من ساخته بود وقتی که خود کم داشتم و تویی که زیاد داری بر من روا نیستی!

- خود تو گنه خود را فاش کردی!؟ چیزی که خدا از چشم پنهان کرده بود 

عجب سوتی‌ زدم! جلوی دهانم را گرفتم و  هاج و واج نگریستم و گریستم به دشمنی چون خودم که خودم را به تباه کشانده بود. زیرا او نیمی از پیراهنم را چید و بر دستم گذاشت، گفت: 

- غیبت گنه است چه از خود باشد چه از دیگران

- بد کردم راست گفتم؟ چرا پردهٔ باطنم چیندی؟

- راست تو دروغ بود! این تقصیر خودت است و نه شیطان و نه آن نشانه 

غافل آن نشانه مرا به سوی شیطان روا کرد! چرا پیرک نمی‌فهمد؟ نکند آن زیر زیر‌ها یک چیزی زده!

 - حق را گذاشتم کف دستت اما توی نادان حتی  نمی‌دانی حقت چیست!

دیگر داشت گنده-گنده حرف می‌زد تا مرا کوچک کند! اما چه سودی داشت برایش، نمی‌دانم!

- تو که میدانی بگو

خندید و از من ناقص‌الخلقه دور شد

- گفتنش خرج دارد  آن هم این است که نیم دیگر آن را بر من دهی

چه! عمرا اگر این کار را کنم؛ همین که گرگی دهن آلوده شدم و یوسفی ندریدم بس است.

ویرایش شده توسط Afeljowr

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

«  مار  در... »

به رفتنش خیره بودم که کولاکی روی من ریخت. أین کولاک عظیم الجثه عجب چیزی بود! درد جانم فدای یک تار موی سرش، چنان شیفته چشمانش شدم که خودم را هم از یاد بردم! او که از چیزی هراسان بال-بال می‌زد پشت من پنهان شد و گفت:

- مرا قایم کن که کس نبیند کس هم پرسید بگو لالی و نمی‌توانی حرف بزنی!

مرا بگویی دو شاخ  بر سر مبارکم در آوردم تا آمدم چیزی بگویم چند نفری به من رسیدن و سراغ آن را  گرفتن. منی که تا سر و ته پیاز به دستم نمی‌آمد پرسیدم:

- چه کسی گفتی؟ چه کار کرده!؟

- تو را کارت نباشد فلانی چه کار کرده! فقط بگو دیدی کسی از اینجا رد شده باشد!؟

بارکالله که به اندازه حرف می‌زد پس من هم از او به تقلید گفتم.

- وقتی ندانم چه کسی رد شده چطور آن کس را ببینم که رد شده!؟

-  باید مجازات شود و نیمی از جامه‌اش را بدهد حال بگو دیدی کسی را؟ وای به حالت اگر بپیچانی...

- نه ندیدم!

بلی او گناه داشت مثل من، منی که نیمه جامه‌ام رفت  و ریشه‌ام  تا نیمه از خاک بیرون زد. 

- که اینطور که تو هیچ غنیمت فرصت‌هایت را نمی‌دانی.

نه دیگر باور نداشتم چنین  باشد دیگر گناهی نداشتم که آن نیم پردهٔ باطن من کنار زده شود! لب به شکایت گشودم، که گفت:

- جرم،  ‌گنه است چه شریکش باشی چه خودش

آری رفت، آن نیمه هم از دست دادم ولی به اندازه اول چندان نگریستم. لیکن از اینکه آن را برای ماری که در آستین نداشته‌ام پروراندم غمگین و سرخورده بودم. این گاف بود یا حماقت!؟ اعتماد بود یا اشتباه!؟ همه آنها بود چرا که من کوچک چگونه آن عظیم جثه  به این بزرگی را قایم می‌کردم! آن هم در حالی که او خودش می‌دانست مجازات شدنی‌ست و راه فرار ندارد. فقط نیّت بر این بود که در أین راه تنها نرود! آه از سوز سرمای این روزگار که انگشت شمار نیست که نیست. افسوس‌خوران گوشه نشستم دو زانو چون آن مردک! به یاد آوردم اگر کمکش می‌کردم و آنقدر چانه‌اش را گرم نمی‌کردم شاید در حال قدم زدن در مشرق بودم.

- مشرق اینجاست!

 

ویرایش شده توسط Afeljowr

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم 

«  آدم یکبار پایش...»

- هان کجاست نکند رویش نشسته‌ام!؟

طلبکار نگاهش می‌کردم اویی را که پرده‌ای بر تنش نبود.

- اشتباه نکن ما همه ریشه کن می‌شویم و خشک!  بیا غم و ماتم را رها کن و در این روز‌های ماندگاری خوب و خوش بمان 

من جز نگاه کردنش کاری از دستم بر نمی‌آمد وقتی این را فهمید به دور دست‌ها اشاره کرد. کسانی را نشانم داد که مرا وحشت زده کردند. آن ذلیل مرده‌ها همچون من پرده‌ای بر تن نداشتن اما بدتر از من هر کار که دوست داشتن می‌کردن آن هم به بهانهٔ رفتن! مانند مهمانی خانهٔ میزبان را بالای سرشان می‌گذاشتند و می‌گفتن:

- غصه نخوری ها ما خواهیم رفت.

- بنگر ببین چه خوش هستند اما تو چه!؟

روی برگرداندم و سر به زمین گذاشتم حال مگر ول کن بود! آدم یکبار پایش در چاله بیوفتد ولی من تا به الان... 

حال در چاهی افتاده بودم که رمق بلند شدن و انداخته شدن در یک پرتگاه دیگر را نداشتم! هی  دم گوش من وز‌وز می‌کرد و من نتوانستم چشم بر هم بگذارم  تا که احساس کردم وجودم خالی از وز-وز‌ها شده است. هیچ صدایی نمی‌شنیدم و هیچ چیز نمی‌دیدم مگر آنکه آفل همان پیری بر من بازگشت. روی تُرش کردم و چشم از آن گرفتم که او هم مانند آن وز-وز‌خان برود 

- دانستی حق کف دستت چه بود!؟

- ندارم ببین، پوچم! خالیم! چیزی ندارم به تو دهم، پس تو هم هیچ نگو 

- تو را به خدا راست می‌گویی! خالی شده‌ای از خودت چقدری هم از خویش دور شده‌ای، اما من از تو چیزی نمی‌خواهم

ریشخند زدم و گفتم:

- بخواهی هم مهم نیست 

- نه حقت است که بدانی  جامه هیچ ارزشی ندارد و آبروی آدمی نیست آبروی حقیقی نزد خداست که آن هم با عمل است نه مال دنیا؛ نداشتنش ریشه کن نمی‌کند و تو را نمی‌کشد اما داشتنش و درست استفاده کردنش عزت  می‌آورد و این عزت هم ماندگار  نیست‌‌. 

- اگر راست می‌گویی چرا آن مردک ریشه کن شد.

- توبهٔ او توبهٔ گرگ بود حقش بود و حقش را هم خودش کف دستش گذاشت نه کس دیگری!

سرخورده زمزمه کردم:

- مشرق کجاست؟

- مشرق بهشتی‌ست که مکان نیست تنها آرامشی است که الان داریش می‌دانی دل کسی را نشکاندی و حق کسی را از جمله خودت نخوردی خالی از هر گناهی هستی و دل پاک داری

- من گناه زیادی کردم 

- آری اما وجودت سرتاسر توبه شده و خدا هم پذیرفته

این را که گفت به خودم نگاه کردم درست بود جامه نداشتم اما باطنم هم زشت نبود که از دیده شدنش بترسم حال وجودم تسکین یافت و سستی، خاری از تنم شسته شد برخاستم و به دستان پیرمرد نگاه کردم که جامه‌ای بر دستانش بود.

 

ویرایش شده توسط Afeljowr

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

آفل دیدی حکایت دل من چه پیچ و خم دارد!؟ دیدی گفتن زشتی دیگران شگون ندارد؟ و تو بایستی خود را بزرگ بشماری که هیچ درگیر چنین سخنانی پوچ و بیهوده نشوی! و آخ امان از روزی  که حواست نباشد  دست دراز شده‌ای را رد کنی به بهانهٔ اینکه خودش دست دارد و می‌تواند دوای حال خویش شود و تو را هیچ نیاز نیست به زحمت بیوفتی؛  آخر کدام بزرگواری دستان دراز شده‌ای را که به نیت کریمی اوست  پس می‌زند!؟ و دیدی آفل چگونه سر ریسمان وصل همان شد که پس زده بودیم؛ چطور زیبا چرخ  چرخید، و رفت بالا! بعد چنان که متوجه نبودیم سرگردان در مداری پوچی رها شدیم! بی هیچ هدف و آرزویی. که چند پاس بعد نعمتی چون هدف غلتید بر دامانمان و ما با دیدن هدفی به این بزرگ خود را کوچک شمرده و دست بر دامن شیطان شده تا چیزی شبیه به آن به هر قیمت ارزانی به ما دهد و چه خوب شد  که سرمان به سنگ خورد تا از سر رها شود این ننگی را، هر چند ضرب شت این سنگ، کاری بود! آخ آفل نگذار بگویم آن مار خوش خط و خال که بود! ما هر کدام مارهای خوش و خط خالی دیده‌ایم  که سالها در آستین که هیچ در قلبمان رشدش دادیم؛ دوسش داشتیم و چقدر که دیوانه بودیم! و بایستی شکر گوید آن کسی که دوست و یا عشق و حتی هم خونش مار گزیده در آستینش نبوده. چقدری آدم‌های بی‌هدف و دنیاپرست زیاد شده آفل چون علف‌های هرز بر خاک سرشتمان رشد می‌کنند و اگر از ریشه درشان نیاوریم ما را هم پوچ و زشت می‌کند. چه خوب شد که شبیه به آنها نشدیم و تن به هر کاری ندادیم و بی‌قاعده و بی‌نظم نفس نکشیدیم! با تمام این مشقت راهی طول درازی که گذراندیم باز هم خداراشکر، شد گاهی خود را کوچک شمردیم و گوشه‌نشین شدیم و همه را از یاد بردیم و همه ما را از یاد بردن جز خدای تعالی که باز هم با کم شمردن خود ما را بزرگ پنداشت که با آن همه گاف آن همه حماقت آن همه گناه، پیراهنی از جنس امید و عشق بر تنمان نهاد. و به یادمان آورد چندی دوست داشتنی و مفید خواهیم بود.

«پایان»

۱۴۰۱٬۱٬۳

ویرایش شده توسط Afeljowr

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...