رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان آن مرد، نویسنده ملیکا ملازاده


ملیکا ملازاده
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

بسم الله الرحمن الرحیم

نام داستان: آن مرد

نویسنده: ملیکا ملازاده

خلاصه:  دلم دیار گناه است، با نگاهی باز
بیا و فتح کن ای شاه! سرزمین مرا

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

مقدمه:

شب ها به سرم می زند 
یک نامه بنویسم برای کسی که شاید 
روزها ,
ماه ها ,
یا شاید هم 
سال ها بعد به من پیوست 
و باهم عشق را به منصه ظهور رساندیم .
عزیز نادیده ام ؛
 کمی تعجیل کن ,
نشانی ام را از ماه بپرس و 
من را
از میانُ میلیونها زن دیگر که برای دوست داشته شدن آماده اند 
بشناس 
و بسیار دوست بدار ...

👤 سعیده سناوندی

@Z.mim @JASTIN @sara.s312  @Seniorita

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

شیش صبح

ماشین به سرعت می اومد و راننده مستش نارنجی پوش وسط جاده رو  محو کرده بود.  نارنجی پوش دیرتر از اونی که  بتونه راهی برای نجات خودش پیدا کنه متوجه ماشین شد. جارو از دستش افتاد و مرگ خودش رو نزدیک دید که دستی دور بازوش قرار گرفت و اون رو به کنار کوچه کشید.  چند ثانیه طول کشید تا به حالت اولیه برگرده. 

- نترس، تو حالت خوبه!

نگاهش رو بالا آورد و به چشم های نافذ   مرد رو به روش دوخت...

هفت صبح

ماشینی از چاله آب رد شد و آبی روی مرد ریخت. راننده داد کشید:

- نچایی  خوشتیپ!

و خنده کنان رفت.

هشت صبح

داخل آبدارخونه سیب زمینی ها رو با پیاز تف داد و با دست های  خودش ساندویچ ها رو برای همکارها درست کرد و به مشت ماشاالله آبدارچی داد.

- بزرگه رو مخصوص برای شما درست کردم.

و بیرون رفت.

نه صبح

ناهیدی   تلفن اداره رو برداشت.

- به  دفتر مدیر زنگ می زنی؟

- نه، به خانمم!

- اون تلفن ادارست ها!

برگشت و چپ چپ نگاهش کرد.

- یعنی چی؟

مرد ساعد دستش رو روی میز گذاشت و مستقیم به چشم های آماده به دعوا ناهیدی زل زد. 

- یعنی مال ادارست، استفاده شخصی نکن و...

با چشم به پرونده های روی میزش اشاره کرد.

- به این ها برس.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

ده صبح

مردی کت و شلواری با غرور وارد شد  و نگاهی به دو کارمند کرد.

- منتظر کیه؟

مرد سرش رو بالا آورد.

- من هستم.

مرد کت و شلواری پشت میزش نشست.

- داوودی هستم!

- خوشبختم! ساخت و ساز غیر قانونی درسته؟

داوودی هومی کشید.

- بله! البته...

نگاهش رو به مرد دوخت.

- کسی جز شما نمی دونه!

-  متوجه منظورتون نمی شم؟

- یعنی بهتر کسی جز شما ندونه.

و دسته اسکناسی رو روی پرت می کنه.

- باشه؟

مرد دستش رو به سمت اسکناس ها می بره و.بر می داره. نگاه تمسخر آمیز ناهیدی و خوشحال  داوودی روش که مرد اسکناس ها رو مرتب شده تحویلش می دم.

- خوش اومدید!

ساعت یازده

ناهیدی خسته از گیرهای هم اتاقیش غر می زنه.

- یکم اهل دل بودی تا الان دوست های صمیمی هم میشدیم.

مرد با همون نگاه قشنگ و مهربونش نگاه می کنه و با لحنی مثل آواز شبح در باد می گه:

- اگه یکم اهل دل بودی دوست من بودی!

ساعت دوازده

وضو گرفت و پشت امام جماعت ایستاد. از اون اداره سی نفره فقط شونزده نفر برای نماز جماعت آمده بودن. بعد از سلام جوون کناریش دستش رو به سمتش دراز کرد و مرد باهاش دست داد.

ساعت سیزده 

مرد لوازمش رو جمع کرد تا  اداره رو ترک کنه که  صاحب کارش اومد و سر یک تهمت شروع به داد و بیداد باهاش کرد اما مرد تمام مدت با لبخند نگاهش می کرد و حرف های صاحبکار که تموم شد شمرده شمرده گفت:

- من باید به جایی برم اما شما می تونید از آقای ناهیدی که این اطلاعات غلط رو به شما رسونده بپرسید اگه همچین چیزی هست ایشون چرا جلوی من رو نگرفتن.

و بیرون زد.

ساعت چهارده 

مرد مقابل رستوران چند کودک کار دید. خبر داشت که اون ها برای مردی کار می کنند که پول روزانه شون رو می گیره و بجاش بهشون جای خواب و غذای کمی می ده. مرد گرسنگی بچه ها رو احساس کرد و می دونست تا وقت ناهارشون خیلی موندت و جز کمی کدو شیرین که دو ساعت بیشتر سیر نگهشون نمی داشت غذایی نصیبشون نمی شد پس  به   رستوران رفت و  چهارتا   پلو کباب گرفت و به سمت بچه ها رفت.

- ناهار بخورید بعد ادامه بدید.

بچه ها نگاه محبوتی بهم و بعد به بزرگ ترین پسر گروه کردن. پسر گفت؛

- ما گرسنه نیستیم، باید کار کنیم.

خندید. 

-  سریع تموم می شه.

دوتا بچه کوچیک تر  هجوم بردن  و بزرگ تره با اکراهی ساختگی همراهشون رفت. وسایل کارشون رو کناری گذاشتن و با پیشنهاد  مرد اول دست هاشون رو شستن بعد کنار خیابون هر چهارتا باهم نشستن. مرد گاهی از کباب خودش دهن یکی شون می ذاشت و گاهی دست روی سر دومی می کشید و حتی از حال و وضع تحصیل پسر بزرگ تر می پرسید.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سه

ساعت پونزده

- کیه؟

- منم مادر!

- ا شمایید مهدی آقا؟ سعید جان مادر در رو باز کن.

مرد لبخند تلخی زد. می دونست پیرزن علائم  فراموشی داره و یادش نمیاد که آخرین فرزندش یعنی سعید چهار سال پیش ازدواج کرده بود و شیش ماه بود به دیدن مادرش نیومده بود. دست به دستگیره برد و با فشاری بازش کرد و وارد شد. 

- سلام علیکم!

پیرزن با خوشحالی نگاهش کرد.

- سلام  پسرم! خوش اومدی!

مرد خریدها رو روی بهارخواب گذاشت.

- سلامت باشید! 

پیرزن نگاه خوشحالی به خریدها انداخت. قبر از اینکه هرچیزی توی خونه تموم بشه مرد جدیدش رو می آورد و هر دفعه هدیه هم برای خود پیرزن داشت. پیرزن با هیجانی کودکانه زنبیل ها رو گشت  و   میل بافتنی رو پیدا کرد.

- ای مادر، تازه میلم رو گم کرده بودم.

مرد می دونست. پیرزن به سمتش برگشت.

- دست بچه هام که هر هفته این ها رو برام می فرستن و شما که میارید درد نکنه!

مرد می دونست که بچه های زن هیچ علاقه ای به سر زدن بهش رو ندارن حتی با اینکه مرد چندبار باهاشون صحبت  کرده بود. با این حال مرد  ادعا میکرد که بچه هاش این ها رو آوردن و هر دفعه پیام محبت  آمیزی  هم از طرف بچه هاش براش می برد.

ساعت شانزده

مرد خواست بره  که پیرزن گفت:

- بمونید مهدی آقا من ناهار گذاشتم.

دوباره نشست و اینبار نگاهش رو به  لامپ بالای سرش دوخت.

- سوخته؟

- آره مادر سوخته اما شما از کجا فهمیدی، الان که هوا روشن و برق ها خاموش.

- می فهمم مادر! تا غذا حاضر بشه من برم  عوضش کنم.

ساعت هفده

عسگری تازه ماشین رو از حیاط شمالی خونه بیرون آورده بود که چند ضربه به شیشه سمت راننده خورد. به فکر اینکه گداست دست به جیب کرد و یک دوتومنی برداشت و شیشه رو پایین داد و به سمت مرد گرفت اما با دیدن ابهت مرد خجالت زده دستش رو عقب برد. مرد که متوجه حالت معذب عسگری شد خنده ای کرد تا آرومش کنه.  فایده داد و عسگری که حالا حس بهتری به شرایط موجود داشت پرسید:

- چیزی می خواستید؟

مرد ضربه دوستانه ای به شونه عسگری زد.

- امروز زمان خمستونه،  حتما بدید.

بعد به عقب برگشت و از جلوی چشم های بهت زده عسگری دور شد.

ساعت هجده

بارون شدیدی در حال اومدن بود و مرد از زیر سایبون می رفت که چشمش به پسر بچه ای افتاد که   با دستمال کاغذی ها در دستش کناری نشسته بود.  بدون حرف در حالی که از کنار پسر بچه رد می شد دستش رو گرفت. پسر با تعجب نگاهش کرد و مرد گفت:

- به خونه ت می رسونمت.

هر دو باهم قدم گذاشتن  تا به آخر سایبون ها رسیدن. مرد به خیابون خیره شد که یک تاکسی در حال حرکت دید. دستی تکون داد که تاکسی رو به روشون ایستاد  مرد در رو باز کرد و با انداختن کاپشنش روی سر پسر نذاشت خیس بشه و سوار ماشینش کرد و پول رو حساب کرد.

ساعت نوزده

هنوز بارون بند نیومده بود. از کنار کرد معلول که رد می شد کاپشنش رو در آورد و با محبت روی  شونه های مرد معلوم تنظیم کرد و به راهش ادامه داد.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار

خودرویی به سرعت از کنار مرد رد شد و  آب بسیاری بر رویش پاشید. سپس سرش رو بیرون آورد و داد کشید:

- کجا سیر می کنی؟ برو از اونورتر رد شو.

و در مقابل لبخند مرد گاز داد و رفت.

ساعت بیست

حاج آقا خارزمی روی منبر نشست  تا سخنرانی کنه. طبق معمول نگاهش رو بین مردم منتظر دوخت که یک جایی روی صورت مرد نگاهش ایستاد. بهت زده به وی خیره ماند. قبلا یکبار مرد رو دیده بود و از اون وقت چند سال می گذشت اما تصویر مرد از ذهنش بیرون نمی رفت. همون لحظه مرد بلند شد و به سمت جا مهری رفت و مهرش رو داخلش گذاشت. حاج آقا وقتی که فهمید مرد قصد بیرون رفتن داره به سرعت در مقابل نگاه متعجب بقیه از منبر پایین رفت و به سمت در دوید. حالا مرد بیرون رفته بود و حاج آقا هرجا رو نگاه می کرد اثری ازش نمی دید. به داخل برگشت و بین مهرها گشت. نفهمید کدوم مهر مال مرد هست اما تک تک مهرهای گذاشته شده رو به دنبال رد پیشونیش بوسید.

ساعت بیست و یک

به سمت پیشخوان رستوران رفت و با صدای آرومی گفت:

- گوشت امروز  گوسفند نبود، الاغ بود.

مرد پشت پیشخوان با اخم نگاهش کرد و با صدای بلند گفت:

- یعنی چی آقا؟! دارید تهمت می زنید؟!

مرد با لبخند گفت:

- فردا شب دوباره بر می گردم، اگه گوشت به همین شکل باشه شکایت می کنم بعد قانون  تهمت واقعی رو متوجه می شه!

مرد پشت پیشخوان ترسید اما سعی کرد کری بخونه پس از پشت میز  بیرون اومد و در مقابل نگاه های مشتری ها خواست   مرد رو هل بده که مرد مچ دستش رو گرفت و فشرد. مرد پشت پیشخوان در حالی که به چشم های مشکی خشمگین و ابروهای پر  اخم آلود مرد قد بلند، چهارشونه و کمی توپر  رو به روش زل زده  بود فهمید چه اشتباهی کرده! دل مرد با دیدن ترس توی نگاهش به رحم اومد و محبت بیشتر از پدری که بهش داشت باعث شد دستش رو کنار بزنه و بعد از گفتن جمله...

- فردا میام.

بیرون میره.

ساعت بیست و دو

مرد زنگ خونه بهرامی همسایه ش رو زد. بهرامی از آیفون نگاهی انداخت و با دیدن همسایه ش پوفی کشید.

- لابد اومده از  صدای بلند آهنگ شکایت کنه.

آیفون رو برداشت.

- بله!

مرد خوشرو سلام کرد و گفت:

- ببخشید چند لحظه می تونم داخل بیام؟

بهرامی توی دلش پوفی کشید اما به زبون آورد:

- بفرمائید!

به سمت زنش برگشت.

- می دونم ازش بدت میاد اما آبرو داری کن.

بعد به استقبال مرد رفت و به بالا راهنماییش کرد. همسر بهرامی با همون تیپ زننده ای که داشت روی مبل نشسته بود و سلام زیر لبی گفت. مرد درحالی که سرش پایین بود جوابی داد و  هر دو مرد روی مبل  گرون قیمتی که داخل هال بود نشستن. زن وقتی دید جمع مردانه با اکراه قابل مشاهده ای بلند شد و قدم رو وارد اتاقشون شد.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنج

- در خدمتم!

- راستش  می خواستم ببینم  می شه در عالم همسایگی تا آخر ماه سه  میلیونی به من قرض بدید؟

بهرامی چند دقیقه سکوت کرد. تا آخر ماه دوازده روز مونده بود و اون هم  پنج میلیون  داخل حسابش داشت اما...

- راستش داداش خیلی دوست داشتم کمکی بهت  بکنم اما شما که غریبه نیستی واقعا ندارم!

مرد لبخند زد.

-که اینطور!

بلند شد و با بهرامی دست داد و بیرون رفت.

ساعت بیست و سه

در  خانه خودش رو باز کرد. سپس قدم به داخل گذاشت. فرشتگان به پیشوازش رفتن، همون  فرشتگانی که در راه هم  دورش می گشتن.  پله های حیاط رو یک به یک زیر پای گذاشت و به سمت سجاده اش رفت. مهر و سجاده برای محراب عارفانش پهن بود. پاهاش رو روی سجاده قرار داد و فقط خدا می داند و سجاده می داند و خدا که سجاده چقدر دوست می داشت بوسه بر کف پاهای مرد بزنند! صدای دعاها بلندتر شد دعاها و حرف هایی که تمام روز می شنید و حتی جواب می داد. هر کدوم از شیعه هاش رو می دید، هر عشقی رو دریافت می کرد و هزار برابر جواب می داد. ناگهان دعایی بلند از پونصد نفر جمعیت به گوشش رسید.

- خدا کند که بیایی!

لبخند روی لبش نشست. اگه این دعا دعای کوفیان نبود، پس چطور هنوز سیصد و سیزده نفرش جور نشده بود؟برگشت به سمت ما به سمت ما خواننده ها با همان لبخند با همان خنده.

- خدا کند که بخواهید!

بعد سر ش رو بالا برد و داد زد، دادی که صداش به گوش های ناشنوا نرسید.

- هل من ناصر ینصرنی؟!

آن مرد نیامد

آن مرد هست

آن مرد تنهاست

آن مرد مظلوم است

آن مرد مهدی عجل الله ست

مهدی عجل الله مظلوم است

 

سخن نویسنده: دوستان ساعت های امام زمانی عج رو خوندیم مراقب باشید دلی نشکنید و که شاید  دل صاحب الزمانتون باشه! سعی کنید یک ساعت امام زمانی باشید!

 

داستان رو نمی شه با اسمی جز امام زمان عجل الله تموم کرد. اما چون دوست دارم رمان هام رو  تموم کنم این داستان رو با نام قشنگ حضرت ملیکا (نرگس خاتون) مادر  مهدی عجل الله تموم می کردم.

یا نرجس

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...